اسرار آخرالزمان

خال صندل
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤
 

مگر چرا علامهء فارقه؟

 

نه زرد

                  نه سپید

                                     نه پنهانی

 از ایشور داس

 درین یادداشت سعی گردیده نظر شتابزده پیرامون سابقه تاریخی علامهء فارقه هندوان و سکهـ های افغان انداخته شود آیا با فروپاشی اداره طالبان تفریق و تمایز در جامعهء افغانی در ارتباط با اقلیت مذهبی هندوان و سکهـ های افغان هم از بین رفت یا اینکه چهره و رنگ دیگری به آن داده شد ـ مکثی گردد.

 سالهای اقتدار طالبان بر افغانستان، صرف نظر از امنیت و خموشی نسبی جنگ، دیگر همه چیز و همه جا چو ظلمت شب سیاه و تاریک بود. دور از انظار جهان چنان برنامه هایی طرحریزی میشد که عملی شدن آنها نه تنها در افغنستان پیآمد های ننگین میداشت بل برای منطقه و جهان هم خارج از کنترول میگردیدند.

هرگاه حادثه یازدهم سپتمبر رخ نمیداد، هیچکس متوجه این امر نمیشد، که از یک کشور بیچاره و از لحاظ اقتصادی عقب مانده چون افغانستان مهمانخانه تروریست ها شود. انسان بعضأ زود فراموش میکند ویا به حادثه مهمی اندک دقت بخرچ داده و کم توجهی خویش را به آن عطف میدارد.

 شهادت بودا در بامیان در حقیقت هشدار بزرگی از برنامه های ضد بشری طالبان بود اما سازمان ملل و ابرقدرت وقت ایالات متحده امریکا آن فرهنگستیزی را زود به فراموشی سپردند. چندی بعد ادارهء طالب ها که علامهء فارقه برای افغانهای هندو و سکهـ مقرر داشتند، بازهم کسی نگفت که این آرامش قبل از توفانست و باید به عواقب اوضاع نگریست و عملأ دست بکار شد.

 افغانستان مقدس، در گذشته های دوری دور در قدیم ترین کتاب های آیین هندو بنام «آریا وند» یاد شده است. ریگ ویدا تمامأ در همین سرزمین امروزین مان سروده و تکمیل شده است و در آن دانشنامه ها آماده است که خداوند خطاب به فرشته های مقرب فرموده است: «نگاه کنید، چه سرزمین زیبایی را آفریده ام.»

 کتاب «مها بهارت» که قدامت تاریخی هزاران سال کهن دارد، در متن آن افغانستان بنام «آریا وند» و کابلستان بنام «گاندارا» ذکر گریده . همسر پادشاه "بهارت ورش" (هندوستان) آن زمان دوشیزه ی از کابلستان بود. نامبرده پیش از عروسی آوانیکه می شنود شریک زندگیش نابینای مادرزاد است، فورأ بردیده گانش تکه ای می بندد، نمی خواهد از زیبایی طبعیت لطفی ببرد. پادشاه با شنیدن عظمت اخلاقی همسرش در جامه نمی گنجد وبا سرفرازی او را همواره به نام زادگاهش کابلستان «گندهاری» صدا میکرد.

در کتاب اسطوره یی و تاریخی «راماین» یا "رامایانا" بازهم از سرزمین مقدس افغانها بنام «اریا وند» به نیکویی یاد شده است. درین اسطوره با عظمت می خوانیم:

جناب «وشیوه میتر» که استاد زبردست در عرصه فلسفه و حکمت بود، متوجه میشود که نیروهای شیطانی جهت از بین بردن دبستان ها و مدارس که در زبان هندی به آنها «پهات شاله» گویند، وارد شده اند و مدارس و دبستانها را یکی پی دیگری می سوزانند و از بین میبرند. آن رشی بزرگ (عالم) معتبر از (آریاوند ـ افغانستان) به کشور (سند ـ بهارت ورش) هند آن زمان مسافرت کرده در زمینه نابودی نیروهای شیطانی از حضرت سری رام چندر جی کمک می جوید که آن حضرت به افغانستان مقدس «آریا وند» با همراهی برادرش لشمن قدم میگذرد و آن اهریمن ها را از بین میبرد. این حرفهایی ده هزار سال پیش است. [١]

 بروطن ما پیروزمندی یورشگریهای اعراب  پیش از دوصدو پنجاه سال را احتوا کرد. ازین برش زمان مدارک که بیانگر وضع اجتماعی و مذهبی اقلیتی که مسلمان نشد و به آیین دیرینه خویش صادق ماند، خیلی کمیاب و دور از دسترسی همه گان ناآشنا مانده اند.

اما در تمام افغانستان بادرنظرداشت ساحه جغرافیایی و نام رسمی آن که تا آغاز سده نزدهم دگرگونی های ژرفی را همراه داشته است، افغانهای هندو و سکهـ در گوشه و کنار آن زندگی داشته اند.

 کتاب "افغانستان در مسیر تاریخ" تألیف شادروان میرغلام محمد غبار که رویهمرفته برای پروهشگران اوضاع بعد از تجدد « دوره امیر شیرعلی خان» به بعد یگانه منبع و ماخذ قابل دسترس است، در ارتباط هندوان افغان صرفأ در زمان سلطنت امیر حبیب الله خان و پسانتر در هنگام نهضت امانی حرف هایی دارد.

 در زمان سلطنت امیرحبیب الله خان (1901) اجرای علامهء فارقه افغانهای هندو و سکهـ اعلام شده بود. امر گردید که:

"برای تفریق از مسلمین؛ هندوان وسکهـ ها دستار زرد و خانم های شان برقه زرد داشته باشند ـ کسیکه به آیین اسلام آید برای او مبلغ ششصد روپیه اعانه داده شود. اطفال هندوان وسکهـ ها تنها فقط در مکتب هنود حق شمولیت داشته باشند." [٢]

در آن زمان هندوان در جیب کرتی شان قطی ایکه در آن سندر یا ماده زعفرانی میبود، همراه میداشتند و همیش خال جبین خود را تازه نگهمیداشتند.

شاه امان الله خان بربنابر ورقه عرض افغانهای هندو فرمانی را صادر کرد و در آن تاکید ورزید که هیچکس حق ندارد هندوان را به داشتن علامه فارقه وادارکند. آنها مانند سایر شهروندان در انتخاب رنگ و شکل لباس شان آزاد اند.[٣]

گمان کنم بنابر همین علامه زرد بوده ست که در عوام دشنامی وجود داشت: اگر "اینکار را کنم، برپیشانیم قشقه بکش".

خال سندر برجبین کشیدن یکی از سنت های دیرینه در پیروان آیین هندو است و منظور آن نمایاندن سر به سجده بوده است. به بیان دگر با کشیدن این خال یک هندو عجز خود را بیان میدارد. قدر مسلم این است که در کتاب مذهبی هندوان "گیتا " ی مقدس از کشیدن و ناکشیدن خال و ارایش ظاهری مذهبی ذکری نیست ولی ارشاد خداوند به پاکیزه گی نفس و تن، فروتنی و تواضع موارد زیاد داشته است.

 در سالهای بعد حتمی بودن علامه فارقه شدت خویش را از دست داد. اسنادیکه تعمیل آن را جبری پندارد، با ختم نهضت امانی هم مطرح نشده اند.

 گفتی است هر تفریقی به هرنام و رنگی و شکلی که باعث ایجاد جدایی افغانها شود، باید نکوهش گردد. افغانها دارای هرمذهب، زبان، قوم و تباری و جانبداری سیاسی که باشند باهم برابر و برادر اند.

 سوگمندانه می بینیم که برخی تفریق های اقلیت مذهبی هندوان و سکهـ افغان نه رنگ دارند و نه در ظواهر ای شهروندان دیده میشوند ولی پنهانی در میثاق ها و وثیقه ها جا گرفته اند که هرگاه در رفع آنها نکوشید، زیان شان از علامه فارقه هم شدید تر خواهد بود. چنانکه:

 در قانون اساسی افغانستان میخوانیم که اتباع افغانستان در برابر قانون مساوی اند. تفریق آن را در ماده دیگر می بینیم که بیان شده است رییس جمهور افغانستان باید مسلمان باشد.

در قانون اساسی آمده است که اهانت به دین اسلام جرم است. چه خوب میبود اگر گفته میشد: اهانت به ادیان و عقاید مذهبی افغانها جرم است و بدینگونه راه را برای اهانت به مقدسات مذهبی دیگران نیز قطع می کرد.

یا کسانیکه دارای تابعیت دوگانه باشند، وزیر شده نمتوانند. در حالیکه حقیقت چیزی دگریست: فرزندان افغانهای بیرون مرز دست زیر الاشه نشسته اند با افق وسیع نظر به آینده مینگرند و با کوشش جدی در پی آن اند که با زیور علم و دانش آراسته شوند. چرا افغان مستعدی را از خدمت به مادر وطن دورنگهداشت و فرق قایل شد.

 یا در سرود ملی نام اقوام ذکر شده است متاسفانه ذکر از افغانهای باستانی یعنی هندوان افغان بعمل نیآمده. به نظر من نباید حرفی از اقوام میبود تا راه برای یک پارچه گی ملت افغان بازتر میگردید.

هرگاه پارلمان افغانستان با دقت مشاهد گردد، دیده میشود که نماینده های کمونیست، تظیم های جهادی، طالب ها، پشتون، تاجک، هزاره، ازبیک، ترکمن، نورستانی، بلوچ و غیره وغیره همه حضور بهم رسانده اند به جز از نمایندهء اقلیت مذهبی هندو و سکهـ افغان.

 در سال 1996 فروریختن طالبان بر کابل برین تعصبات گوناگونی را در زندگانی افغانها وارد ساخت. تحریم آزادی بانوان، بستن دبستان های دوشیزه گان و ده ها و صدها موانع دیگر از کارهای آنها بوده اند. با طرح و تطبیق علامه فارقهء هندوان آنها تعصب و تفریق را در زندگی شهروندی دامن زدند. از آن چه سودی نصیب شان شد، یقیینأ نمیدانم.

 آنها چطور به این تصمیم رسیدند؟ کنش شان به کدام عکس العمل های ملی و جهانی روبرو شد؟ ریشه های تاریخی علامه فارقه تا کجاها میرسد؟ امروز نشیب و فراز فتوای علامه فارقه چگونه بررسی میشود؟ آیا اسنادی برای دست یافتن به حقایق پشت پرده وجود دارند؟ پاسخ به پرسشهای فوق و آگاهی های بیشتر در باره بازی های سیاسی بر محور علامه فارقه را در سرمقاله مفصلی طی سه شمارهء آیندهً کابل ناتهـ از خامهء توانای داکتر صبورالله سیاه سنگ مطالعه خواهیم کرد.

 کابل ناتهـ بسیار زیاد ممنون خواهد شد اگر هر دوست و همکار عزیز دیگری که خواسته باشد، در این مبحث سهم بگیرد و اسنادی را در راه خدمت به تاریخ فردا و روشن شدن حقایق به خوانندگان بزرگوار پیشکش کند. 

 با استفاده از:

 ١- رامایانا به فارسی و بخشی از کتاب "تاریخ افغانستان در دو جلد" از شادروان احمدعلی کهزاد جلد اول

٢-  افغانستان در مسیر تاریخ از شادروان میر غلام محمد غبار، جلد اول ص 700 چاپ کابل

٣- جریده امان افغان شماره 8 سال اول تاریخی 20 می


 
 
هزار و یک شب؛ نماینده ادبیات شرق
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤
 

 منبع: شب شکن

هیچ کتابی به اندازه «هزار و یک شب» معرف مشرق زمین نیست، و شاید هیچ کتابی به اندازه هزار و یک شب یادگار و یادآور مشرق زمین نباشد.

کتابی که در آن قصه ها و افسانه های قدیم کشورهایی چون ایران، هند و سرزمین های عربی گردآمده و به قول بورخس بدل به یک گنجینه ادبی فراملیتی شده است. کتابی که گرداگرد جهان گشته و از هر جا نشانی به خود گرفته و بر هر جا نشانی از خود بر جای گذاشته و ادبیات جهان را از خود متاثر ساخته است.

بورخس همه آثارش را مدیون هزار و یک شب می دانست و تأثیر آن بر بسیاری از نویسندگان معروف جهان از جمله کسانی چون جویس انکار ناپذیر است. اهمیت کتاب بیش از آن است که در این مقدمه مختصر بتوان به آن پرداخت.

علی اصغر حکمت وزیر معارف دوره رضاشاه و اولین رییس دانشگاه تهران به عنوان یکی از پژوهشگرانی که درباره هزار و یک شب تحقیق کرده بود و مقدمه معروف خود را بر نخستین چاپ سربی کتاب نوشت، هزار و یک شب را نمایده ادبیات شرق می داند و می نویسد که این کتاب بهترین تصویر را از زندگی مردم شام ( سوریه ) و ایران و عراق و مصر و جزیرة العرب به دست می دهد. « کتابی که در دو هزار سال قبل به وجود آمده و از لطائف آداب ملل قدیمه شرق مانند هندوستان و ایران و عرب و ترک امتزاج یافته، در مدنیه های بزرگ مانند تمدن ساسانیان و اسلام و خلفای عباسی و فاطمی و اعقاب آنان نسلاً بعد نسل دست به دست رفته است، علی التحقیق از ادبیات آن ملل بهترین نماینده خواهد بود ».

به گفته حکمت این کتاب پیش از دوره هخامنشی در هند به وجود آمده و قبل از حمله اسکندر به فارسی (پهلوی) ترجمه شده و در قرن سوم هجری زمانی که بغداد مرکز علم و ادب بود از پهلوی به عربی برگردانده شده است.

اما اروپایی ها در قرن شانزدهم میلادی، زمانی که هزار و یک شب به دست آنتوان گالان به فرانسه درآمد و در سال ۱۷۰۴ میلادی منتشر شد، با آن آشنایی یافتند. به همین مناسبت در سال ۲۰۰۴ که سیصدمین سال ترجمه کتاب به زبان های اروپایی بود، به همت یونسکو، جشن و همایشی در فرانسه و آلمان برگزار شد که در آن بسیاری کشورهای عربی و بسی از کشورهای دور افتاده جهان چون هاوایی و یوگسلاوی که هزار و یک شب از طریق ترجمه به آنجاها رسیده نماینده داشتند، اما از ایران کسی را به این جشن فرا نخوانده بودند.

پروفسور مارزلف مدیر این جشن که خود از ایرانشناسان به شمار می رود، در یک مصاحبه با خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا در ۲۵ آذر ماه ۸۴ در پاسخ این سوال که چرا از ایرانیان کسی به این همایش دعوت نشده بود ( در واقع چرا به سهم ایرانیان در کتاب هزار و یک شب بی اعتنایی شده ) گفت بین ایرانیان کسی را پیدا نکرده که بر زبان انگلیسی مسلط باشد و به همین دلیل کسی را دعوت نکرده است!

حکمت برای اصل و نسب هندی کتاب دو دلیل می آورد. یکی از آنها قصه های تو در تو (حکایت در حکایت) است که در ادبیات هند سابقه دارد و ایرانیان نیز به گفته علامه قزوینی با این شیوه آشنایی داشتند.

دلیل دیگر وجود داستان های مشابه داستان های هزار و یک شب در ادبیات قدیم هند است: «چنانکه در کتاب قدیم هندی موسوم به کاثا ساریت ساگارا » سرگذشتی از غدر و خیانت زنان دو شاهزاده برادر و سفر یکی از آنها حکایت می کند که با زمینه اساسی قصه الف لیله که عبارت از خیانت زنان شهریار و شاه زمان است کاملا نظیر و شبیه می باشد ».

هم او دلیل آنکه کتاب پیش از اسکندر به فارسی درآمده به مروج الذهب مسعودی متوفی به سال ۳۴۶ ه . ق و الفهرست ابن ندیم متوفی به سال ۳۸۵ ه . ق مراجعه می دهد و سپس با اشاراتی به مشابهت هزار ویک شب با کتاب استر تورات استدلال می کند که هر دو کتاب در یک زمان و پیش از حمله اسکندر نوشته شده اند و از یک سرچشمه آب خورده و هویت واحدی دارند.

به هر صورت "هزار و یک شب" نامی است که از زمان ترجمه طسوجی در دوره قاجار در ایران شهرت یافته و نام قدیم آن "هزار افسان" بوده است. پیداست که در سفرها و رفت و آمد مردمان و تجار و بحریان و دیگران به سرزمین های گوناگون مشرق زمین، قصه های هزار افسان تا چه اندازه دگرگونی پذیرفته و از اصل خود دور شده است.

به قول علی اصغر حکمت « هر دسته حکایات یادگار ملتی و اثر فکر جماعتی است ». هزار افسان وقتی به عربی ترجمه شده، نخست الف خرافه و سپس الف لیله خوانده شده، و چنانکه حکمت می گوید در زمان خلفای فاطمی مصر به صورت الف لیلة و لیله ( هزار و یک شب ) در آمده است.

اصل پهلوی کتاب ظاهرا از زمانی که به عربی ترجمه شده از میان رفته است ولی مسجل است که در زمان مسعودی نویسنده مروج الذهب و ابن ندیم نویسنده الفهرست اصل فارسی کتاب وجود داشته است. (۱)

نسخه کنونی فارسی توسط عبدالطیف طسوجی تبریزی در زمان محمد شاه و پسرش ناصرالدین شاه به فارسی در آمده و به چاپ سنگی رسیده است. جالب است که چاپ کتاب تا زمان انقلاب اسلامی دست کم به همان سیاقی که چاپ کلاله خاور درآمده بود، مشکلی نداشت اما پس از انقلاب چاپ این کتاب با مسائلی مواجه شد. چنانکه اولریش مارزلف آلمانی که در این سالها موضوع هزار و یک شب را دنبال کرده است می نویسد « در این سالها یکی دو چاپ جدید با حذف قسمت های به قول سانسورچیان مسأله دار منتشر شده که زیاد مورد استقبال قرار نگرفته است ولی نسخه های قدیمی و کامل طسوجی را گهگاه به صورت غیر قانونی چاپ افست کرده و پخش می کنند ».

آنچه بهانه تهیه این گزارش شده، توجه انتشارات فرزان روز در تهران به هزار و یک شب است که علاوه بر چاپ کتاب مهمی به نام "تحلیلی از هزار و یک شب" نوشته رابرت ایروین به ترجمه فریدون بدره ای، از بهرام بیضایی که در زمینه هزار و یک شب تحقیقاتی دارد، دعوت به سخنرانی کرد.

در این گزارش علاوه بر چکیده سخنان آقای بیضایی، به کتاب معتبر "افسون شهرزاد" نوشته جلال ستاری نگاهی افکنده شده، پاره ای از سندباد بحری نوشته همین محقق نقل گردیده، گفتگوی کوتاهی با محمد بهارلو که دست اندرکار چاپ نسخه تازه ای از هزار و یک شب است انجام گرفته، و سر آخر خلاصه مطالب ویژه نامه هایی که در این زمینه در تهران منتشر شده، آمده است.

 

برخی گفتارهای مرتبط:

صدف دریایی: مروری برهزارویکشب

 

 


۱ – بهرام بیضایی در سخنرانی خود علاوه بر نقل مطالبی از قول مسعودی نویسنده مروج الذهب و ابن ندیم نویسنده الفهرست که نشان دهنده وجود کتاب هزار افسان در دوره آنها بود، بیتی از قطران تبریزی خواند به این مضمون:

هزار ره صفت هفت خوان و رویین دژ/ فرو شنیدم و خواندم من از هزار افسان، که نشان می دهد کتابی به این نام وجود داشته که شاعر آن را خوانده است.


 
 
صدف دریایی: مروری برهزارویکشب
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤
 

منبع:http://beji.blogfa.com/8606.aspx 

هزارویکشب به واقع بزرگترین داستان جادویی است. داستان گردآوری ها، کاستن ها، افزودنی ها، دستکاری ها و رفت و برگشتش در زبان فارسی داستانی ست شورانگیز، گاه دردناک، همراه با جوروجفاهای بسیار که بر کتاب روا داشته شده. اما این بزرگترین مجموعه داستانی – هندی- فارسی- عربی- قبطی همچنان در گیرودار سانسور نگاه زمانه و شرایط محیط است دست کم برای زادگاههای خودخراسان و هند. هزارویکشب یکی از پیچیده ترین و خلاق ترین آثار داستانی جهان کهن است و به باورما همچنان بی بدیل در این دو زمینه باقی مانده است. اگر مدرنیته اروپا نظریات خود را بر جهان هنر و ادبیات تحمیل نمی کرد هزا رویکشب می توانست جایگاهی بیش از آنچه امروزه در میان کتابخوانان و اهل فرهنگ دارد، بدست آ ورد، می توانست یکی ا ز معیارها و سنجه های ادبیات داستانی جهان شود و زوایای ناشناخته آن بیش از اینها آشکار شود. اما جهان تغییر کرده بود و شهرزاد قصه گو ناچار به خاموشی بود که زمانه ی «بالزاک» و «رئالیزم» بالزاکی بود. زمانه ای که غربیان فرآورده ها و دستاوردهای خود، از جمله شیوه های هنری و ادبی را چونان معیارهای اساسی برای جهان به جهانیان تحمیل کردند و سالیان بسیار این معیارها چونان آیه های منزله بدون نقد و بررسی ریشه ای مورد پذیرش قرار گرفت. هزارویکشب گویا آمیزشی ست میان سنت داستان در داستان هندی و دوئالیزم خراسانی با نمادهایی از جهان بینی زندگی دوباره (تناسخ) که ا ز مشترکات کهن ماو هندیان است. اما در هند بزرگ هیچ نشانه و ردپایی از چنین کتابی یافت نشده ا ست مگر مشابهت های بخشی از داستانهای مربوط به حیوانات هزارویکشب با حماسه «مهابارا ت» هندی.
کهن ترین نشانه این کتاب در خراسا ن قبلی وافغا نستا ن امروزی بنام «هزارافسان» نشان ا ز خاستگاه کتاب دارد یا دست کم یکی ا ز نشانه های خاستگاه است. وجود واژه های پهلوی موجود در نسخه های عربی، نامهای پارسی شخصیتهای اساسی ا ز جمله خود «شهرزا د» راوی داستانها و «شهریار» یا «شهرباز» گویای اصالت خراسانی آ ن است .دشوا ر است بپذیریم چنین کتابی بزرگ زاییده تخیل یک نفر در زمانی معین بوده باشد. تغییرات و دستکاریهای کتاب تنها دریک دوران صورت نگرفته است. اغراق نیست اگر بگوییم نخستین نویسنده آن تنها اسم کتاب را نوشته و باقی را به زمان واگذار کرده تا به تقریب هر پنجاه سال یکبار داستانی به آن افزوده شود و صد سال داستانی ا ز آن کاسته شود. حجم عظیم کتاب کنونی زاییده همین سرریز شدن داستانهای اضافه است در دورانی که هزارویکشب در تبعید زبان عربی بود. و آنگاه که به زبان فرانسه درآمد اروپاییان نیز وسوسه شدند به حجم هزارویکشب بیفزایند که چنین هم شد. برگردان های اروپایی هزارویکشب داستانهایی دارد که در نسخه های باقی مانده عربی موجود نیست، از جمله داستان «سندباد بحری» که گرچه ریشه در تاریخ فرهنگی هندی، خراسانی و مصر باستان دارد و همین ا واخر با شگفتی تمام نسخه ای از َآن را در تابوت یکی از فرعونهای مومیایی شده اهرام مصری یافته اند؛ اما این داستان در کتاب اولیه هزارویکشب و حتا در نسخه های عربی مصری نیامده است. هزارویکشب، این فرزند خراسانی تبار وقتی از تبعید به زبان خود (پارسی) بازگشت که زمانه دیگر تغییر کرده بود و همچون بیگانه ای به چشم می آمد که جز نام و شناسنامه خود هیچ از سرزمین زادگاه خود ندارد. اگر خوب نگاه کنیم این نخستین کتاب ادبی ترجمه شده در دوران گذ شته ها است. هزارویکشب حالا پیری کهنسال شده با هزا ران شگفتی و راز و به جادویی مانده که هر خواننده ای را شیفته و شیدای خود می کند.هزارویکشب مجموعه ای کامل از داستانهایی است که همچون آیینه ای روحیات و افکار و علائق مردمان روزگاران گوناگون در سرزمینهای گوناگون شرقی را باز می تاباند؛ هرچند پایه ی داستان ها بنا به درونمایه هاشان به خراسانزمین و هندوستان باز می گردد. درونمایه هایی مثل «تناسخ»، «گیاهخواری انسانها»، حضور حیوانات باهوشی مثل شادی ها و گرگها، « روزه داریهای طولانی مدت»، «آموزش و نشان دادن شیوه های گوناگون هماغوشی و لذت وا فر جنسی»، «گیاه درمانی برای سلامت» و از نظر ساختار روایت «قصه در قصه» عواملی ویژه هندوستان یا مربوط به روزگار کهن مشترکات خراسان- هندی است؛ اما درونمایه هایی مثل: «خویش همسری»(ازدواج با محارم)، «همجنسگرایی»، «قدرت زنانه در همسرگزینی، بدست گرفتن فرمان کشتی خانواده و قوم،»، پدیده هایی ویژه فرهنگ خراسانی ست. داستان ملک شرکان و ازدوا جش با خواهرش «نزهه الزمان» که روایتش بلند است . ردپای باورهای فلسفی و پایه های داستانهای اصیل هندی را می توان در مجموعه هزارویکشب دید. اصل ریاضت کشی و عقوبات ناشی از گناه که اجرای آن بر عهده محکوم می باشد ریشه هندی دارد. مثلا ترک خانمان برای دوازده ماه بدون برداشتن ذره ای مال و منال تا رسیدن به مرحله پختگی و رهیدن از بار گناه از جمله این باورهاست که در داستانهای هزارویکشب به کرا ت آمده است . داستان « حکایت فاخته ای که گوشت خود را کند و به دشمن داد» ا ز کتاب مهابارات بزرگترین کتاب حماسی هند با تغییراتی جزیی در هزارویکشب بازگو شده ا ست. طبیعی ست که کتاب «مهابارات» بسیار کهن تر از هزارویکشب است. در این داستان شورانگیز عشق و فداکاری از سوختن فاخته ماده برای فاخته نر اسیر حکایت می کند و در فرجام که فاخته نر ا ز سوگ فاخته ماده تن به مرگ می دهد تا به جفت خود در آن جهان بپیوندد. همین روایت زیبا در هزارویکشب تکرار می شود و اصولا شنیدن زبان حیوانات ا ز سوی بخشی از انسانهای کهن الگویی وابسته به دوران یگانگی خراسانی وهندی است. اما جهان بینی حاکم بر داستانهای هزارویکشب بر باوری کهن بنیان نهاده شده است که می گوید حتا اگر باور به آفریدگاری برای این جهان نداشته و به خودبخودی بودن این جهان باور داشته باشیم، بازهم چیزی از وجود جهان دیگری فرای این جهان نمی کاهد چرا که اگر این جهان بدون آفریدگار وجود دارد پس، آن جهان نیز، حتا بدون آفریدگارش می تواند وجود داشته باشد. به همین روست که می بینیم شخصیتهای داستانی هزارویکشب بارها بار در آن جهان همدیگر را دیدار می کنند. این فلسفه وجود آن جهان بدون نیاز به خالق چنان امکانی برای موجودات فراهم می آورد که بدون واهمه ا ز تفاوتها و تمایزات در آن جهان به زیستی دوباره یا چندباره دست یابند. به واقع زیربنای این مجموعه بزرگ داستانی را همین باورداشتها ساخته و پرداخته اند .اما این همه ماجرا نیست؛ چر ا که پس ا ز ترجمه عربی کتاب به دست خراسانیا ن، و شیفتگی اعراب دوران خلافت عباسی به ماجراهای عشقی و اروتیک که زاییده فرهنگ مشترک هندی- خراسانی بود باعث شد نام شخصیتهای داستانها، و کم و کیف آن تغییر کرده، گاه داستانهایی به کلی عربی به آن افزوده تا به ذائقه خواننده سرزمینهای اسلامی خوشایند باشد. داستان جنگ طولانی ملک شرکان و ضوءالمکان و وزیر دندان گرچه دارای مایه های خراسانی است؛ اما به کلی به داستانی با ماهیت عربی تبدیل شده است و از اصل خود به دور مانده است .
به طور کلی می توان گفت هزارویکشب مجموعه ای از باورها و نظرگاههای روزگار باستان درباره طبیعت، انسان و آرزوهای انسانی است روزگاری که گیاهخواری باوری همگانی بود برای حفظ ناموس طبیعت و ارزشگذاری حق حیات حیوانات دیگر. مجموعه ای گرانبها از همه دانشهای آن روزگار. و مهمترین خصلت این داستانها، همانا علیه مفهوم قدرت اجتماعی است. این کتاب راهنمایی صادق برای رهایی ا ز قدرتهاست اعم از قدرت فردی و اجتماعی. این نقد قدرت هیچ مرز و محدوده ای را بر نمی تابد و خواهان جامعه ای رها از هرگونه نیروی مسلط بر طبیعت و انسان است. و آنچه وجه غالب مایه های داستانی آن است عشق و شیوه های عشق ورزی ا ست که در نفس خود علیه قدرت فردی و اجتماعی ست. ریشه این شیوه های گونا گون کامجویی را می توان در کتاب «کاما سوترا»(رساله عشق) هندیان با جزییات تمام یافت. کتابی که باز هم کهن تر از هزارویکشب است . به لحاظ ساختار داستانی و نگاهها هم این کتاب، تا اینجا که می دانیم، آغازگر بدعتهای گوناگون است. بررسی رویداد ا ز زوایا و از منظرهای گوناگون و گاه متضاد و پراکنده شدن حقیقت نه برخاسته از ادبیات مدرن اروپایی؛ بلکه ریشه گرفته از هزارویکشب است.
«راشومون» اکیرو کروساوا، «خشم و هیاهو»ی ویلیام فالکنر، «موش و گربه» گونتر گراس و ... که یک حادثه را از نظرگاهها و ذهنیت های مختلف روایت می کنند، همه بی گمان متاثر از ساختمان هزارویکشب بود ه است.هزارویکشب باوجود آن که در درازنای زمان دچار دگرگونی شده و افزونیهای ناخواسته بسیار در خود دارد؛ اما استخوانبندیش چنان قدرتمند و پر مایه بوده که همه این افزودنیها را در خود جای داده، بی آن که ماهیت آن دچار کاستی شود. فراموش نکنیم که اروپاییان بسیار زودتر از شرقیان آن را به زبان فرانسوی و انگلیسی و اسپانوی ترجمه و منتشر کرده اند. که پیامدش تاثیرات شگرف بر ادبیات داستانی اروپایی بود. دست کم می دانیم نویسندگان رمانسهای اولیه ا روپایی همه و همه سرمشقی بنام «هزارویکشب» داشتند و آنگاه که «رمان» بعنوان ژانر ادبی مدرنیته در اروپا همه گیر شد باز هم از این تاثیرات در امان نبود. نمونه اش «در جستجوی زمان ا ز دست رفته» شاهکار مارسل پروست است که به اعتراف نویسنده ا ش متاثر از جهان شگفت انگیز هزارویکشب بوده است . رد پای این کتاب را در بیشتر آثار ادبی سه سده کنونی غربی می توان به روشنی دید؛ اما متاسفانه ا ز این کتاب در زادگاه خود، هنوز آنچنان که شایسته است بهره گیری نشده و نویسندگان ما از این سرچشمه بزرگ به قدر پیمانه ای بر نگرفته اند. شاید این اشکال باز می گردد به فقر آگاهی نویسندگان ما به منابع اصیل شرقی. چرا که ما بیش ا ز آن که با منابع غنی ماآشنا بوده باشیم به ترجمه های ناقص منابع اروپایی دسترسی داشته و این منابع را سرمشق و معیار ادبی خود قرار داده ایم. بی گمان خواندن داستان و رمانهای موجود به قصد آشنایی با سبک نویسندگان ضروری و نیازی اساسی است؛ اما این همه کار نیست. چرا که آفرینندگان داستانهای اساسی جهانی با بهره گیری از فلسفه، روانشناسی، ادبیات داستانی روزگار باستان شرقی، اسطوره های جهان و دیگر منابع غیر داستانی توانسته اند آثار خلاقه و ماندگار بیافرینند. خوانش هزارویکشب یکی ا ز واجبات کار هر نویسنده ی جدی و سخت کوش خواهان آفریدن اثری ماندگار ا ست. اما هزارویکشب تنها برای نویسندگان نیست؛ بلکه کتابی ست برای همگان. با خوانش چنین کتابی ما به آرامش و تامل پیرامون مسائل اساسی طبیعت و انسان دست می یابیم. با خوانش چنین کتابی ما جهان روزگار کهن را امروزی می کنیم و موفق می شویم به این جهان شگفت انگیز و رویایی گام نهیم شاید جان جهان امروزی را بهتر بشناسیم. هزارویکشب داستان هزاران روز از دست رفته ماست.

 
 
تحقیقی در خاستگاه صوفیگری ایرانی و منشأ ابزارهای نمادین ایشان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

 منبع: وبلاگ فرهنگ و اندیشه

 زبانشناس و فیلسوف نامدار، توشیهیکو ایزوتسو، استاد فقید ژاپنی در ضمن بحثی درباره سهروردی اشاره کرده است که نگرش خاص شیخ اشراق به اجسام، تعلیمات گنوستیک مانوی را تداعی میکند؛ اما حقیقت این است که نگاه مانویان به جسم که نگاهی است یکسره منفی (آنها جسم را ذاتا پلید و اهریمنی می پندارند) غلوآمیز است و با آموزشهای شیخ اشراق تفاوت دارد؛ از همین رو هم هست که سهروردی در آغاز کتاب حکمت الاشراق نسبت اندیشه های خود با مانویان (و نیز با مجوس) را صریحا نفی نکرده است؟ گروهی برای گذر از این تنگنا میگویند که باید برای تصور درستی این ارتباط از طریقه های ارتودوکس عرفانی ایران باستان از جمله زروانگرایی اطلاع حاصل کرد. ولی به نظر میرسد نباید دورتر رفت چه منصور حلاج از مراجع و بنیانگذاران صوفی گری درویشان خود مانی پسر فاتک مصلوب است که شکل اسلامی روایت کشته شدن وی و تعالیمش در اسلام بومی شده اند. نگارنده در جای دیگر برای اثبات این گفته به تفصیل سخن گفته است (تاریخ اساطیری تطبیقی ایران جلد هفت)؛ لذا در اینجا وارد این بحث نمیگردد. می دانیم که مانی پس از مطالعه آئین زرتشت خود را مصلح آن شناخت. هند را سیاحت کرد و با عقاید بودائی آشنا شد، سپس به ایران بازگشت و به تبلیغ دین جدید پرداخت و آن را با ادیان زرتشتی و بودائی و مهری و مسیحی مطابقت داد، ولی تحت تعقیب روحانیان زرتشتی قرار گرفت و محکوم گردید و در سال 276 میلادی در شصت سالگی مصلوب شد. مانی حدود سال 210 میلادی یعنی پنج سال بعد از فلوطین تولد یافته بود.
سه ابزار آیینی دراویش یعنی کشکول، تبرزین و دست فلزی بر افراشته روی کشکول به وضوح ریشه در آیین مرتاضان و بوداییان هندی دارند:
1- برای نام کشکول ریشه ای پیشنهاد نشده است. نگارنده وجه اشتقاق ترکیب کش (جام شراب مقدس هوم) و کول (کوزه و جام) و همچنین ترکیب کاسهً فارسی (کاته، کاثهً سانسکریت) و کول (در بر حمل کردن) مناسب می یابد. از این میان وجه اشتقاق دوم بسیار آشکارا و واضح استعمال عملی و اقتصادی کهن کشکول را بازگویی می نماید. لابد وجه اشتقاق اول نیز مورد توجه بوده است چه از این خاستگاهها بوده است که در آیین غُلات شیعی علوی شراب و انگور در کنار نام امام علی  [ع]و سلمان فارسی (قاضی شریح، عبدالله سلام از قبیله عرب زرتشتی بنی تمیم) تقدیس گردیده است. می دانیم جام آیینی مقدس از قدیم در نزد راهبان بودایی مرسوم بوده و می باشد ولی طرز استعمال آن برای شراب هوم مختص آریائیان ایرانی و سکایی بوده است.
2- تبرزین سمبل ایزد آتش هندو ایرانی آگنی یا آذر است. نگارنده قبلاً در تبدیل اساطیر کهن ایرانی به اسلامی جایگزین شدن نام آلوو (آتش) با امام علی شیعیان را دریافته است. خصوصاً در موضوع جایگزین شدن نام سردار قهرمان اساطیری بی بدیل ایرانیان یعنی آترادات پیشوای مردان (بهرام، گرشاسپ، رستم "سگستانی=کادوسی-آماردی") که معنی لفظی نامش مخلوق آتش از قبیله جنگاور دشمن کش است، با شاه مردان علی ابن ابیطالب مطلب بسیار گویا است.
3- دست بر افراشته در آیین هندوان سمبلی برای شیوا (ایزد بهرام ایرانی) است که بودای خدای گونه از مظاهر وی به شمار میرفته است. احتمال اینکه این سمبل بعداً به نشانه ای اسلامی از جمله پنج اصل اعتقادی علویان پدید آمده باشد زیاد است؛ چون حلقه واسطی در این باب بین سنن شیواگری و بودائیگری و آیین گنوسی با صوفی گری عهد اسلامی دیده نمیشود.مسلم به نظر میرسد عناوین قلندر و قرندل دراویش به ترتیب به معنی "دارای دارایی قلیل" (قلاً-دار) و "صاحب دل" هستند.
کسروی بدون در نظر گرفتن ارتباط ریشه ای فلسفه گنوستیک مانوی با صوفی گری ایرانی مستقیم به سراغ فلوطین (پلوتینیوس، زیسته در میان سالهای 270-205میلادی) رفته است که نظم و نسقی به فلسفه عرفان و صوفی گری اساساً متعلق به فرقه مرتاضان هندوی داده است. می دانیم که یونانیان بعد از عهد اسکندر در منطقه ای شامل بین شرق افغانستان و غرب هندوستان حتی بعد از سقوط سلوکیان دولت یونانی نیرومندی بنیاد کرده با فرهنگ عرفا و مرتاضان هند و آیین بوداییگری(زرتشتیگری بلخی) آشنایی کامل داشتند. یعنی باید خود ریشه فرهنگ گنوستیک یونانی را هم سمت هندوستان شمرد:
کسروی ضمن نقد صوفی گری در باب عقاید فلوطین (پلوتینیوس) که معاصر مانی بوده، مطالبی مفیدی را به اختصار آورده است که برای اطلاع قسمتی از آنها در اینجا ذکر میگردد. به نظر کسروی (در آن عهد که هنوز مطالب چندان زیادی در باب ریشه ایرانی صوفی گری مانوی و بودایی منتشر نشده بوده است) بینانگزار صوفی گری به معنی اخص آن پلوتینوس (فلوطین) از فیلسوفان یونانی-رومی قرن سوم میلادی بود: "پلوتینوس سخنان بسیاری به زبان فلسفه گفته که کوتاه شدهً آن با زبان ساده این است: در جهان آن چه هست همه یک چیز است. خداست و چیزهای دیگر از او جدا شده اند. روان آدمی به این جهان آمده و گرفتار ماده شده، و این است همیشه باید از این جهان و از خوشیهایش گریزان و در آرزوی پیوستن به آن سرچشمه یا میهن خود باشد. او میگوید: در این جهان اگر کسی از خود بیخود گردد به آن سرچشمه هستی- یا بهتر بگوییم: به خدا تواند پیوست. چشم سر را باید بست و دیده دل گشود. آن گاه دیده خواهد شد که آن چه ما می جوییم از ما دور نیست، بلکه در خود ما ست. این جمله ها را از خود پلوتینوس می آورند: ما همگی در خدائیم، از او جدا گشته ایم و به او باز خواهیم پیوست. روان آدمی از یک جهان آزاد و بی آلایشی فرود آمده و در این جهان گرفتار ماده شده و آلودگیها پیدا کرده، لیکن هر کسی که به خواهشهای تن نپردازد و به پرورش روان خیزد آلایش او کمتر خواهد بود، و کسانی که بخواهند از این دامگه باز رهند باید از خوشیهای این جهان رو گردانند و به پارسایی پردازند."
کسروی نقاط ضعف و بدبینی افراطی تعالیم ایشان را از بشریت در خصوصاض در این نوع کلام می بیند:
اهل دنیا از کهین و از مهین لعنت الله علیهم اجمعین.
این شعار ضد بشری بسیار افراطی در نزد دراویش کنونی کارایی و استعمال خود کنار گذاشته شده است. ولی این طرز فکر در حال حاضر به دیدگاه طالبان و القاعده و تندروان جمهوری اسلامی- انجمن حجتیه ای (به کثرت قلیل میکروسکپی در مقیاس جهانی) بسیار نزدیک است که جهان کلان و پیشرفته امروز را در تسخیر کفر و الحاد می پندارند. در حالی که خود نه تنها وجاهتی در جامعه بشری ندارند بلکه در جهل مرکب علمی و تبعضیات ضد انسانی غوطه ورند. مشکل تحصیل کرده هایشان در این راه این بوده است که با شک و تردید علمی به سراغ بررسی دین و آیین شان نرفته و صرفاً سنت عامیانه لباس تقدس پوشیده پدرانشان و مردم عوام کوچه و بازار را با نماز و روزه ها ی روزانه و سالانه در خود صلبیت بخشیده اند. دیکتاتوری دورهً آریامهری با طرح ضد انقلابی استعمارگران به عمد این طرز فکر سنتی را یکه تاز میدان خالی فرهنگ و اندیشه دینی و سیاسی ایران کرده بود. درخت تلخی که اکنون به بار آخرینش نشسته است. کسروی نقاط قوت کلام صوفیان از جمله در شاه بیت مولانا نشان میدهد:
آنها که طلبکار خدایید، خدایید، بیرون ز شما نیست، شمائید، شمائید
چیزی که نکردید گم، از بهر چه جویید و اندر طلب گم نشده، بهر چرایید.
کلّ شعر مولانا در این باب:
آنها که طلبکار خدایید خدایید بیرون ز شما نیست شمایید شمایید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید اندر طلب گم نشده بهر چرایید
اسمید و حروفید و کلامید و کتابید جبریل امینید و رسولان سمایید
در خانه نشینید و مگردید به هر سوی زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید
ذاتید و صفاتید گهی عرش و گهی فرش در عین بقایید و منزه ز فنایید
خواهید که بینید رخ اندر رخ معشوق زنگار ز آیینه به صیقل بزدایید

 
 
جد بزرگتر (الله اکبر)
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

شیخ اشراق در داستان غربه الغربیه می نویسد:

«.....پس دیگر بار گفت:

این کوه: طور سیناست یعنى عالم من، و بالاء من، این مسکن پدر (من) و جدّ تست» یعنى عقل کلّ و فیض. و این پدر ، نه زناشوئى است چنانکه جهّال گویند، که ایشان را قوّت شهوانى نیست، بلکه قابل ترکیب و تحلیل نیستند. پس گفت «من نیستم باضافت با او جز چون تو باضافت با من» یعنى هر دو تقسیم فرق همانست، که تو جزوى و من حاوى تو.

 «و گفت:

 ما را اجداد دیگر هستند تا نسب بمَلَکى رسد که جدّ بزرگتر اوست» و این بزرگى را با بزرگى او، عظمى و مقدارى نباشد؛ و او راست بزرگوارى بلند، و بالاء بالاست، و نور  نور است، و هر چیز قابل آفت و فناست الّا ذات پاک او

 

شرح انچه را که در عبارات فوق شیخ شهید بیان میدارد کمی با آنچه که اکنون در بین ما در جریان است متفاوت است. شیخ شهید در عبارات مذکور جریان افرینش را بازگومیکند که چگونه در زنجیره هستی، هر عضوی پس از عضوی دیگری و در مرتبه تکوینی  خاص خود قرار می گیرد . در این نگاه اعضاء موجود معلول علت قبل از خود و  علتی بر اعضای پس از خود میباشد. این جریان آفرینش همانست که ایرانیان باستان بدان معتقد بودند و جمالی نیز بدرستی ان را دریافته است. در این بینش خداوند نه به عنوان خالق پدیده ها و عضوی سوای از بقیه، بلکه به عنوان راس العلل و برترین نقطه زنجیره ای بهم پیوسته تلقی می شود. این علت تامه است که جهان بهم پیوسته ای را میزایاند. جهان چیزی جدای از علت العلل نیست از اینرو  او جد محسوب می شود وچون در ورای او عامل دیگری متصور نخواهد بود، پس او جد اعظم است.

با این بینش علت های دیگری نیز که در راس این زنجیره قرار می  واجداد مخلوقات محسوب می شوند. این است که در داستان غربه الغربیه وقتی روح شخص سالک به طور سیناء کیهانی گام می نهد اولین برخوردش با پدر آسمانی اوست که همان صورت عقل دوم است. سهروردی در تبیین این جایگاه آورده است:

« پدرمان را دیدم، پیرى بزرگ که نزدیک آمد آسمانها و زمینها از تابش نور وى شکافته شوند. پس در روى او خیره و سرگشته ماندم، و بسوى او شدم. پس مرا سلام داد، او را سجده کردم و نزدیک بود که در فروغ تابناک وى بسوزم...»

در اینجاست که روح سالک مورد عنایت خاصه قرار میگیرد و به جایگه  «پدرِ پدر» یا جد معرفی می شود که برابر با عقل اول یا عقل کل است.

این رویداد درست در سرود مروارید که الحق والانصاف نسخه دوم غربه الغربیه است نیز دیده می شود؛ آنجا که روح هبوط کرده ، به نزد برادر آسمانی خود کهدر داستان شیخ اشراق با عنوان پدر تعبیر می شود میرسد.ابتدای این برخورد در دروازه دروود و سجود رخمی دهد:

 «پیچیدم خود را کامل در ردا

با رنگ های درخشان.

 پوشیدم خود را با آن و به دروازه ای شتافتم.

 دروازه درود و سجود؛

 تعظیم کردم و ستودم

 عظمت پدر را ـ که مرا گسیل کرده بود ـ

 زیرا که فرمانهایش را به جای آورده بودم

 و او نیز همان کرد که وعده داده بود ـ»

سهروردی نیز که خود استاد راه رفته است بزیبایی می آورد:«پس مرا سلام داد، او را سجده کردم ...»

در داستان شیخ اشراقپس از برخود با پدر وی روحسالک را به دیدار جد بزرگتر وعده می دهد.در سرود مروارید نیز گفته می شود که دیری نخواهد گذشت که تاقبل از رسیدن تا درب اصلی جایگاه ، شهریار شهریان را که در این داستان با لقب پدر معرفی می شود به دیدار اومی شتابد:

«...و او وعده داد که تا دروازه نیز

شهریارِ شهریاران خواهد آمد»

در هر صورت در نگاه سهروردی  برترین نقطه هستی که دیگر اعضاء مجموعه با آن یارای برابری و یکسانی نخواهند داشت با تعبیر جد بزرگتر معرفی می شود.

در هر روی در زنجیره آفرینش اعضایی که در زنجیره های پایانی قرار می گیرند و در اساطیر گوناگون معمولاً سه گانه تلقی می شوند ـ یا بعبارت درستتر سه گانه ای که یگانه اند ـ بر روی هم مادران افرینش یا زایندگان هستی یا پدران عالم محسوب می شوند. از این رو باید برای نشان دادن این وضعیت از واژه جمعی استفاده کرد که در عین حال مفرد معنا دهد.این واژه در نزد ایرانیان همان یزدان است. این کلمه در واقع همان ایزدان است. در لسان عربی این واژه همان اللهم است که بروشنی می توان  آنرا با کلمه الوهیم عبری برابر داسنت  یعنی اسم جمعی که بر واحد دلالت میکند. با این توضیح واژه اللهم نه چنانی که پنداشته می شود معنای ندایی می یابد، یعنی به معنای ای خدا باشد، بلکه بر جمعی دلالت دارد که در عین حال واحد است. کیست که در نیابد کلمه اللهم جمع است نه مفرد. 

 روشن ترین دلیل بر اینکه کلمه اللهم مفرد نیست رادر نوشتار آقای رضوان مساح می توان یافت. ایشان میگوید که این واژه قبل از اسلام در نزد اعراب جاهلی شناخته شده بود. یا اینکه مصریان با این کلمه اشنا بودند و ان را در معنای خدا می دانستند؛ می دانیم نه اعراب جاهلی ونه مصریان خدای واحد را نمی پرستیدند که بگوییم معنای این کلمه ای خدا است. و اگر بخواهیمکه معنای واحد را از آن استنباط کنیم باید بپذیریم که اعراب جاهلی ومصریان و ... موحد بوده اند و اتفاقاً خدای واحد آنان نیز یک جور نامیده می شده یعنی اسمی مشترک داشته و در عین حال به یک صورت  نیز ندایی می شده است.

 

برخی گفتارهای مرتبط:

سرود مروارید

دو پدر

پسر یا عقل دوم

ادم یا عقل اول

صادر اول یا نخستین موجود

 داستان سه اصل - منوچهر جمالی

 ایزد یا خدا

ترکیب «اللهم» از دیدگاه زبانشناسی تاریخی ـ رضوان مساح

اسم اعظم

قصه غربه الغربیه شیخ اشراق

 


 
 
جد خداوند
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

 یکی از ایات رمزین قرآن در سوره جن وایت سوم نهفته است انجا که می فرماید:

وَ أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً

 معنای تحت اللفظی ان چنین است:« بدرستی که جد پروردگار ما بزرگ است که پدر و مادر و فرزندی ندارد».قرائت مشهوردر این ایه قرائت انه با فتح همزه است که در این صورت جمله مذکور خبریست و کمتر احتمال نقل آن از سوی جنیان میرود.

میدانیم که در اسلام اصل بر توحیداست و ذات الهی پدر و مادری نخواهد داشت که بتوان جد را بر آن محمول نمود. به همین خاطر در تفسیر این ایات مفسران چند نظریه راابراز کرده اند:

  1. در ایه مورد اشاره اصلاً جد به معنای جد خانوادگی نیست بلکه معانی دیگری دارد مثل عظمت، شکوه جلال، فرمان و...در این صورت جمله اینگونه معنا می شود که عظمت خداوند بزرگ است یا فرمان الهی در جهان جاریست.
  2. مراد از جد، جد خانوادگی است اما این سخن، قول جنیان کافر بوده است و قران آن را همانگونه که جنیان گفته اند برای پیامبرش نقل نموده است.

هماینکبه بررسی نظر صاحبان تفاسیر در چند کتاب تفسیری می پردازیم.

در تفسیر بیان السعاده :

«از امام باقر علیه السّلام روایت شده که فرمود: این سخن چیزى بود که جنّ از راه جهالت و نادانى بر زبان آورد و خداى تعالى این سخن را از آنان حکایت کرده است.

یا این لفظ براى عظمت و بزرگى به طور استعاره به کار رفته است و لفظ «انّه» با کسره‏ى همزه خوانده شده بنابر آنکه قول از جنّ حکایت شده باشد.

و با فتحه‏ى همزه خوانده شده بنابر آنکه معطوف بر ضمیر مجرور در قول خدا: «فآمنّا به» باشد، یا بنابر آنکه عطف بر «انّه استمع» باشد و اختلاف قرائت و عطف در جمله‏هاى بعد نیز بر همین منوال است، جز آنکه در بعضى از فقرات عبارت عطف به «انّه استمع» ممکن نیست.»[1]

در تفسیر جوامع الجامع:

«یعنى پروردگار ما بزرگتر از آن است که فرزند و رفیق برگزیند «جدّ» از جدّ فلان فى عینى، فلانى در چشمم بزرگ آمد، گرفته شده است.

بعضى گفته‏اند: یعنى پروردگار ما بى نیاز است و قدرت و سلطنت دارد، در این صورت «جدّ» به معناى استعارى‏اش دولت و اقبال است.»[2]

در مجمع البیان :

داد. پس امّا اینکه از ما کسى مصاحب آن حضرت بود. نه هیچکس در آن موقع با وى نبود.

ابى روق گوید: رسولان جنّ نه نفر بودند. ابو حمزه ثمالى گوید. بما رسیده که ایشان از شیصبان بودند که از جهت عدد از جنّ بیشتر و ایشان عموما لشکر ابلیس هستند.

و بعضى گفته‏اند: که آنها هفت نفر از جنّیان شهر نصیبین بودند، که پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله ایشان را دید و آنها بآن حضرت ایمان آوردند، و پیامبر ایشان را بعنوان رسالت بسوى سایر جنّیان فرستاد.

وَ أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً و اینکه خداى تعالى پروردگار بزرگ ما است که همسر و فرزندى اتّخاذ نکرده است. ابو على گوید اختیار ما مکسور بودن انّه است زیرا آن از قول و گفته جنّ است بقومشان و آن عطف بر قول آنها. فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً. است. یعنى. و قالوا تعالى جد ربّنا. فراء گوید:

هر کس انّه خوانده (بفتح) پس تقدیرش اینست فآمنّا به و آمنّا بانّه تعالى جد ربّنا. و همین طور است انّ‏هاى بعد از آن. پس مفتوح است بوقوع ایمان بر آن حسن و مجاهد گویند: مقصود اینست که جلال و عظمت پروردگار ما بالاتر از گرفتن همسر و فرزند است (تعالى جلال ربّنا و عظمته عن اتّخاذ الصّاحبة و الولد) ابو مسلم گوید: معنایش اینست صفات خدا که مخصوص اوست بلند و بالاست و آن صفات بلندیست که براى مخلوقات او نیست. و بگفته جبائى یعنى که پروردگار ما در صفاتش جلیل و بزرگست. پس بر او صفات اجسام و اعراض جایز نیست. و بگفته ابن عبّاس عالیست قدرت پروردگار ما و بگفته مجاهد. ذکر او عالیست و بگفته ضحّاک فعل و امرش عالیست و بگفته اخفش ملک و سلطنت-  پروردگار ما عالیست و بگفته قرظى نعمتهاى خدا بر خلقش عالیست. و تمام این اقوال بیک معنى برمیگردد. و آن عظمت و جلال خداست بر آنچه گذشت ذکر این دو صفت خدا جلّ جلال.[3]

در تفسیر اثنی عشری :

«وَ أَنَّهُ تَعالى‏: و بدرستى که بلند و برتر است، جَدُّ رَبِّنا: عظمت و جلال پروردگار ما، از مجانست مخلوقات و مشابهت ممکنات در ذات و صفات، و بزرگ است سلطنت و غناى او، مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً: فرانگرفت هیچ مصاحبى، چنانکه بنى مسیح گویند، و نه فرزندى را چنانچه یهود و نصارى گویند. حضرت صادق علیه السّلام فرماید: نیست براى خدا جد که به معنى بخت و دولت است، زیرا از صفات ممکنات است. بلکه به جهالت خود این را بر او اطلاق کردند. و حق تعالى به همان طریق که گفته‏اند، براى پیغمبر حکایت فرماید.»[4]

در تفسیر احسن الحدیث:

« معلوم مى‏شود که مانند مشرکان عرب در میان جن شایع کرده بودند که معاذ اللَّه خدا زن و فرزند دارد، آنها با شنیدن آیات قرآن دانسته‏اند که این نسبت غلط است لذا گفته‏اند: خدا برتر از آنست که چنین باشد»[5]

در تفسیر صافی :

« قیل ای عظمته مستعار من الجدّ الذی هو البخت و القمّی قال هو شی‏ء قالته الجنّ بجهالة و لم یرضه اللَّه منهم و معنى جدّ ربّنا بخت ربّنا.»[6]

گفتهشده یعنی عظمت او مستعار از جدی که بمعنای بخت است و قمی گوید این سخن چیزی بوده که جنیان از روی نادانی گفته اند وخداوند از ایشان راضی نبود، جد ربنا یعنی بخت ربنا

در تفسیر معین:

« أی:عظمته، مستعار من الجدّ بمعنى البحث.»[7]

یعنی عظمتش، استعاره از جد به معنای بختو

در تفسیرعاملی:

«أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا»

 مجمع: 1- حسن بصرى گفته یعنى جلال و عظمت پروردگار ما بلندتر از آن است که دوست و فرزند داشته باشد

 2- ابو مسلم گفته است: یعنى بلند مرتبه است آن صفات خاصّ خداوندى

 3- پروردگار ما جلیل و با شکوه است در صفات خود که از خواصّ و صفات اجسام بدور است.

4- قدرت پروردگار ما فوق است و برتر

5- برتر است ذکر و یاد او

 6- کار و فرمان خداى ما برتر است

 7- پادشاهى پروردگار ما برتر است

 8- بخشش و نعمت او برتر است. و همه‏ى این معانى تطبیق میشود با عظمت و جلال خداوندى. ربیع بن انس گفته است: خداى را جد نباشد و این سخن پریان است که بنادانى گفته‏اند و قرآن نقل کرده است و همین مطلب از امام باقر و صادق علیهما السّلام نقل شده است. و همزه‏ى انّه با فتح و کسر خوانده شده است و همچنین در باقى همزه‏هاى ان و انه که در این چند آیه است اختلاف تلفّظ است که اگر عطف بر «أَنَّهُ اسْتَمَعَ» باشد و دنباله‏ى وحى باشد با فتح همزه است و اگر عطف بر «إِنَّا سَمِعْنا» باشد از سخن جنّ است و با کسر همزه.

فخر: جدّ انسان اصل و ریشه‏ى او است که از آن پدیدار شده است پس کلمه‏ى جدّ بطور مجاز بجاى اصل استعمال شده است. و «جَدُّ رَبِّنا» یعنى اصل و حقیقت خداى ما که وجود واجب باشد و نتیجه‏ى معنى چنین خواهد بود: حقیقت مخصوصه‏ى خداوندى برتر است از هر تعلّق و وابستگى به غیر و این است که برتر از داشتن دوست و فرزند است. و کلمه‏ى «جَدُّ» با نصب نیز خوانده شده است که تمیز باشد.»[8]

در تفسیر علیین:

« به دو معنا آمده است:

 1- تعالى عظمة ربّنا.

2- این گفتار جن است. آنها از روى جهل و نادانى تعبیر به جدّ به معناى پدر بزرگ کرده‏اند یعنى خداوند جد پروردگار ما است و خدا گفتار آنها را نقل مى‏کند. «منقول از امام باقر و صادق علیهما السّلام»»[9]

در تفسیر منهج الصادقین:

« وَ أَنَّهُ تَعالى‏ و بدرستى که بلند و برتر است جَدُّ رَبِّنا عظمت و جلال پروردگار ما از مجانست مخلوقات و مشابهت ممکنات در ذات و صفات. یا بزرگست سلطنت و غناى او و آن مأخوذ است از جد فلان فى عینى اذا عظم و مستعار است از جد که بمعنى بخت و دولتست مراد و صف اوست بتنزه از زن و فرزند بجهت عظمت و بزرگوارى او یا سلطانیت و ملکوتیت او یا غناى او و قوله مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً از براى بیان این معنى است یعنى فرا نگرفت هیچ زنى را هم چنان که بعضى از بنى ملیح میگویند و نه فرزندی را چنان که یهود و نصارى بآن اعتقاد دارند و از ابو- جعفر و ابو عبد اللَّه صلوات اللَّه علیهما مرویست که‏:

لیس للَّه جد و انما قالته الجن بجهالة فحکاه سبحانه کما قالت‏

خداى تعالى موصوف نیست بجد که بمعنى بخت و دولتست چه آن از صفات ممکناتست بلکه جن بجهت جهالت خود این را بر او اطلاق کردند و حق سبحانه بهمان طریق که گفته‏اند از براى رسول خود صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم حکایت فرمود.»[10]

در تفسیر نمونه:

« " جد" در لغت معانى زیادى دارد از جمله:" عظمت"،" شدت"،" جدیت"" بهره و نصیب"،" نو شدن" و مانند آن مى‏باشد، ولى ریشه اصلى آن، به طورى که" راغب" در" مفردات" آورده، به معنى" قطع" است، و از آنجا که هر وجود با عظمتى از موجودات دیگر جدا مى‏شود، این واژه به معنى عظمت آمده است.

همچنین در مورد سایر معانى آن همین تناسب را مى‏توان در نظر گرفت.

و اگر به پدر بزرگ جد گفته مى‏شود آنهم به واسطه بزرگى مقام یا سن او است.

جمعى از مفسران براى" جد" در اینجا معانى محدودترى ذکر کرده‏اند بعضى آن را به معنى" صفات"، و بعضى به معنى" قدرت" و بعضى به معنى" ملک و حکومت" و بعضى به معنى" نعمت" و بعضى به معنى" نام" تفسیر کرده‏اند که همه اینها در معنى عظمت جمع است.

ولى از آنجا که این تعبیر به هر حال معنى معروف" جد" که همان پدر بزرگ است تداعى مى‏کند در بعضى از روایات آمده است که طایفه جن از روى نادانى چنین تعبیر نامناسبى را برگزیدند، یعنى شما هرگز این گونه درباره                       

 خداوند تعبیر نکنید.

این حدیث ممکن است ناظر به مواردى باشد که چنین تداعى وجود دارد.

و گرنه قرآن سخنان جن را در این آیات با لحن موافق نقل مى‏کند و بر آن صحه مى‏گذارد، به علاوه در بعضى از خطبه‏هاى" نهج البلاغه" نیز این تعبیر به کار رفته است:

چنان که در خطبه 191 مى‏خوانیم:

الحمد للَّه الفاشى فى الخلق حمده و الغالب جنده، و المتعالى جده:

" ستایش مخصوص خداوندى است که حمد و ثنایش همه جا را فرا گرفته، و لشکرش همه جا پیروز است، و مجد و عظمتش متعالى است".

در بعضى از روایات نیز آمده است که" انس بن مالک" مى‏گوید:

کان الرجل اذا قرء سورة البقرة جد فى اعیننا:" هنگامى که کسى سوره بقره را یاد مى‏گرفت و قرائت مى‏کرد، در نظر ما بزرگ مى‏نمود" ».

به هر حال استعمال این کلمه در معنى مجد و عظمت مطلبى است که هم با متون لغت هماهنگ است و هم با موارد استعمال آن.»[11]

تفسیر روض الجنان:

« وَ أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا، سدّی گفت: امر ربّنا، بزرگوار است فرمان خداى ما.

حسن بصرى گفت: غنى ربّنا، توانگرى خداى ما، و از آن جا » بخت را جدّ گویند، و رجل مجدود خلاف المحروم. عبد اللَّه عبّاس گفت: قدرة ربنا، قدرت خداى ما. مجاهد و عکرمه گفتند: جلالة ربنا، بزرگوارى خداى ما. ابن ابی نجیح گفت از مجاهد: ذکر ربّنا، نام خداى ما. قرظیّ گفت: آلاء و نعماء او بر خلقانش. أخفش گفت: علا ملک ربّنا، بزرگوار است پادشاهى او. ابن کیسان گفت: ظفر او بر خلقان از جمله کافران به حجّت. و «جدّ» در لغت عظمت [باشد] «7»، و انس گفت: مردى را که در میان ما «البقره» و «آل عمران بخواندى» جدّ فی عیننا»، أى عظم .

از باقر و صادق- علیهما السّلام- روایت کردند که ایشان گفتند: این کلمتى است که جنّ گفتند...»[12]

مخزن العرفان:

« جد در لغت بمعنى عظمت و بزرگى است عرب گوید جدّ فلان یعنى فلانى با عظمت و شأن وى بزرگ است جنّیان گفتند جلال و عظمت و بزرگوارى پروردگار ما بقدرى است که از زن و فرزند بى‏نیاز است زن و رفیق نگرفته و فرزند نزاده زیرا که او واجب الوجود و منزّه از صفات ممکنات و مبرا از جسم و جسمانیات است.»[13]

علامه در المیزان آورده است:

ششم اینکه: جن هم مانند انس مؤمن و کافر دارند، بعضى صالح و بعضى دیگر فاسدند، و در این باره آیات زیر را مى‏خوانیم" وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ" ،" إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ

،" وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ" ،" وَ أَنَّا مِنَّا الصَّالِحُونَ" ، و" قالُوا یا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا کِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ وَ إِلى‏ طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ یا قَوْمَنا أَجِیبُوا داعِیَ اللَّهِ" ، و آیات دیگرى که به سایر خصوصیات جنیان اشاره مى‏کند.

از کلام خداى تعالى استفاده مى‏شود که ابلیس از طایفه جن بوده، و داراى فرزندان و قبیله‏اى است، چون در قرآن مى‏خوانیم:" کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ" ، و نیز مى‏خوانیم:" أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِی" ، و نیز مى‏خوانیم:" إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ" .

 [بیان‏]

" فَآمَنَّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا أَحَداً" این جمله از ایمان جنیان به قرآن و تصدیق آن به اینکه حق است خبر مى‏دهد، و جمله" وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا أَحَداً"، ایمانشان به قرآن را تاکید مى‏کند و مى‏فهماند که ایمان جنیان به قرآن همان ایمان به خدایى است که قرآن را نازل کرده، در نتیجه رب ایشان هم همان خداست، و ایمانشان به خداى تعالى ایمان توحیدى است، یعنى احدى را ابدا شریک خدا نمى‏گیرند.

 [وجوه مختلف در باره قرائت ان به فتح همزه- در" وَ أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا ..." و آیات بعد از آن که حکایت سخنان جنیان است بعد از ایمان آوردنشان‏]

" وَ أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً" مفسرین  کلمه" جد" را به عظمت و بعضى  به بهره معنا کرده‏اند. و آیه شریفه در معناى تاکیدى است براى جمله" وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا أَحَداً" و قرائت مشهور، کلمه" أنه" را به فتحه همزه خوانده، و بعضى  آن را و آیات بعدش را که دوازده آیه است به کسر همزه خوانده‏اند، و درست هم همین است، چون سیاق ظهور در این دارد که آیات حکایت کلام جن است.

و اما قرائت به فتحه وجه روشنى ندارد، بعضى  ها آن را توجیه کرده‏اند به اینکه جمله" و انه ..." عطف است بر ضمیر مجرور در جمله" امنا به" و تقدیر کلام" امنا به و بانه تعالى‏جد ربنا ..." است، مى‏خواهد از جنیان خبر دهد به اینکه نسبت به نفى صاحب و ولد براى خدا که بت‏پرستان بدان معتقدند ایمان دارند.

لیکن این توجیه بر اساس عقیده نحویین کوفى درست در مى‏آید، که عطف بر ضمیر متصل مجرور را جائز دانسته‏اند، و اما بنا بر مذهب بصریها که آن را جائز نمى‏دانند، بعضى «1» از قبیل فراء و زجاج و زمخشرى- به طورى که از ایشان حکایت شده- گفته‏اند که: کلمه" و انه" عطف است بر محل جار و مجرور، و محل جار و مجرور" فَآمَنَّا بِهِ" نصب است، چون این جمله در معناى" تصدیق داریم آن را" مى‏باشد که کلمه" آن را" مفعول ایمان به معناى تصدیق است، و تقدیر کلام" و صدقنا انه تعالى جد ربنا ..." مى‏باشد. ولى خواننده خود مى‏داند که این توجیه، توجیه درستى نیست.

بعضى  دیگر این قرائت را توجیه کرده‏اند به اینکه: در جمله عطف شده حرف جرى در تقدیر است، و چنین تقدیرى در دو حرف" ان" و" أن" شایع است، و تقدیر کلام" امنا به و بانه تعالى جد ربنا ..." مى‏باشد.

یک اشکال به همه این وجوه وارد است، چه آن وجهى که مى‏گفت جمله" و انه ..." عطف به ضمیر مجرور است، و چه آن که مى‏گفت عطف به محل آن است، و چه آن که مى‏گفت حرف جرى در جمله معطوف در تقدیر است. و آن اشکال این است که با این سه وجه تنها مى‏توان دو آیه" وَ أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا ..."، و" وَ أَنَّهُ کانَ یَقُولُ سَفِیهُنا عَلَى اللَّهِ" را توجیه کرد، و اما براى بقیه آیاتى که کلمه" ان" در اول آن آمده، مانند آیه" وَ أَنَّا ظَنَنَّا أَنْ لَنْ تَقُولَ ..."، و آیه" وَ أَنَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ ..."، و آیه" وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ ..."، قطعا چاره ساز نیست، چون معنا ندارد جان بگویند ما ایمان آوردیم و یا تصدیق کردیم که گمان کردیم انس و جن علیه خدا حرف زشت نخواهند گفت. و باز معنا ندارد گفته باشند ما ایمان آوردیم و تصدیق کردیم که رجالى از انس همواره به رجالى از جن پناه مى‏بردند، و یا گفته باشند: ما ایمان آوردیم و تصدیق کردیم که ما به آسمان نزدیک شدیم، و دیدیم که چنین و چنان بود.

پس با آن سه توجیه هیچ دردى دوا نمى‏شود، تنها چاره در همان است که بعضى  از مفسرین ابراز داشته‏اند، و آن این است که اگر دو آیه اول با تقدیر گرفتن ایمان و یا تصدیق توجیه شد، قهرا باید هر یک از بقیه آیات را با تقدیر گرفتن فعلى که متناسب با مفاد آن باشد توجیه نمود.

بعضى  دیگر از مفسرین مفتوح بودن کلمه" أنه" در آیه مورد بحث را اینطور توجیه کرده‏اند که این آیه و همه آیاتى که کلمه" ان" در آغاز آن آمده عطف است بر جمله" أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ ..."، و فساد این توجیه بر کسى پوشیده نیست، براى اینکه در این صورت باید بگوییم همه آیات در مقام خبر دادن از مطالبى است که به رسول خدا (ص) وحى شده، که جنى‏ها چنین و چنان گفتند:" قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ ..." به مردم بگو که به من وحى شده که چند نفر از جنیان به صداى تلاوت قرآن گوش دادند، و نزد قوم خود رفته گفتند که: چنین و چنان شده و نیز به من وحى شده که" أَنَّهُ تَعالى‏ جَدُّ رَبِّنا" که او پروردگار عظیم ما است، و نیز به من وحى شده که بعضى از سفیهان ما علیه خدا حرفهاى بدى مى‏گفتند.

آن وقت این سؤال پیش مى‏آید که کلمه" انه" و" انهم" و" انا" اگر جزو کلام جنیان نبوده، و قرآن آن را زیاد کرده که این یک زیادى مخل است، و نظم کلام را بر هم مى‏زند، و اگر جزو کلمات خود جنیان است، که قرآن حکایتش کرده، آن وقت مجموع" أن" و ما بعد آن کلام تامى نخواهد بود، و باید چیزى در تقدیر گرفته شود تا حکایت آن صحیح باشد، و اگر چیزى در تقدیر نگیریم عطف شدنش بر جمله" أَنَّهُ اسْتَمَعَ ..." دردى را دوا نمى‏کند. دقت فرمایید و از این نکته غفلت نورزید .

 

برخی گفتارهای مرتبط:
 
 
داستان سه اصل - منوچهر جمالی

ایزد یا خدا

ترکیب «اللهم» از دیدگاه زبانشناسی تاریخی ـ رضوان مساح

اسم اعظم

قصه غربه الغربیه شیخ اشراق

از ثالث ثلاثه تا رابع ثلاثه


[1] ـ ترجمه بیان السعادة، ج‏14، ص: 324

[2] ـ ترجمه جوامع الجامع، ج‏6، ص: 448

[3] ـ ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏25، ص: 371

[4] ـ تفسیر اثنا عشری، ج‏13، ص: 342

[5] ـ تفسیر أحسن الحدیث، ج‏11، ص: 374

[6] ـ تفسیر الصافی، ج‏5، ص: 234

[7] ـ تفسیر المعین، ج‏3، ص: 1580

[8] ـ تفسیر عاملی، ج‏8، ص: 371

[9] ـتفسیر علیین، ص: 572

[10] ـ  تفسیر منهج الصادقین فی إلزام المخالفین، ج‏10، ص: 30

[11] ـ تفسیر نمونه، ج‏25، ص: 104

[12] ـ  روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن، ج‏19، ص: 443

[13] ـ مخزن العرفان در تفسیر قرآن، ج‏14، ص: 141


 
 
داستان سه اصل - منوچهر جمالی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

درادیان ابراهیمی ، توحید ، برترین اصل است . توحید ، ایمان آوردن انسانها به تصمیماتی است که از یک « بینش مطلق » گرفته میشود، وهنگامی همه مردمان، به چنین تصمیماتی ازان بینش مطلق، ایمان آورند ، اجتماع ، « وحدت » مییابد . وحدت اجتماعی ، پیآیند ، ایمان آوردن همه افراداجتماع ، به چنین بینش و تصمیماتیست . هرکسی که به این بینش مطلق و تصمیماتش ، ایمان نیاورد ، طبعا « اصل اختلال دراجتماع » است . «ایمان» ، اصل اجتماعساز است، و بی ایمانی ، اصل نابود سازنده اجتماعست.کسی شهروند شمرده میشود که موءمن است .کسیکه موءمن نیست ، ازحقوق برابری شهروندی بهره مند نمیشود .

فرهنگ ایران، « دین » را پدیده ای نمیداند که کسی به آن « ایمان » آورد، و به آن ، آشکارا ، گواهی دهد و اعتراف کند . این « ایمان » است که نیاز به گواهی و شهادت دادن دارد . « دین خود» را هیچکس نمیشناسد و نمیداند ، که به آن گواهی بدهد . دین در فرهنگ ایران، « نیروی زایندگی بینش وروشنی ، از خود هرانسانی »است، نه شهادت دادن به آموزه ای،که آنرا برسردرفش بیاویزد،وهرکجا عربده بکشد که من بدان ایمان دارم .

این گونه اقرارها و اعترافها و شهادت دادنها ، عملیست ضد دینی،وفقط بازدارنده زایش بینش حقیقی ازبُن ِخود هرانسانیست . « دین » هرکسی ، برای خود هرانسانی نیز، گمنام است . شهادت دادن به ایمان خود ، غیر از بیان « دین خود » است ، و شهادت دادن به ایمان خود ، فقط دین را که نیروی زایش بینش نو ازبُن خود است ، میپوشد و خفه میکند . ایمان ، بازدارنده دینست ، که جوشش همآهنگی ومهر، از بُن خود انسان باشد .

در فرهنگ ایران ، توحید ، برترین اصل نیست ، بلکه « همآهنگی ِ کثرت » برترین اصل است . همآهنگی که ازکثرت ، پیدایش یابد، و وحدتی که استوار بر همآهنگشوی همیشگی باشد ، به قبول سه اصل باهم کشیده میشود

1- کثرت

2- همآهنگی

3- توحید .

درفرهنگ ایران ، این سه اصل، ازهم جداناپذیرند ، ویکی، بدون دیگری ، ارزشی ومعنائی ندارد. این سه اصل هستند که درکنارهم اجتماعسازند ، نه ایمان . کثرت ، بطورخودجوش ار بُن خودشان ، همآهنگ میشوند ، و یگانگی که از همآهنگشوی کثرت و تنوّع و تعدّد( پلورالیسم= چندتائی )، پدید آید، آرمانیست که فرهنگ ایران ، میجوید . فرهنگ ایران ، درپی تحمیل« ایمان به یک بینش» که دریک آموزه یا شخص ، پیکر به خود گرفته ، نیست ، بلکه مردمان را بدان میانگیزد که از بُن خود، باهم همآهنگ شوند، و دراین همآهنگی ، معنای وحدت اجتماعی را دریابند.ادیان ابراهیمی، ایمان به یک مرجعیت الهی ، به یک کتاب مقدس ، به یک رسول الهی ، به یک آموزه و به یک مظهرالهی را ، بنیاد « ساختن جامعه و حکومت » میدانند . ولی فرهنگ ایران، جستجوئی را که ازبُن خود مردمان برای همآهنگ شوی، صورت بگیرد، بنیاد جامعه سازی وحکومتسازی میداند .

به همین علت نیزبود که فرهنگ ایران ، توانست نخستین امپراطوری ، یا نخستین « جهانشهری » را پدید آورد . یک جهان ، برپایه همآهنگشوی و همآهنگی خواهی همه افراد ، و همه اقوام و ایلات و همه امتهای عقیدنی ، و همه نژادها و زبانها .. .

درشهرآتن ، نخستین برق اندیشه دموکراسی برای ُبرهه ای کوتاهی ازتاریخ ( نزدیک به بیست سال ) زده شد . ولی درایران ، اندیشه جهانشهری ، برپایه اندیشه « همآهنگی از پائین و از بُن انسانها ، سده ها آزموده و پرورده و گسترده شد . درست امروز ، جهان ، نیاز به این سراندیشه دارد .

اندیشه « همآهنگ شوی ملتها و جامعه ها و امتها و نژادها » از بُن ِ خود ِ انسانها ، که « هماهنگشوی درکثرت و تنوّع » باشد ، باید امروزه در گستره جهانیش، واقعیت یابد.هماهنگشوی درکثرت از بُن خود آنها ، « واسطه » و« ایمان به واسطه» و « عقل تابع ایمان » را، شرّ الامور میداند. بقول شیخ عطار:

بگذر زنقل و عقل ، طلب کن تو جان پاک

چندین عقیله از پی عقل فکور یافت

خیرالامور اوسطها ، عقل را ُبـوَ د

زیرا که عشق ، واسطه ، شرّالامور یافت

درعرفان ، عقل ، به« عقل تابع دینی» اطلاق میشود که استوار بر واسطه ( منقولات و کتاب وانبیاء ) است . نفی عقل وخوارشماری عقل در عرفان ، درواقع نفی همان « دینیست که ایمان مردمان را میطلبد » . جان ، هنگامی پاک است ، که ازبُن ِ خودش میجوشد، ونیاز به واسطه و عقل استوار برواسطه، ندارد .

این اندیشه « همآهنگشوی خود جوش ازکثرت » ، درخود ِ واژه « هــم » موجود است . خود واژه « هم » معنای « همآهنگی » را داشته است .

َهـم = َسـم ( همآهنگی ) = سامان = سام

خردِ سامانده دربُن هرانسانیست

چرا« سام »، همپرس وهمآهنگ با سیمرغ میشود؟

اندیشه « همآهنگی خودجوش ازکثرت »، در خودِ واژه « هم = سم » بوده است .هنوز در پشتو ، « سم » که همان « هم » باشد ، به معنای « همآهنگی» است . درسانسکریت ، « سم » ، دارای معانی همراه ، اتحاد ، کمال ، تمامیت ، بهم پیوستن و پیش آهنگی است . این همان واژه to sum در انگلیسی به معنای جمع کردن و sammeln در آلمانی به معنای گرد آورنده و summe به معنای مجموعه است .

به همین علت ، نخستین پهلوان شاهنامه ، که نخستین کسی است که به همپرسی با سیمرغ میشتابد واصل قداست جان ، ومهر به جان را در می یابد ، و فرزند خود را که زیرفشار دین اجتماع ، دورانداخته بود ، بازمیگیرد ، « سام » خوانده میشود . سام در شاهنامه ، همان نقش متناظر بنیادی«ابراهیم » را درادیان ابراهیمی بازی میکند . ابراهیم بنیاد ادیان ابراهیمی را با قربانی اسحق یا اسمعیل میگذارد . برای او « امر ِ یهوه یا الله » ، مقدس است و حاضراست ، ِمهرهای گیتی را برای آن امر مقدس ، قربانی کند . برای سام ، فقط « جان ، مقدس میشود » ، و حاضراست برای آن ، از دین و شریعت حاکم براجتماع دست بکشد . ازاین رو ، سام و زال و رستم ، که در واقع باهم نماد سه تا یکتائی هستند ، حق به بخشیدن تاج دارند . آنها برپایه همین « قداست جان، و حق انسان به آزادی فردی که سیمرغ به زال میدهد و سام ، برای اجرای آن حق ، پیمان با سیمرغ می بندد » ، اصل دادن حقانیت به حکومت، ولغووباطل کردن این حقانیت ازحکومت ستمکار هستند. ودرست واژه« سام » که همان واژه « سم = هم » میباشد، دارای معنای همآهنگیست . درسانسکریتsaama سامه را معمولا بجای سامنsaaman ( که همان سامان ایرانی باشد ) میگذارند . البته سامان ، بنا بر مخزن الادویه و تحفه حکیم موءمن ، به معنای « نی » است . به همین علت است که درسانسکریت ، سامن ، به معنای « سخنان جذاب یا چرب و نرم برای تحبیب مخالفین » است . همچنین به معنای « مذاکره از طریق دوستانه و از روی میل » است . به همین علت بوده است که هم هخامنشیها و هم سپس درایران ، به رهبری کردن و اداره کردن و حکومت کردن ، « نـیـیـدن » میگفته اند . البته « سامانیدن » هم، همان معنای « نییدن » را داشته است . خرد سامانده که دربُن انسانست ، درواقع خردیست که چنین گوهری دارد . خردسامانده ، خردیست که با گفتگوی دوستانه و با سخنان جذاب، بدون کاربرد قهروخشم و پرخاش و تهدید و انذار، درآن میاندیشد که چگونه مردمان را در راستای همآهنگی بیانگیزد . سامان که به نظم و نظام گفته میشود و کردها به حکومت نیز میگویند ، همین معنای سازمان دادن یکجامعه و جهان آرائی برپایه سخنان جذاب ونرم است . سامانیان ، نیز به معنای حکومتگران، بدین شیوه هستند. در بُن هرانسانی ، خردسامانده ، یا به سخنی دیگر، خرد همآهنگسازنده و خرد به هم پیوند دهنده میباشد. این خردسامانده در بُن زمان و کیهان نیزهست که به معنای آنست که جهان وتاریخ ، استوار بر خرد ضد خشم و قهراست . چنین خردی دربُن انسانها ست که بنیاد قانونگذاری و ارزشگذاری و ایجاد نظم است .

امروزه ، این گستره معنای « سام و َسم » یا « َهم » و ارزش فوق العاده ای که دارد ، از اذهان ما به کلی محوشده است . ولی در زبان پهلوی hamih=همیه ، دارای معانی همآهنگی + محفل و اتحادیه + انجمن بوده است . hambudanهمبودن به معنای متحد شدنست . همنیدن hamenidan، به معنای متحد شدن و ترکیب شدن است .

این « همیه » یا این « سم و سامان » برترین اصلی بود که همه را - چه خدایان و چه گیتی را – دربرمیگرفت . هرحرکتی و عملی و اندیشه ای و آفرینندگی ، پیآیند همآهنگی ، پیآیند سامان و سم ، پیآیند « سنتز بدون غلبه خواهی و قهر» بود . ازاین رو بود که دربُن زمان، و دربُن انسان، و دربن هرجانی ، دربن آب و گیاه و زمین ، این همآهنگی در کثرت بود ، که سرچشمه واصل آفرینندگی است. درسانسکریت سم بوتیsam-bhuti که همان « همبودی » باشد به معنای اصل + مبدء + وصل + ظهورقدرت یا عظمت یا نیروی فوق بشری است .

این همآهنگی تراویده و جوشیده از بُن کثرت ، اصل آفرینندگی ، سرچشمه عمل و بینش، اصل جاودانگی و بقا ست . از همآهنگی ، نیروی آفرینندگی وزندگی ، پیدایش می یافت . نوزائی و فرشگرد ، پیآیند همآهنگشوی ازنو است . ازهمپرسی خدا و انسان ، که گونه ای همآهنگیست ، خرد ِ بینش آفرین ، برمیخاست . خدا ، آموزگارانسان نبود تا بینش را به او بیاموزد ، بلکه با انسان میآمیخت ، و ازاین همپرسی انسان و خدا باهم ، خردِ بینش آفرین ، پیدایش مییافت . این بود که خدایان درفرهنگ ایران ، در« همبغی » باهم میآفریدند . تنهاآفریدن ، معنای بریدگی دارد، که نبودِ مهریا عشق است . خدائی که تنها بخواهد بیافریند ، نه میتواند باشد ، و نه اصل عشقست ، چون بریده از دیگرانست.خدایان ایران ، درهمبغی ، در همخدائی ( درهمآغوشی خدایان ) درهماهنگی جوشیده ازگوهر و بُنشان باهم ، جهان را ( آسمان ابری را ، آب را، زمین را ، گیاه را ، جانور را ، انسان را ) میآفریدند . خود خدا هم، از همبغی ، پیدایش مییافت . این اندیشه که یک خالق ، با علم و قدرت بیکرانه خود ، انسان یا گیتی را خلق میکند ، برای آنها ، به کلی نامفهوم وبی معنا و مطرودوضد عشق بود ، چون برضد « اصل همیه » ، برضد « اصل سامان» بود . چون برضد واژه « یزدان» بود . یزدان ، از واژه « یز» ریشه میگیرد، و « یزرونین » که فعل « یز» باشد ، همان معنای « نییدن و سامانیدن » را دارد . ایزد ، در یزش کردن ، که نواختن نی باشد ، همه را همآهنگ میسازد . برای آنها « نیرو » ،پیآیند اصل همآهنگی بود . کسی نیرومند است که قوای وجودش ، همآهنگند . یک خدا ، بخودی خود ، نیروی آفرینندگی نداشت . اینکه اهورا مزدا ، جدا خودش میآفریند، و اهریمن ، جدا خودش میآفریند ، این ازساخته های ِ موبدان زرتشتی ، و برضد فرهنگ ایران بود . این سر اندیشه ، چنان درفرهنگ ایران ، ریشه ژرف داشت که الهیات زرتشتی نمیتوانست به هیچ روی ،از اهورامزدا ، تنها خدای خالق بسازد . اهورامزدا را میتوانست « نخست، میان برابران» بکند، ولی نمیتوانست، تنها آفریننده بسازد. این تلاش مداوم برای« تنها آفریننده سازی اهورامزدا»، علت سرکوبی اندیشه های آزادی و حکومت بر پایه خواست ملت و گزینش حکومت برپایه خرد( شهریور که خشتره وئیره باشد، به معنای گزینش حکومت برپایه خردآزماینده است) وسوسیال میشد .

رد پای اندیشه همبغی در آفرینش جهان ، ازجمله دربخش چهارم بندهش ، پاره 39 باقیمانده است . درآنجا میآید که :

« تا پیش ازآن که اهریمن آمد ، همیشه نیمروز که رپیهوین است ، هرمزد با یاری امشاسپندان ، به رپیهوین گاه ، مینوی یزش را فرازساخت . به هنگام یزش کردن ، همه آفریدگان را بیافرید » .

اهورامزدا درنیمروز با امشاسپندان ، یزش میکند و درهنگام یزش کردن امشاسپندان با اهورامزدا ، آفریدگان، آفریده میشوند. برای درک دقیق این گفته ، باید سه اصطلاح 1- امشاسپند 2- نیمروزو3- یزش کردن را شناخت .

اهورامزدا ، خودش یک امشاسپند است و جزو امشاسپندانست . این به خودی خودش ، بیان برابری اهورامزدا با سایر امشاسپندان است . عبارت نام برده دربالا ، درواقع بیان آنست که خدایان ایران درهمسرائی و همنوازی ، باهم همه چیزها را میآفرینند . در هزوارش دیده میشود که « یزرونیدن » ، نییدن است که دراصل به معنای نی نواختن است وبه معنای« ساماندادن در همآهنگساختن یا مدیریت ورهبری کردن» بکار برده میشده است . درمتون زرتشتی ، یزش کردن ، به معنای پرستش کردن و قربانی کردن ترجمه میگردد . همچنین « یزyaz » به معنای « نثارکردن » ترجمه میگردد. مفهوم قربانی کردن ، جانشین مفهوم نثارکردن میگردد ، که دراصل « خودافشاندن خدا ، وجود خود را » بوده است . اینکه همه خدایان باهم یزش میکنند ، دارای چه معنائیست ؟ این ها همه با هم پرستش و قربانی میکنند . رواست که پرسیده شود ، خدایان برای که پرستش و برای که و چه قربانی میکنند ؟ یکی ازموبدان زرتشتی نوشته است که یزش کردن اهورامزدا بیان فروتنی اوست ! این ترجمه ها و برداشتها ، همه ، تحریفات و سفسطه گریهای موبدان زرتشتی است...

اساسا شیوه آفرینندگی خدا درفرهنگ ایران ، خودافشانی یا نثارو ایثارهستی خود بود . ایزدان، باهم خودرا نثارمیکنند و گیتی را بازمان دراین خودافشانی ، پدید میآورند . درتصویری دیگر، سیمرغ ، خوشه فراز درخت بس تخمه است ، که دانه های خود را میافشاند ، و این دانه ها ، جانهای گوناگون هستند . و واژه « بس » ، ازهمان ریشه « واس » است که خوشه گندم باشد . نی نواختن ، هم معنای زادن ، و هم معنای خود افشاندن و جوانمردی را داشت . جوانمردی با « مردی و مردانگی » پیوندی نداشت ، بلکه جوانمردی ، شیوه آفرینش خدایان ایران بود . خدای ایران به امر، خلق نمیکرد . این خود افشانی خدا ، معنای« مهرورزی » داشت . خدای ایران ، به بندگانش وعبادش، مهر نمیورزید ، بلکه درافشاندن خودش ، همان انسانها میشد، و انسان، عبد و بنده اونبود ،و خداهم معبود او نبود . عبودیت و مهرورزی، دوپدیده متضاد باهمند . تا انسان ، عبد الله است، و باید عبودیت الله را بکند، الله نمیتواند به او، مهربورزدو انسان هم نمیتواند به الله مهربورزد . فقط خدا در خودافشانی است که انسان میشود ، واین ، تنها راه مهرورزی و دوستی است . خدای ایران ، گیتی را فراسوی وجود خود ، خلق نمیکند ، بلکه از افشاندن وجود خود ، گیتی و انسان را پدید میآورد . او« یزش میکند » ، ویزیدن ، هم به معنای نی نواختن است و هم به معنای « خود را نثارکردن » است ، تا جهان ، جهان مهرورزی بشود . فرهنگ ایران ، گوهر ِ یهوه و پدرآسمانی و الله را تهی از عشق میداند، هرچند هم گهگاه ، وعظ مهر و محبت نیزکرده باشند .

وچون خدا= سیمرغ= ارتافرورد ، بُن انسانست ، پس فطرت و طبیعت هرانسانی ، نثارگری است . نخستین عمل خدا وطبعا آغازهرعملی ، خودافشانیست . اینست که واژه « یزک » به مقدمه و پیشاپیش لشگر، گفته میشود . و درترکی ، یاز به معنای گشودن و شروع کردن است . درترکی ، یازماق ، به معنای گشودن و شروع کردنست . ایزد ، یزدان ، یزید ، َیزَت :1- ازسوئی به معنای خود افشان و ایثارگراست . این خداست که خودرا قربانی میکند (= جانفشانی میکند) تا جهان و انسان ، پیدایش یابد . خدا ، نمیخواهد که انسان برای اطاعت ازامراو ، خود را قربانی کند . ایرانیان ، زائیدن و نواختن نی را که به معنای جشن ( یز+ نا = یسنا ) باشد و بطورکلی موسیقی یا سماع را، ایثارگری وخودافشانی میشمردند.ازاین رو به رقص، پایکوبی و آستین افشانی میگفتند . اینست که به نثار، شادباش گفته میشود .

آنچه درمتن گذشته بندهش ، «گاه نیمروز»یا «رپیهوین» شده است ، خدائیست که ازخدائی ، تهی ساخته شده ، و فقط نام زمان گردیده است . نام خدا ، رپیتاوین ، دیگر به خدا اطلاق نمیشود، بلکه به « زمان ِ بی خدا ، خالی ازخدا » گفته میشود . بدینسان ، زمان ، تهی ازمعنی میشود . زمان ، دیگر، « گشتِ خدا » نیست ، بلکه فقط و فقط « گذرو فنا » است . رپیتاوین ، نام خدائیست که با این برهه زمان، اینهمانی داشته است، و به معنای دخترجوان (= رپیتا ) نی نواز ( = وین ) است . در واقع همین خود رپیتاوین است که در نیمروز، گیتی را میزاید .

در هزوارش دیده میشود که نام یزتyazat ، جاتن jaaten است . « جاته » در سانسکریت ، همان واژه « زاده ، زادن» است و به معنای تولد یافته ، زائیده شده ، ایجادشده ، ظاهرشده است . پس یزت یا یزد یا یزدان، جاتن است که زادن باشد . نی نواختن و سرائیدن ، اینهمانی با زادن دارد . خدایان ایران، زاینده و سراینده یا « جشن ساز» هستند .روند تکوین یافتن وپیدایش ، روند جشن ساختن است . وجود یافتن درگیتی ودرزمان ، شادشدن است . این اندیشه ، بنیاد فرهنگ زنخدائی ایران دربرابر بودائیگری و ادیان ابراهیمیست . معنای واژه « یز» در واژه « یزله » درگویش شوشتری باقیمانده است . شوشتریها به دور نخل تعزیه یایکوبی میکنند ومیسرایند . این نخل تعزیه ، ربطی به امام حسین نداشته است ، بلکه اطاقی بوده است که درآن تمثالهای بهرام و سیمرغ ( صنم ) را که بُن گیتی و زمان هستند مینشانده اند، و برای جشن بذرافشانی این اطاق را به دشتها حمل میکرده اند . در واقع آنها تخمهای سیمرغ را در دشت ها میافشانده اند . درست به این نخل، امروزه ، گویهائی آویزان میکنند که تخمهای سیمرغ مینامند . هرگاه این نخل را درجائی بزمین می نهند ، به دورش میرقصند و سرود میخوانند و این را « یزله » مینامند . اینست که واژه « رخس » درکردی نیز ، هم به معنای رقصیدن است و هم به معنای تکوین یافتن است . البته « یز» ، همان واژه « یاز= جاز» است که درشوشتری ، به معنای نی است . نی که همان هوم ( خوم = خم = خامه ) باشد ، رد همه گیاهان است . ودرکردی ،«یاساین» که امروزه معنای سوت زدن را دارد ، همین نی نواختن است .

اکنون به واژه « امـشــا ســپـنـد » پرداخته میشود . درالهیات زرتشتی ، بتدریج اندیشه هفت امشاسپند ، ریشه دوانید . این هفت امشاسپند زرتشتیان در فرهنگ زنخدائی ، همان خدایان هفته یکم ماهند ، که باهم بُن خدا ، یا بُن خرّم و یا فرّخ بودند . هنگامی هرمزد را ، جانشین فرّخ وخرّم ساختند که در فرهنگ زنخدائی نام روزیکم بود ، آنگاه این هفته که بُن فرِّخ ویا خرّم بود ، بُن اهورامزدا شمرده شد . دربندهش دیده میشود که همه خدایان ایران ، امشاسپند هستند ، و در واقع همه باهم ، گیتی را میآفرینند . این « سپند یا سپنتا یا سپنا » ، به معنای سه اصل ، سه مبداء و سه زهدانند . چه « پند » و « پنت » و « پن » به معنای زهدان است، که سپس برای خوارشماری به « سوراخ مقعد » برگردانیده شده است . چنانچه نام فرزند ، پـنـدنـد است و پندند = پند+ اند ، به معنای تخم زهدان است . و چون زایش ، همیشه پیدایش و بینش بوده است ، ازاینرو نیز « پند و پندار» به معنای بینش است . سپنتا ، سه اصلی هستند که در پیوستگی باهم ، بُن جهان و زمان و انسان و جان هستند . همین واژه است که تبدیل به « سپنج » شده است . سپنجی سرا که گیتی باشد ، درالهیات زرتشتی ، دنیای گذرا = دنیای زنخدایان = دنیای فانی ساخته شده است . پنج و فنج و پنگ که همه دراصل از ریشه پنت هستند، دارای معانی خایه و تخم و خوشه هستند . از سه بُن یا سپنتا یا سپنج ، که نشان « همبغی بنیادی» است ، هرروز، خدائی یا امشاسپندی دیگر میروید یا می یازد یا میافشاند . زمان که واحدش سی روزهرماهیست ، روند افشانندگی یا گسترش شاخه های یک درخت ازیک بُن است . اصلا یاز، به معنای درختی نیزهست که شاخه های خود را میگستراند .

پس امشاسپنتا ، چنانچه بطور معمول ترجمه میگردد ، به معنای « نامُردنی ِمقدس » نیست . پیشوند « اَ » درامشا ،همیشه معنای نفی ندارد، بلکه دراینجا معنای تاءییدی دارد . معنای K مشاL درنام گیاهان باقی مانده است . مشا ، نام گیاهیست که به عربی حی العالم، یا گل بستان افروزاست که گل ویژه سیمرغ یا ارتا فرورد است . نامهای دیگر این گل ، همیشک + ضیمران + اردشیرجان + فرّخ + داه (= داح ) + همیشه بهار+ همیشک جوان است . پس امشاسپند ، به معنای : بُنی است که همیشه بهارو جوانی میآورد ، همیشه زندگی ازنو میآورد . به عبارتی دیگر، درخت زمان ، ُبنی دارد که هرروز، شاخه ای تازه ، گلی تازه ، آهنگی تازه میـآورد . زمان ، فانی و گذرا نیست ، بلکه درست وارونه اش ، افشاننده تازه به تازه بهارو جوانی است .

اکنون، به توضیح گفته ای که درپیش ازبندهش آورده شد، رو میآوریم . سپنتا که سه پند ) سه اصل و مبداء و زهدان( باشد ، سه تائیست که در همبغی یا همآفرینی ، بُن همیشه رویا و همیشه آفریننده و همیشه افشاننده و همیشه افزاینده و گسترنده است ، که هر شبانروز، به شکل خدا یا ایزد یا امشاسپندی دیگر در میآید . یک بُن سه تائی ، در همبغی ودرهمآغوشی و درعشق ) یوگا= یوغ ( سی 30چهره گوناگون پیدا میکند . اینست که باهمدیگر، سی وسه خدا میشوند . یک بُن ) سه پنتا = سه پنا = سه پنج ( است که همیشه از نو ، به خدائی دیگر، تحول می یابد، و همزمان با آن ، بخشی از هستی درگیتی میشود . در واقع تحولات یک بُن سپنی = سپنتائی = سپنجی ، همانسان که گشت زمان میشود ، همانسان روند پیدایش گیتی) سپنجی سرا ( و همانسان روند همبغی سی خدا در آفرینش گیتی ، سی امشا سپند میشود .

الهیات زرتشتی ، وقتی بجای سی امشاسپند ، هفت امشاسپند گذاشت ، آنگاه ، برای هرکدام ازاین امشاسپندان هفتگانه ، عده ای ازهمان امشاسپندان باقیمانده را، همکار برگزید . هرچند ایده همکاری ایزدان ، در ظاهر درالهیات زرتشتی باقی ماند ، ولی همکاری = همکرداری ، معنای اصلیش را که « همآفرینی و همبغی » است از دست داد . این سی خدا یا سی امشاسپند ، مستقیما از یک بُن پیدایش می یابند ، ولی درفرهنگ ایران، همه باهم در همکاری و هماندیشی و همروشی ( حرکت باهم ) گیتی را باهم میآفرینند .

اندیشه ِسی وسه خدای ایران، ازتصویرحرکت ماه در بروج 27 گانه پیدایش یافته بود . ماه ، درهرخانه یا بیت یا برجی دیگر منزل میکرد ، چهره ای دیگر به خود میگرفت . درواقع ، این حرکت بُن کیهان و زمان دراین منازل بود که چهره های گوناگون می یافت . خدایان ایران ، گوهرحرکت و رقص ( وشتن) و گشتن بودند ، ازاین رو خدا ، خدای زمان بود . خود واژه « حرکة» درعربی ، معرب « هرک = ارک = ارکه » هست که بهمن ، بُن جهان هستی است . خدا درایران ، خدائی بود که درحرکت، هم زمان و هم گیتی میشد. پنجگاه شبانه روزنیز که بازحرکت را نشان میدادند ، پنج خدای جداگانه شمرده میشدند . پس 27+5 =32.وچون ماه ( یعنی حرکت ماه آسمان دریک ماه ) ازبهمن( ارکه= هخا ) ، که بُن ناپیداست ، پدیدارشده بود ، پس رویهمرفته 33 خدا بودند. این خدایان که بیان کثرت بودند ، ازیک اصل ناپیدا ، پدیدارشده بودند . بهمن ، تبدیل به درخت زمان که سی شاخه داشت ، میشد. ولی درخت زمان، همان درخت گیتی هم بود . بهمن که نخستین پیدایشش در « سپنتا = سه اصل » بود ، گوهر حرکت ( هرک = ارکه ) ، گوهر تحول و گشت و « وشت = رقص+ نوشوی» داشت . بهمن، یا سه پنتا درحرکت ، میگسترد، و به وجود میآمد، ومیرقصید و پیدایش مییافت.

بدینسان، این تحول یافتن بُن ، هرشبانروز به خدائی دیگر، و در هرروز به پنج خدای گوناگون ، مسئله « گذر و فنا » را طرح نمیکرد . این برداشت الاهان نوری ( اهورامزدا و یهوه و پدرآسمانی و الله ) از این تحول و گسترش و پیدایش خدایان بود . بهمن ، درگسترش و بالش درحرکت، گیتی میشد. زمان، ُبعدی ازخودش بود . او گیتی را فراسوی خودش با زمان فراسوی خودش، خلق نمیکرد . او همانسان که زمان میشد، گیتی هم میشد . زمان، نمیگذشت . ما هم از زمان نمیگذشتیم ، بلکه روند زمان ، روند افزایش و پیدایش و گسترش بُن بود.

امشاسپند هم، به معنی « همیشه بُن ِ لبریز» است ، به معنای لبریزی و سرشاری همیشگی مستقیما ازبُن است. به معنای سرشاری روغن و شیره و آب ازبُن است . این واژه امشا = مشا ، همان واژه ماشیه mashya و مشکیهmashkya است که هم معنای روغن و خامه را دارد . نام انسان درفرهنگ ایران نیز ، مشیه = ماشیه بوده است، که سپس به شکل « مسیح » در آمده است . الهیات زرتشتی، نخستین جفت انسانی را مشیا و مشیانه نامیده است، که البته به معنای آن بوده است که بُن انسانی سرشارازشیره وافشره واشه است . این واژه در تورات به معنای « تدهین شده » بکارگرفته شده است. تورات ، کوروش را مسیح میداند . این نام را سپس پیروان عیسی، به عیسی داده اند . درواقع درهرانسانی ، این بُن ، این شیره و روغن و افشره یا اشه هست که همان عشق ومهر و اصل آمیختن است.  هرانسانی دربُنش ، مسیح است . روغن و کره و آب ، همان شیره و شیرابه و اشه چیزها بود، همان essence اسانس چیزها بود . دراین خدایان ، دراین روزها ، درسیرو گذر زمان ، فوران وگردش ِ شیره وافشره ِ بُن ( بهمن > سپنتا ) جهان بود ، یا به عبارت دیگر، گوهرچسبندگی و بستگی ومهر و همبغی وهمآهنگی بود . به عبارت دیگر، این سی وسه خدا ، این زمان بهم پیوسته = این گیتی بهم پیوسته = این بخشهای بهم پیوسته آب وزمین و گیاه و جانورومردم و خدا را تشکیل میدادند . این بود که ایرانیان ، کمربند سی وسه رشته را به میان خود می بستند که درواقع همان هلال ماه ، یا زهدان واصل آفریننده کیهان ، یا « خره » باشد . خرد ، « خره تاو» است ، خرد، هلال ماهیست که می تابد و میزایدو میآفریند . این کمربند را دراصل aiwyaonha ایوی یانه ( yaonha + aiwy) می نامیده اند که درواقع به معنای « یانه ماه = خانه ماه = زهدان ماه است که همان هلال ماه باشد . هلال ماه ، زهدان یا اصل آفریننده کیهان شمرده میشد . این اصل آفریننده کیهان ، پیوند و همآهنگی و همبغی سی وسه خدا باهم بودند . این کمربند یا زنـّار راکه اصل همآفرینی و همبغی کیهان باشد ، پیراهنperaahan نامیده میشد ، پسوند «هان » درپیراهن، همان واژه یانه یا خانه است . هلال ماه، یا خره یا اصل آفرینندگی کیهان ، دربسته شدن به میان انسان ، نماد همکاری و همبود اصل آفرینندگی کیهان مستقیما وبی واسطه با هرانسانی بود . درست این کمربند ، اصل دین ( بینش زایشی ازخود انسان که چیزی جز خرد نبود) شمرده میشد. اصل آفریننده کیهان ، درهمپرسی ِهمیشگی با میان آفریننده هر انسانی بود . خرد ،که ازهمبغی سی وسه خدا بوجود میآمد، میان انسان رابه هم می بست . این کمربند را ایرانیان ماه مهر، روز« رام » که آخرین روز پیدایش انسانست ، به میان می بستند که روز زایش خورشید نیزهست .

درتصویردرخت زمان وگیتی ، روزها یا خدایان، شاخه های یک درخت ، هستند که ازیک بُن میرویند . ولی آنها، حرکت زمان و همبغی خدایان ، و پیدایش خدایان را ، تنها دراین تصویر، خلاصه و تنگ نمیکردند.

 

برخی گفتارهای مرتبط:

ایزد یا خدا

ترکیب «اللهم» از دیدگاه زبانشناسی تاریخی ـ رضوان مساح

اسم اعظم

مراسم نخل گردانی

 


 
 
ایزد یا خدا
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 
منبع:
http://forum.isatice.com/-t102506.html?s=db4a913616436af9b5dac7bb2e9d0d8f&
 
به نظر من واژه "یزد، ایزد، یزدان یا ایزدان" برای تجزیه و تحلیل از واژه "خدا" جالب تر است. اما در زیر به هر به هر دوی آنها اشاره ای می کنم.

خدا در فارسی به معنی نام ذات باری تعالی در آمده است و امروزه آن را با اله و یا الله یکی می دانیم.
خدا در زبان پهلوی xvatây، در پهلوی اشکانی xvatâdh، در پازند xvadâi و بعضی از زبان شناسان این واژه را از xvadhâya و یا hudhâya اوستایی دانسته اند. نولدکه به این توضیح شک داشت و خدای فارسی و خواتای پهلوی را از xwatâya یا xwatâdha دانسته که در سانسکریت svatas+âyu (به معنی "از خود زنده" است) و یا از واژه ی svatas+âdi (از خود آغاز کرده) می داند.
در پهلوی و پازند "خواتای" به معنی "شاه" آمده و "خواتای نامه" به "شاهنامه" ترجمه شده است.
بعضی خدا را به معنی "خود" و صیغه ی امرِ "آ" (بیا) آورده اند که حالت اسم فاعل پیدا می کند...

تو نزادی و دیگران زادند
تو خدایی و دیگران بادند
نظامی

نه افضلم تو خوانده ای به بزم خود نشانده ای
کنون ز پیش رانده ای تو دانی و خدای تو
خاقانی

سرتان را با این توضیحات خسته کننده درد نمی آورم، اما شاید توضیحات در مورد واژه و یا اصطلاح "ایزد" جریان را واضح تر کند:

همه می دانیم که در فرهنگ های پیش از خودمان خدایان بسیاری وجود داشتند. اما با گسترش و پذیرش ادیانِ مکتوبِ یگانه و یکتا پرست، اصطلاح های "چند خدایی" نیز به "یک خدایی" تغییر شکل داد.
"ایزد" در اوستا "ایزته" و در سانسکریت "یجته"، صفتی است که از ریشه "یز" به معنی پرستیدن و ستودن بوده و در خور ستایشِ فرشتگانی است که در رتبه امشاسپندان اطلاق می شده قرار دارند.
این واژه در پهلوی "یزد" و در فارسی "ایزد" شده است. اما در فارسی به معنی فرشته نیست. چون خدایان یگانه فرشته های خود را خودشان انتخاب می کنند. اما در جهان بینی ادیان ایرانی و بسیاری از ادیان دیگر، آسمان پر از فرشتگان است.

اهورامزدا نیز همین مشکل را داشت تا مقبولیت خود را به عنوان تنها خدای هستی ابقاء کند، اما او نیز نتوانست فرشتگان و خدایان پیشین را یکباره از میان بردارد و به همین دلیل نام های موجودات و خدایان متعددی در اوستا باقی مانده است. از جمله فروشی ها، امشاسپندان، آناهیتا، میترا و ...
... و سر انجام، اهورامزدا در سرِ ایزدان مینوی و زرتشت در سرِ ایزدان دنیوی قرار گرفت.

لفظ "ایزدان" و یا "یزدان" جمع "یزد" است اما در پهلوی و فارسی بصورت مفرد در آمده و به معنی خدا به کار می رود.

ایزد ما این جهان نز پی جور آفرید
نز پی ظلم و فساد نز پی کین و نقم
منوچهری

ایزد نیافرید هنوز آن دل
کاندر جهان در آمد و خرم شد
خاقانی

چو پروردگارش چنان آفرید
تو بر بند یزدان نیابی کلید
 
__________________
رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مـرا به بند میکشی از این رها ترم کنی
زخـم نـمیزنی به من کـه مبتلا تـرم کنی
از همه تـوبه میکنـم بلـکه تـو باورم کنی


 

برخی گفتارهای مرتبط:

ترکیب «اللهم» از دیدگاه زبانشناسی تاریخی ـ رضوان مساح


 
 
← صفحه بعد