اسرار آخر الزمان

جایی که همه چیز های بظاهر پذیرفته شده رنگ می بازد، و تمامی چیزهای مهجور شده،احیاء می گردد

تور مرد ریش قرمز
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 
Thor

Thor is the Norse god of thunder. He is generally depicted as red-headed and bearded.

He is a son of Odin and Jord, and one of the most powerful gods. He is married to Sif, a fertility goddess. His mistress is the giantess Jarnsaxa ("iron cutlass"), and their sons are Magni and Modi and his daughter is Thrud.

Thor is helped by Thialfi, his servant and the messenger of the gods. who is Hermes in Greek Mythology and Mercury in Roman Mythology.

Thor was usually portrayed as a large, powerful man with a red beard and eyes of lighting. Despite his ferocious appearance, he was very popular as the protector of both gods and humans against the forces of evil. He even surpassed his father Odin in popularity because, contrary to Odin, he did not require human sacrifices.

In his temple at Uppsala he was shown standing with Odin at his right side. This temple was replaced by a Christian church in 1080.

The Norse believed that during a thunderstorm, Thor rode through the heavens on his chariot pulled by the goats Tanngrisni ("gap-tooth") and Tanngnost ("tooth grinder"). Lightning flashed whenever he threw his hammer Mjollnir.

Thor wears the belt Megingjard which doubles his already considerable strength.

His hall is Bilskirnir, which is located in the region Thrudheim ("place of might").

His greatest enemy is Jormungand, the Midgard Serpent.

At the day of Ragnarok, Thor will kill this serpent but will die from its poison. His sons will inherit his hammer after his death.

Donar is his Teutonic equivalent, while the Romans see in him their god Jupiter.

Thursday is named after him.

منبع: http://www.crystalinks.com/norsegods.html


 
 
حوادث مهم نورانی در سالهای پس از 2000 میلادی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 
منبع:

در سال 1320 تا سال 1325 که متفقین در ایران بودند به خاطر دارم که یا اواخر سال 1322 و یا اوایل سال 1323 بود که در تهران شایع شد پیغمبری ظاهر شده و اخبار عجیبی دارد و نقل همه مجالس همین خبر بود. من که 19 سال بیشتر نداشتم با یکی از رفقایم که خیلی صمیمی و همکلاس بودیم مصمم شدیم برای دیدن این فرد که در شمیران بود برویم. روز جمعه بود و با رفیقم حرکت کردیم و به شمیران رسیدیم. پُُُُرسان پُرسان رفتیم و محل او را که در باغ بزرگی بود پیدا کردیم، اما اطراف خیابانها پر بود از ماشینهای سواری آخرین سیستم که همه افراد اعم از مرد و زن برای دیدن این شخص آمده بودند . وارد باغی شدیم که در آن اتاقهایی بود که مردم به انتظار نشسته بودند. وارد اتاقی شدیم دیدم که زنهای بی حجاب و سر برهنه با وضعی ناجور نشسته اند. جا نبود و ما هم از دیدن این خانومها خجالت می کشیدیم.

به رفیقم گفتم: برگردیم ما نخواستیم او را ببینیم.

خواستیم برگردیم. از اتاق بیرون آمدیم و به سمت درب خروجی حرکت کردیم ناگاه پیرمردی که لهجه ی مخصوصی داشت به سمت ما آمد و گفت:

آقای ... ( نام مرا برد ) کدامیک از شما هستید؟

گفتم: منم.

گفت: خانوم شما را می خواهد.

گفتم: خانم کیست؟

گفت: همان کس که این همه جمعیت به خاطر او در اینجا جمع شده اند. فهمیدم آن کس را که می گویند پیامبر است یک زن است.

رفیقم گفت: من هم با ایشان هستم.

پیرمرد پاسخ داد: فقط ایشان را خواستند شما بفرمایید .

خلاصه پیرمرد مرا به داخل ساختمان و اتاق مخصوصی برد. خانمی آمد با حجاب کامل، حتی دستکش به دست داشت و معلوم بود که مسن است و با فارسی ناقص و سر و دست شکسته سلام کرد و مرا به اتاق دیگری برد که آنطرف سالنی بود که جمعیت زیادی آنجا جمع بودند.

خانم گفت : شما که از ماشین پیاده شدید دو نفر بودید و رفیق تو هم به این اسم است.

گفتم: آری

گفت : نور شما را دیدم و وقتی که از افرادی جویای من شدید و آنها شما را به طرف باغ راهنمایی کردند و شما وارد اتاق شدید و زنهای بی حجاب را دیدید و شرم کردید، تو به رفیقت گفتی بیا برویم، که من فرستادم و شما را آوردند پیش من. اما حتما می خواهی بدانی من کیستم؟

نام من فلان و نژادم انگلیسی است. پدرم در سن ده سالگی من از دنیا رفت. مادرم مرا در کلیسای مجهز مسیحی برد و مرا به دست راهبه های بزرگ سپرد. تا سن بیست و هفت سالگی تعلیم دین مسیح دیدم. خانم معلمی داشتم که با من خیلی مانوس بود. به من گفت می خواهم به هندوستان بروم. گفتم اگر ممکن است من را نیز با خود ببرید. قبول کرد و با هم به سرزمین عجایب رفتیم. مدت 40 سال آنجا بودم و مرتاضین زیادی دیدم.

من در این مدت تمامی ادیان را بررسی کردم و دینی بهتر از اسلام و مکتبی پر بارتر از تشیع ندیدم و من حالا شیعه علوی هستم. آن زن معلم که با من بود فوت کرد و وصیت کرد که مرا در قبرستان مسلمانان دفن کن. پرسیدم شما چه طور تا به حال به من نگفتید که مسلمان هستید؟ گفت می خواستم خودت تحقیق کنی و حقیقت را پیدا کنی.

از هندوستان به مکه رفتم و پنج سال آنجا ماندم و از معنویات خوبی بهره مند شدم. بعد از آن به کربلا رفتم و الآن در ایران هستم. مردم اینجا مرا پیامبر خوانده و توقعات عجیب از من دارند. من هم هر کسی را که اهلیت داشته باشد جواب می دهم و بقیه می مانند تا خسته می شوند و بر می گردند.

از عجایب اینکه گفت من هفتاد سال است حیوانی نخورده ام و خوراکم غالبا میوه و بادام و فندوق و غیر حیوانی است. تمام نیروهای بدنم هست و حتی سوی چشمم هم مثل جوانی است و هیچ وقت شوهر هم نکرده ام. هم چنین گفت من به خاطر ریاضتها و برنامه های معنوی که داشتم حالت عجیبی دارم و هر کجا امام زمان علیه السلام با یارانش بروند، در هر نقطه زمین که باشند، نورشان را می بینم. من در ذهنم گذشت خوبست بپرسم آیا از آمدن امام زمان می داند که حضرت چه وقت می آید؟

آن خانم فورا ذهن مرا خواند و گفت : نمی دانم کی می آید و این مطلب بزرگی است؛ اما یک خبر دارم.

گفتم چیست؟

گفت من تا سال 2000 میلادی را تاریک می بینم و هر حادثه ای ظلمانی است؛ اما از سال 2000 حوادث نورانی پیش می آید که شاید آنچه را که شما در نیت داری در سال 2000 به آن نزدیک شوی. من  خیلی ناراحت شدم. چون در آن زمان خیال می کردم که آقا به همین زودی ها می آید و وقتی از سال 2000 خبر داد خیلی ناراحت شدم. سپس به من مطالبی گفت که نمی توانم آنها را بیان کنم اما همه آنها در زندگیم اتفاق افتاد و واقع شد. امیدوارم پیش بینی او درباره وقایع پس از سال 2000 درست باشد و از سال 2000 به بعد حوادث جهان به نفع شیعه باشد و فرج امام زمان نزدیک گردد...

 " بر گرفته از کتاب قاصدکهای ظهور "


 
 
هورخش‌ کبیر للسهروردی‌ قدس‌ اللّه‌ روحه
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

خورشید مقامی عظیم در نزد بزرگانی همچون فردوسی، سهروردی،  خاقانی و حتی نظامی داشت. شاید با دانستن برخی از اسامی رمزین خورشید، بتوانید به گوشه ای از اهمیت آن پی ببرید.  از اینروباید بدانید که مثلاً رخش شاهنامه  یکی از  نامهای خورشید است؛ و یا اینکه اسکندر در آثار نظامی نیز اشاره  رمزین به خورشید است. 

در ذیل یکی از زیباترین نیایش هایی که در نعت خورشید گفته شده را با چکامه شیخ دانای راز سهروردی آورده ایم تا بدانید که خورشید در نظر این مرد بزرگ چه جایگاهی دارد.سهروردی در این نیایش از خورشید با لقب پدر بزرگوار الاب‌ القدیس‌ یاد کرده و در جایی دیگر با  اشاره ای خفیه، او را  اللّه‌ الوحید می نامد  : 

 بسم‌ اللّه‌ القادر
اهلا بالحی‌ الناطق‌ الانور و الشخص‌ الاظهر و الکوکب‌ الازهر، سلام‌ اللّه‌ تعالی‌ علیک‌ و تحیاته‌ و برکاته‌. ایهاالنیر الاعظم‌، و السیار الاشرف‌، الطالع‌ لمبدعه‌، المتحرک‌ فی‌ عشق‌ جلال‌ بارئه‌ بحرکة‌ فلکه‌، المتبری‌، عن‌ قبول‌ الخرق‌ و الکون‌ و الفساد و الحرکة‌ المستقیمة‌ انت‌ هورخش‌ الشدید الغالب‌، قاهر الغسق‌، رئیس‌ العالم‌، ملک‌ الملائکة‌، سیدالاشخاص‌ العلویة‌، فاعل‌ النهار بامراللّه‌، مالک‌ رقاب‌ الانوار المتجسدین‌ بحول‌ اللّه‌ المطاع‌، الجرم‌ المنیر الباهی‌ الزاهر، العالم‌ الحکیم‌ الفاضل‌، اکبر اولاد القدس‌ من‌ الاضواء المتحجمین‌، خلیفة‌ نورالنور فی‌ عالم‌ الاجرام‌، نورک‌ من‌ نور ینتهی‌ الی‌ نوره‌، و قهرک‌ من‌ قهر ینتهی‌ الی‌ قهره‌، انت‌ مثل‌ لکبریائه‌، من‌ انموذج‌ من‌ انموذجات‌ بهائه‌، و حجته‌ علی‌ عباده‌، من‌ اعطیته‌ من‌ نورک‌ فی‌ الاجسام‌ اضاء، و من‌ اسعدته‌ بقوة‌اللّه‌ سعد، تعطی‌ الکواکب‌ نورک‌، و لا تاخذمنها و تکسوهاالبهاء و الاشراق‌. سبحان‌ من‌ ضلوک‌ و نورک‌ و من‌ شرف‌ جلالة‌ سیرک‌ و فی‌ الفلک‌ الرابع‌ نورک‌ و فی‌ وسط‌ نظام‌ الکل‌ قررک‌. اسالک‌ ایها الاب‌ القدیس‌، صاحب‌ السلاطة‌ و الهیبة‌، کامل‌ القوی‌، علة‌ تعاقب‌ الجدیدین‌ و تتابع‌ الفصول‌، ان‌ تسال‌ ببساط‌ ضوء نفسک‌ الناطقة‌ الشارقة‌ اباک‌ و علتک‌ و معشوقک‌ و مبداء حرکتک‌ الذی‌ انت‌ ظله‌ و طلسمه‌ و جمیع‌ الانوار القاهرة‌ (و) العقول‌ المجردة‌ لیسألوا السؤال‌ اللائق‌ بعالم‌ السرمدالبری‌، عن‌ التغیر و التجدد اباهم‌ و علتهم‌ و معشوقهم‌، النور الاقرب‌ المبدع‌ الاشرف‌، عقل‌ الکل ‌، المعلول‌ الاعظم‌ الاول‌، لیسأل‌ هو هکذا الهه‌ و اله‌ الالهة‌، منتهی‌ العلل‌، اول‌ الاوائل‌، ناظم‌ العوالم‌، مبدع‌ الکل‌ القیوم‌، نور النور، اله‌ کل‌ عقل‌ و نفس‌ و جسم‌ اثیری‌ و عنصری‌ و بسیط‌ و مرکب‌. علی‌ النظام‌ الاتم‌ الاکمل‌، اللّه‌ الوحید، واجب‌ الوجود من‌ سلطانه‌ (نم‌ یسأل‌ حاجته‌ مثل‌ أن‌ یقول‌) ان‌ ینور نفسی‌ باللوامع‌ القدسیه‌ و العلوم‌ الالهیه‌ و الفضائل‌ العلویة‌ و یجعلنی‌ من‌ المشتاقین‌ الیه‌ و یعصمنی‌ عن‌ الآفات‌ النفسیة‌ و البدنیة‌ و ان‌ یکرمنی‌ فی‌ الدنیا و الاخرة‌.


 
 
خضر درفرهنگ عامه
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

از مهمترین منابع شناخت خضر، باورها و اعتقاداتی است که در بین مردم رایج است. این باورها و اعتقادات سینه به سینه  گشته و پدران به فرزندان منتقل گردیده تا به ما رسیده است. در پاره ای از موارد این اعتقادات و باورها بصورت مکتوب و مدون در آمده است. آنچه اکنون در میان طوایف و اقوام مختلف ایرانی در مورد خضر برجای مانده، آداب و رسومی که منتسب  به وی می باشند و در گوشه و کنار این مملکت اجرا می گردند، بخشی از فرهنگ ملی ایران شمرده می شود، و خود نه تها حکایت از جایگاه خضر در میان عامه مردم دارد بلکه می توان با واکاوی آنها حقایق بسیاری را از دل آنها بیرون کشید.

 دید قالب مردم این است که خضر از پیامبران یا اولیاء الله بود و چون به آب حیات1 دست یافت، عمری جاودان در زمین دارد.  لقب مختص خضر در نظر مردم، خواجه است و مردم ایشان را بیشتر به صورت «خواجه خضر» می شناسند. ایرانیان از دیرباز آرزوی دیدار خواجه خضر را داشته اند تا از او بخواهند که آرزوها و حاجت های شان را برآورده کند. اینان باور داشتند  خضر قادر است که آنها را از مشکلات برهاند. و در رفع گرفتاری و بلایا به یاریشان بشتابد. این تصور باعث شده بود تا برخی از پدرانِ ما پس از نماز ظهر، ده رکعت نماز به نام خضر می گزاردند و معتقد بودند که هر کس پیوسته این نماز را بخواند، خضر را خواهد دید. امروزه، عوام ایران برآنند که هر کس چهل بامداد پگاه، جلوی خانه ی خود را آب بپاشد و جاروب کند، بامداد روز چهلم خضر از آن جا خواهد گذاشت.

 هدایت که بخشی از گنجینه اعتقادات مردم ایران را در آثار خود ضبط کرده در نیرنگستان  خود می نویسد: « قدیما هر زنی که آرزویی داشته چهل روز صبح زود بلند می شده و دم در رو آب و جارو می کرده و روز چهلم حضرت خضر به شکل یه پیرمردی گدایی چیزی می اومده و اگه زن تشخیص می داده که این موجود حضرت خضر است و بهش چیزی می داده نیت زن رو برآورده می کرده. حتی بعضی وقتها خضر به شکل بعضی حیوونها می اومده بنابراین زنها می بایست خیلی حواسشون رو جمع می کردن که مبادا خضر بیاد و بره و نشناسنش و چیزی رو که می خوان ازش نگیرن».

 در شیراز تا 50 سال پیش آخرین جمعه پش از نوروز در خانه ها سفره ای به نام حضرت خضر گسترده و در آن خوراکی هایی قرار داده می شد اما هیچ کس حق دست زدن به این غذاها را نداشت. البته این سفره امروز نیز دردیار ملک سلیمان مرسوم است. چگونگی برگزاری مراسم  هم جالب است:

 این سفره را در شب جمعه آخر سال می اندازند و تا هنگام تحویل سال به سفره دست نمیزنند. انداختن این سفره مخصوص ثروتمندان است، زیرا سفره ایست  هر چه بخواهید پر خرج. سفره را می اندازند و از هر نوع خوراکی در آن میگذارند، چیزهای دیگری که حتماً در این سفره دیده میشود آب و برگِ سبز است و مقداری سکه که معمولاً سکه‌ها را زیر سفره میگذارند و یکدست آفتابه ولگن. هنگامیکه انداختن سفره تمام شد،کنار سفره نماز حاجت میخوانند و دعا میکنند. سپس در اطاق را بسته و میروند. بعد ازتحویل سال یکی که پاک باشد در اطاق را باز میکند اگر آبی در لگن ریخته باشد یا یکی از خوراکیها دست خورده باشد میگویند حضرت خضر به اطاق آمده دست نماز گرفته،یا از خوراکیها خورده است. سپس خوراکیها را برای خویشاوندان میفرستند و بدین ترتیب خود را به مراد رسیده میدانند. 2

 در آذربایجان شاید پرشورتر از مناطق دیگر ایران به برگزاری جشن و آیین های حضرت خضر اهتمام می گردد. در ذیل گوشه ای از این آیین ها متداول در آنجا که در شهرهای مختلف برگزار می شود را یادآور می نمائیم :

 عید خیدر نبی (خضر نبی): یکی از جشن های مخصوص استان آذربایجان غربی است که در شب اول اسفند برگزار می شود. فلسفه برگزاری آن هم، امید به آینده بهتر است. در این شب جوانان به شادمانی و پای کوبی می پردازند و با خواندن اشعار موزون و نواختن موسیقی برنامه های جذابی را اجرا می کنند.

 ایل خلیکانلو (ایل حلالی) : در شب اول اسفند جشنی بر پا می‌کنند که به عید خضر نبی معروف است. پیدایش این عید به مناسبت پایان زمستان است که معتقدند از تلف شدن احشام جلوگیری می‌شود. در این شب زنان و دختران و جوانان به رقص چوبی مشغول و در هر روستا یک نفر به طور عجیبی خود را به شکل حاجی فیروز در ‌می‌آورد.

 خیدیر نبی : در اردبیل یکی از آیینهای ویژه فصل سرد   "خیدیر نبی" یا "کوراوغلو" نام دارد که در شب جمعه ایام چار چار برگزارمی شد. مردم اردبیل چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک یعنی روزهای هفتم تا پانزدهم بهمن را چار چار می‌نامند. درآن شب اغلب خانواده‌ها یک نوع خوراکی متشکل ازآرد گندم برشته، آرد نخودچی و آرد عدس بو داده که به آن قووت یا قاووت می‌گویند تهیه و با شکر و یا دوشاب که آن هم شیره کشمش است مخلوط کرده ومی خوردند. 

 قدمای این دیار تصور می کردند که حضرت خضر آخرین فرد انسانی است که تا قبل از دمیدن صور اسرافیل زنده خواهد ماند ، در آن شب به همه خانواده ها سر می زند و قاووت را تبرک می نماید و نشانه این کار هم آن است که جای قمچی3  آن حضرت بر روی قاووت می ماند . از این رو آنها قاووت را در مجمع یا سینی می ریختند و آنرا در گوشه ای گذاشته می خوابیدند و چون صبح از خواب بر می خاستند برای تماشای جای قمچی حضرت خضر به طرف سینی می رفتند و غالبا این علامت را هم بر روی قاووت می دیدند .

 بعضی ها جای قمچی را کار پدر و مادر یا بزرگ خانواده می دانستند که نیمه شب یا صبح زود با انگشت رسم می کردند یا اگر در خانه قمچی بود ، آنرا بر روی قاووت گذاشته ، بر می داشتند . با اینحال کسانی هم آنرا از خود حضرت خضر می پنداشتند و صبح روز بعد از این قاووت را برای کسان و همسایگان خود می فرستادند .

 رسم خضر نبی : در خوی. عاشیق‌ها (و یا همان اوزان‌های قدیمی)  نماد فرهنگ اصیل منطقه، هنوز نیز در زندگی مردم حضوری چشمگیر دارند و هرچند که بسیاری آداب و رسوم ملی در اثر زندگی نوین‌شده امروزی به ورطه فراموشی سپرده شده‌اند ولی باز گاه گاهی در گوشه و کنار و خصوصاً در روستاها دیده می‌شوند. کوسا، سایاچی، آیین برداشت گندم (تاخیل)، عروسی‌های پر دبدبه و مفصل، نامگذاری فرزندان، ختنه پسران (سنت)، طلب باران، روز قوچ رسم ننه تپه، (خیدیر نبی) و...

 در منطقه تالش مردم بر این باورند که در یکی از شب های قدر، برای لحظه ای برکت بر زمین نازل می شود و آن لحظه ای است که «خدر» یعنی حضرت خضر(ع )گذر می کند، در آن لحظه هر کس نیتی کند و حاجتی بخواهد، برآورده می شود.

 یکی از آیین هایی که  ترکمن ها با شور و شوق به برگزاری آن در شب های 21 تا 27 ماه مبارک رمضان اقدام می کنند، مراسم شب قدر (قدر گیجه) است هر چند شب قدر دقیقا مشخص نیست، ولی از قدیم الایام و به استناد شواهدی این مراسم در شب 27 ماه مبارک رمضان برگزار می شود.

 ترکمنها در این شب بعد از نماز عشاء و تراویخ دو رکعت نماز قدر می خوانند و معتقدند که در این شب دو پیامبر الهی یعنی حضرت خضر (ع) و حضرت الیاس(ع) ظاهر می شوند و هرکس با آنها برخورد بکند خوشبخت می شود.

 این شب برای ترکمن ها بسیار مقدس بوده و زنان در خانه "بیشمه" (نوعی شیرینی خانگی)، "بورگ"، فرنی و نان برنجی و غیره می پزند و سفره پهن می کنند و به خانه های یکدیگر می روند.

 در مربانج رسم است که هر سال پنج شش خانوار دور هم جمع می شوند و مقداری جو،گندم، کنجد، ذرت، نخود، سنجد، تخم هندوانه، تخم خربزه و تخم گرمک را جمع می کنند و هر یک را جداگانه در ظرفی مسی سرخ می کنند. بعداً همه را در یک کیسه میریزند و اسیاب می کنند.

 پس از الک کردن آن آرد در میان سفره تمیز می ریزند و در یک اتاق خلوت قرار میدهند. دور سفره را شمع ، گلاب، سرمه، سرمه ان، قند و نبات، و یک جلد قرآن می چینند و شب شمع ها را روشن می کنند. کسی حق ندارد به اتاق برود. معتقدند که در آن شب حتماً خضر می آید و آن سفره را نظر می کند و به آن می دمد. فردای آن شب، سفره نظر کرده را میان خودشان تقسیم می کنند. و هر کسی برای همسایه هایش می فرستد. همسایه ها نیز ارد متبرک شده را با مقداری شیر مخلوط می کنند و خوب به هم میزنند تا سفت شود. و پس از پختن آن را می خورند و معتقدند اهل ده باید از آن بخورند تا حضرت خضر تا سال دیگر مراد آنها را بدهد. اسم این غذای نظر کرده، قوت خضر نبی است.

 غذای خضر نبی(قِوتِ خِدِر نبی) از غذاهایی بود که مردم ایران آن را  تهیه و به فروش نیز می رساندند. اواسط اسفند ماه هر سال ، افرادی که روی سر خود ظرفی پر از نوعی غذ ا داشتند در کو چه ها به راه می افتادند و فریاد می زدند قوت خدر نبی یادت نِره.  قوت خدر نبی به معنای غذای حضرت خضر «است که در اصطلاح محلی چنین ادا می شود. این ماده غذایی از ترکیب نان خشک، گردو و پنیر و شیر تهیه می شد و به فروش می رسید. کسانی که این قوت ر ا می خریدند، اعتقاد داشتند حضرت خضر پیامبر بر آن نظر دارد.

 جدای از مراسم و ایین های مربوط به خضر آثار و ابنیه زیادی را یافت که به نام ایشان نامیده شده اند.

 یکی از نقاط دیدنی نوشهر شمال، دریاچه خضر نبی است که  در ارتفاعات کوهستانی و جنگلی کجور نوشهر در ارتفاع حدود 2 هزار متری از سطح دریای خزر واقع شده است. این دریاچه در ارتفاعات روستای نیمور معروف به بام کجور واقع شده که علاقه مندان و گردشگران می توانند با عبور از مسیرهای پرپیچ و خم صخره های سنگلاخی ، این بهشت گمشده را به تماشا بنشینند . دریاچه خضر نبی آرمیده در ارتفاعات بخش زیبای کجور ، با نام هایی چون خضرنبی ، خضررود کنار و خزررود معروف بوده و از روزگاران گذشته تا به امروز در بین اهالی دارای تقدس مذهبی نیز است .

 برخی از روستائیان و ریش سفیدان منطقه بر این باورند که روزی این دریاچه محل عبور حضرت خضر پیامبر بوده ، از این رو آن دریاچه به خضرنبی نام نهاده اند .

 از نقاط دیگر منسوب به خضر در نزدیکی قم واقع شده است. در شش کیلومتری مرکز شهر قم کوهی وجود دارد که از فراز آن می‌توان همه شهر را با یک نگاه طی کرد. این کوه منسوب به حضرت خضر(ع) با قدمت سه هزار سال است.  می‌گویند بر قله این کوه در سه هزار سال پیش غاری بوده است که حضرت خضر (ع) در آن غار به عبادت و نیایش می‌پرداخت، غاری که امروز به مسجد کوچکی تبدیل شده است و سال‌ها پیش از این معبد عارفان و سالکان و اوتاد بود، خلوت کده‌ای برای شب زنده‌داری و عبادت عالمان و عاشقان طریقت حق. استاد مجاهدی نقل می کنند:

 هنگامی که حضرت آقای مجتهدی در قم اقامت داشتند با مسجد مقدس جمکران و کوه خضر بسیار مأنوس بودند.

 قدمگاه خضر نبی یا «خواجه خضر زنده» یکی از عبادتگاههای مهم و مورد توجه در شوشتر است.  که توجه افراد زیادی را بخود معطوف کرده است.

 رد پایی خضر نبی درایراج4 آشکار است. وجود بقعه ای به نام خواجه خضر در این روستا بیانگر قدمت دیرینه این روستا است . خضر نبی یکی ازانبیاء الهی است که درخشکی های کره زمین رفت وآمد می کند وروایت است که هرگاه بنده ای ازبندگان خوب خدا گرفتار شود وآن بزرگوار را صدا بزند به اذن پروردگار عالم این پیامبر گرامی اورا یاری می دهد .از این رو در سمت شمال غربی روستا گنبد وایوان کوچکی ازاین پیامبر بچشم می خورد که می گویند خضر پیامبردرحال گذرازاین روستا بوده که درمحل مذکور توفقی کوتاه داشته که یکی ازموحدان او را بچشم دیده وگفتگویی بین آنها رد و بدل شده که آن حضرت خود را خضر معرفی می نماید . مردم خداجوی این روستا برای عرض ادب به ساحت مقدس این پیامبر الهی این محل را زیارت می کنند وبرای سلامتی آن حضرت دورکعت نماز می گزارند. و بسیاری ازمردم درزیر این گنبد کوچک ازخداوند حاجات بزرگی گرفته اند.

 در قشم، زیارتگاه هایی منسوب به حضرت خضر و الیاس وجود دارد.جزیره نشینان، این دو را نگهبان دریاها و پشتیبان صیادان و ملاحان می دانند.

 در آبادان، عمارت و آبادانی زیادی به چشم می خورد که می توان به رباطها و خانقاه و مدرسه ها و مساجد متعدد اشاره کرد. همچنین مقبره ای منسوب به حضرت خضر و الیاس در اطراف رود بهمنشیر وجود دارد که به همین سبب، عرب زبانان آبادان را «جزیره الخضر» می گفته اند.

 برگزاری آیین های مربوط به خضر تنها در ایران مرسوم نیست و در بسیاری از نقاط دیگر جهان نیز متداول است. البته باید در نظر داشت که در کشورهای مختلف اسامی مختلفی به خضر داده شده است؛ اما آیین های ویژه ای که با نام اختصاصی خضر انجام می گیرد را در برخی کشورهای استقلال یافته شوروی سابق هم اکنون نیز برگزار می شود.

در سوریه او را با الیاس نبی یکی گرفته و بعنوان نگهبان دریانوردان به درگاهش نیاز می‌برند. به این ترتیب که اگر کسی در هنگام دریانوردی گم شود نام او را می‌خواند. خضر در هند با لقب خواجه خوانده می شود و او را در حالی تصویر می‌کنند که بر روی یک ماهی نشسته است.

جناب آقای عزیز احمد درکتاب تاریخ تفکر اسلامی در هند آورده است:

«خضر پیامبر آبها از سوی مسلمین سرتاسر عالم مورد احتراماست. این پیامبر با دریا ورودخانه وآب مرتبط است وویرا به نادرست با نوحهم ارتباط داده اند؛ این اسطوره در بخشهایی از شبه قاره با خدایانمحلی هندو ترکیب شده ودر سند به نام های گوناگون از جمله: پیر بدر( ماه کامل) و در بنگال دریا پیر خوانده شده است. ماهی، مرکب مخصوص اوست و هنگام خطر سیلاب یا خشکسالی وی را به کمک می طلبند. بیرا(bera) کشتی وی قایق شناوری است که در آنچراغهای روشن، دسته گلهه ومیوهنهاده شده است.در پنجاب مراسممذهبی خضر با آیین های باروری مشابهت یافته است.»

 

مقبره خضر در جزیره فیلکا کویت. البته این مقبره بعدها توسط سربازان آمریکایی منهدم شد.

 در روستای نصف جبیل در شمال غرب نابلس قرار دارد. در این روستا چشمه ای بنام عین الخضر قرار دارد ونر نزدیکی آننیزمقامی که به خضر منسوبست دیده می شود. از دیگر مکانهای منتسب به خضر مقام خضر در دیر البلح  است.

شب دهم فوریه برابر با بیست بهمن ماه در برخی از نقاط جمهوری آذربایجان به  عید خیدیر  معروف است. در این شب، رسم شال اندازی معمول است و بچه ها با رفتن به در خانه ( قبلا پشت بام ) همسایه ها و فامیل به انداختن شال مبادرت می ورزند و تخم مرغ، تنقلات و یا پول دریافت می کنند. علاوه بر این، مادرها در این شب تنقلات مختلفی نظیر مغز بادام، کنجد، گندم و.....را در آتش تفت داده و در یک شب نشینی خاطره انگیز و با دور هم جمع شدن تمامی اعضاء خانواده، به خوردن تنقلات، صحبت کردن و بازگویی خاطرات شیرین گذشته می پردازند.

 واژه  خیدیر  معرب کلمه  خضر  پیامبر است و مردم بر اساس یک روایت تاریخی عامیانه معتقدند که عید خیدیر از ماجرای دیدار حضرت خضر با حضرت الیاس در یک شب چهارشنبه بر جای مانده و سرآغاز این مناسبت و عادت سنتی شده است.

 با آنکه جشن خیدیر نبی بایرامی در آذربایجان ، از مراسم عید نوروز جدا میباشد ولی آذربایجانی ها عید نوروز را نیز به نوعی به خضر نبی ربط میدهند: طبق اعتقاد مردم آذربایجان، در روز عید نوروزخضر نبی می‌آید و چهار عنصر اصلی حیات یعنی خورشید، خاک، باد و آب را برای ارزانی کردن به مردم همراه می‌آورد. لذا مردم در شب عید با روشن کردن شمع در دامنه کوهها به انتظار آمدن خضرنبی می‌نشینند. آنان معتقدند تا خضر نبی نیاید و چهار عنصر اصلی را با خود نیاورد طبیعت دگرگون نخواهد شد.

 خضر نبى ‏باید خورشید را همراه خود بیاورد تا جهان گرم شود. خضر نبى ‏باید گام برخاک نهد تا زمین نیز برکات خود را از فرزندان بشر مضایقه نکند و گنجینه‏هاى سیاه زیرزمینى را بگشاید. خضر نبى با آمدن خود هوا را عوض می‌کند و آن چنان هوایى می‌آورد که انسان می‌تواند فرآورده‏هاى زراعى خود را در این هواى تمیز، روشن و خشک جمع‏آورى کند. خضر نبى در عین حال با خود آب فراوانى می‌آورد که رمز بقا و زندگى انسان‏ها است. لذا مردم در انتظار آمدن خضر نبى تا حلول نوروز منتظر بوده و این واقعه را همچون مراسم جداگانه‏اى برگزار مى‏کردند. مردم که شبانگاه در روستایى با روشن کردن شمع در دامنه کوه‏ها انتظار خضر نبى را مى‏کشیدند، به آمدن وى امید بسیارى داشتند و خضر نبى هم این امید مردم را در فاصلة زمانی کوتاهى برآورده مى‏کرد. از این رو، خلق تمثال خوشبختى‏آور ظهور خضر نبى را بدین شکل بیان مى‏کنند:

 سوار اسب سفید شد و آمد            خـان خضــر ســواره آمد

 جالب است که او در سرزمین های گوناگون به شکل های متفاوت ظاهر می شود؛ چنان که او را در قونیه به شکل سواری فرنگی و در ماوراءالنّهر به هیأت ترکی پوستین پوشیده و سواری با کلاه نمدی و چوب به دست دیده اند.

 در بسیاری از کشورها از جمله کویت، ترکیه تونس، عراق و بحرین امان و بقعه هایی است که گمان برده می شود قدمگاه خضر است. تا جائیکه یک ضرب المثل عراقی می گوید:

 فلان مثل الخضر وین ما تروح تلقاه قدّامک

 در جزیره فیلکا کویت مقبره ای وجود دارد که گمان می شود مقبره خضر است. زنان به زیارت این مکان مقدس رفته و بر دیواره آن حنا می مالند و پس از اینکه خشک گردید آن را از دیوار جدا کرده و از آن به عنوان برکت مال استفاده می کنند. همچنین زنان بی فرزند این کار را به نیت بچه دار شدن استفاده می نمایند. بر اساس باورها هر گاه این حنا هفت بار بر گِرد مزار چرخانده شود زنان نازا را بچه دار خواهد کرد.

 برخی از پژوهشگران را عقیده بر آنست که واژه ی خضر با کلمات خدر، خیدر، خسرو، کسرا، قیصر، کایزر، سزار و تزار بی ارتباط نیست؛ زیرا ساختار این واژه ها حکایت از منشأ مشترک آنان دارد.

 جدای از برگزاری مراسم و ایین های ویژه خضر، در ادبیات فولکلوریک  هم،  قصه ها و حکایات فراوان  مرتبط با خضر وجود دارد. به یکی از این داستانها که ره آورد سیر در دنیای ارتباط مجازی یا اینترنت است، توجه فرمائید:

 در زمانهای نه چندان دور، پیرزنی برای برآورده شدن خواسته اش شب و روز دعا می کرد. تا این که از کسی شنید که هرکس چهل روز عملی را انجام دهد یکی از پیامبران خدا را خواهد دید و می تواند حاجتش را از او بخواهد او باید برای دیدن حضرت خضر چهل صبح پیش از طلوع آفتاب جلوی در خانه اش را آب و جارو می کرد پیرزن نیت کرد و شروع کرد روزهای اول با شوق و ذوق تمام این کار را انجام می داد گاهی حاجتش را عوض می کرد یا دوباره منصرف می شد گاهی هم همه چیز را به خدا می سپرد تا هر چه صلاح است انجام دهد. باورش نمی شد که بتواند یکی از پیامبران، حضرت خضر، را ببیند چه برسد به این که از او حاجتی بخواهد و مواظب بود وظیفه اش را درست و بدون کم و کاست انجام دهد تا مبادا روزی خوابش ببرد یا یک وقت آب نداشته باشد یا جارویش شکسته باشد تا چهل روز تمام شود روزهای آخر دیگر این کار برای پیرزن وظیفه شده بود و گاهی حاجتش را فراموش می کرد و به مردمی که در رفت و آمد بودند خیره می شد و با بی حوصلگی آن ها را تماشا می کرد تا این که بالاخره روز چهل ام رسید پیرزن در را باز کرد و لبخندی زد و نفس عمیقی کشید و شروع کرد به آب و جارو کردن بعد از آن باید منتظر می ماند تا حضرت خضر رد شود صندلی چوبی اش را آورد و جلوی درب خانه منتظر شد هنوز خورشید بالا نیامده بود و کسی در کوچه نبود دقایقی گذشت او داشت به درختان نگاه می کرد به گنجشک ها که می آمدند روی زمین می نشستند و بلند می شدند.
به آسمان که امروز ابرها چه قدر شکل های قشنگی درآورده اند این سر کوچه را نگاه کرد آن سر کوچه را دوباره این سر کوچه را، مردی چوب به دست داشت رد می شد پیرزن او را نگاه کرد چه قدر چهره گیرایی داشت، نزدیک تر شد انگار که پیرزن سال هاست او را می شناسد به صورتش خیره شده بود در چشمانش نوری بود و بر لبش ذکری. پیرزن فقط نگاه می کرد انگار آن شخص را فقط باید نگاه کرد و سکوت. نباید حرفی زد مرد به آرامی گذشت پیرزن داشت به او می نگریست و وقتی رد شد هنوز در جای خودش نشسته بود و غرق در فکر و خیالاتش هنوز منتظر بود خودش هم نمی دانست به چه می اندیشد دقایق می گذشتند و او انگار در همان لحظه های اول حاجتش را جا گذاشته بود کم کم مردم شروع کردند به رفت و آمد و کوچه داشت شلوغ می شد ولی کوچه و خانه پیرزن امروز بوی دیگری گرفته بود بوی نور،  بوی رهگذری از بهشت پیرزن لبخند زد زیرا اصلا به یاد نیاورده بود که حاجتی دارد اصلا انگار یادش رفته بود که می تواند حرف بزند و خواسته اش را بگوید او خضر را نشناخته بود.5

 رد پای خضر در داستانها و حکایات دینی نیز دیده می شود.  افرادی که  پس از انجام کاری صواب و یا ذکر اوراد و ادعیه مخصوص به دیدار خضر موفق می شوند.  بسیاری از این تشرف ها را می توان به صورت شفاهی و یا به صورت مکتوب ملاحظه نمود.

 از جمله حکایات تشرف به دیدار خضر از متقى صالح، حاج شیخ محمد کوفى شوشترى، ساکن شریعه کوفه است که به علت اینکه در این حکایت هم از خضر نام برده شده و هم از مهدی صاحب الزمان آن را در زیر مرور می کنیم:

 «در سال 1315 با پدر بزرگوارم، حاج شیخ محمد طاهر به حج مشرف شدیم .عادت من این بود که در روز پانزدهم ذیحجة الحرام , با کاروانى که به طیاره معروف بودندرجوع مى کردم , به خاطر آن کـه آنها سریع تر برمى گشتند. تا حائل با آنها مى آمدم و درآن جا از ایشان جدا مى شدم و با صلیب آمده، آنها مرا به نجف مى رساندند، ولى در آن سال تا سماوه(از شهرهاى عراق ) همراه ما آمدند.

 من در خدمت پدرم بودم و از جنازها (کسانى که به نجف اشرف جنازه حمل مى کنند)براى ایشان قاطرى کرایه کرده بودم، تا او را به نجف اشرف برساند. خودم هم سوار برشتر به همراهى یک جنازه، مـسـیـر را مى پیمودیم .

 در راه نهرهاى کوچک بسیارى بود وشتر من به خاطر ضعف , کند حرکت مى کرد. تا به نهر عاموره، که نهرى عریض وعبور نمودن از آن دشوار است، رسیدیم .شتر را در نهر انـداخـتـیم و جناز کمک کرد تا از آن جا عبور کردیم.کنار نهر بلند و پر شیب بود.پاهاى شتر را با طـنـاب بستیم و او راکشیدیم ، اما حیوان خوابید و دیگر حرکت نکرد.

 متحیر ماندم و سینه ام تنگ شـد، به قبله توجه نمودم و به حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه استغاثه و توسل کردم و عرض نمودم :

 یا فـارس الـحـجـاز یـا ابـاصالح ادرکنى افلاتعیننا حتى نعلم ان لنا اماما یرانا و یغیثنا

 «آیا به فریاد ما نمى رسى، تا بدانیم امامى داریم که ما را همیشه مد نظر دارد و به فریادما مى رسد؟»

  ناگاه، دو نفر را دیدم که نزد من ایستاده اند: یکى جوان و دیگرى کامل مرد بود.

 به آن جوان سلام کـردم .او جـواب داد.

 خیال کردم که یکى از اهل نجف اشرف است که اسمش محمد بن الحسین و شغلش بزازى بود.

 فرمود: نه من محمد بن الحسن(ع ) هستم .

 عرض کردم : این شخص کیست ؟ فرمود: این خضر است و وقتى دید من محزونم، به رویم تبسم نموده و بناى ملاطفت را گذاشت و از حال من جویا شد.

 گفتم : شتر من خوابیده است و ما در این صحرا مانده ایم , نمى دانم مرا به خانه مى رساند یا نه ؟ ایـشان نزد شتر آمد و پایش را بر زانوهاى آن گذاشت و سر خود را نزد گوشش برد.

 ناگهان شتر حـرکـت کـرد, به طورى که نزدیک بود از جا بپرد.

 دستش را بر سر آن حیوان گذارد, حیوان آرام شـد.

 بـعد روى خود را به من کرد و سه مرتبه فرمود:  نترس تو رامى رساند.

 سپس فرمود: دیگر چه مى خواهى ؟ عرض کردم : مى خواهید کجاتشریف ببرید؟ فرمود: مى خواهیم به خضر برویم (خضر مقام معروفى در شرق سماوه است).

 گفتم : بعد از این شما را کجا ببینم ؟ فرمود: هر جا بخواهى مى آیم .

 گفتم : خانه ام در کوفه است .

 فرمود: من به مسجد سهله مى آیم .

 و در این جا، چون به سوى آن دو نفر متوجه شدم،غایب شدند.

 بـراه افـتـادیـم، تا آن که نزدیک غروب آفتاب، به خیمه هاى عده اى از بدوى ها رسیدیم وبه خیمه شیخ و بزرگ آنها وارد شدیم .

 شیخ گفت : شما از کجا و از چه راهى آمده اید؟ گفتیم : ما از سماوه و نهر عاموره مى آییم .

 از روى تعجب گفت : سبحان اللّه راه معمول سماوه به نجف این نیست .

 با این شتر و قاطرها چگونه از نهر عبور کردید، حال آن که گودى اش بحدى است که اگر کشتى در آن غرق شود، دکلش هم نمایان نخواهدشد! بالاخره بعد از گفتن قضیه، شتر ما را تا مقابل قبر میثم تمار آورد و در آن جا روى زمین خوابید.

 من نزدیک گوشش رفته و آهسته به او گفتم : بنا بود که تو مرا به منزلمان برسانى .

 تا این حرف را شنید، فورا حرکت نموده و براه افتاد تا ما را به خانه رسانید.

 بـعدها آن شتر صبح ها از منزل بیرون مى آمد و رو به صحرا نموده و به چرا و علف خوردن مشغول مـى شـد, بـدون آن کـه کسى از او مواظبت و نگهدارى کند.

 غروب هم به جایگاه خود در منزل ما برمى گشت .و مدتها بر این منوال بود.

 پس از مدتى، روزى بعد از نماز نشسته و مشغول تسبیح بودم، ناگاه شنیدم که شخصى دو بار و به فارسى صدا مى زند: شیخ محمد اگر مى خواهى حضرت حجت (ع ) را ببینى به مسجد سهله برو.

 و سه مرتبه به عربى صدا زد:

 یا حاج محمد ان کنت ترید ترى صاحب الزمان فامض الى السهله .

 «اگر مـى خـواهـى حـضـرت حـجـت (ع )را بـبینى به مسجد سهله برو».

  برخاستم و به سرعت به سوى مسجدسهله روانه شدم .

 وقتى نزدیک مسجد رسیدم در بسته بود.

 متحیر شدم و پیش خود گفتم : ایـن نـدا چـه بـود کـه مـرا دعـوت کرد! همان وقت دیدم مردى از طرف مسجدى که معروف به مـسـجدزید است، رو به مسجدسهله مى آید.

 با هم ملاقات کردیم و آمدیم تا به در اولى , که فضاى قـبـل از مـسجد است، رسیدیم .

 ایشان در آستانه در ایستاد و بر دیوار طرف چپ تکیه کرد.

 من هم مقابل او در آستانه در ایستادم و به دیوار دست راست تکیه نموده وبه او نگاه مى کردم .

 ایشان سر را پایین انداخته , دستها را از عبایش بیرون آورده بود,دیدم خنجرى به کمرش بسته است .ترسیدم و به فکر فرو رفتم .

 دستش را بر در گذاشت و فرمود: خُضیر (تصغیر کلمه خضر مى باشد) باز کن .

 شخصى جواب داد: لبیک، و در باز شد.

 وارد فـضـاى اول شـد و مـن هم به دنبال او داخل شدم .

 ایشان با رفیقش ایستاد و من به آنها نگاه مـى کردم .

 داخل مسجد شدم و متحیر بودم که ایشان حضرت است یا نه ؟ چندمرتبه پشت سر خود رانگاه کردم , دیدم همان طور با دوستش ایستاده است .

 تـا مـقـدارى از روز، در آن جا بودم بعد برخاستم که نزد خانواده ام برگردم , که شیخ ‌حسن، خادم مسجد را ملاقات کردم ایشان سؤال کرد: تو دیشب در مسجد بوده اى ؟گفتم : نه .

 گفت : چه وقت به مسجد آمدى ؟ گفتم : صبح .

 گفت : کى در را باز کرد؟ گفتم : چوپانهایى که در مسجد بودند.

 خندید و رفت.»6

 خضر در میان عامه به خواجه خضر مشهور است.

 نتیجه:

 اگر بخواهیم خضر را بر اساس عقایدی که در بین مردم شهرت دارد تشریح نمائیم آنگاه باید بگوئیم خضر کسی است که:

 ـ قدرت حل مشکلات ما را دارد.

 ـ با او می توان ملاقات کرد. و چنانچه مانعی نیز باشد از طرف خود ماست، و نه اکراه و عدم تمایل خضر.

 ـ از القاب مختص خضر، خواجه است.

 توضیح:

 دیده شد که لقبی که عموماً مردم خضر را با آن مخاطب قرار می دهند ، خواجه است. این کلمه به معنای سرور وآقا آمده است. اما با دقت بیشتر در سخنان مردم در می یابیم که این کلمه بیشتر به صورت خوجه  تلفظ می شود.7 خوجه در فرهنگ محلی به معنی شخصی است که بچه دار نمی شود. و لقب خضر، خواجه نیست بلکه خوجه است. یعنی کسی که قادر به توالد و تناسل نیست بعبارتی عقیم است.

 گفتارهای مرتبط:

 خضر در روایات شیعی ـ 2

خضر در نگاه شیعه ـ 1

 خضر در شاهنامه

 خضر در اشارات حافظ

 خضر در نگاه خاقانی

 خضر از منظر نظامی

 ـ خضردر نگاه عرفا وصوفیه  

 خضر در آثار سهروردی

 خضر در اثار اهل سنت   

 


   1ـ اب زندگانی و آبیست که می گویند هر کس بدان دست یابد و به آن تن شویی کند یا از آن بنوشد ، از دام مرگ و نیستی رهایی یافته و عمر جاویدان می یابد.

 2 ـ  منبع اینترنت. فقیری، ابوالقاسم. "سفره‌ها در شیراز". دوره 9، ش 106 (مرداد 50): ص‌53-54.

  3ـ آن عبارت از ترکه ای از چوب بود بطول تقریباً نیم متر

  4ـ روستایی در 30 کیلومتری خور

  5ـ منبع اینترنت

  6ـ منبع اینترنت

  7ـ حداقل در منطقه ای که من زندگی می کنم یعنی استان گلستان و نواحی خراسان که  اینجانب در آن نواحی تحقیق کرده ام اینگونه است.


 
 
خضر در نگاه شیعه ـ 1
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

پس از کتاب خدا، بهترین منبع در شناخت خضر، روایات و سخنان رسیده از معصومین است. اگر چه  دست تطاول گر زمان اضافات و کاستی های بسیاری را بر این سخنان گهربار تنیده است، اما باز هم می توان از دقت و غور در سخنان این بزرگواران و انوار تابان دریای علوم و آشنایان به رموز  و اسرارِ خلقت، به بسیاری از حقایق دست یافت.

 ائمه معصومین در سخنانی که برای ما به یادگار گذارده اند، به خضر ، رفتار و خصوصیات او اشاراتی داشته اند.

حضرت جواد روایت کرده است که «حضرت امیر المؤمنین و امام حسن (علیهما السّلام) و سلمان فارسى در مسجد بودند که خضر داخل شد و سخنانى چند مذکور کرد، و همه ائمّه را شمرد تا به امام حسن عسکرى رسید، پس فرمود: و أشهد على رجل من ولد الحسن لا یکنّى و لا یسمّى حتّى یظهر امره، فیملأها عدلًا کما ملئت جوراً، و السّلام علیک یا أمیر المؤمنین و رحمة اللَّه و برکاته، ثمّ قام فمضى»1

 امام رضا(ع) از پدر بزرگوارش  روایت فرمود :

 روزی ابومنذر بر امام صادق وارد شد. امام از او پرسید : تو کسی هستی که قرآن را تفسیر می کنی؟ هشام پاسخ داد: آری. حضرت گفت: مرا از این سخن خدا که می فرماید: وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً .« هر گاه ای پیامبر قرآن می خوانی ما بین تو و کسانی که به آخرت ایمان ندارند حجابی قرار می دهیم که نمی توانند تو را ببینند»؟

  هشام جواب داد: نمیدانم.  امام فرمود:  چگونه ادعا می کنید که شما مفسر قرآن هستید؟ هشام گفت: ای پسر خدا از تو می خواهم که بر من منت گذاری و مرا از این آیات آگاه فرمایی. حضرت فرمود سه ایه است که در سوره های کهف، نحل و جاثیه موجود است. اما آیه ای که در جاثیه است؛ أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ . و آیه سوره کهف؛ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِیَ ما قَدَّمَتْ یَداهُ إِنَّا جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى‏ فَلَنْ یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً. و اما آیه ای که در سوره نحل است، أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ. کسروی می گوید: این ایات را من به مردی از اهالی همدان که توسط اهالی دیلم اسیر شده بود.  مدت ده سال اسیر آنان بود. پس از آن این سه آیه را خواند. می گفت پس از اینکه این سه آیه را خواندم توانستم بدون اینکه آنها مرا ببینند و صدای مرا بشنوند، از میان آنان خود را بسلامت به سرزمین های مسلمان برسانم. ابومنذر نیز می گوید: این ایات را به کسانی که با کشتی از کوفه به بغداد میرفتند آموختم. تعداد هفت کشتی بودند، شش کشتی انها گیر افتادند اما  افراد آن کشتی که این آیات را خوانده بودند بسلامت خود را به مقصد رساندند. روایت شده است که شخص مسئول این  آیات، خضر است.  2

 امام صادق علیه السّلام فرمود:

  در نزد خضر علمى بود که در الواح براى موسى نوشته نشده بود، موسى گمان مى‏کرد جمیع آنچه محتاج الیه است در صندوق عهد او است و همه علم براى او در الواح نوشته شده است. 3

 از امام رضا نقل شده است که فرمودند:

 هنگامی که پیامبر اکرم از دنیا  رحلت فرمود ، علی، فاطمه و حسن و حسین در خانه پیامبر بودند، خضر به در خانه آمد و گفت: السلام علیکم ای اهل بیت نبوت  هرکس که زنده است خواهد مرد و شما در قیامت ماجور خواهید بود.... 4

 برخی از روایات، خضر را  از پیامبران دانسته است. در علل الشرایع از قول امام صادق آمده است:

 خضر پیامبر مرسل بود که خداوند او را به رسالت بسوی قومش برانگیخت تا آنها را به توحید و تصدیق پیامبران پیشین و کتاب های الهی فرا خواند . معجزه خضر این بود که بر روی هیچ علف خشک یا زمین بایری نمی گذشت مگر آنکه سبز می شد. و از همین روی هم خضر نامیده شد. اسم خضر تالیا بن ملکان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح علیه السلام بود.5

 خضر در دعای ام داوود در کنار پیامبران دیگر قرار گرفته است:

 اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى هَابِیلَ وَ شَیْثٍ وَ إِدْرِیسَ وَ نُوحٍ وَ هُودٍ وَ صَالِحٍ وَ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ یُوسُفَ وَ الْأَسْبَاطِ وَ لُوطٍ وَ شُعَیْبٍ وَ أَیُّوبَ وَ مُوسَى وَ هَارُونَ وَ یُوشَعَ وَ مِیشَا وَ الْخَضِرِ وَ ذِی الْقَرْنَیْنِ وَ یُونُسَ وَ إِلْیَاسَ وَ الْیَسَعِ وَ ذِی الْکِفْلِ وَ طَالُوتَ وَ دَاوُدَ وَ سُلَیْمَانَ وَ زَکَرِیَّا وَ شَعْیَا وَ یَحْیَى وَ تُورَخَ وَ مَتَّى وَ إِرْمِیَا وَ حَیْقُوقَ وَ دَانِیَالَ وَ عُزَیْرٍ وَ عِیسَى وَ شَمْعُونَ وَ جِرْجِیسَ وَ الْحَوَارِیِّینَ وَ الْأَتْبَاعِ وَ خَالِدٍ وَ حَنْظَلَةَ وَ لُقْمَانَ .

 علامه طریحى مى گوید: بسیارى از علما مى گـویند وى پیامبر بـوده و استدلال کرده اند به اینکه به مـوسى گفت: (و ما فعلت عن امرى; هرگز ایـن کارها را از پیـش خـود انجام ندادم.) علامه طباطبایى پـس از آنکه مسـاله عالـم بـودن خضـر را مطـرح مـى کنـــد، بعد مى فرماید: لکـن آیات نازل شده در قصه خضر و مـوسى ظاهر در ایـن است که وى پیامبر بوده است. و آنگاه اضافه مـى کنـد: آنچه که از روایات نبـوى و از طریق اهل بیت وارد شـده چنانکه محمد بـن عماره از امام صادق آورده به دست می آید که خضر پیامبرى مرسل بـوده است که خداوند وى را به سـوى قومـش فرستاد. او نیز مردم را دعوت به تـوحید و اقرار به انبیا و رسل و کتابهاى آسمانى نمود.

 در تفسیر شریف البرهان  از امام محمد باقر(ع)آمده است:

 إن الخضر کان نبیا مرسلا، بعثه الله تبارک و تعالى إلى قومه، فدعاهم إلى توحیده، و الإقرار بأنبیائه و رسله و کتبه، و کانت آیته أنه کان لا یجلس على خشبة یابسة و لا أرض بیضاء إلا أزهرت خضراء، و إنما سمی خضرا لذلک، و کان اسمه تالیا  بن ملکان بن عابر بن أرفخشد بن سام بن نوح (علیه السلام).

 خصر نبی مرسلی بود که خداوند او را بسوی قومش برانگیخت. پس خضر آنان را بسوی توحید و اقرار به  تصدیق انبیاء و کتابهای پیش از خود فراخواند. و از نشانه های خضر این بود که بر سبزی خشک  و زمین بایری نمی گذشت مگر آنکه سبز می شد و به همین دلیل وی را خضر(سبز) می گفتند. و اسم او  تالیا بن ملکان بن عابر بن فخشد بن سام بن نوح بود.

 در روایت ذیل نیز خضر در کنار سایر پیامبران ذکر شده است:

 برسی در مشارق الانوار از علی بن عاصم کوفی روایت می کند که گفت به امام حسن عسکری وارد شدم. امام به من فرمودند : به پایین پایت نگاه کن. تو  اکنون در جایی هستی که بر آن بسیاری از انبیاء و مرسلین و ائمه راشدین نشسته اند. سپس فرمود نزدیک شو پس نزدیکتر رفتم. دستی بر چشمهایم کشید، بصیرتی در دیدگانم فرا رسید. به امام عرض کردم که اکنون اشکال و اثاری در زیر پایم می بینم. امام فرمود: این اثر گام های آدم است و جایگاه نشستن او . و این اثر هابیل، و این اثر شیث، و این اثر نوح، این اثر فیدار، این اثر مهلائیل، و این اثر یاره، و این اثر خنوخ، و این اثر ادریس، و این اثر متوشلخ، و این اثر سام، و این اثر افخشد، و این اثر، و این صالح، و این اثر لقمان،، و این اثر ابراهیم، و این اثر لوط، و این اثراسماعیل، و این اثر اسحاق، و این اثر الیاس، و این اثر یغقوب، و این اثر یوسف، و این اثر شعیب،  و این اثر موسی، و این اثر یوشع و این اثر خضر،.. 6

 در تفسیر نور پس از اینکه مراد از «عَبْداً» در آیه:7

 فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا ءَاتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَ عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا

  را حضرت خضر دانسته ، دلائلی چند هم  بر نبوت وی ارائه نموده است:

 الف: کسى که استاد پیامبرى همچون موسى مى‏شود حتماً پیامبر از آن است.

 ب: تعابیر «عَبْدِنا، عَبْدِهِ، عِبادِنا» در قرآن، غالباً مخصوص پیامبران است.

 ج: خضر به موسى گفت: تمام کارهاى خارق‏العاده که از من دیدى و صبر نکردى، همه طبق‏

 فرمان و رأى خدا بوده، نه رأى من. «ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی»

 د: موسى به خضر قول داد که من خلاف دستور تو کارى انجام نمى‏دهم، «لا أَعْصِی لَکَ أَمْراً» و کسى که پیامبر اولو العزمى، تسلیم بى‏چون و چراى او مى‏شود، حتماً معصوم و پیامبر است.

 ه: علم لدنّى، مخصوص انبیاست. خداوند درباره خضر فرمود: «عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا» و: بعضى از مفسّران نیز مراد از «رَحْمَةً» را نبوّت دانسته‏اند. «آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا»8

 حمزه بن حمران و دیگران از مام صادق روایت کرده اند که فرمود:

 در مدینه روزی امام باقر بیرون آمد و غمناک شد و اندیشناک بر یکی از دیوارهای مدینه تکیه کرد، ناگاه مردی پیش آمد و گفت: ای اباجعفر اندوه تو برای چیست؟ اگر بر دنیاست که رزقی حاضر است و بر و فاجر در آن مشترکند و اگر بر آخرت است که وعده ای صادق است و پادشاهی توانا در آن حکم می کند. ابو جعفر فرمود: اندوه من بر این نیست، اندوه من فتنه ابن زبیر است. آن مرد گفت: آیا احدی را دیده ای که از خدا بترسد و خدا او را نجات ندهد؟ یا آنکه احدی را دیده ای که بر خدا توکل کند و خدا او را کفایت نکند و آیا احدی را دیده ای که به خدا پناه برد و خدا او را پناه ندهد؟ ابو جفر فرمود: خیر. سپس آن مرد راه خود را گرفت و رفت. گفتند: این مرد که بود؟ ابوجعفر فرمود: او خضر بود.9

 در بعضی از روایات، مانند روایت عیاشی از برید از یکی از دو امام، امام باقر یا امام صادق‏علیهما السلام آمده‏است که خضر و ذوالقرنین دو مرد عالم بودند نه پیغمبر.

 ابوحمزه ثمالی گوید:

 « کنت أنا و المغیرة بن سعید جالسین فی المسجد فأتانا الحکم بن عیینة فقال لقد سمعت من أبی جعفر ع حدیثا ما سمعه أحد قط فسألناه فأبى أن یخبرنا به فدخلنا علیه فقلنا إن الحکم بن عیینة أخبرنا أنه سمع منک ما لم یسمعه منک أحد قط فأبى أن یخبرنا به فقال نعم وجدنا علم علی ع فی آیة من کتاب الله و ما أرسلنا من قبلک من رسول و لا نبی و لا محدث فقلنا لیست هکذا هی فقال فی کتاب علی و ما أرسلنا من قبلک من رسول و لا نبی و لا محدث إلا إذا تمنى ألقى الشیطان فی أمنیته فقلت و أی شی‏ء المحدث فقال ینکت فی أذنه فیسمع طنینا کطنین الطست أو یقرع على قلبه فیسمع وقعا کوقع السلسلة على الطست فقلت إنه نبی ثم قال لا مثل الخضر و مثل ذی القرنین» 10

 پاره ای از روایات تاکید دارد که خضر قابل رویت نیست و فقط می توان صدای او را شنید. امام رضا(ع) فرمود:  

« خضر از آب حیات نوشیده و تا زمانی که در صور دمیده می شود زنده خواهد بود. او نزد ما می آید و بر ما سلام می کند، ما صدایش را می شنویم ولی او را نمی بینیم. خضر نزد هر کسی که او را یاد کند حاضر می شود پس بر او سلام کنید.11»

 شیخ صدوق علیه الرحمه می گوید:

 « عبدالله پسر میمون مکی گفت: حدیث کرد ما را جعفر بن محمد از علی بن حسین که همانا دو مرد قریشی خدمت او داخل شدند، پس فرمود: ایا حدیثی از رسول خدا بر شما بازگو کنم؟ گفتند: آری. فرمود: از پدرم شنیدم که فرمود سه روز پیش از مرگ، جبرئیل بر پیامبر نازل شد و گفت: ای احمد، خداوند به احترام تو، مرا برای احوال پرسی تو فرستاد، با اینکه بهتر از تو می داند و می فرماید: حالت چگونه است؟ پیامبر گفت: غمین و گرفتارم. پس روز سوم جبرئیل و فرشته ای دیگر بنام اسمعیل با هفتاد هزار فرشته دیگر آمدند. جبرئیل پیش از آنها به خدمت پیامبر رسید و عرض کرد: خداوند بطور مخفی مرا به احوال پرسی شما فرستاده و می فرماید: ای احمد حالت چگونه است؟ باز فرمود: غمین و گرفتارم، ای جبرئیل، در این جا، ماک الموت اجازه ورد خواست. جبرئیل گفت: ای احمد ملک الموت است که اجازه دخول می طلبد و پیش از تو از کسی اجازه ورود نخواسته و پس از تو نیز از کسی اجازه نخواهد خواست. فرمود: به او اذن بده. جبرئیل به او اذن داد و او در برابر پیامبر ایستاد و گفت: ای احمد، خداوند مرا فرستاده است تا هر گونه که امر کنید عمل نمایم، اگر بگوئید جانتان را بگیرم و اگر نخواهید، دست بکشم. پیامبر فرمود: ای ملک الموت، هر آنگونه که بگویم عمل خواهی کرد؟ گفت: آری، من مامور به اطاعت هستم. جبرئیل عرض کرد : ای احمد، خداوند مشتاق ملاقات توست. رسول خدا فرمود: ای ملک الموت، به آنچه ماموری عمل نما. جبرئیل گفت: این آخرین باری بود که بر زمین پا نهادم و مقصودم در این دنیا تو بودی. زمانی که رسول خدا از دنیا رفت، کسانی برای تسلیت آمدند و از جمله شخصی آمد که آواز او را می شنیدند، ولی خودش دیده نمی شد و می گفت: درود بر شما و رحمت خداوند و برکات او. هر نفسی چشنده مرگ است و همانا روز قیامت مزد خود را خواهید یافت و به راستی که نظر به خداوند آرام بخش هر مصیبت و جانشین هر از دست رفته ای است و جبران هر فوت شده. به خداوند اعتماد داشته باشید و برایش امیدوار باشید، زیرا مصیبت زده کسی است که از ثواب محروم باشد. و سلام بر شما باد و رحمت و برکات خداوند. علی ابن ابیطالب فرمود: آیا دانستید او که بود؟ او خضر بود»12

  در حدیثی دیگر امام رضا فرمودند:

 «چون رسولخدا رحلت فرمود، شخصی آمد و پشت در خانه ایستاد و به ایشان تسلیت گفت و اهل الابیت کلام او را می شنیدند اما او را نمی دیدند. پس علی بن ابیطالب فرمود: این همان خضر است امده است تا رحلت پیامبرتان را تسلیت گوید.13»

 پیامبر گرامی اسلام در پاسخ مردی که طالب دعایی بود تا از او در مقابل دشمنان محافظت کند ، فرمود:

 «هنگامی که صبح کردی بگو:

 أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَان‏الرَّجِیمِ. در این صورت خداوند تو را از شر ایشان محفوظ می دارد واگر خواستی که بعد از این ایمن مانی از غرق شده، آتش سوزی و دزدی؛ پس به هنگام صبح بخوان: بِسْمِ اللَّهِ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا یَصْرِفُ السُّوءَ إِلَّا اللَّهُ بِسْمِ اللَّهِ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا یَسُوقُ الْخَیْرَ إِلَّا اللَّهُ بِسْمِ اللَّهِ مَا شَاءَ اللَّهُ مَا یَکُونُ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ بِسْمِ اللَّهِ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ بِسْمِ اللَّهِ مَا شَاءَ اللَّهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ.  هر کس که در هر صبح سه بار این دعا را بخواند تا صبح دیگر از دزدی، آتش سوزی و غرق شدن ایمن است. خضر و الیاس در موسم حج، یکدیگر را ملاقات می کنند و از یکدیگر جدا نمی شوند مگر با این کلمات. این دعا، شعار شیعیان من است که با آن از دشمنان باز شناخته می شوند در روزی که قائم خروج می نماید. 14»

 در تفسیر کلبی آمده است که « خضر و یسع در هر شب نزد سد یاجوج و ماجوج می آیند تا از خروج آنها جلوگیری کنند.»15

 ابن بابویه نیز حدیثی را از امام رضا نقل کرده که قبلاً  اوردیم و گفتیم که خضر قابل دیدن نبود:

 « عن المظفر بن جعفر بن المظفر العلوی السمرقندی، قال: حدثنا جعفر بن محمد بن مسعود، عن أبیه محمد بن مسعود، عن جعفر بن أحمد، عن الحسن بن علی بن فضال، قال: سمعت أبا الحسن علی بن موسى الرضا (علیه السلام) یقول: «إن الخضر (علیه السلام) شرب من ماء الحیاة، فهو حی لا یموت حتى ینفخ فی الصور، و إنه لیأتینا فیسلم علینا، فنسمع صوته و لا نرى شخصه، و إنه لیحضر حیثما ذکر، فمن ذکره منکم فلیسلم علیه، و أنه لیحضر الموسم کل سنة فیقضی جمیع المناسک، و یقف بعرفة فیؤمن على دعاء المؤمنین، و سیؤنس الله به وحشة قائمنا فی غیبته، و یصل به وحدته».16

 امام صادق ع فرمود:

 «خدای تعالی در قائم ما سه خصلت را جاری ساخته که آن خصلت ها در سه تن از پیامبران نیز جاری بوده است؛ مولدش را چون مولد موسی و غیبتش را مانند غیبت عیسی و تاخیر کردنش را مانند تاخیر کردن نوح مقدر کرده است و بعد از آن عمر عبد صالح ـ خضر ـ  را دلیلی بر عمر او قرار داده است... اما عمرعبد صالح را طولانی ساخته است ولی نه بخاطر نبوتی که برای وی تقدیر کرده است و یا کتابی که بر وی فرو فرستد و یا شریعتی که بواسطه آن شرایع انبیاء پیشین را نسخ کند و یا امامتی که بر بندگانش اقتداء به آن لازم باشد و یا طاعتی که انجام دادن ان بر وی واجب باشد، بلکه چون در علم خداوند گذشته بود که عمر قائم در دوران غیبتش طولانی خواهد شد تا بجائی که بندگانش آنرا بواسطه طولانی بودنش انکار کنند،  عمر بنده صالح خود را طولانی کرد تا از طول عمر قائم استدلال شود و حجت معاندان منقطع گردد و برای مردم علیه خداوند حجتی نباشد.17

 در تفسیر قمی از امام صادقع روایت شده است:

 هنگامی که در شب اسرا پیامبر به معراج برده شد بوی خوشی مانند مُشک به مشامش رسید از جبرئیل در باره آن سوال کرد. گفت این بو از خانه ای می آید که عده ای از بندگان خدا را در آن خانه عذاب کردند تا اینکه همگی مردند.

 آنگاه به او فرمود: خضر فرزند پادشاه بود که به خدا ایمان اورده و گوشه ای از خانه پدرش را برای عبادت خدا برگزید. پدرش غیر او فرزند دیگری نداشت. مردم به پدرش گفتند که به فرزندش زنی بدهد شاید خداوند به او فرزندی عنایت کند که پادشاهی به وسیله او ادامه یابد. پس پادشاه دختری را برای او خطبه خواند و چون دختر را به نزد خضر آوردند متوجه او نشد. چون روز دوم شد خضر به او گفت: امرم را مخفی دار. زن قبول کرد. خضر گفت: اگر پدرم از تو پرسید که ایا با تو همبستر شده ام به او بگو بله. زن گفت: همین را می گویم. پادشاه از عروس در مورد همبستری پرسید. عروس گفت: بله. مردم به پادشاه گفتند که دستور دهد زنان او را معاینه کنند که ایا بکارتش باقی است یا پاره شده است. چون زنان  او را معاینه کردند دیدند که  هنوز باکره است. به پادشاه گفتند: تو دو نفر بی اطلاع را به ازدواج همدیگر در آورده ای که هیچ یک از چنین کاری آگاه نیستند و نمی دانند چه باید بکنند، زنی را به عقد او در بیاور که قبلاً ازدواج کرده و باکره نباشد تا روش همخوابگی را به وی تعلیم دهد. چون آن زن را نزد خضر آوردند او از آن زن نیز درخواست نمود که امر او را مخفی بدارد و او نیز قبول کرد. چون پادشاه از او سوال نمود، زن گفت: ای پادشاه فرزند تو زن هست آیا زنی از زن دیگر بچه به دنیا می آورد. پادشاه بر خضر غضب کرد و دستور داد که او را در اتاقی محبوس کرده و در و دیوار اتاق را با سنگ و گِل بستند. چون روز دیگر شد مهر پدری او به جوش آمد، دستور داد که دیوار را خراب کردند و دیدند که او در اتاق نیست. خداوند بر او قدرتی عنایت کرد که به هر صورتی که بخواهد متصور شود. سپس با ذوالقرنین همراه شد و از آب حیات خورد پس تا هنگام دمیدن صور زنده است.

 دو نفر از مردان شهرش برای تجارت سوار کشتی شدند و از شهرشان  بیرون رفتند تا اینکه وارد جزیره ای شدند و خضر را در آنجا دیدند که نماز می خواند چون نمازش را تمام کرد آن دو نفر را خواست و از حال آن دو سوال کرد. خضر به آن دو نفر گفت: ایا هنگامی که بر گشتید حال مرا از مردم پنهان می دارید؟ گفتند: بله. ولی یکی از آن دو نیت کرد که وفا به عهد کرده و امر خضر را پنهان دارد و دیگری نیت کرد که اگر به شهر خودش برگشت خبر او را به پدرش بدهد. خضر ابری خواست و به آن گفت: این دو نفر را به خانه هایشان برسان. ابر آن دو را برداشت و در همان روز انها را در شهرشان گذاشت. یکی از آن دو امر خضر را پنهان داشت ولی دیگری نزد پادشاه رفته و جریان خضر را به او خبر داد. پادشاه به او گفت: چه کسی بر گفته تو شهادت می دهد؟ آن مرد گفت: فلان تاجر. پادشاه کسی را فرستاد تا او را آوردند. چون حاضر شد و پادشاه از او سوال نمود او کلاً قضیه و حتی دوستی با آن مرد را منکر شد. آن مرد گفت: ای پادشاه! لشکری را با من به آن جزیره بفرست تا او را بیاورم و این مرد را حبس کن تا با فرزندت برگردم. پادشاه لشکری با او فرستاد ولی خضر را پیدا نکردند و برگشتند. پادشاه آن مرد را که خبر را پناهان کرده بود ازاد کرد.

 سپس آن قوم مرتکب گناهان زیادی شدند و خداوند هم آنها را هلاک کرد و شهرشان را زیرو رو نمود و فقط آن زن و آم مرد که حال خضر را پنهان کرده بودند زنده ماندند و هر کدام از شهر بیرون رفتند و فردای همان روز به همدیگر رسیدند و هر کدام قضیه خود را برای دیگری بیان کردند و گفتند ما از این عذاب نجات نیافتیم مگر ان که حال او را پنهان نمودیم پس به خدای خضر ایمان می آوریم و ایمانشان نیکو شد. مرد آن زن را به عقد خود درآورد و در مملکت پادشاه دیگری واقع شدند. زن به خانه پادشاه راه یافت و آرایشگر دختر شاه شد. روزی که داشت سر دختر پادشاه را شانه می زد شانه از دستش بر روی زمین افتاد و گفت: لا حول و لا قوه الا بالله.

 دختر پادشاه گفت: این کلمه چه بود که گفتی؟

 زن گفت: من پرودگاری دارم که تمام امور به حول و قدرت او جاری می شود.

 دختر پادشاه گفت: ایا تو خدائی بجز پدر من داری؟

 گفت: بله. که او خدای تو و خدای پدرت است.

 دختر به نزد پدرش رفته و جریان را به او گفت. پادشاه آرایشگر را احضار نمود و در باره گفتار او سوال کرد. او هم جریان را گفت.

 پادشاه به او گفت: چه کسی بر دین توست؟

 زن گفت: شوهر و فرزندم. پادشاه آن دو را نیز احضار نموده و به انها امر نمود که از توحیدشان برگردند. ولی آنها خودداری کردند. پادشاه دستور داد که دیگ بزرگی را پر از آب نمودند و آن را به جوش آوردند و دستور داد که آنها را داخل آن دیگ انداخته و خانه را بر سرشان خراب کنند. جبرئیل به پیامبر گفت: این بوی خوش که می شنوی از همان خانه است.18

گفتارهای مرتبط:

 خضر در روایات شیعی ـ 2

 خضر در شاهنامه

 خضر در اشارات حافظ

 خضر در نگاه خاقانی

 خضر از منظر نظامی

 ـ خضردر نگاه عرفا وصوفیه  

 خضر در آثار سهروردی

 خضر در اثار اهل سنت  

   پانوشت:

  1ـ    رسائل و مسائل (للنراقی)، ج‏3، ص: 91

  2ـ بحارالأنوار ج : 89 ص : 282،

  3ـ  تفسیر أحسن الحدیث، ج‏6، ص: 250، کان عنده علم لم یکتب لموسى (ع) فی الألواح و کان موسى علیه السّلام یظنّ انّ جمیع الأشیاء التی یحتاج الیها فی تابوته و انّ جمیع العلم کتب له فی الألواح‏

  4ـ  مستدرک‏الوسائل ج : 2 ص : 355، َْ

  5ـ   بحارالأنوار ج : 13 ص :

  6ـ بحارالأنوار ج : 11 ص : 33،

  7ـ سوره مباره کهف، آیه 65

  8ـ   تفسیر نور، ج‏7، ص: 198

  9ـ اتمام الدین و اکمال النعمه، ح2، باب 38

  10ـ بصائرالدرجات ص : 324

  11ـ   مدارک العروة (للإشتهاردی)، ج‏15، ص: 669،

  12ـ  الأمالی‏للصدوق ص : 274،

  13ـ  تمام الدین و اکمال النعمه، ج 2، ص 90، ترجمه منصور پهلوان

  14ـ  مستدرک‏الوسائل ج : 5 ص : 386، 

  15ـ بحارالأنوار ج : 6 ص : 299، أن الخضر و الیسع یجتمعان کل لیلة على ذلک السدّ یحجبان یأجوج و مأجوج عن الخروج‏

  16ـ البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏3، ص: 661

  17ـ اتمام الدین و اکمال النعمه، ج 2، ص 33ـ مترجم، منصور پهلوان

 18 ـ تفسیر قمی


 
 
خضر در نگاه خاقانی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

خاقانی حکیم دانای راز ایرانی علاوه بر تبحر واشنایی با علوم و معارف الهی، بحق از بزرگترین دانندگان اسرار فهلویون و حکمای ایران باستان است. آثارش سرشار از گنجینه هایی است که اسرار نهان را بر روی محرمان و اشنایان به سر عظیم الهی گشوده است. و هر کسی که تشنه یافتن گوهر حقیقت باشد، اشاراتی عظیم را در آثار او می یابد. خاقانی در آثار خود گوشه ای را نیز به خضر، خصوصیات و نقش او اختصاص داده است. وی در تحفه العراقین کتاب اسرار و عجایب ، اشاراتی ناب و بی نظیر به خضر دارد. خاقانی در دیوان خود هم از خضر یاد کرده است.

 چون بـــیرق صبح بــــــــــــــرتر آمــــد               خـــــــضر نــــبی از دَرَم درآمد

 بگزارده فــــــرض وکـــــــــــرده مجلَس              در بیت حـــــرام و بیت مـقدَس

 سجاده بـــه کـــــــــعبه واکــــــشیده              پنجاه چـــله بــــــــــر آوریـــــده

 گشـــته ز مــــــــــرمتش قـــوی سر                دنــــــــــدانه بـــــــــاره سکـندر

 برخـــاک سکندر آمــــــــــــده هــــم                 تلقین و نــــــــماز کرده بـــا هم

 صـــد ره ره عــشق در گــــــــــــرفته                  یک سر،سر نــــفس برگرفته

 انــــــدر بَرَش از ره فــــــــــــــــضایل                   هر چــــار کتب شـــده حمایل

 کــــرده ز ردای عــــــــــــــالم الـغیب                   باز افکن خــــــرقه و بُن جِیب

 فضل الله بـــــــــــر طـــراز جـــامـــه                  نــــــورالله ریــــشه عمامه

 دردست، عـــصای ســـــــیرکــــانی                  رکــــــوه، پُرِ آب زنـــــــدگانی

 پــــــای افزار از نــــیاز کــــــــــــرده                    در حضرت پـــای بــــــاز کرده

 مرد ذکروالله انـــــــــــــــــدر آن راه                     وارسته از آفت نــــــسو الله

 خوش خُلق چومشک چینی ازحلم                     پر مغز چو جوز هـندی از علم

 آن شیبت روی ارغــــــــــــوان فش                    چون بــــــرف تنیده گِرد آتش

 افـــتاده هزار عــــــکس دلــــجوی                      بر شانــه دست از اینه روی

 چون فستق سبز جامـــه مـــادام                       انداخته پوست همچو بادام

 می رفت و ز نرگس پـــر آبـــــش                       بر نـــرگسهای سقف تـــابش

 چون دید مرا چو عنچه بشکفت                       دوشیزه چو غنچه نکته ها گفت

 آورد هــــــــــــزار عـــــید پـــــیدا                       کـــآن نـیم هلال کــــــــرد گویا

 می زاد بــــه وقت هـــر خطابی                        از نـــــیم هــــــلالش آفــــتابی

 دیــــــدم ز هـــــــلالش آشکاره                        برصــورت شست، سی ستاره

 در ابیات فوق خاقانی ، خضر را سرخ روی و با ردایی سبز معرفی نموده است. فستق به معنای پسته است. و فستق سبز عبارتی که خاقانی از آن استفاده کرده، پسته ای است که درون روکش سبز خود قرار دارد و هنوز باز نشده است.

 خاقانی در جایی دیگر از منظومه تحفه العراقین ، خضر را راهنمای سالکان الهی معرفی کرده و از همه مهمتر جایگاه وی را مشخص می نماید؛ کوه قاف:

 ای پـــــیر مســـافــــران والا             ای خــــــادم خـــانــگاه بــالا

 ای حافظ بحر و بـــر حکمت             ای خازن کـــوه و کوه عصمت

 در دستگه تو طفل مـــزدور              کرسی داران مسجد طــــور

 با مشعله تو رسته ز آفــات             وادی ســــپرانِ راه ظلــــمات

 بر کوهه قاف محمل توست             بنگاه خسان چه منزل توست

 نکته مهم در مورد خاقانی این است که وی اشعار خود را بسیار زیبا و در معنایی غیر از آنچه که در نظر می آید آورده است. مثلاً در دیوان خاقانی می بینیم که در بالای برخی اشعار نوشته شده: در مدح فلان فرد یا در وصف فلان شهر. به عنوان نمونه شعری است با عنوان: در مدح خاقان اکبر منوچهر بن فریدون شروانشاه. شاید گمان کنید که این شخص یکی از حاکمان و امیران شروانی باشد که خاقانی وی را مدح نموده است. باید دانست که این ابیات بر خلاف آنچه که در نگاه اول از آن دریافت می شود، هیچ ربطی به چنین شخصیتی در صورتی که چنین فردی مثلاً در شروان وجود داشته ندارد. خاقانی و دنیای او اصولاً بدون دانستن نکات ظریف و دقیق عرفانی و تعمق در آیات و روایات قابل درک نیست. شروانی که خاقانی از آن دم میزند و خود را متعلق به آن میداند، آن شهری در خراسان نیست که خاقانی در آنجا بدنیا آمده است. خاقانی در اکثر ابیاتی که از شروان استفاده نموده، دنیای فیزیکی و مادی را مراد کرده است.

 همانگونه که قبلاً گفتیم خضر یکی از اصحاب و یاوران امام زمان در عصر غیبت و تنهایی اش می باشد.

 اثیر است و اخضر به بزم تو امشب                    یکی تف منقل یـــــکی برج ساغر

 زهی آفتابی کـــــــه در حضرت تو                    بهم اتفاق است اثیر است و اخضر

 اثیر در اصطلاح به آتش بدون دود گفته می شود. مراد از اثیر در ابیات بالا، عیسی مسیح است. می دانیم لقب اختصاصی حضرت عیسی که در قرآن نیز آمده روح الله است. در معنای روح در حدیثی که از امام صادق رسیده ایشان روح را معادل ریح یا هوا دانسته است. 1 از معانی هوا در زبان فارسی به معنای گرم و البته در نگاه عامتر آتش است. چنانکه مراد از بدن اثیری بدن اتشین است. سنایی فرموده است:

 تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد           بلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد

 در بیت بالا کاملاً روشن است که مراد از هوا، آتشین و گرم مراد است. و سنایی می فرماید که با گرم شدن هوا که نشانه فرا رسیدن بهار است، بلبل دوباره با باز شدن انواع گل و گیاه به نغمه سرایی می پردازد. مراد از اخضر نیز در ابیات خاقانی، همان جناب خضر است. و همانگونه که می دانید این دو، از یاران و همدمان آن حضرت در دوران غیبت و ظهور هستند. خاقانی در همین ابیات یکی را تف منقل می داند که مراد عیسی است چرا که بدنی اتشین دارد. و دیگری را موج ساغر معرفی کرده که مراد خضر است. چرا که خضر دارنده آب حیات و توزیع کننده آن است.

 در ابیات ذیل بار دیگرخاقانی به خضر اشاره می نماید که چگونه وی، عیسی، ادریس و الیاس در خدمت امام زمان قرار دارند:

 جمع آمده بهر حرمت و پـــاس                     ادریس و مسیح و خضر و الیاس

 بسته کمران چو حلقه قــد خم                  کیخسرو ســــــام و زال و رستم

 مرسوم خوران هـــــــزار دربـــان                چون حاتم و معن و سیف و نعمان

 مستسقی جرعـــه وقت تعجیل                جیحون و فــــرات و دجـــله و نیل

 پاسنگ گهر بــــه گــاه احــسان                  جــــودی و حــــرا و قاف و ثهلان

 روزی طــــلب آمـــده دمــــادم                     دیو و مــــلک و پـــری و مَـــردم

 در صورت جسمی آمــــده پــاک                   ارواح و عـــقول و نفس و ادراک

 ازخشم و رضاش گشته مشهور                   خــــلد و سقر و زبـــانی و خور

 اِستاده به صلح و عـــدل بـــا هم                  آب و گِــــل و بــــاد و نـــار عالم

 خاقانی در ابیات بسیاری از خضر یاد می کند که در به   بخشی از یکی از اشعار وی در مدح خضر، اشاره می شود:

 آن پیر ما که صبح لقایی است خضر نام              هر صبح بوی چشمه‌ی خضر آیدش ز کام
با برتریش گوهر جـــــمشید پست پست               با پختگیش جوهر خورشید خـــــام خـــام
تنها روی ز صومعه‌داران شهر قــــــــدس               گه گه کند بــــه زاویه‌ی خاکیان مـــــقام
آنجا بود سجاده‌ی خاصش بدست راست               وینجا به دست چپ بودش تکیه‌گاه عام
بوده زمین خانقهش بـــــــــام آســـــمان             بیرون ازین سراچه که هست آسمانش نام
چون پای در کند ز سر صفه‌ی صـــــــفا                سر بر کند به حلقه‌ی اصحاف کهف شام
سازد وضو بمسجد اقصی به آب چشم                  شکر وضو کند بـــــه در مسجد الحرام
آب محیط را ز کرامات کــــــــــــرده پــــل               بگذشته ز آتشین پل این طاق آب فام
هر شب قبای مشرقــــی صبح را فلک                 نـــــور از کلاه مغربی او برد بــــــــه وام
پی کور شبرویست نـــره جسته و نزاد                سرمست بختیست نه می دیده و نه جام
شبرو که دید ساخته نـــور مبین چراغ؟                    بختی که دید یافته حبل المتین زمام
ننموده رخ به آینه گردان مهر و مـــــاه                  نسپرده دل به بوقلمون باف صبح و شام
تقطیع او و ازرق گردون ز یک شـــــعار                    تسبیح او و عقد ثــــــــریا ز یک نظام
پر دل چو جوز هندی و مغزش همه خرد         خوشدم چو مشک چینی وحرفش همه کلام
عنقاست مور ریزه خور سفره‌ی سخاش                 چونان که مور ریزه‌ی عنقاست زال سام
چون زال پیرزاده به طفلی و عــــــــاقبت                 در حلق دیو خام چو رستم فکند خام
پوشد لباس خاکی ما را ردای نــــــــــور                  خاکی لباس کوته و نوری رداش تام
دلقش هزار میخی چرخ و به جیب چاک                   باز افکنش ز نور و فراویزش از ظلام
گاهی کبودپوش چوخاکست و همچو خاک              گنجور رایگان و لگذ خسته‌ی عوام
گاهی سفیدپوش چو آبست و همچو آب                 شوریده ومسلسل و تازان ز هر عظام
گاه از همه برهنه‌تر آید چــــــــــو آفتاب                   پوشد برهنگان را چون آفتاب بـــــام
او بــــــــود نقطه حرف الف دال میم را                  کامد چهل صباح و چهل اصل و یک قیام
زو دید آن نماز که قائــــــــم بود الــــــف                   راکع بماند دال و تشهد نمود لام
گاهی براق چار ملک را لـــــــــگام گیر                     گاهی به دیو هفت سری برکند لگام
با آب کار تیغ و چون تیغ از غذای نفس                     صوفی کار آب‌کن از خـــــــون انتقام
دربند عشق شاهدو هم عشق شاهدش               عشقی چو قیس عامری و عروه‌ی حزام
در صورتی که دیده جمالش صـــــور نگار                  زو شاهدی گــــــرفته و رفته ره ملام
در آینه عــــــــــــنایت صیقل شـــــناخته             زو قبله کرده و شده سرمست و مستهام
چون نوح پیر عشق و ز طوفان مهلکات                 ایمن به کوه کشتی و خرم ز سام و حام
ریزان ز دیده اشک طرب چون درخت رز                     کز آتش نشاط شود آبش از مسام
در وجد و حال همچو حمام است چرخزن                بر دیده نام عشق رقم کرده چون حمام
گردد فلک ز حیرت حالش زمین نشین                     گردد زمین ز سرعت رقصش فلک خرام
پیری کـــــه پیر هفت زیبدش مـــــــــرید                میری که میر هشت جنان شایدش غلام
آمد مسیح‌وار بـــــــــه بیمار پرس مـــن                   کازرده دیـــــد جان من از غصه‌ی لام
کاین آبنوس و عاج شب و روز و روز و شب              چون عــــــاج و آبنوس شکافد دل کرام
من دست بر جبین ز سر درد چون جنین                 کـــــارد ز عجز روی به دیوار پشت مام
من چفته چنگ وگمشده سر نای و چونرباب            خــــالی خزینه از درم و کاسه از طعام
در مطبخ فلک که دو نان است گرم و سرد              غم به نواله‌ی من و خون جگر ادام
غم مرد را غذاست چو فارغ شد از جهان               خون تیغ راحلیست چو بیرون شد از نیام
او کز درم درآمد و دنــــــدان سپــــــید کرد                   پوشید بام را سر دندانش نور فام
سردابه دید حجره فرو رفت یک دو پـــــی                   کرسی نهاده دید برآمد سه چار گام
بنشست و خطبه کرد بفصل الخطاب و گفت            گر مشکلیت هست سالات کن تمام
سربسته همچو فندق اشارت همی شنو               میپرس پوست کنده چو بادام کان کدام
گفتم به پایگاه ملایک توان رسید؟                         گفتا توان اگر نشود دیــــــــــو پایدام
گفتم گلوی دیو طبیعت توان بــــــرید؟                    گفتا توان اگر ز شریعت کنی حسام
گفتم هوا به مرکب خاکی توان گذشت؟                گفتا توان اگر به ریاضت کنیش رام
گفتم کلید گنج معراف توان شناخت؟                    گفتا توان اگر نشود نفس اسیر کام
گفتم ز وادی بشریت توان گذشت؟                      گفتا توان اگر نبود مرکبت جمام
گفتم ز شاه هفت تنان دم توان شنید؟                  گفتا توان اگر نشدی شاه شاهقام
خاقانیا به سوک پسر داشتی کبود                       بر سوک شاه شرع سیه پوش بر دوام
کارواح سبز پوش سیه‌جامه‌اند پاک                       بر مرگ زاده‌ی حفده خواجه‌ی همام
شیخ الائمه عمده‌ی دین قدوه‌ی هدی                   صدر الشریعه حجت حق مفتی انام
او کعبه‌ علوم و کف وکلک و مجلسش                بودند زمزم و حجر الاسود و مقام
او و همه جهان مثل زمزم و خلاب                         او و همه سران حجر الاسود و رخام
زمزم نمای بود به مدحش زبان من                         تا کرده بودم از حجر الاسود استلام
زان بوحنیفه مرتبت شافعی بیان                            چون مصر و کوفه بود نشابور ز احترام
پس چون رکاب او ز نشابور در رسید                       تبریز شد هـــــزار نشابور ز احتشام
تب ریزهای بدعت تبریز بــــــــرگرفت                        تبریـــــز شد ز رتبت او روضة السلام
من خاک خاک او که ز تبریز کوفه ساخت                 خاکی است کاندر او اسد الله کند کنام
از همتش اتابک و سلطان حیات یافت                      کو داشت هر دو را به پناه یک اهتمام

 نتیجه:

 خاقانی خضر را راهنمای سالکان می داند. از نظر وی عیسی، الیاس، خضر و ادریس در خدمت امام زمان می باشندخاقانی بعلاوه خضر را همان ذوالقرنین قرآن می داند، چرا که ذوالقرنین قرآن همان تعمیر کننده سد یاجوج و ماجوج است. قابل ذکر اینکه که اسکندر در اثار عرفای دانای راز ایرانی یکی از نامهای خورشید بوده است و خورشید نیز همان سد یاجوج است که ذوالقرنین آن را بازسازی کرده است.در همین زمینه است که خاقانی معتقد است از مرمت خضر  دژ اسکندر قوی بنیاد شده است:

     گشته ز مرمتش قوی سر        دندانه بـــــاره سکندر

 گفتارهای مرتبط:

ـخضر در روایات شیعی ـ 2

خضر در نگاه شیعه ـ 1

 خضر در شاهنامه

 خضر در اشارات حافظ

 خضر از منظر نظامی

 ـ خضردر نگاه عرفا وصوفیه  

 خضر در آثار سهروردی

 خضر در اثار اهل سنت  

--------------------------------------------------------------------------------

 [1] ـ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی کَیْفَ هَذَا النَّفْخُ فَقَالَ إِنَّ الرُّوحَ مُتَحَرِّکٌ کَالرِّیحِ وَ إِنَّمَا سُمِّیَ رُوحاً لِأَنَّهُ اشْتَقَّ اسْمَهُ مِنَ الرِّیحِ وَ إِنَّمَا أَخْرَجَهُ عَنْ لَفْظَةِ الرِّیحِ لِأَنَّ الْأَرْوَاحَ‏ مُجَانِسَةٌ لِلرِّیح‏ الکافی ج : 1 ص : 134

 [2] ـ دیوان خاقانی، ص 204

 [3] ـ گلشن راز شبستری


 
 
خضر در اشارات حافظ
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

در اشعار حافظ ، خضر یکی از عناصر اصلی دیوان وی محسوب می شود. اصولاً دیوان حافظ در مدح و ثنای امام دوازدهم تالیف شده است. و مگر می شود به خضر که یکی از یاران و ملازمان اوست که نقش راهنمایی یاران به کوی دوست را بر عهده دارد، اشاره نشده باشد. و به یقین خضر از چشم تیز بین حافظ که بهره های عرفانی بسیاری از وصل دوست چشیده است دور نخواهد ماند.
یکی از جلوه های خضر در اشعار حافظ، باد است و البته باد صبا است. در لغت باد صبا بادی است که از جانب شمال یا شمالشرقی می وزد و در مقابل آن، باد دبور است که از سمت مخالف یعنی جنوب می وزد.

 اما چرا حافظ خضر را به باد و آنهم باد شمالی تشبیه کرده است؟ دلیل این امر را در جای خود توضیح خواهیم داد.  حافظ همه جا از باد صبا با عنوان پیک و مونس یار تعبیر کرده است.

 صبا به لطف بــــگو آن غزال رعنا را       که سر بکوه و بیابان تو داده ای ما را

 ----

 من که باشم در آن حرم که صبا        پــرده دار حریم حرمت اوست

 -----

 نشان یــــــار سفر کرده از کـه پرسم باز      که هر چه گفت برید[1] صبا پریشان گفت

 ----

 بجز صبا و شـمال نــمی شناسد کس       عزیز من که بجز باد نیست دمسازم

 ----

 صبا به خوش خبری هدهد سلیمان نیست      کــه مژده طــــــرب از گلشن سبا آورد

 ----

 صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان     که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد

 ----

 ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن      که جهان پر سمن و ســوسن ازاده کنی

گرچه صبا نیز در واقع اشاره به باد گونه بودن خضر در آثار حافظ است، اما وی در عبارات دیگر از این حد هم تجاوز می نماید وخضر را با همان واژه باد خطاب مبنماید:

ای باد حدیث من نهانش مــــی‌گو          سر دل من به صد زبانش می‌گو

می‌گو نه بدانسان که ملالش گیرد        می‌گو سخنی و در میانش می‌گو

یا:

دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد      من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد

مراد از باد شرطه نیز دوباره همان خضر است:

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز     باشد کــــــــــــــه بازبینیم دیدار آشنا را

یکی دیگر از اشارات لطیف حافظ به خضر جنبه مرغ سلیمان بودن اوست. در واقع باید بدانیم که هدهد و سلیمان موضوع وظیفه جهانی خضر در خصوص سلیمان عالم یعنی عقل دوم است.می دانیم که مطابق برخی روایات آصف بن برخیا وزیر حضرت سلیمان بوده است که گفته شده در عرض کمترین زمان تخت بلقیس را برایش حاضر کرده است. این آصف بن برخیا در حقیقت همان جناب خضر باد پا است .در بیت ذیل حافظ بزیبایی بر تناسب  و وابستگی تنگاتنگ خضر با لقب باد و سلیمان اشاره فرموده است:

گره به باد مزن گر چه بر مــــــــــــراد رود     که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

در بیت ذیل باز مراد بالا مورد اشارت حافظ بوده است:

دوش از جـــناب آصف پیک بشارت آمد      کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد

 اشارت دیگر حافظ به خضر در قالب واژه سروش است. سروش غیبی که مژده رحمت و ... می آورد همان خضر است.

 چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب      سروش عالم غیبم چه مژده ها دادست

 ----

 لطف الهی بکند کار خویش         مژده رحمت برساند سروش

 ----

 تا نگردی اشنا زین پرده رازی نشنوی      گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

 ----

 الا ای همای همایون نظر       خجسته سروش مبارک خبر

از دیگر القاب خضر در دیوان حافظ هاتف یا هاتف غیبی است که باز همان معنای سروش یعنی آواز  یا صدای الهامگونه که صاحب آن رویت نمی شود را دارد:

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت   بـــــا درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

یا:

که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد     ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مـــــــــــــجموع

 یا:

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من     هاتف غیب ندا داد کــــه آری بکند

یا:

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت     که در مقام رضا باش و از قضا مـــگریز

یا:

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی      گفت بازآی که دیرینه این درگاهی

البته حافظ با عناوین و عبارات بسیار دیگری نیز به خضر اشاره فرموده است. حافظ در ابیاتی چند از خضر با کلمه پیک یاد کرده است.

 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست         اورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

 ----

 ای پیک راستان خبر یار ما بگو          احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

 نتیجه:

 در دید حافظ خضر پیکی است که حامل اخبار غیبی است و دارنده پیامهایی از جانب امام غایب از نظر مهدی موعود می باشد و یا رساننده احوال دوستداران به جناب حضرتش می باشد.

 توضیح:

 خضر همان هاتف غیبی و نهان است که اگر کسی لیاقت دریافت آن را داشته باشد می تواند نجوای آن را در یابد. خضر ، هاتفی است که در گوش دوستداران پیام وصل را زمزمه می نماید. بطور واضح تر اینکه باید گفته شود که امام زمان عج در جایی سکونت دارد که این مکان در زمین فعلی بشر نیست و  حتی در بُعد فعلی ما قرار ندارد . این مکان  یکی از ناکجا آبادهایی است که سهروردی از آنها یاد کرده است. یاران ویژه حضرت، یعنی همان 313 نفر  همگی از طریق خضر به حضور حضرتش راه یافته اند. علاوه بر آن  تمامی کسانی که لیاقت تشرف به بارگاه و خیمه گاه وی را داشته به اذن الهی و با کمک خضر می توانند جواز دیدار را دریافت دارند.  اما چرا حافظ خضر را باد خوانده است. برای دانستن ان باید در ابتدا رمزی گشوده شود و معمایی حل گردد.  اکنون به قسمتی از دعایی امام سجاد در صحیفه سجادیه دقت فرمایید:
اَللَّهُمَّ وَ حَمَلَةُ عَرْشِکَ الَّذِینَ لاَ یَفْتُرُونَ مِنْ تَسْبِیحِکَ وَ لاَ یَسْأَمُونَ مِنْ تَقْدِیسِکَ‏ وَ لاَ یَسْتَحْسِرُونَ مِنْ عِبَادَتِکَ وَ لاَ یُؤْثِرُونَ التَّقْصِیرَ عَلَى الْجِدِّ فِی أَمْرِکَ وَ لاَ یَغْفُلُونَ عَنِ الْوَلَهِ إِلَیْکَ‏ وَ إِسْرَافِیلُ صَاحِبُ الصُّورِ الشَّاخِصُ الَّذِی یَنْتَظِرُ مِنْکَ الْإِذْنَ وَ حُلُولَ الْأَمْرِ فَیُنَبِّهُ بِالنَّفْخَةِ صَرْعَى رَهَائِنِ الْقُبُورِ

 وَ مِیکَائِیلُ ذُو الْجَاهِ عِنْدَکَ وَ الْمَکَانِ الرَّفِیعِ مِنْ طَاعَتِکَ‏

 وَ جِبْرِیلُ الْأَمِینُ عَلَى وَحْیِکَ الْمُطَاعُ فِی أَهْلِ سَمَاوَاتِکَ الْمَکِینُ لَدَیْکَ الْمُقَرَّبُ عِنْدَکَ‏

 وَ الرُّوحُ الَّذِی هُوَ عَلَى مَلَائِکَةِ الْحُجُبِ وَ الرُّوحُ الَّذِی هُوَ مِنْ أَمْرِکَ

 در این دعا حضرت سجاد ع سه ملک مقرب را نام میبرد یعنی اسرافیل، جبرئیل و میکائیل. در اینجا در حالیکه شنونده منظر شنیدن نام چهارمین ملک مقرب است ، حضرتش از روحی نام میبرد که حتی از ملائکه نیز محجوب است؛  وَ الرُّوحُ الَّذِی هُوَ عَلَى مَلَائِکَةِ الْحُجُبِ . می دانیم که روح از ماده ریح و به معنای باد است. اری درست حدس زدید خضر همان حضرت عزرائیل است که دو مسئولیت عمده  بر عهده دارد:

 1ـ وی به عنوان یکی از سه قاضی پس از مرگ، مسئول دریافت ارواح مومنین و جای دادن آنها در بهشت برزخی و همچنین  ارواح کفار در جایگاه مخصوص به آنهاست.

 2 ـ نقش راهنما و میانجی را برای کسانی که  مراحل سیر و سلوک را انجام داده وموفق می شوند تا در حال حیات از قید بدنمادی برای ساعاتی فارغ شوند(تخلیه جسم نمایند) و گذر دادن این ارواح بدون بدون بدن از وادی دیوان و اجنه که بر سر راه بهشت واقع گردیده را بر عهده دارد. چنانکه مثلاً در داستان غربه الغربیه شیخ اشراق این خضر است که روح وی را در جریان یکی از همین سفرهای معنوی به طور سیناء یا معبدگاه پدر رهنمون شده است.

 شاید شما هم شنیده اید که اب حیات در ظلمات است. متاسفانه وادی خوبان در پس وادی دیوان است. و ناچار برای رسیدن به این وادی باید از این وادی طاقت فرسا گذشت و خضر همان مامور خداوندی است که ارواح سالکان را در این راه پر خطر به راهنمایی نشسته است. البته در این مورد بسیار زیادتر خواهیم گفت.

گفتارهای مرتبط:

خضر درفرهنگ عامه

خضر در نگاه شیعه ـ 1

خضر در شاهنامه

خضر در اشارات حافظ

خضر در نگاه خاقانی

خضر از منظر نظامی

خضردر نگاه عرفا وصوفیه 

 


 
 
خضر در شاهنامه
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

فردوسی در شاهنامه خود که کتاب اسرار و عجایب است و داستان خلقت را  از آغاز تا پایان در قالب تماثیل و  کنایه آورده است، خضر را با نام های مختلف یاد کرده است. اما مهمترین آنها همان زال است.

 فردوسی داستان زادن زال را اینگونه بیان می دارد که سام مدتها فرزندی نداشت تا اینکه خداوند به او فرزندی عطا نمود و زنش آبستن گردید. پس از چندی همسر سام فرزندی بدنیا آورد که در زشت و بد ترکیب بود چرا که موی این فرزند سپید  و صورتش سرخ بود . تا یک هفته به سام اطلاع نمی دهند و ولادت فرزند را از او مخفی می دارند.

 کنون پرشگفتی یــــکی داستان            بپیونـدم از گــــفته  بــــاســتان

 نگه کن که مر سام را روزگار         چه بازی نمودای پسر گـوش دار

 نبود ایـــچ فرزنـــــد مرسام را          دلش بــــود جــوینده ی کــام را

 نگاری بـــــد اندر شبستان اوی          ز گلبرگ رخ داشت وَ زمُشک مـوی

 از آن مـــاهش امید فرزند بود          که خورشید چهر و برومند بود

 ز سام نریمان همو بــــارداشت           ز بارگـــران تـنش آزار داشت

 ز مـادر جدا شد بران چند روز         نگاری چوخورشیدگیتی فروز

 به چهره چنان بـــود تابنده شید         ولیکن همه مـــوی بـودش سپید

 پسرچون ز مادربران گونه زاد        نکردند یک هفته بــــر سام یاد

 شبستان آن نــــامور پــــــهلوان         همه پیش آن خرد کودک نوان

 کسی سام یل را نـــیارست گفت       که فرزند پیر آمد ازخوب جفت

 پس از یک هفته دایه ای که برای زال استخدام شده بود داستان کودک را به سام میرساند و به او می گوید که فرزندش چه خصوصیاتی دارد.

 یکی دایه بودش بکردار شیر                 بر پهلوان آمد انـــــــــدر دلیر

 و آمد برِ پهلوام مــــــژده داد               زبان برگـشاد آفرین کرد یاد

 که بر سام یل روز فرخنده باد              دل بـــد ســـــــگالان او کَنده باد

 بدادت خدای آنچه می خواستی             کجاجان بدین خواهش آراستی

 پسِ پــــرده تـــو ایا نــــامجوی              یکی پاک پور آمد از مــاه روی

 یـــکی پـــهلوان بـــچه شیر دل                نـــــماید بدین کودکی چیر دل

 تنش نقره پاک ورخ چون بهشت             برد بَر نبــــینی یک اندام زشت

 زآهو همان کش سپیدست موی            چنین بـــود بختت اَیـــا نامجوی

 فرود آمـــد از تخت سام سوار               بپرده در آمــــد سوی نــوبهار

 یکی پیر سر پور پُر مــایه دید              که چون او ندید و نه از کس شنید

 همه موی اندام او همچو برف                ولیکن بِرُخ سرخ بودو شگرف

 سام با دیدن فرزند ناامید شده، بدرگاه خدا شکایت می کند و سرانجام تصمیم می گیرد که فرزند را از خانه بیرون اندازد. تصمیم سام این است که فرزند را به البرز کوه ببرد. البرز کوه همان کوهیست که سیمرغ در آنجا لانه دارد . و  در ادامه داستان ،دایه گی زال را بر عهده می گیرد و او را می پروراند.

 چو فرزند را دید  مویش  سپید                ببود از جهان سر بــــه سر ناامید

 بترسید سخت   از پی  سرزنش                 شــــد از راه دانش بـــدیگر منش

 سوی آسمان سربرآورد راست               ز دادآور آنـــگاه فریاد خواست

 که ای  برتر از کژی و کاستی                بهی زان فـــزاید که تو خواستی

 اگر مــن گناهـی گران کرده‌ام                 وگر کیش آهـــــــرمن آورده‌ام

 به پوزش مــگر کردگار جهان                 به مـــن بر ببخشاید انـــــدر نهان

 بپیچد همی تیره جانــم ز شرم                 بجوشد همی در دلم خـــون گرم

 از این بچه چـــون بچه اهرمن                      سیه چشم و مویش بسان سمن

 چــو آیند و پرسند گردنکشان                 چه گـــویند ازین بچه بــــدنشان

 چگویم که این بچه دیو چیست                 پلنگ و دورنگست و یاخود پریست

 بخــــندند بــــر من مهان جـــهان                از این بـــچه در آشکار و نـــهان

 ازین ننگ بگــذارم ایران زمین                  نخواهم برین بـــوم و بر آفرین

 بگفت ایـــن بخشم و بتابید روی                 همی کرد با بخت  خود گفتگوی

 بفرمود پس تـــــــاش برداشتند                  از آن بــــوم و بر دور بگذاشتند

 یکی کــــوه بُد نامش البرز کوه                 بخورشید نزدیک و دور از گروه

 بدانجای سیمرغ را خــانه بود                 بدان خانــه از خلق بیـــگانه بــود

 نهادند بر کـــوه و گشتند بـــاز                 برآمـــد برین روزگـــاری دراز

 فردوسی در ادامه داستان انجا که به روایت ازدواج زال و دختر مهراب یعنی زودابه پرداخته می گوید که زال به کابل سفر کرده و با مهراب امیر آن دیار هم‌نشین شده و در همان‌جا توصیفاتی چند از زیبایی دختر مهراب می‌شنود:

 پس پرده او یکی دختر است       که رویش ز خورشید روشن‌تر است

 مهراب نیز توصیف زال را برای سیندخت (همسرش) و رودابه باز می‌گوید:

 رُخَـــــــش ســــرخ مانند ارغـوان          جوان‌سال و بیدار و بخت‌اش جوان

 به کین اندرون چون نهنگ بلاست       به زین اندرون تیر چنگ اژدهاست

 دل شــیر نــــر دارد  و زور پـــیل          دو دست‌اش بــه کردار دریای نیل

 چو بر گـــــاه باشد زرافشان بـــود          چـــو در جنگ باشد سر افشان بود

 همانگونه که گفته شد  مراد از بیان این داستان نیز مانند تمامی داستانهای شاهنامه ، روایت یا  واقعه صرفاً تاریخی و حتی نیمه تاریخی نیز نیست، و  اصلاً کشوری بنام توران که بر اساس روایت شاه نامه در شمال ایران است بر روی زمین وجود نداشته است. پرداختن به حقیقت داستانهای فردوسی بخاطر اینکه به تفضیل کلام می انجامد در جای خود و در نوشته های دیگر عرضه خواهد شد.

 سروش نام دیگری است که فردوسی با آن خضر را مقصود کرده است.

 یکایک بیامد خجسته  سروش         بسان پریِّ پلنگینه پوش

 ----

 سروش آوریدش همانا خبر       که چونان نگاریدش آن بوم و بر

 نتیجه:

 سرخ بودن سر و صورت و سپید بودن موی از اختصاصات خضر از نظر فردوسی است. فردوسی مکان خضر را البرز کوه یا همان کوه قاف دانسته است.  فردوسی خضر را بچه دیو و پلنگینه پوش معرفی کرده است. ویهمچنین بر نقش خبر رسانی سروش نیز تاکید کرده است.

 


 
 
تحقیقی در شناخت زنخدای چنگ نواز
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

برای شناخت زنخدای چنگ نواز که در واقع یکی از سه مادر کیهانی و برابر با زال شاهنامه  است مطالبی را  در ذیل گرد آوره ام.  معتقدم  نظرات آقایان منوچهر جمالی بخاطر وسعت دید واشراف بر برخی  واقعیات و همچنین  مفرد کهلان  به خاطر آشنایی با رموز تطبیق اساطیری ملل مختلف می تواند در این زمینه از نظرات دیگرانی که در این زمینه قلمزده اند، راهگشاتر باشد، بنابراین در این مقال نیز فقط از نظرات ایشان استفاده کرده ام.  

هرچند درمقام داور و قاضی و همچنین صحه گذاردن بر درستی صد در صدی مطالبی که در ذیل ارائه شده نیستم، اما گمان دارم برای محققان  و پژوهشگران می تواند منبع قابل توجهی از اطلاعات ذی قیمت را فراهم نماید.

در اینجا خاطر نشان می سازم که گرچه برای اطلاعات منوچهر جمالی احترام زیادی قائلم  ودر نوشته هایم بیشتر به عنوان موید از آنها استفاده کرده و مورد استناد قرار میدهم ( شاید در مواردی نیز آنها را رد می کنم)، ولی از اینکه در نتیجه گیری کلی وی دچار خبط و اشتباه گردیده نیز متاسفم.

مفرد کهلان در معنای زال مینویسد:

«چون کلمه زئیری در اوستا هم به معنی سبزی و هم گیاه است و گیاه مسکر هئومه (هوم) موسوم به هوم زرین است که دقیقاً ریشه و معادل زال زر میگردد (حرف "ر" علی القاعده در پهلوی به "ل" تبدیل میشود). یعنی زال دانای آشیانه نشین همان ایزد گیاه مقدس و مسکر هوم است»

وی هم چنین آورده است:

« در مقام مقایسه نام زال پرورده سیمرغ با ائا/انکی (خدا دانای خالق انسانها) به ریشه سومری نام زال (زا-اِل یا زو-اِل) به معنی دانای خدایگانی راه می بریم که نظر به عنوان زر (پیر زرین) وی ربطی با نام زروان سیمرغ پیکر پیدا میکند»

از نظر جمالی خدای چنگ نواز  یا زنخدای زاینده جهان ،  سیمرغ میباشد. وی  مینویسد:

«واژه « ازل » ، درواقع مرکب از « اَز + ال » است ،و « از » همان « اوز » است که « نای » باشد . پس ازل ، هم به معنای زنخدای ِ نی نواز است، وهم به معنای زنخدای زاینده و آفریننده است ، چون « ال » ، خدای زایمان بوده است . ال ، که سیمرغ باشد ، همه کودکان جهان را میزایانیده است .»

او سپس به زیبایی از ارتباط بین خواجه و سیمرغ پرده برداشته و مینویسد:

« خواجه ، دراصل، نام خدا یا همین سیمرغ بوده است . پیشوند خواجه ، همان « خیا = خوا » است که معنای « خایه یا تخم » را دارد ، و « جه » ، همان زن و زنخداست . و رویهمرفته ، معنای « خدای تخم = خدای خوشه » را دارد ، چنانکه « زال زر » هم همین معنارا دارد . زال ،زن است و « زر» ،همان تخم و نای است . ولی «خوا » میتواند معنای تخم را داشته باشد و نماد بهرام باشد، که مجموعه همه تخمها ( =آتشها ) است ، و « جه » ، حکایت از ارتا فرورد و یا رام بکند ، که دراین صورت ، خواجه ، بیان « پیوند و آمیختگی اصل نرینه و اصل مادینه باهم » است . از این رو خواجه ، به اشخاص« مخنث» گفته میشود . ولی خواجه ، به معنای « نه مرد و نه زن » نبوده است ، بلکه به معنای هم مرد و هم زن بوده است که درغرب آن را هرمو افرودیت hermoaphrodite میگویند . این « جفت آفرید » ، تصویر « بُن آفرینندگی » است که آمیختگی دو اصل نرینه و مادینه باشد . یک چیز که هم مادینه و هم نرینه است ، خود زا و خود آفرین است.»

وی مینویسد:

« درفرهنگ سیمرغی ، به « انسان بطورکلی » ، « نای » گفته میشد. واژه « اووز» ، و « اَز » که نی باشند ، به معنای « انسان» و « من » بودند . انسان ، با « نای » خواندن خود ، خود را همگوهر خدا میدانست . نام خدا نیر « نای ِ بِه » بود، که همان سئنا یا سیمرغ باشد ، و نام دخترش ، که درعربی ، زُهره خوانده میشود ، و در یونانی « افرودیت » میباشد ، « رام جید » است، که به معنای « رام نی نواز » است . جیت و شیت و شید ، نامهای نای هستند . جمشید ، به معنای « جم ، فرزند نای » است ، که درواقع به معنای « جم ، فرزند سیمرغ » است ، چون سیمرغ ، همان نای است.»

جمالی آورده است:

«بُِن جهان ، عید وجشن ازل است . بُن زمان ، جشن عشق وجشن موسیقی است . ازل ، درست نام خود این زنخدای ِ نی نواز و موسیقی زن بوده است که در آثار مولوی فراوانست . ازل ، بُن زمانست ، نه آغاز زمان . بُن و اصل ، با مفهوم « آغاز» تفاوت دارد . در مقدمة الادب خوارزمی ، دیده میشود که « ازل » ، به معنای زن باریک میان است . این رد پائیست که از این زنخدای باریک میان ( = نی ) باقی مانده است . واژه « ازل » ، درواقع مرکب از « اَز + ال » است ،و « از » همان « اوز » است که « نای » باشد . پس ازل ، هم به معنای زنخدای ِ نی نواز است، وهم به معنای زنخدای زاینده و آفریننده است ، چون « ال » ، خدای زایمان بوده است . ال ، که سیمرغ باشد ، همه کودکان جهان را میزایانیده است .»

وی مینویسد:

«....به هما ،« لوری قوش» و همچنین « بوغدایتو» گفته میشود . لوره ، آوازنی یا ترّنم است . به همین علت« ُلرها » ، نوای نی یا سرود نی یعنی نوای سیمرغ نامیده شده اند، و لوری قوش، به معنای مرغیست که نی مینوازد. و « بوغدایتو » ، هم به معنای زنخدائیست ( دایتی ) که بوغ= نی مینوازد . همچنین به معنای « زنخدای خوشه » است ، چون بوغدای ، خوشه گندم است، و واژه میتواند دراصل بوغدای + دایتی بوده باشد . وهردو معنا، درست است .هما یا هوما ، خودش نی یا نی خود نوازهست .
و هوما که دراوستا humaayaa باشد ، دو گونه تجزیه پذیر است و هردو درست است . یکی « هوم + مایه » است ، و دیگری « هو + مایه » است . هو+ مایه، به معنای مادر به است ، همچنین میتواند به معنای « آب به » باشد ، چون مایه در هزوارش ، معنای آب هم دارد ( یونکر ) . البته در افغانی ، آبه ، معنای مادر دارد . دیگری « هوم مایه » است ، که به معنای « آب نی = افشره و آب هوم است که دراصل همان نی بوده است . البته زهدان ، آبگاه ، جای تراوش « شیره جان » است، مانند کاریز و قنات و چاه . چنانچه درکردی به حیض ، « بین مائی » گفته میشود ، که آب و خون « نی = وین » باشد .

از دید آنها ، جهان از ماده اصلی « آو خون » شکل گرفته بود که برابر با آهنگ موسیقی ( سرود نی ) باشد . یا به عبارت دیگر ، از باد ( آهنگ ونوا ) و از باده ( اشه و افشره ) نی ، که همگوهر بودند ، جهان آفریده میشود . باد ، برابر با ترانه و موسیقی بود . چنانچه مولوی میگوید :

از باد چو بوی او بپرسیم در باد ، صدای چنگ و سُرناست

باد بهار پویان ، آید ترانه گویان

خندان کند جهان را ، خیزان کند خزان را»

وی آورده است:

«. این زنخدای نی نواز یا موسیقی ، با نواختن نای ، بُن آفرینش جهان بود ، ازاین رو « بُن زمان » بود . به همین علت واژه ازل ( از+ ال ) که به معنای زنخدای نی ( نواز) است، به معنای « آغاز زمان » بکار برده میشود . همچنین در اوستا ، « رپیتاوین » نیز در اوستا ، با نام خدای زمان زروان Zarvan باهم آورده میشوند . همین رپیتاوین که به معنای « دخترجوان نی نواز » هست ، سپس در متون پهلوی، فقط به معنای « نیمروز» ، یک گاه از شبانروز ، بکار برده میشود . البته زر+ ون که زمان باشد ، به معنای « درخت نی » است . چون هنوزدرکردی « زه ل » که همان « زر» میباشد ، به معنای نی = زهدان است . و « وَن » به درخت اطلاق میشود ، مانند « نارون » . ولی « وه نه » دراصل به معنای « به هم بافنده و پیوند دهنده و عشق » است . پس زروان ، به معنای نائیست که عشق میسراید . این معنا در همان واژه « زما ن » نیز باقی مانده است، چون زمان ، مرکب از « زما + یانه » ، خانه پایکوبی و سماع و رام است . زم ، نام رام بوده است . رپیتاوین که در پهلوی به رپیهوین = ریفتن ، کاسته و سبک شده است ، فقط به معنای « نیمروز » بکار برده میشود ، دراصل به معنای دختر جوان نی نواز است ، چون رپیتا ، به معنای دختر جوان است ، و « وین » هم درسانسکریت و هم دربلوچی به معنای نای است، و همان « بینی » امروزه است، و در افغانی و آلمانی به معنای باده است، چون افشره نی ، همگوهر با باده شمرده میشد . در واقع ، باده ، مانند موسیقی درون نی = باد ، اصل آفریننده و پدیدارسازنده گوهر شمرده میشده است . باده ، گوهر انسان را پدیدار میسازد که حقیقت ( خدایان بهرام + رام + سیمرغ است ) است.»

وی مینویسد:

«....در احادیث اسلامی که در بحارالانوار فراوان یافت میشود ، پریان و مهتر پریان که همان ابلیس باشد ( یعنی سیمرغ ) با همین زنگوله ها وجرسها ، یعنی چنگ، نام برده میشوند . در بهمن نامه ایرانشاه بن ابی الخیر، می بینیم که دیو زووش که مشتری یا خرّم یا همان سیمرغ باشد ، دارای چنین جامه ایست . « دیو زووش » که همان سیمرغ یا خرّم است و مادر رام میباشد، و همان مشتری یا برجیس = برگیس = بلقیس است که آنا هوما هم نامیده میشود . این خداست که سپس دریونان، نرینه ساخته شده ، و زئوس Zeus گردیده است .در« بهمن نامه » درباره این خدا، که تبدیل به « دیو زووش » شده است میآید که :
بیاویزد از خویش در روز جنگ فراوان جرسها ، زهرگونه رنگ

هران را که آوازش آید به گوش چنان دان کزو رفت یکباره هوش

به فرمان اویست دیو و پری ازاین نامداران گند آوری

ازآن پوستین صد هزاران جرس درآویخت آن دیوبا دسترس

بیفشاند مرخویشتن را چنان که بانگ جرس شد سوی آسمان.»

جمالی آورده است:

«بهترین گواه براینکه « بغ» و« مهر» ، زن است ، ازنام ماه مهرگان در سغدی ، آشکارمیگردد . در سغدی به ماه مهرگان ( میترا گان ) =Baga-kaanich Bagakaanchگفته میشود که به معنای « بغ کنیز، زنخدای دوشیزه و نی نواز» است . کانیا و گانیا وگانا ، هم نی است و هم زن ( معرب گانا ، غنا ، تغنی است ). « ببر بیان » رستم ، همین بیور بغان ( سگِ آبی سیمرغ یا خدایان ) میباشد . »

جمالی آورده است:

«.... سگ ( که اسبه یا اسپه هم نامیده میشود ) ، نماینده « بینش سحری سروش » درهرانسانیست.

سگ مانند سروش ، گوش- سرود خرد انسان شمرده میشود که زود انسان را متوجه گزند و آزار میرساند ، ومانند سروش و بهمن ، اینهمانی با « اصل ضد خشم وقهرو خشونت و تجاوز» داده میشود ، ازاین رو، اینهمانی با مهر و آشتی و دوستی داده میشود. سگ ، نه تنها مانند اسلام ، نجس شمرده نمیشود ، بلکه سگ ، با دیدچشمش ، همه ناپاکیهارا نیزازبین میبرد .

بدینسان، سگ و سروش ، چشم سوّم انسان هستند که هرچند در زیر ابرصورت ، پنهانند ، ولی « اصل مهروضدخشم وقهروضد تباهی زندگی » هستند . از این رو، ما درصورت سگ ، این حقیقت را آشکارنمی بینیم . چشم سوّم ، زیرابـر، نهفته است ، وبه دید نمی آید ولی می بیند ، و این دید یا بینش را هست که باید درخود بازیافت  . خرد بهمنی انسان ، تنها دربینش دوچشم ، بازنمی تابد ، بلکه بینش مهری ، که مهر به جان و زندگی میورزد ، و از گزند و آزار به زندگی باز میدارد ، درچشم سوّم ( سروش = سگ ) می تابد .  

عطار درالهی نامه در داستان معشوق طوسی ، با سگ وسوار، همین اندیشه را باز زنده میسازد . معشوق طوسی ، سنگی به سگی که در راهش پیش میآید میزند، وناگاه سواری نورانی وسبزپوش، پیدا میشود و به او تازیانه میزند که چرا چنین کاری کردی:

مگر معشوق طوسی ، گرمگاهی    چو بیخویشی، برون میشد براهی

یکی سگ پیش او آمد درآن راه     ز بیخویشی، بزد سنگیش نا گاه

سواری « سبزجامه » دید ازدور   در آمد ازپسش با روی پر نور

این سبزجامه که روئی پرازنور دارد ،  خود سروش میباشد، چون جامه سروش، سبزاست، وسروش، اسب سواریست که درهرشبانه روز سه بار گرداگرد زمین برای نگاهبانی جان ازگزند، می تازد

بزد یک تازیانه سخت بروی     بدو گفتا که هان ای بیخبر هی

نمیدانی که برکه میزنی سنگ    تو با او بوده ای دراصل، همرنگ

نه ازیک قالبی با او بهم تو       چرا ازخویش میداریش کم تو

چو سگ از قالب قدرت جدانیست

فزونی جستنت بروی ، روا نیست

سگان درپرده ، پنهانند ای دوست

ببین گرپاک مغزی ، بیش ازاین پوست

که سگ ، گرچه به صورت ، ناپسند است

ولیکن درصفت ، جایش بلند است

بسی اسرار با سگ  در میانست

ولیکن ظاهراو، سد  آنست»

جمالی آورده است:

« روز شانزدهم ماه دی ، که روز مهر باشد ، اینهمانی با « مهرگیاه »  داشته است که دکترموبد سهراب خدابخشی( پزشکی درایران باستان ) بدرستی آورده است .  مهرگیاه ، « بهروز وصنم = بهروج الصنم » یا « همآغوشی بهرام و سیمرغ » است و دراین تخم است که خدایان  سروش (=روز 17 ) و رشن (= روز 18 ) و فروردین ( =روز19 = سیمرغ ) و بهرام (= روز 20 ) و رام (= روز 21 ) موجودند، و با هم بُن همه انسانها هستند . درست الهیات زرتشتی ، نمیتوانست چنین بُنی را به معنای سیمرغیش بپذیرد ، چون با مفهوم آنها از اهورامزدای زرتشت ، سازگارنبود .»

وی نوشته است:

««خوان وسفره سپنج »  ، اصل اجتماعسازاست . باهم خوردن ازیک نان ونمک، و نوشیدن از یک شراب، و شنیدن یک موسیقی با هم برسریک خوان (مجموعه ) ، آمیختن خدا با جان همه است . ازاین رو ، سپنج دادن ِ ،غریبان و بیگانگان و بیکسان و نوها برسرخوان خود ، یکی از آئین های دوستداران سیمرغ و رام بوده است ، تا ازاین راه ،« اجتماع وشهرجشنی» ، به وجود آورند . « سپنج دادن » ، غیر از فراخواندن دوستان و همعقیدگان وهم حزبیان ویا هم طبقه ای ها،  وبا همه خودیها ، برای با هم خوش بودنست . سپنج دادن ، درست رفع و نفی این « بریدگیها و جدائیها و نفرتها و تبعیض ها » بوده است . سپنج دادن ، راهکار ِ نفی  کردن دشمنی ها و غیریت ها و نفرتها و بیگانگیهاست . بر« خوان سـپـنـج » ، هیچکسی از عقیده و دین و طبقه و نژاد وجنس و ایدئولوژی وملیت و قومیتِ دیگری نمیپرسد . این خوان سپنج را سپس ، با دادن نامهای دیگر بدان ، ازمعنا و محتوا انداختند .

این بود که سیمرغیان ، سپنج دهی را برترین هنر و فضیلت خود میدانستند . خرابات و خانقاه و لنگر نیز، تاءسیساتی دراین راستا بوده اند . سپنج ، فضیلتی بود که سپس بجایش «انماء الموءمنین اخوة = بدرستی موء منان به یک دین و مذهب باهم برادرند » نشست . سپنج دادن ، اندیشه ای برضد جمع کردن موءمنان یا همعقیدگان دوریک سفره بود . سپنج ، بر اندیشه رنگارنگی سفره ( خوان ) و رنگارنگی مردمانی که دور آن می نشینند ، بنا شده بود .  آنچه کوروش در منشورش آورده ، فقط یکی از برآیندهای این اصل بوده است .

این فضیلت ، برغم پیدایش دین زرتشت و شریعت اسلام ، فضیلتی بود که درفرهنگ ایران ، پایدار ماند . اکنون ، غریبان و بیکسان و گبران و جهودان و.... ، کافران و ملحدان و مشرکان شدند . همه اینان ، ناپاک ( نجس ) گردیدند. نه تنها انسانها با افکار و عقاید دیگر، نجس وغریب و رانده گردیدند ، بلکه جانوران نیز، ارج خود را از دست دادند .

خدا ، دیگر تحول به هیچ جانوری نمی یافت . به ویژه « سگ »، نماد ناپاکی و نماد غریب بودن و بیکسی و مطرودیت شد . ولی خدای ایران دردلها ، همان خدای کهن  باقی ماند که سگ را دوست میداشت ، وبدان بسیار ارج میداد . سگ ، اینهمانی با « سروش » داشت ، و سروش ، نام همه  خدایان ایران هست ....»

این خدایان هرکدام با جانورانی اینهمانی داشتند، و حتا خودشان به کالبد آن جانوران درمیآمدند، و به آن جانوران تحول می یافتند، و همگوهر و همسرشت با آنها میشدند .  این تخمی که میوه وبر درخت جانورانست ، تخمیست، که انسان ازآن میروید .  به عبارت دیگر ، انسان همگوهرو همسرشت جانورانست .  سروش و رشن که جزو بخشهای گوهرانسانند ، اینهمانی با سگ و خروس و اسب ( اسبه نام سگ هم هست ، که دراصل معنایش تیزرو است ) و بلبل داشتند . فروردین که سیمرغ باشد هم با اسب ( رخش) اینهمانی داشت وهم با خفاش (= مرغ عیسی= شاه پری ) و هم با آهو .  بهرام، دربهرام یشت، به گاو و اسب و اشترو گرازو وارغن ( مرغیست) و قوچ وبز دشتی  تحول می یابد . رام با آهو ، اینهمانی داشت . خفاش ، که سپس درادبیات ما ، چون شبکوراست و خورشید را نمی بیند ، اصل ضد حقیقت میشود . در حالیکه سیمرغ ، هم خودش خورشید ( اصل روشنی در روز) است و هم خودش خفاش (= شاه پری ، نام خفاش در تبری میباشدکه شاه پریان باشد ، خفاش ، اصل بینش و زایش درتاریکی شب ) است . خفاش درفرهنگ چین نیز، نقش بسیار بزرگی بازی میکرده است . اینکه به خفاش ، مرغ عیسی گفته میشود ، به غلط پنداشته میشود ، که چون عیسی آنرا خلق کرده است ، بدین نام خوانده شده است .  درحالیکه وارونه این پنداشت ، «مرغ عیسی» ، همان « روح القدس » بوده است . این سیمرغست که روح القدس عیسی میباشد . »


 
 
مردی از گروه زنان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

یکی  از اشارات  کهن اسطوره ای و راز آمیز به الهگان سه گانه ماه the Triple Moon Goddess یا بعبارت مختصرتر سه الهه the Triple Goddess  بر می گردد . این مجموعه همانگونه که از اسمش مشخص است شامل سه شخصیت مونث میباشدٰ اما این سه تن را نباید با سه شخصیت اساطیری دیگر که به دختران خدا معروفند ، اشتباه گرفت. بر طبق باورها این سه شخصیت مونث اسطوره ای را با نمادهای هلال ماه در تربیع اول TheWaxing Moon، ماه کامل  Full Moon و  هلال ماه  در تربیع پایانی waning moon  نشان میدهند و یکی از آشناترین سمبل های باستانی در نزد اقوام مختلف است. این شخصیت ها  گرچه ایزد و الهه  دانسته  می شوند اما بطور کلی با عنوان  مادران کیهانی نیز شناخته می شوند؛ که عبارتند از دوشیزه  Maiden، مادر Mother  و عجوزه Crone هم خوانده میشوند. 

برخی این سمبل ها را نماد نیروی درونی زنان دانسته اند. برخی نیز آنها را به سه دوره زندگی  زنان تشبیه کرده اند. ماه کامل حاکم آسمانها،  سمبل هلال ماه در تربیع پایانی نیز مربوط به عجوزه است که بر جهان زیرین حکومت میکند. سمبل ذیل  دقیقاً به همین سه مادر کیهانی اشاره دارد:

 

 سمبل سه الهه

همانگونه که ذکر شد در بسیاری از تدمها این سه تن شناخته شده بودند؛ با این توضیح که گاهاً حتی در یک تمدن و در زمانهای مختلف یا نزد اقوام مختلف به اسامی خاص خودشان معروف بودند. بر اساس اساطیر مردم اسکاندیناوی، به ایشان نورن Norn  یا نورنیر Nornir گفته می‌شود. این سه باکره عبارتند از: آردر Urdr ،  فرداندی Verdandi  ، و اِسکالدSkuld. در  آئین هندو سخن از تثلیث سه گانه الهه‌هایی است که ساراسواتی، لاکشمی  و پارواتی نامیده می‌شوند . آنها مادران کیهانی  خوانده می‌شوند.

 

ساراسواتی، لاکشمی  و پارواتی

 

در اسطوره شناسی یونانی چاریتزها Charites ایزد بانوانی بودند که معمولا سه نفر و ایزد بانوان فریبایی، زیبایی و برکت شناخته می‌شدند . آنها تجسم سرنوشت بودند. این سه ایزد بانو به ترتیب سن عبارتند از : Aglaea  ( بمعنای زیبایی)، Euphrosyne (بمعنای نشاط) و  Thalia.

در اسطوره شناسی روم اینان با عنوان Gratiae یا Parcae شناخته می‌شوند که معنای فیاضان(فیض دهنده‌ها) را دارد.  همچنین در یونان از سه الهه سرنوشت  یاد شده و با نام Moirae  نیز خوانده شده‏اند. این سه دختر به سه خواهر سرنوشت The Three Sisters of Destiny مشهور هستند. و نماینده سه زمانِ گذشته، حال و آینده هستند.  علاوه بر این از تثلیث زنانه مقدسیthe feminine Holy Trinity  که عبارتند از مادر Mother، دختر Daughter و روح القدس Holy  Soul نیز نام برده‏اند.  در آثار شکسپیر نمایش نامه نویس مشهور انگلیسی از سه باکره‌ای که سرنوشت‌ها را رقم میزنند یاد شده و با عنوان Three Witches  خوانده شده‏اند.

 

Gratiae

 

الهه گان سرنوشت در اساطیر یونان همچنین شامل گروه سه نفره دیگری نیز بود که به  Moirae  معروفند و عبارتند  از : کلوسو Clotho، لاچِسیس Lachesis و آترُپوس Atropos. اینان سرنوشت گریز ناپذیر انسان را رقم میزدند.

 

 

کلوسو  که معادل رومی وی نانا Nona دانسته شده است جوانتر از خواهرانش بود. در اساطیر یونانی وی فرزند زئوس و تمیس است. او بصورت دوشیزه معرفی می‌شود و معنای نام وی « ریسنده » است. او رشته حیات یا زندگی را می‌تند.

لاچِسیس یا Lakhesis که معادل رومی او دسیما Decima در نظر گرفته می‌شود ، به هیئت کدبانو ظاهر می‌شود. وی با عصایی که در دست دارد رشته حیات را اندازه گیری می‌کند. او عطا کننده چیزهای زیادی است.

سومین نفر آترُپوس یا آیسا Aisa است و قطع کننده رشته حیات است. گفته می‌شود آیسا از نام آشوری asu  گرفته شده که به معنای شرق است. همچنین این نام شباهت عجیبی با عائشه عربی دارد. این شباهت از دید محققین غربی  نیز دور نمانده است:

The name Aisa is very likely a(n) Arabic variant of the name Aisha[1]

معنای نام آیسا همچنین بصورت « کسی که قادر به بازگشت نیست»  ترجمه شده است. وی به عنوان پاره کننده رشته حیات است که در هیئت پیرزنی ظاهر می‌شود و بسیار وحشتناک است. معادل رومی وی، مورتا Morta است. در اساطیر رومی وی الهه مرگ خوانده می‌شود. پدرش خدای شب و مادرش خدای تاریکی یا نَکس  [Nox[2] است.

 آتروپس را می توان  با هِکِیت [Hecate)Hekate)]  یکی از الهه‌های رومی  که مرتبط با سحر و جادو است، برابر دانست. هکیت اغلب بصورت سه سر تصویر شده است؛ سری بصورت گرگ، سری بصورت اسب و سری بصورت مار. گفته می‌شود هکیت بخاطر داشتن سه سر می‌تواند سه جهت را ببیند. او الهه زایش و تولد، جادوگری، ارواح، غیب گوئی، شب، ماه نو و سگ ها شمرده می‌شد.

برخی از پژوهشگران وی را برابر لیلیت اساطیر سومریان دانسته‏اند.

Hecate may have been related to the Sumerian Goddess of Death and Magic.  She may have influenced or been influenced by the legends of Lilith, the first wife of Adam who was demonized as "the accursed huntress" and the dark phase of the moon - also attributes of Hecate. [3]

همچنین گفته شده هکیت ممکن است که با زنخدای  مرگ و جادوی سومریان مرتبط باشد. او ممکن است که تحت تاثیر افسانه‌های لیلیت، اولین زن آدم که ملقب به « صیاد زن مطرود»  است، قرار داشته یا بر آن تاثیر گذاشته باشد. قسمت تاریک ماه نیز به او نسبت داده شده است.[4]

البته هیچیک از فرضیات فوق در مورد ایسا صحیح نیست و او برابر با آسیه است. همان زنی که در قرآن بصورت همسر فرعون یاد شده است.

 

مادر خدایان سه گانه سلتی

 برای اینکه این سه شخصیت اسطوره ای را بهتر بشناسیم باید بدانیم که  این سه تن در واقع بخشی از  خدایان خیر و خدایان شر  اساطیری  را تشکیل می دهند. این مجموعه که در نگاره ذیل به نمایش در آمده شامل سه شخصیت ناهید، عزی و خضر هم میباشد که در واقع همین سه الهه ماه هستند . در این حالت ناهید، باسمبل ماه کامل، خضر با  تربیع ماه اول و عزی با سمبل ماه در تربیع پایانی مشخص می شوند.

اما چرا خضر در برخی موارد بصورت زن نمایش داده می شد؟ علت این است که چون وی محصول نور و ظلمت  بودٰ یعنی از دو جنبه یین و یانگ هستی توامان بوجود آمده بود و در واقع پیوند دو گروه متخاصم با یکدیگر بودٰ بنابر این ریشه ای نیز در  گروه زنان  عالم یا  همان دیوان داشت. چون گروه دیوان در اصطلاح کهنٰ جنبه یین یا مونث هستی را شکل می داد بهمین خاطر به خضر  هم به کنایه رومی یا  زن گفته می شد و باعث می شد در پاره ای از باورهای کهن  بصورت مونث نیر نمایش داده شود. البته این موضوع تنها در این مود نبود بلکه در موارد متعدد دیگر نیر دیده می شود که یکی از این موارد  می توان به گوانین اشاره نمود.  از اینروست که فردوسی در معرفی از اصطلاحی جالب استفاده می کند: مردی از زنان 

به دربر[در دربار]یکی مـــرد بود از نسا           پــــــــــــرستنده و کـــادار پسا

 البته در داستان بهرام چوبین و ارسال لباس زنانه برای او  از سوی هرمزٰ دقیقاً همین معنا مستتر است و این داستان یک حقیقت باطنی است نه یک واقعیت تاریخی.

 

 

برخی گفتارهای مرتبط:

سه الهه


[1] ـ منبع http://www.quickbabynames.com

[2] ـ برگردان رومی night  انگلیسی است.

[3] ـ منبع اینترنت، نشانی  http://hecatestreasures.com

[4] ـ بر اساس نظر دانشمندان  نیمی از ماه هیچ گاه برای زمینیان رویت نمی‌شود و همواره نیمی معین از آن قابل  دیدن می‌باشد.

 


 
 
چشمه جوشان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

داستان ذوالقرنین در قرآن در سوره مبارکه کهف بیان می شود. در این داستان قرآنی گفته میشود که ذوالقرنین در سفرش بسوی غرب درمحل غروب خورشید به جایی رسید  که خورشید در عین حامیه فرو میرفت؛ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فىِ عَیْنٍ حَمِئَةٍ ....

در ادامه  قرآن می فرماید: وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا  قُلْنَا یَاذَا الْقَرْنَینْ‏ِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْنًا «و در آنجا وی قومی را دید . به او گفتیم [اختیار با توست] میخواهی عذابشان کن، میخواهی در بین آنها به نیکی رفنار کن...»

در آیات فوق چنانچه ملاحظه شد یکی از موارد مورد اشاره عبارت عین حامیه است. در تفسیر اطیب البیان در همین مورد نوشته شده است:

«.... مراد از عین همان قسمت دریا که بنظر چشمه میآید تعبیر بعین فرموده‏...»(  أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج‏8، ص: 395)

برای اینکه بتوانیم بهتر از بار معنایی این عبارت پرده برداری کنیم سری به برخی تفاسیر مشهور میزنیم واز نظرات مفسران گرامی مطلع می شویم :

ـ  دریاى سیاه و گرم ‏(تفسیر انوار درخشان) 

ـ  دریاى تیره و گل آلود (برگزیده تفسیر نمونه)

ـ دریای سیاه ( تفسیر تبیین القرآن)

ـ  چشمه‏ى آب تیره‏اى‏( ترجمه تفسیر بیان السعاده)

ـ چشمه گل‏آلود و سیاه رنگ و مقصود از «عین حامیه» چشمه آب گرم است. کعب گوید:
در تورات دیده‏ام که خورشید در آب و گل مى‏نشست.( ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن)

ـ چشمه‏اى که گل‏آلود و لجن‏زار(تفسیر آسان)

ـ چشمه گرمى. یا آب تیره سیاه بواسطه کثرت آنچه در آنست از حماة سوداء(تفسیر اثنی عشری)

ـ  او در سفر مغرب به کنار دریایى رسیده که آب آن در اثر لجن‏ها سیاه دیده مى‏شد و بیننده خیال مى‏کرد که آفتاب در آن غروب مى‏کند(تفسیر احسن الحدیث)

ـ  ان یکون المراد بالعین الحمئة البحر الذی یتراءى للإنسان ان الشمس تغیب فیه(تفسیر الکاشف)

ـ فی عین حامئة ، فی بحر دون المدینة الّتی ممّا یلی المغرب یعنی جابلقا( تفسیر المعین)

ـ  جابر از امام محمد باقر علیه السّلام روایت کرده که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام میفرمودند که:
 «تغرب الشمس فى عین حامئة فى بحر دون المدینة التی مما تلى المغرب یعنى جابلقا»
یعنى فرو میرفت آفتاب در چشمه آب گرمى در کنار دریا نزد شهرى که پهلوى مغرب بود بعد ازین امام محمد باقر علیه السّلام میفرماید که: خواسته است حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از آن مدینه جابلقا را بعضى گفته‏اند که: جابلقا از مدن عالم مثال است و حامل تفصیل اینکلام رساله مثالیه است‏.(تفسیر شریف لاهیجی)

ـ گل سیاه‏( تفسیر عاملی)

اما به جهت تبیین بهتر موضوع  نظرات علامه طاطبایی را در این زمینه بطورکاملتر می آوریم. در تفسیر المیزان آمده است:

«مفسرین گفته‏اند: منظور از" عین حمئة" چشمه‏اى داراى گل سیاه یعنى لجن است، چون حماة به معناى آن است و مقصود از عین دریا است، چون بسیار مى‏شود که این کلمه به دریا هم اطلاق مى‏گردد. و مقصود از اینکه فرمود" آفتاب را یافت که در دریایى لجن‏دار غروب مى‏کرد" این است که به ساحل دریایى رسید که دیگر ما وراى آن خشکى امید نمى‏رفت، و چنین به نظر مى‏رسید که آفتاب در دریا غروب مى‏کند چون انتهاى افق بر دریا منطبق است. بعضى هم گفته‏اند: چنین چشمه لجن‏دارى با دریاى محیط، یعنى اقیانوس غربى، که جزائر خالدات در آن است منطبق است و جزائر مذکور همان جزائرى است که در هیات و جغرافیاى قدیم مبدأ طول به شمار مى‏رفت، و بعدها غرق شده و فعلا اثرى از آنها نمانده است.»(ترجمه المیزان، ج‏13، ص: 499)

وی در ادامه آورده است که:

«جمله" فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ" به صورت" عین حامیة" یعنى حاره (گرم) نیز قرائت شده‏....»

نکته لطیفی که در اینجا برای درک بهتر ایات فوق باید بدان اشاره شود این است که بدانیم مراد از خورشید در اینجا درخت کیهانی است. چرا که گفته ایم درخت کیهانی یکی از نامهای خورشید است .از سوی دیگر مراد از طلوع و غروب خورشید نیز استعاره ای از نقطه آغازین و نقطه پایانی ایندرخت است نه انگونه که برخی گمان میکنند طلوع و غروب ظاهری خورشید در آسمان. 

با اینتوضیحات بهتر است که ترجمه عبارت عَیْنٍ حَمِئَةٍ را چشمه جوشان بگیریم، یعنی یکی از احتمالاتی که علامه طباطبایی هم  مطرح فرموده است. این معنا را بزیبایی میتوان از نگاره مربوط به ایگدراسیل  دریافت.

چشمه جوشان در واقع به سرزمین آتش اساطیر اسکاندیناوی یا موسپلهایم  اشاره دارد که سرزمین آغاز آفرینش خوانده شده است.

 

درخت کیهانی ایگدراسیل از چشمه جوشان روییده است 


 
 
ذوالقرنین
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

داستان ذوالقرنین در سوره مبارکه  کهف بیان شده است:

وَ یَسْئَلُونَکَ عَن ذِى الْقَرْنَینْ‏  قُلْ سَأَتْلُواْ عَلَیْکُم مِّنْهُ ذِکْرًا   إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فىِ الْأَرْضِ وَ ءَاتَیْنَاهُ مِن کلُ‏ شىَءٍ سَبَبًا  فَأَتْبَعَ سَبَبًا  حَتىَّ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فىِ عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا  قُلْنَا یَاذَا الْقَرْنَینْ‏ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْنًا.....

ترجمه تحت اللفظی آیات قرآن چنین است:

«از تو در باره ذوالقرنین مى‏پرسند بگو به زودى چیزى از او براى شما خواهم خواند. ما در زمین به او امکاناتى دادیم و از هر چیزى وسیله‏اى بدو بخشیدیم. تا راهى را دنبال کرد تا آنگاه که به غروبگاه خورشید رسید به نظرش آمد که [خورشید] در چشمه‏اى گل‏آلود و سیاه غروب مى‏کند و نزدیک آن طایفه‏اى را یافت فرمودیم اى ذوالقرنین [اختیار با توست] یا عذاب مى‏کنى یا در میانشان [روش] نیکویى پیش مى‏گیرى گفت اما هر که ستم ورزد عذابش خواهیم کرد سپس به سوى پروردگارش بازگردانیده مى‏شود آنگاه او را عذابى سخت‏خواهد کرد و اما هر که ایمان آورد و کار شایسته کند پاداشى [هر چه] نیکوتر خواهد داشت و به فرمان خود او را به کارى آسان واخواهیم داشت سپس راهى [دیگر] را دنبال کرد تا آنگاه که به جایگاه برآمدن خورشید رسید [خورشید] را [چنین] یافت که بر قومى طلوع مى‏کرد که براى ایشان در برابر آن پوششى قرار نداده بودیم این چنین [مى‏رفت] و قطعا به خبرى که پیش او بود احاطه داشتیم باز راهى را دنبال نمود تا وقتى به میان دو سد رسید در برابر آن دو [سد] طایفه‏اى را یافت که نمى‏توانستند هیچ زبانى را بفهمند گفتند اى ذوالقرنین یاجوج و ماجوج سخت در زمین فساد مى‏کنند آیا [ممکن است] مالى در اختیار تو قرار دهیم تا میان ما و آنان سدى قرار دهى گفت آنچه پروردگارم به من در آن تمکن داده [از کمک مالى شما] بهتر است مرا با نیرویى [انسانى] یارى کنید [تا] میان شما و آنها سدى استوار قرار دهم براى من قطعات آهن بیاورید تا آنگاه که میان دو کوه برابر شد گفت بدمید تا وقتى که آن [قطعات] را آتش گردانید گفت مس گداخته برایم بیاورید تا روى آن بریزم [در نتیجه اقوام وحشى] نتوانستند از آن [مانع] بالا روند و نتوانستند آن را سوراخ کنند گفت این رحمتى از جانب پروردگار من است و[لى] چون وعده پروردگارم فرا رسد آن [سد] را درهم کوبد و وعده پروردگارم حق است و در آن روز آنان را رها مى‏کنیم تا موج‏آسا بعضى با برخى درآمیزند و [همین که] در صور دمیده شود همه آنها را گرد خواهیم آورد و آن روز جهنم را آشکارا به کافران بنماییم.»

اما بیشتر اطلاعات ما در مورد این شخصیت از روایات معین شده است. در تفسیر اطیب ابیان آمده است که:

«درمورد ذوالقرنین اخبار بسیار است. در خبر است  که «چهار نفر تمام صفحه زمین را سلطنت کردند دو نفر کافر و دو نفر مؤمن اما دو نفر کافر نمرود بود و بخت النصر  و اما دو نفر مؤمن ذو القرنین بود و سلیمان‏»[1]

در یکی دیگر از کتب تفسیر مذکور است که: ابو حمزه ثمالی نقل می کند که امام باقر فرمود:

«خداوند متعال بعد از نوح چهار پیامبر را پادشاه قرار داد؛ اول ایشان ذوالقرنین بود که اسم او عیاش بود و دیگر داوود، سلیمان و یوسف بود. اما عیاش  پادشاه شرق و غرب گردیدف و داوود پادشاه بین سرزمین های شام و اسطخر گردید و همینگونه بود ملک سلیمان. اما یوسف پادشاه مصر و خشکی های آن گردید و از آن متجاوز نگردید...»[2]

 در تفسیر جامع بطور مشروح در مورد ذوالقرنین می خوانیم که: در اخبار است که « اسم ذو القرنین عیاش بود، اسکندر نیز باو میگفتند نسب شریفش بسام بن نوح میرسد مفسرین و مورخین در نامیدن او را بذو القرنین وجوهى ذکر کرده‏اند یکى آنکه چون پادشاه روم و پارس بود براى آتش ذو القرنین گفتند دیگر چون سرش مانند دو سر بود بعضى گفتند چون در خواب دید که دو طرف آفتاب را بدست گرفته و تأویل کردند که بر مشرق و مغرب جهان پادشاهى میکند از اینجهت لقب ذو القرنین باو دادند طائفه گفتند چون دو قرن زنده بود جمعى گویند خداوند باو علم ظاهر و باطن عطا فرموده و نور و ظلمت را براى او مسخر کرده نور از پیش او هادى و رهنما بود و ظلمت از بعد او حصارى بود در تاریکى میدید چنانچه در روشنائى مشاهده مینمود و در پیغمبر بودن او نیز اختلاف کرده‏اند.

ابن بابویه از اصبغ بن نباته روایت کرده گفت ابن کوا از امیر المؤمنین علیه السلام سؤال نمود ذو القرنین نبى بود یا پادشاه؟ فرمود در ابتداء امر نه نبى بود و نه پادشاه   ، بنده‏اى بود که خدا را دوست میداشت پروردگار نیز او را دوست میداشت او براى رضاى حق تعالى مردم را موعظه و نصیحت مینمود خداوند هم براى ارشاد قومش او را مأمور ساخت مردم او را زدند و بطرف راست سرش لطمه وارد ساختند مدتى پنهان شد دوباره پروردگار او را برانگیخت و بسوى قوم رفت مجددا ضربتى بجانب چپ سر او وارد آوردند باز پنهان شد سومین مرتبه بامر پروردگار مأمور هدایت قوم گردید در این مرتبه قدرت و سلطنتى حق تعالى باو مرحمت فرمود و از شرق تا غرب را در تحت حکومت و سلطه خود درآورد سپس فرمود آنحضرت در میان شما مثل و مانند او وجود دارد و مقصودش شخص شریف حضرتش میباشد و از حضرت باقر علیه السلام روایت کرده فرمود ذو القرنین که نامش عیاش بود اول پادشاهى است در میان پیغمبران که مالک شرق و غرب عالم گردید شیخ مفید در کتاب اختصاص ذیل آیه فوق از حضرت باقر علیه السلام روایت کرده فرمود ذو القرنین بامر پروردگار مخیر شد یکى از دو ابر ذلول و یا صعب را در تحت فرمان و اختیار خود درآورد (ابر ذلول ابرى است که بدون رعد و برق باشد و ابر صعب ابرهائى است که داراى رعد و برق میباشد) ذو القرنین ابر ذلول را انتخاب نمود و ابر صعب براى قائم آل محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ذخیره است که با آن بآسمانهاى و طبقات زمین و اکناف عالم سیر میفرماید.

و از اصبغ بن نباته روایت شده که گفت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: ذو القرنین بنده نیکوکارى بود که براى رضاى خدا مردم را نصیحت میکرد خدا را دوست میداشت خداوند نیز او را دوست میداشت پروردگار وسیله‏اى براى او مهیا ساخت که مالک بین شرق و غرب گردید و دوستى از فرشتگان داشت بنام رقائیل که بر او نازل میشد و براى او حدیث مینمود روزى بر قائیل گفت آیا عبادت ساکنین روى زمین با اهل آسمانها قابل قیاس است گفت عبادت اهل آسمانها را با عبادت مردم این جهان بهیچ وجه نمیتوان مقایسه کرد در تمام آسمانها جایگاه قدمى وجود ندارد مگر آنکه فرشته‏اى مشغول عبادت است یا در رکوع میباشد و نمى‏نشیند و یا در حال سجود است و سر از سجده برنمیدارد و یا آنکه ایستاده به ستایش پروردگار میپردازد ذو القرنین چنان متأثر شد که بگریه در افتاد گفت اى رقائیل دوست دارم همیشه زنده باشم و خدا را آنچنان که سزاوار است عبادت و پرستش کنم رقائیل گفت در روى زمین چشمه‏ایست بنام چشمه زندگانى که آب آن چشمه از برکت یکى از اسماء اللّه داراى آن اثر و خاصیت است که اگر کسى از آن بنوشد   نمیرد مگر آنکه خود از خدا طلب مرگ نماید اگر بآن چشمه دسترسى پیدا کنى و از آن آب بنوشى تا وقتى که خودت خواسته باشى زنده خواهى ماند ذو القرنین مشتاقانه پرسید آیا محل این چشمه را میدانى؟ جواب داد خیر من از فرشتگان آسمانى شنیدم که آن چشمه در ظلماتى است که قدم انس و جن بدانجا نرسیده اما من نمیدانم در کجا واقع شده رقائیل بآسمان بالا رفت و ذو القرنین در غم و اندوه شدیدى گرفتار گردید دستور داد دانشمندان و علماى کشور را بحضورش بیاورند از ایشان پرسید آیا در کتب پیشینیان و آثار گذشتگان هیچ خوانده و یا شنیده‏اید که در روى زمین چشمه آب زندگانى وجود داشته باشد که اگر کسى از آب آن چشمه بنوشد زندگانى جاوید نموده و هرگز نمیرد؟ گفتند ما چنین چیزى در کتاب‏ها نخوانده‏ایم و از کسى هم شنیده نشده است مجددا سؤال کرد آیا شما ظلماتى را که خداوند در روى این زمین آفریده و قدم جن و انسى بدانجا نرسیده میدانید در کدام نقطه واقع گشته است؟ جواب دادند چنین خبرى را نه ما خوانده‏ایم و نه ما شنیده‏ایم غم طاقت فرسائى بذو القرنین مستولى گردیده و باندیشه فرو رفت در آن مجلس جوانى از نسل انبیاء حضور داشت که تا آن لحظه ساکت بوده و سخنى نمى گفت چون ذو القرنین را پریشان خاطر دید گفت اى پادشاه از این مردم پرسشى نمودى که صلاحیت عرض پاسخ آنرا نداشتند و من میتوانم شما را بمقصد رهبرى نموده و چگونگى را اطلاع دهم ذو القرنین خوشحال شده جوان را در کنار خویش جاى داد و بتحقیق پرداخت جوان گفت در کتابى که نام تمام چشمه‏هاى روى زمین را نوشته‏اند و از اباء گرام و انبیاء سلف بمن رسیده دیدم چشمه‏اى بنام چشمه آب زندگانى وجود دارد ذو القرنین گفت آیا محل آنرا هم میدانى جواب داد بلى آن چشمه در محل قرن شمس یعنى آنجائى که آفتاب از آن نقطه طلوع میکند واقع شده است ذو القرنین خوشحال گردیده با تدارک کامل بزرگان و اشراف و دانشمندان کشور را براى رسیدن بچشمه آب حیات بمسافرت طولانى دعوت نموده و حرکت کردند مدت دوازده سال از صحراها و دریاها و کوه‏ها و جلگه‏ها عبور نمودند تا بظلمات رسیدند ولى ظلمت آن محل نه مانند تاریکى شب بود و نه مانند ظلمت دود ذو القرنین در آن مکان فرود آمد و بدانشمندان و ملتزمین خود گفت من قصد دارم وارد این وادى ظلمات شده و بچشمه آب زندگانى برسم راى شما چیست و چگونه قیام باین امر خطیر کنیم؟ گفتند اى پادشاه شما راهى را در پیش گرفته‏اید که تاکنون هیچ پیغمبر و سلطانى بدان راه نرفته‏اند و معتقدیم که چنانچه این راه را طى کنید مظفر و موفق خواهید شد بدون آنکه کسى بر شما منتى داشته باشد اما میترسیم مبادا خداى نخواسته آسیبى بوجود شما برسد و ضایعه اسف‏انگیزى روى دهد و براى مردم مملکت عواقب شومى بار بیاورد ذو القرنین گفت من ناگزیرم از این وادى ظلمات بگذرم و بسوى مقصود و مطلوب پیشروى نمائیم ملتزمین در پاسخ شاه عرض تمکین نموده و گفتند ما مطیع اراده تو هستیم و فرمان شاه‏ را از جان و دل اجرا خواهیم نمود ذو القرنین خوشحال شده پرسید آیا کدام یک از چارپایان بتاریکى مأنوس بوده و بهتر میتوانند راه را تشخیص دهند؟ دانشمندان حاضر در رکاب گفتند مادیان و اسب ماده‏اى که هنوز جفت ندیده و بکر مانده باشد در تاریکى بخوبى حرکت مینمایند ذو القرنین دستور داد شش هزار مادیان فراهم ساختند و ششهزار از بزرگان لشگر و دانشمندان را انتخاب نمود یکهزار نفر را برهبرى و سرپرستى خضر پیشاهنگ ساخت و بخضر دستور داد که با استعانت   کوى زرینى که برنگ سرخ و چون شعله آتش میدرخشد پیشروى نماید و خود با بقیه سواران منتخب از دنبال آنها روانه گردید و بقیه همراهان را فرمود که مدت دوازده سال بانتظار مراجعت او در همان محل بمانند چنانچه تا پایان مدت بسلامت بازگشت که همراه یکدیگر بموطن خود میروند و اگر خبرى از ایشان نشود هر دسته و قومى بجایگاه خودشان برگردند پس از تمهید مقدمات خضر و همراهانش وارد ظلمات شده و بسوى سرنوشت روان شده و ذو القرنین نیز موکب خضر را تعقیب مینمود و با یک منزل فاصله طى طریق مینمود در فرودگاه و منزل خضر و همراهان ذو القرنین نیز رحل اقامت میکرد تا خضر از آن منزل حرکت و پیشروى مینمود روزى خضر بمنطقه‏اى رسید که ظلمت و تاریکى در نهایت شدت بود بهمراهان خود دستور داد بدون آنکه احدى از ایشان پیاده شود در همانجائى که هستند توقف کنند تا خضر در پیرامون آن محل تجسس و تحقیق بیشترى بعمل آورد خضر گوى زرین را بزمین افکند چون صدائى از آن نشنید متوحش شد ناگاه نورى از آن گوى بدرخشید و اتفاقا چشمه‏اى در کنار آن گوى وجود داشت که آبش چون شیر سفید و از عسل شیرین‏تر بود خضر قبلا از آب چشمه نوشید و چون بر اثر راه‏پیمائى طولانى غبار آلود بود لباس از تن بیرون آورده در آن چشمه غسل نموده بدن را شستشو داد و خارج شد لباس خود را پوشیده و با استعانت گوى زرین باصحاب خویش ملحق گشته و براه ادامه داد ذو القرنین که از دنبال خضر حرکت میکرد راه را گم نموده و مسیرش را تغییر داد و بمحل چشمه نرسید و مدت چهل شبانه روز بسیر و گردش ادامه داد تا از وادى ظلمات خارج شده بجائى رسیدند که نه تاریکى وادى قبل را داشت و نه روشنائى آن چون روشنائى ماه و آفتاب و روز بود مدتى طى طریق نمودند بسرزمینى وارد شدند که رنگ‏هاى آن سرخ رنگ و چون لؤلؤ درخشان و قصرى عظیمى مشاهده کرد که یکفرسخ طول داشت ذو القرنین و همراهانش دور قصر مزبور را گردش نموده بدرب آهنى زیباى قصر رسیدند و در محاذات درب قصر پرنده سیاهى شبیه بحظاف معلق میان زمین و آسمان بنظر آمد ناگاه پرنده فریادى برکشید و پرسید کیستى؟ ذو القرنین نام خود را بیان کرد پرنده جواب داد اى ذو القرنین آیا آنچه خداوند از قدرت و ثروت و سلطنت عطا فرموده براى تو کافى نبوده که سر به بیابانها گذاشته و در صدد کسب سعادت مجهول افتاده و اینک بقصر من آمده‏اى؟ ذو القرنین دچار وحشت و اضطراب شدیدى شده بدنش بلرزه درآمد پرنده فریاد زد اى ذو القرنین آرام باش و سؤالات مرا جواب بده: بگو بدانم آیا در دنیا بنیان بناهاى آجر و گچ زیاد است؟ گفت بلى پرنده حرکتى بخود داد دو ثلث از آهن در جدا شد گفت آیا دانشمندان و اهل معرفت زیاد هستند جواب مثبت داد پرنده حرکتى دیگر کرد و یک ثلث دیگر درب آهن جدا گردید سپس پرسید آیا مردم شهادت بیگانگى خدا میدهند و گوینده لا اله الا اللّه میباشند ذو القرنین گفت آرى ثلث آهن درب بقصر منضم شد مجددا سؤال نمود آیا مردم ترک نماز میکنند؟ گفت خیر ثلث دیگر درب ملحق بقسمت اول گردید باز پرسید: آیا مردم ترک غسل جنابت مینمایند؟ جواب داد: خیر. ثلث سوم هم بدرب ملحق گردید و بصورت اولیه خود بازگشت بناگاه پله‏هائى نمودار و آشکار گردید که از پائین تا بکنگره قصر اتصال داشت پرنده فریاد زد که اى ذو القرنین از پله‏هاى قصر بفراز آى ذو القرنین با ترس و وحشت ببالاى قصر رفت دید تا چشم کار میکند فضاى وسیع وجود دارد و مرد جوان نیکو صورتى با لباس سفید سر بآسمان بلند نموده و بآسمان نگاه میکند و دست‏هاى خود را برابر دهان خود نگاهداشته است با شنیدن صداى پاى ذو القرنین پرسید تو کیستى؟ گفت من ذو القرنین هستم مرد سفید پوش گفت اى ذو القرنین بآنچه خداوند بتو عطا و عنایت فرموده قناعت نکرده و به این جا آمده‏اى؟! ذو القرنین پرسید شما کیستید و باین هیئت و در این مکان چه میکنید گفت صاحب صور هستم و بانتظار امر پروردگار و نزدیکى قیامت براى نفخه صور و برانگیختن خلایق میباشم آنگاه سنگى بسوى ذو القرنین افکنده و گفت اگر این سنگ سیر شود تو هم سیر میشوى.

ذو القرنین از قصر بزیر آمده و بسوى لشگریان خویش حرکت نمود و قصه پرنده و صاحب صور و سنگ را بیان نمود دانشمندان حاضر در اردوى ذو القرنین همان سنگ را بیک کفه ترازو گذاشته و سنگ دیگر بهمان حجم در کفه دیگر گذاردند تعادل برقرار نشد سنگ روى سنگ نهاده تا هزار سنگ باز هم تساوى حاصل نگردید و در تحیر و تعجب باقى ماندند خضر چون وضع را بدان حال دید پیش آمد و عرض کرد حل این معما را از من بخواهید چه این مردم فاقد علوم معنوى هستند ذو القرنین از خضر درخواست نمود که مسئله را حل نموده و او را خوشوقت بسازد خضر سنگ اولیه را در یک کفه ترازو نهاد و در کفه دیگر سنگ هم حجم آنرا قرار داده مشتى خاک روى آن بریخت فورا دو کفه برابر و میزان شد تمام حضار تعجب کرده و در برابر پروردگار بسجده در افتادند و بذو القرنین اعتراف کردند که ما قدرت فهم این مسئله را نداشته و فاقد این علم بودیم و از طرفى هم بصحت عمل خضر ایمان داریم و مطمئن هستیم که او ساحر نیست اما باید توضیح دهد که چگونه این تساوى برقرار گردید ذو القرنین از خضر خواست که حکمت آن را بیان کند خضر  گفت اى ذو القرنین قدرت و عظمت پروردگار و نفوذ امرش در بندگان جاى هیچ گونه تردید نیست سلطنت او قوى و حکمش محکم و جارى است مشیت ازلیه او بر این تعلق گرفته که بعضى از مردم را ببعضى دیگر مبتلا مینماید عالم را بجاهل و جاهل را بعالم گرفتار میسازد مرا بشما و شما را بمن نیازمند میگرداند ذو القرنین گفت بهتر است که بگوئى مرا بشما مبتلا نموده زیرا دانائى چون تو در تحت سلطه و قدرت من قرار داده است خضر گفت اى ذو القرنین صاحب صور این سنگ را بعنوان مثل در اختیار شما گذارده تا بفهمى مثل بنى نوع بشر و فرزندان آدم مثل آن سنگ است که اگر هزار سنگ هم روى آن بگذارى باز مساوى نشود ولى اگر قدرى خاک روى آن بریزید سیر شده و بحالت تعادل برمیگردد آنچه خداوند بشما عطا فرموده شما را راضى نساخته و دنبال بیشتر از آن با قطار گیتى سیر و سفر کردى و بدنبال چیزى میروى که کسى آن را نیافته و بمکانى داخل شدى که کسى قبل از تو قدم بآن مکان نگذاشته و البته حس برترى جوئى و فزونى طلبى تو از بین نمیرود تا خاک گور بر روى پیکرت بریزند و در خانه قبر مقام کنى و خاک گور ترا سیر نماید ذو القرنین از این بیان خضر سخت منقلب و متأثر گردید گریه بسیارى کرده گفت راست میگوئى از این ببعد ترک هوس نموده و بطلب چیزى برنمیآیم و با جمیع یاران و همراهان از طریق وادى ظلمات عزم بازگشت نمود در بین راه از زیر پاى اسب‏ها صدائى بگوش ایشان رسید از ذو القرنین پرسیدند این چه صدائى است که مى‏شنویم جواب داد سنگ‏هاى مخصوصى است هر که از این سنگ بردارد پشیمان و هر که برندارد آنهم پشیمان خواهد شد جمعى از سواران برداشتند و عده‏اى بر نداشتند چون از ظلمات بیرون آمدند دیدند آن سنگها از زبرجد است کسانى که برداشته بودند متأسف شدند که چرا کم برداشته‏اند و آنهائى که برنداشتند سخت پشیمان شدند که چرا برنداشتند.

ذو القرنین از این سفر طولانى خود بدومة الجندل وارد شد و در همانجا بماند تا وفات یافت.

حضرت امیر المؤمنین وقتى این حدیث را بیان نمود فرمود خداوند برادرم  ذو القرنین را رحمت کند از اینکه در این سفر زهد خویش را ترک ننمود و موقع عبور از وادى زبرجد شخصا میل به تصاحب آنها ننمود و از آن همه مال دنیا چشم پوشیده و اصولا در دنیا بسیار زهد و تقوى داشت.»[3]

ابن کثیر در مورد ذی القرنین می گوید که او از اتباع یمن و از نسل ملوک عرب بود:

« أن ذا القرنین أحد التبابعة العظام من الأذواء الیمنیین من نسل ملوک العرب حمّیر بن سبأ بن یشجب بن یعرب بن قحطان بن هود.»

شعرای معروف عرب یعنی خانواده حمیری وی را  در اشعارشان از اجداد خود داسته اند:

قد کان ذو القرنین جدی مسلما ملکا تدین له الملوک وتحتشد

وبـلغ المشارق والمغرب یبتغی أسباب أمر من حکیم مـرشـد

فرای مغیب الشمس عند غروبها فی عین ذی خلب وثأط حرمد

 ابن هشام در السیرة و التیجان ، ذوالقرنین را همان اسکندر دانسته است.

مقریزی در الخطط  نیز ذوالقرنین را از ملوک یمن دانسته و نسبتش را به سام بن نوح میرساند و می گوید:

«أعلم أن التحقیق عند علماء الأخبار أن ذا القرنین الذی ذکره الله فی کتابه العزیز فقال: «و یسألونک عن ذی القرنین قل سأتلوا علیکم منه ذکرا إنا مکنا له فی الأرض وآتیناه من کل شیء سببا» الآیات عربی قد کثر ذکره فی أشعار العرب، وأن اسمه الصعب بن ذی مرائد بن الحارث الرائش بن الهمال ذی سدد بن عاد ذی منح بن عار الملطاط بن سکسک بن وائل بن حمیر بن سبإ بن یشجب بن یعرب بن قحطان بن هود (علیه السلام) بن عابر بن شالح بن أرفخشد بن سام بن نوح (علیه السلام)، وأنه ملک من ملوک حمیر ملوک الیمن وهم العرب العاربة، ویقال لهم أیضا العرب العرباء، وکان ذو القرنین تبعا متوجا، تبع لقب یطلق على ملوک الیمن ولما ولی الملک تجبر ثم تواضع لله، واجتمع بالخضر، وقد غلط من ظن أن الإسکندر بن فیلبس هو ذو القرنین الذی بنى السد فإن لفظة ذو عربیة، وذو القرنین من ألقاب العرب ملوک الیمن، وذاک رومی یونانی وأیضا هذا الیونانی لم یعمر أکثر من 30 عام وقتل وسیرته معروفه ولا داعی للخلط.»

در کتاب جهان اسطوره ها  ارتباطی را بین  اسکندر که گفته می شد کلاهی شاخ سان بر سر می گذاشت و یکی از ایزدان مصری  ذکر می کند:

«به نظر میرسد که عنوان اسکندر از نوعی ارتباط با خدای مصری زئوس – آمون سرچشمه گرفته باشد که غالباً با یک قوچ پیوند دارد. اسکندر پس از فتح مصر، فرزند زئوس – آمون اعلام شد و در بعضی سکه های هلنی با شاخ قوچی بر سر تصویر شده است.»[4]

 در القصص جزائری به استنادکتاب بصائر الدرجات حدیثی را از امام صادق آورده که فرمودند:

«ذوالقرنین بین دوابر ( صعب و ذلول) مخیر گردید وذلول را انتخاب کرد و صعب برای صاحب شما( امام زمان) ذخیره شده است پس گفتم صعب چیست؟ فرمود: آن وسیله‌ای است از ابر در آن رعد و صاعقه و برق می باشد. پس صاحب شما بر آن سوار می‌شود. اما ذوالقرنین پس سوار بر ابر گردید و در آسمان‌های هفت گانه و زمین‌های هفت گانه بالا رفت پنج تا را آباد و دو تا را خراب یافت.»

باید دانست که ذوالقرنین، همان خضر است و صفت ذوالقرنین  بر  دو  وجهی بودن خضر اشاره دارد. مسعود سعد سلمان در ابیاتی که خضر را با نام مستعار ابوالفرج  نصر روستم خوانده می فرماید:

او را دو شــاخ نــکــنــی پــیـوســتــه هــر یـکــی 

 یــک شـــاخ بـــا قـــضـــا و دگــر شـــاخ بـــا قـــدر

یــکــی شــاخ بـــر ولــی و دگــر شــاخ بــر عــدو

زیــن بـــر ولــی ســـعـــادت و آن بـــر عــدو ضـــرر

 

 برخی گفتارهای مرتبط:

اسکندر رومی



[1] ـ أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج‏10، ص: 139

[2] ـ  تفسیر القرآن الکریم (الثمالی)، ص: 240، ان اللّه لم یبعث أنبیاء ملوکا فی الأرض إلّا أربعة بعد نوح، أوّلهم ذو القرنین و اسمه عیّاش، و داود، و سلیمان، و یوسف، فامّا عیّاش فملک ما بین المشرق و المغرب، و امّا داود فملک ما بین الشامات إلى بلاد إصطخر، و کذلک کان ملک سلیمان، فامّا یوسف فملک مصر و براریها لم یجاوزها إلى غیرها.

[3] ـ تفسیر جامع، ج 4

[4] ـ جهان اسطوره ها ج 2، مترجم عباس مخبری، ص 186


 
 
 
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

When the genderless god Mawu-Lisa was ready to create the Earth, he/she first created Aido Hwedo for assistance. The dragon carried the god in his mouth as the two travelled across the cosmos.Mawu-Lisa created the ground and Aido Hwedo used his body to carve the valleys and waterways long their path. When the two would stop to rest, Aido Hwedo's excretions formed the mountains. Mawu-Lisa created trees and plants and they grew abundantly in the very fertile mountain soil.

The two were so successful in their creative efforts that Mawu-Lisa began to fear the world would not be able to support its own weight for much longer. In response, he tasked Aido Hwedo with the world's safety. Aido Hwedo wrapped the world carefully in his body, coiling his tail so that he would be able to bear the weight himself. Hoping to make the noble dragon more comfortable, for Aido Hwedo did not enjoy the tropical heat, Mawu-Lisa created the cool ocean to surround him.

To maintain his strength, Aido Hwedo required a very iron-rich diet. Red monkeys, who dwelled beneath the ocean floor, brought Aido Hwedo regular meals of iron bars. For a time, the balance between the Earth and Aido Hwedo was stable, but eventually troubled times returned. The problem was, there's only so much iron to be found in an ocean, and Aido Hwedo was rapidly consuming the supply. The monkeys continued to scour the sea for more, but hunger gnawed on the dragon constantly. At times, Aido Hwedo was desperate enough to chew on his own tail. The experience was so painful, he could not stop himself from shuddering in pain and the reverberations could be felt across the world in the form of earthquakes. Eventually the red monkeys will not be able to find iron anywhere, and Aido Hwedo will continue to devour his own body rather than abandon his charge. When that day comes, the Earth will lose its support, and be destroyed as it falls in on itself.




 
 
بابا کوهی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

مطابق اشارات عرفانی شیخ اشراق خضر اولین فرزند آفرینش یا بعبارت درست ، پدر آفرینش است. وی در داستان رساله عقل سرخ آورده است:

«....در آن صحرا شخصى را دیدم که مى‏آمد، فرا پیش رفتم و سلام کردم بلطفى هر چه تمامتر، جواب فرمود. چون در آن شخص نگریستم محاسن و رنگ و روى وى سرخ بود. پنداشتم که جوانست، گفتم اى جوان از کجا مى‏آئى؟ گفت اى فرزند این خطاب بخطاست ، من اوّلین فرزند آفرینشم، تو مرا جوان همى‏خوانى؟ گفتم از چه سبب محاسنت سپید نگشته است؟ گفت محاسن من  سپید است و من پیرى نورانیم.»

با کشف یکی از رموز شاهنامه در یافته ایم   که خضر همانمرد دینی است که بر البرز کوه کوهی اشیان دارد:

یکی مرد دینی بر آنکوه بود          که از کار گیتی بی اندوه بود

با توجه به این حقایق است که باید بدانیم  در تعابیر عرفانی یکی از القاب خضر، بابا کوهی است و هموست که در برخی موارد به   پیر مغان  هم مشهور است. حافظ علیه الرحمه در نعت همین پیر معنوی یا خضر که راهنمای سالکان است میفرماید:

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش       کو به تآیید نظر حل معما میکرد

 

  هر چند در تاریخ  عنوان بابا کوهی بر افراد وشخصیت های تاریخی نیز تطبیق شده است. ترانه زیبای  بابا کوهی درویش جاویدان در حقیقت به این پیر عرفانی دراویش اشاره دارد.


 
 
دحیه کلبیه
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 
 
   
 

دحیه با فتح و کسر دال هر دو صحیح است، دحیه مؤنث دحی به معنی انبساط و گستردگی است و با فتح دال، نام میمون ماده است و با کسر دال رئیس لشگر و سردار را گویند. دحیه چون قبل از اسلام تاجر و از سران معروف بود لذا با کسر دال بهتر است. دحیه را انصاری گویند، چون جمعی از مردم مدینه که به یاری پیامبر شتافتند به انصار معروف شدند و چون دحیه یکی از آن افراد بود به دحیه کلبی انصاری معروف شد. دحیه از طایفه بنی کلب است. موطن آنها بین حجاز و سوریه است و قبیله بنی کلب در دوران جاهلیت در دومة الجندل (تبوک) در اطراف شام اقامت داشته اند. دحیه دارای تباری اصیل است و

از اولاد عدنان است که جد بیستم رسول الله می باشد. دحیه یکی از فرمانروایان عرب بود که 700 نفر تحت فرمان داشت و از نفوذ اجتماعی خاصی برخوردار بود که پیامبر در حق او دعا کرد و او اسلام آورد. دحیه چهره ای زیبا و چشمانی نافذ داشت وقتی که جبرئیل به صورت بشر بر پیامبر وارد می شد، به شکل دحیه کلبی بر رسول خدا جلوه گر می شد. ابن عباس: دحیه وقتی داخل شهر می شد کسی نمی ماند مگر آنکه گردن بکشد تا چهره زیبای او را تماشا کند(نقل از اسدالغابه ج2). او را جزء 6 نفری برشمرده اند که از ابتدا اسلام آورد. او در همه جنگها به جز جنگ بدر همراه پیامبر بود. در بازگشت از جنگ حنین، جبرئیل به صورت دحیه کلبی دیده شد.

از علی علیه السلام نقل شده که بر رسول خدا وارد شدم دیدم حضرت خوابیده و سر مبارکش روی زانوی دحیه کلبی است. به دحیه سلام نمودم، جواب مرا چنین گفت: و علیکم السلام یا امیرالمؤمنین و امام المتقین و فارس المسلمین و قائد العز المحجلین و قاتل الناکثین والمارقین والقاسطین؛ سلام بر تو ای امیر مؤمنان، و مقتدای پروا پیشگان و یکه سوار مسلمانان و پیشرو سفیدرویان و جهاد کننده با پیمان شکنان (اصحاب جمل)، مارقین (خوارج نهروان)، و قاسطین (معاویه و یارانش). سپس پیامبر از خواب بیدار شد و فرمود با چه کسی صحبت می کردی که علی علیه السلام ماجرا را گفت، پیامبر فرمود او جبرئیل بود و خواست که به تو بفهماند که خداوند تو را به این اسم ها نامگذاری کرده است. (بحار ج18 ص267)

حذیفة بن یمان می گوید: رسول خدا به اصحاب فرمود هرگاه دیدید که دحیه کلبی در نزد من است هیچ کس در این حال به نزد من نیاید. این مطلب که جبرئیل به صورت دحیه نازل می شد، از ام سلمه و عایشه نقل شده است و اسنادی از کتب معروف در دست است. فاطمه سلام الله علیها می فرمود، همواره دحیه کلبی نزد رسول خدا می آمد، رسول خدا به من می فرمود برای عمویت متکا بیاور، من متکا می آوردم. هرگاه دحیه (جبرئیل) برمی خاست از بین لباس او چیزی بر زمین می ریخت پیامبر به من می فرمود، آن اشیاء را جمع کن که عطر عنبر است و از بال های جبرئیل ریخته است. این سخن بدان معناست که حضرت زهرا سلام الله علیها او را می دیده است. ذکاوت و هوش دحیه قابل توجه است. او اخلاق و آداب قبیله ها و ملیت های مختلف را بررسی می کرد و به خاطر می سپرد به طوری که با فرهنگ اجتماعی آنها کاملا آشنا بود از این رو رسول خدا که از منبع وحی بهره می برد برای هدف بسیار مهم و حیاتی خود که همانا تبلیغ اسلام در بطن سرزمین قدرتمند روم بود دحیه را انتخاب کرد. دحیه در جنگ خیبر هم شرکت داشت. پیامبر اکرم و هزار و ششصد سرباز و دویست سواره نظام و دحیه کلبی همراه پیامبر در این عملیات باشکوه شرکت داشتند.

نقش دحیه در مسلمان شدن قیصر روم:
پیامبر اکرم (ص) دحیه را به عنوان قاصد و سفیر خود نزد "هرقل" فرستاد و او را به اسلام دعوت کرد. هرقل شخصا اسلام را قبول کرد ولی لشگریان و ارکان دولتی از قبول اسلام سرباز زدند.

وفات دحیه:
سال وفات دحیه را 45 یا 48 هـ ق نقل کرده اند. مدفن و قرار او در داراب فارس است اگرچه قول ضعیفی مدفن او را مصر می داند(دائرةالمعارف الاسلامیه). در کتاب ارزشمند مجمع الرجال قهپایی ج2 ص76 به این شکل نقل شده است: «و هو مدفون فی قرب دارابجرد و هی بلدة من اعمال فارس و قبره یزار و یتبرک به» دحیه در نزدیکی دارابجرد به خاک سپرده شده است و دارابجرد شهری در استان فارس می باشد و قبر دحیه در 8 کیلومتری داراب محل زیارت مردم است. اهالی و زوار به آرامگاهش تبرک می جویند.

لغت نامه دهخدا، قلعه دحیه در دارابجرد فارس را منسوب به او دانسته است و همچنین در دائرةالمعارف فارس، آثارالعجم و فارسنامه ناصری به این موضوع اشاره شده که مزار دحیه کلبی در داراب فارس می باشد

منبع:http://alaam.tahoor.com/page.php?id=10780 


 
 
بنی کلب
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

در باب حوادث آخرالزمان، در بین احادیث به احادیثی برمی‌خوریم که در آنها صحبت از قبیله‌ای به نام «بنی کلب» رفته و وقایع مهمی به این قبیله نسبت داده شده است. قبیلة «بنی کلب» که در روایات از اعضای آن به عنوان «دایی‌های سفیانی»، «بنی کلب» و «کلب» و ... سخن به میان آمده است، نقش مهمی در وقایع آخرالزمان و زمان نزدیک به ظهور بازی می‌کنند.


مطابق روایات، «بنی کلب» گروهی از اشرار آخرالزمان هستند که سفیانی (یکی از دشمنان بزرگ حضرت مهدی(عج)) را در نبرد با حضرت قائم(عج) یاری می‌نمایند.1 روایات بسیاری هستند که خبر از بیعت و همکاری تعداد زیادی از افراد قبیلة «بنی کلب» با سفیانی ملعون می‌دهند. در زیر به چند نمونه از این روایات و احادیث اشاره می‌گردد:
پیامبراکرم(ص) فرمودند: «سفیانی با 360 سوار شورش می‌کند تا اینکه به دمشق می‌رسد و در ماه رمضان هم بیست هزار نفر از قبیله بنی‌کَلب با او بیعت می‌کنند».3

از امیرمؤمنان(ع) نیز ضمن روایتی طولانی نقل شده است: «و آن را نشانه ها و علامت‌هایی است و خروج سفیانی با درفش سرخ همراه است و فرمانده آن مردی از قبیله بنی کلب است».4

اصبغ بن نباته از آن حضرت(ع) روایت می‌کند که فرمودند: «... و شورش سفیانی، پرچمی قرمز رنگ، فرمانده‌اش مردی از قبیلة کلب است و دوازده هزار نفر از سپاهیانش رو به مکه و مدینه می‌کنند که فرماندة آنها مردی از بنی‌امیه است که به او «خزیمه» می‌گویند که چشم چپش نابیناست و سفیدی ضخیمی روی مردمک چشمش را پوشانده است. خود را شبیه مردان می‌کند، پرچم خویش را برنمی‌گرداند تا اینکه در مدینه در خانة شخصی به نام ابوالحسن اموی منزل کند. وی گردانی را به دنبال مردی از خاندان پیامبر(ص) که شیعیان به دور او جمع شده‌اند می‌فرستد؛ سپاهیان به فرماندهی مردی غطفانی رو به مکه می‌کنند. در میانة راه به بیابان سفیدی که می‌رسند، در کام زمین فرو می‌روند و جز دو نفر که بناست نشانه [و عبرتی] برای دیگران باشند، کسی باقی نمی‌ماند که آنها را هم خداوند صورتشان به پشت برگردانده است».7

همانگونه که ملاحظه می‌شود، تعداد زیادی از روایات مربوط به آخرالزمان، به «بنی کلب» اشاره کرده‌اند و نقش مخرب آنان را در آخرالزمان بیان نموده‌اند.
 

 تاریخچة بنی کلب
بنی کلب قبیله‌ای بودند که در عصر معاویه نصرانی بوده و بعدها ظاهراً به یکی از فرق اسلامی گرویدند. معاویه با زنی از این قبیله وصلت کرد که حاصل این ازدواج، تولد یزید ـ علیه اللعنه ـ بود. این طایفه، قرن‌ها بعد از ازدواج معاویه با مادر یزید، به فرقة «دروزی» گرویدند.8 گرچه این فرقه ادعا می‌کند که یکی از فرق اسلامی است، اما عقایدی کاملاً انحرافی دارد. افراد این فرقه، پیرو شخصی به نام «درزی» هستند و عنوان طریقت خود را «موحّدون» نامیده‌اند که اساس عقیده شان بر حلول و تناسخ روح است. (مسئله‌ای که از نظر اسلام کاملاً مطرود است.9

این طایفه مدت زمانی پیرو خلفای فاطمی مصر بودند تا اینکه در ایام خلیفة ششم فاطمی به دعوت «نشتگین دروزی» به باطنیه ملحق شدند. «دروزیه» در اعتقاد خود به «الحاکم بامر الله» (که به عقیدة دیگران کشته شده است)، متوقف گشته، می‌گویند که وی غیبت کرده، به آسمان بالا رفته و دوباره به میان مردم باز خواهد گشت.10

عمدة طوایف دروزی که اکثراً منتسب به قبیلة بنی کلب هستند، در منطقة رمله (بیابان شرقی فلسطین)، بیابان غربی اردن، جنوب غربی سوریه و بخش‌هایی از لبنان سکنا گزیده‌اند.11 البته تعداد زیادی از دروزی‌ها نیز به کشورهای اروپایی، آمریکا و استرالیا مهاجرت کرده‌اند. به طور کلی تخمین زده می‌شود که حدود یک میلیون دروزی در سراسر جهان زندگی می‌کنند؛12 اما هستة اصلی این طایفه در مناطق مرزی بین چهار کشور اردن، سوریه، لبنان و فلسطین اشغالی می‌باشد. حدود تقریبی مناطقی که دروزی ها در آن ساکنند، در تصویر 1 به نمایش در آمده است. لازم به ذکر است که تعداد دروزی‌های کشورهای سوریه و لبنان بیش از بقیة مناطق است.

با توجه به مطالبی که ذکر شد، به طور خلاصه می‌توان گفت که افرادی که امروزه با نام دروزی‌ها شناخته می‌شوند، همان کسانی هستند که در روایات از آنها با عنوان بنی کلب یاد شده است.

بنابراین روایاتی که دربارة تحرکات بنی کلب یا دایی‌های سفیانی در آخرالزمان بیان شده‌اند، مربوط به احوال قوم «دروز» می‌باشند؛ زیرا این طایفه، همان طایفة بنی کلب هستند. نکتة دیگر اینکه علت انتساب عبارت دایی‌های سفیانی به بنی کلب، این است که معاویه با زنی از این طایفه ازدواج کرده بود. از آنجا که مطابقت روایات، سفیانی ملعون از نسل یزید بن معاویه می‌باشد، به صورت تلویحی بنی کلب یا دروزی‌های کنونی»، دایی‌های سفیانی هستند؛ زیرا جدة سفیانی از قبیلة بنی‌کلب می‌باشد.13

پی‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود است.

محدثه خوارزمی
ماهنامه موعود شماره 98

 
 
عباس فرزند ام البنین
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

مطابق برخی اخبار پس از وفات فاطمه سلام الله علیها حضرت عای ع به جهات مختلف به فکر ازدواج مجدد افتاد . از اینرو برادرش عقیل که در علم نسب شناسی تبحر داشت را فرا خواند و از اودرخواست کرد تا دختری را از قبیله ای شجاع ودلاور انتخاب کند تا بتواند از او فرزندانی دلاور داشته باشد. عقیل نیز فاطمه کلابیه را به حضرت پیشنهاد کرد.

بعدها مهمترین یاور امام حسین ع نیز از همین فاطمه کلابیه بدنیا می آید که عباس علمدار باشد. بخاطر زاده شدن پسرانی چند از این بانو بود که در تاریخ به ام البنین یعنی مادر پسران مشهور شده است. همچنین برخی اخبار تاریخی نیز بر همین اساس ایجاد شده است به عنوان نمون نقلست که حضرت علی ع از همین همسر  کلبی خود دختر کوچکی داشت که گاهی همراه ایشان به مسجد می آمد مردم به شوخی از وی می پرسیدند : دختر جان (من اخوالک؟) بعنی داییهایت چه کسانی هستند؟ دختر کوچولو جواب می داد : وه وه . یعنی صدای سگ در می آورد و مردم می خندیدند و به همین خاطر او را دوست داشتند. ( البدایه و النهایه ج 7)

اما در تاریخ قوم کلابیه یا کلبیه که به اختصار قوم کلب یا طایفه سگ نیز شناخته می شوند یکی از قبائل مهم عرب در صدر اسلام و قدرتمندترین قبیله شام بوده است. هر چند تاریخ بطور دقیق نمی تواند بر شناسایی این قبیله به ما کمک کند بنابر این  در جریان شناسی حوادث آخرالزمانی که داییان سفیانی (از جلادان آخرالزمان) را از قوم کلب دانسته ، نظرات مختلفی نیز در شناسایی این تیره بیان می شود که بر گروه ها و طوایف مختلف اشتمال می یابد. مثلاً گروهی قوم کلب را همان اقوام دروزی میدانند.

از جمله افرادی که به قوم کلب منتسبند یزید و شمر ملعون میباشند. از اینروست که شمر در واقعه عاشورا با خواهر زاده خواندن حضرت ابوالفضل العباس برایش امان نامه می آورد و میگوید:

« کجایند خواهر زادگان من!!!»

اینکه آیا شمر واقعاً دایی حضرت بوده ویا این کلمه را مجاز استفاده کرده نیز بحث و گفتگوهایی را در بین صاحب نظران پدید آورده است.

اگر چه اینکه در تاریخ قبیله ای بنام قبیله کلب وجود داشته هیچ شک و تردیدی نیست اما اشاره به قبیله کلب در روایات اسلامی در حقیقت اشاره به سگان آفرینش است و مراد از بنی کلب نیز اشاره به اتباع و پیروان ایشان یا  قومشیطانوبعبارتی سگ نژادان  است. البته با توجه به اینکه انسان در قاموس آفرینش دوجنبه الهی و ایزدی دارد، در واقع اثری از قسمت ظلمت آفرینش را در وجود خود احساس میکندواز اینجهت است که تمام کسانی که قدمبه دنیای مادی میگذارند ، بطور عامسگ نژاد خوانده شده اند.

با این رویکرد است که در می یابیم اگر پیروان سفیانی  را بنی کلب می دانند نه مراد قبیله کلب تاریخی است بلکه مقصور یاجوج و ماجوجی هستند که فعلاً در عالم و بعد فیزیکی ما حضور ندارند، ولی انسانهای فاسق و ستمکار در واقع نمونه ای از این طایفه در زندگی مادی میباشند.

 در مناقب آمده است:نزدیک صبح عاشورا امام حسین علیه السلام   چند لحظه خوابیدند و وقتی که از خواب بیدار شدند فرمودند:آیا میدانید همین الآن چه چیزی در خواب دیدم؟گفتند:چه دیدید؟فرمود:دیدم سگ هایی بر من هجوم آورده اند و در میان آنان سگی بود که رنگش سیاه و سفید بود و بیش از همه بر من حمله می کرد و من گمان می کنم کسی که قاتل من است، مبتلا به بیماری برص است. پس از این، جدم رسول خدا را دیدم که فرمود:پسرم!تو شهید آل محمد هستی و اهل آسمان به وجود تو شاد هستند. امشب باید افطارت نزد ما باشد. پس عجله کن و تأخیر نکن و این فرشته ای است که از آسمان نازل شده تا خون تو را در شیشه ای بگیرد. این است خوابی که دیدم و وقت رفتن از این جهان نزدیک شده است.(بحار الانوار، ج45، ص3، چاپ ایران)


 
 
وال هلا
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

بر اساس اساطیر مردم اسکاندیناوی  ،در مرکز ایداول، تالار زیبایی  قرار گرفته  که وال هلا Valhalla یا «تالار آسمانی ادین» خوانده می‌شود. در مقابل درهای ورودی تالار اُدین درخت گِلَسیر Glasir  با برگهای طلایی قرار گرفته است. در بخش 32  Skáldskaparmál,[1] ، طلا با عنوان استعاره‌ای از برگهای این درخت است. همچنین شرح داده شده است که تمامی برگهای این درخت از طلای سرخ است.

تالار وال هلا را جایگاه قربانیان hall of the slain نیز خوانده‏اند؛ چرا که نیمی از کسانی که در جنگ کشته می‌شوند توسط والکری‌ها به این مکان آورده می‌شوند. والکری‌ها از دیگر شخصیت‌های اساطیر اسکاندیناوی محسوب می‌شوند. این موجودات مونث که ایزد بانو دانسته می‌شوند. کار انتقال افراد کشته شده در جنگ را به تالار اُدین بر عهده دارند.

 

File:Walhall by Emil Doepler.jpg

ول هلا یا وال هول Valhöll ( در زبان شمالی قدیم بمعنای «تالار کشتگان»)، جایگاه لذت و خوشی است. مقتولان جنگی یا Einherjar  از طریق یکی از 550 درب وال هلا وارد تالار اُدین می‌گردند. در کنار درب شرقی وال هلا  گرگی آویخته شده و بر بالای وال هلا نیز عقابی در حال چرخیدن است. شاید یکی از دلایلی که برخی گمان برده‏اند که تالار اُدین آرامگاه بوده است، وجود ارواح کشته شدگان در جنگ است که به این مکان آورده شده بودند.

در کتاب شناخت اساطیر اسکاندیناوی امده است:

 ادین در مرحله نخست خدای مردگان و فرمانروای جهان زیرین و چنین می‌نماید که تالار او وال هول به جای اقامتگاه آسمانی گور و آرامگاه بود. گزارش مربوط به تالار ادین در ادای شعری اسنوری متاثر از یک شعر گریم نیسمال است. در این شعر وال هول تالاری است با دروازه‌های بسیار، پر از سپر جنگاوران و ارابه‌ها، و ترددگاه گرگ و عقاب؛ و کیفیتی از این دست.[2]

کشته شدگانی که در جنگ که به این تالار آورده شده‏اند ،  منتظر جنگ پایانی یا راگن آروک ragnarök می مانند تا در آن هنگام به زمین بازگشته و در کنار خدایان با گایانت‌ها و دیگر دشمنان بجنگند. با رسیدن زمان این جنگ، هشتصد رزمجوی مستقر در تالار وال هلا  لباس رزم پوشیده و آماده کارزار می‌گردند و به همراه اُدین ودیگر خدایان به زمین باز می‌گردند.

قابل ذکر این است که وال هلا همان  منطقه امن عالم زیرین  است که به گفته خاقانی لشکرگاه پادشاه عالم خوانده شده است:

آیی به پناهگاه عـــالم                لشگر گه پادشاه اعظم


 
 
سگ نژادان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

شاید شما هم  روایاتی که در آنها از  سگان تقبیح شده است را شنیده باشید. مثل:

«لا یدخل الملائکة بیتا فیه کلبا و صورة کلب»

فرشتگان به خانه ای که در آن سگ یا تمثال آن باشد وارد نمی شوند.

 با دیدن چنین روایاتی شاید ناخودآگاه ذهن متوجه جانوری گردد که به عنوان وفادار انسان از سالهای آغازین حیات بشر بر کره خاک همواره در کنار او بوده است، این یک روی سکه است اما ما با روی دیگر این سکه کار داریم. در روایات اسلامی، و در  بسیاری از مواردی که در آنها به سگ اشاره می شود، در اصل به گروه شر عالم که در اساطیر اسکاندیناوی خدایان ونیر خوانده می شوند، اشاره دارد نه به جانور وفادار انسان.

همین خطاب سگ به گروه اشرار است که باعث می شود تا بارها از سگ و گرگ به عنوان کلمه جانشین اشرار استفاده شود. به عنوان نمونه در مورد سفیانی گفته شده:

او از تبار بنی‌امیه و دایی‌هایش از قبیلة کلب است.

شاید گمان ببرید که مراد از قیبله کلب مثلاً قوم و قبیله ای زمینی باشند؛ مثل قبیله ای که همسر گرامی امیر مومنان علی ع یعنی ام البنین بدان تعلق داشت. هر چند که این نیز یکی از احتمالات است، اما درست تر آن است که قبیله کلب را نه یک تیره و تبار زمینی بلکه دسته و گروه غیر زمینی بدانیم که مانند یاجوج و ماجوج یا یکی از زیر مجموعه های آنها باشند.

با این توصیف به گروه اشرار و پیروانشان اصطلاحاً  قبیله کلب گفته می شود. اما چرا در شاهنامه رستم  هم از قبیله کلب یا سگ نژاد خوانده شده است؟ میدانیم رستم و خاندانش در شاهنامه به عنوان شاهان سیستان در شرق ایران توصیف شده اند و غالباً خود رستم سگزی شمرده شده است . اسفندیار که پهلوانی دینی است این امر را به رستم گوشزد می کند و بارها او را با نام سگزی بودن مورد تحقیر و تمسخر قرار می دهد :

بدو گفت: کای سگزی بدگمان      نشد سیر جانت ز تیر و کمان

گروهی بر آنند که مراد از سگزی اشاره به سکایی بودن رستم دارد یا به سیستانی بودن او چرا که نام سیستان قبلا بنا بر ریشه سکایی ، سگستان بوده و عربها آن را سجستان تلفظ می کردند و بعدها در زبان فارسی به سیستان تبدیل شده است.

اما واقعیت موضوع اینگونه نیست. می دانیم که بر اساس روایات شاهنامه، رستم فرزند زال خوانده می شود. زال در برابری اسطوره ای همان خضر  است که میدانیم اولین موجود حاصل از تلاقی نور و ظلمت است، بنابر این زال چون از سویی به گروه اشرار یا قبیله کلب نیز تعلق دارد او را سگ نیز میخوانند. چنانچه میتوان این معنا را از معادل یونانی خضر یعنی هرمس  دریافت. آرتور ژوزف دو گوبینو در همین راستا اشاره میکند:

«...چنانچه سابقاً گذشت نگاه سگ، شیاطین را فرار می دهد به این جهت و مسلماً به جهت احرتامی که تمام آریاها نسبت به امین ترین دوستان خانواده یعنی سگ منظور می داشتند این حیوان ها در تشییع جنازه اموات و مجالس سوگ حضور داده، شریک می ساختند. یونانی  اصل عادت این عادت را فراموش و گم کرده بودند، همین قدر در خاطرشان مانده بود که سگ یک ارتباطی با عالم اموات دارد به این جهت او را در جهنم جای داده، مالک دوزخ کرده بودند و یک خدای مخصوص موسوم به هرمس مامور بود که ارواح را همراهی نموده به امنیت آنها را به قرار گاه آخرین خود برساند. محققین و نقادین عصر جدید حق داشته اند که در هرمس یادگار آن سگی را یافته اند که مامور بوده است موجودات ناپاک پلید را از اموات دور کند و در کنار بستر موت اول مقام را داشت اهم تکالیف را بر عهده داشته است، در زبان سانسکریت سگ را سرمیه می گویند و در یونانی سین به ها تبدیل می شود، پس هرمس خدای یونانی همان تحریف سرمیه سانسکریت  است که هارامیا و بعد هرمس شده که همان سگ حافظ اموات است. »

 از این جهت است که در اساطیر بطور اعم انسانها که مرکب از دو جنبه ایزدی و اهریمنی میباشند، سگ نژاد خوانده میشوند. نکته جالب دیگر اینکه چون بر اساس باورهای گنوسی ایزدان به گروه مردان و دیوان به گروه زنان موسومند، همیشه افراد و شخصیت های اساطیری از سوی مادر به گروه شر  پیوند می یابند. مثلاً در شاهنامه سیاوش از سوی مادر به ضحاک میرسد.

در جنگ رستم و اسفندیار در واقع اسفندیار در مواجهه با رستم او را به تمسخر،  سگ نژاد نخوانده، بلکه وی در واقع نقش خودش را در شکل گیری بدن مادی رستم  خاطر نشان کرده و از نقشش به عنوان صانعان عالم یاد کرده است. بعبارتی اسفندیار خودش یکی از سه سگ اصلیست که سگ نژادان از آنها پدید می آیند.

 

پنج انسان حیوان سر در حال ضربه زدن به بدن پادشاهی تاجدار که بر زمین افتاده و گویا مرده است.از نمادهای کهن یهود

(_ماخذ برداشت)

Five animal headed men, beat with long sticks a crowned king who lies on the ground as if dead

 

با توجه به یکسانی زال شاهنامه و خضر روایات اسلامیست که در می یابیم  مراد از سگ اصحاب کهف ، همان خضر است که در اینجا بطور استعاری بر نقش نگاهبان بودن خضر اشاره دارد.

با توجه باینکه خضر در نگاه اساتیدی چون سهروردی با جبرئیل نیز برابری می یابد که نقش رابط وحی را بر پیامبران بر عهده دارد، یکی از تماثیل جسمانی جبرییل بر پیامبر معمولاً بصورت دحیه کلبیه است که خود این نام حاوی پیامهای بسیاری در شناخت حقیقت است.

با نگاه بر نگاره اسکاندیناوی که در آن وال هلا  را به تصویر کشیده ، بروشنی می بینیم که در کنار ارواح مبارزان و جنگجویان سگی نیز ترسیم شده است؛ سگ نگاهبان مبارزان.

 

سگ در کنار ارواح جنگجویان در آن وال هلا File:Walhall by Emil Doepler.jpg

 

از سوی دیگر مهمترین نقش خضر یا زال شاهنامه زایاندن عقل اول و دوم و تیمارداری ایشان در بخشی از سنین کودکیشان در آخرالزمان است. با توجه باینکه یکی از القاب رمزین مسیح آخرالزمان،  کوروش بوده است، چنین تصور شده است که کوروش تاریخی در کودکی مثلاً از شیر  سگ تغذیه کرده است. بنوعی باید گفت که در تمامی اسطوره های که بن مایه های مشترک دارند، ولادت منجی آخرالزمانی و پرورده شدن او توسط خضر به خورده شدن شیر از نوعی حیوان مثل بز، سگ و یا حتی گرگ در آمده است.

برخی گفتارهای مرتبط:

 تحقیقی در شناخت زنخدای چنگ نواز

کودکی کوروش و تغذیه با شیر سگ

کارت های تاروت

پسر یا عقل دوم


 
 
عباس در انتخاب نور یا ظلمت
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
 

منبع: http://www.tebyan.net/children_teenagers/anewidea/life_values/prophets_housholds/2009/1/4/82610.html

امان نامه علمدار کربلا

امان نامه علمدار کربلا

شمر ملعون(یکی از لشکریان یزید) نزدیک خیمه ها آمد و فریاد زد: کجا هستند عبد الله و جعفر و عثمان و عباس،خواهرزادگان من

«خانم ام البنین مادر حضرت ابوالفضل(علیه السلام) و برادرانش از قبیله ای بود که شمر ملعون نیز ازآن قبیله بودو در میان عرب مرسوم است که به فرزندان هم قبیله ای خواهر زاده می گویند. نه آنکه شمر ملعون دایی واقعی آنان باشد»

امام حسین (علیه السلام) فرمودند: جواب او را هر چند که فاسق و بد است دهید،زیرا او هم قبیله ای شما می باشد.

حضرت عباس (علیه السلام) به اطاعت از امر برادر جواب آن ملعون را داد و پرسید که چه می گویی؟

امان نامه علمدار کربلا

گفت: ای خواهرزاده های من!خود را با برادرتان حسین به کشتن ندهید،من امان نامه ی شما را از امیر المومنین یزید گرفته ام بیایید وبا او بیعت کنید.

حضرت عباس (علیه السلام) فرمودند: دستت بریده باد ای ملعون چه امان نامه ی شومی را آورده ای، ای دشمن خدا!چه می گویی دست از برادرخود حسین ابن علی(علیه السلام)،فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا بردارم و با یزید فرزند فرومایگان بیعت کنم هرگز این ننگ را نمی پذیرم.

شمر سر خورده و غضبناک به سوی سپاه خود بازگشت.


 
 
خضر محصول نور و ظلمت
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
 

خضر اولین محصول پیوند ایزدان و دیوان است. یعنی خضر از طرفی با نور و از سوی دیگر با ظلمت ارتباط می یابد.   در آیین مزدایی، گوهر اورمزد از آتش و گوهر اهریمن از آب دانسته می شد بنابر این خضر که نتیجه ادغام این دو جنبه مخالف است، پیوند آب و آتش است.

می دانیم برای کلمه خضر که آنرا بصورت خزر هم مینویسند از لحاظ لغوی معانی زیادی نوشته اند، اما در این میان زیباترین معنا را منوچهر جمالی ارائه کرده است: آب +آتش. وی مینویسد:

«خی ، همان آبست، ودیده میشود که « زر» همان تخمه و تخمدان است . پسوند « خیزر= خی+ زر»، زر همان آذر و آتش است.»

 در واقع نام خضر  خود بیان کننده این واقعیت است که وی نشان از دو اصل مخالف دارد . میدانیم نام خضر در شاهنامه زال است.حکیم دانای راز در تولد زال آورده است که از سام، بچه دیوی تولد یافت  که دو رنگ و پلنگینه پوش بود. یعنی این فرزند ظلمت محض نبود، آمیزه ای از نور نیز به همراه داشت:

چو آیند و پرسند گــــــــــــردنکشان          چه گویم ازین بچه ی بــــــد نشان

چه گویم که این بچه ی دیو چیست؟         پلنگ و دورنگست و یا خود پریست

از داستان  سهروردی می دانیم که بهمن یا جاوید خرد از القاب خضر است. در اثار جمالی به کرات شاهد آن هستیم که وی بهمن را بن آفرینش و تخم جهان می داند و واژه تخم را نیز به معنای دوقلو آورده است که اصل نر و مادگی در وی محفوظ است از اینروست که وی در معنای نرگس که  یکی از القاب  سیمرغ یا بهمن  دانسته آورده است:

«خود واژه « نرگس nargis » درپهلوی، که مرکب از« نر+ گیس » است ، درست به معنای « نرینگی و مادینگی = نرماده » است ، چون پسوند گیس = گیز= قیز= کیز ، واجد این معناست که بخوبی، بیان همان تصویرماه و پروین است .مقارنه ماه وپروین،عشق نخستین وازلیست که سرچشمه آفرینندگی و بینش است »

وی همچنین آورده است:

«. دوشاخه بودن هلال، بیان همان ابلقی بودن هلال ماهست . ازانجا که هلال ماه ( پیدایش تعدد ، نرمادگی ، ابلقی ، یوغ ،سیم ... ) نخستین پیدایش بهمن بود، و گوهر بهمن را درگسترش مینمود ، فوق العاده مهم بود . ازاین رو ، نام سلمان فارسی ، بنقل از مجمل التواریخ و القصص ، قبل از اسلام آوردن ، « ماهـبُـد » بوده است . و خود نام « سلمان » هم که سپس اتخاذ کرده است ،ازریشه « سلم = sairima » میباشد ،  به معنای « سه نای » که سیمرغست، وچیزی جزهمان « ماهبد» نیست، و  به یقین سلمان ازآن آگاه بوده است . این نشان میدهد که سلمان فارسی ، خرمدین و ازپیروان سیمرغ بوده است

وی همچنین مینویسد:

«چنانکه آمد ، ابلق ، دراصل ، «بلک» بوده است که درکردی به معنای دورنگ، و درسیستانی به معنای « جفت نوزاد= همیشه همراه » است .  نام دیگر مهرگیاه یا بهروز وصنم یا شطرنج ، « بلادانه » است ، و این نام ، راه را درجستجو به معنای اصلی پیشوند « بل» در « بلک » میگشاید .  « بلا، یا بل » ، همان واژه « وَل =وَلا » است که به معنای دوست وعشق است .  چنانکه  نامهای « داردوست » ، که عشقه و عشق پیچان باشد ، بالو و بَـلو و  والو valo است( فرهنگ گیاهی ماهوان ) .  یکی از نامهای دیگر داردوست(درخت دوستی وعشق ) ، دولگ است ( dolag )  است که همان « دولک » باشد، و به معنای « دوبهره ، دوبخش » است که درواقع همان « جفت = یوغ = یوگا » باشد( بازی الک دلک ) .این پیشوند « بل » همان « ول » است که درتدوال لهجه های جنوبی کنایه از « معشوق » است( دهخدا ) .

ول من ، شهربانو  نام داره     به دستش ، شاخه بادام داره

( البته شهربانو ، نام همان سیمرغ وهلال ماه بوده است )

همین واژه درعربستان، معانی زیرین را یافته است 1-  پیاپی کردن دوکاررا (منتهی الارب ) 2- پیوست یکدیگرکردن ، پیوستگی میان دوچیز( منتهی الارب ) 3- دوستی باهم نمودن ( اقرب الموارد) وبالاخره به معنای دوستی و پیوستگیست .

 پس «بلک» یا«ابلک=ابلق»،به شیرابه دوستی میان دو چیز بر می گردد. بساط شطرنج ، وبالاخره هرچه در جهان هستی میباشد ، ابلقی ، یا آمیختگی « تاریکی و روشنائی » ، پیوند « سیاه و سپید » و بالاخره « سنتز اضداد» است . به همین علت ، « رخش» ، اسپ رستم ، دراثر سرخ و سپید بودنش ، ابلق شمرده میشد . ماه ، که« اسپ» شمرده میشد ، ابلق بود ، به همین علت اینهمانی با « سیم = اسیم = فضه » داده میشد، و معنای « سیم = اسیم » همان یوغ و جفت است . به ماه شب چهارده ، کلیچه سیم  گفته میشد ( برهان قاطع ) /هنوز هم «سیم» ، دوچیز را به هم وصل میکند ، و برای پیوند دادن ساختمان ،« سیمان» بکار میبرند . رستم ، براصل وبُن آفرینندگی ، که رخش باشد، و اصل عشق است ، سوار است . عشق ، جهان پهلوان ایران را حمل میکند . حتا ، رنگین کمان به دورنگ ، کاسته میشد، و « رخش » ، یعنی ابلق نامیده میشد .»

جمالی آورده است:

«ازجمله نامهای گیاه ماه پروین ،

1-  قَـرَنباد

2-  انتله سودا ،  انتله

3- جدوار

4- مخلص الارواح

5- ساطریوس است . ریشه واژه « مقارنه » که « قرن » باشد ، درست دریکی ازنامهای ماه پروین که « قرنباد » باشد ، باقیمانده است . دربرهان قاطع میآیدکه « قرن » ، از جمله به معنای 1-  آنچه درمیان فرج زنان میباشد ، هست، و معنای دیگرش ، شاخ گاو و شاخ بز و غیر آنست . البته ، در واقع به معنای « دو شاخ گاو و دو شاخ بز و ... » بوده است، واین دوشاخه ها باهم « سنگ» هم خوانده میشده است ( تحفه حکیم موءمن ) . دربرهان قاطع ، سنگار، به معنای همراه و رفیق است و دوکس که باهم بجائی روند ، هم سنگار یکدیگرند . همچنین اگر دو کشتی در دریا با هم براه روند  باهم ، سنگار خواهند بود . و « سنگم » ، اتصال  وامتزاج دوکس، یا دوچیز را گویند ( برهان قاطع ) . اصطلاح فوق العاده مهم « نریوسنگ = نرسنگ » ، در همین معنای « سنگ » ریشه دارد . به همین علت نیز به « عدس» ، چون دو لپه دریک غلاف دارد، « نرسنگ » میگویند . تصویر « به خوردن دوسنگ و پیدایش آتش وفروغ » در داستان هوشنگ درشاهنامه ، به همین زمینه فکری باز میگردد ، چون « اتصال وامتزاج و اقتران دو چیز و یکی شدن آنها در این اقتران » ، اصل پیدایش و آفرینش است . هلال ماه هم ، دوشاخه دارد . و اساسا یکی از معانی هلال ، پیکان دوشاخه است ( لغت نامه دهخدا ). هم چنین ماه نو یا هلال ، شاخ گوزن درهوا گفته میشود ( برهان قاطع ) . همین هلال ماه ، همان « ذی قرنین و ذوالقرنین » است، که رستم هم برسرش می نهاده است ، همچنین همین هلال دوشاخ ، بالای سر کوروش، درمشهد مرغاب فارس نیزهست. یکی از این دوشاخ هلال ماه ،  نماد « رام» ، وشاخ دیگر، نماد« بهرام» بود و این دو عاشق و معشوق ازلی و ابدی هستند ، ازاین رو، «مس» که نماد عشقست ، به هردو نسبت داده میشود ( مقدمة الادب خوارزمی ) . ازاین رو نام دوشاخ گاو و بز... « سنگ » بوده است ، چون « سنگ » ، معنای « امتزاج دو چیز بهم و عشق » را داشته است . اصطلاح « نریوسنگ = نرسی » ازهمین جا برخاسته است »

وی مینویسد:

« هما، همان « کج » همان « رپیتا = دخترجوان ، رپیتاوین = دوشیزه نی نواز» است که در روز نوروز به گیتی میآید و جشن کژین ، جشن زایمان اوست. دراین روزاست که جهان را میزاید، ولی برغم زائیدن ، با کره میماند .  این « همیشه بکرشدن ، پس ازدوباره زائی » ، بنیاد اندیشه نوبودن ، جشن بودن زندگیست »

مفرد کهلان آورده است:

«از آنجاییکه مطابق روایات زرتشتی عهد اسلامی کوه سبلان محل نازل شدن اوستا بر زرتشت به شمار میرفته است می توان تصور کرد که عنوان سلطان سبلان در اساس در درجه اول به ایزد وهومن (بهمن، ائیریامن، ایزد دارو و درمان، خضر) و در درجه دوم به زرتشت (سپیتاک بردیه پسر سپیتمه) و پدرش سپیتمه جمشید اختصاص داشته است»

 

 

نکته دیگر اینکه در برابری اسطوره ای، خضر با زال شاهنامه، هرمس  یونانی ویمایای  افریقایی معادل است.در قرآن یکی از نامهای وی ذوالقرنین است.


 
 
عباس نگاهبان خیمه ها
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
 

در مورد 313 یار حضرت و اینکه ایشان چه کسانی هستند و.... سخن زیاد شنیده اید. در نظر گاه عرفانی بزرگانی چون خاقانی و سهروردی که منبعث از حکمت باستانی ایران است.یاران خاصه منجی، همانند منجی، از دایره زمان و مکان مادی خارج شده اند و در کوه رضوی سکنا گرفته اند.کوه رضوی همان منطقه امن عالم است که معبد پدر  یا خیمه گاه او خوانده می شود و در سنت عرفانی  شاهنامه، البرز یا برج ایل نام گرفته است:

یکی کوه بُد نــــامش البرز کوه         بخورشید نزدیک و دور از گروه

 صورت دیگراین مکان بهشتی در حکمت ایرانی کنگ دژ  است، جایگاهی که منجی ایرانی و پیروانش در آنجا تا آخرالزمان پناه گرفته اند. 

حقیقت 313 یار امام زمان این است که این افراد گروه  مخصوصی هستند که در قرآن با عنوان امه معدوده نیز یاد شده اند و از اول خلقت جهان تا پایان آن  موفق شده اند با عبور از تنگناهای جهان خود را به  بهشتی آسمانی یا بلاد جبل که کوهستان شاهنامه است برسانند. این افراد در زمانهای مختلف موفق به اینکار شده اند. مثلاً گروهی در زمان حضرت موسی، گروهی در زمان حضرت ابراهیم و...

اما باید بدانید که قسمت اعظم این افراد از پیروان مهر یا میترائیان هستند و اصلاً تمامی این افراد ایرانی هستند. اگر در روایات آمده است که یاران خاص مهدی همه از عجمند و یا زبان اهل  عدن فارسی است، در این راستا میباشد.

 از سوی دیگر جایگاه یاران حضرت توسط خضر نگاهبانی می شود از این روست که  در  مونس العشاق  سهروردی آورده است.

«بدان که بالای این کوشک نه اشکوب ، طاقی است که آن را شهرستان جان خوانند و او بارویی دارد از عزت ، و خندقی دارد از عظمت و بر دروازه آن شهرستان پیری جوان موکل است و نام آن پیر جاوید خرد ( بهمن ) است و او پیوسته سیاحی کند، چنان که از مقام خود نجنبد و حافظ نیکی است. کتاب الهی داند خواندن و فصاحتی عظیم دارد ، اما گنگ است. و به سال دیرینه است ، اما سال ندیده است. و سخت کهن است ، اما هنوز سستی در او راه نیافته است. و هر که خواهد که بدان شهرستان رسد ، از این چهار طاق ، شش طناب بگسلد و کمند از عشق سازد، وزینِ ذوق به مزکب شوق نهد. و به میل گرسنگی ، سرمه بیداری در چشم کشد. و تیغ دانش در دست گیرد، و راه جهان کوچک پرسد_ و از جانب شمال در آید و ربع مسکون طلب کند ...»

 سهروردی در جایی دیگر این پیر جوان را معرفی کرده است. وی در داستان رساله عقل سرخ آورده است:

«....در آن صحرا شخصى را دیدم که مى‏آمد، فرا پیش رفتم و سلام کردم بلطفى هر چه تمامتر، جواب فرمود. چون در آن شخص نگریستم محاسن و رنگ و روى وى سرخ بود. پنداشتم که جوانست، گفتم اى جوان از کجا مى‏آئى؟ گفت اى فرزند این خطاب بخطاست ، من اوّلین فرزند آفرینشم، تو مرا جوان همى‏خوانى؟ گفتم از چه سبب محاسنت سپید نگشته است؟ گفت محاسن من  سپید است و من پیرى نورانیم.»

در یکی از نمایش های درخت کیهانی مردم شمال اروپا یا ایگدراسیل  را به نمایش گذاشته ام. با استفاده از این نمایش کهن بهتر می توان خیمه های یاران قائم را مشاهده کرد که فراتر از دسترس اهریمنان قرار دارد.

 


 
 
لکلّ قوم هاد
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
 
منظور از «لکلّ قوم هاد» چیست؟سؤال: منظور از «لکلّ قوم هاد» چیست؟
جواب:
در آیه 7 سوره «رعد» مى خوانیم: اى پیامبر(صلى الله علیه وآله) «تو فقط بیم دهنده اى و براى قوم و ملتى هادى و رهنمائى است»(انّما أنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْم هاد). جمعى از مفسران گفته اند: این دو صفت «منذر» و «هادى» به پیامبر(صلى الله علیه وآله)برمى گردد و در واقع جمله چنین بوده است: أنتَ منذِرٌ و هاد لکُلّ قوم: «تو بیم دهنده و هدایت کننده براى هر جمعیتى هستى»! ولى این تفسیر، خلاف ظاهر آیه فوق است; چرا که «واو» جمله «لکل قوم هاد» را از «انّماأنت منذرٌ» جدا کرده است، آرى اگر کلمه «هاد» قبل از «لکلّ قوم» بود، این معنى کاملاً قابل قبول بود، ولى چنین نیست.
دیگر این که: هدف این بوده است که دو قسم دعوت کننده بسوى حق را بیان کند; اوّل، دعوت کننده اى که کارش انذار است، و دیگر، دعوت کننده اى که کارش هدایت است.
حتماً سؤال خواهید کرد:
میان انذار و هدایت چه تفاوت است؟در پاسخ مى گوئیم: «انذار» براى آن است که گمراهان از بیراهه به راه آیند، و در متن صراط مستقیم جاى گیرند، ولى «هدایت» براى آن است که مردم را پس از آمدن به راه، به پیش ببرد.در حقیقت «منذر» همچون علت محدَّثه و ایجاد کننده است، و «هادى» به منزله علت مُبقِیَه و نگهدارنده و پیش برنده، و این همان چیزى است که ما از آن تعبیر به «رسول» و «امام» مى کنیم، رسول تأسیس شریعت مى کند و امام حافظ و نگهبان شریعت است (شک نیست که هدایت کننده بر شخص پیامبر در موارد دیگر اطلاق شده، اما به قرینه ذکر «منذر» در آیه فوق مى فهمیم: منظور از هدایت کننده کسى است که راه پیامبر را ادامه مى دهد، و حافظ و نگهبان شریعت اوست).
شاهد این معنى روایات متعددى است که از پیامبر(صلى الله علیه وآله)در کتب شیعه و اهل تسنن نقل شده که فرمود: «من منذرم و على هادى است»، این تفسیر را کاملاً تأئید مى کند، به عنوان نمونه به چند روایت از آنها اشاره مى کنیم:
1ـ فخر رازى در ذیل همین آیه، در تفسیر این جمله از «ابن عباس» چنین نقل مى کند: وَضَعَ رَسولُ الّلهِ یَدَهُ عَلى صَدْرِهِ فَقالَ أنا الْمُنْذِرُ، ثُمِّ أوْمَأ الى مَنْکِبِ عَلِىٍّ7 وَ قالَ أنْتَ الهادى بِکَ یَهْتَدى المُهتَدونَ مَنْ بَعْدى:«پیامبر(صلى الله علیه وآله)دستش را بر سینه خود گذاشت و فرمود: منم منذر! سپس به شانه على(علیه السلام)اشاره کرد و فرمود: توئى هادى! و به وسیله تو بعد از من هدایت یافتگان، هدایت مى شوند».این روایت را دانشمند معروف اهل تسنن، علامه «ابن کثیر» در تفسیر خود و همچنین علامه «ابن صباغ مالکى» در «فصول المهمّة» و «گنجى شافعى» در «کفایة الطّالب» و «طبرى» در تفسیر خود و «ابوحیّان اندلسى» در کتاب تفسیرش به نام «بحرالمحیط» و همچنین علامه «نیشابورى» در تفسیر خویش و گروه دیگرى نقل کرده اند.
2ـ حموینى که از علماى معروف اهل تسنن است، در کتاب «فرائد السّمطین» از «ابو هریره اسلمى» چنین نقل مى کند: انَّ الْمُرادَ بِالْهادِى عَلِىٌّ(علیه السلام)».
3ـ میر غیاث الدین نویسنده کتاب «حبیب السیر» در جلد دوم کتاب خود صفحه 12 چنین مى نویسد: «به طرق متعددى نقل شده که هنگامى که آیه «انّما أنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْم هاد» نازل شد، پیامبر(صلى الله علیه وآله)به على(علیه السلام)فرمود: من منذرم و تو هادى.
اى على! به وسیله تو هدایت یافته گان بعد از من هدایت مى شوند».«آلوسى» در «روح المعانى» و «شبلنجى» در «نور الابصار» و «شیخ سلیمان قندوزى» در «ینابیع المودة» نیز این حدیث را به همان عبارت، یا نزدیک به آن نقل کرده اند.
گرچه راوى این حدیث، در غالب طرق آن، «ابن عباس» است، ولى منحصر به او نیست، بلکه از «ابوهریره» (طبق نقل حموینى) و از خود على(علیه السلام)(طبق نقل ثعلبى) نیز روایت شده است، آنجا که فرمود: المُنْذِرُ النَبِىِّ وَ الْهادِى رَجُلٌ مِنْ بَنِى هاشِم یَعنِى نَفْسَهُ: «منذر پیامبر(صلى الله علیه وآله)است و هدایت کننده مردى از بنى هاشم است که منظور حضرت، خود او بود».گرچه در این احادیث، تصریح به مسأله ولایت و خلافت بلافصل نشده است ولى با توجه به این که هدایت به معنى وسیع کلمه منحصر به على(علیه السلام)نبود، بلکه همه علماى راستین و یاران خاصّ پیامبر(صلى الله علیه وآله)این برنامه را انجام مى دادند، معلوم مى شود، معرفى على(علیه السلام)به عنوان «هادى» به خاطر امتیاز و خصوصیتى است که او داشته است، او برترین مصداق «هادى» بوده و چنین مطلبى جدا از ولایت و خلافت پیامبر(صلى الله علیه وآله)نخواهد بود.(1)

1. تفسیر نمونه، جلد 10، صفحه 156.
منبع: http://www.lailatolgadr.ir/daeratolmoaref-goran/estelahat-goran-karim/12290-lekl-gaomen-had.html

 
 
حدیث نورانیت
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
 

« محمّد بن صدقه نقل کرد: ابا ذر غفارى از سلمان فارسى پرسید معرفت امام امیر المؤمنین علیه السّلام به نورانیّت چگونه است؟ سلمان گفت با هم برویم از خود مولا سؤال کنیم آمدیم خدمت امیر المؤمنین علیه السّلام ایشان را نیافتیم. مدتى منتظر شدیم تا آمد. سؤال فرمود براى چه آمده‏اید؟ گفتیم آمده‏ایم بپرسیم شما را چگونه با نورانیّت می توان شناخت؟ فرمود: مرحبا به شما دو دوست متعهد که در راه دین کوتاهى ندارید. به جان خودم سوگند یاد مى‏کنم که این مطلب بر هر مرد و زن مؤمنى واجب است آنگاه فرمود: ای سلمان و ابا ذر! گفتیم بفرمائید یا امیر المؤمنین. فرمود: ایمان شخص کامل نمی شود مگر مرا به کنه معرفت با نورانیت بشناسد. وقتى به این صورت‏ شناخت آنگاه دلش را خدا به ایمان آزمایش نموده و شرح صدر براى اسلام به او عنایت کرده و در این صورت است که عارف و بینا و مستبصر مى‏شود. و هر که کوتاهى از این عرفان بنماید در حال شک و ارتیاب است. سلمان و ابا ذر! شناخت من با نورانیت ، شناخت خدا است و شناخت خدا معرفت من است با نورانیّت. این است همان دین خالص که خداوند می فرماید: « وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یُقِیمُوا الصَّلاةَ وَ یُؤْتُوا الزَّکاةَ وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ. » می فرماید: دستور داده نشده به آنها مگر اینکه ایمان به نبوت حضرت محمّد آورند که همان دین حنیف محمدى ساده است این قسمت آیه «وَ یُقِیمُوا الصَّلاةَ» هر کس اقامه ولایت مرا کرده باشد نماز را به پاى داشته است به پا داشتن ولایت من دشوار و سنگین است که تاب آن را ندارد مگر فرشته ی مقرّب یا پیامبر مرسل یا بنده ی مؤمنى که خدا دلش را به ایمان آزمایش کرده باشد.
فرشته اگر مقرّب نباشد تاب تحمل آن را ندارد و پیامبر نیز اگر مرسل نباشد تحمل ندارد و مؤمن هم اگر مورد آزمایش و اعتماد نباشد تاب آن را ندارد. گفتم یا امیر المؤمنین مؤمن کیست و حدّ و نهایت ایمان چیست تا بتوان او را شناخت؟
فرمود: یا ابا عبد اللَّه (سلمان ) . عرض کردم لبیک اى برادر پیامبر. فرمود: مؤمن امتحان شده کسى است که هر چه از جانب ما به او برسد دلش براى پذیرش وسعت دارد و شک و تردید در آن ندارد.
بدان ابا ذر که من بنده ی خدا و خلیفه بر بندگانم ما را خدا قرار ندهید ولى در فضل ما هر چه می خواهید بگوئید باز هم به کنه فضل ما نخواهید رسید و نهایت ندارد. زیرا خداوند تبارک و تعالى به ما بیشتر و بزرگتر از آنچه ما میگوییم و شما می گویید یا خطور به قلب یکى از شما نماید عنایت فرموده . وقتى ما را این طور شناختید آن وقت مؤمن هستید.
سلمان گفت: عرض کردم اى برادر پیامبر هر کسى نماز به پا دارد ولایت‏ تو را به پا داشته؟ فرمود آرى دلیل این مطلب آیه ی قرآن است « وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِینَ.» کمک بگیر از صبر و نماز و آن سنگین و دشوار است مگر براى خشوع‏ کنندگان . صبر پیامبر است و نماز اقامه ی ولایت من است .به همین جهت خداوند مى‏فرماید «إِنَّها لَکَبِیرَةٌ» و نفرموده «انهما لکبیرة» آن دو سنگین است چون حمل ولایت سنگین است مگر براى خاشعین که آنها شیعیان بینا و روشنند. زیرا صاحب عقاید از قبیل مرجئه و قدریه و خوارج و دیگران از قبیل ناصبى‏ها اقرار به نبوت حضرت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم دارند و در این مورد اختلافى ندارند ولى هم ایشان در باره ی ولایت من اختلاف دارند و منکر آن هستند مگر تعداد کمى. آنهایند که خداوند در قرآن ایشان را توصیف نموده «إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِینَ».
در جاى دیگر قرآن راجع به نبوت حضرت محمّد و ولایت من می فرماید: « وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ » ؛ قصر محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم است و « بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ» (چاه واگذار شده) ولایت من است که آن را رها کرده‏اند و منکر شده‏اند. هر که اقرار به ولایت من نداشته باشد اقرار به نبوت پیامبر براى او سودى نخواهد داشت این دو با هم قرین و همراهند زیرا پیامبر اکرم نبىّ مرسل و امام مردم است و على پس از او امام مردم و وصىّ محمّد است چنانچه پیامبر اکرم فرمود: «انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى»
اول ما محمّد و وسط ما محمّد و آخر ما محمّد است. هر کس معرفت مرا کامل داشته باشد او بر دین قیّم و استوار است چنانچه در این آیه می فرماید «وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ» این مطلب را به توفیق خدا و کمک او توضیح مى‏دهم.
اینک می گویم ای سلمان و ابا ذر! من و محمّد یک نور از نور خداوند بودیم خداوند دستور داد به آن نور که دو قسمت شود به نیمى از آن فرمود محمّد باش! و به نیم دیگر فرمود على باش! به همین جهت پیامبر اکرم فرموده است‏: «علىّ منّى‏ و انا من على و لا یودّى عنّى الّا على ـــ على از من و من از على هستم و این کار را نمیتواند انجام دهد مگر على ». ابوبکر را با سوره برائت به مکه فرستاد ، جبرئیل نازل شده گفت: اى محمّد خداوند می فرماید باید این کار را تو انجام دهى یا مردى از خودت. آنگاه مرا فرستاد تا سوره را از ابوبکر بگیرم ، از او گرفتم امّا او ناراحت شده از پیامبر اکرم پرسید آیا در این مورد آیه ی قرآن درباره من نازل شده؟ فرمود نه ولى نباید این کار را انجام دهد مگر من یا على. ای سلمان و ابا ذر! اینک فکر کنید کسى که صلاحیت نداشته باشد چند آیه را از جانب پیامبر به مردم برساند چگونه صلاحیت براى امامت دارد؟، من و پیامبر یک نور بودیم او محمّد مصطفى گردید و من وصىّ او علىّ مرتضى شدم. محمّد ناطق شد و من ساکت. باید در هر زمان ناطق و صامتى باشد. ای سلمان! محمّد منذِر است و من هادى. این است معنى آیه « إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ » پیامبر اکرم منذر است و من هادى. « اللَّهُ یَعْلَمُ ما تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثى‏ وَ ما تَغِیضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْکَبِیرُ الْمُتَعالِ سَواءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ
در این موقع على علیه السّلام دست خود را بر دست دیگر زده گفت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم صاحب جمع است و من صاحب نشر. محمّد صاحب بهشت است و من صاحب جهنم. به جنهم می گویم این را بگیر و این یک را واگذار! محمّد صاحب مکان و من صاحب ریزش و من صاحب لوح محفوظم که خدا به من الهام نموده آنچه در لوح است.
ای سلمان و یا ابا ذر! محمّد یس و القرآن الحکیم است محمّد ن و القلم است و محمّد طه ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏ می باشد ؛ محمّد صاحب دلالات و من صاحب معجزات و آیات. محمّد خاتم النبیین و من خاتم الوصیین و صراط مستقیم هستم و «النَّبَإِ الْعَظِیمِ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ» می باشم ؛ هیچ کس اختلاف ندارد مگر در باره ولایت من. محمّد صاحب دعوت و من صاحب شمشیر ، محمّد پیامبر مرسل و من صاحب امر پیامبرم ؛ خداوند می فرماید: یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ . او روح اللَّه است که عطا نمى‏کند و القا نمى‏نماید آن روح را مگر بر ملک مقرب یا پیامبر مرسل یا وصىّ برگزیده. به هر کس این روح را عنایت کند او را از مردم جدا نموده و به او قدرت تفویض کرده و مرده زنده می کند ، اطلاع از گذشته و آینده دارد و از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق در یک چشم بهم زدن می رود و از دلها و قلبها خبر دارد و آنچه در آسمانها و زمین است می داند. ای سلمان و یا اباذر! محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم همان ذکرى است که در قرآن فرموده: قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رَسُولًا یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللَّهِ . به من علم مرگ و میرها و بلاها و فصل الخطاب (در هر جا چه باید گفت و هر مسأله چه جوابى دارد) داده‏اند و به من علم قرآن و آنچه تا قیامت اتفاق خواهد افتاد واگذارده‏اند. محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم حجة را تعیین نمود تا براى مردم حجت باشد و من حجة اللَّه شدم .خداوند به من مقامى عنایت کرده که براى هیچ یک از گذشتگان و آیندگان چه پیامبر مرسل و چه فرشته ی مقرب قرار نداده.
ای سلمان و یا ابا ذر! منم آن کس که نوح را در کشتى به دستور خدا بردم ؛ من یونس را به اجازه ی خدا از شکم نهنگ خارج کردم ؛ من به اجازه ی خدا موسى را از دریا گذراندم ؛ من ابراهیم را از آتش نجات دادم به اجازه خدا ؛ من نهرها و چشمه‏هایش را جارى و درختهایش را کاشتم با اجازه ی خدایم.
من عذاب یوم الظله هستم  ؛ منم آنکه فریاد می زنم از مکان نزدیکى که تمام جنّ و انس آن را می شنوند و گروهى می فهمند. من با هر گروهى چه ستمگران و چه منافقین به زبان خودشان صحبت می کنم . منم خضر آن دانشمندی که همراه موسى بود. منم معلّم سلیمان بن داود ؛ و منم ذو القرنین و منم قدرت اللَّه‏. ای سلمان و یا ابا ذر! منم محمّد و محمّد من است ؛ من از محمّدم و محمّد از من است .خداوند در این آیه مى‏فرماید: « مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ
ای سلمان و یا ابا ذر! مرده ی ما نمرده است و غائب ما دور نشده و کشته‏هاى ما هرگز کشته نشده‏اند. ای سلمان و یا ابا ذر! من امیر هر مرد و زن مؤمنم چه گذشتگان و چه آیندگان. مرا با روح عظمت تائید کرده‏اند. من یکى از بندگان خدایم مبادا ما را خدا بنامید ! در باره ی فضل ما هر چه مایلید بگویید به کنه فضل ما نخواهید رسید و حتّى مقدارى از یک دهم آن را نمی توانید بیان کنید. چون ما آیات و دلائل خداییم و حجّت و خلیفه و امین و امام و وجه اللَّه و عین اللَّه و لسان اللَّه هستیم. به وسیله ما بندگان خدا عذاب می شوند و به وسیله ما پاداش داده می شوند. ما را از میان بندگان خود پاک نموده و انتخاب کرده و برگزیده اگر کسى بگوید به چه جهت و چگونه هستند و در کجایند که چنین شده‏اند؟ کافر و مشرک مى‏شود زیرا از آنچه بیان کردم و تفسیر نمودم و شرح دادم و روشن کردم و استدلال نمودم نیابد او مؤمنى است که آزمایش شده قلبش براى ایمان و سینه‏اش وسعت یافته براى اسلام . او عارف روشن بین است که به هدف رسیده و کامل شده و هر کس شک نماید و دشمنى ورزد و منکر شود و متحیر باشد و تردید نماید او مقصّر و ناصبى است.
ای سلمان و یا ابا ذر من زنده مى‏کنم و مى‏میرانم به اجازه ی خدا . من به شما خبر می دهم که چه می خورید و چه ذخیره در خانه‏هاى خود کرده‏اید به اذن خدا. من از دلهاى شما مطلعم و ائمه از اولادم نیز همین کارها را می کنند و این اطلاعات را دارند هر وقت بخواهند و اراده کنند. چون ما همه یکى هستیم اوّل ما محمّد ، آخر ما محمّد و وسط ما محمّد است و همه ی ما محمّدیم ؛ بین ما جدایى نیندازید! ما وقتى بخواهیم ، خدا می خواهد و وقتى نخواهیم خدا نمی خواهد. واى بس واى بر کسى که منکر فضل و امتیازات و الطافى که خدا به ما عنایت کرده باشد ؛ زیرا هر کسى منکر یکى از چیزهایى باشد که خدا به ما عنایت کرده منکر قدرت خدا و مشیّت اوست در باره ی ما. ای سلمان و ابا ذر! خدا به ما چیزهایى داده که بزرگتر و عظیم‏تر و عالى‏تر از همه ی اینهاست. پرسیدیم چه چیز به شما داده که بهتر از همه ی اینها است ؟ فرمودند: ما را مطلع از اسم اعظم نموده که اگر بخواهیم آسمانها و زمین و بهشت و جهنم را از جاى بر کَنیم ، به آسمان ببریم و به زمین بزنیم ، به مغرب و مشرق می رویم و منتهى به عرش می شویم ، در آنجا مى‏نشینیم در مقابل خدا ؛ و همه چیز مطیع ما هستند ، حتّى آسمانها و زمین و شمس و قمر و ستارگان و کوهها و درخت‏ها و جنبندگان و دریاها و بهشت و جهنم. این مقام را خداوند به واسطه ی اسم اعظم که عنایت نموده بخشیده ؛ با تمام این امتیازات ، ما غذا می خوریم و در بازارها راه می رویم و این کارها را به امر خدا انجام می دهیم. ما بندگان گرامى خدا هستیم که اظهار نظر در مقابل او نداریم و به دستورش عمل می کنیم. ما را معصوم و پاک قرار داده و برترى بخشیده بر بسیارى از بندگان مؤمنش. ما میگوییم : الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ ــــ خدا را ستایش که ما را به این مقام هدایت نموده که اگر او راهنماى ما نبود راه به این مقام نمى‏یافتیم. و ثابت است عذاب بر کافران که منظور منکران الطاف خدا به ما هستند.
ای سلمان و یا ابا ذر این است معرفت من بنورانیّت وقتى مرا با این مقام کسى شناخت روشن بین و به هدف رسیده کامل است که در دریاى علم فرو رفته‏ و به مقام فضل رسیده و مطّلع بر سرّى از اسرار و گنجینه ی علوم خدا شده


 
 
جستاری در معنای "پیر " در دیوان حافظ
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
 
 
پیر کلمه پیر از اصل اوستائی Paro و Parya و به معنی پیشین است. در لغت فارسی، این کلمه به معنای سالخورده، کلان سال، مسن و معمّر و شیخ، در مقابل کلمه جوان و برناست. پیر را به معنای سپیدموی نیز دانسته اند.

اما پیر در اصطلاح صوفیان، به معنی پیشوا و رهبری است که سالک بی مدد آن به حق واصل نمی شود و الفاظ قطب و شیخ و مراد و ولی و غوث نزد صوفیه به همین معنی استعمال شده است.   

 پیر، سالک راه یافته و به مقصد رسیده ایست که مراحل سیر و سلوک عرفانی و تزکیه و تهذیب را گذرانده و آئینه دلش از همه زنگارهای ناخالصی زدوده شده و به مقامی رسیده است که باید سالکان در راه و نوسفر را در طریق معرفت حق رهبری و ارشاد کند و چون بی خبر از «راه و رسم منزلها»ی پرخطر سیر و سلوک نیست، باید که مرید، مطیع  دستورات او باشد و هر آنچه را که او می گوید آویزه گوش قرار دهد و آن را به جان بنیوشد و بدان عمل کند. زیرا که بدون چنین هدایتی، سالک و مرید ره به مأمنی نخواهد برد و همانگونه که حافظ می گوید بدون دلیل راه، نمی توان در کوی عشق گام نهاد:

              به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم                    

که من تجویش نمودم صد اهتمام و نشد

آنچه در این مقاله کوتاه انجام گرفته، جستجوی «پیر» در غزلیات خواجه شیراز است و این کار بر اساس مطالعه و تدقیق در غزلیات و ابیات دیوان حافظ صورت گرفته است.

در این جستجو، پس از مطالعه تمامی غزلیات دیوان، ابیاتی که کلمه پیر در آنها به کار رفته- چه در معنای اصطلاح عرفانی آن و چه به صورت یک لغت، با معنای معین- استخراج شده و بر اساس محتوای ابیات شرحی مختصر نیز به مناسبت در ابتدای هر بیت گنجانیده شده است.

یادآوری بک نکته در اینجا ضروری می نماید و آن اینست که تذکره نویسان و محققان احوال و افکار و روزگار حافظ نوشته اند که او- با آنکه در طریق تصوف گام می زده- هیچگاه مطابق آداب جاری تصوف پیر و مرشد و مرادی برای خود برنگزیده است حتی او از پیران تصوف، به طور کلی به طعنه و انتقاد یاد کرده و غزلهای خواجه بخصوص آکنده از ابیاتی است که او در آنها بر صوفیان متظاهر و ریاکار تاخته و با آنان مبارزه و اظهار مخالفت کرده است:

صوفی نهاد دام و سرحقه باز کرد                      

بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

 

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند                       

تا همه صومعه داران پی کاری گیرند

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند              

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

 

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود         

 تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

 

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد                

 ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

 تذکره نویسان و محققان احوال و افکار و روزگار حافظ نوشته اند که او- با آنکه در طریق تصوف گام می زده- هیچگاه مطابق آداب جاری تصوف پیر و مرشد و مرادی برای خود برنگزیده است حتی او از پیران تصوف، به طور کلی به طعنه و انتقاد یاد کرده و غزلهای خواجه بخصوص آکنده از ابیاتی است که او در آنها بر صوفیان متظاهر و ریاکار تاخته و با آنان مبارزه و اظهار مخالفت کرده است

اینکه چرا حافظ برخلاف رسم رایج پیری برای خود برنگزیده، خود موضوع مستقل و بحث مفصلی است که جای آن در این مختصر نیست. فقط باید اشاره کرد که اوضاع آشفته قرن هفتم و هشتم از نظر مسائل اجتماعی و سیاسی، عرفان و تصوف را دچار انحرافی کرد که در نتیجه آن «تصوف عاشقانه در این زمان جای خود را به تصوف گونه ای داد که تنها در خانقاهش می توان جست و در پناه دین حق حیات دارد.»

حافظ، صوفی ای را که «صدرنشین مسند ارشاد ولی از قید هر حقیقتی آزاد است، دامگذار و مکار و خرقه او را خرقه سالوس و خرقه ربانی می خواند و زاهد و مفتی و فقیر و واعظ را خودبین و حرام خوار و مردم فریب و دروغزن می نامد.»

در مقابل پیران رسمی و «فرمایشی»- که حافظ از آنان به عنوان صومعه داران ، مشایخ شهر و صوفی وشان یاد می کند- پیری برای خود انتخاب کرده و حلقه متابعت او را بر گوش جان افکنده که «پیر مغان» نام دارد.

آیا «پیر مغان» حافظ وجود خارجی نیز داشته است؟

 پاسخ سوال منفی است.

در اینجا بحث از پیری است که حافظ در غزلیات خود از او یاد کرده و در ابیات خود از وی نام برده و در مواردی هم که به صراحت از این پیر- پیر مغان- نام نبرده، حضور معنوی او بر شعر خواجه سایه افکنده است.

این پیر مغان که نه در صومعه های رسمی، بلکه در دیر مغان در میکده، در کوی میفروشان و در کوی عشق اقامت دارد و نور خدا را در همه جا، حتی در خرابات مغان نیز می بیند، پیر کامل و خالص و پاکباخته و وارسته ای است که وصف او را باید از زبان حافظ بشنویم.

این پیر مغان که نه در صومعه های رسمی، بلکه در دیر مغان در میکده، در کوی میفروشان و در کوی عشق اقامت دارد و نور خدا را در همه جا، حتی در خرابات مغان نیز می بیند، پیر کامل و خالص و پاکباخته و وارسته ای است که وصف او را باید از زبان حافظ بشنویم.

گرچه در بیشترین موارد، حافظ از این پیر با همان عنوان پیر مغان یاد کرده، اما البته عناوین دیگری نیز به او داده است. این عناوین عبارتند از: پیر دانا، پیر ما، پیر خرابات، پیر میفروشان، پیر میخانه، پیر گلرنگ، پیر خرد، پیر صومعه، پیر میکده، پیر صحبت، پیر ژنده پوش، پیر فرزانه، پیر من، پیر مناجات، پیر پیمانه کش، پیر صاحب فن و پیر دردی کش.

با توجه به اینکه هیچیک از این عناوین به وسعت پیر مغان در غزل خواجه شیراز به کار نرفته- و هم البته به جهت اینکه پیر مغان در اولین غزل دیوان خواجه آمده است:

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید       که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها

پیر مغان

مینیاتور حافظ

1-پیر مغان کیست؟ پیر مغان، مرشد و رهبری است که خود سالک راه عشق بوده و اینک به مقصود رسیده است و بنابراین از تمامی پیچ و خمها و فراز و نشیبهای طریقت آگاه است و «راه و رسم منزلها» را نیک می داند. به همین جهت مرید باید دستورات او را بی هیچ شک و تردیدی اجرا کند. حتی اگر بگوید: سجاده را- که دارای جنبه تقدس و پاکی است- با شراب رنگین کن!

در حالیکه شراب از مسکرات است و از محرمات شرعی:

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید        که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها

2- پیر مغان کسی است که مرید و سالک سر ارادت بر آستان او نهاده است و خوشبختی و سعادت را و گشایش و رهایش را در این آستان می بنید و به همین سبب هیچگاه از این درگاه روی برنمی تابد.

از آستان پیر مغان سر چرا کشیم               دولت درین سرا و گشایش در آن در است

3- سالکی که ارادتی خالص و اطاعتی مطلق نسبت به مراد خود- پیر مغان- دارد و گوشه میخانه را خانقاه خود قرار داده است، به هنگام سحرگاهان، چه وردی بر زبان دارد؟ چه راز و نیاز می کند؟ و چه درخواستی در دعای مداوم خود می گنجاند؟ جز دعا به جان پیر مغان؟ آری سلامت پیر مغان نهایت آرزوی اوست.

منم که گوشه میخانه خانقاه منست                دعای پیر مغان ورد صبحگاه منست

4- همه عاشقان و عارفان یک مقصد و مقصود دارند و محبوب و مطلوب نهایی شان اوست. و پیر راستین کسی است که سالک را به سوی او، به سوی حضرت حق- به منزلگاه نهایی عاشقان- هدایت کند. زیرا که در نهاد هر سالکی سر حق نهفته است. بنابراین چه تفاوت دارد که نام این پیر، پیر مغان باشد یا جز آن؟

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت؟            در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست

5- به راستی این پیر مغان کیست؟ چگونه پیر و مرشدی است؟ چه عنصری در وجود او نهفته است و به رازی است که او را این چنین محبوب و مراد و مطاع سالک قرار می دهد؟ پیر مغان اوست که «به تایید نظر، هر گونه معما را حل می کند.»

آنهم نه چون فیلسوفان، متفکر و عبوس بلکه خرم و خندان و در حالیکه قدح باده در دست دارد و به صدگونه در آن به تماشا مشغول است:

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش                کو به تایید نظر حل معما می کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست               وندر آن آینه صدگونه تماشا می کرد

اما این قدح خود چیست؟ این قدح جام جهان بین دل است. آینه صافی و درخشانی که در نهاد همه سالکان جویای حق وجود دارد اما او بی پیر به وجود آن پی نمی برد. جام جهان بینی که پروردگار حکیم از ابتدای آفرینش خاص او قرار داده است:

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم                گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

6- به یقین، صوفیان ظاهری که به دنبال نام و آوازه و در فکر جمع آوری سپاهی لشکری از مریدان هستند- یعنی شیخان و پیران صومعه دار که دکان زرق و ربا گشوده اند- از سالکی که از آنان روی برتابد آزرده و رنجور می شوند. حافظ خود از جمله سالکانی است که به شدت با صومعه داران و صوفیان و زاهدان ریایی مخالف است و از آنان روی برتافته و به سوی پیر مغان روی آورده و دیر مغان را اقامتگاه خود ساخته است. او علت این امر- یعنی روی آوردن به پیر مغان را- خلف وعده شیخ و زاهد نسبت به گفته هایشان قلمداد می کند:

مرید پیر مغانم، ز من مرنج ای شیخ                 چرا که وعده تو کردی و او به جای آورد

به یقین، صوفیان ظاهری که به دنبال نام و آوازه و در فکر جمع آوری سپاهی لشکری از مریدان هستند- یعنی شیخان و پیران صومعه دار که دکان زرق و ربا گشوده اند- از سالکی که از آنان روی برتابد آزرده و رنجور می شوند. حافظ خود از جمله سالکانی است که به شدت با صومعه داران و صوفیان و زاهدان ریایی مخالف است و از آنان روی برتافته

7- اما پیر مغان برخلاف رفتار ناشایسته سالکان، نه تنها مقابله به مثل نمی کند، نه تنها آزرده و رنجور نمی شود- زیرا که در طریقت او رنجیدن کافریست. بلکه از روی کرم و بزرگواری به اعمال و رفتار سالکان ناسالک به چشم نیکی می نگرد و این نیز البته خود شگفت انگیز است:

نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان                   هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

8- مرید راستین، تا زمانی که از میخانه و شراب عشق نام و نشانی باشد سر بر خاک آستان پیر مغان می ساید و هیچگاه از این تسلیم خالصانه روی بر نمی تابد، چرا که بندگی پیر مغان، حلقه ای است که از ازل بر گوش سالک آویخته شده و او تا ابد این حلقه تسلیم و بندگی را بر گوش جان خواهد داشت:

حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است           برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود

9- چرا سالک خود را بنده پیر مغان می داند؟ آیا بندگی جز برای خدا سزاوار است؟ بدون شک سزاوار نیست، اما این بندگی پیر مغان از نوع دیگری است. زیرا عامل این بندگی «رهایی» است. رهایی از جهل و یافتن نور علم و ره یافتن به حقیقت پیر مغان، چون سالک را از جهل می رهاند او را بنده خود می گرداند و چون چنین است. هر چه این پیر کند عین عنایت باشد:

بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند                  پیر مکا هر چه کند عین عنایت باشد.

14- به راستی چگونه می توان به جهان معنی راه یافت؟ چه باید کرد تا دروازه های شهر معنی بروی ما گشوده شود؟ و این امر برای سالک و مرید چگونه حاصل می شود؟ در صورتی که سالک از همه چیز و همه جا قطع رابطه کند و ساکن کوی عشق و مقیم درگاه پیر مغان شود به چنین موهبتی دست خواهد یافت:

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد             کز ساکنان درگه پیر مغان شدم  

پیر میفروش:

پیرمناجات

 

1-پیر میفروش چه پیامی دارد و چه راهی را بر سالک عرضه می کند؟

برای زدودن زنگار غم از دل و به فراموشی سپردن هر آنچه جز اوست چه باید کرد؟ پیام پیر میفروش آنست که باید شراب نوشید! آری فقط «شراب عشق» است که سالک را به چنان مستی و سرمستی می کشاند که از هر گونه اندوه و ملالی به آسانی رها می شود:

دی پیر میفروش- که یادش بخیر باد           گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد

2- لطف و مهربانی پیر میفروش دائمی است. از همین لطف خاص و به یمن عاطفه و مهربانی است که هیچگاه ساغر سالک از شراب روشن عشق تهی نمی گردد:

هرگز به یمن عاطفت پیر میفروش               ساغر نشد تهی ز می صاف روشنم

پیر میکده:

1-پیر میکده- نیز که، همچون پیر مغان، واقف بر بسیاری از اسرار است- ماجرای می خواری سالکان و صوفیان هم البته بر او پوشیده نیست و اساساً نکته حدیثی اینست که پنهان بماند و او خود صد بار این ماجرا را شنیده است که صوفیان در زیر خرقه جام شراب حمل می کنند و باده می نوشند:

ما ز بر خرقه باده نه امروز می خوریم               صد بار پیر میکده این ماجرا شنید

2- در جو آلوده به ریا و تزویر و دروغ و نیرنگ- روزگار حافظ- برای سالکی که می خواهد به همه چیز عشق بورزد و چشم بر عیبها و پلیدی ها فرو بندد و از ملامت و عیبجوئی آنان که خود عیبنا کند آزرده نشود، برخلاف ریاکاران و پیمان شکنان پیوسته وفا کند، راه نجات چیست؟

پیر میفروش در پاسخ به این پرسش دو چیز را به عنواه راه نجات پیشنهاد می کند:

می نوشیدن و عیب پوشیدن:

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات          بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

پیر میخانه:

1-سوختگان راه عشق عالمی دارند و حالی که همه آن حال را درنمی یابند.

بخصوص آنان که آتش عشق بر جانشان نیفتاده، نه تنها سوخته راه عشق و معشوق نیستند بلکه خامند و بیخبر، این حال را هرگز درنمی یابند. چنین است که پیر میخانه می گوید سخن گفتن از حال دل سوختگان برای اینگونه افراد کار عبثی است که باید از آن پرهیز کرد:

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش        که مگو حال دل سوخته با خامی چند

2- پیر میخانه چه معجزی دارد و چه کرده است که چنین مورد علاقه سالک قرار گرفته و سالک را مرید و شیدا و حلقه بگوش خود کرده است؟ معجز پیر میخانه جام جهان بین است. جامی که چون آینه ای شفاف عکس رخ یار در آن منعکس است و پیر میخانه این جام جهان بین را سحرگاهی به سالک خود هدیه کرده است و او به وسیله این جام از حسن معشوق خود آگاه شده است:

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد           وندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

پیرصحبت

مینیاتور حافظ

 پیر- صحبت- که همنشین و همدم سالک است و با پند و موعظه مرید را ارشاد و نسبت به مشکلات و مسائل آگاه است، به عنوان نخستین موعظه به مخاطب خود، پرهیز از همنشین بد و ناجنس را یادآوری می کند:

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است           که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

 پیر فرزانه

برخلاف پیر مغان و پیر میفروش، چون تابع خرد و فرزانگی است سالک را از رفتن به سوی میخانه منع و او را به جهت آلودگی به مستی و وابستگی میخانه سرزنش می کند و بر او خرده می گیرد، اما حافظ نسبت به چنین عیبی توجه ندارد و هشدار می دهد که پیمان ترک پیمانه را بارها شکسته است و اساساً در این مورد دلی پیمان شکن دارد و پند پیر فرزانه در او کارگر نمی افتد:

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه              که من در ترک میخانه دلی پیمان شکن دارم

 

پیر مناجات

 در خلوت و سکوت شبانگاهی به راز و نیاز و مناجات با معشوق و محبوب مشغول است. چگونه می توان خلوتیان عالم معنی را نیز با او همراه و آنان را سرمست از باده سحرگاهی- جام صبوحی- کرد؟ حافظ می گوید باید که چنگ صبوحی را به در پیر مناجات ببریم و سکوت او بشکنیم و به بانگ چنگ و نای و نی همه خلوتیان را به رقص و سماع آوریم و آنان را مست از باده عشق گردانیم:

تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند                 چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم

پیر صاحب فن

 به یقین اوست که از فنون و پیچ و خم راه آگاه است. اما آیا این پیر کسی جز خود حافظ است؟ چرا که قول حافظ و فتوای این پیر یکی است.

اگر هم حافظ مرید پیر صاحب فن است، بهرحال هر دو یک نظر دارند. هم حافظ و هم پیر ما را به، همصحبتی خوبان فرا می خوانند و جدیت گفتن از جام باده:

حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو                       بقول حافظ و فتوای پیر صاحب فن

پیران

1-گرچه تجربه فراوان اندوختن و آبدیده شدن فقط مستلزم طول عمر نیست و چه بسا افرادی که با طول عمری کمتر تجربه ای بیش از دیگران (که عمر طولانی تری دارند) اندوخته باشند، اما به هر حال یکی از لوازم تجربه اندوزی همانا گذشت روزگار است و گذر عمر انسان.

به همین جهت است که پیران اغلب سخن از تجربه می گویند و آن جوانی عمر طولانی می یابد که به پند پیران گوش فرا دهد:

پیران سخن ز تجربه گویند زینهار                      هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن

2- گوش سپردن به پند پیران سفارشی است و پیامی که حافظ پیوسته آن را تذکر می دهد و فرا یاد می آورد:

جوانا سر متاب از پند پیران         که رای پیر از بخت جوان به

3- آیا پیران فقط تجربه بیشتری دارند یا نشان دیگری نیز مشخصه آنهاست؟ علاوه بر تجربه و دانش یک نشانه بارز پیران خمیدگی قامت است. شاید خمیدگی قامت پیران بدان جهت است که بر روی خاک به دنبال روزگار جوانی خود می گردند. و اما آیا هر خمیده قامتی پیر است و چون پیران نصیحت می گوید؟ شاید نه! اما «چنگ خمیده قامت» نیز همانند پیران ما را نصیحت می کند و نصیحتش آنست که ما را به شادی و عشرت فرا می خواند و از راه دادن غمهای روزگار بر دل حذر می دارد و این چنگ- به سبب خمیدگی، در شعر خواجه شیراز چه خوش بر جای پیر می نشیند:

چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت            بشنو که پند پیران- هیچت زبان ندارد

4- همین چنگ خمیده قامت است که در جای دیگر به عنوان پیر منحنی باز لب بر نصیحت مخاطب خود می گشاید. البته پیام او همانست که در جای دیگر نیز داشته است.

پیر منحنی سر بگوش سالک می آورد و به او می گوید که دو روز گذران عمر را به خوشی گذراند و از ساقی طلب می کرد. زیرا با نوشیدن می و شراب عشقست که حتی از صوت چنگ و رباب و مغنی نیز آوای تسبیح «او» بگوش می رسد:

می ده  که سر بگوش من آورد سرو و گفت

خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی

ساقی به بی نیازی رندان که می بیار

تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی

پیر دانا، پیر جاهل:

مینیاتور پرنده

1- پیران- اغلب- با تکیه بر تجربیات خود- به نصیحت و ارشاد جوانان می پردازند. اما در این میان پند دانا خاصیت دیگری دارد و جوانان با گوش سپردن به پند پیر داناست که به خوشبختی و بهروزی راه می یابند و اساساً جوانان پند پیر دانا را از جان بیشتر دوست می دارند:

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند

جوان سعادتمند پند پیر دانا را

2- اما آیا همه پیران، به صرف پیری و سالخوردگی و برخورداری از تجربه دانا هستند؟ یا پیران نیز ممکن است جاهل باشند؟ بله، پیرانی که حقیقت را در منیت می بینند  جاهلند، همانند پیران جاهلی که به جهت کبر و غرور و حسد اتهامی به حافظ می زنند که حافظ خود بصراحت به آنها معترف است. حافظ خود بصراحت می گوید که شاهد و رند و نظرباز و خراباتی است و ابایی از بیان حقیقت ندارد اما پیران جاهل پیوسته پشت سر او سخن می گویند و بر او خرده می گیرند، اما با این کار فقط به شهرت حافظ دامن می زنند:

ما را به رندی افسانه کردند

شیخان گمراه پیران جاهل

باری کلمه پیر در دیوان خواجه شیراز در معنای لغوی آن، یعنی به عنوان صفتی در مقابل صفت جوان کار رفته است یا به عنوان صفت جانشین اسم که در هر صورت به معنای لغوی کلمه مراد است و نه معنای اصطلاحی آن. با ذکر ابیاتی که کلمه پیر در آنها کاربرد وصفی دارد به این مقال پایان می دهیم:

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

 

آن جوانبخت که می زد رقم خیر و قبول

بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد

 

چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول

بخت جوانت از فلک پیر زنده پوش

 

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که باد روی تو کردم جوان شدم

من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست

بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم

 

قدح پر کن که من در دولت عشق

جوانبخت جهانم گرچه پیرم

 

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو

رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

 


 

منبع : مجله ادبستان - حسینعلی یوسفی (همراه با تلخیص


 
 
سلام بر شیخ الائمه
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
 

یکی از اصطحات دنیای عرفان واژه پیر یا شیخ است . در ویکی پدیا پیرامون واژه پیر آمده است:

«  واژهٔ پیر (هم‌معنی مرشد و شیخ عربی و بابا در لهجه‌های غرب ایران و ترکی) در نوشته‌های عرفانی ادب پارسی بسیار به کار رفته‌است و در معنای اصطلاحی راهنمای معنوی و مرشدی‌است که خود پیشتر طریق عرفان را پیموده (سلوک) و توانایی‌هایی روحانی کسب کرده‌است (ولایت) و شایستهٔ هدایت و پیش‌بردن مرید در طریق تصوف است. مشخص نیست دقیقاً از چه هنگام از دورهٔ اسلامی این لفظ در ایران رایج شد لیک به‌احتمال از سده‌های چهارم و پنجم میان صوفیان خراسان پیش از لفظ شیخ به کار می‌رفته‌است. برای نمونه ابوحامد محمد غزالی در رسالهٔ ای فرزند خود لفظ «پیر» و «پیر طریقت» را به کار می‌برد. در دیگر متون عرفانی سدهٔ ۵ق/۱۱م نیز ازجمله ترجمهٔ رسالهٔ قشیریه، طبقات‌الصوفیهٔ خواجه عبدالله انصاری و پند پیران به‌کرات به کار رفته‌است؛ اما بیشتر در معنای بزرگان و پیشروان طریقت و گاه فقط صوفیان، و نه در معنای اصطلاحی (راهنمایان و مرشدان). در آثار عرفانی سدهٔ ۶ق مانند انس‌التائبین احمد جام، اسرارالتوحید محمد بن منور و تمهیدات عین‌القضات همدانی، واژهٔ پیر در معنای اصطلاحی خود یعنی راهنما و مرشدی که مرید را هدایت می‌کند به کار رفته‌است. واژهٔ شیخ (جمع: مشایخ) نیز در متون فارسی اواخر سدهٔ ۶ق به بعد در همین معنا به کار می‌رفته‌است.

در باور اهل تصوف، بدون پشتیبانی پیر، کوشش مرید بی‌ثمر خواهد بود و از طرفی دستگیری پیر از مرید را هم تکلیفی الهی برای پیر برمی‌شمارند. پیر در نزد مرید نایب محمد است و اصطلاح «به پیر، به پیغمبر» — که در فارسی امروزی نیز به کار می‌رود — بیانگر اهمیت پیر نزد ایشان است.


اصطلاح «پیر» از سدهٔ ۵ق/۱۱م به بعد در متون عرفانی فارسی بار معنایی جدیدی به خود گرفت و به معنای راهنمای درونی و باطنی‌ای که پس از طی مراتب سلوک و کسب آمادگی لازم بر سالک ظاهر می‌شود و او را هدایت می‌کند و پرسش‌های درونی او پیرامون حقایق هستی را پاسخ می‌گوید درآمد و «پیر» در این اصطلاح در آثار مختلف در این دوره ازجمله رسالهٔ حی بن یقظان ابن سینا، سیرالعباد و حدیقةالحقیقه اثر سنایی و نیز قصیده‌ای از دیوان او، و در مصیبت‌نامهٔ عطار نیشابوری، فوائح الجمال و فواتح الجلال نجم‌الدین کبری و مصباح‌الارواح شمس‌الدین بردسیری کرمانی به کار رفته‌است و پیرامون آن سخن رفته‌است. شهاب‌الدین سهروردی نیز در عقل سرخ، مونس‌العشاق، و رسالةالابراج خود پیرامون این مفهوم سخن به میان آورده‌است.


در غزلیات حافظ شیرازی نیز اصطلاح «پیر» و ترکیبات آن بسیار به کار رفته‌است. مولانا جلال‌الدین بلخی نیز در مثنوی معنوی «پیر» را در معنی اصطلاحی‌اش بسیار به کار برده‌است.

اصطلاح «پیر» در معنای راهنما و مرشد، در نوشته‌های جوان‌مردان و فتیان ازجمله فتوت‌نامهٔ بنایان، فتوت‌نامهٔ چیت‌سازان، فتوت‌نامهٔ آهنگران، بیان ارشاد پیر مرشد، فتوت‌نامهٔ سلطانی، فتوت‌نامهٔ بنایان، و فتوت‌نامهٔ نجم‌الدین زرکوب نیز ذکر شده و از اوصاف آن سخن رفته‌است.

این عنوان هنوز در میان صوفیان معاصر ایران به کار می‌رود.»

گرچه دراینکه مراد از پیر یا شیخ در اصطلاح صوفیه بر چه کسی یا چه کسانی  مصداق می یابد نظر متفاوت است. ممکن است اصلاً از نظر دسته های مختلف و فرق گوناگون پیر یا شیخ نیز متفاوت باشد و بر شخص یکسان دلالت نیابد.

اما در نظر گاه عرفایی همچون خاقانی و سهروردی و فردوسی پیر به موارد گوناگون وافراد متفاوت اطلاق شده است.  در شاهنامه پیر طریقت بصورت زال نمایان میشود که سمت راهبری و هدایت را بر عهده دارد. البته فردوسی تصریحاً از شخصیت دیگری نیز بنام پیران یاد کرده که این شخصیت هرگز راهبری معنوی را بر عهده ندارد چنانچه در شاهنامه سرانجام توسط رستم کشته می شود.

در آثار سهروردی لقب شیخ بر پدر روحانی یا پدر آسمانی انسان اطلاق می شود وبا صفت هادی نیز ترکیب شده است:شیخ هادی

در داستان  غربه الغربیه  ، شیخ اشراق آورده است:

«....پس بیفتادیم ناگهان بدیهى که اهل او ظالم‏اند، اعنى مدینة قیروان» یعنى این عالم، و بظالم عالمیان خواسته است، یعنى عالم تضادّ است، و تضادّ بى‏جنگ نباشد، و جنگ بى‏ظلم نباشد.پس چون از قدوم ما آگاه شدند و بدانستند که ما پسران (شیخ هادى) ابن الخیر الیمانى‏ایم»

اما شیخ هادی که پدر ارواح انسانی دانسته شده است چه کسی میتواند باشد.در روایات مختلفی رسیده است که در تفسیر ایه انما انت منذر ولکل قوم هاد (رعد/7)آمده است که مراداز منذر پیامبر و مراد از هادی علی ع است در حدیث نورانیت  از مولا علی ع هم رسیده است که فرمود: ای سلمان! محمّد منذِر است و من هادى.

درکافى به سند خود از (عبد الرحیم قصیر) از ابى جعفر (علیه السّلام ) روایت کرده که در ذیل آیه هفت سورهمبارکه رعد(انما انت منذر و لکل قوم هاد) فرموده : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرمود: من منذرم ، و هادى على است .

این معنا را کلینى در کافى ، صدوق در معانى الاخبار، صفار در بصائر الدرجات و عیاشى و قمى در تفسیرهاى خود و همچنین غیر ایشان به سندهاى مختلف زیادى روایت کرده اند.

دردعای شریف ندبه نیزمیخوانیم:

وَ قُلْتَ: ما أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ­، إلّا مَنْ شاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبیلاً، فَکانُوا هُمُ السَّبیلَ إِلَیْکَ، وَالْمَسْلَکَ إِلى رِضْوانِکَ، فَلَمَّا­انْقَضَتْ أَیّامُهُ، أَقامَ وَلِیَّهُ عَلِىَّ بْنَ أَبى طالِبٍ، صَلَواتُکَ عَلَیْهِما وَ آلِهِما، هادِیاً إِذْ کانَ هُوَ الْمُنْذِرَ، وِ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ،

عبایه اسدى گوید: از على (ع) شنیدم که مى‏فرمود:

من آقا و سرور کهنسالانم، و در من سنّتى از ایّوب وجود دارد، و بخدا سوگند هر آینه خداوند اهل‏ و خانواده‏ام را گرد من جمع آورد همان گونه که خاندان یعقوب گرد او جمع آمدند. (مراد حضرت هنگام ظهور مهدى (ع) و رجعت خود آن حضرت است).[ترجمه امالى شیخ مفید، متن، ص: 159]

در اساطیر کهن نیز مراد از پیر ایام ، ال یا ایل است که میدانیم یکی از القاب علی ع است.


 
 
گرشاسب شاه فرهمند و گرشاسب جهان پهلوان در شاهنامه
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
 

منبع: http://www.vahoman.blogfa.com/post-16.aspx

ایرانیان باستان حتی در شرایط سخت تاریخی گفتار نیک را تنها به عنوان شعار مذهبی خویش به کارنبرده اند، بلکه در هر صنف اجتماعی که بودند، خاصه در جایگاه موبدان، بدان معتقد بوده و به آن عمل می نموده اند. از همین روست که روایات شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا داستانهایی از نوع دروغها و افسانه های خاورنامه ای نیستند. بلکه اساطیری بر اساس حوادث مهم تاریخ کهن ایران می باشند. 

ایرانیان باستان حتی در شرایط سخت تاریخی گفتار نیک را تنها به عنوان شعار مذهبی خویش به کارنبرده اند، بلکه در هر صنف اجتماعی که بودند، خاصه در جایگاه موبدان، بدان معتقد بوده و به آن عمل می نموده اند. از همین روست که روایات شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا داستانهایی از نوع دروغها و افسانه های خاورنامه ای نیستند. بلکه اساطیری بر اساس حوادث مهم تاریخ کهن ایران می باشند. 

این دو قهرمان قهرمانان ایران باستان یعنی بردیه زرتشت و آترادات پیشوای مردان (رستم دستان) بوده اند که اولی نخستین فرمانروای تاریخ است که خواست عدالت اجتماعی و دانش در جهان حاکم شود و دومی سرداری بوده که یک قرن پیش از آن لشکریان متجاوز ابرقدرت برده داران آشور (دیوان مازندران) را در مازندران، در زیر حصار شهر آمل به صلابه کشید و ایران را برای نخستین بار در تاریخ متخد و مستقل نمود: نگارنده قریب سه دهه است بر روی اساطیر اوستایی و شاهنامه ای تحقیق می کند و به تدریج دریافته است که ایرانیان باستان حتی در شرایط سخت تاریخی گفتار نیک را تنها به عنوان شعار مذهبی خویش به کارنبرده اند، بلکه در هر صنف اجتماعی که بودند، خاصه در جایگاه موبدان، بدان معتقد بوده و به آن عمل می نموده اند.از همین روست که روایات شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا داستانهایی از همان نوع دروغها و افسانه های خاورنامه ای نیستند. بلکه اساطیری بر اساس حوادث مهم تاریخ کهن ایران می باشند. این روایات اساطیری تنها به بررسی علمی و تجزیه و تحلیل تحقیقی و قیاسی نیاز دارند تا حوادث و شخصیتهای مشتبه شدهً تاریخی از هم مشخص و متمایز گردند. از جمله روایات و افراد اساطیری شاهنامه که این جانب قبلا در اصالت تاریخی آنها تردید داشتم نام گرشاسب در شمار پادشاهان پیشدادی و اسطورهً کاکوی نبیرهً دختری ضحاک و نام کاوهً آهنگر شاهنامه می بود که خوشبختانه رمز آنها اکنون بعد از سالیان متمادی رخ می نمایند. در این رابطه ابتدا باید بگویم همانطوریکه ایرانشناسان داخلی و خارجی می گویند شاهنامه فردوسی و گرشاسبنامه اسدی طوسی به درستی بین گرشاسپ سردار قهرمان معروف دورهً پادشاهان میانی کیانیان (مادها) و گرشاسپ شاه فرهمند پیشدادی فرق گذاشته اند. ما در این جا ثابت می کنیم که این هردو قهرمانان بی بدیل تاریخ ایران باستان یعنی بردیه زرتشت و آترادات پیشوای مردان (رستم دستان) بوده اند: گرشاسپ سردار بی مانند ایرانیان که در شاهنامه تبدیل به نیای دوم رستم دستان شده است چنانکه مارکوارت دریافته است در واقع خود وی می باشد چه این هردو نام را می توان به معنی در هم شکننده راهزنان و ستمگران گرفت. نگارنده اکنون تردیدی ندارم که نام اصلی گرشاسپ/ رستم همانا آترادات (مخلوق آتش) پیشوای آماردان بوده است که کتسیاس طبیب و مورخ یونانی پادشاهان میانی هخامنشی نام وی را در مقام پدر اسطوره ای کورش سوم ذکر نموده است. اخیراٌ سند تاریخی معتبری هم راجع بدان به دست آورده ام چه منابع یهودی و آرامی کهن از اسطورهً فرد معروفی به نام آهیگر (آخیگر، اخگر= آترادات) در سمت ایران صحبت می دارند و به سبب محبوبیت بیش از حد قهرمان ایرانی آن، او را به خود منتسب می دارند چه بی شک پیروزی وی بر آشوریان ستمگر باعث شعف همه ملل تحت ستم آشوریان از جمله آرامیان و یهود نیز گردیده بود. جالبی این اسطوره همانا تاریخ آن است که متعلق به نیمه اول قرن هفتم پیش از میلاد یعنی عهد همان کیکاوس (خشتریتی) و گرشاسپ/ رستم است. چون پیداست نام آخیگر(اخگر) و آترادات (مخلوق آتش) نام واحدی را ارائه می کنند. از جانب دیگر آشکار است این نام در هیئت آهیگر به وضوح یادآور نام کاوهً آهنگر اساطیر ایرانی است که در مقابل ستم ضحاک (آژی دهاک ،پادشاهان آشوری و بابلی) قد علم می کند. در این رابطه جالب است که پوست ببر یا پلنگ درفش کاویانی (سمبل پارسها) با نام ببر بیان (پوست ببردرخشان جنگلهای مازندران) یعنی نام جنس لباس رزمی رستم ارتباط پیدا می کند. بر اساس اساطیر گرشاسپ نامه و معتقدات کهن زرتشتیان و شاهنامه این قیام کننده در مقابل ظلم و ستم ضحاک تازی تبار از سویی همان گرشاسپ/ رستم و از جانب دیگر کاوه آهنگر (اخگر) است که این خود اینهمانی بودن آنان را به وضوح نشان می دهد. گفتنی است اسطورهً رستم (در معنی پهلوان) علاوه بر گرشاسپ (آترادات) شامل حماسه آفرینی بلاش چهارم (بلخش، به مغنی لفظی پهلوان بلند قامت) و گندوفار (گندآور) از پادشاهان اشکانی و پهلوی نیز می باشد.بنابر این انتساب مقام پدری آترادات (گرشاسپ، کاوهً آهنگر) به کورش به خاطر کسب وجاهت بیشتر برای کورش سوم بوده است چون آترادات) حتی از نظر تاریخی بر کورش دوم (توس نیای کورش سوم) که سپهسالار مادها در عهد کیاخسارو (کیخسرو) بوده، مقدم است. گفتنی است گزنفون در کورشنامه خود کورش دوم و سوم را به سهو یکی گرفته است و در تورات بین این دو کورش که تحت نامهای داود و سلیمان صرفاٌ پادشاهان یهود به شمار رفته اند نام کمبوجیه دوم از قلم افتاده است. در این رابطه گفتنی است گزنفون در کورشنامه از اسطورهً فردی به نام آراسپ (دارندهً اسب سرخ) یاد می کند که در تقابل با زن نقاب پوش و شجاعی به نام پان ته آ (نگهبان نیرومند یا نگهبان شخص نیرومند، محافظ شاه) و شوهر وی آبرادات (مخلوق ترک دنیا کننده، میرا) است که این خود یکی از منابع کهن اسطورهً سهراب (سرخ فام) و گرد آفرید شاهنامه است. به نظر می رسد دو سهراب دیگری که در اسطورهً سهراب شاهنامه شریک شده اند یکی همانا وناسپ سورهاپ (سهراب دوستدار اسبان) پادشاه سرمتهای پادشاهی (باسیلی، سیراک) است که در اواخر قرن دوم میلادی در رأس سپاهیان باسیلی و خزری از سمت شمال قفقاز به سوی ارمنستان لشکرکشی نموده بود. سهراب سوم همانا سوخرا (سرخ) سردار دورهً قباد ساسانی است که در میدان کشتی به دست سردار نیرومند (رستمی) به نام شاپور مغلوب شده و سپس مقتول می گردد . به هر حال گردآفرید (پان ته آ) در اصل در مقام آمیتی دا (ماندانا، دوغدو) مادر بردیه زرتشت (گئوماتای مغ) قرار دارد چه در مجموع در اسطورهً گرجی امیران و اسطورهً عمران کتاب اساطیر آذری ده ده قورقود، مرزبانی به نام بکیل (مرزبان خداگونه) در دورهً شاه آبادگر (کورش) مورد غضب شاه قرار می گیرد و به حال مرگ می افتد ولی پسر نامیرای وی که قهرمانی به نام امیران (شاهزاده بی مرگ) است جایگاه پدر را درهمان سمت آذربایجان و اران و ارمنستان پر می نماید. می دانیم که بردیه زرتشت نیز تحت نام اسفندیار در شاهنامه رویین تن به شمار رفته است و کتسیاس نام رسمی بردیه زرتشت (گئوماته) را همانا سپنداته (مخلوق مقدس، اسفندیار) ذکر می نماید. بنابر این تردیدی نمی ماند که از پان ته آ (نگهبان نیرومند) و آبرادات (مخلوق میرا) در خبر کورشنامهً گزنفون خود سپیتمه جمشید پیشدادی و زنش آمیتی دا (دختر آستیاگ) منظور بوده اند. کتسیاس صریحاٌ می گوید که سپیتمه به فرمان کورش کشته شد چه وی رسماٌ داماد و ولیعهد آستیاگ آخرین پادشاه ماد به شمار می رفت. می دانیم که سیتمه جمشید (یمه، یمیر) در اوستا و وداها و حتی در اِداهای اسکاندیناوی نخستین پادشاه میرا به شمار رفته است. و این همان فرد تاریخی است که در روایت کورشنامهً گزنفون به صورت آبرادات (مخلوق فانی) به عنوان شوهر پان ته آ ذکر شده است. نا گفته نماند مرکز حکومت آبرادات شهر شوش ذکر شده که منظور همان شهر شوشی قراباغ است نه شوش موسوم به دانیال. می دانیم که سپیتمه جمشید و پسرش سپیتاک زرتشت (بردیه، گرشاسب شاه) و نوه اش تیگران در اران و ارمنستان و آذربایجان حکومت نموده اند. شاهنامه در مورد گرشاسپ شاه (بردیه زرتشت) به سه مطلب مهم اشاره می کند: یکی اینکه وی از تبار جمشید پیشدادی (سپیتمه، آستی گاس) است و دیگری اینکه نه سال (در اصل نه ماه) فرمانروای سرتاسری امپراطوری ایرانیان بوده و سر انجام اینکه حکومت وی عادلانه و خردمندانه بوده است:
پسر بود زو را یکی خویش کام
پدر کرده بودست گرشاسپ نام
بیامد نشست از بر تخت و گاه
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
چو بنشست بر تخت و گاه پدر
جهان را همی داشت با زیب و فر
از این مطلب که گرشاسپ شاه پسر زو (اوزو، یاری کننده) معرفی گردیده معلوم میشود که زو پسر توماسپ (دارندهً اسبان پایدار و مقاوم) همان سپیتمه جمشید (پوروشسپ) پدر زرتشت منظور است، گرچه ایرانزو پادشاه ماننایی حامی کیقباد (دایائوکو) نیز در تاریخ اساطیری ایران اوزو یعنی یاور ایرانیان نامیده شده است. نام توماسپ در جاهای دیگر اوستا اوروت اسپ (لهراسب،دارندهً اسبان تیز) ذکر گردیده است.جالب است که در کتب پهلوی نام جد زرتشت (گئوماته بردیه) پئیتراسپ یعنی دارندهً اسبان پایدارآمده که به وضوح گویای نام توماسپ می باشد. در مجموع گرشاسپ و نیا/ پدرش جمشید که با هندوستان و افغانستان مربوط گردیده اند در اصل همان بردیه زرتشت و پدرش سپیتمه جمشید منظور می بوده اند. به نظر می رسد هم لقب بودن آترادات (آهیگر) و بردیه زرتشت در عنوان گرشاسپ یعنی در هم شکننده راهزنان یکی از عللی بوده که باعث گردیده رستم تور گیلی/ گرشاسپ مازندران یا همان آترادات پیشوای مردان مازندران، اهل زابلستان به شمار آید. در واقع آن گرشاسپ زابلستان خود بردیه زرتشت درشت اندام (تنائوخسار)/ گئوماته (گوتمه بودا) بوده که در عهد کورش به مدت قریب به سه دهه در سمت شرق افغانستان (بلخ و حوالی آن) و شمال هندوستان فرمانروایی نموده است. چنانکه اشاره شد هیچ اسطورهً شاهنامه بی پایه و حکمت نیست. از این مقوله است نام کاکوی نبیرهً دختری ضحاک (آستیاگ) که آن به واسطه تباه شدن نام نیای مادریش آستیاگ در این مقام در نقش منفی ظاهر شده است. فرهنگ معین به طور خلاصه این نبیره آستیاگ را چنین معرفی می نماید:" کاکوی (کاکویه) از پسر زاده های سلم بن فریدون و دختر زادهً ضحاک بود که به دست منوچهر(به اشتباه سام نریمان آورده شده) کشته شد." در این مطلب کوتاه شاهنامه ای اسناد معتبری نهفته است که تا کنون مورد توجه هیچ محققی قرار نگرفته است: کاکوی در زبان بابلی (اکدی) به معنی فرد منسوب به شمشیر است و خود سلم نام نوعی شمشیر و همچنین نام ایرانی متأخر قوم سئورومات (دارندگان شمشیر) می باشد که قوم نیای پدری بردیه زرتشت بوده اند و اکنون اعقابشان صرب وکروات و بوسنی نامیده میشوند. ابومنصور بغدادی به درستی پیامبر خرمدینان یعنی شروین( زرتشت شاهزاده، امیران) را منسوب به قوم زنج (یعنی قبایل مادرسالار سرمات/ سئورومات) نموده است. سوای این منابع کهن ارمنی و یونانی نیز نام زرتشت را با ملکه سمورامت ( در اصل قوم سئورومات) ربط داده اند. لقب گرشاسپ برای بردیه زرتشت هیچ استبعادی ندارد چه وی در منابع ودایی تحت نام گوتمه ملقب به راهوگنه (سرکوب کنندهً راهزنان) است و در خود منابع کهن زرتشتی وی تحت نام بهرام ورجاوند (یعنی نجیب کشندهً دشمن) موبد موبدان و گنجور و وزیر پشوتن (کورش) به شمار آمده است که در حوادث مقدم بر روز رستاخیز در هزارهً هوشیدر از سوی هندوستان به سمت ایران می شتابد و درفش پیروزمند کاویانی به یاری پشوتن بر می افرازد. در پایان راجع به معروفیت و محبوبیت جهانی بی نظیر گرشاسپ شاه/ بردیه زرتشت/ گوتمه بودا باید اضافه نمود؛ در طلیعهً تاریخ ایران باستان سه خاندان وجیه المله کیانی (مادی) و پیشدادی (مغان سئوروماتی) و هخامنشیان شاخهً کورش (انشانی) زمانی متحد و کنار هم و زمانی دیگر تحت رهبری مادها و در عهدی دیگر تحت رهبری پیشدادیان و هخامنشیان به توالی حکومت کرده اند و عضو مشترک این خاندان سلطنتی یعنی سپیتاک زرتشت (گئوماته بردیه، سپنداته) بوده که از سویی نوهً دختری آستیاگ آخرین پادشاه ماد (اخرورهً اوستا)، از سوی دیگر پسر سپیتمه جمشید (هوم، گودرز)، داماد و ولیعهد آستیاگ و دستگیر کننده مادیای اسکیتی (افراسیاب) و از جانب دیگر پسر خوانده و داماد کورش سوم (فریدون و پشوتن شاهنامه) بوده است. در کنار این قابلیتهای والای فرهنگی و سیاسی عدالتخواهانهً و انساندوستانهً وی و همچنین قدرت جسمانی و روحی اعلای او این پشتوانهً اجدادی و فامیلی وی را به درستی تکمیل می نموده است. از همین روست که هرودوت گئوماته بردیه را محبوب بی مثال آسیائیها معرفی کرده است و نیز به همین سبب می باشد که القاب آرا و ایرج (نجیب) و ابراهیم خلیل (پدر امتهای بسیار که دوست صمیمی خداست) بر وی تخصیص یافته است.


 
 
هدهد نام خضر در قرآن
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
 

از جمله داستانهای قرآنی، داستان حضرت سلیمان و هدهد در سوره مبارکه نمل است. قرآن اینگونه این داستان پند آموز را بیان می دارد:

وَ تَفَقَّدَ الطَّیرَْ فَقَالَ مَا لىِ‏َ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائبِینَ(20) لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِیدًا أَوْ لَأَاْذْبحََنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنىّ‏ِ بِسُلْطَانٍ مُّبِینٍ(21) فَمَکَثَ غَیرَْ بَعِیدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تحُِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِن سَبَإِ بِنَبَإٍ یَقِینٍ(22) إِنىّ‏ِ وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِن کُلّ‏ِ شىَ‏ْءٍ وَ لهََا عَرْشٌ عَظِیمٌ(23) وَجَدتُّهَا وَ قَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ فَهُمْ لَا یَهْتَدُونَ(24)

 و سلیمان طیر(هدهد) را جستجو کرده و او را نیافت. پس گفت: چه شده است که هدهد را نمی بینم ایا او از جمله غائبان است. اگر چنین باشد او را بسختی عذاب خواهم کرد یا او را سر خواهیم برید مگر اینکه دلیلی روشن و وموجه بیاورد. مدتی کوتاه گذشت. هدهد باز آمده و به سلیمان گفت : از چیزی اگاهی یافته ام که تو  و  لشکریانت از آن آگاهی ندارد و برای تو خبر موثقی از سرزمین سبا آورده ام. در آنجا زنی را دیدم که بر آنها حکومت می کرد و به او از هر چیزی داده شده بود و دارای تخت و سریری عظیم بود. من دیدم که آن زن و قومش خورشید را می پرستیدند بدون اینکه خدا را ستایش کنند. شیطان اعمالشان را در نظرشان خوب جلوه داده بود و آنها را از راه هدایت بازداشته بود.

  

  

همانگونه که در ترجمه این داستان قرآنی آمد هدهد از طایفه طیور یا پرندگان بود و روزی سلیمان او را نمی یابد و جویای او می شود و ...... اما اینکه چرا سلیمان با آنکه اشنا به زبان همه مرغان بود در میان پرندگان فقط به جستجوی هد هد برآمد خود بحث مفصلی را بین مفسرین برانگیخته که در کتب تفسیر آمده است و ما بخشی از این دلایل گفته شده را از یکی از کتب تفسیر در ذیل می آوریم:

 در اینکه چرا سلیمان به جستجوى هدهد پرداخت، اختلاف است. بعضى گفته‏اند: در سفر به او احتیاج داشت که آب را نشان دهد. زیرا هدهد وجود آب را در اعماق زمین تشخیص میدهد، همانطورى که در شیشه آب را مى‏بیند. این قول از ابن عباس است. عیاشى میگوید: ابو حنیفه از امام صادق (ع) پرسید: چرا سلیمان از میان همه مرغان فقط هدهد را جستجو کرد؟ فرمود: بخاطر اینکه هدهد آب را در دل زمین مى‏بیند، همانطورى که شما روغن را در شیشه مى‏بینید: ابو حنیفه به اصحاب خود نگریست و خندید. امام فرمود: چرا خندیدى؟ گفت: فدایت شوم. بر تو ظفر یافتم. فرمود: چگونه ظفر یافتى؟ عرض کرد: پرنده‏اى که آب را در دل زمین مى‏بیند، چرا دام را در زیر خاک نمى‏بیند و بگردنش مى‏افتد؟ فرمود: اى نعمان، مگر نمیدانى که وقتى مقدرات نازل مى‏شوند، روى چشم پوشیده مى‏شود؟

 برخى گویند: علت اینکه سلیمان هدهد را جستجو کرد، این بود که به نوبت خود اخلال کرده بود.

 برخى گویند: مرغان با پر و بال خود بر سر سلیمان سایه مى‏انداختند و چون هدهد جاى خود را خالى کرده بود، آفتاب بر سر سلیمان تابید و معلوم شد که هدهد غایب است.[1]

 اما نکته مهم در خصوص عذاب الیم:

 بعضى گفتند عذاب شدید کندن پر و بال اوست، و بعضى گفتند جاى دادن اوست در نزد حیواناتى که ضد او هستند، که گفتند: «روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم»، و بعضى گفتند در آفتاب حبس میکنم او را ....[2]

 دیدیم که سلیمان نبی در ابتدا پرنده ای را جستجو کرده تَفَقَّدَ الطَّیرَْ ، اما او را نمی یابد. آنچه که باعث گردیده تا مفسرین گمان برند که شاید واقعاً حضرت سلیمان نوعی پرنده را جستجو کرده واژه« طیر» است. طیر در عربی  بطور اختصاصی  فقط در معنای پرنده ای که ما انتظار داریم و آنهم نوعی حیوان است که در آسمان به پرواز در می آید نیست، بلکه می توان گفت بر هر چه که بتواند به پرواز درآید «طیر» اطلاق می شود.

  امام محمد باقر در حدیثی طولانی فرمود:

 از علی (ع) سوال شد که آیا در زمین، خلقی قبل از آدم و فرزندانش می زیست که خداوند متعال را عبادت نماید؟ حضرت می فرماید آری.....[4]

 در این حدیث که مولا بقولی تکامل موجودات از یکدیگر را در قوس نزولی اورده  حضرت به موجواتی اشاره می نماید که دارای بال بودند یعنی قدرت پرواز داشتند. تعبیر حضرت از ایشان دارندگان بال است که یطیرون یعنی پرواز می کنند: ثُمَّ خَلَقَ الْمَلَائِکَةَ رُوحَانِیِّینَ لَهُمْ أَجْنِحَةٌ یَطِیرُونَ مسلم است که مراد حضرت همانطور که خودشان نیز بیان داشته گروهی از مخلوقات مانند جن و نسناس و غیره است و نه پرنده. این موجودات همانند پرندگان و یا هر چیز پرنده دیگر قدرت جدا شدن از زمین و حرکت کردن بر روی زمین و غیر ان را دارند.

 بنابر این در این آیه یکی از احتمالات این می تواند باشد که حضرت سلیمان طیر را در حالت عام جستجو کرده باشد و نه حالا فقط پرنده . در این حالت مراد از طیر در این ایه هر چه که بتواند پرواز نماید است و نه فقط مراد پرندگانی هست که ما در ذهن سراغ داریم. در این حالت موجوداتی مانند جن یا ملک نیز که قدرت پرواز دارند را نیز می توان طیر خواند. بنابر این می توانیم بگوییم که سلیمان یکی از اجنه یا یکی از ملائک را جستجو کرد و چون این جن یا ملک قدرت پرواز داشت خداوند در این آیه او را با لفظ طیر مشخص نمود.

 در پی این احتمال بی گمان عده ای با حالت تعرض خواهند گفت مراد از پرنده بودن در این آیه کاملاً روشن است چون خداوند پس از آن به کلمه هدهد که نوعی پرنده است اشاره کرده است.

 جواب این است که در قرآن بسیاری از کلمات فارسی بکار رفته است مثل سدر که عربی آن کوکنار است. اما قرآن سدر فارسی را انتخاب کرده است . کلمه دیگر زبور است که از ریشه زبی اوستایی بمعنای نیایش است. وجود این نمونه ها بعلاوه بسیاری دیگر از کلمات، موجب شد تا عده ای گفتند: فردی فارسی زبان قرآن را به محمد یاد می دهد. إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ[5] و خداوند در اعتراض این عده و در ادامه همین آیه فرموده است: که اینها همان عربی مبین هستند.

 از جمله کلمات فارسی در قرآن همین کلمه هدهد است. درفارسی پویک و شانه سر را هدهدگویند. مرغیست بدبو که بر زباله آشیان سازد، بر بدنش خطوط و رنگهای فراوان است و کنیه او ابوالاخبار و ابوثمامه و ابوالربیع و ابو روح و ابو سجاد و ابو عیاد است. گویند که از بالای آسمان آب را در زیر زمین ببیند همانطور که آدمی آنرا در شیشه ببیند. همانطور که قبلاً گفته شد، هدهد راهنمای سلیمان بود بر آب و آن چنان بود که سلیمان هرگاه که خواستی نماز گزارد هدهد او را ره نمودی به آب و در بیابان زمین را می کندند و به آب می رسیدند تا سلیمان با آن غسل می کرد یا وضو می ساخت.

 تا بـــیابی بهر لــــــشکر آب را               در سفر سقا شوی اصحاب را
باش همراه من اندر روز و شب               تا نبیند از عطش، لشکر تعب

 هد هد اما در شکل دیگری از نگارش نیز در فارسی بکار رفته است؛ هَدهَد . در این صورت معنای آن کاملاً تغییر کرده و بمعنای «آواز جن» است. در این صورت معنای ایه وَ تَفَقَّدَ الطَّیرَْ فَقَالَ مَا لىِ‏َ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائبِینَ اندکی تغییر خواهد کرد و اینگونه خواهد بود:

 و سلیمان طیر(جن یا ملک یا هر چیزی که بتواند مانند پرندگان بپرواز درآید) را جستجو کرد و فرمود چرا صدای او را در نمی یابم.

 بدیهی است که مراد از طیر یا پرنده در این ایه همان خضر است که وزیر اعظم سلیمان بود.

 من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه         قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم[6]

 --------------------------------------------------------------------------------

 [1] ـ ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏18، ص: 96

 [2] ـ أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج‏10، ص: 125
[3] ـ غیبت نعمانی

 [4] ـ بحارالأنوار ج : 54 ص : 322 ، عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سُئِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع هَلْ کَانَ فِی الْأَرْضِ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ تَعَالَى یَعْبُدُونَ اللَّهَ قَبْلَ آدَمَ وَ ذُرِّیَّتِهِ فَقَالَ نَعَمْ قَدْ کَانَ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ یُقَدِّسُونَ اللَّهَ وَ یُسَبِّحُونَهُ وَ یُعَظِّمُونَهُ بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لا یَفْتُرُونَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا خَلَقَ الْأَرَضِینَ خَلَقَهَا قَبْلَ السَّمَاوَاتِ ثُمَّ خَلَقَ الْمَلَائِکَةَ رُوحَانِیِّینَ لَهُمْ أَجْنِحَةٌ یَطِیرُونَ بِهَا حَیْثُ یَشَاءُ اللَّهُ فَأَسْکَنَهُمْ فِیمَا بَیْنَ أَطْبَاقِ السَّمَاوَاتِ یُقَدِّسُونَهُ اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ وَ اصْطَفَى مِنْهُمْ إِسْرَافِیلَ وَ مِیکَائِیلَ وَ جَبْرَئِیلَ ثُمَّ خَلَقَ عَزَّ وَ جَلَّ فِی الْأَرْضِ الْجِنَّ رُوحَانِیِّینَ لَهُمْ أَجْنِحَةٌ فَخَلَقَهُمْ دُونَ خَلْقِ الْمَلَائِکَةِ وَ حَفِظَهُمْ أَنْ یَبْلُغُوا مَبْلَغَ الْمَلَائِکَةِ فِی الطَّیَرَانِ وَ غَیْرِ ذَلِکَ فَأَسْکَنَهُمْ فِیمَا بَیْنَ أَطْبَاقِ الْأَرَضِینَ السَّبْعِ وَ فَوْقَهُنَّ یُقَدِّسُونَ اللَّهَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لا یَفْتُرُونَ ثُمَّ خَلَقَ خَلْقاً دُونَهُمْ لَهُمْ أَبْدَانٌ وَ أَرْوَاحٌ بِغَیْرِ أَجْنِحَةٍ یَأْکُلُونَ وَ یَشْرَبُونَ‏ نَسْنَاسٌ أَشْبَاهُ خَلْقِهِمْ وَ لَیْسُوا بِإِنْسٍ وَ أَسْکَنَهُمْ أَوْسَاطَ الْأَرْضِ عَلَى ظَهْرِ الْأَرْضِ مَعَ الْجِنِّ ....
[5] ـ سوره مبارکه نحل، آیه 103، برای اشنایی با واژه های غیر عربی قرآن کتابی که آرتور جفری با عنوان واژه های دخیل در قرآن نوشته، شاید جالب باشد.

 

[6] ـ حافظ


 
 
ماه بنی هاشم ، عباس
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

منبع:http://zaerin.ir/days/moharam_90/link/DAYS/day-9/4.html


میلاد فرزند شجاعت ده سال پس از رحلت حضرت رسول(ص) و حضرت فاطمه(س)، وقتی علی(ع) به فکر گرفتن همسر دیگری بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. برادرش «عقیل » را که در علم نسب‏ شناسی وارد بود و قبایل و تیره‏ های گوناگون و خصلتها و خصوصیّتهای اخلاقی و روحی آنان را خوب می‏شناخت طلبید.
میلاد فرزند شجاعت ده سال پس از رحلت حضرت رسول(ص) و حضرت فاطمه(س)، وقتی علی(ع) به فکر گرفتن همسر دیگری بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. برادرش «عقیل » را که در علم نسب‏ شناسی وارد بود و قبایل و تیره‏ های گوناگون و خصلتها و خصوصیّتهای اخلاقی و روحی آنان را خوب می‏شناخت طلبید. از عقیل خواست که: برایم همسری پیدا کن شایسته و از قبیله ‏ای که اجدادش از شجاعان و دلیر مردان باشند تا بانویی این چنین، برایم فرزندی آورد شجاع و تکسوار و رشید.
پس از مدّتی، عقیل زنی از طایفه کلاب را خدمت امیرالمؤمنین(ع) معرفی کرد که آن ویژگی ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نیاکانش همه از دلیرمردان بودند. از طرف مادر نیز دارای نجابت خانوادگی و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه کلابیّه می گفتند و بعدها به «امّ‏ البنین» شهرت یافت، یعنی مادرِ پسران، چهار پسری که به ‏دنیا آورد و عبّاس یکی از آنان بود.
عقیل برای خواستگاری او نزد پدرش رفت. وی از این موضوع استقبال کرد و با کمال افتخار، پاسخ آری گفت. حضرت علی(ع) با آن زن شریف ازدواج کرد. فاطمه کلابیّه سراسر نجابت و پاکی و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتی وارد خانه علی(ع) شد، حسن و حسین (علیهماالسلام) بیمار بودند. او آنان را پرستاری کرد و ملاطفت بسیار به آنان نشان داد.
گویند: وقتی او را فاطمه صدا کردند گفت: مرا فاطمه خطاب نکنید تا یاد غمهای مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانید.
ثمره ازدواج حضرت علی با او، چهار پسر رشید بود به نامهای: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، که هر چهار تن سالها بعد در حادثه کربلا به شهادت رسیدند. عباس، قهرمانی که در این بخش از او و خوبی‏ها و فضیلتهایش سخن میگوییم، نخستین ثمره این ازدواج پر برکت و بزرگترین پسر امّ البنین بود.
فاطمه کلابیه (امّ البنین) زنی دارای فضل و کمال و محبّت به خاندان پیامبر بود و برای این دودمانِ پاک، احترام ویژه ‏ای قائل بود. این محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود که اجر رسالت پیامبر را «مودّت اهل بیت» دانسته است. او برای حسن، حسین، زینب و امّ کلثوم، یادگاران عزیز حضرت زهرا (س)، مادری می‏کرد و خود را خدمتکار آنان می‏دانست. وفایش نیز به امیرالمؤمنین (ع) شدید بود. پس از شهادت علی(ع) به احترام آن حضرت و برای حفظ حرمت او، شوهر دیگری اختیار نکرد، با آن که مدّتی نسبتاً طولانی (بیش از بیست سال) پس از آن حضرت زنده بود.
ایمان والای امّ البنین و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود که آنان را بیشتر از فرزندان خود، دوست می‏داشت. وقتی حادثه کربلا پیش آمد، پیگیر خبرهایی بود که از کوفه و کربلا می‏رسید. هرکس خبر از شهادت فرزندانش می‏داد، او ابتدا از حال حسین(ع) جویا می‏شد و برایش مهمتر بود.
عبّاس بن علی(ع) فرزند چنین بانوی حق شناس و بامعرفتی بود و پدری چون علی بن ابی طالب(ع) داشت و دست تقدیر نیز برای او آینده ‏ای آمیخته به عطر وفا و گوهر ایمان و پاکی رقم زده بود.
ولادت نخستین فرزند امّ البنین، در روز چهارم شعبان سال 26 هجری در مدینه بود. تولّد عباس، خانه علی و دل مولا را روشن و سرشار از امید ساخت، چون حضرت می‏دیدند در کربلایی که در پیش است، این فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ ِعلی، فدای حسینِ ِفاطمه خواهد گشت.
وقتی به دنیا آمد حضرت علی(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحید و رسالت و دین، پیوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامی گوسفندی را به عنوانِ عقیقه ذبح کردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند.
آن حضرت، گاهی قنداقه عبّاس خردسال را در آغوش میگرفت و آستینِ دستهای کوچک او را بالا می‏زد و بر بازوان او بوسه می‏زد و اشک می‏ریخت. روزی مادرش امّ البنین که شاهد این صحنه بود، سبب گریه امام را پرسید. حضرت فرمود: این دستها در راه کمک و نصرت برادرش حسین، قطع خواهد شد؛ گریهء من برای آن روز است.
با تولّد عبّاس، خانه علی(ع) آمیخته ‏ای از غم و شادی شد: شادی برای این مولود خجسته، و غم و اشک برای آینده‏ ای که برای این فرزند و دستان او در کربلا خواهد بود.
عبّاس در خانه علی(ع) و در دامان مادرِ با ایمان و وفادارش و در کنار حسن و حسین (علیهماالسلام) رشد کرد و از این دودمان پاک و عترتِ رسول، درسهای بزرگ انسانیت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.
تربیت خاصّ امام علی(ع) بی‏ شک، در شکل دادن به شخصیت فکری و روحی بارز و برجستهء این نوجوان، سهم عمده‏ ای داشت و درک بالای او ریشه در همین تربیتهای والا داشت.
روزی حضرت امیر(ع) عبّاسِ خردسال را در کنار خود نشانده بود، حضرت زینب (س) هم حضور داشت. امام به این کودک عزیز گفت: بگو یک. عبّاس گفت: یک. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداری کرد و گفت: شرم می‏کنم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده ‏ام دو بگویم. حضرت از معرفت این فرزند خشنود شد و پیشانی عبّاس را بوسید .
استعداد ذاتی و تربیت خانوادگی او سبب شد که در کمالات اخلاقی و معنوی، پا به پای رشد جسمی و نیرومندی عضلانی، پیش برود و جوانی کامل، ممتاز و شایسته گردد. نه‏ تنها در قامت رشید بود، بلکه در خِرد، برتر و درجلوه‏ های انسانی هم رشید بود. او می‏دانست که برای چه روزی عظیم، ذخیره شده است تا در یاری حجّت خدا جان نثاری کند. او برای عاشورا به دنیا آمده بود.
عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگی داشت و از نفسهای پاک و عنایتهای ویژه علی(ع) و مادرش امّ البنین برخوردار شده بود. امّ البنین هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پیامبر را یکجا داشت و در ولا و دوستی آنان، مخلص و شیفته بود. از آن سو نزد اهل بیت هم وجهه و موقعیّت ممتاز و مورد احترامی داشت. این که زینب کبری پس از عاشورا و بازگشت به مدینه به خانه او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به این مادرِ داغدار تسلیت گفت و پیوسته به خانه او رفت و آمد می‏کرد و شریک غمهایش بود، نشانِ احترام و جایگاه شایسته او در نظر اهل‏بیت بود فصل جوانیاز روزی که عبّاس، چشم به جهان گشوده بود امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین را در کنار خود دیده بود و از سایه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضیلتشان برخوردار و سیراب شده بود.
چهارده سال از عمر عبّاس در کنار علی(ع) گذشت، دورانی که علی(ع) با دشمنان درگیر بود. گفته‏ اند عبّاس در برخی از آن جنگها شرکت داشت، در حالی که نوجوانی در حدود دوازده ساله بود، رشید و پرشور و قهرمان که در همان سنّ و سال حریف قهرمانان و جنگاوران بود. علی(ع) به او اجازه پیکار نمی‏داد، به امام حسن و امام حسین هم چندان میدانِ شجاعت نمایی نمی‏داد. اینان ذخیره‏ های خدا برای روزهای آینده اسلام بودند و عبّاس می‏بایست جان و توان و شجاعتش را برای کربلای حسین نگه دارد و علمدار سپاه سیدالشهدا باشد.
برخی جلوه ‏هایی از دلاوری این نوجوان را در جبهه صفّین نگاشته ‏اند. اگر این نقل درست باشد، میزان رزم آوری او را در سنین نوجوانی و دوازده سالگی نشان می‏دهد.
در یکی از روزهای نبرد صفّین، نوجوانی از سپاه علی(ع) بیرون آمد که نقاب بر چهره داشت و از حرکات او نشانه‏ های شجاعت و هیبت و قدرت هویدا بود. از سپاه شام کسی جرأت نکرد به میدان آید. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاویه یکی از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»که دلیرمردی برابر با هزاران نفر بود صدا کرد و گفت: به جنگ این جوان برو. آن شخص گفت: ای امیر، مردم مرا با ده هزار نفر برابر می‏دانند، چگونه فرمان می‏دهی که به جنگ این نوجوان بروم؟ معاویه گفت: پس چه کنیم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، یکی از آنان را می‏فرستم تا او را بکشد. گفت: باشد. یکی از پسرانش را فرستاد، به دست این جوان کشته شد. دیگری را فرستاد، او هم کشته شد. همهء پسرانش یک به یک به نبرد این شیر سپاه علی(ع) آمدند و او همه را از دم تیغ گذراند.
خود ابن شعثاء به میدان آمد، در حالی که میگفت: ای جوان، همهء پسرانم را کشتی، به خدا پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. حمله کرد و نبرد آغاز شد و ضرباتی میان آنان ردّ و بدل گشت. با یک ضربت کاری جوان، ابن ‏شعثاء به خاک افتاد و به پسرانش پیوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. امیرالمؤمنین او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏اش کنار زد و پیشانی او را بوسه زد. دیدند که او قمر بنی هاشم عباس بن علی(ع) است.
نیز آورده‏ اند در جنگ صفین، در مقطعی که سپاه معاویه بر آب مسلّط شد و تشنگی، یاران علی(ع) را تهدید می‏کرد، فرمانی که حضرت به یاران خود داد و جمعی را در رکاب حسین(ع) برای گشودن شریعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علی هم در کنار برادرش و یار و همرزم او حضور داشته است.
اینها گذشت و سال چهلم هجری رسید و فاجعهء خونین محراب کوفه اتّفاق افتاد. وقتی علی(ع) به شهادت رسید، عباس بن علی چهارده ساله بود و غمگینانه شاهد دفن شبانه و پنهانی امیرالمؤمنین(ع) بود. بی شک این اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختی آزرد. امّا پس از پدر، تکیه گاهی چون حسنین (علیهماالسلام) داشت و در سایه عزّت و شوکت آنان بود. هرگز توصیه‏ ای را که پدرش در شب 21 رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از یاد نبرد. از او خواست که در عاشورا و کربلا حسین را تنها نگذارد. می‏دانست که روزهای تلخی در پیش دارد و باید کمر همّت و شجاعت ببندد و قربانی بزرگ منای عشق درکربلا شود تا به ابدیّت برسد.
ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهایی که برادرش امام حسن مجتبی(ع) به امامت رسید، حیله گری‏های معاویه، آن حضرت را به صلح تحمیلی وا داشت. ستمهای امویان اوج گرفته بود. حجربن عدی و یارانش شهید شدند؛ عمروبن حمق خزاعی شهید شد، سختگیری به آل علی ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطبای وابسته به دربارِ معاویه، پدرش علی(ع) را ناسزا میگفتند. عباس بن علی شاهد این روزهای جانگزای بود تا آن که امام حسن به شهادت رسید. وقتی امام مجتبی، مسموم و شهید شد، عباس بن علی 24 سال داشت. باز هم غمی دیگر برجانش نشست.
پس از آن که امام مجتبی(ع) بنی هاشم را در سوگ شهادت خویش، گریان نهاد و به ملکوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار دیگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا وعلی مرتضی را تکرار کردند و غمهایشان تجدید شد. عباس بن علی نیز ازجمله کسانی بود که با گریه و اندوه برای برادرش مرثیه خواند و خاک عزا بر سر و روی خود افکند ...
این سالها نیز گذشت. عباس بن علی(ع) زیر سایه برادر بزرگوارش سیدالشهدا(ع) و در کنار جوانان دیگری از عترت پیامبر خدا می‏زیست و شاهد فراز و نشیبهای روزگار بود.
عباس چند سال پس از شهادت پدر، در سنّ هجده سالگی در اوائل امامت امام مجتبی با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج کرده بود. ابن عباس راوی حدیث و مفسّر قرآن و شاگرد لایق و برجسته علی(ع) بود. شخصیّت معنوی و فکری این بانو نیز در خانه این مفسّر امّت شکل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از این ازدواج دو فرزند به نامهای «عبیدالله» و «فضل» پدید آمد که هر دو بعدها از عالمان بزرگ دین و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نیز کسانی بودند که در شمار راویان احادیث و عالمان دین در عصر امامان دیگر بودند و این نور علوی که در وجود عباس تجلّی داشت، در نسلهای بعد نیز تداوم یافت و پاسدارانی برای دین خدا تقدیم کرد که همه از عالمان و عابدان و فصیحان و ادیبان بودند.
عباس درهمه دوران حیات، همراه برادرش حسین(ع) بود و فصل جوانی ‏اش در خدمت آن امام گذشت. میان جوانان بنی‏ هاشم شکوه و عزّتی داشت و آنان بر گرد شمع وجود عباس، حلقه‏ ای از عشق و وفا به وجود آورده بودند و این جمعِ حدوداً سی نفری، در خدمت و رکاب امام حسن و امام‏ حسین همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شکوه این جوانان، به ویژه از صولت و غیرت و حمیّت عباس سخن بود.
آن روز هم که پس از مرگ معاویه، حاکم مدینه می‏خواست درخواست و نامه یزید را درباره بیعت با امام حسین(ع) مطرح کند و دیداری میان ولید و امام در دارالاماره انجام گرفت، سی نفر از جوانان هاشمی به فرماندهی عباس‏ بن علی(ع) با شمشیرهای برهنه، آماده و گوش به فرمان، بیرون خانه ولید و پشت در ایستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند که اگر نیازی شد به درون آیند و مانع بروز حادثه ‏ای شوند. کسانی هم که از مدینه به مکه و از آن‏جا به کربلا حرکت کردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند.
اینها، گوشه‏ هایی از رخدادهای زندگی عباس در دوران جوانی بود تا آن که حماسه عاشورا پیش آمد و عباس، وجود خود را پروانه ‏وار به آتشِ عشقِ حسین زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاکان بر او باد.
سیمای اباالفضل(ع(هم چهره عباس زیبا بود، هم اخلاق و روحیّاتش. ظاهر و باطن عباس نورانی بود و چشمگیر و پرجاذبه. ظاهرش هم آیینه باطنش بود. سیمای پر فروغ و تابنده ‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان می‏داد و در میان بنی هاشم، که همه ستارگانِ کمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از این رو او را «قمر بنی هاشم» میگفتند.
در ترسیم سیمای او، تنها نباید به اندام قوی و قامت رشید و ابروان کشیده و صورت همچون ماهش بسنده کرد؛ فضیلتهای او نیز، که درخشان بود، جزئی از سیمای اباالفضل را تشکیل می‏داد. از سویی نیروی تقوا، دیانت و تعهّدش بسیار بود و از سویی هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏ شمار می‏ آمد. زیبایی صورت و سیرت را یکجا داشت. قامتی رشید و بر افراشته، عضلاتی قوی‏ و بازوانی ستبر وتوانا و چهره ‏ای نمکین و دوست داشتنی داشت. هم وجیه بود، هم ملیح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهایی داشت.
وقتی سوار بر اسب می‏شد، به خاطر قامت کشیده ‏اش پاهایش به زمین می‏رسید و چون پای در رکاب اسب می‏نهاد، زانوانش به گوشهای اسب می‏رسید. شجاعت و سلحشوری را از پدر به ارث برده بود و در کرامت و بزرگواری و عزّت نفس و جاذبه سیما و رفتار، یادگاری از همه عظمتها و جاذبه‏ های بنی‏ هاشم بود. بر پیشانی‏ اش علامت سجود نمایان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاکساری در برابر «اللّه» حکایت می‏کرد. مبارزی بود خدا دوست و سلحشوری آشنا با راز و نیازهای شبانه.
قلبش محکم و استوار بود همچون پاره آهن. فکرش روشن و عقیده ‏اش استوار و ایمانش ریشه ‏دار بود. توحید و محبّت خدا در عمق جانش ریشه داشت. عبادت و خداپرستی او آن چنان بود که به تعبیر شیخ صدوق: نشان سجود در پیشانی و سیمای او دیده می‏شد.
ایمان و بصیرت و وفای عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود که امامان شیعه پیوسته از آن یاد می‏کردند و او را به عنوان یک انسان والا و الگو می ‏ستودند. امام سجاد(ع) روزی به چهره «عبیدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه کرد و گریست. آنگاه با یاد کردی از صحنه نبرد اُحد و صحنه کربلا از عموی پیامبر (حمزه سیدالشهدا) و عموی خودش (عباس‏ بن علی) چنین یاد کرد:
«هیچ روزی برای پیامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمویش حضرت حمزه که شیر دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسید. بر حسین بن علی(ع) هم روزی سخت‏تر از عاشورا نگذشت که در محاصره سی ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان می‏پنداشتند که با کشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزدیک می‏شوند و سرانجام، بی ‏آن‏که به نصایح و خیرخواهی های سیدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»
آنگاه در یادآوری فداکاری و عظمت روحی عباس(ع) فرمود:
«خداوند،عمویم عباس را رحمت کند که در راه برادرش ایثار و فداکاری کرد و از جان خود گذشت، چنان فداکاری کرد که دو دستش قلم شد. خداوند نیز به او همانند جعفربن ابی‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا کرد که با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز می‏کند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتی دارد بس بزرگ، که همه شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه می‏خورند و رشک می‏برند.»
بصیرت و شناخت عمیق و پایبندی استوار به حق و ولایت و راه خدا از ویژگی های آن حضرت بود. در ستایشی که امام صادق(ع) از او کرده است بر این اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏های متبلور در وجود عبّاس، یاد کرده است:
«کان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصیره صُلب الایمانِ، جاهد مع ابی‏عبدالله(ع) وابْلی’ بلاءاً حسناً ومضی شهیداً
عموی ما عباس، دارای بصیرتی نافذ و ایمانی استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد کرد و آزمایش خوبی داد و به شهادت رسید.»
بصیرت و بینش نافذ و قوی که امام در وصف او به کار برده است، سندی افتخار آفرین برای اوست. این ویژگی‏های والاست که سیمای عباس بن علی را درخشان و جاودان ساخته است. وی تنها به عنوان یک قهرمانِ رشید و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضایل علمی و تقوایی او و سطح رفیع دانش او که از خردسالی از سرچشمه علوم الهی سیراب و اشباع شده بود، نیز درخور توجّه است. تعبیر «زُقّ العِلْم زقّاً» که در برخی نقلها آمده است، اشاره به این حقیقت دارد که تغذیه علمی او از همان کودکی بوده است.
افتخار بزرگ عباس بن علی این بود که در همه عمر، در خدمتِ امامت و ولایت و اهل‏بیت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسین(ع) نقش حمایتی ویژه ای داشت و بازو و پشتوانه و تکیه گاه برادرش سیدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جایگاه را داشت که حضرت امیر نسبت به پیامبر خدا داشت. در این زمینه به مقایسه یکی از نویسندگان درباره این پدر و پسر توجه کنید:
«حضرت عباس در بسیاری از امور اجتماعی مانند پدر قد مردانگی برافراخت و ابراز فعالیت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسین بود مانند پدرش که پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاری، شجاعت، قوّت بازو، ایمان و اراده، پشت نکردن به دشمن، فریب دادن و بیم نداشتن از عظمت حریف و انبوهی دشمن را که پدرش درجنگهای اُحد، بدر، خندق، خیبر و غیره نشان داد، در کربلا ابراز داشت.
عباس، همانطور که علی(ع) همیان نان و خرما به دوش میگرفت و برای ایتام و مساکین می‏برد، او به اتفاق و امر برادر، بسیاری از گرسنگان مکّه و مدینه را به همین ترتیب اطعام می‏نمود. عباس، مانند علی(ع) که باب حوایج دربار پیغمبر بود و هرکس روی به ساحت او می‏کرد، اوّل علی را می‏خواند، باب حوایج در استان امام حسین بود و هرکس برای رفع حوایج به دربار حسین (ع) می‏شتافت، عباس را می‏خواند.
عباس مانند پدر که در بستر پیغمبر خوابید و فداکاری کرد در راه پیغمبر، در روز عاشورا برای اطفال و آب آوردن فداکاری کرد. عباس مانند پدر که در حضور پیغمبر شمشیر می‏زد، در حضور برادر شمشیر زد تا از پای در آمد. عباس، همان‏طور که پدرش به تنهایی به دعوت دشمن رفت، به‏ تنهایی برای مهلت به طرف خیل دشمن حرکت فرموده و مهلت گرفت.»
در آیینه القابغیر از نام، که مشخّص کننده هر فرد از دیگران است، صفات و ویژگی‏های اخلاقی و عملی اشخاص نیز آنان را از دیگران متمایز می‏کند و به خاطر آن خصوصیّات بر آنها «لقب» نهاده می‏شود و با آن لقبها آنان را صدا می‏زنند یا از آنان یاد می‏کنند.
وقتی به القاب زیبای حضرت عباس می ‏نگریم، آنها را همچون آیینه ‏ای می‏ یابیم که هرکدام،جلوه ‏ای از روح زیبا و فضایل حضرتِ ابوفضایل را نشان می‏دهد. القاب حضرت عباس، برخی در زمان حیاتش هم شهرت یافته بود، برخی بعدها بر او گفته شد و هر کدام مدال افتخار و عنوان فضیلتی است جاودانه.
چه زیباست که اسم، با مسمّی و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هرکس شایسته و درخور لقب و نام و عنوانی باشد که با آن خوانده و یاد می‏شود.
نام این فرزند رشید امیرالمؤمنین «عباس» بود، چون شیرآسا حمله می‏کرد و دلیر بود و در میدانهای نبرد، همچون شیری خشمگین بود که ترس در دل دشمن می‏ریخت و فریادهای حماسی‏اش لرزه بر اندام حریفان می‏افکند.
کُنیه‏ اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به این جهت که فضل، نام پسر او بود، هم به این جهت که در واقع نیز، پدر فضیلت بود و فضل و نیکی زاده او و مولود سرشت پاکش و پرورده دست کریمش بود.
او را «ابوالقِربه» (پدر مشک) هم میگفتند به خاطر مشکِ آبی که به دوش میگرفت و از کودکی میان بنی هاشم سقّایی می‏کرد«سقّا» لقب دیگر این بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر کربلا، ساقی کاروانیان و آب آور لب تشنگان خیمه‏ های ابا عبدالله(ع) بود و یکی از مسؤولیتهایش در کربلا تأمین آب برای خیمه‏ های امام بود و وقتی از روز هفتم محرّم، آب را به روی یاران امام حسین(ع) بستند، یک بار به همراهی تنی چند از یاران، صف دشمن را شکافت و از فرات آب به خیمه‏ ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوری برای کودکان تشنه به شهادت رسید (که در آینده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، که همه از ساقیانِ حجاج بودند.علی(ع) نیز ان همه چاه و قنات حفر کرد تا تشنگان را سیراب سازد. در روز صفّین هم سپاه علی(ع) پس از استیلا بر آب، سپاه معاویه را اجازه داد که از آن بنوشد تا شاهدی بر فتوّت جبهه علی(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و این مرام و استمرار این فرهنگ و فرزانگی است. درکربلا هم منصب سقّایی داشت تا پاسدار شرف باشد.
لقب دیگرش «قمر بنی هاشم» بود. در میان بنی هاشم زیباترین و جذاب‏ترین چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار می‏درخشید.
او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفیعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورنده نیاز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حیات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمه کرم بود و مردم حتی اگر با حسین(ع) کاری داشتند از راه عباس وارد می‏شدند، هم پس از شهادت به کسانی که به نام مبارکش متوسّل شوند، عنایت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ایمان و ایثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر می‏ آورد. بسیارند آنان که با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روی آوردن به درگاه کرم و فتوّت او، شفا یافته‏ اند یا مشکلاتشان برطرف شده و نیازشان بر آمده است. درکتابهای گوناگون، حکایات شگفت وخواندنی از کرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است. خواندن و شنیدن این گونه کرامات (اگر صحیح و مستند باشد) بر ایمان وعقیده و محبّت انسان می‏افزاید.
او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. این لقب در ارتباط با نقش پرچمداری عباس در کربلاست. وی فرمانده نظامی نیروهای حق در رکاب امام حسین(ع) بود و خود سیّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب کرد که نشان‏ دهنده نقش علمداری اوست «عبدصالح» (بنده شایسته) لقب دیگری است که در زیارتنامه او به چشم می‏خورد، زیارتنامه ‏ای که امام صادق(ع) بیان فرموده است. این که یک حجّت معصوم الهی، عباسِ شهید را عبدصالح و مطیع خدا و رسول و امام معرفی کند، افتخار کوچکی نیست.
یکی دیگر از لقبهایش «طیّار» است، چون همانند عمویش جعفر طیّار به جای دو دستی که از پیکرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز کند. این بشارت را پدرش امیرالمؤمنین(ع) در کودکی عباس، آن هنگام که دستهای او را می‏بوسید و می گریست به اهل خانه داد تا تسلای غم و اندوه آنان گردد.

همسر و فرزندان حضرت عباس علیه السلام


پیوند مقدس حضرت عباس علیه ‏السلام با لبابه دختر عبیداللّه‏ بن عباس، نقش مهمی در شخصیت او داشت ؛ ایمان نهفته در اعماق قلب وی را استحکام بیشتری بخشید، برکاتی ارزشمند به جای گذاشت و فرزندانی کوشا و شکیبا که هر یک صحیفه‏ ای از فضیلت «ابوالفضل» بود، پدید آورد. عبیداللّه‏، نخستین پسر او، قاضی مکه و مدینه شد و فرزندان او همگی از عالمان برجسته شیعی گردیدند. عظمت عبیداللّه‏ چنان بود که امام سجاد علیه ‏السلام او را تربیت نمود و سپس دخترش خدیجه را به ازدواج او درآورد. فضل، دیگر فرزند قمر بنی هاشم است که گستره دانش او زبانزد همگان بود؛ به گونه‏ای که برخی از خردورزان، کنیه ابوالفضل را برای حضرت عباس علیه ‏السلام ، برخاسته از وجود این فرزند با فضیلت دانسته ‏اند. دیگر فرزند او، محمد بود که در واقعه کربلا، در سن پانزده سالگی جام شهادت را نوشید.

برادران حضرت عباس


حضرت عباس دارای سه برادر بود بنام‏های: جعفر، عبدالله و عثمان، که تمامی آنان در روز عاشورای سال 61 ه در رکاب برادر و سرور خود سیدالشهدا حضرت امام حسین علیه‏ السلام شربت شیرین شهادت نوشیدند.

کنیه‏ های حضرت عباس (ع)


در فرهنگ عربی به آن دسته از نام‏هایی که با پیشوند اَبْ (در مردان) و اُمّ (در زنان) همراه باشد، کنیه می‏گویند. سنت گذاشتن نامی در قالب کنیه برای افراد در میان قبایل عرب، گونه‏ای بزرگداشت و تجلیل نسبت به فرد به شمار می‏آید.
در اسلام نیز توجه زیادی به آن شده است غزالی می‏نویسد: «رسول خدا(ص) اصحاب خود را از روی احترام برای به دست آوردن دل‏هایشان به کنیه صدا می‏زند و آنهایی که کنیه نداشتند، کنیه‏ای برایشان انتخاب می‏فرمود و سپس آنها را بدان می‏خواند. مردم نیز از آن پس، فرد مذکور را به همان کنیه می‏خواندند. حتی آنان که فرزندی نداشتند تا کنیه‏ای داشته باشند کنیه‏ای می‏نهاد. پیامبر اکرم(ص) رسم داشت حتی برای کودکان نیز کنیه انتخاب می‏نمود و آنان را مثلاً ابا فلان صدا می‏زد تا دل کودکان را نیز به دست آورد». در اینجا کنیه‏های حضرت عباس(ع) بر شمرده می‏شود:

1. ابوالفضل


در منابع بسیاری، کنیه حضرت عباس(ع) را ابوالفضل بر شمرده‏اند که در بین کنیه‏های ایشان، ابوالفضل (= ابوفاضل، ابوالفضائل) مشهورترین است اما دیگر کنیه‏های او یا غیر مشهور هستند و یا این که پس از واقعه کربلا حضرت را بدان خوانده‏اند. در مورد این کینه بحث وجود دارد که آیا این کنیه واقعی بوده و ایشان پدر فرزندی به نام فضل بوده‏اند یا اینکه این کنیه اعتباری و در واقع لقبی بوده است که به شکل کنیه به او نسبت داده‏اند. گفته‏ها و احتمالاتی در این زمینه وجود دارد که بدان پرداخته می‏شود:
آن چه از بررسی اسامی افراد در تاریخ به دست می‏آید این است که انتخاب کنیه همواره بر اساس نام فرزند بزرگ‏تر فرد نبوده و در موارد بسیاری این قاعده وجود ندارد.
نوشته‏اند در خاندان بنی‏هاشم هر که عباس نام داشته او را ابوالفضل کنیه می‏نهادند؛ همان گونه که عباس بن عبدالمطّلب و عباس بن ربیعة بن الحارث بن عبدالمطّلب و ... نیز مکنّی به همین کنیه بوده‏اند که گفته‏ای مقبول و موجّه به نظر می‏رسد.
برخی دیگر گفته‏اند این کنیه برگرفته از برتری و فضلی بوده که از کودکی در حضرت نمود فراوان داشته و او را بدان صفت می‏شناخته‏اند آن گونه که در سوگ او نیز سروده‏اند:
اَبَاالفَضْلِ یَا مَنْ أَسَّسَ الفَضْلَ وَ الإبا أَبِی الفَضْلُ اِلاّ اَنْ تَکُونَ لَهُ أَبا
«ای ابوالفضل! ای کسی که هر برتری و پاکدامنی را بنا نهادی! آیا برای من برتری و فضلی وجود دارد که تو پدر آن نباشی؟ (آیا کسی می‏تواند فضلی داشته باشد که در تو نباشد)». هم‏چنین در بین اعراب و مسلمانان نیز چنین سنتی بسیار دیده می‏شده که کنیه افراد را بر اساس ویژگی‏های آنان می‏گذاشته‏اند. آورده‏اند روزی رسول خدا(ص) شنید که فردی را ابوالحَکَم می‏خوانند. پیامبر اکرم(ص) او را نزد خود خواند و فرمود: «همانا حَکم [داور [خداست و حُکم از آن اوست تو چرا ابوالحکم خوانده می‏شوی؟» او پاسخ داد:
«قبیله‏ام هر گاه بر سر مسأله‏ای اختلاف پیدا می‏کنند نزد من می‏آیند و من بین آنان داوری می‏کنم و با صادر کردن حکم خویش اختلاف را برطرف می‏نمایم» پیامبر اکرم(ص) به او فرمود: «چه کار خوبی می‏کنی» و این گونه گذاشتن چنین کنیه‏هایی را بر افراد بدون اشکال دانست.
گذشته از این همه این مطالب، در ردیف فرزندان عباس(ع) نام پسری را به اسم فضل آورده‏اند اما چون که فضل فرزندی نداشته، احتمال این که نام او از حافظه تاریخ ستُرده شده باشد، وجود دارد. این مسأله سبب شده که برخی برای توجیه کنیه حضرت عباس(ع) بر مطالبی مانند آنچه گذشت تمسک جویند گر چه هیچ یک از آنها با هم منافاتی ندارد و قابل جمع می‏باشد. یعنی وقتی در کودکی کسی را ابوالفضل بخوانند در او زمینه‏هایی هم ایجاد می‏شود که نام یکی از فرزندان خویش را فضل بگذارد.

2. ابو القِربَة


در لغت عرب قِربة به معنای «مشک آب» است. حضرت عباس(ع) را به جهت آب رسانی‏اش در کربلا به این کنیه نامیده‏اند. در بسیاری از منابع تاریخی و رجالی چنین کنیه‏ای را برای حضرت برشمرده‏اند.

3. ابو القاسم


کنیه‏ای غیر مشهور برای حضرت می‏باشد اگر چه برخی نوشته‏اند حضرت عباس(ع) فرزندی به نام قاسم داشته که در کربلا به شهادت رسیده است.

4. ابن البَدَویّة


این کنیه نیز از جمله کنیه‏های غیر مشهور حضرت است و به معنای «فرزند زن بادیه‏نشین» می‏باشد. دلیل آن نیز این بوده که قبیله مادری حضرت، از جمله قبایل بیابان نشین عرب بوده‏اند.

5 . ابو الفَرجَة


در لغت عرب فرجه، «گشایش در سختی و بر طرف شدن اندوه» معنا شده است. برخی چنین کنیه‏ای نیز برای حضرت برشمرده‏اند که بیشتر به لقبی در قالب کنیه می‏ماند. دلیل آن هم بر طرف کردن اندوه و گشایش در سختی‏ها در نتیجه توسل به او می‏باشد.

لقب‏های حضرت عباس(ع)


به عناوینی که بر اثر بروز و ظهور ویژگی‏هایی در انسان‏ها، به آنان نسبت داده شود و بیانگر ویژگی‏شان باشد، لقب می‏گویند. حضرت عباس(ع) القاب بسیاری دارد. برای ایشان بیش از بیست لقب مشهور برشمرده‏اند که معروف‏ترین آنها عبارت‏اند از:

1. قمر بنی‏هاشم


حضرت عباس(ع) از جمال و زیبایی ویژه‏ای برخوردار بوده؛ به گونه‏ای که سیمای دل‏ربای او جلب توجه می‏کرد و چهره‏اش مانند ماه تمام، تابناک می‏نمود. چون از دودمان هاشم، جد پیامبر(ص) بوده، او را «ماه فرزندان هاشم» می‏خواندند. این لقب، لقبی مشهور برای حضرت به شمار می‏رود و بسیاری از منابع آن را برشمرده‏اند.

2. باب الحوائج


حضرت عباس(ع) در دوران زندگانی امام مجتبی(ع) پیوسته در کنار آن حضرت به مددکاری مردم و برآوردن نیازهایشان می‏پرداخت. این رویه در زمان امامت امام حسین(ع) و پیش از جریان عاشورا نیز ادامه داشت تا آن جا که هر گاه نیازمندی برای کمک خواستن نزد این دو امام همام می‏آمد، حضرت عباس(ع) مأمور اجرای دستور امام خویش می‏شد. حضرت عباس(ع) جایگاه بلندی نزد برادرش امام حسین(ع) داشت. نوشته‏اند:
«همان گونه که پدرش امیر المؤمنین(ع) جایگاه بلندی نزد پیامبر اکرم(ص) داشت و باب او بود و هر گاه مشکلی روی می‏داد پیامبر اکرم(ص) ابتدا آن را با علی(ع) در میان می‏گذاشت، عباس(ع) نیز چنین حالتی نسبت به امام حسین(ع) داشت. امام با پیشامد هر مشکلی آن را با برادرش در میان گذاشته و از او می‏خواست که آن مشکل را برطرف نماید». این مسأله سبب شد تا ایشان را باب الحوائج؛ «برآورنده نیازها» بخوانند. البته به نظر می‏رسد این لقب بعدها در نتیجه توسل‏ها و کرامت‏های آن حضرت به ایشان داده شده است.

3. باب الحسین(ع)


شدت دلبستگی حضرت عباس(ع) به برادر بزرگ‏تر خود، امام حسین(ع) تا آن جا بود که همواره خود را خدمتگزار وی می‏دانست و برای اجرای فرمان‏های ایشان همیشه پیش‏قدم بود. این بدان دلیل بود که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «اَنَا مَدِینَةُ العِلمِ وَ عَلِیٌّ(ع) بَابُهَا فَمَن اَرَادَ مَدِینَةَ فَلْیَأْتِ البَابَ؛ من شهر دانش هستم و علی(ع) دروازه ورود به آن است. پس هر کس خواهان ورود به شهر دانش است، باید نخست سراغ درِ آن را بگیرد». حضرت عباس(ع) نیز درب ورود به شهر حسینی(ع) بود.
از علامه فقید طباطبایی؛، نویسنده تفسیر بزرگ المیزان در این باره نقل شده است که فرمود: «مرحوم سید السّالکین و برهان العارفین، آقا سید علی قاضی فرمود در هنگام کشف بر من روشن و آشکار شد که وجود مقدس ابا عبداللّه الحسین(ع) مظهر رحمت کلیّه الهیه است و باب و پیش‏کار آن حضرت، سقای کربلا، سرحلقه ارباب وفا، آقا باب الحوائج الی اللّه، ابوالفضل العباس صلوات اللّه و سلامه علیه است».

4. سقّا


سقّا از مشهورترین لقب‏های حضرت عباس(ع) است و پس از واقعه کربلا به این لقب متصف گردید. یکی از بی‏رحمانه‏ترین حربه‏های جنگی دشمن در واقعه کربلا، بستن آب به روی لشگر امام حسین(ع) بود که از روز هفتم ماه محرّم آغاز شد اما حضرت عباس(ع) به همراه برخی دیگر از بنی‏هاشم، به فرات حمله می‏برد و آب می‏آورد. او این لقب را از پدران خویش به ارث برده بود؛ زیرا حضرت عبدالمطّلب، هاشم، عبد مناف و قُصَیّ نیز چنین لقبی داشتند. حضرت ابوطالب(ع) و عباس عموی پیامبر نیز به چنین ویژگی پسندیده‏ای مشهور بودند.

5 . کَبْش الکتیبة


اصطلاحی نظامی است که در جنگ‏ها به کار می‏رفته و به فردی شجاع اطلاق می‏شده که فردی که تمام صفات شجاعت و نام‏آوری در او جمع بوده و در پیشانی لشگر به جنگ با دشمن می‏پرداخته است. این لقب پیش از حضرت عباس(ع) تنها به دو نفر داده شده؛ ابتدا به فردی قریشی از قبیله بنی عبدالدار که از دشمنان سرسخت مسلمانان بود و طلحة بن ابی طلحة نام داشت. او در جنگ احد توسط امیر المؤمنین(ع) کشته شد زیرا شخص دیگری را جرأت رویارویی با او نبود و شجاعت و جنگاوری او باعث تضعیف روحیه مسلمانان شده بود.
با کشته شدن او توسط امیر المؤمنین(ع) روحیه به مسلمانان بازگشت و سبب خوشحالی پیامبر اکرم(ص) شد زیرا کشته شدن او باعث شد اتحاد مشرکین به شدت از هم گسیخته شود و بسیاری از آنان پا به فرار گذارند.
دومین فردی که پیش از حضرت عباس(ع) به این لقب خوانده شد مالک اشتر نخعی بود. او را در دوران خلافت امیر المؤمنین(ع) کبش العراق می‏خواندند. پس از وی این لقب به حضرت عباس(ع) رسید آن گونه که از زبان امام حسین(ع) سروده‏اند:
عَبَّاسُ(ع) کَبْشُ کَتِیبَتی وَ کَنَانَتی وَ سرُّ قَوْمی بَلْ اَعَزُّ حُصُونی
«عباس(ع) پهلوان لشگر و اهل بیت من بلکه شکست ناپذیرترین دژ من است».

6. حامی الظُعَینة


در لغت عرب ظعینة از ریشه ظَعَنَ (= کوچ کرد) گرفته شده و به معنای زن هودج‏نشین می‏باشد. این لقب نیز از جمله القابی است که پس از واقعه عاشورا به حضرت داده شده و به معنای پشتیبان زنان هودج‏نشین است. چرا که دلگرمی زنان اهل حرم به بازوی توانای عباس(ع) بود. چه بسا پشتیبانی و حمایت از زنان بی‏دفاع، خود بخش بزرگی از دفاع است و وجود او در بین لشگر قوت قلبی برای همه به شمار می‏آمد. این لقب در عرب پیش از حضرت عباس(ع) تنها به یک نفر داده شده و او ربیعة بن مکدم کنانی از قبیله بنی فراس می‏باشد و چه در زمان زندگی و چه پس از مرگش او را این گونه می‏خوانده‏اند. آن سان که درباره‏اش سروده‏اند:
حامی الظعینة این منه ربیعة أم أین من علیا ابیه کلام

7. شهید؛
8 . عبد صالح؛
9. مستجار (پشت و پناه)؛
10. فادی (فداکار)؛
11. ضَیغَم (شیر)؛
12. مُؤثر (ایثارگر)؛
13. ظَهر الولایة (پشتیبان ولایت)؛
14. طیار؛
15. اکبر؛
16. مواسی (ایثار کننده)؛
17. واقی (پاسدار)؛
18. ساعی (تلاشگر)؛
19. صدّیق (راست‏گفتار و درست‏کردار)؛
20. بَطَل (گُرد)؛
21. اطلس (چابک و شجاع، در لغت به معنای رنگارنگ یا دو رنگ بوده(30) و کنایه از فرد زیرک و چابک است)؛
22. حامل اللّواء (پرچمدار).
23. صابر؛
24. مجاهد؛
25. حامی؛
26. ناصر؛



عباس (ع ) و دیدگاهها


ابوالفضل ( علیه السّلام ) دل و اندیشه بزرگان را مسخّر خود کرد و براى آزادگان در هـمـه جـا و هـر زمـان سـرودى جـاودانـه گـشـت ؛ زیـرا بـراى بـرادرش دسـت به فداکارى بزرگى زد، برادرى که در برابر ظلم و طغیان خروشید و براى مسلمانان عزت جاودانه و عظمتى همیشگى ، به ارمغان گذاشت .
در ایـنـجـا، بـرخـى از اظـهـار نـظـــرهـاى بـزرگـــــان را دربـــاره شـخـصـیـت ابوالفضل ( علیه السّلام ) مى آوریم .

1 ـ امام سجّاد(ع )


امـام عـلى بـن الحسین ، حضرت زین العابدین ( علیه السّلام ) از سروران تقوا و فضیلت در اسلام به شمار مى رود. این امام بزرگوار هماره براى عمویش عباس طلب رحمت مى کرد و از فـداکـاریـهـایـش دربـاره بـرادرش حـسـیـن ( عـلیـه السـّلام ) بـه نیکى یاد مى کرد و جانبازیهاى بزرگش را مرتّب مى ستود. از جمله سخنان حضرت درباره عمویش ، این موارد را ذکر مى کنیم : ((خداوند عمویم عباس را رحمت کند که از خودگذشتگى کرد و نیک از عهده آزمـایش برآمد. خود را فداى برادر کرد تا آنکه دستانش بریده شد، خداوند به جاى آنها چـون جـعـفـر بـن ابى طالب ، دو بال عطا کرد تا بدانها با ملائکه در بهشت پرواز کند. عـبـاس را نـزد خـداونـد مـتـعـال مـنـزلتى است که همه شهیدان در روز قیامت بر او غبطه مى خورند...)).
ایـن کلمات ، فداکاریهاى ابوالفضل را در راه برادرش ، پدر آزادگان ، امام حسین ( علیه السّلام ) به خوبى بیان مى کند. حضرت در ایثار و از خودگذشتگى و جانبازى تا جایى پـیـش رفت که زبانزد تاریخ و سَمبل فداکارى گشت ، دستان گرامى اش را روز عاشورا در راه برادر داد و تا آخرین لحظه پایدارى کرد تا آنکه به خون خود درغلتید.
ایـن فـداکـاریهاى بزرگ نزد خداوند بى اجر نماند و حضرتش با پاداشها و کرامتهایش بـه عـباس ، او را بر تمامى شهیدان راه حق و فضیلت در دنیاى اسلام و غیر آن ، برترى بخشید تا آنجا که همه بر او غبطه مى خورند.

2 ـ امام صادق (ع )


امام صادق ( علیه السّلام ) عقل ابداعگر و اندیشمند اسلام و چهره بى مانند دانش ‍ بشرى ، هـمـواره از عـمویش عباس تجلیل به عمل مى آورد و با درود و ستایشهاى عطرآگین از او یاد مى کرد و مواضع قهرمانانه اش در روز عاشورا را بزرگ مى داشت . از جمله سخنانى که امام درباره قمر بنى هاشم فرموده است ، بیان زیر مى باشد:
((عـمـویـم عـبـاس بـن عـلى ( عـلیهما السّلام ) بصیرتى نافذ و ایمانى محکم داشت . همراه برادرش حسین جهاد کرد، به خوبى از بوته آزمایش بیرون آمد و شهید از دنیا رفت ...)).
امام صادق ( علیه السّلام ) از برترین صفات مجسم در عمویش که مورد شگفتى اوست چنین نام مى برد:
الف ـ ((تیزبینى )):
تـیـزبـیـنـى ، پـیامد استوارى راءى و اصالت فکر است و کسى بدان دست پیدا نمى کند، مـگـر پـس از پـالودگـى روان ، خـلوص نـیـت و از خود راندن غرور و هواهاى نفسانى و عدم سلطه آنها بر درون آدمى .
تـیـزبـینى از آشکارترین ویژگیهاى ابوالفضل العباس بود. از تیزبینى و تفکر عمیق بود که حضرت به تبعیت از امام هدایت و سیدالشهداء امام حسین ( علیه السّلام ) برخاست و بـدیـن گـونـه بـه قـله شرف و کرامت دست یافت و خود را بر صفحات تاریخ ، جاودانه سـاخت . پس تا وقتى ارزشهاى انسانى پایدار است و انسان آنها را بزرگ مى شمارد، در بـرابـر شـخصیت بى مانند حضرت که بر قله هاى انسانیت دست یافته است سر بر زمین مى ساید و کرنش مى کند.
ب ـ ((ایمان استوار)):
یـکـى دیـگـر از صـفـات بـارز حـضـرت ، ایـمـان اسـتوار و پولادین اوست . از نشانه هاى اسـتـوارى ایـمـان حـضـرت ، جـهـاد در کـنـار بـرادرش ، ریـحـانـه رسـول اکـرم ( صـلّى اللّه عـلیـه و آله ) بـود کـه هـدفـش جـلب رضـایـت پـروردگـار مـتـعـال بـه شـمـار مـى رفـت . و هـمـانـطور که در رجزهایش روز عاشورا بیان داشت از این جانبازى کمترین انگیزه مادى نداشت و همین دلیلى گویاست بر ایمان استوار حضرت .
ج ـ ((جهاد با حسین (ع ))):
فـضـیـلت دیـگـرى که امام صادق ( علیه السّلام ) براى عمویش ، قهرمان کربلا، عباس ( عـلیـه السـّلام ) نـام مـى بـرد، جـهاد تحت فرماندهى سالار شهیدان ، سبط گرامى پیامبر اکـرم ( صـلّى اللّه عـلیـه و آله ) و آقـاى جـوانـان بـهـشـت اسـت . جـهاد در راه آرمان برادر، بـزرگترین فضیلتى بود که حضرت ابوالفضل بدان دست یافت و نیک از عهده آزمایش بـه درآمـد و در روز عـاشـورا قـهـرمانیهایى از خود نشان داد که در دنیاى دلاورى و شجاعت بى مانند است .

زیارت امام صادق (ع )


امام صادق ( علیه السّلام ) به زیارت کربلا، سرزمین شهادت و فداکارى رفت و پس ‍ از زیـارت امـام حـسـیـن و اهـل بـیـتـش ( عـلیهم السّلام ) و اصحاب برگزیده اش با شوق به زیـارت قـبر عمویش ، عباس شتافت و بر سر مرقد بزرگ آن بزرگوار ایستاد و زیارت زیـر را کـه مـنـزلت عـبـاس را نـشـان مـى دهد و بر مکانت او گواهى مى دهد با این سرآغاز خـوانـد: ((سـلام خـدا و سـلام مـلائکـه مـقـرّب و انـبـیـاى مرسل و بندگان صالح و همه شهیدان و صدیقان پاک ، شبانه روز بر تو باد اى پسر امیرالمؤ منین ...)).
امـام صـادق عـمـویـش عـبـاس را بـا ایـن کـلمـات کـه دربـردارنـده هـمـه مـفـاهـیـم و مـعـانـى تـجـلیـل و بـزرگـداشـت اسـت ، مـورد خـطـاب قـرار مـى دهد. درود و سلام خداوند، ملائکه ، پیامبران مرسل ، بندگان صالح ، شهیدان و صدیقان را بر او مى فرستد و این بهترین و برترین سلامى است براى پرچمدار کربلا.
سـپـس عـصاره نبوت ، امام صادق ( علیه السّلام ) زیارت خود را چنین پى مى گیرد: ((به تـسـلیـم ، تـصـدیـق ، وفـادارى و فـداکـاریـت در راه جـانـشـیـن پـیـامـبـر مرسل ، سبط برگزیده ، راهنماى عالم ، وصّى ابلاغگر و مظلوم ستمدیده ، شهادت مى دهم ...)).
در ایـنـجـا امام صادق ( علیه السّلام ) بهترین نشانه هایى که به شهیدان بزرگ تقدیم مى شود به عمویش عباس تقدیم مى دارد. افتخاراتى از این گونه :

الف ـ تسلیم :

هـمـه امـور خـود را بـه بـرادرش سـیـدالشـهـداء سـپـرد و در هـمـه مراحل و مواقف ، متابعت از او را بر خود واجب کرد تا آنکه در راه او به شهادت رسید؛ زیرا بـه امامت برادرش که مبتنى بر ایمان استوار به خداوند است آگاهى داشت و درستى راه و نیت خالص و راءى اصیل برادر را مى دانست و بدانها باور داشت .

ب ـ تصدیق :

عـبـاس ( عـلیـه السـّلام ) بـرادرش ریـحـانـه رسول اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) را در تـمـامـى مواقف و دیدگاهها تصدیق کرد و هرگز در درستى و عدالت آرمان او به خود شک راه نـداد و یـقین داشت برادرش بر حق است و هرکه با او سر ستیز دارد در گمراهى آشکار است .

ج ـ وفادارى :

یـکـى دیـگـر از صـفـات نـیـکـى کـه امـام صـادق ( عـلیـه السـّلام ) بـه عـمـویـش ابوالفضل نسبت مى دهد، وفادارى است ؛ هر پیمانى را که در راه دفاع از برادرش امام حق و حـقـیـقت ابوعبداللّه الحسین ( علیه السّلام ) با خدا بسته بود بجا آورد و در سخت ترین شـرایط و مراحل در کنار برادر ایستاد و از او جدا نشد تا آنکه دستانش قطع شد و خود در راهـش بـه شـهادت رسید. وفادارى که از والاترین صفات است ، از ویژگیهاى اساسى و عناصر حضرت ابوالفضل بود، او آفریده شده بود تا نسبت به دور و نزدیکان وفادار باشد.

د ـ فداکارى :

امام صادق ( علیه السّلام ) به فداکارى و جانبازى عمویش در راه برادرش ‍ سیدالشهداء( عـلیـه السـّلام ) گـواهـى مـى دهـد، حـضـرت خـالصـانـه بـراى از بـیـن بـردن بـاطـل ، فـداکـارى کـرد و بـا پـیـشـوایـان کـفر و باطل به ستیز پرداخت و با برادر در جـانـبـازیـهـاى بـزرگ و بـى نـظـیر تاریخ شرکت کرد. به قسمت دیگرى از این زیارت بزرگ توجه کنیم :
((پـس خـداونـد از طـرف پیامبرش و امیرالمؤ منین و حسن و حسین ـ صلوات خدا بر آنان باد ـ بر آنچه پایدارى ، خویشتندارى و یارى کردى ، به تو بهترین پاداش بدهد که بهشت ، بهترین فرجام است )).
ایـن قـسـمـت شامل تجلیل و تقدیر حضرت عباس از سوى امام صادق ( علیه السّلام ) است ؛ زیـرا بـا فـداکـاریـهـاى بـزرگ در راه سـالار شـهـیـدان و جـانـبـازى در راه او و تـحمل هرگونه سختى در کنار او، شایسته این بزرگداشت است . حضرت در این تلاشها و مـقـاومـتـها تنها رضاى خدا را مد نظر داشت و خداوند نیز عوض ‍ پیامبرش ، مولاى متقیان ، حسن و حسین ـ سلام اللّه علیهم ـ این جانبازیها را ارج نهاد و به او بهترین پاداشها را عطا کرد.
امـام صـادق ( عـلیـه السّلام ) زیارت خود را پى مى گیرد و صفات والاى عمویش عباس ‍ و جایگاهش را نزد خداوند یاد مى کند و مى فرماید:
((گـواهـى مـى دهـم و خـدا را گـواه مـى گـیـرم کـه تـو در همان راه پیکارگران ((بدر)) و مجاهدان در راه خدا و صافى ضمیران خداخواه در جهاد دشمنانش و مدافعان استوار دوستانش و یـارى کـنـنـدگـان اولیـایـش ، پیش رفتى و چون آنان کوشیدى ، پس ‍ خداوند بهترین ، والاتـریـن و کاملترین پاداشى که به مطیعان والیان امرش و اجابت کنندگان دعوتش مى دهد، به تو عطا کند...)).
امـام صـادق ( عـلیـه السـّلام ) عـقـل ابـداعگر و اندیشمند اسلام گواهى مى دهد و خدا را به شـهـادت مـى طـلبد بر اینکه عمویش عباس در جهادش دوشادوش برادرش ، پدر آزادگان ، امام حسین ( علیه السّلام ) بر همان راه شهیدان بدر پیش رفت ؛ رادمردانى که با خون پاک خـود پـیـروزى هـمیشگى اسلام را مسجّل کردند و با یقین به عادلانه بودن آرمان خود و با آگاهى و بصیرت تام ، شهادت را انتخاب کردند و پرچم توحید و کلمه حق را بر بلنداى تاریخ به اهتزاز درآوردند. ابوالفضل العباس نیز در این راه درخشان پیش تاخت و براى نـجـات اسـلام از چنگال بى سر و پاى اموى و ابوسفیان زاده که مى خواست کلمه الهى را مـحو کند و پرچم اسلام را درهم بپیچد و مردم را به جاهلیت نخستین برگرداند، قیام کرد و به شهادت رسید.
ابـوالفـضـل تـحـت فـرمـاندهى برادرش ، پدرآزادگان در برابر طاغوت خونریز اموى ایستاد و با پایدارى و قیام آنان بود که کلمه حق تثبیت و اسلام پیروز شد و دشمنان حق و حقیقت و امام بشدت شکست خوردند.
امـام صادق ( علیه السّلام ) زیارت خود را ادامه مى دهد و صفات برگزیده عمویش ‍ عباس را برمى شمارد و پاداش او را چنین یاد مى کند:
((شهادت مى دهم (که ) حق نصیحت را بجا آوردى و نهایت تلاشت را کردى ، پس خداوند تو را در مـیـان شـهـیـدان مـبـعوث کرد و روحت را با روحهاى سعیدان همراه ساخت و در وسیعترین مـنـزل بهشتى جاى داد و بهترین غرفه را به تو عطا کرد و نامت را در ((علّیین )) پرآوازه ساخت و با پیامبران ، شهیدان و صالحان ـ که چه خوب رفیقانى هستند ـ محشورت کرد.
شـهـادت مـى دهـم کـه تـو سـستى نکردى و عقب ننشستى و با بصیرت نسبت به امرت پیش رفـتـى در حـالى که به صالحان اقتدا کرده بودى و پیامبران را پیروى مى کردى . پس خـداونـد مـا، تـو، پـیـامبرش و اولیایش را در جایگاه برگزیدگان و پاکان جمع کند که اوست مهربانترین مهربانان )).
در قـسـمـت پـایـانـى زیـارت ، مـتوجه اهمیت بى مانند و موقعیت والاى حضرت عباس نزد امام صـادق ( عـلیـه السّلام ) مى شویم ؛ زیرا این قهرمان بزرگوار با نصیحت خالصانه و فداکارى در راه ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله )، امام حسین ( علیه السّلام ) از احـتـرامى خاص نزد امام برخوردار گردید؛ لذا امام صادق دعا مى کند تا خداوند عمویش را به بالاترین درجات قرب برساند و او را با پیامبران و صدیقان محشور کند.

3 ـ حضرت حجت (ع )

مـصـلح بـزرگ ، حـجـت خـدا و بـقـیـة اللّه الاعـظـم ، امـام زمـان ـ عـجـل اللّه تـعـالى فـرجـه الشریف ـ قائم آل محمد( صلّى اللّه علیه و آله ) در بخشى از سخنان زیباى خود درباره عمویش عباس ( علیه السّلام ) چنین مى گوید:
((سـلام بـر ابوالفضل ، عباس بن امیرالمؤ منین ، همدرد بزرگ برادر که جانش ‍ را فداى او سـاخـت و از دیـروز بـهره فردایش را برگزید، آنکه فدایى برادر بود و از او حفاظت کـرد و براى رساندن آب به او کوشید و دستانش قطع گشت . خداوند قاتلانش ، ((یزید بن رقاد)) و ((حکیم بن طفیل طایى )) را لعنت کند...)).
امام عصر ـ عجل اللّه تعالى فرجه ـ صفات والاى ریشه دار در عمویش ، قمر بنى هاشم و مایه افتخار عدنان را چنین برمى شمارد و مى ستاید:
1 ـ هـمـدردى و هـمـگـامـى بـا بـرادرش سـیـدالشـهـداء( عـلیـه السـّلام ) در سـخـت تـرین و دشـوارتـریـن شـرایـط تـا آنـجـا کـه ایـن هـمـگـامـى و هـمـدلى ضـرب المثل تاریخ گشت .
2 ـ فرستادن توشه آخرت با تقوا، خویشتندارى و یارى امام هدایت و نور.
3 ـ فـدا کـردن جـان خـود، بـرادران و فـرزنـدانش در راه سرور جوانان بهشت ، امام حسین ( علیه السّلام ).
4 ـ حفاظت از برادر مظلومش با خون خود.
5 ـ کـوشـش بـراى رسـانـدن آب به برادر و اهل بیتش هنگامى که نیروهاى ستمگر و ظالم مانع از رسیدن قطره اى آب به خاندان پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ) شده بودند.

4 ـ شاعران


شـاعـران آزاده مـتـمـسـک بـه اهـل بـیـت ( عـلیـهـم السـّلام ) شـیـفـتـه شـخـصـیـت ابوالفضل که در اوج بزرگى و شرافت مى درخشید، بودند و تحت تاءثیر شخصیت بى مـانند و صفات والاى او قصاید زیبایى سرودند که از شاهکارهاى ادب عرب به شمار مى رود. در اینجا پاره اى از آنها و شعرشان را نقل مى کنیم :

1 ـ کمیت :

بـزرگـتـریـن شـاعـر اسـلام ((کـمـیـت اسـدى )) دلبـاخـتـه عـظـمـت ابـوالفـضـل بـود و در یـکـى از ((هـاشـمـیـات )) جـاودانـه خـود چـنـیـن سـرود: ((... و ابوالفضل خاطره شیرین آنان ، درمان جانها از دردهاست )).
یـاد ابوالفضل و سایر اهل بیت ( علیهم السّلام ) نزد هر بزرگ منشى شیرین است ؛ زیرا یـادآورى فـضـیـلت و کـمـال مـطـلق اسـت . هـمـچـنـیـن داروى جـانـهـا از بـیـمـاریـهـاى جهل و غرور و دیگر بیماریهاى روحى است .

2 ـ فضل بن محمد:

فـضـل بـن مـحـمـد بـن فـضـل بـن حـسـن بن عبیداللّه بن عباس ( علیه السّلام ) از نوادگان ابـوالفـضـل ، شـاعـرى آسمانى و شیفته شخصیت نیاى بزرگش پرچمدار کربلاست . در قصیده اى چنین مى سراید:
((ایـستادگى عباس را در کربلا روزى که دشمن از همه سو دیوانه وار هجوم مى آورد، به یـاد مـى آورم . حـمایت از حسین ( علیه السّلام ) نموده و در نهایت تشنگى او را نگهبانى مى کـرد و روى نـمـى گـرداند، سستى نشان نمى داد و پروانه وار به گرد وجود برادر مى گـشت . هرگز صحنه اى چون رفتارش با حسین ـ فضیلت و شرف بر او باد ـ ندیده ام . چه صحنه بى مانندى که سرشار از فضیلت بود و جانشین او کردارش را تباه نکرده است )).
ایـن ابـیـات شـجـاعـت و دلیـرى بـى مـانـنـد ابـوالفضل ( علیه السّلام ) و نقش درخشان و افـتـخـارآمـیـز او را در حـمـایـت بـرادرش پدر آزادگان و دفاع از او با خون خود و سقایى خـانـدان او را بـه خـوبـى نـشـان مـى دهـد. صحنه اى درخشانتر و زیباتر از این موضع و حـضـور بـى مـانـنـد ابـوالفـضـل در کـنـار بـرادرش وجـود نـدارد. مـواضـع و شـخـصـیـت ابوالفضل بر نواده اش ((فضل )) تاءثیرى شگفت آور دارد و او را شیفته کرده است ؛ پس با قلبى آتشین و جانى سوخته ، طى ابیات لطیفى جدش را چنین مرثیه مى گوید:
((شـایـسـتـه تـریـن کـس بـراى گـریـستن بر او، رادمردى است که حسین را در کربلا به گـریـسـتـن واداشـت ؛ بـرادر و فـرزنـد پـدرش عـلى ، ابوالفضل آغشته به خون . آنکه در همه حال حق برادرى را بجا آورد و مواسات کرد ـ که از ثـنـاگـویـى او عاجزیم ـ و در عین تشنگى ، برادر را بر خود مقدم داشت )).
آرى ، شـایـسـتـه تـریـن مـردمـان بـراى بـزرگـداشـت و گـریـستن بر او به سبب مصایب هـولنـاکـش ، ابـوالفـضـل سـمبل ایستادگى و فضیلت است . امام حسین ( علیه السّلام ) با شـهـادت بـرادر، کـمرش شکست و بر او به تلخى گریست ؛ زیرا مهربانترین و نیکترین برادر خود را از دست داده بود.

3 ـ سید راضى قزوینى :


شـاعـر عـلوى سـیـد راضـى قـزویـنـى شـیـفـتـه شـخـصـیـت ابوالفضل ( علیه السّلام ) مى شود و چنین او را مى ستاید:
((اى ابوالفضل ! اى سرور فضیلت و ایستادگى و خویشتندارى ! فضیلت جز تو را به پـدرى قـبـول نـکرد. کوشیدى و به اوج عظمت و بزرگى دست یافتى ، اما هر کوشنده اى بـه خـواسـتـه اش دسـت پیدا نمى کند. با عزّت و سرافرازى و علو همّت از پذیرفتن ظلم سرباز زدى و پیکان نیزه ها را مرکب خود کردى )).
ابـوالفـضل ( علیه السّلام ) از بنیانگذاران فضیلت و ایستادگى در دنیاى عرب و اسلام به شمار مى رود. حضرتش مراتب کمال را پشت سر گذاشت و به قلّه شرف و کرامت دست یافت و براى رهایى از ذلّت و ظلم ، پیکان نیزه ها را برگزید.

4 ـ محمد رضا ازرى :


حـاج ((مـحمد رضا ازرى )) در قصیده شیواى خود به ذکر و ستایش از صفات گرامى قمر بنى هاشم که قلب و عقل آزادگان را تسخیر کرده ، پرداخته است و چنین مى سراید:
((براى کسب یاد و نام نیک بکوش که نام نیک بهترین سرمایه کریمان است .
آیا ماجراى کربلا را که غبار پیکارش آسمان را تیره و تار و نبردش گوش ‍ فلک را کر کـرده اسـت نـشنیده اى ؟! روزى که خورشید از شدت گردباد آن تیره شده و امام هدایت به ابوالفضل پناهنده شده بود)).
در نـخـسـتـیـن بـیـت ، ((ازرى )) آدمـى را به کسب نام نیک فرامى خواند؛ زیرا تنها سرمایه ماندنى و پایدار همین ذکر جمیل است .
در دومـیـن بـیـت بـه عـبـرت گـرفـتـن از واقـعـه کـربـلا کـه آتـش فـشـان فضایل و رادمردیهاى اهل بیت ( علیهم السّلام ) است ، دعوت مى کند.
در سـوّمـیـن بـیـت ، ((ازرى )) از پـنـاه بـردن سـبـط گـرامـى پـیـامـبـراکـرم و ریـحـانـه رسـول خـدا( صـلّى اللّه عـلیـه و آله ) بـه حـضـرت ابوالفضل ( علیه السّلام ) سخن مى گوید.
بـه ابـیـات دیگر ((ازرى )) که در آنها از یاریها و دلاوریهاى عباس در راه برادرش سخن مى گوید توجه کنیم :
((چـون شـیـرى از کـنـام خود پاسدارى کرد و بر دشمنان شورید، آرى ، هژبر ((شرى )) از بیشه خود دفاع مى کند. کوبش شمشیرها، چونان تندر و رعدهاى ابر سـنـگـیـن بـود، از شـیـرمردى که با چهره خندان با انبوه دشمنان رو به رو مى شود و با غـرور سـرش را تـقـدیم مرگ مى کند، سرافرازى که در خانه ستم جایگیر نمى شود تا آنکه بر ستارگان چیره شود.
آیـا قـریـش نـمـى دانـسـت که او پیشاهنگ هر دشوارى و آزموده سختیها است ؟!)).

ویـژگیهـاى روحـى

سـرورمـان عـبـاس ( علیه السّلام ) دنیایى از فضایل و نیکى بود. هر صفت نیک و گرایش والا را کـه بـتـوان تـصـور کـرد، جـزء ذاتـیـات او بـود و هـمـین افتخار او را بس ‍ که زاده امـیـرالمـؤ مـنـیـن ( عـلیـه السـّلام ) داراى تـمـامـى فـضـایـل دنـیـا بـود. ابـوالفـضـل هـمـه فـضـیـلتـهـا و صـفـات پـدر را بـه ارث بـرد تـا آنـکـه نزد مسلمانان سَمبل هر فضیلتى و نماد هر ارزشى والا گشت .
در اینجا به اختصار برخى صفات حضرت را یاد مى کنیم :

1 ـ شجاعت

دلیـرى و شـجـاعـت ، گـویـاتـریـن نـشان مردانگى است ؛ زیرا نشانه قوت و استوارى و ایـسـتـادگـى در بـرابـر حـوادث مـى بـاشـد. ابـوالفـضـل ایـن صفت والا را از پدرش که شـجـاعترین انسان هستى است و داییهایش که از دلاوران نامدار عرب بودند و در میان سایر قبایل بدین صفت مشهور بودند، به ارث برده بود.
ابـوالفـضـل دنـیـایـى از قـهرمانیها بود و آنگونه که مورخان گفته اند در جنگهاى همراه پدرش هرگز ترسى به خود راه نداد. روز عاشورا نیز آنچنان شجاعتى از خود نشان داد کـه زبـانـزد تـاریخ گشت . ابوالفضل در این روز که از حماسى ترین روزهاى تاریخ اسلام است ، در برابر انبوه دشمنان ـ که دشت را پر کرده بودند ـ آنقدر دلاورى نشان داد کـه شجاعان قوم را متزلزل و عامه سپاهیان را هراسان کرد و زمین ، زیر پایشان لرزید و مـرگ بـر آنـان سـایـه افـکـنـد تـا آنـجـا کـه بـه حـضـرتـش ‍ پـیـشـنـهـاد فـرمـانـدهـى کـل سپاه را ـ در صورت کناره گیرى از یارى برادرش ـ دادند. لیکن عباس بر آن تمسخر زد و بر ایمان و عقیده اش و دفاع از آرمان مقدسش ‍ افزوده شد.
شـجـاعـت و دلاورى حـضـرت عـبـاس ( عـلیـه السّلام ) در روز عاشورا براى به دست آوردن سـودى مـادى از ایـن زنـدگـى نـبـود، بـلکـه دفـاع از مقدّسّترین آرمانهاى مجسم در نهضت برادرش سیدالشهداء بزرگترین مدافع حقوق محرومان و ستمدیدگان به شمار مى رفت .

با شاعران

شـاعـران از شـجـاعت ، دلیرى ، رادمردى حضرت و شکستى که یک تنه به سپاه اموى وارد کـرد، هـمـواره در شـگـفـت بـوده انـد و شـیـفـتـه شـخـصـیـت والاى او گـشـتـه انـد. بـراى مثال ، شمارى از آنان را که در این باب داد سخن داده اند مى آوریم .

الف ـ سید جعفر حلى :

شـاعـر عـلوى ((سـیـد جـعـفـر حـلى )) در قـصـیـده درخـشان خود، ترس و هراس سپاه اموى از پیکارهاى حضرت را چنین تصویر مى کند:
((از شـیر کارآزموده نبردها، بر سپاهیان اموى ، عذاب فرو ریخت . جز هجوم شیرى خشمگین و غرّان که خواسته اش را نیک آشکار کرده بود، چیزى آنان را هراسان نکرد. ترس از مرگ ، چهره هاى آنان را اندوهگین کرده بود. اما عباس ‍ در آن میانه خندان بود.
مـیـمنه و میسره سپاه را درهم مى ریخت ، آنان را درهم مى کوفت و سرهایشان را درو مى کرد. دلاورى بـه او حـمـله نمى کرد مگر آنکه مى گریخت و سرش ، پیشاپیش او حرکت مى کرد. اسبان را چنان با نیزه اش رنگ آمیزى کرد که سیاه و سپیدشان یکسان شدند. بر شکارش خـشـمـنـاکانه هجوم نمى آورد مگر آنکه بلاى محتوم را بر او سرازیر مى کرد. پیشروى او رنـگـى از درنگ و هراس داشت ، گویى براى تسلیم پیش مى رود. قهرمانى که شجاعت را از پدرش به ارث برد و بدان ، دماغ پرباد گمراه زادگان را به خاک مالید)).
مى بینید چگونه ((حلى )) هراس فراگیر امویان را از هجوم قمربنى هاشم ، قهرمان اسلام وصف مى کند و آشفتگى صفوف آنان را تصویر مى نماید.
عباس با قلبى آرام و چهره اى خندان به لشکر دشمن مى تازد و از کشته ، پشته مى سازد و اسـبـان آنـان را بـا خـونشان رنگین مى کند. تا جایى که مى دانیم هرگز کسى شجاعت و دلیـرى را چـنـیـن تـرسیم نکرده است و بدون گزافگویى ، عباس ـ همانگونه که مورخان نوشته اند ـ خسارتهاى سنگینى به اهل کوفه وارد کرد.
((سید جعفر حلى )) همچنان در وصف شجاعت ابوالفضل ، داد سخن مى دهد و مى گوید:
((قـهـرمـانـى کـه هـنـگـام سوار شدن بر اسب بزرگ ، گویى کوهى سرافراز، بر اسب نـشـسـتـه اسـت و شـگـفـتـا کـه اسـبـى ، چـنـیـن کـوهـى را خـوب تحمل مى کند و رهوار مى تازد! سوگند به برق شمشیرش ـ و من جز به آذرخش آسمانى ، سـوگـنـد نـمى خورم ـ اگر شهادت او مقدّر نبود، با شمشیرش هستى را مى زدود؛ لیکن این خداوند است که هرچه اراده کند، مقدر مى سازد و بر آن حکم مى راند)).
تـیـغ ابـوالفضل صاعقه اى ویرانگر بود که برکوفیان فرود آمد و اگر قضاى الهى نبود، آنان را از صفحه روزگار محو مى کرد.

ب ـ کاشف الغطاء:

امام ((محمد کاشف الغطاء)) شیفته شجاعت ابوالفضل شده و طى قصیده درخشانى او را چنین مى ستاید:
((هـنـگـامـى که عباس خندان به رزمگاه پا مى گذاشت ، چهره هاى امویان را هراس از مرگ ، دژم (اندوهگین ) مى کرد.
به مرگ آورى ، آگاه بود و شمشیرش کارآزمودگان را از پا درمى آورد.
وقتى که تیرگى و سختى جنگ ، چون شبى تاریک به اوج مى رسید، مرگبارترین روز دشمنانش آغاز مى شد)).
هـراس از ابـوالفـضل چهره هاى امویان را تیره کرده ، زیرا سرهاى قهرمانان آنان را درو کرد و روحیه آنان را درهم شکست و بارانى از عذاب بر آنان فروبارید.

ج ـ فرطوسى :

شاعر دلباخته اهل بیت ، شیخ ((عبدالمنعم فرطوسى )) ـ نور به قبرش ببارد ـ در حماسه جاویدان خود، دلیرى و شجاعت ابوالفضل در میدان نبرد را چنین مى ستاید:
((در هر هجومى در جهاد، کوه است و در استوارى هنگام رویارویى کوهى است . تمامى گُردى و عـزت پـدرش عـلى در او ریـشه دواند و بارور گشت . در هر دلى و جانى ، نقشى از خود به یادگار گذاشته و در هر دیدار، هراسى در روان دشمن افکنده است )).
سـپـس هـمـو، شـکـسـتـهـاى سـنـگـیـن سـپـاه امـوى بـه وسـیـله ابوالفضل را چنین ترسیم مى کند:
((چون پرچمى برفراز دژى ، بر پشت اسب خود نشست و در تیرگى چون شب جنگ ، ماهوار درخـشـیـد. دلهـاى دلاوران از دیـدن هـیبت او فرو ریخت و چون هوا از پهلوهایشان به درآمد و بـدنـهـاى درهـم شـکـسته شان بر زمین افتاد در حالى که سرهایشان پرّان بود و او انبوه لشکریان را با ید بیضاى خود به سوى مرگ مى راند)).
شـجـاعـت و دلاورى ابـوالفـضـل ، شـاعـران بـزرگ را شـیـفـتـه خـود کـرد و ضـرب المثل تاریخ گشت .
آنـچـه بـر اهمیت این شجاعت مى افزاید ((للّه )) بودن آن است . حضرت ، شجاعت خود را در راه یـارى حـق و دفاع از آرمانهاى والاى اسلام به کار گرفت و هرگز دربند دستاوردهاى مادى زندگى زودگذر نبود.

2 ـ ایمان به خدا

قـوت ایـمـان بـه خـدا و اسـتوارى در آن ، یکى از بارزترین و بنیادى ترین ویژگیهاى ابوالفضل بود. حضرت در دامان ایمان ، مرکز تقوا و آموزشگاه خداپرستى و خداخواهى ، تربیت یافت و پدرش ، پیشواى موحّدان و سرور متقیان ، جانش را با جوهر ایمان و توحید حـقـیقى پرورش داد و تغذیه کرد. پدر، او را با ایمان مبتنى بر آگاهى و تعمّق در حقایق هستى و رازهاى طبیعت ، تغذیه نمود؛ ایمانى که خود چنین وصفش کرده بود:
((اگر پرده ها برایم کنار زده شوند، بر یقینم افزوده نخواهد شد)).
ایـن ایـمـان ژرف و ریـشـه دار بـا ذرّات وجـود حـضـرت عباس عجین شد و او را به یکى از بزرگان تقوا و توحید بدل ساخت . و بر اثر همین ایمان پایدار و عظیم بود که ایشان ، خود، برادران و شمارى از فرزندانش را در راه خدا و تنها براى خدا قربانى کرد.
عـبـاس ( عـلیـه السـّلام ) بـا دلاورى بـه دفـاع از دین خدا و حمایت از عقاید اسلامى که در آسـتـانـه تحریف شدن و نابودى در زمان حکومت امویان قرار گرفته بود، برخاست و در این کار فقط خداوند و رضاى حق و جایگاه اخروى را مد نظر داشت .

3 ـ خویشتندارى

یـکى دیگر از صفات برجسته ابوالفضل ( علیه السّلام ) عزّت نفس و خویشتندارى بود. حضرت از زندگى خفت بار زیر سایه حکومت اموى ابا داشت ؛ حکومتى که بندگان خدا را بـرده خـود و امـوال بـیـت المـال را دارایـى شـخـصـى کـرده بـود و بـه دنبال برادرش ، پدر آزادگان که صلاى عزّت و کرامت در داده بود و مرگ زیر سایه هاى نـیزه ها را سعادت و زندگى با ظالمان را اندوهبار اعلام کرده بود، دست به قیامى خونین زد و به میدان نبرد و جهاد پا گذاشت .
ابـوالفـضـل ( علیه السّلام ) در روز عاشورا عزّت نفس و خویشتندارى را با تمام ابعاد و آفـاقـش مـجـسـم سـاخـت . امویان او را به شرط کناره گیرى از برادرش ، وعده فرماندهى کـل قـوا دادنـد، لیـکـن حـضـرت بـر آنـان تـمـسـخـر زد و فـرمـانـدهـى سـپـاه آنـان را لگـدمـال کـرد و بـا شـوق و اخلاص ، به سوى آوردگاه شتافت و در راه دفاع از حرّیت ، دین و آزادگى خود، کُندآوران را به خاک انداخت و سرها را درو کرد.

4 ـ صبر

یـکـى از ویژگیهاى ابوالفضل ( علیه السّلام ) شکیبایى و بردبارى در برابر حوادث تلخ و دشوار بود. مصایبى که در روز عاشورا بر سر حضرت آمد، کوهها را مى گداخت ، لیـکـن ایـشان همچنان استوار بودند و کمترین سخنى دالّ بر دردمندى بر زبان نیاوردند. حضرت همچون برادرش ، سیدالشهداء ـ که صبرش از صلابت و سنگینى کوههاى سر به فـلک کـشـیـده ، بـیـش بـود ـ و بـه پیروى از امامش ، خود و اراده اش را تسلیم پروردگار بـزرگ کـرد و هرچه را بر خود و خاندانش نازل شد با چشم رضامندى نگریست . حضرت ابـوالفـضل ، ستارگان تابناک و اصحاب باوفا را مى دید که بر دشت سوزان کربلا چون قربانیها به خون تپیده اند و آفتاب ، آنان را مى گدازد، مویه و فریاد کودکان را مى شنید که بانگ ((العطش )) سر داده اند، نوحه بانوان حرم وحى بر کشتگان خود را مى شـنید، تنهایى برادرش ، سیدالشهداء را در میان کرکسهاى کوفه و مزدوران ابن مرجانه که براى کشتنش بر یکدیگر پیشى مى گرفتند تا به رهبرشان نزدیک شوند، مى دید. آرى ، هـمـه ایـن حـوادث سـنـگـیـن را مـى دیـد، لیـکـن امـر خـود را بـه خـداى متعال واگذار کرده بود و بدون کمترین تزلزلى پاداش را از پروردگارش درخواست مى کرد.

5 ـ وفادارى

یـکـى دیـگـر از صـفـات ابـوالفـضـل کـه از بـرتـریـن و بـرجـسته ترین صفات است ، ((وفـادارى )) اسـت . حـضرت در این صفت ، گوى سبقت از همگان ربود و رکوردى جاودانى برجاى گذاشت و به بالاترین حد آن رسید. نمونه هاى وفادارى حضرت را در اینجا مى آوریم .
الف ـ وفادارى به دین :
ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) از وفادارترین کسان به دین خود بود و بشدت از آن دفـاع کـرد. هـنـگـامـى کـه اسـلام در خـطـر نابودى قرار گرفت و دشمنان کمر بسته آن ـ امـویـان ـ بـا تـمـام وجـود بـه انکار آن برخاستند و شبانه روز محو آن را وجهه نظر خود قرار دادند و با آن جنگیدند، ابوالفضل به رزمگاه پاگذاشت و در راه دین خود، مخلصانه جهاد کرد تا آنکه کلمه توحید در زمین برقرار باشد و در آرمانهاى اعتقادیش دستانش قطع گشت و به خون خود درغلتید.
ب ـ وفادارى به امت :
سـرور مـا حـضـرت عـبـاس ( عـلیـه السـّلام ) مى دید که امت اسلامى در زیر کابوس تیره امـویـان دسـت و پـا مـى زنـد و زنـدگـى مرگبار سراسر ذلت و خوارى را سپرى مى کند. گروهى از مجرمان اموى سرنوشت آنان را در دست گرفته ، ثروتهاى آنان را به باد مى دهـنـد، بـا مـقدرات آنان بازى مى کنند و حتى یکى از سپاسگزاران اموى با وقاحت و بدون شرم و حیا اعلام مى کند که : (((منطقه ) سواد؛ باغستان قریش ‍ است )) و چه اهانتى به امت بیش از این .
در برابر وضعیت طاقت فرسا، ابوالفضل وفادارى به امت را در قیام دید. پس ‍ همراه با برادرش و گروهى از رادمردان اهل بیت و آزادگان دلباخته آنان بپاخاست و شعار آزادى از یـوغ بـنـدگـى امـویان را سر داد و رهایى امت اسلامى از بردگى آنان را هدف خود کرد و جـهـادى مـقـدّس بـراى بازگرداندن زندگى کریمانه براى آنان را آغاز کرد و در راه این هـدف والا، خـود و تـمـامـى بـپـاخـاسـتـگـان بـه شهادت رسیدند. پس کدام وفادارى به امت مثل این وفادارى است ؟!
ج ـ وفادارى به وطن :
سـرزمـیـن اسـلامـى در گـرداب مـحنت و رنجهاى توانفرسا در ایام حکومت امویان ، غوطه ور بـود. اسـتـقـلال و کـرامـت خود را از دست داده بود و به باغستانى براى امویان ، سرمایه داران قریش و دیگر مزدوران بدل گشته بود.
تـهـیـدستى و فقر، همه گیر و مصلحان و آزادگان خوار شده بودند و مجالى براى آزادى فـکـر و نـظـر نـمـانـده بود. حضرت عباس تحت رهبرى برادرش ‍ سیدالشهداء براى درهم شکستن این حکومت سیاه و فروپاشى پایه هاى آن ، قیام کرد و بر اثر فداکاریهاى آنان بود که طومار حکومت اموى پس از چندى درهم پیچیده شد؛ در حقیقت بزرگترین وفادارى به وطن اسلامى همین است .
د ـ وفادارى به برادر:
ابـوالفـضـل پـیـمـانـى را کـه بـا خـداونـد بـراى حـفـظ بـیـعـت خود با برادرش ریحانه رسـول خـدا( صـلّى اللّه علیه و آله ) و اولین مدافع حقوق مظلومان و محرومان بسته بود، بـدان وفـادار مـانـد. مردمان در طول تاریخ مانند این وفادارى در حق برادر را ندیده اند و قطعاً زیباتر از این وفادارى در کارنامه وفاى انسانى به ثبت نرسیده است ؛ وفاداریى که هر آزاده شریفى را به خود جذب مى کند.

6 ـ قوّت اراده

((اسـتـوارى و قدرت اراده )) از مهمترین و بارزترین صفات بزرگان جاوید تاریخ است کـه در کـار خـود موفق بوده اند؛ زیرا محال است افراد سست عنصر و ضعیف الاراده بتوانند کمترین هدف اجتماعى را محقق کنند یا کارى سیاسى را به پایان برند.
ابوالفضل ( علیه السّلام ) در اراده نیرومند و عزم و جزم ، در بالاترین سطح قرار داشت . بـه اردوگـاه حق پیوست و بدون تزلزل یا تردید، پیش رفت و در عرصه تاریخ به عـنـوان بـزرگـترین فرمانده بى مانند شناخته شد و اگر این صفت در او نبود، افتخار و جاودانگى در طول تاریخ برایش ثبت نمى شد.

7ـ مهربانى

مـحـبـت و مـهـربـانـى بـه مـحـرومـان و سـتـمـدیـدگـان بـر وجـود ابـوالفـضـل مـسـتـولى بـود و ایـن پـدیـده بـه زیـبـاتـریـن شـکـل خـود در کـربـلا آشـکـار شـد و جـلوه کـرد؛ سـپـاه امـویـان آبـشـخـور فـرات را بـر اهـل بـیـت بـسـتـنـد تـا آنـان بـر اثـر تـشـنـگـى بـمـیـرنـد یـا تـسـلیـم گـردنـد. ابوالفضل که لبهاى خشکیده و چهره هاى رنگ پریده فرزندان برادرش و دیگر کودکان را از شـدت تـشنگى دید، قلبش فشرده گشت و از عطوفت و مهربانى دلش آتش گرفت . سـپـس بـه مـهـاجـمـان حـمله کرد، راهى براى خود گشود و براى کودکان آب آورد و آنان را سـیـراب کـرد. در روز دهـم محرم نیز بانگ ((العطش )) کودکان را شنید، دلش به درد آمد و مـهـر به آنان ، او را از جا کند. مشکى برداشت و در میان صفوف به هم فشرده دشمنان خدا رفـت ، بـا آنـان درآویخت و از فرات دورشان ساخت ، مشتى آب برداشت تا تشنگى خود را بـرطرف کند، لیکن مهربانى او اجازه نداد قبل از برادر و کودکانش سیراب شود، پس آب را فرو ریخت . حال در تاریخ امتها و ملتها بگردید آیا چنین محبت و رحمتى را ـ جز در قمر بنى هاشم و افتخار عدنان ـ خواهید یافت ؟!
ایـنـهـا پـاره اى از صفات و فضایل ابوالفضل است که با داشتن آنها ـ چون پدرش ـ به بالاترین قلّه مجد و کرامت دست یافت

شهادت :
رد امان نامه دشمن

آوازه دلاورمردی ‏های حضرت عباس(علیه‏السلام) چنان در گوش عرب آن روزگار طنین افکنده بود که دشمن را بر آن داشت تا با اقدامی جسورانه، وی را از صف لشکریان امام جدا سازد. در این جریان، «شَمِر بن شُرَحْبیل (ذی الجوشن)» فردی به نام «عبداللّه بن ابی محل» را که حضرت امّ ‏البنین(علیهاالسلام) عمه او می‏شد، به نزد عبیداللّه بن زیاد فرستاد تا برای حضرت عباس(علیه‏السلام)و برادران او امانی دریافت دارد. سپس آن را به غلام خود «کَرْمان» یا «عرفان» داد تا به نزد لشکر عمر سعد ببرید.
شمر امان نامه را گرفت و به عمر سعد نشان داد. عمر سعد که می‏ دانست این تلاش‏ها بی ‏نتیجه است، شمر را توبیخ کرد؛ زیرا امان دادن به برخی نشان از جنگ با بقیه است. شمر که می‏ انگاشت او از جنگ طفره می‏رود، گفت:
«اکنون بگو چه می‏کنی؟ آیا فرمان امیر را انجام می‏دهی و با دشمن می‏جنگی و یا به کناری می‏روی و لشکر را به من وامی‏گذاری؟» عمر سعد تسلیم شد و گفت: «نه! چنین نخواهم کرد و سرداری سپاه را به تو نخواهم داد. تو امیر پیاده ‏ها باش!» شمر امان نامه را ستاند و به سوی اردوگاه امام به راه افتاد. وقتی رسید، فریاد برآورد: «أَیْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛خواهرزادگان ما کجایند؟
حضرت عباس(علیه‏السلام) و برادرانش سکوت کردند. امام به آن‏ها فرمود: «پاسخش را بدهید، اگر چه فاسق است». حضرت عباس(علیه‏ السلام)به همراه برادرانش به سوی او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت کند! آیا به ما امان می‏دهی، در حالی که پسر رسول‏ خدا(صلی الله علیه و آله) امان ندارد؟!» شمر با دیدن قاطعیت حضرت عباس(علیه‏ السلام)و برادرانش خشمگین و سرافکنده به سوی لشکر خود بازگشت.

چگونگی شهادت

در روز عاشورا چون تشنگی بر حسین و یارانِ او سخت گشت، کودکان به امام علیه‏ السلام شِکوِه آوردند و از فَرط عطش می نالیدند. امام، عباس علیه‏ السلام را صدا کرد و فرمود تا با چندنفر به فرات برود و برای تشنگان آب بیاورد. عباس با ده سوار همراه شد و مَشک‏ها را برداشت و چون به مدخل آبِ فرات رسید، یارانِ ابن ‏زیاد بر کنار فرات نشسته بودند و شریعه را بر حرمِ رسولِ خدا بسته بودند. چون عباس را دیدند، بر او حمله کردند. عباس پس از آن رجزی خواند و بر آنها حمله کرد. ... آنگاه که از شریعه فرات بیرون آمد و مشک بر دوش داشت دشمنان از هر طرف او را تیرباران کردند و در همین حال کسی بر او حمله کرد و دست راست او را برید و حضرت مشک را با دست چپ گرفتند در حالی که تمام فکر حضرت به حرم ابا عبدالله بود تا بر تشنگان آب برساند در این حال شخص دیگری حمله کرد و دست چپ حضرت را برید و حضرت بر زمین افتاد و مشک را بر دهان گرفت. در این حال عمر سعد ندا داد که مشک را تیرباران کنند در این زمان بود که عمودی آهنین بر فرق سر حضرت فرود آوردند... وقتی که امام حسین ( علیه السلام) بر بالین خون آلود حضرت عباس ( علیه السلام) حاضر شد، فرمود: اکنون کمر من شکست؛ الان انکسر ظهری و لت‏حیلتی.

تدفین حضرت عباس توسط امام سجاد
حضرت سجاد علیه السلام هنگامی که برای تدفین شهدا به کربلا آمده بود، با این که به بنی ‏اسد اجازه داد در دفن شهیدان او را یاری کنند، ولی برای دفن امام حسین و حضرت عباس ‏علیهما السلام به آنها اجازه مشارکت نداد، وقتی پرسیدند; تو تنها چگونه می‏توانی؟ فرمود: «ان معی من یعیننی‏» با من کسی هست که کمکم کند .(فرشتگان عالم غیب به یاریم می‏آیند).

مرقد مطهر حضرت عباس علیه السلام


مرقد مطهر حضرت ابوالفضل العباس در نزدیکی قبر برادرش امام حسین علیه السلام در کربلاست.


 
 
امام شناسی و حکمت قیامت از نظر اسماعیلیان الموت
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

منبع:http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=9496

 گستره‌ تفکر و ادبیات‌ اسماعیلی‌
قلعه‌ی‌ الموت‌، مانند دیگر مراکز فرماندهی‌ اسماعیلیان‌، در ایران‌، به‌ دست‌ مغولان‌ (654ق‌/ 1256م‌) از میان‌ رفت‌، اما این‌ واقعه‌، به‌ هیچ‌ وجه‌، به‌ معنای‌ پایان‌ کار اسماعیلیان‌ دعوت‌ جدید الموت‌ نبود، بلکه‌ اسماعیلیه‌، با پوشیدن‌ خرقه‌ی‌ صوفیه‌، به‌ زندگی‌ پنهانی‌ بردند. تأثیر اسماعیلیه‌ بر تصوف‌ و به‌ طور کلی‌، بر معنویت‌ ایرانی‌ فرض‌ پیوندهایی‌ اساسی‌ را پیش‌ می‌آورد. بدین‌ سان‌، اسماعیلیه‌، شمار بسیاری‌ از مشایخ‌ صوفیه‌ از سنایی‌ (حدود سال‌ 545ق‌/ 1141م‌) و عطار (حدود سال‌ 672ق‌/ 1230م‌) تا جلال‌ الدین‌ رومی‌ (672ق‌/ 1273م‌) که‌ شمس‌ تبریزی‌ برای‌ او نقش‌ حجت‌ را ایفا کرد، عزیز نسفی‌ (سده‌ی‌ هفتم‌ ق‌/ سیزدهم‌ م‌) قاسم‌ انوار (837ق‌/ 1434م‌) و دیگران‌ را از خود می‌دانند. گاهی‌ نمی‌توان‌ دانست‌ که‌ آیا متنی‌ را عارفی‌ اسماعیلی‌ مشرب‌ نوشته‌، یا اسماعیلی‌ صوفی‌ مشرب‌. این‌ بیان‌، وافی‌ به‌ مطلب‌ نیست‌، زیرا منظومه‌ی‌ پر آوازه‌ی‌ شیخ‌ محمود شبستری‌ (در گذشته‌ی‌ 720ق‌/ 1317م‌) به‌ زبان‌ فارسی‌، با عنوان‌ گلشن‌ راز که‌ مونس‌ هر صوفی‌ ایرانی‌ است‌، بر مبنای‌ تعلیمات‌ اسماعیلی‌ شرح‌ و بسط‌ داده‌ شده‌ است. پرسشهای‌ که‌ به‌ این‌ ترتیب‌ طرح‌ می‌شود، کاملاً پرسشهایی‌ نو و ناشی‌ از ظهور مجدد ادبیات‌ اسماعیلیان‌ الموت‌ فارسی‌ زبان‌ است‌ که‌ به‌ طور عمده‌، به‌ کوشش‌ و. ایوانف‌ فراهم‌ آمده‌ است‌ (که‌ کتابخانه‌ی‌ الموت‌ را مغولان‌ به‌ طور کامل‌ نابود کردند). با وصف‌ این‌، باید ادبیات‌ عربی‌ زبان‌ اسماعیلیان‌ سوریه‌ را نیز به‌ ادب‌ اسماعیلی‌ الموت‌ افزود که‌ از طریق‌ شخصیت‌ متنفذی‌ مانند رشید الدین‌ سنان‌، رئیس‌ اسماعیلیه‌ی‌ سوریه‌ (1140/1192م‌) با الموت‌، رابطه‌ای‌ مستقیم‌ داشتند (همین‌ طور می‌دانیم‌ که‌ اشتباه‌ اسفناک‌ پرستشگاهیان‌ موجب‌ شد تا موافقت‌ نامه‌ای‌ که‌ میان‌ پرستشگاهیان‌ اسلام‌ و پادشاه‌ بیت‌المقدس‌ بسته‌ شده‌ بود، به‌ شکست‌ منجر شود.)

از میان‌ آثار فارسی‌ زبان‌ الموت‌، به‌ طور عمده‌، به‌ اثر مهم‌ تصورات‌ منسوب‌ به‌ خواجه‌ نصیر طوسی‌ که‌ هیچ‌ دلیل‌ قاطعی‌ وجود ندارد که‌ این‌ اثر را از او ندانیم‌، و در سده‌های‌ پانزدهم‌ و شانزدهم‌ میلادی‌ به‌ آثار سید سهراب‌ ولی‌ بدخشانی، ابواسحاق‌ قُهْستانی‌ و خیر خواه‌ هراتی، نویسنده‌ی‌ کثیر الاثر اشاره‌ کنیم‌. همه‌ی‌ این‌ نویسندگان‌، در آثار خود، فقراتی‌ قدیمی‌ و از جمله‌ از رساله‌ی‌ الفصول‌ الاربعه‌ی‌ حسن‌ صباح‌ را به‌ نقل‌ آورده‌اند. همین‌ طور، آنان‌ به‌ تجدید حیاتی‌ در اندیشه‌ی‌ اسماعیلی‌ اشاره‌ می‌کنند که‌ با تجدید حیات‌ اندیشه‌ی‌ شیعی‌، به‌ طور کلی‌، هم‌ زمان‌ و شاید حتی‌ یکی‌ از عوامل‌ آن‌ بود. در واقع‌، رد همان‌ زمان‌ بود که‌ تشیع‌ امامی‌ (به‌ ویژه‌ با سید حیدر آملی‌ و ابن‌ ابی‌ جمهور ) با درک‌ آثار ابن‌ عربی‌، روابط‌ خود با تصوف‌ و در نتیجه‌ی‌ با آیین‌ اسماعیلی‌ را بار دیگر مورد تأمل‌ قرار داد.

حیدر عاملی‌ و تأثیر اسماعیلیان‌
جالب‌ توجه‌ است‌ که‌ بدانیم‌ چگونه‌ مؤلفی‌ امامی‌، با اهمیت‌ حیدر آملی‌ (هشتم‌ ق‌/ چهاردهم‌م‌)، بی‌ هیچ‌ مجادله‌ای‌ به‌ اختلاف‌ اساسی‌ میان‌ خود و اسماعیلیان‌ آگاهی‌ پیدا کرد. او، این‌ اختلاف‌ را به‌ صورتی‌ بیان‌ کرد که‌ پرتوی‌ بر نتایج‌ قیامت‌ بزرگی‌ می‌افکند که‌ در الموت‌ اعلام‌ شد. در حالی‌ که‌ عرفان‌ شیعی‌ امامی‌، تعادل‌ میان‌ ظاهر و باطن‌ را حفظ‌ می‌کند، در عوض‌، در عرفان‌ اسماعیلی‌، هر ظاهری‌ دارای‌ باطنی‌ است‌ و از آنجا که‌ باطن‌، به‌ دلیل‌ آنکه‌ مرتبه‌ی‌ معنوی‌ مرید با فهم‌ آن‌ ارتباط‌ پیدا می‌کند، به‌ ظاهر برتری‌ دارد، بنابراین‌، ظاهر قالبی‌ است‌ که‌ باید آن‌ را در هم‌ شکست‌. تأویل‌، یعنی‌ بازگرداند داده‌های‌ شریعت‌ به‌ حقیقت‌ آنها، یعنی‌ درک‌ معنای‌ حقیقی‌ تنزیل‌، همین‌ کار را به‌ انجام‌ می‌رساند. اگر مرید، مطابق‌ معنای‌ باطنی‌ عمل‌ کند، تکالیف‌ شرعی‌ از او ساقط‌ خواهد شد. ‌

پس‌، راهنمای‌ به‌ این‌ معنای‌ باطنی‌ و حتی‌ شخص‌ او، به‌ دلیل‌ اینکه‌ او مظهر زمینی‌ یک‌ تجلی‌ آغازین‌ است‌ و خود عین‌ همین‌ معناست‌، امام‌ است‌. نتیجه‌ی‌ این‌ سخن‌، همان‌ برتری‌ امام‌ و امامت‌ باقیه‌، نسبت‌ به‌ نبوت‌ و رسالتی‌ است‌ که‌ موقتی‌ است‌. چنان‌ که‌ دیدیم‌، تشیع‌ امامی‌ بر آن‌ است‌ که‌ تفوق‌ ولایت‌ بر نبوت‌، باید در شخص‌ پیامبر مورد توجه‌ قرار گیرد و این‌ امر، متضمن‌ آن‌ نیست‌ که‌ شخص‌ ولی‌، بر شخص‌ نبی‌ مرسل‌ برتری‌ دارد. برعکس‌، اسماعیلیه‌، نتیجه‌ی‌ اساسی‌تری‌ از این‌ امر می‌گیرند. از آنجایی‌ که‌ ولایت‌ بر نبوت‌ که‌ ولایت‌، اساس‌ آن‌ است‌، برتری‌ دارد، می‌توان‌ نتیجه‌ گرفت‌ که‌ شخص‌ ولی‌، یعنی‌ امام‌ بر شخص‌ پیامبر برتری‌ دارد و امامت‌ نیز، پیوسته‌ و برای‌ همیشه‌، بر رسالت‌ برتری‌ خواهد داشت‌. آنچه‌ را که‌ تشیع‌ امامی‌، به‌ عنوان‌ امری‌ در پایان‌ افق‌ آخرت‌ مورد تأمل‌ قرار می‌دهد، اسماعیلیه‌ی‌ الموت‌ «در زمان‌ حال‌» و با پیشی‌ گرفتن‌ نسبت‌ به‌ رستاخیز به‌ انجام‌ می‌رساند که‌ قیام‌ روح‌ در برابر همه‌ی‌ عبودیتهاست‌.

مفهوم‌ امام‌ نزد اسماعیلیان‌ الموت‌
درباره‌ی‌ آدم‌شناسی‌ اسماعیلی‌ باید دانست‌ که‌ از سویی‌، آدم‌ جزئی‌ که‌ دوره‌ی‌ ما با او آغاز می‌شود و نخستین‌ پیامبر این‌ دوره‌ی‌ غیبت‌ بود و از سوی‌ دیگر، آدم‌ ازلی‌ ، صورت‌ زمینی‌ انسان‌ آسمانی‌ که‌ در ازل‌، نخستین‌ دایره‌ی‌ ظهور را آغاز کرد و او، نخستین‌ امام‌ و مؤسس‌ امامت‌، به‌ عنوان‌ دیانت‌ باقیه‌ی‌ انسانیت‌ بود. تأکید اسماعیلیه‌ بر بحث‌ امام‌، به‌ عنوان‌ مرد خدا وجه‌ الله‌ و و انسان‌ کامل‌ از همین‌ امر ناشی‌ می‌شود. «آن‌ کس‌ که‌ نداند چه‌ کسی‌ انسان‌ کامل‌ زمان‌ است‌، غریب‌ خواهد ماند» و در همین‌ معنا وارد شده‌ است‌ که‌ «هر کس‌ که‌ مرا دید، خدا را دیده‌ است‌».

مفهوم‌ امام‌، با تمامی‌ حکمت‌ انسان‌ ارتباط‌ دارد. از آن‌ جایی‌ که‌ صورت‌ انسانی‌، «مثالی‌ از صورت‌ الهی‌» است‌، مظهریت‌ کامل‌ او را نیز به‌ عهده‌ دارد. بدین‌ ترتیب‌، صورت‌ انسانی‌، وظیفه‌ی‌ نجات‌ کیهانی‌ را به‌ عهده‌ دارد، زیرا بازگشت‌ به‌ عالم‌ دیگر، یعنی‌ عالم‌ وجودات‌ روحانی‌، گذار به‌ حالتی‌ از وجود است‌ که‌ در آن‌ حالت‌، همه‌ چیز، صورتی‌ از حقیقتی‌ انسانی‌ به‌ خود می‌گیرد، به‌ دلیل‌ اینکه‌ تنها، وجود انسانی‌، دارای‌ زبان‌ و نطق‌ است‌. راه‌ «اصل‌» خود را پیدا می‌کنند، اما این‌ صورت‌ انسانی‌، راه‌ «اصل‌» خود را پیدا می‌کنند، اما این‌ صورت‌ انسانی‌ کامل‌، آن‌ تجلی‌ که‌ در ازل‌ جلوه‌گر شد، همان‌ امام‌ است‌. گفتن‌ اینکه‌ امام‌، مرد خدا و انسان‌ کامل‌ است‌، به‌ معنای‌ شناخت‌ او به‌ عنوان‌ عامل‌ اساسی‌ نجات‌ است‌. خود این‌ نجات‌ مشروط‌ به‌ طریقت‌ است‌، یعنی‌ مشروط‌ و به‌ تحقق‌ معنای‌ حقیقی‌ همه‌ی‌ ظاهرها که‌ خود مشروط‌ به‌ تأویل‌ است‌ و رسالت‌ امام‌ به‌ شمار می‌آید. این‌ امام‌شناسی‌، به‌ طور اساسی‌، اینجا نیز ناظر به‌ چهره‌ی‌ مملوس‌ این‌ یا آن‌ امام‌ نیست‌، بلکه‌ حقیقت‌ و ماهیت‌ امام‌ باقی‌ در نظر است‌ که‌ هر یک‌ از امامان‌، به‌ طور فردی‌، نمونه‌ی‌ زمینی‌ آن‌ است‌.

معرفت امام راه معرفت به خدا و انسان
مطالب‌، آن‌ است‌ که‌ معرفت‌ امام‌ و انسان‌ کامل‌، تنها علمِ ممکن‌ نسبت‌ به‌ خداست‌، زیرا امام‌، همان‌ تجلی‌ الهی‌ ازلی‌ است‌. در عبارتی‌ که‌ می‌آید و در بیانات‌ دیگری‌ از این‌ سنخ‌، امام‌ باقی‌ سخن‌ می‌گوید: «پیامبران‌ می‌گذرند و تغییر می‌یابند، در حالی‌ که‌ ما باقی‌ هستیم‌». «خدا را پیش‌ از آنکه‌ آسمانها و زمین‌ خلق‌ شود، شناختم‌». «نوری‌ که‌ از چراغ‌ ساطع‌ می‌شود، خود چراغ‌ نیست‌؛ اما اگر نور وجود نمی‌داشت‌ چگونه‌ می‌دانستیم‌ که‌ چراغ‌ چیست‌، یا چگونه‌ معلوم‌ می‌شد که‌ چراغی‌ هست‌ و کجاست‌»؟ مردان‌ خدا خود خدا نیستند، اما از خدا نیز جدا نیستند. از آنجایی‌ که‌ امامت‌ همان‌ تجلی‌ الهی‌ ازلی‌، ظهور کنز مخفی‌ و هادی‌ به‌ سوی‌ این‌ ظهور است‌، امام‌، حجت‌ عظمی‌ و مسئول‌ در برابر الوهیت‌ غیر قابل‌ شناخت‌ است‌. در خطبه‌ای‌ که‌ امام‌ حسن‌، (خداوند الموت‌، پس‌ از حسن‌ صباح‌) در 17 رمضان‌ 559/8 اوت‌ 1164 م‌ قیامت‌ عظمی‌ را اعلام‌ کرد، گفت‌: «مولانا(امام) قائم‌ قیامت‌ است‌؛ مولانا وجود مطلق‌ است‌؛ او را تَعَیُّنی‌ نیست‌، زیرا از هر تَعِیُّنی‌ بالاتر است‌. مولانا باب‌ رحمت‌ خود را می‌گشاید و به‌ واسطه‌ی‌ نور معرفت‌ او، تا ابد، هر موجودی‌ بصیر، سمیع‌ و ناطق‌ است‌». تنها، امام‌ باقی‌، به‌ عنوان‌ تجلی‌ الهی‌، علم‌ به‌ وجود را امکان‌پذیر می‌سازد: او که‌ امری‌ آشکار شده‌ است‌، وجود من‌ حیث‌ وجود نیز هست‌. او شخص‌ مطلق‌ ، چهره‌ی‌ خدا و صفت‌ اعظم‌ خدا، یعنی‌ اسم‌ اعظم‌ است‌. امام‌، در صورت‌ زمینی‌ خود، مظهر کلمه‌ی‌ اعلی‌، مُحِّق‌ وقت‌ و تجلی‌ اسنان‌ باقیه‌ای‌ است‌ که‌ چهره‌ خدا را ظاهر می‌سازد.

نتیجه‌ی‌ دوم‌ اینکه‌ معرفت‌ نَفْس‌، نزد انسان‌، مشروط‌ به‌ معرفت‌ به‌ امام‌ است‌. از امام‌ چهارم‌، در این‌ باره‌، روایت‌ شده‌ است‌ که‌ «من‌ عرف‌ اِمامه‌، فقد عرف‌ ربه‌» و در منتهای‌ مورد بحث‌ ما نیز وارد شده‌ است‌ که‌ «من‌ مات‌ و هو لا یعرف‌ امام‌ زمانه‌، مات‌ میتة‌ الجاهلیة‌». دلیل‌ این‌ امر، این‌ بار، در بیانی‌ از حکمای‌ اسلام‌ آمده‌ است‌ که‌ «من‌ عرف‌ نفسه‌، فقد عرف‌ مولاه‌،ای‌ امامه‌». امام‌ اول‌،چنین‌ معرفتی‌ را وعده‌ داده‌ است‌: «کُن‌ مؤمناً بی‌ أجعلک‌ شبیهاً بی‌ مثل‌ سَلْمان‌». از این‌ روایتها چنین‌ بر می‌آید که‌ معرفت‌ خدا، معرفت‌ امام‌ و معرفت‌ نَفْس‌، وجوهی‌ از معرفت‌ واحد، اساسی‌ و نجات‌دهنده‌ است‌. به‌ همین‌ دلیل‌، متنهای‌ فارسی‌ سنت‌ الموت‌ بر چهار طریق‌ ممکن‌ معرفت‌ امام‌ نأکید دارند: می‌توان‌ به‌ وجود او در صورت‌ جسمانی‌ آن‌ معرفت‌ پیدا کرد؛ این‌ معرفتی‌ است‌ که‌ حیوانات‌ نیز به‌ آن‌ قادرند. می‌توان‌ به‌ او معرفتی‌ با توجه‌ به‌ مرتبه‌ی‌ رسمی‌ و نسبت‌ زمینی‌ پیدا کرد؛ این‌ معرفت‌ امامت‌ اوست‌؛ همه‌ی‌ اعضای‌ دعوت‌ بهره‌ای‌ از این‌ معرفت‌ دارند. معرفتی‌ نیز وجود دارد که‌ معرفت‌ به‌ حقیقت‌ اوست‌ و مستلزم‌ آن‌ است‌ که‌ از همه‌ی‌ وجود دیگر معرفت‌ بر گذشته‌ باشند، زیرا، به‌ موازات‌ این‌، چهارگونه‌ پیوند با امام‌ وجود دارد: فرزند جسمانی‌؛ [ فرزند ] به‌ لحاظ‌ معنوی‌؛ فرزند جسمانی‌ اما به‌ لحاظ‌ معنوی‌؛ فرزند جسمانی‌، به‌ لحاظ‌ معنوی‌ و در حقیقت‌ باقیه‌ی‌ ذات‌ او. فرزند معنوی‌ امام‌، حجت‌ است‌، این‌ همان‌ موردی‌ است‌ که‌ سلمان‌ فارسی‌ نمونه‌ی‌ بارز آن‌ است‌ و همو به‌ فرموده‌ی‌ امام‌ در هر مستجیبی‌ تمثل‌ دارد. با این‌ ارتقاء مقام‌ حجت‌ همه‌ی‌ مراتب‌ رسمی‌ دست‌ خوش‌ تغییر شده‌ است‌.

امام‌شناسی‌ و حکمت‌ قیامت‌ اسماعیلیان‌ الموت‌
تأویل‌، عالم‌ صغیر را رمزی‌ از عالم‌ قدسی‌ (یعنی‌ مراتب‌ طولی‌ ) می‌داند و بنابراین‌، تنزیلی‌ در مرتبه‌ی‌ ناطق‌، یعنی‌ پیامبر واضع‌ شریعت‌ و ارزیابی‌ متفاوتی‌ از دایره‌ی‌ نبوت‌ صورت‌ می‌گیرد. این‌ دو امر، نتیجه‌ی‌ تجلیل‌ از مرتبه‌ی‌ حجت‌ است‌. برتری‌ اقتراق‌ پیامبر- امام‌ جای‌ خود را به‌ برتری‌ اقتران‌ امام‌ و حجت‌ او می‌دهد. از دیدگاه‌ حکمت‌ الهی‌ شیعی‌ امامی‌، بعثت‌ پیامبر اسلام‌ مبین‌ خط‌ استوا (یعنی‌ تعادل‌ ظاهر و باطن‌) است‌ و بلافاصله‌ پس‌ از آن‌، میل‌ به‌ سوی‌ شامگاه‌ آغاز می‌شود، یعنی‌ حلول‌ در شب‌ باطن‌ و دخول‌ در دایره‌ی‌ ولایت‌. از دیدگاه‌ حکمت‌ الهی‌ اسماعیلی‌، دخول‌ حقیقت‌ و دیانت‌ باطنی‌، نه‌ با محمد، خاتم‌ پیامبران‌، بلکه‌ با نخستن‌ پیامبر، آدم‌، آغاز کننده‌ی‌ دایره‌ی‌ غیبت‌ کنونی‌ ما، یعنی‌ از همان‌ آغاز بشریت‌ کنونی‌ آغاز شده‌ است‌. بدبینی‌ اسماعیلی‌، با حکمت‌ قیامت‌ و حتی‌ با خروج‌ خود بر شریعت‌، به‌ مقابله‌ با این‌ فاجعه‌ی‌ اساسی‌ برخاسته‌ است‌. شش‌ دوره‌ی‌ بزرگ‌ «نبوت‌ تشریعی‌»، به‌ صورت‌ «شش‌ روز» آفرینش‌ عالم‌ دین‌ فهیمده‌ شده‌ است‌ که‌ هر روز آن‌ هزاره‌ای‌ است‌. اما در واقع ‌« شش‌ روز» همان‌ «شب‌ دین‌» و شب‌ امام‌ است‌، زیرا در این‌ شش‌ روز، شریعت‌، حجابی‌ است‌ که‌ حقیقت‌، یعنی‌ آفتاب‌ امام‌ را می‌پوشاند. همچنان‌ که‌ ماه‌، در جای‌ آفتاب‌، شب‌ را روشن‌ می‌کند، حجت‌ (و سَلْمان‌) امام‌ نیز جای‌ او را می‌گیرد. معرفت‌ امام‌، در حقیقت‌ آن‌، در روز هفتم‌ و بنابراین‌، در فردای‌ شش‌ روزی‌ که‌ هنوز ادامه‌ دارد، آشکار خواهد شد. تنها، این‌ هفتمین‌ روز، به‌ حقیقت‌، روز خواهد بود، روزی‌ که‌ آفتاب‌ خود را نشان‌ خواهد داد (یوم‌ قیامت‌).

اسماعیلیان‌ الموت‌ و تنزل‌ مرتبه‌ واضع‌ شریعت‌
تنزل‌ مرتبه‌ی‌ واضع‌ شریعت‌ از این‌ دیدگاه‌ قابل‌ فهم‌ است‌. در حالی‌ که‌ در نظر تشیع‌ امامی‌، مانند اسماعیلیان‌ فاطمی‌، پیامبر، در نخستین‌ مرتبه‌ قرار داشت‌ (قرینه‌ی‌ عقل‌ اول‌)، آیین‌ اسماعیلی‌ الموت‌ آن‌ را در مرتبه‌ی‌ سوم‌ قرار می‌دهد. به‌ نظر می‌آید که‌ امام‌شناسی‌ الموت‌، بدینسان‌، به‌ مرتبه‌ی‌ افضلیتی‌ توجه‌ دارد که‌ در آیین‌ اسماعیلی‌ پیش‌ از فاطمیان‌ مورد قبول‌ بود و به‌ صورت‌ ِ سه‌ حرف‌ رمزی‌ تَمثُّل‌ یافته‌ بود که‌ عبارتنند از عین‌ (علی‌، امام‌)، سین‌ (سلمان‌، جبرائیل‌، حجت‌) میم‌ (محمد، پیامبر). به‌ این‌ دلیل‌ که‌ در واقع‌، پیامبر، به‌ عنوان‌ ناطق‌، یعنی‌ واضع‌ شریعت‌ دارای‌ مرتبه‌ و وظیفه‌ی‌ داعی‌ است‌ که‌ مردم‌ را به‌ سوی‌ امام‌ فرا می‌خواند و معنای‌ باطنی‌ شریعتی‌ است‌ که‌ او وضع‌ می‌کند. به‌ این‌ دلیل‌، هر پیامبر، در اصلِ وظیفه‌ی‌ خود، به‌ عنوان‌ داعی‌، به‌ میقات‌ حجت‌ امام‌ زمان‌ خود می‌رود و نسبت‌ به‌ او، همان‌ وضعی‌ را دارد که‌ خضر - الیاس‌، پیامبرِ واضع‌ شریعتِ موسی‌، نسبت‌ به‌ موسی‌ داشت‌ (تأویل‌ اسماعیلی‌، داده‌های‌ تاریخ‌ پیامبران‌ را از این‌ دیدگاه‌ مورد تفسیر قرار می‌دهد: بهشت‌، برای‌ آدم‌، کشتی‌ برای‌ نوح‌، طور سینا برای‌ موسی‌، مریم‌ برای‌ عیسی‌ و سلمان‌ برای‌ محمد، چهره‌های‌ میقات‌ با حجت‌ به‌ شمار می‌آیند). هر مریدی‌ به‌ نوبه‌ی‌ خود از اُسوه‌ی‌ پیامبر - داعی‌ در سلوک‌ به‌ سوی‌ همان‌ میقات‌ که‌ نتیجه‌ی‌ آن‌، اتحاد با حجت‌ است‌، پیروی‌ می‌کند و به‌ مرتبه‌ی‌ عارف‌ نایل‌ می‌شود. معنای‌ وعده‌ی‌ امام‌، به‌ مرید خود، مبنی‌ بر اینکه‌ او را سلمان‌ خود قرار خواهد داد، جز این‌ نیست‌. کاهش‌ شمار «درجات‌» در مراتب‌ الموت‌، به‌ هیچ‌ وجه‌، به‌ معنای‌ «تقلیل‌ اعضا» نیست‌، بلکه‌ با تعمیق‌ فلسفی‌ مفهوم‌ امامت‌ مطابقت‌ دارد، به‌ گونه‌ای‌ که‌ حکمت‌ نبوی‌ را در حکمت‌ قیامت‌، به‌ کمال‌ می‌رساند.

امام‌، با حجت‌ خود، همان‌ نسبتی‌ را دارد که‌ [ فرمانِ ] کُنْ با عقل‌ اول‌. وضعیت‌ ممتاز حجت‌ (هر یک‌ از کسانی‌ که‌ سلمان‌ اُسوه‌ای‌ از آن‌ است‌) چنین‌ است‌، کسی‌ که‌ در مورد او گفته‌اند که‌ از همان‌ آغاز، معنای‌ شخص‌ او همان‌ معنای‌ امام‌ است‌ (چهارمین‌ نحوه‌ی‌ معرفت‌ و پیوندی‌ که‌ پیش‌ از این‌ به‌ آن‌ اشاره‌ شد، از همین‌ جا ناشی‌ شده‌ است‌). « نیل‌ به‌ مرتبه‌ی‌ حجت‌ »، یعنی‌ تَمثُّل‌ به‌ سلمان‌، نیل‌ به‌ « سلمان‌ وجود تو » (در رساله‌ی‌ قدیمی‌ ام‌ الکتاب‌، « سلمان‌ عالم‌ صغیر » آمده‌ است‌). این‌ چند جمله‌ درباره‌ی‌ این‌ نیل‌ به‌ سلمان‌، شاید پیام‌ والای‌ حکمت‌ اسماعیلی‌ را به‌ ما عرضه‌ می‌کند: «امام‌ فرمود: من‌ همه‌ جا با محبان‌ خود هستم‌، هر جایی‌ که‌ مرا جستجو کنند، بر روی‌ کوه‌، در دشت‌ و صحرا و هر کس‌ که‌ من‌ حقیقت‌، یعنی‌ معرفت‌ خود را بر او آشکار کردم‌، نیازی‌ به‌ قرب‌ جسمانی‌ ندارد. قیامت‌ کبری‌ جز این‌ نیست‌.»

اسماعیلیه‌ و تصوف‌
این‌ منتهای‌ سنت‌ اسماعیلی‌ الموت‌، مبین‌ این‌ امر است‌ که‌ چگونه‌ امام‌شناسی‌، در تجربه‌ی‌ عرفانی‌، به‌ بار می‌نشیند و تجربه‌ی‌ عرفانی‌، مشروط‌ به‌ این‌ امام‌شناسی‌ است‌. پیوند میان‌ اسماعیلیه‌ و تصوف‌، در دوره‌ی‌ پس‌ از سقوط‌ الموت‌، ما را به‌ مشکل‌ مبهم‌ مبادی‌ رجعت‌ می‌دهد. اگر نظر عرفای‌ شیعی‌ را بپذیریم‌ که‌ تصوف‌ سنی‌، امری‌ است‌.که‌ در لحظه‌ای‌ از تاریخ‌، با انتقال‌ اوصاف‌ امام‌، فقط‌ به‌ پیامبر (و تبدیل‌ ولایت‌ به‌ امام‌شناسی‌ بدون‌ امام‌) از تشیع‌ جدا شده‌، د راین‌ صورت‌، آیین‌ اسماعیلی‌ الموت‌ کاری‌ جز استقرار مجدد نظم‌ قدیمی‌ انجام‌ نمی‌دهد؛ اهمیت‌ آن‌ نیز برای‌ تصوف‌ شیعی‌، از این‌ دوره‌ به‌ بعد و برای‌ حوزه‌ی‌ فرهنگی‌ فارسی‌ زبان‌، در مجموع‌، از این‌ حیث‌ است‌.

جانشینی‌ امام‌- حجت‌ به‌ جای‌ نبی‌- امام‌
دیدیم‌ که‌ چگونه‌ جانشین‌ ساختن‌ زوج‌ امام‌- حجت‌، به‌ زوج‌ نبی‌ - امام‌، بازتاب‌ فرآیند درونی‌سازی‌ عرفانی‌ است‌. در شرحی‌ از یک‌ نویسنده‌ی‌ اسماعیلی‌ ناشناخته‌ برگلشن‌ راز شیخ‌ محمود شبستری‌، اتحاد امام‌ و حجت‌، به‌ صورت‌ درخت‌ زیتونی‌ مورد تأمل‌ قرار گرفته‌ که‌ بالای‌ کوه‌ طور روییده‌ است‌ (قرآن‌، سورهی‌ التین‌، آیه‌ی‌ 103). «دو طور است‌، یکی‌ طور عقل‌ و دیگر، طور عشق‌». سالک‌، با تأمل‌ در زمر صورت‌ انسانی‌ که‌ در آن‌، علاقه‌ی‌ کنز مخفی‌ به‌ شناخته‌ شدن‌ نهفته‌ است‌، وجود خود را می‌یابد، همچنان‌ که‌ وجود موسی‌، همان‌ طور سیناست‌ که‌ در بالا (یا در قلب‌) آن‌، تجلی‌ الهی‌ ظاهر می‌شود که‌ همان‌ امام‌ بافید است‌. در این‌ بالای‌ کوه‌ (یا در این‌ محراب‌ مقدس‌) «جانَ جان‌» همچون‌ درخت‌ زیتونی‌ که‌ در بالای‌ کوه‌ طورِ عشق‌ روییده‌ است‌، بر جان‌ آشکار می‌شود. طور عشق‌ که‌ بالاتر از طور عقل‌ است‌، باید بر طور عقل‌ صعود نماید؛ اگر عقل‌، راهنمایی‌ است‌ که‌ به‌ رمز تجلی‌ الهی‌ هدایت‌ می‌کند، او راهنمایی‌ نیز هست‌ که‌ در نهایت‌ محو می‌شود.

چنان‌ که‌ دیدیم‌، مرید با انجام‌ این‌ سلوک‌ درونی‌، سیری‌ را می‌پیماید که‌ هر پیامبر در جستجوی‌ امام‌ سیر می‌کند. برای‌ سالک‌، رسیدن‌ به‌ بالای‌ کوه‌ طورِ جان‌ خود، تحقق‌ بخشیدن‌ به‌ حالت‌ سلمان‌ پاک‌ و حالت‌ حجت‌، یعنی‌ نیل‌ به‌ جان‌ جان‌ است‌. این‌ جانِ جان‌، همان‌ امام‌ است‌، زیتونی‌ که‌ بر بالای‌ کوه‌ طورِ عشق‌ روییده‌ است‌ و جان‌ سالک‌، همین‌ عشق‌ است‌، زیرا این‌ کوه‌ طور، طورِ وجود اوست‌. آنچه‌ سالک‌ در بالا (یا در قلب‌) وجود خود می‌یابد، امام‌، به‌ عنوان‌ جانان‌ ابدی‌ است‌. اقتران‌ امام‌ و حجت‌ او، به‌ مفاوضه‌ی‌ جانان‌ و جان‌ تبدیل‌ می‌شود. جانِ جان‌ او، جانِ جانی‌ است‌ که‌ به‌ او، «تو» خطاب‌ می‌کند. در حضور جان‌ جان‌، همچنان‌ که‌ برای‌ موسی‌ در کوه‌ طور چنین‌ بود، «موسی‌ وجود او» و «منِ» او محو می‌شود. جان‌، با مشاهده‌ی‌ خود در جانِ جان‌ خود مورد مشاهده‌ی‌ جانِ جان‌ قرار می‌گیرد و به‌ جای‌ او می‌گوید: انا الحق‌! بدینسان‌، شطح‌ معروف‌ حلاج‌ که‌ طی‌ سده‌ها توسط‌ صوفیان‌ تکرار شده‌، صبغه‌ای‌ اساساً شیعی‌ به‌ خود می‌گیرد. امام‌شناسی‌، این‌ شطح‌ را از مخاطره‌ی‌ وحدت‌ موجود که‌ برای‌ اندیشه‌ی‌ نظری‌ مشکلات‌ بسیاری‌ ایجاد کرده‌، دور می‌کند. تجربه‌ی‌ عرفانی‌ صوفیان‌، در نهایت‌، به‌ الهیاتی‌ نظر دارد که‌ جدل‌ فیلسوفان‌ صرف‌ و متکلمان‌ را دچار حیرت‌ می‌کند. آنچه‌ گفته‌ شد، به‌ ما می‌قهماند که‌ در اسلام‌، صورت‌ دیگری‌ از الهیات‌ وجود دارد که‌ بدون‌ آن‌ نمی‌توان‌ توضیح‌ داد که‌ چگونه‌ تصوف‌ آغاز شده‌ و تطور پیدا کرده‌ است‌. این‌ صورت‌ دیگر الهیات‌، اساساً عرفان‌ شیعی‌ است‌ که‌ سرچشمه‌ی‌ آن‌، به‌ خود امامان‌ می‌رسد. گمان‌ ما این‌ است‌ که‌ اینجا سعی‌ شده‌ تا، برای‌ نخستی‌ بار، نوآوری‌ بی‌سابقه‌ی‌ آن‌، به‌ عنوان‌ حکمت‌ نبوی‌، در پاسخ‌ به‌ الزامات‌ دیانتی‌ نبوی‌، توضیح‌ داده‌ شود. از آن‌ جایی‌ که‌ این‌ حکمت‌ نبوی‌ اساساً ناظر به‌ ایضاح‌ معنای‌ باطنی‌ است‌، ناظر به‌ معاد است‌ و از آنجایی‌ که‌ حکمت‌ نبوی‌، ناظر به‌ معاد است‌، به‌ سوی‌ افق‌ آینده‌ باز است‌. با متکلمان‌ سنی‌، ما به‌ «اقلیمی‌» کاملاً متفاوت‌ پا می‌گذاریم‌.


 
 
گوانین
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

الهه گوانین [( Kuan Yin (觀音] یا Guanyin  که کوتاه شده کلمه  Guanshiyin می باشد یکی از ایزد بانوان اساطیر چینی است. و معمولاً در زبان انگلیسی با عنوان خدای رحمت Goddess of Mercy شناخته می شود.

 گرچه در  معنای شفقت و مهربانی ترجمه گردیده اما باید در نظر داشت که این اسم از واژه اصیل سانسکریت کارونا  karuna مشتق گردیده که  می تواند حاوی حروف RU در معنای گریستن باشد. همچنین این نام می تواند به معنای دانای اصوات observing the sounds باشد. بدین معنا که این ایزد بانو قادر است تا صدای تمامی ستایشگرانش را بشنود و حاجات آنها را بداند.

 

 در جامعه چینیان بطور عموم چنین تصور می شود که این الهه از شکل مذکرش Avalokiteśvara منشا یافته است. تائیست های چینی وی را از جاویدانان می شمارند. ممکن است که این ایزد بانو  از خدایی تائوئیستی که ملکه مادر غرب Queen Mother of the West نام دارد گرفته شده باشد. برخی وی را بودای مونث خوانده اند. وی از گروه بوداسَف یا بودی سَتوا  «Bodhisattva» ها می باشد. بوداسف ها گروهی از تنویر یافتگان بهشتی هستند که در جهت کسب کمالات دیگر انسانها به کمک ایشان می شتابند. در برخی موارد تعداد آنها 8 و در موارد دیگر 13 نیز گفته شده است. بزرگترین فرد این گروه در چین Avalokitesvara است که با عنوان Guanyin شناخته می شود. این ایزد در ابتدا شکل مذکر داشت. بعدها می توانست در شکل مذکر یا مونث باشد. و سرانجام از زمان  سلسله یوان بصورت ثابت شکل زنی جوان بخود گرفت که ظرفی مقدس را در دست دارد.

 

 

گوانین معمولاً بر روی صخره نشسته یا احاطه شده توسط قرص کامل ماه تصویر شده است. او ظرف مقدسی که درون آن شاخه های بید قرار دارد در دست دارد یا اینکه آن ظرف در کنار وی نهاده شده است. او می تواند ایستاده بر روی امواج یا ایستاده بر روی ماهی بزرگ نمایش داده شود. لزوماً در سمت راست بالای او یک طوطی که در منقارش مهره هایی را حمل می کند نیز دیده می شود.

نام گوانین به زبان سانسکریت  Padma-pâni است که به معنای زاده شده از لوتوس Born of the Lotus است. برخی دریگر از القاب وی عبارتند از :

"great mercy, great pity; salvation from misery, salvation from woe; self-existent;

در هر صورت بیشتر او را با نام الهه دریای جنوب  the Goddess of the Southern Sea می شناسند. در چین او را یکی از سه شخصیت بزرگ یا  San Ta Shih می شناسند که خود خالق خود هستند. او فرزند آمیتابا   Amitabha است. آمیتاب آنگونه که در کتب مذهبی  ماهایانا Mahāyāna شرح داده شده، بودای آسمانی است. او فرمانروای سرزمین ناب نام بهشت شرقی آیین بودیسم the Western Paradise of Buddhism است.

Amitabha Sutra says:

"Far far away in the west, there is a place called 'Pure Land of Utmost Bliss.'  In that Pure Land, there is a Buddha called 'Amitabha' who has now manifested there to teach the Dharma.  The Pure Land is a place of eternal peace and purity, and the sentient beings in that Pure Land are free of suffering.  Therefore, it is called the 'Pure Land of Utmost Bliss.'"

شخصیت دیگرMañjuśrī یا  Vakishvara  که خدای سخن Lord of Speech یا  the sweet-voiced هم خوانده می شود. کارشناسان وی را قدیمی ترین و مهمترین بودی ستوه در  ادبیات Mahāyāna   می دانند. 

 

 Mañjuśrī  سواری بر حیوانی سفید و ماهی ای در دست

 

 

در هر حال گوانین همچنین بصورت هزار دست و هزار چشم هم نشان داده شده است. در بسیاری از نگاره ها گوانین فرزندی در دست دارد یا اینکه در کنار دوشیزه ای که سبد ماهی حمل می کند دیده می شود. در تصویری دیگر، گوانین ایستاده بر ابرها یا سوار بر یک اژدها  در جلو آبشار دیده می شود. به عنوان گوانینِ دریای جنوب او بر روی صخره ای در وسط امواج شعله ور دیده می شود که در حال نجات دادن غرق شدگان دریاست. او معمولاً گل نیلوفر یا شاخه های بید در دست دارد و ظرفی که حاوی آب آسمانی یا شربت جاودانگی می باشد در دستانش دیده می شود. برخی پژوهشگران بین این ایزد بانو و باکره مقدس the Blessed Virgin   مشابهت هایی پیدا کرده اند. دلیل آن نیز بدست آمدن پرتره هایی است که در آن گوانین با بچه ای تصویر شده است.

 برخی از پژوهشگران وی را برابر مادونا Madonna می دانند. مادونا، بانوی مقدس رومیان است که از مدتها پیش با عنوان مریم مقدس شناخته می شود. 

قابل ذکر اینکه گوانین برابر با آتنا دختر زئوس در اساطیر یونانی و سپندارمذ دختر اهورا مزدا در اساطیر ایرانی است . باید دانسته شود که سپندارمذ اساطیر ایرانی در واقع یکی از چهار مادر کیهانی  است که جهان و موجودات را هستی بخشیده اند. هانری کرین در مورد سپندارمذ مطلبی آورده که بسیار زیبا و قابل تامل است. وی در کتاب ارض ملکوت می نویسد:

«روزی زردشت در حضور اهورا مزدا بود و امهر سپندان در پیرامون پیشوای خود بودند؛ ولی سپندارمذ نزدیک او بود و دست به گردن او حلقه کرده بود، و زردشت از او پرسید: آن مخلوق کدام است نزدیک تو است و چه کسی در نظر تو چنین گرامی است؟ تو دیدگان از او بر نمی گیری و او نیز از تو دیده بر نمی گیرد. تو دست از او رها نمی کنی و او دست از تو بر نمی دارد. اهورا مزدا هم پاسخ گفت: این سپندار مذ دختر من، کدبانوی خانه من (کدبانوی بهشت) و مادر مخلوقات است»[1]

 گوانین نیز در حقیقت یکی از  مادران کیهانی است  او چهارمین و آخرین نفر از این زنجیره چهارتایی است که باعث پدیداری مخلوقات گردیده است، همان مادری که خاقانی در وصف او فرموده است:

کارم زمزاج بترستی          گر نه دعوات مادرستی (کل شعر)

حافظ نیز در بزرگداشت همین مادر کیهانی بزیبایی فرموده است:

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست      چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

 می دانیم که  از مادران کیهانی با تعبیر باکرگان یاد می شود. از اینرو گوانین یکی از سه باکره ای است که در اساطیر یونان با عنوان سه الهه سرنوشت the Three Fates از آنها یاد شده است.

گوانین در حقیقت در اساطیر به الهه مادر زمین معروفست که در نزد ایرانیان همان سپندارمذ دختر اهورا مزدا است و دوشیزه دیگری که در کنار گوانین و با ماهی تصویر می شود نیز همان یمایا  در اساطیر مردم افریقاست که بسیار وابسته و دوستدار الهه زمین است.

پانوشت:

[1]ـ ارض ملکوت، هنری کربن، مترجم سید ضیاء الدین دهشیری، ص 117


 
 
یمایا؛ مادر موجودات
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

یمایا Yemaya از الهه گان افریقای غربی است که اغلب بصورت ماهی نشان داده می شود. او با ماه و اقیانوس مرتبط است. و همچنین الهه سال نو می باشد. او روح طبیعی است و اصولاٌ بشکل زنی زیبا نمایانده می شود یا اینکه در میان ابها ایستاده است. او زنخدایی مهربان است که اغلبِ زنان جهت بارداری به درگاه او نیاز میبرند. معنای یمایا یعنی « مادری که فرزندانش ماهی میباشند» است

 

  

 


یمایا دارای لقب های فراوانی است: مادر اقیانوس، مادر رویاها و اسرار، بانوی سحر؛ در برزیل او به ستاره دریا معروف است. همچنین  در برزیل به Candomblé نیز معروف است. در هائیتی به او Agwe گفته می شود. نام او مختصر شده ، Yeyé Omo Eja( مادری که فرزندانش ماهی هستند ، در زبان Yoruba است. در افریقا به Mama Watta(مادر آبها) معروف است.
یکی از القاب دیگر او حاکم رودخانه اُگان presided over the Ogun River است. خاستگاه این الهه از قوم orisha نیجریه می باشد که در آنجا به الهه رودخانه مشهور بود. او را با لا سیرن La Sirene  یکی دانسته اند.

 

یمایارا را خالق خورشید، ماه و دیگر ستارگان می شمارند. او خود اُریشا orisha و همچنین مادر تمامی اریشاها میباشد. در آیین مردم Yoruba اریشاها گروهی از فرشتگان یا ارواح فوق طبیعی هستند که از سوی خدای مقتدرشان اُلودومار Olodumare بر طبیعت و سرنوشت انسانها سرپرستی می کنند.

  

 

 

 برای شناخت بهتر این الهه متن ذیل را که از اینترنت به نشانی http://www.orderwhitemoon.org/goddess/Yemaya.html برداشت گردیده را خدمتتان تقدیم می کنم:

  Yemaya is considered the Mother Goddess in African Belief. Maa Watta, as she is also known presided over the Ogun River that she called home. Her breasts are full and large from birthing so many creations. It is said that Yemaya gave birth to all the world"s water.

Petition Yemaya if you are a woman. You may pray to her with matters of the home, fertility, family, and love. In her kind state, Yemaya is the giver of life, so if you are seeking to have a child, pray to Yemaya. Yemaya is also a fierce protectress of women so if you or one of your daughters are in danger, ask Yemaya for protection. Yemaya is also the very essence of femininity. Her emotions then are feminine as well. She is very distressed over the situation of her beloved Earth Mother, so pray to her for the Healing of Mother Earth

  When you call to Yemaya for help, always do so with the utmost respect, and only do so if you expect to be helped and are ready to be helped. Because of her fierce love for her daughter"s and her connections with the waters, she is very sensitive, and just like any mother is with her daughter, Yemaya is ferocious when it comes to keeping her children safe. And, all well-behaved daughters always remember to thank their Mother"s for petitions granted. Daughters of Yemaya, this is very important, always, always remember to Thank Yemaya for what she does for you.

Yemaya has many other names. Known as the Star of The Sea in Brazil, In Macumba, she is known as Ocean Goddess of the Crescent Moon. In Haiti, she is Agwe. New Orleans women worship her as La Balianne. And, in Cuba she has three names, depending on which part of her personality you wish to speak with: Yemaya Ataramagwa, The Wealthy Queen Of The Sea, this is her stern persona. Yemaya Achabba, violent, and, The overpowering, Yemaya Olokun who is said to only be seen in dreams.(1) To me, she is Yemaya, Mother Goddess and Star Of The Sea.

 Yemaya"s favorite colors are blue, silver, and white, like her beloved waters

Her favorite stone is Blue Chalcedony, and she loves sea shells. The star is one of her symbols. Yemaya also loves watermelon! She will bless you if you make offerings of copper to her as well. She loves new, shiny pennies. If you make a candle offering to her, place 3 shiny pennies with the candle to give the work extra energy. Yemaya also adores pearls.

Any work done for Yemaya will be extra strong if performed during the full-moon. The full moon of July is her favorite moon

 در باور افریقائیان یمایا الهه مادر بحساب می اید. نام او در کناره  رودخانه اوگان جایی که خانه او شمرده می شود،  Mama Watta است. با توجه به فراوانی فرزندانش پستانهایش آکنده از شیر است. گفته می شود که یمایا سرچشمه و زاینده تمام ابهای دنیاست.

 اگر شما یک زن هستید می توانید به نزد او دادخواهی کنید. شما می توانید از او در مورد ضروریات زندگی مثل برکت محصولات،  خانواده و عشق درخواست کنید. در نقش مهربانانه اش او عطا کننده زندگی است. بنمابر این اگر شما ارزومند داشتن فرزند هستید می توانید از او بخواهید. همانگونه که شما در دفاع از دخترتان هنگامی که در خطر باشد بسیار جسور هستید، یمایا نیز در حمایت از زنان بسیار با تعصب است. او نهایت ظرافت زنانگی است. از اینرو احساستش زنانه است. او بسیار نگران الهه محبوب  زمین می باشد. از اینرو به پیشگاه او برای سلامت الهه مادر زمین دعا کنید.

 اگر از او تقاضای کمک دارید، اینکار را با نهایت احترام انجام دهید. و اینکار را بکنید زمانی که انتظار کمک دارید و برای آن آمادگی دارید. بخاطر عشق شدید به دخترانش و همچنین ارتباط با ابها، او بسیار حساس است. او مانند هر مادر دیگری در حمایت و حفاظت از فرزندانش بسیار گستاخ است. از اینرو دختران قدر شناس بخاطر دارند تا از او بخاطر کمکش، تشکر  کنند. بیاد داشته باشید که همواره از یمایا بخاطر کارهایی که برایتان انجام می دهد، تشکر کنید.

 یمایا اسامی بسیار دیگری نیز دارد. در برزیل او را با لقب ستاره دریامی شناسند. در ماکومبا او را با صفت « الهه ی دریای هلال ماه» می شناسند. در هائیتی او « اگوه» خوانده می شود. زنان نئو اورلئان او را با نام  La Balianne عبادت می کنند. و در کوبا سه نام دارد......

 رنگ های مورد علاقه یمایا: ابی، نقره ای و سفید است یعنی همان رنگهای ابهای محبوبش. سنگ مورد علاقه یمایا Blue Chalcedony [سنگی که برای افزایش حاظه کاربرد دارد] است. او موجودات دریایی را دوست دارد. ستاره یکی از سمبل های یمایا است. او همچنین دوستدار هندوانه است. اگر مس را تقدیم او کنید او بر شما سلام خواهد کرد.....

 برخی مطالب مرتبط:

و باز هم اسکندر رومی

 


 
 
در وصف مادر ـ خاقانی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

کارم ز مــــــــــــزاج بترستی                گـــــــــر نه دعوات مادرستی

 ان پیرزنی که مرد معنیست                آن رابعه ای که ثانیش نیست

 وز رابعه در صیانت افـــــــزون                بـــــــــل رابعه بـــنات گردون

 کدبانوی خانــــــــدان حکمت                مستوره دودمــــان عصمت

 مریــــــم سکنات گاه بهتان                  زهرا حـــرکات وقت احسان

 بگرفـــــــته ز عیش پنج روزه                 چون مریم چـــار ماهه روزه

 نسطوری و مــــوبدی نژادش                 فیلیقوس الکبیر بــــــــابش

 بر راه میا اسطوس نشسته                هیروری از زبــــــان گسسته

 پس کرده گزین بعقل و الهام                 بر کیش کشیش دین اسلام

 بگریخته از عــــــــتاب نسطور                 اویخته در کــــــــتاب مسطور

 کــــــــــدبانو بوده چون زلیخا                 برده شده بـــاز یوسف اسا

 از روم ضــــــــــــلالت آوریده                  نخاس هــــــــدیش پروریده

 دل برده چو بـــرده در بدایت                 پـــــــرورده به پــــرده هدایت

 تا مصحف لا اله دیــــــــــده                  ز انجیل و صلیب در رمــــیده

 از بس که شده صلیب دشمن             در خـــط شده از صلیب روزن

 تسبیح مسیح گشته وردش                  تهلیل خــــــلیل یاد کردش

 شب زان دلِ زنده زنده دارد                   صبح از سر دین، نفس گزارد

 گردون به جزای آن دل و دین                سبحه کندش ز عقد پروین

 صافی دم و صوفی اجتهادست            مومن دل و مومن اعتقاد است

 تا عشق بــــــرای وقت معلوم               مهر ابـــــــدی نهد بر آن موم

 کرد از پی مــــــــرهم دل من               دل، موم سپید و لفظ، روغن

  حالات مـــن از رضاش مرضی                حاجات من از دعاش مقضی

 پندش هــــــــــمه بند اختیارم                 نصحش همه حصن روزگارم

 دود دلش از پـــــــــی امـــانم                 عـــــــــراده حصن دشمنانم

 کرده پی حـــــرب دشمن من                 از ناوک صبح، جــــوشن من

 با طعنه جــــــــــــــافیان جیفه               بــــــــــازو قویم بدان ضعیفه

 اه ار دعـــــــــــــــوات او نبودی                کـــــارم ز فلک چگونه بودی

 شروان قَرَن است از آب دستش            من همچو اویس، پای بستش

 افتاده برای اویــــــــــــم اینجای            در پای زمین چنین ز مـــــن پای

 الحق حق نعمتش قــدیم است           همچون حسنات عم عمیم است


 
 
عباس ساقی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

در مقایسه ی تطبیقی بین سرود مروارید و داستان عرفانی غربه الغربیه شیخ اشراق و نیز مقایسه آن با داستان کهن سند باد بحری که برگرفته از کتاب هزار و یک شب  و ماخوذ از روایت باستانی ایرانیست می توان به حقایق شگرفی دست یافت.

در روایت سرود مروارید   قصه هبوط روح به جهان مادی وسپس بازگشتش به مکانی که از آن نزول کرده است را یاد آورمی شود. در روایت سرود مروارید  مکان اولیه سکنای ارواح بشری در شرق و منزلگاه پدر خوانده  می شود که بشر پس از نزول از این مکان و بدست یابی مرواریدی که جهت صید آن آمده است، مجدداً باید بدان باز گردد. آنگونه که از عبارات این سرود بر می اید در آنجا پدر ، برادر یا جانشین شهریار و همچنین مادر  در انتظار ارواح بشری میباشند. 

در فرازی از سرود مروارید آمده است:

« از پدرت شهریارِ شهریاران

و مادرت بانوی شرق،

و از برادرت، دومین شخص [عالی مقام]

به توای فرزند ما، که در مصری، درود!

در فراز فوق مراد از مصر ، جهان مادی است نه کشورمصر جغرافیایی و این سه شخصیت چهره دیگری از سه ایزدبزرگ ایرانی هستند که با اسامی اورمزد، میترا و ناهید مشخص می شوند. این سه تن در حقیقت خدایان خیر اساطیری را تشکیل می دهند و شامل   دو پدر بعلاوه ناهید یا دختر اورمزد میباشند که بر روی هم سه قرقف میباشند.در اینجا باید این نکته را متذکر شد که نباید  آناهیتا و ناهید  را با یکدیگر آمیخت و یا آنها را یکسان پنداشت. در اساطیر ایرانی آناهیتا یا اردویسور آناهید بزرگترین خدایان و زروان بیکرانه است و برابر با روح القدس در تثلیث عیسویان و عمران در روایات اسلامی است در حالیکه ناهید در نقش دختر  اورمزد میباشد.البته در اساطیر به هر دوی آنها مادر و باکره اطلاق شده است. ناهید یا دختر اورمزد در روایت ایرانی سپندارمذ گفته میشود.

نقلست«روزی زردشت در حضور اهورا مزدا بود و امهر سپندان در پیرامون پیشوای خود بودند؛ ولی سپندارمذ نزدیک او بود و دست به گردن او حلقه کرده بود، و زردشت از او پرسید: ان مخلوق کدام است نزدیک تو است و چه کسی در نظر تو چنین گرامی است؟  تو دیدگان از او بر نمی گیری و او نیز از تو دیده بر نمی گیرد. تو دست از او رها نمی کنی و او دست از تو بر نمی دارد

اهورا مزدا هم پاسخ گفت: این سپندار مذ دختر من، کدبانوی خانه من (کدبانوی بهشت) و مادر مخلوقات است

در وصف همین مادر کیهانی است که خاقانی فرموده است:

کـــــارم ز  مــــزاج بترستی               گــــــــر نه دعوات مادر ستی

ان پیرزنی که مرد معنیست                آن رابعه ای که ثانیش نیست

 وز رابعه در صیانت افـــــــزون                بـــــــــل رابعه بـــنات گردون

 کدبانوی خانــــــــدان حکمت                مستوره دودمــــان عصمت

(کل شعر)

 

 

 پدر و پسر

در تصویر ذیل بار دیگر می توان همان نمادهای سه گانه پدر ، پسر و دختر را دید. در اینجا ناهید با نماد بره نمایش داده می شود. بنابر این اگر در تصاویر کهن عیسی با بره ای در دست تصویر می شده در واقع برابر با  تصویر ایرانیست که در آن میترا (بصورت شیر) با زنبوری در دهان ترسیم می شد. بعبارتی بره و زنبور هر دو از سمبل های ناهید میباشند.

 

 

قابل ذکر اینکه اهورا مزدا و میترا گرچه غالباً با سمبل شیر نمایش داده می شدند، اما سمبل شیر بیشتر بر اهورا مزدا منطبق می شود. گر چه در نگاه های مسیحی که بی شک یادگار دوران میترائیسم است، در برخی موارد عیسی یا پسر را با نماد شیر و بویژه شیر سیاه مشخص می سازند.

 

 

نگاره ای مینیاتوری فرانسوی مربوط به قرن چهاردهم میلادی

 


 سه ایزد ایرانی در برزیل که سه پادشاه مجوس خوانده شده اند

پرونده:Natal-Reis-Magos.jpg 

در اثار عرفای صاحب دل و اعاظم صوفیه مراداز شیر سیاه هم بر میترا و هم بر ناهید تطبیق دارد. در هر روی این سه تن هستند که به عنوان اسلاف آسمانی آسمانها شمرده شده ودر اساطیر مختلف مورد اشاره قرار گرفته اند واز جمله در داستان کهن ایرانی سند باد بحری بصور بابا علی، بابا علاءالدین و سنباد در آمده اند.

  این سه شخصیت به یقین همان بعل، شمش و سین  اساطیری  میباشند.

 

بعل در میان، شمش وسین در طرفین

بدین ترتیب ملاحظه می شود گرچه معمولاً سین را بصورت مرد هم نمایش داده اند اما وی در واقع جنبه مونث دارد از این رو در روایات اسلامی به استعاره وی را مرد بی ریش یا همان شعیب بن صالح که فرمانده لشکر مهدی عج میباشد نیز خوانده اند.

در این میان مراد از مرغ پرنده یا  شیلا همان هرمس یا پیام آور خدایان در اساطیر یونان است که در روایات اسلامی خضر و در نگاه قرانی بصورت هدهد یا مرغ سلیمان معرفی شده است. هرمس به عنوان رابط بشر و هادی او در رسیدن به جزیره ایزدان میباشد. از این روست که اودارنده آب حیات است. خضر در واقع همان عزرائیل یا فرشته خشم است . از اینرو  در زبان عرفان او را عباس(خشمناک) ساقی نیز میگویند. در شاهنامه همین خضر است که با نام زال پدر رستم هم معرفی شده است.

 

 شیخ دانای راز سهرودی هم در داستان غربه الغربیه خوداشاره به همین  معنای عرفانی دارد. تنها تفاوت داستان سهروردی  با سرود مروارید در این است که در سرود مروارید ناهید، پسر و پدر مورد اشاره واقع شده اند در حالیکه در داستان سهروردی از پدر، جد وآناهیتا با لقب نورنور سخن رفته است:

(پس از سمج‏ها و غارها بیرون شدم، و از حجره‏ها فرود آمدم و روى بسوى چشمه زندگانى داشتم. پس سنگى بزرگ همچون پشته‏ئى سترگ بر ستیغ کوه دیدم. آنگاه از ماهیانى که در چشمه زندگانى گردآمده و از سایه آن پشته بزرگ متنعم و بهره‏مند بودند، پرسیدم: این پشته چیست؟ و این سنگ بزرگ چه؟) پس یکى از ماهیان از گذرگاهى راه خویش در دریا پیش گرفت. آنگاه گفت «این است آنچه میخواستى، و این کوه همان طور سیناست، و آن سنگ بزرگ سخت صومعه پدر تست.» پس پرسیدم: «این ماهیان کیانند؟» پس گفت: همانندان تواند. شما پسران یک پدرید، و آنان را واقعه‏ئى مانند واقعه تو افتاده است. پس ایشان برادران تواند.»)

پس چون این بشنودم و تصدیق کردم، دست بگردن ایشان درآوردم، و بدانان شاد شدم، و ایشان نیز از دیدن من شاد شدند. و بکوه بر شدم و پدرمان را دیدم، پیرى بزرگ که نزدیک آمد آسمانها و زمینها از تابش نور وى شکافته شوند. پس در روى او خیره و سرگشته ماندم، و بسوى او شدم. پس مرا سلام داد، او را سجده کردم و نزدیک بود که در فروغ تابناک وى بسوزم.)

(پس زمانى بگریستم، و نزد او از زندان قیروان شکایت کردم.

مرا گفت «نیکو رستى، امّا ناگزیر بزندان غربى باز خواهى گشت، و هنوز همه بند را از خود بر نیفکنده‏ئى.» پس چون گفتار او بشنودم، هوش از سرم بشد، و آه و ناله بر آوردم همچون ناله کسى که نزدیک بمرگست، و نزد او زارى کردم.)

گفت: این بار تو را باز گشتن بدنیا ضروریست، و لکن (تو را) بشارت مى‏دهم بدو چیز: یکى آنکه چون اکنون بزندان باز گردى، ممکن است که دیگر بار بما بازرسى و ببهشت ما بازگردى. دوّم آنکه بآخر بازگردى و خلاص یابى، و آن شهرهاء غریب را جمله رها کنى.»

 « (فرحناک) گشتم بدان که گفت. پس دیگر بار گفت:

این کوه: طور سیناست یعنى عالم من، و بالاء من، این مسکن پدر (من) و جدّ تست» یعنى عقل کلّ و فیض. و این پدر ، نه زناشوئى است چنانکه جهّال گویند، که ایشان را قوّت شهوانى نیست، بلکه قابل ترکیب و تحلیل نیستند. پس گفت «من نیستم باضافت با او جز چون تو باضافت با من» یعنى هر دو تقسیم فرق همانست، که تو جزوى و من حاوى تو.

 «و گفت: ما را اجداد دیگر هستند تا نسب بمَلَکى رسد که جدّ بزرگتر اوست» و این بزرگى را با بزرگى او، عظمى و مقدارى نباشد؛ و او راست بزرگوارى بلند، و بالاء بالاست، و نور  نور است، و هر چیز قابل آفت و فناست الّا ذات پاک او


 
 
سنباد بحری
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
 

داستان سنباد، بابا علاءالدین و بابا علی به همراه پرنده شان که بر گرفته از داستان کهن ایرانیست یکی از بزرگترین اسرار عرفانیست که بیاری خدا بزودی رونمایی می شود.

 


 
 
بیت المقدس در نگاه روایات و ایات
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
 

بیت المقدس از جمله مقدس ترین شهرها در نزد مسلمانان است و روایات بسیاری در فضیلت این شهر بیان شده است. حضرت علی (ع) فرمود:

 أَرْبَعَةٌ مِنْ قُصُورِ الْجَنَّةِ فِی الدُّنْیَا الْمَسْجِدُ الْحَرَامُ وَ مَسْجِدُ الرَّسُولِ ص وَ مَسْجِدُ بَیْتِ الْمَقْدِسِ وَ مَسْجِدُ الْکُوفَة[1]

چهار قصر از قصرهای بهشتند در دنیا مسجد الحرام، مسجد پیامبر، مسجد بیت المقدس و مسجد کوفه.

امام باقر(ع) فرموده است:

«إنّ المساجد الأربعة: المسجد الحرام، و مسجد النبی صلّى اللّه علیه و آله و سلم، و مسجد بیت المقدس، و مسجد کوفان». ثمّ قال: «یا أبا حمزة، الفریضة فیها تعدل حجّة، و النافلة تعدل عمرة[2]

مساجد چهارند؛ مسجد الحرام مسجد النبی، مسجد بیت المقدس و مسجد کوفان سپس فرمود: ای ابا حمزه نماز در آنها بمنزله حج واجب و نافله در آنها بمنزله عمره می باشد.

شیخ طبرسی در تفسیرش مجمع البیان از امام باقر آورده است:

لَمَّا مَاتَ یَعْقُوبُ حَمَلَهُ یُوسُفُ ع فِی تَابُوتٍ إِلَى أَرْضِ الشَّامِ فَدَفَنَهُ فِی بَیْتِ الْمَقْدِسِ[3]

هنگامیکه یعقوب وفات یافت یوسف او را در تابوت گذارد و به شام آورد و در بیت المقدس مدفون ساخت.

پیامبر گرامی اسلام هم در وصف بیت المقدس و فضیلت این شهر نکات زیبایی را فرموده است. عبارات پیامبر گرامی اسلام در وصف این مکان مقدس نشان از عظمت و علو مرتبه آن دارد. ایشان فرموده است:

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى اخْتَارَ مِنَ الْکَلَامِ أَرْبَعاً إِلَى أَنْ قَالَ وَ مِنَ الْبِقَاعِ أَرْبَعاً إِلَى أَنْ قَالَ ع وَ أَمَّا خِیَرَتُهُ مِنَ الْبِقَاعِ فَمَکَّةُ وَ الْمَدِینَةُ وَ بَیْتُ الْمَقْدِسِ وَ فَارَّ التَّنُّورُ بِالْکُوفَةِ وَ إِنَّ الصَّلَاةَ بِمَکَّةَ بِمِائَةِ أَلْفٍ وَ بِالْمَدِینَةِ بِخَمْسٍ وَ سَبْعِینَ أَلْفَ صَلَاةٍ وَ بِبَیْتِ الْمَقْدِسِ بِخَمْسِینَ أَلْفَ صَلَاةٍ وَ بِالْکُوفَةِ بِخَمْسٍ وَ عِشْرِینَ أَلْفَ صَلَاةٍ [4]

خداوند تبارک و تعالی از کلمات چها کلمه را اختیار کرد... تا اینکه رسید باینجا که فرمود: خداوند از بقغه ها چهار بقعه را برگزید؛ اما بهترین این بقعه ها مکه است و مدینه و بیت المقدس و تنور در کوفه فوران کرد.....

امام ششم شیعیان حضرت صادق (ع) در سخنی بیت المقدس را محل ذبح و سر بریدن شیطان دانسته است. حضرتش درتفسیر سخن خداوند که اشاره به مهلت خواستن شیطان از خداوند دارد فَأَنْظِرْنِی إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ إِلى‏ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ و خداوند تا مدتی معین به وی فرصت می دهد، فرمود:

یَوْمُ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ یَوْمٌ یَذْبَحُهُ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى الصَّخْرَةِ الَّتِی فِی بَیْتِ الْمَقْدِسِ [5]

روز وقت معلوم روزی است که پیامبر شیطان را در بیت المقدس و بر صخره سر خواهد برید.

وَ رُوِیَ: لَا تَقْتُلُوا الْخَطَاطِیفَ فَإِنَّهُنَّ یَبِتْنَ عَلَى بَیْتِ الْمَقْدِسِ حَتَّى کُسِر[6]

از جمله فضایلی که در روایات معصومین در مورد بیت المقدس گفته شده است مسئله حشر و نشر مردم در قیامت است که  در برخی روایات به آن اشاره شده و آن را در محل بیت المقدس دانسته است..

پس آنگاه ایشان بروى زمین سفید و هموارى باشند که زمین محشر است یعنى همه بر روى آن محشور شوند از وهب نقل است که ساهرة زمینیست نزدیک بیت المقدس در حوالى جبل و محشر آنجا خواهد بود[7]

از اینها گذشته برخی روایات از بیت المقدس با عنوان مرکز عالم ذکر شده است. در بحارلانوار در حدیثی طولانی در پاسخ سائلی( ابن سلام) که از پیامبر اسلام سوالاتی می پرسد آورده شده است:

فَأَخْبِرْنِی عَنْ وَسَطِ الدُّنْیَا فِی أَیِّ مَوْضِعٍ هُوَ قَالَ بَیْتُ الْمَقْدِسِ قَالَ وَ کَیْفَ ذَلِکَ قَالَ لِأَنَّ فِیهِ الْمَحْشَرَ وَ الْمَنْشَرَ وَ الصِّرَاطَ وَ الْمِیزَان...

یَا مُحَمَّدُ فَأَخْبِرْنِی عَنْ ثَلَاثٍ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ فِی الْأَرْضِ أَیْنَ تَکُونُ قَالَ یَا ابْنَ سَلَامٍ أَوَّلُهَا مَکَّةُ وَ ثَانِیهَا بَیْتُ الْمَقْدِسِ وَ ثَالِثُهَا مَدِینَة…

یَا مُحَمَّدُ فَأَخْبِرْنِی کَیْفَ یُمِیتُ اللَّهُ الْخَلَائِقَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ قَالَ یَا ابْنَ سَلَامٍ یَأْمُرُ اللَّهُ مَلَکَ الْمَوْتِ فَیَقِفُ عَلَى صَخْرَةِ بَیْتِ الْمَقْدِسِ فَیَضَعُ یَمِینَهُ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَ یَدَهُ الْیُسْرَى تَحْتَ الثَّرَى وَ یَصِیحُ بِهِمْ صَیْحَةً وَاحِدَةً فَلَا یَبْقَى مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا إِنْسٌ وَ لَا جَانٌّ وَ لَا طَائِرٌ یَطِیرُ إِلَّا خَرَّ مَیِّتا…

فَأَخْبِرْنِی إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ أَیْنَ یُحْشَرُ الْخَلَائِقُ قَالَ النَّبِیُّ ص یَحْشُرُ اللَّهُ الْخَلَائِقَ إِلَى بَیْتِ الْمَقْدِسِ قَالَ وَ کَیْفَ ذَلِکَ قَالَ یَأْمُرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ نَاراً فَتُحِیطُ بِالدُّنْیَا وَ تَضْرِبُ وُجُوهَ الْخَلَائِقِ فَیَهْرَبُونَ مِنْهَا وَ یَمُرُّونَ عَلَى وُجُوهِهِمْ فَیَجْتَمِعُونَ إِلَى بَیْتِ الْمَقْدِسِ قَالَ صَدَقْتَ یَا مُحَمَّدُ فَأَخْبِرْنِی مَا یَصْنَعُ اللَّهُ بِالطِّفْلِ الصَّغِیرِ وَ الشَّیْخِ الْکَبِیرِ قَالَ یَا ابْنَ سَلَامٍ مَنْ کَانَ مُؤْمِناً بِاللَّهِ سَارَتْ بِهِ الْمَلَائِکَةُ وَ انْقَضَّتِ النَّارُ عَنْ وَجْهِهِ وَ مَنْ کَانَ کَافِراً تَلْفَحُ وَجْهَهُ النَّارُ حَتَّى یُؤْتَى بِهِ إِلَى بَیْتِ الْمَقْدِس[8]

سائل پرسید: ای پیامبر به من از وسط دنیا خبر بده که در کجاست؟ پیامبر فرمود: بیت المقدس. سائل پرسید: چگونه؟ پیامبر فرمود: برای اینکه در آن محشر  و محل نشور و صراط و میزان اتفاق خواهد افتاد.

مرد می پرسد: ای محمد به من خبر بده از سه باغ بهشتی در زمین که در کجا قرار دارند؟ پیامبر فرمود: اول آنها مکه است و دومین آنها بیت المقدس و سومینشان هم مدینه...

سائل پرسش کرد: ای محمد به من خبر بده چگونه خداوند در قیاما انسانها را می میراند؟ پیامبر پاسخ داد:  خداوند به ملک الموت امر می فرماید تا بر فراز صخره بیا المقدس قرار گیرد....

مرد می پرسد: ای محمد هنگامی که قیامت بر پا شد مردم در کجا محشور خواهند شد؟ پیامبر فرمود: خداوند مردم را در بیت المقدس محشر می فرماید......

همچنین  رسیده است از پیامبر مکرم اسلام که در پاسخ شخصی که از مرکز عالم سوال کرده بود فرمودند:

‏بیت المقدس‏.قال: و لم؟ قال‏لأنّ فیه المحشر و المنشر، و منه ارتفع العرش، و فیه الصراط  و المیزان.[9]

بیت المقدس، زیرا در آنجا حشر و نشر واقع می گردد و از آنجا عرش رفعت یافته است و در آنجا صراط و میزان خواهد بود.

آنچه که در وصف این شهر مقدس آمد تنها بخشی از بیانات معصومین در مدح این شهر باستانی بوده است. برخی از این روایات شاید در وهله اول شگفت به نظر آیند،  بیت المقدس آخرین مکان زمینی پیامبر بر روی زمین در شب معراج بوده است. در روایتی حتی رسیده است که در این شهر تمامی پیامبران به پیامبر اقتدا کرده و نماز بجای آورده اند:

احادیثى که در معراج به نظر رسیده اکثر متضمّن اقتداى انبیاى عظام به آن سیّد انام است در بیت المقدس، و در یک حدیث هم اقتداى ملائکه و انبیاء در آسمان به آن سیّد انس و جانّ وارد شده، و آن حدیثى است که در کتاب کشف الیقین روایت شده از حضرت امیر المؤمنین (علیه السّلام) و در آن حدیث است که جبرئیل آن حضرت را از بیت المقدس به آسمان بالا برد، و از آنجا به بیت المعمور رسانید، و در آنجا جبرئیل وضو ساخت، و حضرت رسول (صلّى اللَّه علیه و آله) نیز مانند وضوى او ساخت، و جبرئیل اذان و اقامه گفت، و به حضرت پیغمبر گفت: پیش بایست و نماز کن‏ ....[10]

فی الحدیث أیضا: «ینزل عیسى على ثنیّة بالأرض المقدّسة یقال لها: أفیق، و علیه ممصرتان، أی: حلّتان، و شعر رأسه دهین، و بیده حربة، و بها یقتل الدجّال. فیأتی بیت المقدس و الناس فی صلاة الصبح و الإمام یؤمّ بهم، فیتأخّر الإمام، فیقدّمه عیسى و یصلّی خلفه على شریعة محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم. ثمّ یقتل الخنازیر، و یکسر الصلیب، و یخرب البیع و الکنائس، و یقتل النصارى إلّا من آمن به».[11]

بیت المقدس از جمله شهرهایی است که نقش مهمی در جریان وقایع آخرالزمان و ظهور منجی بشریت مهدی موعود دارد. از همه مهمتر بزرگترین صحنه و اوج آن وقایع یعنی قضیه تعارف عیسی و مهدی در هنگام امامت نماز در این شهر بوقوع خواهد پیوست.

در خبر است که عیسى به زمین بیت المقدس فرود آید به کوهى از کوهها که آن را افیق گویند، دو  جامه مصرى پوشیده و موى سر او پندارى روغن از او مى‏چکد، و حربه‏اى بدست دارد  که به آن دجال را بکشد. امام بیت المقدس در نماز دیگر باشد، چون او را بیند از محراب باز پس آید و او را اشارت کند که پیش رو به امامت نماز. او دست امام گیرد و پیش برد و گوید: تو اولیترى که نایب محمدى. او نماز  کند و عیسى در پس او نماز کند. آنگه بیاید و کلیسیها  بیران  کند و صلیبها بشکند و خوکان را بکشد و ترسایان را بکشد، الا آن که به او ایمان دارد.[12]

بیت المقدس از شهرهایی است که قرآن کریم بارها و بارها بصورت کنایی بدان اشاره کرده است از جمله برخی مفسرین مراد از مکان قریب را در آیه: وَ اسْتَمِعْ یَوْمَ یُنَادِ الْمُنَادِ مِن مَّکاَنٍ قَرِیب‏  « و در آن روز ندایی را از مکانی نزدیک خواهی شنید»  بیت المقدس دانسته اند.

یوم یناد المنادی یخرجون من القبور. و المنادی هو إسرافیل. فیقول: أیّتها العظام البالیة، و الأوصال المنقطعة، و اللحوم المتمزّقة، و الشعور المتفرّقة، إنّ اللّه یأمرکنّ أن تجتمعن لفصل القضاء. و قیل: إسرافیل ینفخ، و جبرئیل ینادی بالحشر. مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ بحیث یصل نداؤه إلى الکلّ على سواء. قیل: هو صخرة بیت المقدس. و هی أقرب الأرض من السماء باثنی عشر میلا. و هی وسط الأرض‏[13]

 و قیل: التین الجبل الّذی علیه دمشق، و الزیتون الجبل الّذی علیه بیت المقدس.

و قیل: التین مسجد دمشق، و الزیتون بیت المقدس.

و عن ابن عبّاس: التین مسجد نوح الّذی بنی على الجودیّ، و الزیتون بیت المقدس.

و قیل: التین المسجد الحرام، و الزیتون المسجد الأقصى.[14]

بنا به نقل اکثر مفسران، دمیدن اسرافیل در صور به امر خدا بر صخره بیت المقدس است. در کتب روایی نیز این موضوع مورد تصریح قرار گرفته است. رسول اکرم(ص) فرمودند:

بَیْنَمَا أَنَا فِی الْحِجْرِ إِذْ أَتَانِی جَبْرَئِیلُ فَهَمَزَنِی بِرِجْلِی فَاسْتَیْقَظْتُ إِلَى أَنْ قَالَ ص قَالَ فَهَلْ تَدْرِی أَیْنَ أَنْتَ فَقُلْتُ لَا یَا جَبْرَئِیلُ فَقَالَ هَذَا بَیْتُ الْمَقْدِسِ بَیْتُ اللَّهِ الْأَقْصَى فِیهِ الْمَحْشَرُ وَ الْمَنْشَرُ ثُمَّ قَامَ جَبْرَئِیلُ فَوَضَعَ سَبَّابَتَهُ الْیُمْنَى فِی أُذُنِهِ الْیُمْنَى فَأَذَّنَ مَثْنَى مَثْنَى یَقُولُ فِی آخِرِهَا حَیَّ عَلَى خَیْرِ الْعَمَلِ مَثْنَى مَثْنَى حَتَّى إِذَا قَضَى أَذَانَهُ أَقَامَ الصَّلَاةَ مَثْنَى مَثْنَى وَ قَالَ فِی آخِرِهَا قَدْ قَامَتِ الصَّلَاة[15]

در بحارالانوار از امام صادق(ع) رسیده که به نقل از آباء طاهرین می فرماید:

کَانَ فِیمَا سَأَلَ مَلِکُ الرُّومِ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ ع أَنْ سَأَلَهُ عَنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ أَیْنَ یَکُونُونَ إِذَا مَاتُوا قَالَ تَجْتَمِعُ عِنْدَ صَخْرَةِ بَیْتِ الْمَقْدِسِ فِی لَیْلَةِ الْجُمُعَةِ وَ هُوَ عَرْشُ اللَّهِ الْأَدْنَى‏ مِنْهَا یَبْسُطُ اللَّهُ الْأَرْضَ وَ إِلَیْهَا یَطْوِیهَا وَ إِلَیْهِ الْمَحْشَرُ وَ مِنْهَا اسْتَوَى رَبُّنَا إِلَى السَّمَاءِ وَ الْمَلَائِکَةِ ثُمَّ سَأَلَ عَنْ أَرْوَاحِ الْکُفَّارِ أَیْنَ تَجْتَمِعُ قَالَ تَجْتَمِعُ فِی وَادِی حَضْرَمَوْتَ وَرَاءَ مَدِینَةِ الْیَمَنِ [16]

پادشاه روم از امام حسن مجتبی در مورد ارواح مومین پس از مرگ پرسید که در کدام مکان قرار می گیرند؟ امام فرمود: ایشان در صخره ای در نزد بیت المقدس اجتماع می نمایند در شب جمعه چرا که آنجا عرش زیرین خداوند است که از آنجا زمین گسترش یافته است و به آنجا نیز دوباره در پایان جهان پیچیده خواهد شد و در آنجا محشر بر پا می گردد و از آنجا پرودگار و ملائکه بر عرس قرار گرفتند. سپس از ارواح کفار پرسید که در چه مکانی اجتماع می کنند؟ امام پاسخ داد در سزمین حضر موت پشت شهر یمن.

در ادامه این حدیث همچنین به این نکته اشاره می گردد که از سمت راست بیت المقدس  بهشتیان و از سمت چپ آن دوزخیان برانگیخته خواهند شد.

فَیَحْشُرُ النَّاسَ عِنْدَ صَخْرَةِ بَیْتِ الْمَقْدِسِ فَیَحْشُرُ أَهْلَ الْجَنَّةِ عَنْ یَمِینِ الصَّخْرَةِ وَ یُزْلِفُ الْمُتَّقِینَ وَ یَصِیرُ جَهَنَّمَ عَنْ یَسَارِ الصَّخْرَةِ فِی تُخُومِ الْأَرَضِینَ السَّابِعَةِ وَ فِیهَا الْفَلَقُ وَ السِّجِّینُ[17]

قالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع الْغَاضِرِیَّةُ هِیَ الْبُقْعَةُ الَّتِی کَلَّمَ اللَّهُ فِیهَا مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ وَ نَاجَى نُوحاً فِیهَا وَ هِیَ أَکْرَمُ أَرْضِ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ مَا اسْتَوْدَعَ اللَّهُ فِیهَا أَوْلِیَاءَهُ وَ أَنْبِیَاءَهُ فَزُورُوا قُبُورَنَا بِالْغَاضِرِیَّةِ وَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع الْغَاضِرِیَّةُ مِنْ تُرْبَةِ بَیْتِ الْمَقْدِس‏[18]

 در ذیل نگاهی داریم به ایاتی که در آن مفسرین به بیت المقدس اشاره کرده اند.

در تفسیر آیه 71 سوره مبارکه انبیاء وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطًا إِلَى الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ [19] مفسرین نوشته اند:

إِلَى الْأَرْضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها  و هی أرض بیت المقدس التی بورک بإرسال الأنبیاء علیهم السّلام و کثرة الثمار لِلْعالَمِینَ فهی أرض برکة لکل الناس.[20]

و آنها را به سرزمینى بردیم که داراى خیر و برکت بود. برخى گویند: این سرزمین شام بود، که همه نعمتها در آن فراوان بود. برخى گویند: سرزمین بیت المقدس بود که جایگاه انبیاست. برخى گویند: مکه بود که در آنجا کعبه مقدس و اولین خانه مردم است.[21]

 منظور از این سرزمین، سرزمین شام است، که ابراهیم (ع) بدان مهاجرت کرد، و لوط اولین کسى است که به وى ایمان آورده و با وى مهاجرت نمود.[22]

منظور از «ارض مبارک» سرزمین شام و فلسطین است که چندین بار به لفظ «بارکنا» در قرآن مجید آمده است.[23]

 
برخی گفتارهای مرتبط:
 
اورشلیم ناف جهان
 


[1] ـ  بحار الأنوار، ج‏96، ص: 380

[2] ـ کشف الغطاء عن مبهمات الشریعة الغراء (ط-الحدیثة)، ج‏3، ص: 74

[3] ـ وسائل‏الشیعة ج : 3 ص : 164

[4] ـ مستدرک‏الوسائل ج : 3 ص : 431

[5] ـ بحارالأنوار ج : 60 ص : 244 و  تفسیر القمی، ج‏2، ص: 245

[6] ـ  مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏16، ص: 121

[7] ـ خلاصة المنهج، ج‏6، ص: 270

[8] ـ بحارالأنوار ج : 57 ص : 251

[9] ـ رسائل آل طوق القطیفی، ج‏3، ص: 319

[10] ـ رسائل و مسائل (للنراقی)، ج‏3، ص: 184

[11] ـ  زبدة التفاسیر، ج‏6، ص: 264

[12] ـ   روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن، ج‏17، ص: 182

[13] ـ   زبدة التفاسیر، ج‏6، ص: 461

[14] ـ  زبدة التفاسیر، ج‏7، ص: 464

[15]ـ مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏4، ص: 43

[16] ـ بحارالأنوار ج : 6 ص : 286

[17] ـ بحارالأنوار ج : 7 ص : 116

[18] ـ مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏10، ص: 324

[19] ـ و نجات بخشیدیم او را ولوط را به سرزمینی که آن را برکت برای جهانیان قرار داده ایم.

[20] ـ    تبیین القرآن، ص: 339

[21] ـ  ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏16، ص: 144

[22] ـ ترجمه المیزان، ج‏14، ص: 428

[23] ـ تفسیر أحسن الحدیث، ج‏6، ص: 529


 
 
معبد پدر در مجمع البحرین
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
 

در داستانهای آفرینش بسیاری میتوان مفهو م سرزمینی که در آغاز در میان ابها سر بر آورد را یافت. این زمین یا بعبارت بهتر جزیره محصور در آب اولین نقطه ای بود که در جهان خلقت یافت. در تمدنهای سومر وبابل این سرزمین را کوه یا تپه آغازین می خواندند که البته در فرهنگ های دیگرمیتوان آن رابصورت پرستش سنگ مقدس یافت.

در مصر باستان این سنگ بن بن Benben نام داشت.در اسطوره شناسی مصر بن بن نام سنگی بود که در ابتدای آفرینش جهان از اقیانوس آغازین نو سر بر افراشته بود و در آنجا خدای بزرگ Atum سکونت داشت.

در یوناناینسنگ آغازین را امفالوس Omphalos میخواندند و در رم این سنگ بعتیل Baetyl نامیده می شد. البته باید توجه داشت که بعتیل نام عمومی سنگهای  زمختی بود که آسمانی پنداشته شده و آنها را دارای منشاء الهی می شمردند. همچنین گمان میشودکه این سنگ ها نماینده و مظهر خدایی برتر باشند. مثلاً در شهر Emesa در سوریه بعتیل یا سنگ سیاهی  وجود داشت که مظهر خدا Elagabal بود.

 

سنگ بعتیل مرتبط با Elagabal در شهر Emesa

درهند  این سنگ را Shiva linga ومرتبط با شیوا می پنداشتند. این مرکز سنگی اصولاً  متعلق به ایزدی مقدس و یا مجمع خدایان بزرگ پنداشته میشد. معمولاً این جایگاه را بر کوهی مقدس ترسیم میکردند. البته اشارات دیگری نیز در این باره موجود است. عموماً پنداشته می شد که این مکان محل عروح ارواح و روانهای مومنان پس از مرگ است وجایگاهیست که درخت زندگی یا درخت کیهانی  از آنجا میروید.

در سکه های یافت شده  رومی که در ذیل نشان داده شده، بروشنی میتوان این ارتباط را دریافت:

 

 

 

امفالوس یا لاتین آن بعتیل از نظر ظاهری بسیار شبیه مخروط است.

 

 

 

در قرآن مجید این سنگی که در ناف جهان قرار گرفته با لقب صخره یاد شده ا ست.در سوره مبارکه لقمانمی خوانیم:

یَا بُنَیَّ إِنَّهَا إِن تَکُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَکُن فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمَاوَاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ

در زبان روایات سنگ مرکزین جهان با اصطلاح صخره صماء بیان می شود.  این  مکان در واقع همان صخرهای است که می گویند پیامبر اکرم از آن به معراج رفته است که در واقع مقصد عروج است نه مبداء آن. یعنی وجود مبارک حضرتش بدان مکان رفت نه از آن مکان به محلی دیگر برده شد. این سنگ در مسجد الاقصی یا اورشلیم اسمانیست که در اساطیر به بهشت ناپیدای زمینی  معروفست و در اساطیر ایرانی برج ایل یا همان کوه البرز مشهور است.

این سنگ در واقع همان معبدیست که در داستان  غربه الغربیه شیخ اشراق مورد اشاره واقع شده است:

«پس از سمج‏ها و غارها بیرون شدم، و از حجره‏ها فرود آمدم و روى بسوى چشمه زندگانى داشتم. پس سنگى بزرگ همچون پشته‏ئى سترگ بر ستیغ کوه دیدم. آنگاه از ماهیانى که در چشمه زندگانى گردآمده و از سایه آن پشته بزرگ متنعم و بهره‏مند بودند، پرسیدم: این پشته چیست؟ و این سنگ بزرگ چه؟) پس یکى از ماهیان از گذرگاهى راه خویش در دریا پیش گرفت. آنگاه گفت «این است آنچه میخواستى، و این کوه همان طور سیناست، و آن سنگ بزرگ سخت صومعه پدر تست.»

سنگ مرکزی جهان همان معبدیست که در اشاره فوق بدان پرداخته شده است. این سنگ در واقع معبد پدر در مجمع البحرین که ال در آن جا مقام دارد.  این معبد همان معبد سنگی است که در اشارات هنری کربن به سنگ زمردین جهان زیرین معروف است.وی مینویسد:

« چندین طرز تلقی از آسمان ها وجود دارد. یکی از اینها میان انسانها و حیوانات مشترک است. دیگری از آن اهل علم، اختر شناسان و اختر بینان است که آسمان را به دیده آسمان می بینند. بالاخره هستند کسانی که آسمان را نه به چشم سر ببینند و نه به دیده آسمان، بلکه آن را با دیده شهود باطن ببینند. در ایشان اندام شهود باطنی یک مثال فلک Imago caeli  است که از ادراکات تجربی ناشی نمی شود. بلکه مقدم بر همه این قبیل ادراکات و حاکم بر آنهاست. کل شیوه نظر کردن در آسمانها، و در حقیقت نگریستن به آنها به منزله مثال معبد که به معنای رویت آنها در مجمع البحرین است، حاصل این اندام است. به همین دلیل است که مثال معبد دستخوش تحولات تاریخ اختر شناسی تحصلی نیست؛ زیرا[اساساً] فصلی در تاریخ علم نیست. »( معبد و مکاشفه، هنری کربن، مترجم انشاء الله رحمتی، ص 307)


 
 
اشتراکات نوروز و روز قتل
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
 

سنت عزاداری در آغاز سال نو که در ایران به نوروز تعبیر می شود گستره ای بس وسیع را در بر میگرفته است. این سنت  را میتوان در  ایران، بین النهرین ، یونان و مصر مشاهده کرد.براستی چرا پیشینیان جشن های آغاز سال را با عزاداری توامان میکردند؟

کانستانتین ایناسترانتسیف معتقد است:

«یکی دیگر از آخرین عادات نوروز که کسروی ذکر کرده، ابن است که 25 روز قبل از عید ، دوازده ستون خشتی اطراف حیاط دربار نصب می کرده و حبوبات مختلف را روی آنها می کاشته اند. و باز، بنا به حکایت کسروی، روز ششم عید با خواندن سرود و نواختن موسیقی و با اجرای بازی های گوناگون، محصول را جمع آوری و ستونها را در روز مهر، یعنی شانزدهم ماه، خراب می کردند. از روی رشد هر یک از دانه ها محصول سال جاری را برای آن نوع از دانه پیش بینی می کردند و به کشت جو اهمیت مخصوص می دادند. بیرونی نیز اشاره مختصری به این رسم می کند و پیدایش آن را به زمان جمشید منسوب می داند و مانند کسروی توضیحاتی در باره این رسم می دهد؛ وی عدد دانه ها را هفت معین می کند و اهمیت کشت جو را هم متذکر می شود.

ریشه این عادت و دو عادت سابق را نمی توان در مراسم مذهبی جست و جو کرد. این عادت از آن گروه رسوم بسیار رایجی است که بین کشاورزان با فصول سال پیوستگی ایجاد می کند.

رسم پاشیدن آب، که کسروی از آن ذکری به میان نیاورده ولی بیرونی به تفصیل آن را شرح داده است، از همین طبقه رسوم است. و راجع به این که عقیده ی دینی به چه صورت ها و  شکل هایی مجسم می شده، باغ های موسوم به آدونیس در این مورد برای ما نمونه قانع کننده ای است.

پرستش آدونیس، خدای طبیعت، که می میرد و زنده می شود، در قرن پنجم قبل از میلاد در یونان رواج داشته و به صورت اعیاد مخصوصی که موسوم به آدونیس بوده، برگزار می شده است. از مختصات این عیدها، همان به اصطلاح ّاغ های آدونیس بوده و آن سبدها یا ظرف هایی پر از خاک بوده که در آنها دانه های رستنی های گوناگون از قبیل گندم و جو و شوید را می کاشته اند؛ و این دانه ها را وقتی روی بام خانه می گذاشتند؛ ظرف هشت روز می روییدند؛ سپس آن ظروف را با شکل هایی که شبیه آدونیس  و برای این مراسم ساخته شده بودند، در دریا یا چشمه می انداختند و همه این مراسم رمزی از اصول و مقررات مربوط به تقویم بوده است.

در نتیجه تخقیقات در باره یکی دانستن آدونیس و تموز، و نزدیک بودن این رسم با دیگر رسوم دینی مانند رسم پرستش اوزیریس و دیونوزوس، معلوم شده که حوزه رواج این عادت در دنیای کهن ، بسیار وسیع بوده است. اخبار کسروی و بیرونی باغ های آدونیس را به ایران ساسانی انتقال داده و برای این کلمه مفهوم وسیع تری قائل شده اند. البته در جزئیات تفاوت هایی وجود دارد؛ مثلاً دوره نمو در متن ما سی روز، یعنی یک ماه، معین شده، ولی باغ های آتن در هشت روز سبز می شده اند و این اختلافات محتملاً ناشی از شرایط محل بود است؛ همچنین در یک مورد ظرف یا سبدها را با رستنی ها در آب می انداخته اند و در مورد دیگر دانه ها را جمع می کرده و به اطراف می پاشیده اند و بعد از عید، ستون ها را خراب می کرده اند. باید تصور کرد که با عادت پاشیدن آب، انداختن ظرف ها در آب زائد به نظر میرسیده و رسم کاشتن دانه روی  ستون های گلی با صفات مادی فرشته دوم از دو فرشته توامان، که نگهبانان روز ششم ماه یعنی امرداد یا امرتات بوده اند، رابطه داشته است. بالhخره بین سرودها و بازی هایی که در موقع جمع آوری و پاشیدن دانه ها انجام می گرفته، و سرودهای مربوط به جشن آدونیس و امثال آن مشابهت وجود داشته است. چند کلمه به ملاحظات یاد شده در بالا اضافه می کنیم: لیبرخت در مقاله ای که راجع به آدونیس تموز نوشته، اظهار کرده است که پرستش این خدای سامی طبیعت، در مراسم سوگواری مسلمانان شیعه به مناسبت شهادت امام حسین ع تاثیر داشته، و بعداً اردمان، بدون اشاره به مقاله لیبرخت، ضمن تحقیق در باره پیدایش و مراسم ده روز محرم، آن مراسم را با پرستش تموز مربوط ساخته است. گذشته از یک رشته ملاحظات جزئی، که اکثراً مربوط به صورت ظاهر مراسم دینی اند، این نکته را متذکر شده اند که پیدایش مراسم سوگواری محرم در بین النهرین و در بغداد بوده نه در ایران، و برای تفسیر این سوگواری نمی توان مآخذی در آیین باستانی ایرانی پیدا کرد. از اطلاعاتی که کسروی و بیرونی داده اند، می توان این مراسم را با نوروز ساسانی مقایسه کرد و در نتیجه، در هر دو مراسم عناصر مشتکری را یافت که در برگزاری جشن بهار وجود داردند. ضمناً این مراسم اسلامی عقیده و تصورات ایران باستان را در باره سال نو به اصل جدید تقویم انتقال می دهد. بنا بر این می توان گفت که نوروز و روز قتل[عاشورا]، که از رسوم امروزی اند و از راه های بکلی متفاوت در اسلام پدید آمده اند، از لحاظ تقویمی جنبه های مشترکی دارند. »

 

منبع:تحقیقاتی در باره ساسانیان، کانستانتین ایناسترانتسیف، مترجم کاظم کاظم زاده؛  چاپ سوم،  ص 77


 
 
اورشلیم ناف جهان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
 

یکی از عجایب نقشه های بدست آمده کهن قرار گیری اورشلیم در مرکز جهان و همچنین جای گرفتن شرق در بالاست.

 

درتصویر ذیل اورشلیم درست درمرکز سه پهنه که گمان میرود قاره های آسیا، اروپا وآسیای جغرافیایی باشند قرار گرفته است

دانیل بورستین در کتاب کاشفان می نویسد:

«از طرز تفکر جغرافی دانان قرون وسطی مدارک و شواهد کافی در دست داریم. بیشتر از ششصد نقشه جهان نما از آن دوران باقی مانده است که در اندازه ها و ابعاد مختلفی هستند - بعضی مانند دائره المعارف ایزی دور اهل سویل که فقط پنج سانتی متر (دو اینچ) است و بعضی مانند نقشه کلیسای هرفورد (1275 میلادی) به  قطر 150 سانتی متر (5 فوت). پیش از اختراع صنعت چاپ هر یک از این نقشه ها و هزاران نقشه دیگر که اکنون از میان رفته اند، شاهد و نمونه میل نقشه کشها و مشتریان آنان به نمایاندن جهانی است که خود خواستار آن بودند. شگفت اینکه گر چه آن نقشه ها تخیلی هستند اما تفاوت چندانی با هم ندارند.

شکل کلی این کاریکاتورها سبب شده است که آنها را نقشه های چرخی یا نقشه های (T-O)  بنامند. تمام منطقه قابل سکونت زمین به شکل بشقاب گرد ( به شکل (O) ترسیم می شد که با رودخانه به شکل T  به قطعاتی تقسیم شده بود. خاور در بالای نقشه قرار داشت و به معنای توجیه کردنortent  (در زبانهای لاتین بمعنای نقشه است) نقشه بود. قاره آسیا در بالای T قرار داشت. در سمت چپ و پائین خط عمودی T اروپا واقع شده بود و سمت راست آن قاره افریقا بود. مدیترانه اروپا و افریقا را از هم جدا می کرد و رودخانه های دانوب و نیل که تصور می شد در یک خط جریان دارند، بطور افقی مرز بین آسیا و اروپا بودند. تمام این قاره ها با یک دریای اقیانوس احاطه شده بود.

اینها را نقشه های جهانی مسکونی می نامیدند. زیرا منظور از ترسیم آنها نشان دادن مناطق مسکونی جهان و نمایانگر همان چیز بود که مسیحیان راست آیین می بایست آن را باور کنند - نقشه های دینی بودند نه منبعی که اطلاعات و آگاهی مردم را افزایش دهند-.

سادگی نقشه ها دلیل و مدرک سادگی ایمان مسیحیت بود. همان گونه که ایزی دور می گوید طبق نص انجیل بخش مسکونی زمین بین سه پسر نوح، سام ، حام و یافث، تقسیم شده بود. نام آسیا از ملکه ای به همین نام که از اعقاب سام بود بود گرفته شده است. و بیست و هفت ملت در آن قاره ساکن اند. افریقا از نام آفر یکی از اولاد ابراهیم(حام) مشتق شده است، و دارای 30 نِژاد و 360 شهر است. نام اروپا از اسطوره ای به همین نام (اسطوره ای یونانی) گرفته شده که 20 شهر دارد و 15 قبیله از اولاد یافث در آنجا زندگی می کنند.

بیت المقدس(اورشلیم) در مرکز نقشه قرار داشت:« پس خداوند می فرماید من اورشلیم را در میان امتها قرار دادم و کشورها را در هر طرف آن( حزقیال نبی5:5). این گفته حزقیال نبی دیگر جای نیاز، ولو جزئی، برای طول و عرض جغرافیائی باقی نمی گذارد. ناف زمین را انجیل معین و مشخص کرده بود. جغرافی دانان قرون وسطی با سرسختی شهر مقدس را همانجا نگه داشتند. تعارض بین دین و دانش هنگامی آغاز شد که کاشفین نقشه را بسوی خاور و باختر گسترش دادند. آیا مسیحیان جرات تغییر محل اورشلیم را داشتند؟ آیا می توانستند کشفیات را نادیده بگیرند.

گذاشتن اماکن مقدس در مرکز چیز تازه ای نبود. همانگونه که دیدیم هندوها نیز کوه مرو را در مرکز زمین قرار داده بودند. اعتقاد به یک کوه مقدس یا تپه آفرینش با تغییراتی در مصر و بابل و هر جای دیگر گویای این عقیده بود که ممتازترین نقطه زمین در ناف جهان قرار دارد. شهرهای خاوری عموماً در مرکز قرار می گرفتند.

بابل که در زبانهای لاتین babilon گفته می شود از کلمه  bab-ilani به معنای دروازه خدایان است، و خدایان در آنجا به زمین فرود می آمدند.

در جهان اسلام کعبه رفیع ترین نقطه دنیا است. و ستاره قطبی نشان می دهد که مکه نقطه مقابل مرکز آسمان است. پایتخت واقعی چین جائی است که آفتاب نیمروز در قلب الاسد سایه ندارد. پس شگفت انگیز نبود که جغرافی نویسان مسیحیت هم بیت المقدس را در مرکز جهان قرار داده بودند و آن شهر را زیارتگاه خود و هدف جنگهای صلیبی می دانستند. بلکه شگفت انگیز وقفه عظیم بود. همه مردم می خواستند خود را در مرکز زمین بدانند.»

منبع:کتاب کاشفان، ص 139


 
 
زمان در شراب حافظ
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

محمد حسین بهرامیان

عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلای واحد استهبان


کنکاش موضوع زمان در شراب حافظ نیاز به مقدماتی دارد که تنها اشاره ای گذرا و فهرست وار به آن موضوعات در اینجا مقدور است. زمان چیست؟ / پدیدار شناسی زمان / نقش زمان در تفکرات کلامی و فلسفی / نقش زمان در شعر و اسطوره / زمان و ادبیات / زمان در تفکرات صوفیانه و عارفانه / چند گونگی زمان در شعر و ادبیات /  زمان های خطی، دوری، دورانی، شکسته، همسو، همسطح، موازی /  تخیل و زمان / اصالت و جامعیت زمان و مکان در تفکرات زروانی و تاثیرات آن بر اندیشه های شاعران و نویسندگان بعد از اسلام و...

هر کدام از این مقولات خود زیر مجموعه هایی را شامل می شود که جستجو و تفحص در این مباحث نه تنها حد و حدود این مقاله که از مرز چندین کتاب و مقاله نیز خارج است. با این حال ساده ترین برداشت از زمان شاید همان است که سنت آگوستین در نوشته های روحانی خود مد نظر دارد اینکه : " زمان چیست؟ تا کسی از من درباره زمان نپرسیده است می دانم که چیست اما همین که بخواهم توضیح دهم که چیست نمی دانم!  بارالها! من در پیشگاه تو اعتراف می کنم که هنوز نمی دانم زمان چیست"(مجله مفید ، شماره اول ، ص 90)

زمان در تفکرات کلامی و فلسفی:

انسان در برخورد با طبیعت، اشیاء و آنچه عالم هستی اش می نامد به تجربه های عدیده ای دست می یابد که یکی از بارزترین این تجربیات " زمان" است. تمام اتفاقای که در اطراف ما رخ می دهد با ترتیب زمانی خاصی مورد ادراک قرار می گیرد به عبارت دیگر حواس ما برای دریافت های خود از جهان اطراف را به ترتیب زمان بر ما عرضه می دارد. زمان برگشت پذیر نیست و تداوم و تسلسل وار ثانیه ها، از ابتدایی بی آغاز تا به انتهایی بی انجامم نان می کشاند اما اراده معطوف به آزادی دارد حتی زمان را بر نمی تابد و اگر نه با منطق ریاضی، با منطق ذهنی و عاطفی در زمان دخل و تصرف می کند و حتی گونه های مختلفی از زمان را با طول و عرض و کیفیتی هایی متفاوت عرضه می کند.

با این حال بسیاری از متکلمین و فلاسفه به باوری متحد در باب زبان نرسیده اند تا آنجا که حتی بسیاری از ایشان نظر بر موهوم بودن واقعیتی چون زمان داده اند. کهن ترین سندی که از آراء متکلمان اسلامی در دست است از ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری است که در مقالات اسلامیین به سه قول از اقوال متفاوت در باب زمان اشاره کرده است:

1- قول ابوهذیل محمد بن الهذیل العلاف المعتزلی (م227) که وقت را فرق فاصله کارها می داند: بعضی وقت را فرق اعمال دانسته اند و آن فاصله مابین کاری تا کار دیگر است، اینگونه است که با هر وقتی فعلی حادث می شود."

2-قول ابوعلی محمد بن عبدالوهاب جبایی معتزلی(م303) اینکه انسان برای حادثه ای وقت قرار می دهد به عبارت دیگر جدای از حرکات فلک که خداوند عزوجل آنها را وقت اشیاء قرار داده است، وقوع دو امر را با هم مقایسه می کند.

3- قول فلاسفه که می گویند وقت عرض است و برخی گفته اند وقت عرض است و ما نمی گوییم چیست و بر حقیقت ان واقف نیستیم. عبدالجبار معتزلی می گوید: وقت عبارت از هر حادث یا چیزی معادل حادث است که به میانجیگری آن مخاطب از حدوث حادثه ای دیگرهمراه با آن آگاه می شود.

آنچه سه متلکم بزرگ اشعری، شیعی و معتزلی روایت کرده اندعلیرغم اختلاف عبارات، معنای واحدی را افاده می کند و همه به نوعی بر موهوم بودن زمان اشاره دارد. با این تفاوت که زمان نزد حکما مقدار فلک اطلس و نزد متکلمان عبارت از متجدد معلومی است که متجدد موهومی به آن اندازه گیری می شود.

صدرالمتالهین در تعلیقه بر الهیات شفا نوشته است: زمان نزد متکلمات موجود حقیقی نیست بلکه عبارت است از امری نسبی که موافقت امر حادث با حادثه ای غریب باشد که آن را تاریخ می گیرد و ماخوذ از عرف است."

بر خلاف نظر اندیشمندان فوق الذکر گروهی نیز زمان را امری کاملا محسوس و ملموس دانسته و به وجود آن باوری تام و تمام دارند. البته با اندک تفاوت هایی در کیفیت و ماهیت زمان. گروهی آن را جوهر می دانند و انها که زمان را جوهر می دانند گفته اند که زمان جوهر جسمانی است و عبارت از خود فلک اطلس و گروهی گفته اند جوهر مجرد است نه جوهر مادی و منظور از زمان نسبتی است که آن اشیاء با آن جوهر دارند( نظریه منسوب به افلاطون).

گروهی نیز زمان را اسم دیگری از واجب الوجود می دانند و این حدیث نبوی را گواه می آورند که: " لا تسبو الدهر فادهر هوالله"

گروهی نیز قائل بر وجود عینی زمان هستند و آن را جوهر نمی دانند بلکه عرض و آن هم با تعبیری فلسفی غیر قار می دانند. عرض غیر قار به حرکت منحصر است و گفته اند که زمان عبارت است از حرکت و حرکت عبارت است از زمان.

از زمان ارسطو، این بیان" مقدار حرکت" مطرح شد. این نظریه را فلاسفه اسلامی قبول کرده اند بااین تفاوت که برخی از جمله ارسطو و بوعلی زمان را مقدار حرکت وضعی فلک به دور خود می دانستند ولی صدرالمتالهین زمان را مقدار حرکت جوهری فلک می دانست. اما فصل مشترک آنها در این است که می گویند: زمان حرکت فلک اقصی است که فلک افلاک است و فلک اطلس نامیده می شود.(بخشی از مطالب فوق نقل به مضمون از مجله مفید ، شماره 1 ، صص 95 -  89)

زمان در تفکرات زروانی :

زمان در تفکرات زروانی پیش از اسلام اگرچه از حاکمیت تام و تمام برخوردار است اما در تفکرات کلامی و فلسفی بعد از اسلام کمتر نظرگاه اندیشمندان زروانی لحاظ گردیده است. با اینحال اندیشه اخیر سیطره ای بر ادبیات بعد از اسلام یافته و خصوصا در ابتدا امر در شاهنامه فردوسی خود را نشان داده و پس از وی در اندیشه های معروف خیامی جا خوش کرده است. بی شک پس از آن نیز در میان دیگر شاعران بروز و نفوذ یافته است. آیین زروانی در واقعی عکس العملی است در قبال ثنویت آیین زردشت. در این تفکر ایرانی زروان زمان مطلق است که اقتدار جهان را در دست دارد. از زمان انکرانه، زمان کرانمند بوجود می آید. زروان برای اینکه از خود نمودی عینی بجا بگذارد سپهر را می آفریند که در واقع نمونه گیتیک از وجود نا آشنا و مینوی زمان است که قابل لمس نیست. با این اوصاف تعابیری چون آسمان، چرخ، فلک، دهر، روزگار، زمان، زمانه و تعابیری از این دست معانی مشترکی هستند که جمله بر اقتدار و خداوندگاری زمان و مکان مطلق اشاره دارد. "تکامل تدریجی جهان از زمان به نظر بعضی این مفهوم را در برداشت که سپهر جهان را محدود می کند و بر ان نظارت دارد. به زبان اسطوره نجومی این سخن به این معناست که تقدیر هریک از افراد از طیق جدال کیهانی میان بروج دوازده گانه که نماینده نیروهای خیر هستند و سیارات هفتگانه که اختیار مقدرات آفریدگان را در دست دارند در ازل مقدر است. این اعتقاد به تقدیر که با دین زردشتی مقبول عموم بیگانه است اثر نسبتا زیادی در افکار ایرانی برجای گذاشته است."(هینلز، جان. شناخت اساطیر ایران . ص119)

در ادبیات پس از اسلام سب روزگار و دهر و فلک و زمانه به کرات در اشعار و نوشته های شاعان ونویسندگان دیده می شود که به گونه ای بن مایه های جبرگرایی زروانی را در تفکرات ایرانیان پس از اسلام نشان می دهد. در شاهنامه فردوسی آن زمان که اسفندیار به دست رستم از پای در می آید چنین بیتی از زبان او واگویه می شود:

زمان ورا در کمان ساختم // چو روزش سر آمد بیانداختم

(شاهنامه فردوسی، چاپ مسکو، ج 6، ص308)

  در مناظره ای کوتاه زال و رستم را پشیمان از کرده خود نشان می دهدو اسفندیار که در پی آن است تا دل پدر و پسر را بدست بیاورد رستم را از اختیار ساقط دانسته و بر این باور است که:

بهانه تو بودی پدر بد زمان // نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان

(شاهنامه فردوسی، چاپ مسکو، ج 6، ص309)

 چنین اندیشه ای که حکایت بر اقتدار زمان دارد در شعر شاعران بعد از فردوسی سیطره دارد. خصوصا در شعر حافظ:

سپهر برشده پرویزنی است خون آشام // که ریزه اش سر کسرا و تاج پرویز است

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش // مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

دور گردون گر دور روزی بر مراد ما نرفت // دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

با این حال معدود شاعرانی نیز اقتدار سپهر و زمان را به دیده تردید نگریشته اند و برخی آن را بازیچه دست قدرت مند تری در فراسو دانسته اند:

چرخ سرگردان که اند های و هوست // حال او چون حال فرزندان اوست

گه میانه گه حضیض و گاه اوج // اندر او از سعد و نحس فوج فوج

و حافظ نیز علیرغم آنچه در سطور فوق آمد گاهی چنین باوری را ابراز می دارد:

از چشم خود بپرس که ما را که می کشد // جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

اندیشه های جبرگرایانه و تقدیر جوی زروانی وقتی با تفکرات کلامی بعد از اسلام در هم می آمیزد از جهاتی چند مورد توجه و تعمق است که در ادامه مقاله وقتی از جبرو اختیار در تفکرات حافظ سخن می گوییم باز اشاراتی به این مهم خواهیم داشت.

 زمانمند شدن کلمات :

باور ما بر این است که برخی از کلمات که در ظاهر چندان سنخیتی با زمان ندارد در تبادل اندیشه و در تعدیل معانی کلمات همجوار خود به گونه ای زمانمند می شود همچنانکه ممکن از یکی از اسامی یا قیود زمان در همسایگی کلمات به نوعی از زمان خالی شود. بحث در باب تعدیل اندیشگی بحث دامنه داری است که حقیر در مقاله مجزا به تحلیل آن پرداخته است و تکرار آن را در اینجا لازم نمی داند. ماحصل بحث این که کلمات در محور جانشینی و همنشینی زبان، تاثیر و تاثراتی دارند که نتیجه این تاثیر و تاثرات تکلیف نهایی معنا را مشخص می کند. همین اتفاق در محدوده ای بزرگ تر یعنی در حد سطر ها و مصاریع شعری نیز رخ می دهد. مجموعه همین عوامل است که در نهایت فرم و محتوی اثر را همزمان شکل می دهد. زیر بنای ساختارگرایی معاصر همین وپژهگی زبانی است. از میان همه کلمات زمانمند شده و از باب نمونه، شراب حافظ را مورد بحث و تحلیل قرار داده و چند و چون این موضوع را در مغانیات حافظ باز جسته ایم. زمانمند شدن شراب حافظ تنها بهانه است برای دریافت راز و رمز شراب حافظ و کنکاش کیفیت آن در شعر غنایی فارسی.

زمان در شراب حافظ :

ذهن و زبان حافظ اگر چه فراتر از زمان و مکان به جهانی آرمانی تر توجه دارد اما کلام او باید رنگی از زمان بگیرد تا برای انسان های محصور در بعد زمان و مکان قابل درک و فهم و دریافت باشد. بدین لحاظ ابتدا ازل را به ابد می پیوندد و مستی خود را ازلی و ابدی می داند با این حال گاه در حوزه مجاز یا حقیقت، با گریز از این ایده آلیسم صرف، واقع گرایانه تر به تحلیل امور می پردازد و اوقات و زمان هایی را برای مستی برمی گزیند. با مرور همه ابیاتی از حافظ که به این زمانمداری ویژه تن در داده است می توان فهرستی از زمان های شراب نوشی را فراهم آورد. اما با کنار هم قرار دادن این زمان های سرمست، در نهایت انسان به این دریافت می رسد که اگر حافظ در جنون کلمات و در فراغت از عقل مصلحت اندیش به بیان این موضوع بپردازد هیچ زمانی را مغایر با مستی نمی داند. او از ازل تا ابد را فرصتی می داند برای یک مستی مدام.

سر زمستی بر ندارد تا به صبح روز حشر // هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست (2)

با اینحال گاهی قدری منطقی و عاقلانه تر به تحلیل این موضوع می پردازد و انسان را از افراط و تفریط در این باره باز می دارد:

نگویمت که همه سال می پرستی کن // سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

حافظ گاه مستی را اتصالی کوتاه به منبع فیض می داند و از آن به دم یا آنی کوتاه در وصال تعبیر می کند با این حال عارف را از طمع کردن در این وصال و مداومت خواهی آن پرهیز می دهد:

در بزم دور یک دو قدح در کش و برو // یعنی طمع مدار وصال دوام را

حافظ گاه  بیش از آنچه گفته شد خود را به زمین می آلاید و از این منظرگاه زمان شراب نوشی را پیشنهاد می دهد:

روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز // دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

این بیت از جنون مولوی وار حافظ خالی است و در واقع بیش از آنکه یک بیت عارفانه باشد بیتی اخلاقی است. انگار این چهره متفاوت و البته قدری اخلاقی چندان به حافظ نمی آید. دوستداران حافظ انگار توقع چنین اندیشه های اخلاقی را از سعدی و سنایی و امثال آنها دارند تا حافظ. با این حال این یک بیت را هم به مجموعه همه دوگونگی  ها و دوگانگی های کلام حافظ بیفزایید. بیتی دیگری در ادامه بیت بالا می آید که اگر چه بر فحوای آن بیت تاکید دارد اما نوعی بازی لفظی و نگاهی زیبا شناسانه در خلق آن ملحوظ است که تامل در زمان را قدری به بازی می گیرد.

آن زمان وقت می صبح فروغ است که شام // گرد خرگاه افق پرده شام اندازد

شعر حافظ سراسر نغمه شور و حال و مستی است. ذکر ابیاتی اخلاقی از گونه یکی دو بیت منحصر به فرد زیر در شعر حافظ آنقدر نادر است که گویی از حافظ نیست. با این حال این دوبیت در هشیاری عقل سروده شده است و وجود چنین ابیاتی صحو آمیزی در سکر مدام حافظ قدری قریب به نظر می رسد :

می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند // به آه نیم شبی کوش و گریه سحری

تا کی می صبوح و شکر خواب بامداد // هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

حافظ نقطه تلاقی اندیشه های متعالی عرفانی و اندیشه های کامجویانه در عین حال عقل گرای خیامی است. از یک سو عشق و جنون و مستی او را به دریافت روحانی و سراسر تدبیر و تدبر فرامی خواند و از سوی دیگر عقلی مآل اندیش از درون او را به اغتنام وقت و دریافت فرصت فرامی خواند. هر دو جریان فکری متعارض حافظ را به غنیمت اوقات فرا می خوانند اما هر یک از منظرگاه خاص خود. اندیشه خیامی تنها شراب را تجویز می کند و تفکرات عرفانی می و معشوق را. آن می ریشه در مجاز دارد و این ریشه در باوری دور. حافظ می نوشد و در پی آن نیست که این شراب شبانگاه ناگاه و گاه و بیگاه و مدام از کجاست:

آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم // اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

تفکرات خیامی حافظ را به تدبیر و تدبر در جهان گذران فرا می خواند و برای او بی اعتباری و کوتاهی عمری را در حکایتی کوتاه چندانکه که گذر آب از جویی یا نغمه خوانی هزار آوایی بر گلبنی، به تصویر می کشد. حافظ در هجوم غم های فلسفی، زدگی خود را دیر یا زود در پایان راه می بیند و به اکسیر خیام دست می یازد:

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد // حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنیم

خیامی ترین بیتی که از حافظ می شناسم در غزلی است که از ابتدا حال و هوایی خیامی دارد و اینگونه آغاز می شود:

حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست // باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست

پنج روی که در این مرحله مهلت داری // خوش بیاسای زمانی که زمان اینهمه نیست

تا در نهایت بیت مورد نظر که :

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی // فرصتی دان که زلب تا به دهان انهمه نیست

نگاه حافظ به زمان و شراب در این بیت نگاهی کاملا فلسفی است و تعبیری که شاعر از فنای فلسفی و فرصت اندک عمر ارائه می کند منحصر به فرد است اگر چه بی سابقه نیست. اشتهای حافظ بر ارمغان ساقی در زمانی که او بر لبه پرتگاه مرگ و نیستی ایستاده است قابل تامل است. فرصت آنچنان کوتاه است که شاید مجال ریزش شراب از لب به دهان را ندارد آنچنان کوتاه که گویی به اندازه سهمی است از زندگی که شاعر از لب دریای فنا تا دل این دریای مخوف دارد. فنای فلسفی موجود در بیت به هیچ عنوان سنخیتی با فنای عرفانی موجود در ابیات دیگر حافظ ندارد. آنچنانکه اغتنام زمان نیز با آنچه تحت عنوان دم را غنیمت شمردن درعرفان می شناسیم مناسبت و همخوانی ندارد. اینهمه ماجرای زندگی و کامجویی انسان در شرف مرگ و نیستی است. حافظ اینگونه کوتاه و تاثیرگذار حقیقتی از عمر رو به زوال انسان فانی را به تصویر می کشد و گریزگاه حافظ از این فرصت کوتاه ماندن و بودن تنها شراب است و بس .

حافظ همچنان بر گذرگاهی سکونت دارد که از یکسو اندیشه های خیامی در هجوم است و از سوی دیگر اوضاع احوال سیاسی و اجتماعی و نا مساعدی روزگار که مدام بر آتش اندوه او دامن می زند. زمانه تلخ و سراسر سالوس حافظ ، او را باز به سوی شرابی تلخ تر فرامی خواند تا اوضاع نا بسامان زمان خود را اینگونه برای لحظاتی شاید به باد فراموشی بسپارد:

می خور که شیخ و زاهد و مفتی و محتسب // چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

در چنین احوالی تنها رفیقی که خالی از خلل است صراحی می لعل و سفینه غزل است که حافظ را از غم بود و نبود می رهاند و برای لحظاتی اگر چه کوتاه آرام و آسوده خاطر می کند:

شراب تلخ می خواهم که مردم افکن بود زورش // که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

آری اینگونه است که شراب حافظ با زمان او در می آمیزد و ماجرا از ریا و تزویر کسانی می گوید که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند و باده های چند منی می نوشند همانها که به ظاهر و تلبیس در میخانه ها را بسته اند و محتسب و شحنه بر گذرگاه ها گماشته اند. در این میان است به پاس ایهام پردازی ها و رندانگی های حافظ در حوزه کلمات و واژگان طنزی تلخ و کنایه آمیز شکل می گیرد:

ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست // نان حلال شیخ ز آب حرام ما

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست // و امروز نیز ساقی مهروی و جام می

حافظ وقتی زمانه خود را اینگونه رندانه با شراب می آمیزد از یکسو به تعبیر گرایی این آب آتشگون در تفکرات عرفانی احاطه دارد و از سوی دیگر از چند و چون شراب دنیاگریز خیامی. از سویی به بالا نظر دارد و از سویی به نابسامانی های جامعه منحط و رو به زوال عصر خویش. این نگاه زمینی در عین حال منتقد و معترض حافظ را به بازی زمان و شراب وا می دارد و اوقات شرعی شراب را در تهکمی فاحش به تصویر می کشد. در این نگاه اعتراض آمیز است که در شب قدر صبوحی می کند و در رمضان شراب لعل می خواهد. در محرم(3) راح روح از کف نمی نهد و در شعبان وقت را غنمیت می شمارد چون واقف است تا شب عید رمضان از خورشید جام بی بهره خواهد بود:

زان می لعل کزو پخته شود هر خامی // گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

ماه شعبان منه از دست قدح کای خورشید // از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

حافظ اینگونه آگاهانه اوقات شرعی و مقدس را با شراب انتقاد خود می آمیزد تا تناقض آشکار عصر خود را به تصویر بکشد. اما همه ماجرای شراب حافظ به همین جا ختم نمی شود. حافظ با این اکسیر باید به جدال کسانی برود که اجتماع او را دچار آشوب و ریا کرده اند. برطبق شمارشی سر دستی بیش از یک چهارم دیوان حافظ از شراب و متعلقات آن آکنده است یعنی چیزی بیش از 1350 بیت از کل دیوان حافظ. این میزان آنقدر زیاد هست که از زوایای مختلف مورد بحث و دقت حافظ دوستان و حافظ پژوهان نظر قرار گرفته باشد. در اوضاع و احوالی که جامعه و اقشار ظاهر فریب اجتماع با هزار رنگ و ریا فتوا بر تحریم شراب می دهد وجود بیش از 1350 بیت از دیوان حافظ در حال و هوای مستی و شرب مدام خالی از اعتراضی جامع و شامل نیست. اگر چه این تعداد از ابیات شرابگون تنها اختصاص به ابعاد اجتماعی تفکر حافظ ندارد و از زوایای فلسفی و کلامی، عرفانی، اخلاقی و زیبایی شناسانه نیز باید نگریسته شود. با این حال به گمانم شراب در همه موارد تعریض است به اندیشه های بازدارنده اجتماعی و آنچه در زمانه حافظ بر اجتماع سیطره حتمی دارد.

اگر اندیشه های انتقادی حافظ نسبت به عصر و زمانه خود، او را به تجدید مستی در اوقات مقدس فرامی خواند از دیگر سو اندیشه های کامجویانه خیامی او را به طرف جویبار و باغ و سبزه و صحرا رهنمون می شود تا از باد فروردین و نوروز نیک روز و اردیبهشت گل افشان لحظه ای از غافل نباشد که اینهمه همچو دور بقا هفته ای است معدود و گذران. در همین نگاه عبرت آمیز و آمیخته با تدبر است که حافظ از عمق جان فریاد می دارد: بهار می گذرد داد گسترا دریاب

اگر اوقات شرعی و ماه های قمری بزرگترین دستمایه حافظ برای ارائه اندیشه انتقادی - اجتماعی اوست از سوی دیگر ماه های شمسی وی را به گذشته ای باستانی بر می گرداند و از شکوهی برباد رفته در طی اعصار با خبر می سازد. حافظ  در ماه های فروردین ، اردیبهشت و دی و بهمن خود را آنچنان در ولع مستی نشان می دهد که گویی اجداد باستانی او این اوقات مقدس را تنها برای جشن و پایکوبی از نوع مهرگان و نوروز برای او به یادگار گذاشته اند. او این زمان های اسطوره ای را از گذشته های باستانی خود به ارمغان برده است که حداقل یکروز از هر دوازده ماه سال را فرصت عیش و نشاط و شادی بداند و به کامجویی بگذراند. این اعیاد آشنای ایرانی او را به عیش و طرب فرا می خواند و از شادخواری های مجلس کیخسرو و جمشید و کیکاووس می گوید و از اکسیر اهورایی زردشت :

به باغ تازه کن آیین دین زردشتی // کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

بده ساقی آن آتش تابناک // که زردشت می جویدش زیر خاک

حافظ بدینسان به یمن سلوک شراب به زمان باستان باز می گردد و جلوه ای دیگر از همایش زمان و شراب را به تصویر می کشد:

بده ساقی آن می که عکسش ز جام // به کیخسرو جم فرستد پیام

بده تا بگویم به آواز نی // که جمشید کی بود و کاووس کی

ذهن منظم و نظم جوی ایرانی از زمان های دیرین امور خود را به نوعی با زمان هماهنگ کرده است. اولین تجربه های او از طبیعت اطراف، آسمان و زمین از نوعی هماهنگی و ریتم کیهانی سخن دارد. به هر تقدیر ریتم خاص رخداد های طبیعی، نوعی زمان مقدس را در ذهن او جلوه می داد که کاملا با زمان غیر مقدسی که صرف امور ساده زندگی می شد تفاوت داشت. انسان اعصار گذشته باور داشت که " هر رخداد کیهانی و طبیعی که هرساله تکرار می شود دقیقا تکرار همان چیزی است که در ازل رخ داده است" (مهرداد ، بهار. جستاری در فرهنگ ایران. ص 97) بنابر این به آیین های وابسته به زمان مقدس روی می آورد که به نوعی باز سازی همان صحنه های طبیعی بود. انسان اسطوره ساز گذشته معتقد بود که با تاجگذاری هر پادشاه زمان دوباره آغاز می شود. بدیع ترین تصاویر تاجگذاری در شاهنامه فردوسی قابل بازیافت است که مربوط به تاجگذاری جمشید است که در نوروز و در آغاز زمان و سالی که خود می تواند نمودی از هزاره های معهود در ادیان ایرانی باشد انجام می گیرد:

جهان انجمن شد بر آن تخت او // شگفتی فرو مانده بر تخت او

به جمشید بر گوهر افشاندند // مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین // بر آسوده از رنج روی زمین

بزرگان به شادی بیاراستند // می و جام و رامشگران خواستند

(شاهنامه فردوسی، چاپ مسکو، ج 1، ص42)

در شاهنامه فردوسی همچنین از نوروز و جام گیتی نمای سخن رفته است. کیخسرو برای یافتن بیژن روزی را مقرر می کند تا در جام جهان نمای خود بنگرد و ماوقع را به اطلاع همگنان برساند:

بمان تا بیاید مه فرودین // که بفروزد اندر جهان هور دین

بخواهم من آن جام گیتی نمای // شوم پیش یزدان بباشم بپای

بگویم تو را هر کجا بیژن است // به جام اندرون این مرا روشن است

 (شاهنامه فردوسی، چاپ مسکو، ج 5، ص41)

تصویری شبیه این اسطوره را در غزلی از حافظ می بینیم که پیرمغان قدح باده به دست دارد و در آن به صد گونه در تماشاست:

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش // کاو به تایید نظر حل معما می کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست // و اندران آینه صد گونه تماشا می کرد

حافظ اینگونه اتفاقات مقدس دیرین را با زمان حال پیوند می دهد و و حتی در صورت لزوم شخصیتی چون پیرمغان را می آفریند و جام باده در کف او می نهد و او را به رخ شیوخ ظاهر فریب عصر خود که به هزار رنگ و نیرنگ دیگران را منع شراب می کنند قرار می دهد. نقش کلیدی شراب در این حکایت جاوید قابل تامل و تعمق است. همه انچه در چند بند فوق گفته شد را مقدمه ای آوردم بر این موضوع که وقتی حافظ از نوروز و بهار و اردیبهشت و دیگر ماه های شمسی سخن به میان می آورد پلی می سازد بین زمان باستان و زمان پر ماجرای حال. شراب حافظ روشنی بخش و آگاهی دهنده است. کاشف اسرار است و از عالم غیب راز گشایی می کند و همان نقشی را برای او بازی می کند که جام گیتی نمای کیخسرو:

گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو // آنگه بگویمت که دو پیمانه در کشم

راز نمایی جام که در اساطیر کهن ایرانی اتفاقی اهورایی است زمینه را فراهم می سازد تا اندیشه های اشراقی ایرانی را با اندیشه های متعالی عرفانی پیوند دهد. حافظ این میان راه باریک را خوب می شناسد و از همین جاست که تفکرات ایرانی را با اندیشه های فراگیر عرفانی پیوند می دهد. اما حافظ چگونه می تواند همچنان شراب را باخود به حیطه امور دینی و آیینی و معنوی بکشاند وقتی صوفی آن را به هزار تصریح ام الخبائث می داند. نماد پردازی های ادبیات به کمک او می آید اما همچنان نباید تهور و جستارت های حافظ را در این میان نادیده گرفت. شراب آیینی ایرانی اینگونه خود را از درازنای تاریخ در شعر ماورایی حافظ می ریزد تا از این منظرگاه شور و شوق و مستی عارفانه خود را و آنچه در این وادی به کشف و شهود نشسته است را یکجا در قالب کلمات بریزد.

حافظ آنگاه که از زمین فراغت می یابد، جلوه ای بی نظیر از اندیشه های متعالی آسمانی و عرفانی را بروز می دهد و از شرابی می گوید که در پیاله عطار و سبوی تشنه مولانا یافت می شود. او به یمن این شراب روحانی حال را با زمان هایی ازلی و شب هایی دور در آستانه خلقت می آمیزد و اولین مستی را در مخاطبه الست تجربه می کند:

برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر // که نداند جز این تحفه به ما روز الست

اندیشه های عارفانه نوعا با تعابیر زمانی چون ازل، ابد، آن، دم ، وقت و تعابیر بی شمار دیگری از این دست در آمیخته است. دوش و شب های ازلی حافظ نمودی از ازلیت را به تصویر می کشد آنگونه که صبح و صبوح حافظ نیز از شرابی دیرسال سخن می گوید که تقدیر در جام لاله گون جان ریخته است:

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح // داغ دل بود به امید دوا باز آمد

ازلیت مستی حافظ : شراب حافظ شرابی قدیم و ازلی است. ابیات زیر ازلیت مستی را به تصویر می کشد:

در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت // جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

کنون به آب می لعل خرقه می شویم // نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود // گل وجود من آغشته گلاب و نبید

ابدیت مستی حافظ : بر اساس نگرشی منطقی و فلسفی هر چیز ازلی ابدی خواهد بود و مستی حافظ نیز از آنجا که ازلی است  ابدی خواهد بود. ابیات زیر به ابدیت مستی حافظ اشاره دارد:

به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش // چنین که حافظ ما مست باده ازل است

سر زمستی برنگیرد تا به صبح روز حشر // هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

مداومت در مستی : حافظ اینگونه مستی خود را در درازنای ازل تا ابد به تصویر می کشد و در این میان مداومت در مستی را بیانی دیگرگونه می بخشد. ابیات زیر مداومت در مستی را انعکاس می دهد:

ساقیا جام دمادم ده که در اطوار سیر // هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

بر آستان میکده خون می خورم مدام // روزی ما ز خوان قدر این نواله بود

ناگفته پیداست که رندی حافظ و عشق اون نیز همواره بردوام است چرا که این هردو نیز به زعم حافظ ازلی و بالطبع ابدی است:

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند // هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند // تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

حافظ از این منظرگاه شراب را همچون عشق خود تحفه ای ازلی می داند و برآن است تا با روایت اسطوره خلقت آدم، گل او را با شراب در آمیزد و او را بر در میخانه عشق به دست فرشتگان عالم قدس بسپارد تا در زمانی بی زمان شکرانه این مستی را در قدمگاه آدم سر بر سجده خاک فرو بگذارند.

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد // که در حسن تو چیزی دید بیش از حد انسانی

حافظ در این مقام از زمانی اسطوره ای سخن می گوید که قدری با آنچه در دامنه بحث آمد متفاوت است. در اینجا حکایت شراب است و زمانی ازلی در آغاز آفرینش و در بی زمان اندیشه های روحانی و عرفانی. راستی دوش حافظ در شعر معروف زیر بیانگر کدام زمان بی زمان است که اینگونه با شراب حافظ در آمیخته است؟

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند // گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت // با من راه نشین باده مستانه زدند

زمان در شعر فوق در هم می شکند و حافظ وجودی چند بعدی می یابد تا آنجا که نیمی از او در حال سکونت دارد و نیمه دیگر در ازلیت خلقت از دور شاهد خلقت آدم است. شخصیت چند بعدی او گاهی از بیرون، ماجرا را شاهد است و گاه از درون بجای آدم می نشیند و سجده فرشتگان برخود را به باور می بیند. در ادامه پذیرای امانت الهی می شود:

آسمان بار امانت نتوانست کشید // قرعه کار به نام من دیوانه زدند

 در تصویری دیگر از یگانگی جان و تن می گوید و از نفحه روح که او را به وجودی بی نهایت پیوند می دهد. حافظ در این مقام صوفیان را به شکرانه این پیوند میمون به رقص و هلهله وا می دارد و ساغر شکرانه می نوشاند.

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد // صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

اینگونه است که از ابتدا تا انتهای ماجرا شراب را لحظه ای از کف فرو نمی گذارد حتی در آن هنگام که در جنون و دیوانگی محرض خود بار امانت را متهورانه به شانه می کشد. حافظ در حکایتی دیگر همین ماجرا را به زبان و زمانی دیگر بازگو می کند:

دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند // و اندران خلوت شب آب حیاتم دارند

حافظ در اینجا نیز از دو زمان ویژه که در تمام تمام سروده ها با جان او در آمیخته است سخن می گوید: شب تابناک و سحری سرمست که بی شباهت به مبارکی قدر نیست:

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی //  آن شب قدر که این تازه براتم دادند

سومین جلوه از این زمان دیریاب اسطوره رنگ در غزلی دیگر و در بازتاب ماجرایی دیگر رخ می دهد. غزل اخیر از جمله حکایت هایی است که از حال و ماضی خود را در می رباید و در مستقبل فردایی دور سرمستی خود را به نمایش می گذارد. این حکایت به گمانم از این جهت اهمیت دارد که حافظ بر خلاف همیشه که در انحصار حال و گذشته است این بار خود را در آینده سیر می دهد و حقایقی نامده را به تصویر می کشد. صوفی ابن الوقت است و رندی او بدین سبب است که دغدغه های گذشته و آینده او را از دریافت زمان حال غافل نمی دارد چون او تمام هست و نیست را در همین ثانیه های حال جستجو می کند و در همین آن کوتاهی که گاهی از آن به دم تعبیر می کند به دریافتی واقعی از هستی و وجود می رسد:

وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی // حاصل حیات ای جان این دم است تا دانی

بر خلاف آینده نگری هایی که در تفکرات غربی دیده می شود تفکرات معطوف به اندیشه های عارفانه و صوفیانه شرقی زمان و مکان از چندان اعتباری برخوردار نیست چون عارف و صوفی خود را فراتر از زمان و مکان به سلوک و رهروی وا می دارد. با این حال گاه خاطره ای ازلی رهنمون حرکت اوست. حرکتی که در بی زمانی مطلق روی مدهد با این حال حاصل تکثر حال است. او گاه در نوستالژی گذشته روزگار می گذراند و  گاه با وارستگی کامل خود را از تعلق ماضی می هاند و در زمان حال به جستجوی خواسته های مآل خود مبادرت می ورزد.

اما در غزلی از حافظ که به گمانم قدری نادر به نظر می رسد حافظ را در برکنده از ماضی و حال در اتصال آتی می بینیم و  و در قامت آینده ای دور در فردایی قامت کشیده در قیامت واژگان.

فردا اگر نه روضه رضوان به مادهند // غلمان ز روضه حور ز جنت بدر کشیم

بیرون جهیم سرخوش از بزم صوفیان // غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم

حافظ به مدد این شور و مستی است که در قیامت موجود در ذهن و زبان خود، پرده از معضل و اندیشه ای کلامی بر می دارد و بی واژه از رویت حضرت حق سخن به میان می آورد. اوبر آن است تا متهورانه نقاب از چهره معبود بر دارد و به این گمان کلامی که رویت را ناممکن می دارد خاتمه دهد:

سر خدا که در تتق غیب منزوی است // مستانه اش نقاب ز رخسار برکشیم

کو جلوه ای ز ابروی او تا چو ماه نو // گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم

اگر چه بینش کلامی حافظ ریشه در انگیزه های کاملا جبری دارد اما این غزل از معدود غزل هایی است که حافظ کاملا در مقام اختیار به انجام امور خارق العاده مبادرت می ورزد اما همه این خوش باوری ها در بیت آخر همه ماجرا را رنگ و بویی خیال پردازانه می دهد:

حافظ نه حد ماست چنین لاف ها زدن // پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم

حقیر در مقاله ای مبسوط به تحلیل موضوع جبر و اختیار در اندیشه حافظ پرداخته و در آن مقاله تحقیقی باور جبری حافظ را منبعث از اندیشه های اشعری وی دانسته ام. بجز مولانا و معدود شاعرانی دیگر که چون او از اختیار می گویند وجه غالب شاعران و نویسنده سده سوم تا دهم نگاهی کاملا جبرگرایانه به هستی داشته و اینهمه به دلیل رواج اندیشه های انحصار طلبانه اشعریان است که در آن برهه از زمان در جای جای ایران زمین سیطره دارد. حافظ نیز از این قاعده نه تنها مستثناء نیست بلکه بنا به باور حقیر بیش از دیگران در این جبری بودن پای فشرده است. علیرغم چند صد بیتی که آشکارا بیانگر اندیشه های جبری حافظ است تنها در چهار یا پنج بیت از دیوان خواجه نمود هایی از اختیار را می بینیم که در این مقدار معدود و ناچیز نیز، نوعی اغراق، ناباوری و استیصال به چشم خورد:

نفاق و زهد نبخشد صفای دل حافظ // طریق رندی و عش اختیاز خواهم کرد

چرخ بر هم زنم ار غیر مردام گردد // من نه آنم که زبونی کشم از چرخ کبود

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم // فلک را سقف بشکافیم و می در ساغر اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد // من و ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم

حافظ در زمان استیلای اندوه و غم جانفرسای جهان، تنها به مدد شراب است که می تواند از این جبر جانکاه خود را نجات داده و سرمست و مشتاق دم از اختیار بزند. جبر زمانه و نابسامانی های اجتماعی در اعصار و قرون حافظ و صدها شاعر همچون حافظ را به نگاهی جبرگرایانه رهنمون شده است و همان زمانه است که در جلوه ای دیگر شاعران را برای رهایی از تردید و عقاید و حیرت وجود و بی اعتباری های تابع آن به "شراب تلخ تیز خوشگوار" فرا می خواند.

چنانکه ملاحظه می شود گاهی یافتن یک حد و مرز مشخص بین اندیشه های حافظ در حوزه اجتماع، اخلاق، اندیشه های فلسفی خیامی، اندیشه های کلامی، اندیشه های عارفانه و صوفیانه، اندیشه های دینی، اندیشه شاعرانه و هنری قدری مشکل به نظر می رسد. با همه این احوال شراب حافظ حضوری حتمی دارد و در گونه های مختلف زمان گسترش و پیوندی تام و تمام دارد. شراب او گاه با زمانه او در می آمیزد و گاه با اندیشه های دنیا گریز و زاهدانه عصر او، گاهی به گذشته ای دور انسان را رهنمون می شود و از زمان بی آغاز الست می گوید و گاه به ابد می پیوندد و از زمانی بی انجام حکایت می کند. گاهی به اوقاتی آشنا از شبانه روز اشارت دارد و گاه فراتر از همه زمان ها، به زمانی بی زمان در اسطوره ای دور آمیزش می یابد. گاه همه عمر را در می نوردد و گاه ازل تا ابد را فرصت درویشی می داند و تنها توشه  درویش را مداومت در مستی قلمداد می کند. شراب حافظ گاه در لحظه های درد آور و اندوه آمیز حافظ به مدد او می آید و گاه در لحظه های بلند و کوتاه اتصال و استیصال. شراب حافظ تا آخرین ثانیه های مرگ همدم اوست و حتی وصیت او بعد از مرگ نیز آن است که:

مهل بروز وفاتم به خاک بسپارند // مرا به میکده بر در خم شراب انداز

حافظ به یاری همین اکسیر آسمانی است که تنگنای برزخ و سختی بازخواست روز جزا را برخود هموار می کند و راهی میان بر را بر می گزیند. در این میان چونان کسی که در خوابی خوش، گذران تلخ شب را در نمی یابد با حذف و گسست زمان، پاره های باقی مانده زندگی را به بهشت عدن بر می دوزد:

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه // از از پای خمت یکسر به حوض کوثر اندازم

چنانکه ملاحظه می شود زمان در شراب حافظ جلوه های گوناگونی دارد که کنکاش هریک از این انواع، مجال و فرصتی بیش از این می طلبد.

آمیزش شراب و زمان گاهی به گونه ای است که در کلماتی مثل "صبوح"، "مدام"، "دور" ، "باقی"و ... یک رویه از سکه معنا زمان است و روی دیگر سکه شراب. البته این کلمات دو رویه خلق حافظ نیست و در ادبیات فارسی به شدت مورد استفاده قرار گرفته است. اما استفاده ایهامی از این چند واژه قدری با استفاده ای که دیگران از این کلمات برده اند متفاوت است. به عنوان مثال کلمه دور در بیت زیر حداقل در چهار معنی متفاوت مورد استفاده قرار گرفته است:

به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ // که همچو دور بقا هفته ای بود معدود

در بیت زیر نیز ایهامی زیبا در کلمه دوران، ما را به دوره جمشید و دوران شراب در بزم شاهانه او می برد:

بزم تان باد و مراد ای ساقیان بزم جم // گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما

شراب و صبح در کلمه صبوح مستتر است و از صبوح به شراب صبح نوش تعبیر شده است (بر خلاف واژه کم بسامد دیگری چون غبوق که شراب عصرگاهی است و در ساخت واژه چونان صبوح زمان شراب نوشی لحاظ نشده است). در شعر حافظ در چندین جایگاه از صبوح به عنوان شراب شبانگاه نیز تعبیر شده است. از جمله در بیت زیر :

در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن // سر خوش آمد یار و جامی در کنار طاق بود

کلمه مدام علاوه بر اینکه به معنی شراب است در ورای معنی خود ناگسستگی شراب نوشی و مداومت در مستی را فرایاد می آورد و حافظ در ابیاتی گوناگون با توجه به این دو رویه متفاوت از واژه مدام آن را غالبا به شکلی ایهامی مورد استفاده قرار داده است:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم // ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

کلمه باقی نیز علاوه بر اینکه به فضاله قدح و ته مانده شراب اشارت دارد به گونه ای نمادین مداومت در مستی و ابدیت شراب را نیز به ذهن متبادر می کند. از سوی دیگر کهنگی و سالخوردگی شراب را در معنای خود مستتر دارد.

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت // کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلی را

کهنگی شراب گاهی با تعابیری چون پیرگلرنگ و شیخ جام نمودی از آمیختگی زمان و شراب را به زیبایی تما به تصویر می کشد هر چند در باب ادبیاتی که به عنوان شاهد از پی خواهد امد تعابیری مختلفی صورت گرفته است:

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان // نسبت خبث نداد ار نه حکایت ها بود

حافظ مرید جام می است ای صبا برو // وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

کوتاه سخن اینکه با اندک مطالعه ای در باب شراب حافظ یک نکته در بدایت امر رخ می نماید و آن اینکه شراب حافظ به گونه خواسته یا ناخواسته با انواع گوناگون زمان در آمیخته و رنگ و بوی کلمه ای زمانمند را به خود گرفته است اگر چه در شکلی مجرد این کلمه ارتباطی با مفهموم زمان ندارد. ارتباط تنگاتنگ زمان و شراب حافظ به گونه ای است که زمان، شراب و شعر حافظ سه ضلع از مثلثی را می سازد که قریب به یک چهارم دیوان خواجه را شامل می شود.

در پایان جهت خاتمه بحث و گریز از اطناب و درازه گویی، تنها فهرست وار به مهمترین قیود و اسامی زمان که در ابیات متفاوت مورد استفاده حافظ قرار گرفته است اشاره کرده و خواننده گرامی را بر این موضوع ترغیب می کنیم که خود از این مجمل حدیث مفصل بخواند و اوقات شرعی و نا شرعی شراب نوشی حافظ را در همین کلمات ساده گویا جستجو کند. مهمترین اسامی و قیود زمان که راوی زمان شراب نوشی حافظ است عبارتند از:

موسم گل، موسم طرب، دور گل، وقت گل، وقتی خوش، گه گه، یکچند، پنج روزی، آخرالامر، شب قدر، رمضان، شعبان، روز نخست، روز حشر، نیمه شب، دوش، دیشب، اکنون، حالیا، هر دم، مدام، ازل، ابد، دی ، قدیم، هزار سال، عمری، همه عمر، دوساله، سالخورد، دیرینه، پیشینه، روز مرگ، شبگیر، شام، سحر، صبح، بهار، فروردین، اردیبهشت، آزار، بهمن، دی، نوبهار، نوروز، عید صیام، بامداد، روز واقعه، هلال عید، طلوع خورشید، فرصت عیش، روز اجل، روز الست، چهل سال، رستاخیز، قیامت، روزبازخواست، همه ساله، علی الصباح، صبحدم، صباح الخیر، هرشب، آخر و.....


پی نوشت:

1- حافظ شیرازی . دیوان اشعار . تصحیح علامه قزوینی، دکتر قاسم غنی، چاپ سوم، تهران: اساطیر، 1370

(ابیات شاهد را از دیوان حافظ به تصحیح قزوینی - غنی  وام گرفته ایم. برای رفع اطناب از ذکر شماره غزل و صفحه خودداری کرده ایم چراکه یافتن ابیات بر اساس حروف الفبایی امکان پذیر است. در مواردی خاص از نسخ دیگری بهره جسته ایم که در پی نوشت مذکور است.)

2- مجله مفید ، سال اول (1375)، شماره اول

3- ببین هلال محرم بخواه ساغر راح // که ماه امن و امان است و سال صلح و صلاح ( این بیت در نسخه قزوینی - غنی موجود نیست)

4- مهرداد ، بهار. جستاری در فرهنگ ایران. چاپ دوم، تهران: فکر روز،1374

5- ابوالقاسم فردوسی.شاهنامه فردوسی، چاپ مسکو، تهران: دانش، بی تا

7- هینلز، جان. شناخت اساطیر ایران . ترجمه احمد تفضلی، ژاله آموزگار، چاپ دوم، تهران: چشمه،1371


 
 
نظری به نام و نشان خدایان کاسی (اسلاف لران)
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

از مفرد کهلان


کاشو (کاسی) و کاشیتو (کاسیتو) ایزد و الهه قبیله ای کاسیان ایزدان شراب به شمار می رفتند. قصر شیرین به نام الهه کاسیتو بیت ماتی (خانه شراب) نامیده می شد. نامهای ماد، لُر و کاسی جملگی به معنی شراب و دُرد شراب هستند. قصر شیرین در واقع قصر شراوین یعنی شهر الهه شراب معنی می داده است.

 

 کاشو (کاسی) و کاشیتو (کاسیتو)  ایزد و الهه قبیله ای کاسیان ایزدان شراب به شمار می رفتند. قصر شیرین به نام الهه کاسیتو بیت ماتی (خانه شراب) نامیده می شد. نامهای ماد، لُر و کاسی جملگی به معنی شراب و دُرد شراب هستند. قصر شیرین در واقع قصر شراوین یعنی شهر الهه شراب معنی می داده است. در هندوستان ماد (شراب) نام دیگر الهه وارونی است. لذا کاسی و کاسیتو همانند وارونا و وارونی ایزدان آسمان نیز بوده اند. شیمالی الهه قلل کوهستان و گامزن بر قلل برفی بود. کلمه ی شمال (سرزمین سرما) از نام وی اخذ شده است. نام دیگر وی شیبارو (رونده بر شیب و بلندی) است.

 

شوکامون (با شکوه درخشان) یا شومو (منسوب به شمع) خدای آتش زیر زمینی و حامی سلاله شاهی بوده است. سمبلهای وی یک شمع و شیر درنده بوده است. نام دیگر وی ایمیریا (ایزد دانای مرگ و میر خاندان شاهی) بوده است. در نزد هندوان و پارسیان  وی یمه یا ییمه (یعنی همزاد،جم، جمشید) نام داشت. همانکه تخت جمشید به نام وی خوانده شده است. هرودوت میگوید آمس تریس زن خشایارشا برای وی چندین بچه قربانی نمود تا بر طول عمرش بیفزاید. همزاد وی باید همان الهه سر سبزی و جهان زیرین یعنی میریزیر بوده باشد که نزد ارامنه و پارسیان ساسانی ساندرامت و سپنت آرمئیتی نامیده شده است. هاربه (کامل) و شیخو یا شیپاک (مار افعی) از خدایان بسیار معزز و محترم بودند و با خدایان بابلی انلیل (سلطان خدایان) و خدای هوا و مردوک خدای دولت بابل یکسان بودند. مطابق اعتقادات ارامنه هاروت (هاربه کوهستان) و ماروت (مار کوهستان=شیخو/شیپاک کوهستان) ابرها را برای الهه ساندرامت (میریزیر) بر کوه آرارات رهنمون میشدند. خدای خورشید ساخ (دوستی= مهر) یا شوریاش (سوریاش= خورشید) نام داشت.

 

هوتها (هود قرآن رهبر قوم عاد= انجمنی و دور دست) و اوبریاش (بالایی) نامهای خدای رعد و باران می باشند. گیدار (کشنده، ایندره هندوان، بهرام) و ماراتاش (جنگاور درخشان) نامهای خدای جنگ بوده اند. دونیاش خدای زمین بخش بوده است همانکه در اوستا هئوشینگه (یعنی فراهم آورنده زمین خوب) شده است. دور ایزد فراوانی و فراخی است. سرانجام کامولّ اهورامزدای کاسیان اسلاف لُران و ائای سومریان است: در زبان لُری کا به معنی سرور و مولا به معنی دانا و تحصیل کرده است. بنابراین کامولّ ایزد دانای کاسیان که با اِئای سومری ایزد دانای زمین و سرور معبد آبهای ژرف مطابقت داده می شده است؛ همان است که بعداً نزد پارسیان به شکل اهورا مزدا (یعنی سرور دانا) مورد پرستش قرار گرفته است.

 

 مسلم به نظر می رسد نام دیگر کامول (ایزد چشمه آبهای نیرومند یا سرور دانا) همان دونیاش بوده است که تصور میشد به شکل اژدهای نیرومندی بر اریکه حکومت زمین نشسته است. این نام را خدای زمین بخشنده معنی نموده اند. چنین می نماید مأخذ کلمهً عربی دنیا (در اصل زمین و آبها) نام همین خدای کاسی است. چنانکه شیمالیا (الهه گامزن بر قلل کوههای پر برف) منشأ نام شمال در زبان عربی است. از سوی دیگر دونیاش-کامول معادل همان هوشنگ اساطیر ایرانی است که در اوستا هم به معنی فراهم آورنده زمینهای خوب است و هم به معنی داناست چه در پیدایی جشن سده وی را نیز در رابطه با مار می بینیم. خدای معادل دونیاش در بابل یعنی ائا نیز غالباً ماروش تجسم می شده است. همان که مار خردمند بهشت عدن و فریب دهنده آدم/آداپا و حوا به شمار رفته است. در اساطیر کاسی نام تهمورث را معادل هاربه (ایزد کامل، ایزد هوا) می بینیم و جمشید را معادل کاشّو (کاسی) ایزد جام شراب در می یابیم. پس در اساطیر ملی ایران اسامی پادشاهان پیشدادی خونیرث (=سرزمین ارابه های درخشان، منظور واشوکانی پایتخت آریائیان میتانی در شمال سوریه) با نام خدایان آریائیان کاسی در آمیخته است. جالب است که مطابق روایات اوستایی نیز حکومت پیشدادیان به دست ضحاک (خندان= آَشّور، خدای ملی آشوریان) منقرض شده است.

 

در واقع اژی دهاک (دونیاش و مردوک=ضحاک ماردوش) و ضحاک (آشّور) نام سه خدای مختلف بوده اند که در اوستا یکی شده اند. از این جاست که مکان اژی دهاک کاسی شهر کرند و مکان اژی دهاک بابلی شهر بابل به شمار آمده است. در مجموع معلوم میشود که مادها هم چنانکه از اوستا بر می آید از خدا-پادشاهان آریائیان میتانی و کاسی خبر داشته اند و حکومت ایشان را مقدمه تاریخ خود (کیانیان) قرار داده بوده اند.



 
 
می یا آب عسل
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

یکی از اشارات و استعارات کهن که در اثار عرفایی همچون حافظ بسیار بکار رفته است کلمه می میباشد. در اینکه ایا حافظ از این استعمال چه قصد ومرادی دارد، حرفها وسخنها بسیار است. برخی از آن به شراب ومی روحانی تعبیر کرده وبرخی نیز بر موارد دیگر اشاره کرده اند. بطور خلاصه بایددانست که می در اصطلاح عرفانی همان نوشابه ی جاودان سازیست که گفته می شد مرگ را از انسان دور می سازد. این نوشابه جاودان ساز در اصطلاح اسلامی به شربت شهادت موسوم است، شربتی که گفته می شود شهیدان در هنگام شهادت از آن مینوشند.

با زبان گویاتر شربت جاودان ساز  در عباراتی دیگر به ماءالعسل(آب عسل) خوانده شده است چون یکی از فراورده های عسل بود که در اصطلاح ایرانی به هوم معرفست وهمین هوم است که مینیز خوانده می شود وعرفای اگاه دل بدان اشاره نموده اند.. همین ارتباط بین ایزدان و عسل در اساطیر بود که سبب می شود تا زنبور و عسل در نزد آنان اهمیت بسیاری بیابد . هوم یا سوم یا سوما نوشابه ای بوده که از آن در اوستا و ریگ ودا یاد شده است.  برخی  می گویند هوم در اوستا که هَئومَه haoma می‌باشد و همان است که در وِداها – کتاب مقدس برهمنان – سَئومه saoma خوانده شده، نام گیاهی است که نزد آریاها بسیار مقدس بوده است و از عصاره و فشردۀ آن، شربتی درست می‌شد که سْکرآور بود و مستی فوق‌العاده ایجاد می‌کرد و خاصیت درمانی داشت، به گونه‌ای که بِدان صفت دورَاوشَه dura-oša یعنی درو کنندۀ مرگ یا مرگ‌زَدای داده شده بود.  از فشرده رقیق گیاه هومه  که با شیر و عسل و آب می‌آمیختند،معجونی درستمی شد که تقدیم خدایان یا ایزدان می‌نمودند.این شربت را شربت جاودانگی می دانستند که خدایان و کاملان از آن می نوشند تا از دایره نیستی و مرگ رهایی یابند. در اساطیر ایرانی گفته می شود نخستین بار این شربت بدست جمشید ساخته شد.

درهند هندوان رنبور عسل را مظهر کریشنا میدانستند و او را متولد شده در عسل میخواندنداز اینرو  یکی از القاب کریشنا mad hava بود. در مصر خلقت زنبور را در اثر گریه رع میدانستند و یونانیان معتقد بودند که زئوس با عسل پرورده شده است. در نزد کیسانیه که محمد حنفیه را همان مهدی موعود می دانند، معتقدند که وی نمرده بلکه در کوه رضوی بطور مخفی زندگی میکند و  در نزد وی آب و عسل قرار دارد. در سنت تورات نیز ارض موعود سرزمینی است که در آن شیر و عسل جریان دارد. در سنت قرآن نیز یکی از صفات بهشت، جریان داشتن رودخانه ای از عسل مصفا در آن است که هیچگاه تغییر نمی یابد.

جمالی آورده است:

«....اساسا امرداد ، «همداد» نیز نامیده میشود که همان معنای « همزاد = جفت بهم چسبیده » را دارد. دربرهان قاطع دیده میشود که یک نام خرداد نیر، « مـد » میباشد . این واژه ، یا سبکشده واژه «مت= maetha » است که به معنای « یک جفت » و « اتحاد و اتصال »  است  یا همان واژه mada ,mad درسانسکریت است .  درسانسکریت  madaدارای معانی مستی، سرور، شادی ، هیجان، الهام، شوق ، میل جنسی ، مشروب الکلی ، غرور، ازخود راضی بودن ، سوم ( هوم ) ، عسل ، رودخانه ، نطفه مرد ، چیز زیبا ، مستی و دیوانگی مجسم ، خیش وادوات کشاورزی است .  mad درسانسکریت به معنای مست شدن ، الهام بخشیدن ، مسرورشدن ، برافروختن ، به نشاط آوردن ، ازسرور آسمانی متلذذ شدن ، جوشیدن و غلغل شدن .  mad-pati  خداوند عصاره گیاه هوم است نام دوخدای  ایندرا و ویشنو است . mad-raaga خدای عشق است . خرداد نیز « هرو + دات » است و هرو، همان نی یا هوم است و هرو دات ، به معنای آنچه ازنی پیدایش و زایش می یابد هست که همان عصاره هوم باشد . درسانسکریت سوم یا هوم را مرغی بنام  ساینا میآورد که همان سیمرغ باشد . همچنین

madhu درسانسکریت ، دارای معانی 1- عرق 2- شیره گل 3- عسل 4- بهار 5-  ماه مارچ-آپریل است . آب وگیاه ، جفت همند و همدیگررا میکشند و گیاه، همیشه تشنه آبست. و همین گیاه ( امرداد ) ، پستانیست که همه، شیرابه او را می نوشند و میمکند و میمزند .»

دکتر پرویز ناتل خانلری نیز آورده است:
«میان ملت های قدیم هند و اروپایی یک نوع نوشابه ی سکرآور معمول بود که از تخمیر عسل به دست می آمد. این نوشابه طبعا با لفظی خوانده می شد که به معنی " عسل "  بود. کلمه ی عسل در زبان اوستایی madhu  بوده و این کلمه در زبان های دیگر این خانواده نیز باقی مانده است. از آن جمله در انگلیسی  mead به معنی شربت عسل و در هلندی mede و در دانمارکی miöd  و در سوئدی myöd  و در آلمانی meth  و در ایرلندی  mid و در روسی   medهمین لفظ و به همین معنی است. و در زبان فرانسوی کلمه ی  miel به معنی عسل،  از آن آمده است.

بعدها که طایفه ی هند و اروپایی از جایگاه اصلی خود مهاجرت کرد و در مناطق گرم تر اقامت گزید که انگور در آن ها پرورش می یافت، نام این میوه  و شیره ی تخمیرشده ی آن را که سکرآور بود از طوایف بومی یاد گرفت. کلمه  ای که معنی " شراب انگور "  از آن برمی آید در زبان یونانی از زبان مردم بومی دریای اژه اقتباس شد و آن کلمه ی woinos  است که از آن جا به لاتینی و سپس به زبان های اروپایی جدید منتقل شده و از جمله در فرانسوی امروز لفظ vin  و در انگلیسی wine  از آن اصل است.

اما در فارسی همان لفظ قدیم برای معنی جدید به کار رفت و کلمات " می "  و " مل "  که در اصل به معنی شربت عسل بود معنی شربت تخمیری انگور یافت که هنوز معمول است و فارسی زبانان به معنی اصلی آن توجه ندارند.

مشتقات لفظ قدیم نیز در بعضی از زبان ها باقی ماند. در یونانی کلمه ی methe  به معنی مستی و methyo  به معنی مستم در زبان به جا ماند و در فارسی کلمات مست و مستی بیان کننده ی حالتی شد که پیش تر از نوشیدن شربت عسل حاصل می شد و سپس از آشامیدن باده ی انگور به انسان دست می داد.»


 
 
قزوین یا خورشید
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
 

فردوسی در شاهنامه و در جریان داستان نبرد رستم و اسفندیار از  درختی بنام گز نام میبرد.درخت گزی که شاهنامه معرفی کرده مورد پرستش عده ای نیز بوده  و همان درختی است که قرار است تیری که اسفندیار را از پای در می آورد از چوب آن ساخته شود.سیمرغ بر فراز همین درخت نیز آشیاندارد.

زهرا حیدری می نویسد:

«در داستان رستم و رزم او با اسفندیار،که در آن رستم به سختی زخمی و به سیمرغ پناه می‏برد.این باور وجود دارد که سیمرغ او را به نزدیکی‏ درختی تنومند و شگفت در کرانه‏ی دریای چین می‏رساند.5و به وی‏ می‏آموزد که از شاخه‏های این درخت،چگونه تیری باری پرتاب کردن به‏ چشم اسنفدیار بسازد.سیمرغ در طول یک شب هم رستم را شفامی‏بخشد و هم راز چگونگی پیروزی‏اش بر اسفندیار را به او می‏آموزد.

جلال ستاری در این باره می‏نویسد:سیمرغ در جنگ رستم و اسفندیار،کمک‏های گرانبهایی به رستم می‏کند و زخم‏های پهلوان و اسبش رخش را در یک شب شفا می‏دهد و رستم را به سوی تیر چوب گز، سلاحی که موجب مرگ اسفندیار می‏شود رهنمون می‏کند.

جی.سی.کویا جی به همانندی مشابهی در اساطیر چین اشاره می‏کند و اینکه در بسیاری از این اساطیر اعتقاد به وجود درخت‏های جادویی در کرانه‏های دریای چین دیده می‏شود.وی از یک پهلوان ژاپنی «سنتارو» oratneS یاد می‏کند که باخطر مرگ روبه رو می‏شود و با یاری از یکی از جاودانان،درنایی برای او فرستاده می‏شود که پهلوان را یک شبه از پهنه‏ی‏ اقیانوس گذرانده و به درخت زندگی بخش می‏رساند و باز می‏گرداند.

کویاجی با اشاره به آیین ویژه درخت کاسیا که در چین معمول است بر این باور است که واژه‏ی گز در شاهنامه یادآور کاسیا در زبان چینی است. کویاجی می‏نویسد:

پیوند سیمرغ با درخت گز که در شاهنامه از آن سخن به میان می‏آید در اساطیر چین مانند کاملی دارد.چینیان نیز درنا با درخت‏های درمان گر و زندگی بخش پیوسته می‏دانند.یکی از همین درناهاست که پهلوان‏ سنتارو را به نزد درخت درمان بخش می‏برد و باز می‏گرداند.چینیان‏ همچنین معتقد بودند که درناها روان درختان زندگی بخش و درمان گرند و در شاخسار این درخت‏ها آشیان دارند.در افسانه‏های چین آمده است که‏ برخی از این درختان تا سه هزار متر بلندی دارند.این اعتقاد بی‏درنگ ما را متوجه توصیف فردوسی از درخت گز می‏کند:

                         گزی دید بر خاک،سر بر هوا     نشست از برش مرغ فرمانروا

درباره‏ی شکل شاخه درخت گز که سیمرغ تیر ساختن از آن را به رستم‏ می‏آموزد،دوگروت toorG eD می‏گوید شکل های شگفتی که برخی از گیاهان پیدا می‏کنند باعث رواج عقیده‏ی«جان گرایی گیاهی»در چین‏ شده بود.سیمرغ نیز به رستم یاد می‏دهد ه درازترین و راست‏ترین‏ شاخه‏ی درخت گز را برگزیند و تیر خود را از آن بسازد.

فردوسی درباره آیین ویژه درخت گز نیز سخن‏ گفته و اشاره می‏کند که‏ مردم این درخت را می‏پرستیده‏اند یا به آیین پرستش آن معتقد بوده‏اند:

               ابر چشم او راست کن هر دو دست‏      چــــنان چه بود مردم گز پرست»

در اینجا درخت گزشکل دیگری از همان درخت طوبی میباشد و اصلاً ارتباطی با درختی زمینی ندارد. درخت گز یکی از  نامهای خورشید است که مظهر درخت کیهانی  اساطیری بشمار میرفت. بنابراین گزبن یا گزون که همان قزوین است، به معنای درخت گز میباشدچرا که ون یا بن به معنای درخت است. در اشارات عارفانه قزوین یا همان گزون کنایه ای  برای خورشید میباشد. از اینرو وقتی که در حدیثی می بینیم که  «قزوین بابی از با بهای جنت است»، مراد همین قزوین عرفانی است نه قزوین جغرافیایی. هر چند مردم شریف قزوین نیز از دوستداران اهل بیت هستند و شهر قزوین نیز مانند تمامی نقاط دیگرکشور اسلامی مان در جهان بی همتا است.

شیخ دانای راز سهروردی نیز درخت طوبی را درختی می داند که رستم به کمک آن توانست اسفندیار را از پای در آورد.وی در اختصاصات درخت طوبی که منعکس کننده نور سیمرغ است گفته که از اختصاصاتش آن است که اگرجسمی صاف در برابرش گرفته شود، نوری کور کننده به نظر بیننده خواهد رسید که اشاره ای کنایی به قرار گرفتن آینه در برابر خورشید است .این نور چشمان را بسیار آزار میرساند.سهروردی در ادمه میگوید که از اثر خود آهنین و صاف رستم و همچنین اسبش  که در برابر سیمرغ(خورشید)نوری کورکنندهمتصاعد میکردند، نوری که در واقع اثر سیمرغ بود، بر چشمان اسفندیار گزندی رسید که وی  آن را چونان تیری پنداشت:

«.... سیمرغ گفت زال در نظر طوبى بدنیا آمد، ما نگذاشتیم که هلاک شود. آهو بره را بدست صیّاد بازدادیم و شفقت زال در دل او نهادیم ، تا شب وى را پرورش مى‏کرد و شیر مى‏داد و بروز خود منش زیر پر مى‏داشتم.
  گفتم حال رستم و اسفندیار؟ گفت چنان بود که رستم از اسفندیار عاجز آمد  و از خستگى سوى خانه رفت. پدرش زال  پیش  سیمرغ تضرّعها کرد، و در سیمرغ آن خاصیت است که اگر آئینه‏اى یا مثل آن برابر سیمرغ بدارند، هر دیده که در آن آئینه نگرد خیره شود. زال جوشنى از آهن بساخت چنانکه جمله مصقول بود و در رستم پوشانید و خودى مصقول بر سرش نهاد و آئینه‏های مصقول بر اسبش بست.
آنگه رستم را از برابر سیمرغ در میدان  فرستاد. اسفندیار را لازم بود در پیش رستم آمدن. چون نزدیک رسید پرتو سیمرغ بر جوشن و آئینه افتاد.
از جوشن و آئینه عکس بر دیده اسفندیار آمد، چشمش خیره شد، هیچ نمى‏دید. توهّم کرد و  پنداشت که زخمى بهر دو چشم  رسید زیرا که دگران ندیده بود، از اسب در افتاد و بدست رستم هلاک شد. پندارى آن دو پاره گز که حکایت کنند دو پر سیمرغ بود.
  پیر را پرسیدم که گوئى در جهان همان یک سیمرغ بوده است؟
گفت آنکه نداند چنین پندارد، و اگر نه هر زمان سیمرغى از درخت طوبى بزمین آید و اینکه در زمین بود منعدم شود، معا معا، چنانکه هر زمان سیمرغى بیاید ، این چه باشد نماند. و همچنانکه سوى زمین مى‏آید سیمرغ از طوبى سوى دوازده کارگاه مى‏رود.»

با توجه به این معناست که مراد از مردم گز پرست در اشعار فردوسی همان داستان مردمیست که خورشید را پرستش می کردند و در قرآن نیز ذکر شده است.

منوچهرجمالی نوشته است:

 «« نجم و نجمه » که درعربی به خوشه پروین گفته میشود ، به درخت « گز» هم گفته میشود . درواقع ، مردمک چشم انسان ، پروین است که اینهمانی با « شاخ و بر درخت گز» دارد . ازسوئی دیده میشود که سیمرغ ، پیش ازاینکه ، سخن درباره « چیدن شاخ از درخت گز و ساختن پیکان » با رستم بگوید ، سیمرغ ، خودش ، برفراز درخت گز، می نشیند ، و این به معنای آنست که ، درخت گز( بویژه شاخ و برش) اینهمانی با سیمرغ دارد .
پس شاخ گز، یا تیری که رستم پرتاب میکند، چیزی ، جز « تیر نگاه و نگرش سیمرغ » وبالاخره ، چیزی جز« وجودِ خود سیمرغ » نیست . سیمرغ ، در « تیر نگاهش»، پیکرمی یابد ، و حل و آب میشود و تبدیل به « تیر نگاه » میشود ، و با این نگاهست ، که بسراغ « تحول چشم اسفندیار» پرتاب میگردد، تا دراقتران با چشم اسفندیار، چشم اسفندیار، از «کوری دراثر ایمان به اهورامزدا » ، نجات یابد . »


 
 
مفهوم نمادین درخت گز در شاهنامه
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
 

منبع:http://sedayeadab.blogfa.com/post-159.aspx

درخت در نمادشناسی اسطوره ای جهان ، یکی از پیچیده ترین و ناشناخته ترین  نمادهاست و در فرهنگ همه ی ملّت های جهان و به خصوص در فرهنگ ایران قبل و بعد از اسلام همواره ارزش نمادین داشته است . 

     یکی از کسانی که به مفهوم نمادین درخت توجّه نمود ، ابوالقاسم فردوسی شاعر صاحب فرهنگ و خرد ورز و آشنا با فرهنگ و گذشته ی فرهنگی ایران است که با دریافت دوگانه ی درون گرایانه و برون گرایانه ی درخت آن را در شعر خویش متجلّی کرده است و در کنار دریافت های برون سویی آن به شناختی عمیق و درون سویی دست یافته و ابعاد فرهنگی آن را نیز نشان داده است .

        شاعر خرد ورز توس با زنده کردن خاطره های ازلی مربوط به درخت و نماد های آن فرهنگ روزگاران گذشته را  به خاطر می آورد و سایه روشنی از آن چه را  که در حافظه ی روزگار باقی مانده است ، نشان می دهد و به یاری نماد درخت ، حیات دوباره ی فرهنگ گذشته را ضمانت می کند و تاریخ و فرهنگ گذشته را  از دیروز به امروز می آورد و با این کردار نمادین نشان می دهد که انسان می تواند خود را هم طراز کهن الگو و قهرمانان اساطیر سازدو همه ی ویژگی های نمادین آن را در خود ایجاد نماید .

       در هر حال در چشم انداز روشن و رازنمای شعر فردوسی همه ی راز های هستی در درخت نهفته است و درختان شعر او حاصل ادراک اصیل لحظه های هستی شاعرند چنان که درخت شعر او در بردارنده ی مفاهیمی نمادین چون : دانش و خرد ورزی ، سربلندی ، طراوت و شادابی ، جوانی و کامرانی ، زنگی و حیات جاوید ،ماندگاری و دیر زمانی ، رشد و بالندگی ، زایایی و باروری ، خیر و برکت ، آزادگی ، تسلیم ناپذیری ،و ... است .

        یکی از درختانی که  در شاهنامه ی فردوسی - به ویژه در نبرد رستم و اسفندیار -خودنمایی می کند درخت گز است که نگارنده را بر آن داشت در این مقاله درباره ی چند و چون و مفهوم نمادین آن مطالبی ارائه نماید.       

       « گز »  درختی است با برگ های ریز که بیشتر در شوره زار یا در کنارهای رودخانه ها می روید . آن را به هندی «جهاو » گویند . همچنین نوعی از تیر بی پر و پیکان که هردو سر آن باریک و میانش گنده و ستبر باشد . برخی آن را از نوع سرو  و کاج و درختی بهشتی می دانستند.

        درخت گز از شاخصه های زیست محیطی در سیستان و بلوچستان است . محمد علی اسلامی ندوشن در کتاب« داستان ها در سیستان » می نویسد : وقتی دختر جوانی از دنیا می رفت ، قبل از دفن  او را با درخت گزی عقد می بستند تا به این گونه ی راز آلود و نمادین،نقش باروری او را با درخت گز که نماد زایندگی بود عینیت بخشند و این نارسایی را خبران نمایند .

      طبق متون ادبی در اسطوره ملّی نیز گز نقش اساسی دارد  . آن جا که این درخت به اندیشه ها و افکار زاییده ی استبداد پایان می دهد و رستم را به عنوان نماد پهلوانی و آزادگی معرّفی می کند .

      در ادبیات سوری نیز ایزد به بوته ی گز تشبیه شده و در مصر باستان هم گز یکی از درختان مقدّس وابسته به خدایان و نماد باروری و نعمت شناخته می شد .

     شاعر فرهنگ دوست توس در نبرد رستم و اسفندیار از درخت گز و تیری که از شاخه هایش ساخته ، بهره می گیرد :

همی راند تیر گز اندر کمان               سر خویش کرده سوی آسمان

      ناگفته پیداست که فردوسی در نظم شاهنامه و پرورش و شکوفایی درخت شاهنامه از مفهوم نمادین آن بهره گرفته است و در پس هر نکته ای به آیین ، اساطیر و فرهنگ گذشته اش توجّه دارد .

     فردوسی در میانه ی باغ شاهنامه ، درخت دانش ، اسفندیار ، و درخت آتش ، زردشت ، را در باغ شعرش می کارد و وی این درخت پیر ، زردشت ، را به همراه آتش و سرو بهشتی در مرکز باغش می کارد و آرام آرام از آیین مهر پرستی به آیین خداپرستی و تقدّس روشنایی و آتش و سرو روی می آورد .

     در کنار درخت آتش ،درختی بهشتی کاشته می شود که برگ های زیبا دارد و یاد آور درخت بهشتی طوبی و سروبهشتی زردشت است ؛ درختی که گویی فریدون بزرگی و دانایی را از میان همه ی درختان به او سپرده است . افسوس که این سرو سرفراز با تمام شکوه و دانش به تیر گز از پای در می آید :

خم آورد بالای سرو سهی           ازو دور شد دانش و فرّهی

    درخت گز در باور ایرانیان و در اسطوره های مصر باستان نماد برکت و باروری است . از شاخه هایش « برسم » BARSAM می سازند و در آیین های مذهبی به نشانه ی سپاس از نعمت ، آن را  دست می گیرند . در شاهنامه درختی بهشتی خوانده می شود . این درخت در آیین مهر پرستی و زردشتیان ایران مقدّس بوده و مورد پرستش واقع می شد :

ابر چشم او راست کن هردو دست               چنان چون بود مردم گز پرست

    درخت گز در شاهنامه درختی است ستبر و بلند ، پرورده ی آب رز که به تعبیری نماد منبری است که مرغ دانا و سخنگو ،سیمرغ ، بر آن آشیان دارد :

گزی دید بر خـــــــــــاک سر بر هوا                   نشست از برش مرغ فرمانروا

  بدو گفت شاخی گزین راست تر                   سرش برتر و تنش بر کاست تر

 بدین گز بود هـــــــوش اسفندیار                     تو این چوب را خوار مایه مدار

به آتش بر این چوب را راست کن                     همی نغز پیکان نگه کن کهن

      سیمرغ بر شاخه ی این درخت ، ضمن پند و اندرز ، رستم را راهنمایی می کند تا با شاخه ی این درخت  تیری ساخته و برای نابودی اسفندیار بهره گیرد :

بدو گفت اکنون چـــــــــــو اسفندیار                 بــــــیامد که جوید ز تو کارزار

تو خواهش کن و جوی از او راستی                مزن هیچ گونه تو در کاستی

چو پوزش کنی چند و نپذیردت                      هــــــمی از فرومایگان گیردت

به زه کن کمان را  و این تیر گز                       بــــــــدین گونه پرورده ی آب رز

ابر چشم او راست کن هر دو دست               چنان چون بود مردم گز پرست

   به این ترتیب تیر و درخت گزنماد چاره اندیشی پیران آگاه شد .

بدین چوب شد روزگارم به سر                                ز سیمرغ و از رستم چاره گر

     رستم با راهنمایی سیمرغ ، تیرگز را بر آتش می نهد و آن را راست می کند و درکمان می نهد و پس از سوگند به خدای زرتشت و خورشید و ماه و  به راه نیامدن اسفندیار :

همی راند تیر گز اندر کـــــمان                 سر خویش کرده سوی آسمان

همی گفت کای پاک دادار هور                 فـــــــزاینده ی دانش و فرّ و زور

همی بینی این پاک جان مرا                     تـــــــــــــوان مرا هم روان مرا

که چندین بپیچم که اسفندیار                   مــــــگر سر بپیچاند از کارزار

تو دانی که بیداد کوشد همی                                   همی جنگ و مردی فرو شد همی

به باد افره این گناهم مگیر                                        تویی آفریننده ی ماه و تیر

تهمتن گز اند کمان راند زود                                       بر آن سان که سیمرغ فرموده بود          

       سر انجام تیر گز را همان سان که سیمرغ به او آموخته بود ، بر چشم اسفندیار می زند و دانش و فرّهی اسفندیار را

از او دور می سازدو از شاخه ی این درخت ، قهرمان رویین تن شاهنامه از پای در می آید  . 

بزد تیر بر چشم اسفندیار               سیه شد جهان پیش آن نامدار

خم آورد بالای سرو سهی              از او دور شد دانش و فرّهی

    در نتیجه می توان گفت که با توجّه به مقدّس بودن درخت گز در آیین مهر پرستی و این که اسفندیار مظهر قدّیس در دین زردشتی است ، شاید بتوان گفت که درخت گز در شاهنامه نماد پیروزی آیین مهر بر آیین زردشت است و یا این که درخت گز را درخت جاودانگیو تولّد دوباره خواند . درختی که سیمرغ یک شبه رستم را  به نزدیک دریای چین برد و با استفاده از آن ، ماندگاری و پیروزی اش را تضمین نمود .


 
 
قم پس از اسلام
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
 

 

منبع:http://qom.irib.ir/qom/history/%D9%82%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85      
 
 
اسناد و مدارک نشان می دهد که شهر جدید قم در دوره اسلامی و در محلی به نام ممجان در نزدیکی نقطه باستانی شارستان تکوین یافته است. این شهر در سال 23 هجری قمری به دست سپاه اسلام به فرماندهی ابوموسی اشعری فتح گردید.

از سال 23 تا 85 هـ.ق اتفاق مهمی که در وضعیت شهر قم و زندگی مردم آن موثر باشد، به وقوع نپیوسته است و اهالی این شهر با دادن جزیه (مالیات) هم چنان در پناه اسلام بر کیش زرتشتی خود مانده اند. هفتاد سال بعد در زمان خلافت عبد الملک، دسته ای از اعراب شیعه مذهب از فرط ستم خلفای اموی به ایران مهاجرت کردند و در جست و جوی موطنی جدید، در آغاز سال 93 هـ . ق وارد قم شدند و با دعوت مردم شهر به مذهب خود، یعنی تشیع، توانستند جمع کثیری از آن ها را به این مذهب متمایل کنند. پس از این اعراب به قم آمدند بناها و عمارت های بسیاری ساختند که این امر موجب گسترش شهر شد. آن ها باروری سابق را خراب کردند و باروی مستحکم تری در اطراف کشیدند به طوری که رودخانه در داخل حصار جاری می شد.

از جمله اتفاقات مهمی که در قرون اولیه اسلام در شهر قم رخ داده است، باید به مهاجرت و پناه آوردن بسیاری از سادات و فرزندان خاندان و آل علی (ع) به این شهر و رسوخ عقاید شیعه امامیه در دل و جان مردم آن اشاره کرد که سبب شد تا به تدریج به عنوان یکی از مراکز بزرگ تشیع در جهان شناخته شود و مورد بغض و کینه و عناد خلفا قرار گیرد. هم چنین از آن جمله باید به جدا شدن شهر قم از اصفهان و مستقل شدن آن در حدود سال 189 هـ.ق که به تقاضای یکی از مشاهیر این شهر به نام حمزه بن یسع و با موافقت هارون الرشید انجام گرفت، اشاره کرد.

مرکزیت مذهبی شهر قم که از روزگار زندگی حضرت امام جعفر صادق (ع) تاکنون ادامه دارد، سبب شده است تا در قرون دوم و سوم تعداد بسیار زیادی از راویان اخبار و محدثان شیعی، از این شهر برخیزند و یا در آن اقامت کنند. علت اساسی روی آوردن اهل خبر و حدیث شیعه و پیروان مکتب اهل بیت (ع) به شهر قم، سخت گیری ها و فشارهای فراوانی بوده است که در قرون نخستین در شهرهای مختلف نسبت به طرفداران خاندان پیامبر(ص) روا داشته می شد، در حالی که این شهر یک محیط شیعه نشین صرف بود و تا حدود زیادی از دخالت مستقیم و تسلط عمال خلفا به دور بود. در این سال هاست که قم و حوزه دینی آن، به تدریج جایگزین حوزه دینی کوفه شد که قبلا مرکز روات و محدثان بود. بدین ترتیب می توان گفت که حوزه دینی این شهر قدیمی ترین مرکز نشر علوم اسلامی است که تاکنون باقی مانده است، حتی حوزه علمیه نجف اشرف نیزسه قرن بعد، یعنی در قرن پنجم تاسیس شد.

از سوی دیگر رحلت حضرت فاطمه معصومه(س) در قم به سال 201 هـ.ق و دفن جسد مطهره آن بانوی بزرگوار در باغی معروف به بابلان که در آن زمان خارج از شهر بوده است، باعث شد تا مردم به تدریج مسکن خود را به قبرستان و باغ بابلان نزدیک کنند تا به قبر متبرک آن حضرت نزدیک تر باشند و از زیارت کریمه اهل بیت (س) بیشتر برخوردار شوند، از این رو به مرور زمان ساختمان های شهر در قسمت های شرقی متروک ماند و مردم متوجه سمت غربی گردیدند. این واقعه از تاریخ وقوع تا امروز بزرگ ترین عامل احیای شهر قم و رونق آن بوده است و تا همیشه خواهد بود.

1-2) وجه تسمیه قم

در عصر ساسانی، مکانی به نام قم در این سرزمین وجود نداشته است، زیرا این واژه عربی است منتهی می توان می توان گفت وجود نام «کم» که فارسی و مربوط به آن عصر است، الهام بخش عرب اشعری در نام گذاری این شهر بوده است. درباره وجه تسمیه قم در اسناد و کتب تاریخی، مطالب گوناگونی آمده است که در این جا به اختصار مورد اشاره قرار می گیرد:

بنای قم را به «قمسار بن سهراب» نسبت می دهند و از این رو آن را قم نامیده اند.

از آن جا که دشت قم در آغاز محل جمع شدن آب بوده است به آن قمقمه و قم گفته اند. دشت قم پیش از آن که به صورت شهر درآید محل کوچ چوپانان به همراه گوسفندها بوده است و آن ها در آن جا کومه هایی برای خود می ساخته اند. این کومه ها کم کم زیاد شدند و به صورت ده کوچکی درآمدند و این ده به تدریج و با ازدیاد سکنه به شهر مبدل شد، از این رو آن را کومه نامیدند، تا پس از ظهور اسلام و استیلای اعراب بر ایران که این کلمه به قم تبدیل گشت.

گروهی می گویند که چون ابلیس در این مکان به زانو درآمده و سر تسلیم فرود آورد رسول اکرم (ص) در شب معراج به او فرمود: قم یا ملعون، یعنی برخیز ای ملعون، و بدین دلیل آن را قم نام داده اند.

در ابتدا نام آن کمیدان یا کمندان بوده است، چهار حرف آن را بینداختند و بر دو حرف اختصار کردند و گفتند «کم» و بعد آن را معرب کردند، قم خواندند.

قم در اصل «کم» بوده، سراسر این دشت را به همین نام می خواندند و چون اشعرین عرب بودند و شیوه آن ها تحریف و تصرف در صورت الفاظ بیگانه بود، کاف را به قاف تبدیل کردند و قم گفتند.

در این منطقه چمشه ای وجود داشته پر آب که مردم دهکده «کب» با آن کشت و زرع می کردند و فاضلاب آن در رودخانه جاری می شد و بیشترین آبی که از مجرای این رودخانه به این سرزمین می رسید از چشمه کب بود، از این رو رودخانه را «کب رود» خواندند و همین نام است که پس از تعریب به صورت «قمرود» در آمده و چون قمرود نام رودخانه شد، پس شهری که کنار آن موجودیت یافت، قم نام گرفت.

روایت است که اهل قم در زمان ظهور امام زمان (عج) قیام می کنند و آن حضرت را از دل و جان و زبان مدد و نصرت می رسانند، لذا به آن قم گفته می شود.

چون اعراب اشعری به قم آمدند، در این منطقه هفت ده به نامهای: ممجان، قزدان، مالون، جمر، سکن، جلنبادان و کمیدان ساختند و زمانی که این هفت ده وسعت یافت و به یکدیگر نزدیک شد، به آن ها جمعا کمیدان گفتند و پس ازمدتی به اختصار «کم» و سپس معرب شده، قم گفتند.

یکی از نام های دیگر قم، عنوان «هفت قلعه» است و برخی آن را هفت محله شناخته اند اما به عقیده دکتر باستانی پاریزی این نام به لقب خاتون هفت قلعه بر می گردد. بعد از آن که حضرت معصومه (س) وفات یافت، ایشان را در باغ بابلان دفن کرده اند که جزء مالون بوده و مالون نام یکی از قلعه قم بوده است. با توجه به این که آبادی ها به صورت پل کجه (پل کیجک= دختر)، خورزن، قبادبزن و امثال آن ها در قم و اطراف هست، شک نباید کرد که یکی از مراکز مهم آناهیتا پرستی در قم بوده که سخت محتاج آب و باران هم بوده اند و دفن حضرت معصومه (س) در این مکان از جهت احترامی بوده که مردم به قبرستان مالون و هفت قلعه داشته اند.

هم چنین قم از شهرهایی است که لقب های متعدد به آن داده شده است و این لقب ها مفهوم دینی و مذهبی دارد، مانند دار المومنین، دار العباده، دار الموحدین، خیر المقدمین، دارالعلم، خاک فرج، مدینه المومنین، بلده المومنین و ... البته از این القاب به شهرهای دیگر نیز اطلاق شده است.

2-2) قم پس از دوره اسلامی

یعقوب لیث صفاری در سال 247 هـ.ق سلسله صفاریان را تشکیل داد و بدین وسیله نخستین دولت مستقل ایرانی پس از تجزیه ایران از ممالک اسلامی پایه گذاری شد. حال، به صورتی گذرا به حوادث و وقایع این مقطع زمانی که در روند رشد و توسعه شهر قم دخیل بوده است می پردازیم.

در قرون دوم و سوم هـ.ق به علت نافرمانی مردم قم از پرداخت خراج به حاکمان وقت (هارون الرشید و برادران و پسرانش) جنگ های خونین بین مردم و سرداران خلفا روی داد که منجر به انهدام و سوزاندن سراها و باغ ها و قتل عام مردم از سوی آن ها شد. در سال 292 هـ.ق سیل عظیمی موجب ویرانی قسمتی از قم گردید و بدون شک این گونه حوادث طبیعی و غیر طبیعی در روند شهر نشینی در هر منطقه ای موثر می باشد، چرا که لازمه گسترش هر مکان در همه زمان ها فعالیت های اقتصادی است و این گونه فعالیت ها در مکان هایی نضج می گیرد که آرامش داشته باشد. در چنین زمان هایی به علت عدم امنیت جانی و مالی، روند رشد و توسعه شهر قم رو به افول می نهاده، تا آن جا که بعضی مواقع به جز تعداد معدودی ساکن، خالی از سکنه می شده است. پس از این سیل ویرانگر، در قرن چهارم هـ.ق قم رو به آبادی رفته و چنان گسترش یافته که 20 تا 30 هزار محدث و راوی در این شهر وجود داشته است و از حیث جمعیت، آن قدر رشد داشته که تنها 52 آسیاب در آن مشغول به فعالیت بوده است. در قرن پنجم و ششم این روند ادامه می یابد تا جایی که دو طرف شهر حدود 5 کیلومتر از یکدیگر فاصله داشته، و در دو مکان نماز جمعه برقرار بوده است که این خود دلیلی بر وسعت شهر در این زمان می باشد.

شهر قم مانند بسیاری از شهرهای کشور در سال های 616، 651 و 782 هـ.ق به ترتیب مورد تاخت و تاز چنگیز، هلاکو و تیمور قرار گرفت و به ویرانه ای بزرگ مبدل شد. قم در قرن نهم مختصر آبادی پیدا کرد و در شمار شهرهای متوسط کشور درآمد، اما آثار ویرانی های به جای مانده از قرون هفتم و هشتم هـ.ق هم چنان تا این قرن بر جای بوده است. در این زمان پس از یک آرامش نسبی که بعد از حمله مغول ایجاد شد، با رویی به دور شهر احداث کردند و شهر اندک اندک رو به ترقی گذاشت تا آن جا که در اواخر این قرن آن چنان رشد و توسعه پیدا کرد که در آن 20 هزار خانه وجود داشت.

در زمان صفویه (1148 906 هـ.ق) چون این خاندان نسبت به قم توجه مخصوصی داشتند، این شهر رو به آبادی گذاشت و دارای ساختمان های نسبتا زیبایی گردید و جمعیت آن به پنجاه هزار نفر بالغ شد. در سال 1044 هـ.ق و در زمان شاه صفی، به علت جاری شدن سیل نصف شهر ویران گردید. بعدها در اواخر دوران حکومت صفویه، دوباره قم رو به پیشرفت و توسعه نهاد و تا اواخر سلطنت آنان به منتهای ترقی و آبادی خود رسید.

در زمان فتنه افغان ها (1442 1135 هـ.ق) قم دوباره رو به خرابی نهاد. به خصوص در مدتی که جمعی از سپاهیان افغانی این شهر را مقر خود قرار داده بودند، فساد زیادی در آن شایع شد.

پس از روی کار آمدن قاجاریه و در زمان فتحعلی شاه مجددا آبادی و توسعه قم شروع گردید، زیرا وی در ایام جوانی نذر کرده بود که اگر به سلطنت برسد، اولا از قم مالیات نگیرد، ثانیا آن را آباد کند، که پس از رسیدن به حکومت تنها به شرط دوم عمل کرد و با آن که به بخل و خست شهرت داشت در کمال سخاوت در تعمیر و تزیین شهر قم یک بیمارستان (مدرسه دار الشفاء) و یک آموزشگاه روحانی و یک مهمان سرا در شهر قم ایجاد کرد و برای خودش مقبره ای در جوار مرقد حضرت فاطمه معصومه (س) ساخت.

تا اواخر دوره قاجاریه شهر قم از ده محله بزرگ به نام های: محله آستانه، محله عشقعلی، محله الوندیه، محله چهار مردان، محله سیدان، محله سنگ بند، محله موسویان، محله مسجد جامع، محله باغ پنبه و محله اسحاقیه تشکیل می شد. این محلات اکنون نیز عینا با همین نام ها در بافت قدیم شهر وجود دارد البته هر یک از این محله ها خود به چند محله فرعی تر تقسیم می گردند. چنان چه محله سیدان در نزدیکی بارو، دروازه قلعه نامیده می شود و در انتها به «پنجه علی» مشهور است. محله ها و کوچه ها و کوچه هایی که در بافت قدیم به وضوح رویت می شوند، همگی پیرامون محله «لب چال» که هسته کهن شهر قدیم می باشد قرار گرفته اند.

در زمان محمد شاه، دوباره رو به خرابی نهاد و به صورت مخروبه ای عاری از عمارت های مهم که تنها 25000 سکنه داشته در تاریخ معرفی شده است. در سال 1299 شمسی جمعیت شهر به 35000 نفر افزایش یافت.

3-2) شهر نشینی در دوران معاصر

پس از سپری کردن این روند پر فراز و نشیب، که زمانی شهر پر جمعیت و آباد و در زمان هایی نیز با کاهش جمعیت و ویرانی رو به رو می شد و به دنبال آن رشد و گسترش شهر نیز به طور مستقیم تحت تاثیر قرار می گرفت و به وسعت آن افزوده می شد و یا کاهش پیدا می کرد، نظام شهر نشینی در ایران از دهه 1300 شمسی با روی کار آمدن رضا خان و ایجاد تحول در نظام اقتصادی و اجتماعی، زمینه های رشد شهرنشینی با آغاز گسترش روابط اقتصادی واجتماعی سرمایه داری در ایران، در دو دوره شهر نشینی بطئی (1340-1300) و شهرنشینی سریع (1375-1340)، که البته تا به امروز ادامه دارد وارد مرحله جدیدی شده است.

در حقیقت آغاز شهر نشینی به سبک نوین در ایران را باید چیزی در حدود سال 1300 هـ.ش به حساب آورد. ایجاد کارخانه های جدید، خطوط راه آهن، پیدایش صنعت و به شهرنشینی رونق داد و چهره آن را دگرگون کرد. در این مدت رشد طبیعی جمعیت روند صعودی یافت و نرخ رشد جمعیت شهری از نرخ رشد جمعیت روستایی پیشی گرفت.

بنابراین همان طور که در بالا اشاره شد روند شهرنشینی در ایران از سال 1300 تا سال 1357 را می توان به دو دوره شهر نشینی بطئی و شهرنشینی سریع تقسیم کرد:

دوره اول از سال 1300 شروع و به اجرای قانون اصلاحات اراضی در سال 1340 ختم می شود، در این دوره نرخ رشد سالیانه شهرنشینی در ایران به طور متوسط 65/2 درصد بوده است.

در دوره دوم شهرنشینی، که از سال 1340 تا 1357 را در بر می گیرد، نرخ رشد سالیانه به طور متوسط 42/4 درصد بوده است.

تا سال 1335 که اولین سرشماری عمومی نفوس و مسکن در ایران انجام شد، آمارهای کامل و نسبتا دقیقی در مورد جمعیت شهری کشور موجود نبود. اما پس از آن مطابق آمارهای موجود، در طول یک دوره 30 ساله از 1355 تا 1365 تعداد شهرهای کشور از 199 به 496 شهر و تا سال 1370 به 612 شهر افزایش یافت، و تنها در فاصله سال های 65-1345 بیش از 17 میلیون نفر بر جمعیت شهری کشور افزوده شده، در حالی که، جمعیت روستای در این دوره حدود 6/6 میلیون نفر افزایش یافته است. حاصل جا به جایی های شدید جمعیت، از نقاط روستایی به سوی مراکز شهری، در سال های گذشته، افزایش میزان شهر نشینی از 38% کل جمعیت کشور به حدود 9/54% در سال 1365 بوده است در صورتی که با مقایسه سال های 1335 تا 1370 این میزان از 4/31% به 57% افزایش را نشان می دهد این افزایش شدید میزان شهرنشینی در سال های اخیر، مشکلاتی چون کمبود مسکن، حاشیه نشینی، آلودگی محیط زیست، پیدایش مشاغل کاذب و ... را در جوامع شهری کشور به همراه داشته است.

علاوه بر آن توزیع این جمعیت شهر نشینی نیز، نامناسب بوده و بر مشکلات افزوده است. به گونه ای که از مشخصه های اصلی نظام شهرنشینی کشور تمرکز بیش از حد جمعیت، در چند شهر بزرگ و میلیونی است. درسال 1365 مشخص شد که هشت شهر: تهران، مشهد، اصفهان، تبریز، شیراز، اهواز، قم و کرمانشاه که بیش از 500 هزار نفر جمعیت داشته اند، 8/44 درصد از کل جمعیت شهری را در خود جای داده اند و 2/55 درصد بقیه در 488 شهر دیگر ساکن بوده اند.عدم سرمایه گذاری های لازم زیربنایی در سایر شهرها، به ویژه شهرهای کوچک و متوسط و هم چنین روستاهای کشور موجب تشدید مهاجرت های داخلی شده و به تمرکز شدیدتر جمعیت در معدودی از شهرهای کشور به ویژه شهر تهران، منجر شده است.

به هر حال حرکت به سمت شهری و توسعه شهر نشینی دو مساله را به همراه داشته است: اول افزایش تعداد شهرها و گسترش سریع برخی از آن ها. مساله دوم در کشور ما حادتر و تبعات ناشی از آن نیز همانند کمبود مسکن، بیکاری ، آلودگی هوا، آلودگی صوتی و ... دامنه وسیع تری دارد. این قبیل مشکلات، کارگزاران امور شهر و سیاست گزاران را وا می دارد، تا با الگوها و برنامه هایی از جمله: سیاست تقویت شهرهای کوچک و متوسط و ایجاد شهرهای جدید در نقاط مختلف کشور، سعی در کنترل رشد جمعیت و توزیع جغرافیایی یا هدایت آن نماید.

شهر قم از جمله شهرهای بزرگ و مهاجر پذیر کشور می باشد که در مقطع زمانی پس از سال 1300 با افزایش جمعیت و توسعه شهر به طرز چشمگیری مواجه بوده است. در سال 1299 یعنی یک سال قبل از شروع شهر نشینی نوین در ایران 35000 نفر جمعیت داشته است. در سال 1305 و در آغاز این جریان جمعیت قم 60000 نفر، در سال 1316، 55000 نفر، در سال 1321، 52637 نفر و در سال 1326، 81540 نفر بوده است.

در بررسی جمعیت از سال 1335 تا 1375 به این نتیجه می رسیم با این که درصد جمعیت شهری نسبت به جمعیت روستایی از سال 1365 بیشتر بوده و نشان دهنده آن است که اکثر جمعیت کشور (9/54 درصد) شهر نشین بوده اند اما شهر قم از همان اولین دوره سرشماری در سال 1335 9/59 درصد جمعیت شهرنشین، تفاوت عمده ای را با آمار کشور نشان می دهد. جمعیت شهرستان قم طی دوره های بعد دارای رشد چشمگیر جمعیت شهر نشین می باشد، تا آن جا که در سال (1345) 7/74 درصد، در سال (1355) 2/84 درصد، در سال (1365) 88 درصد، در سال (1370) 90 درصد و بالاخره در سال 1375 بالغ بر 91 درصد جمعیت شهرستان ساکن در شهرها (شهر قم ) بوده اند و از این حیث شهرستان قم در کشور دارای بالاترین درصد جمعیت شهرنشین می باشد.

رشد جمعیت هر شهر پیامدهای گوناگونی دارد، که ازبدیهی ترین آن ها، گسترش شهر و نیاز به تغییر و تحول در بافت شهر به ویژه بافت قدیمی است. با توجه به این ضرورت، تغییر و تحولات در بافت شهر قم از سال 1307 در دوران پهلوی اول آغاز شده، که از آن زمان تاکنون تغییر و تحولات عمده ای یافته و شهر چندین برابر وسعت یافته است.

تغییر و تحولات در بافت شهر قم و توسعه کالبدی آن ازسال 1307 آغاز گردیده است. در این زمان اولین تغییرات با احداث خیابان های طالقانی (آذر)، 19 دی (باجک) و هسته مرکزی شهر از طرف بازار به سوی حرم مطهر حضرت معصومه (س) کشیده شده است. در سال 1316 با شروع احداث راه آهن و خیابان ایستگاه این روند ادامه یافت. از سال 1344 راه های ارتباطی بین شهری، به ویژه محور تهران به اراک و سلفچگان و قم به کاشان گسترش یافت و توسعه شهر با احداث خیابان های جدید در سمت غرب و جنوب ادامه یافته است. از سال 1345 به بعد گسترش شهر بیشتر در سمت شمال و جنوب شهر متمرکز بوده و به ویژه پس از انقلاب اسلامی و افزایش مهاجرت به شهر قم سیمای شهری آن به شدت دگرگون شده و شهر از جهات مختلف توسعه یافت. این توسعه در جهت جنوب شهر بیشتر توسط اقشار پر درآمد جامعه و در بقیه جهت توسط اقشار متوسط و کم درآمد شهر صورت گرفته است. اکثر این مهاجرت ها از مناطق ترک زبان کشور بوده و هم چنان ادامه دارد.

از طرف دیگر توسعه شهرک ها در اطراف قم به خصوص در سمت جنوب شهر، نشان دهنده گسترش شهر قم در سال های اخیر است. شهرک های مهم قم: سالاریه، شهرک امام خمینی، یزدانشهر، شهرک امام حسن(ع)، شهرک قائم و شهرک پردیسان می باشند.

بنابراین اگر شهر قم هم چنان به روند شهرنشینی و افزایش جمعیت خود ادامه دهد، در آینده این نه چندان دور به شهرهای میلیونی کشور می پیوندند و مشکلاتش افزایش می یابد.

4-2) قم و نظام سلسله مراتب شهری

کشور ما در چند دهه اخیر به علت مهاجرت های روستایی و در جهت افزایش تعداد شهرها و تبدیل برخی از آن ها به شهرهای بزرگ دچار تغییرات و تحولاتی شده که نتیجه آن ناهماهنگی در پراکندگی مراکز شهری، تمرکز شدید جمعیت در برخی از شهرها، ناموزونی در نظام و شبکه شهری و بالاخره عدم تعادل سلسله مراتبی شهری بوده است. لذا به جهت جلوگیری از مشکلات فراوان اقتصادی، اجتماعی، بهداشتی و اکولوژیکی شهرهای بزرگ، بررسی کمی و کیفی این شهرها و لزوم بازنگری در برنامه ریزی آن ها، از اهمیت زیادی برخوردار است. بدیهی است در پیدایش این عدم تعادل و ناهماهنگی، در عین حال که نقش عوامل زیست محیطی و تباین شرایط طبیعی را به عنوان بستر جغرافیایی نمی توان فراموش کرد، اثر مسایل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را نیز نباید از نظر دور داشت.

سلسله مراتب شهری نوعی رده بندی و پشت سر هم آوردن منظم مراکز شهری است که بر حسب اهمیت و براساس عوامل کمی و کیفی صورت گرفته و بر مبنای تعداد جمعیت و مرتبه منظم شده اند.

در نظام سلسله مرتبه ای شهرهای یک کشور، غالبا یک مکان شهری به لحاظ ویژگی های خاص خود در بالاترین مرتبه سلسله مراتب شهری قرار می گیرد، این شهر که در واقع بزرگ ترین شهر یک کشور و اغلب پایتخت و مهم ترین نماینده فرهنگ ملی آن محسوب می شود «نخست شهر» نامیده می شود.

ژرژ کینگ زیپف بر این مبنا فرمولی ارایه داد که با کمک آن می توان اندازه و مرتبه شهرها را مورد بررسی قرار داد. به طور مثال، جمعیت دومین شهر با تقسیم اولین شهر بر دو و پنجمین شهر با تقسیم جمعیت اولین شهر بر پنج و به طور حاصل می شود و اصولا باید یک نظم سلسله مراتبی بین این شهرها برقرار باشد.

در رتبه بندی 40 شهر اصلی کشور که توسط فریبرز رییس دانا بین سال های 35 تا 70 صورت گرفته، رشد جمعیت شهر قم و به دنبال آن مقایسه رتبه های کشور نشان می دهد که قم از جمله شهرهایی بوده که در تمام دوره ها جمعیت آن افزایش قابل توجهی داشته و از حیث رتبه در سال 1335 دهمین شهر کشور بوده، ولی در سال 1370 به هفتمین شهر پر جمعیت کشور ارتقا یافته است بعلاوه در سرشماری سال 1345 رتبه نهم و سال های 55 و 65 رتبه هشتم را دارا بوده است.

 
 
وقوع 18 مورد از بلایای طبیعی در قم
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
 
منبع:
قم - خبرگزاری مهر: مدیر کل مدیریت بحران استان قم از وقوع 18 مورد از 43 بلایا و حوادث طبیعی در قم خبر داد.

محسن اروجی در گفتگو با خبرنگار مهر در خصوص برنامه‌های هفته کاهش اثرات بلایای طبیعی اظهار داشت: برگزاری رژه نیروهای امدادی در قم، برگزاری جلسه کارگروه مخاطرات طبیعی، برگزاری مانورهایی در بخش‌های مختلف استان همچون دستجرد، سلفچگان، قنوات و کهک، برگزاری همایش توانمندی بانوان در مدیریت بحران و ... از برنامه‌های هفته کاهش اثرات بلایای طبیعی در استان است.

وی با بیان اینکه از 43 نوع بلایای طبیعی شناخته شده 18 مورد آن در استان قم رخ می‌دهد افزود: سیل‌، خشکسالی و سرمای شدیدی از بلایایی است که  بیش از دیگر مواردی شاهد وقع آن در استان هستیم.

مدیر کل مدیریت بحران استان قم در ادامه گفت: برگزاری نشست مشترک با سازمان بهزیستی و کمیته امداد امام خمینی(ره)  با هدف بازسازی و بازتوانی روحیه حادثه دیدگان در حوادث و بلاهای طبیعی از دیگر برنامه‌های این هفته است.

وی با بیان اینکه کارگروه‌های تشکل‌های مردمی در مهار بحران در این هفته تشکیل می‌شود، افزود: از ابتدای سال جاری تا کنون 15 مانور تخصصی در استان برگزار شد که در آینده نیز 13 مانور تخصصی در سطح مدارس استان برگزار می‌شود.

اروجی با بیان اینکه در خصوص آموزش و آشنایی با کاهش اثرات بلایای طبیعی تعداد 100 هزار نفر از دانش آموزان استان آموزش‌های لازم را خواهند دید افزود: صدا و سیما و رسانه‌ها می‌توانند در این راستا نقش موثری داشته باشند.

وی عنوان کرد: بیمه می‌تواند در صورت بروز بلایای طبیعی کمک شایانی به افراد تحت پوشش داشته باشد از این رو درخواست می‌شود شهروندان و به خصوص کشاورزان و دامداران در اولین فرصت اماکن خود را بیمه کنند تا در صورت بروز مشکل بتوانند از این طریق خسارات خود را جبران کنند.


 
 
قم شهری از بلاد جبل
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
 

علی امیرخانی

 برخی از تاریخ نویسان و نویسندگان در باب شرافت و موقعیّت و القاب و نام های شهر قم در روایات اسلامی اسامی و القاب فراوانی ذکر کرده اند(1).

در این نوشتار به برخی از نام ها و القاب شهر قم که در روایات اسلامی مورد اشاره قرار گرفته و نیز برخی دیگر از نام های معروف آن پرداخته می شود.

1. قم

 معروف ترین و رسمی ترین نام برای این سرزمین «قم» می باشد و اساساً معرفی و نامگذاری به این نام به وسیله جبرئیل امین و توسط پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله صورت گرفته است.

پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:

«لما اسری بی الی السماء الرابعة نظرت الی قبة من لؤلؤلها اربعة ارکان و اربعة ابواب کلها من استبرق أخضر قلت یا جبرئیل ما هذه القبة التی لم أر فی السماء الرابعة أحسن منها فقال هذه صورة مدینة یقال لها قم تجمع فیها عباد الله المؤمنون...؛(2)هنگام رفتن به معراج در آسمان چهارم به سوی قبه ای که از لؤلؤ بود نگاه کردم که چهار رکن و چهار در داشت، که تشکیل شده از پارچه حریر ضخیم به رنگ سبز بود، به جبرئیل گفتم: آن قبّه ای که در آسمان مثل آن و نیکوتر از آن را ندیدم چیست؟ جبرئیل گفت: آن صورت شهری است که به آن قم می گویند، که بندگان مؤمن خداوند در آن جا جمع می شوند.

همچنین در روایات دیگری آمده که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم در شب معراج ابلیس را دید که در قم نشسته بود، به او فرمود: «قم یا ملعون»(3)؛ برخیز ای لعنت شده! بعد از آن به آن سرزمین قم گفته شد». بنابراین، نام گذاری و معرّفی قم، به این نام توسط جبرئیل و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده است.

2. زهرا

 یکی دیگر از نام های شهر قم «زهرا» می باشد. زهرا به معنای درخشان و روشن می باشد(4)و از آن جا که شهر مقدس قم از جهت علم، فضیلت و معنویت و فضائل اخلاقی به عنوان مرکز شکل گیری تشیع در ایران همواره همانند آفتاب درخشان می درخشد و به مشتاقان علم و معنویت نور می بخشد در برخی روایات با عنوان زهرا از آن یاد شده است.

ابو عبدالله فقیه همدانی می گوید: «ابو موسی اشعری از حضرت علی علیه السلام سؤال کرد: سالم ترین شهر در موقع نزول فتنه ها و ظهور شمشیرها کدام است؟ حضرت فرمود: سالم ترین مواضع در آن زمان جبل است. پس هنگامی که اضطراب و اغتشاش در خراسان واقع شود و بین اهل جرجان و طبرستان جنگ شود، و سیستان خراب شود، پس سالم ترین مواضع در آن زمان قصبه «قم» می باشد... و آن سرزمین چنان شهری است که به «زهرا» نامیده شده است»(5).

3. مجمع انصار القائم

 یکی دیگر از نام های سرزمین قم، مجمع انصار القائم می باشد و این به خاطر روایتی از حضرت امام صادق علیه السلام است که می فرماید:

«إنما سمی قم لأن أهله یجتمعون مع قائم آل محمد صلوات الله علیه و یقومون معه و یستقیمون علیه و ینصرونه(6)؛ همانا نامیده شده قم، برای اینکه اهل آن با قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم اجتماع می کنند و آن حضرت را یاری می کنند» سپس فرمود: «اهل قم انصار قائم ما (عج) می باشند»(7). همچنین در برخی روایات اسلامی آمده است که 28 نفر از یاران خاص امام زمان(عج) از سرزمین قم برمی خیزند(8).

4. قطعة من بیت المقدّس

 حضرت امام علی النقی علیه السلام می فرماید:

«إنما سمّی قم به لأنه لمّا وصلت السفینة إلیه فی طوفان نوح علی نبینا و آله و علیه السلام قامت و هو قطعة من بیت المقدس(9)؛ همانا قم به این نام نامیده شده به جهت آن که زمانی که کشتی حضرت نوح به این سرزمین رسید، ایستاد و آن [ قم ] قطعه ای از بیت المقدّس است».

5. ارض جبل

 پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:

«زمانی که مرا به سوی آسمان سیر دادند، جبرئیل مرا بر کتف راستش حمل کرده پس به سوی بقعه ای در ارض جبل (سرزمین جبل) که سرخ رنگ بود و از زعفران بهتر و از مشک خوشبوتر بودبرد، نگاه کردم، در آن بقعه، پیری را دیدم که کلاهی پشمی بر سر داشت، پس از آن بقعه از جبرئیل سؤال کردم، گفت: این بقعه تو و شیعه علی بن ابیطالب علیه السلام است، گفتم آن شخص با آن کلاه پشمی کیست؟ گفت: ابلیس. گفتم چه اراده ای دارد؟ گفت: می خواهد ایشان را از ولایت امیرالمؤمنین منع کند و ایشان را به سوی فسق و فجور بخواند. پیامبر به جبرئیل فرمود ای جبرئیل مرا به نزد او ببر... پس گفتم! ای معلون بلند شو...»(10).

حضرت علی علیه السلام نیز در روایتی می فرماید: «بهترین مکان و سرزمین در هنگام فرود آمدن فتنه و ظهور شمشیرها سرزمین جبل است...»(11).

همچنین از امام صادق علیه السلام سؤال شد که سرزمین جبل کجاست؟ فرمود: در سرزمین جبل جایی است که بحری دارد و قم نامیده می شود...»(12).

6 . معدن شیعیان

 شهر مقدس قم، در روایات اسلامی به عنوان مخزن و معدن شیعیان معرفی شده است. چنان که از حضرت امام صادق علیه السلام سؤال شد که سرزمین جبل کجاست آن حضرت در پاسخ فرمود: «إن فیها موضعاً یقال له بحر و یسمی بقم «و هو معدن شیعتنا...»(13)در آن [سرزمین جبل ] محلی و موضعی است که گفته بحر می شود و قم نامیده می شود و آن معدن و مخزن شیعیان ما می باشد».

7. حرم اهل بیت علیهم السلام

 یکی دیگر از اسامی شهر مقدّس «حرم اهل بیت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم» است. چنان که چند نفر از اهل ری بر امام صادق علیه السلام وارد شدند و گفتند: «ما از اهل ری هستیم، حضرت فرمود: مرحبا به برادران ما از اهل قم، پس دوباره عرض کردند: ما از اهل ری هستیم و باز همان پاسخ را از امام شنیدند و آنها چند دفعه این سخن را تکرار کردند و همان جواب را شنیدند. سپس حضرت فرمود: به درستی که خدا حرمی دارد و آن مکّه است و رسول خدا نیز حرمی دارد که مدینه است و امیرمؤمنان نیز حرمی دارد که کوفه می باشد و برای ما اهل بیت نیز حرمی است و آن قم می باشد و زود است که در آن زنی از اولاد من که نام او فاطمه است دفن شود، پس هر کس او را زیارت کند بهشت بر او واجب است(14).

راوی می گوید: در آن هنگام هنوز حضرت کاظم علیه السلام به دنیا نیامده بود.

8 . بلده ائمه اطهار و شیعیان

 حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید: «تربة قم و أهلها منّا و نحن منهم...(15)؛خاک قم و ساکنان آن از ما هستند و ما از آنها هستیم». سپس آن حضرت دست به دعا برداشت و فرمود: «اللهم اعصمهم من کل فتنة(16)؛ خدایا ایشان را از هر فتنه و مهلکه ای نجات بده».

9. مطهّره

 10. مقدّسه
 حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید: «خاک قم پاکیزه [مطهّره ] و مقدّسه است و اهل قم از ما و ما از ایشان می باشیم. چون یکی از آنها عاجز و مضطر شده باشند و به بلایی گرفتار شوند، چون خدا را بخوانند البته اجابت کند...»(17).

بنابراین بر اساس روایت مذکور مطهّره و مقدّسه از نام های قم می باشند.

11. آشیانه آل محمّد

 بر اساس روایات اسلامی یکی دیگر از نام های قم، آشیانه آل محمّد است، چنان که امام کاظم علیه السلام می فرماید: «قم عش آل محمد علیهم السلام ومأوی شیعتهم ولکن سیهلک جماعة من شبابهم بمعصیة آبائهم والاستخفاف والسخریة بکبرائهم و مشایخهم...؛ قم آشیانه آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم می باشد، ولی به زودی گروهی از جوانان آنها [مردم قم ] به خاطر بی احترامی و تمسخر علما و بزرگانشان هلاکمی شوند...»(18)».

12. مأوای شیعیان

 قم مأوا و منزل شیعیان است، حضرت موسی بن جعفر علیه السلام می فرماید: «قم آشیانه آل محمد و مأوای شیعیان ایشان است...»(19).

حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید: «در شهر قم شیعیان و پیروان ما سکونت دارند...»(20).

13. مأوای فاطمیین

 حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید: «اذا أصابتکم بلیّة و عناءٌ فعلیکم بقمّ، فانه مأوی الفاطمیین...» هر گاه به شما بلا و رنجی رسید، پس بر شما باد رفتن به قم، زیرا قم مأوای و پایگاه فاطمیین [ پیروان حضرت فاطمه علیهاالسلام]می باشد...»(21)

14. محل استراحت و آرامش

 حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید:«... قم محل استراحت و آرامش است...»(22).

محیط شهر قم همواره از محیطی فرهنگی و دارای فضائل اخلاقی برخوردار بوده و مردم ظواهر و آداب اجتماعی و اسلامی را رعایت می کنند و از نظر فرهنگی از وضعیت خوبی برخوردار است.

15. حجّة علی البلاد

 شهر قم و اهلش بر سایر بلاد حجّت هستند، امام صادق علیه السلام می فرماید: «همانا خداوند کوفه را بر سایر بلاد حجت قرار داد و مؤمنان از اهل کوفه را بر سایر غیر بلاد کوفه حجت قرار داد و بلده و شهر قم را بر سایر بلاد و اهل قم را بر سایر اهل مشرق و مغرب، از جنّ و انس، حجّت قرار داد...»(23)

16. شهر علم و اجتهاد

 حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید: «زود است که کوفه از مؤمنان خالی شود و علم همچون ماری از کوفه جمع شود، [ علم از کوفه برچیده شود ] و در شهر قم ظاهر شود و قم معدن علم و فضیلت باشد تا آن جا که در دین مستضعف (فکری) نماند، و حتی زنان در پشت پرده ها (نیز از نعمت علم بهره مند شوند) و این مطلب نزدیک ظهور قائم ما رخ می دهد. پس خداوند قم را قائم مقام حجت قرار می دهد و اگر چنین نبود هر آینه زمین اهل خود را فرو می برد و در زمین حجت باقی نمی ماند. پس علم و دانش از قم به سایر شهرها از مشرق تا مغرب منتشر شود و بدین وسیله حجّت خداوند بر مردم تمام می شود...»(24)

17. شهر فضیلت

 چنان که در روایات یاد شده از قم به عنوان شهر علم و فضیلت یاد شده است(25).

18. بحر

 یکی دیگر از نام های شهر قم که در روایات اسلامی به آن اشاره شده «بحر» است. از حضرت امام صادق علیه السلام سؤال شد که بلاد جبل کجاست؟ «آن حضرت در پاسخ فرمودند: «به درستی که در آن بلاد جبل موضعی است که به او بحر می گویند وقم نامیده می شود»(26).

19. مختار البلاد

 از دیگر اسامی شهر قم در روایات اسلامی مورد اشاره قرار گرفته «مختار البلاد» است. حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید: «ان الله اختار من جمیع البلاد کوفه و قم و تفلیس»(27)؛ خداوند از جمیع بلاد، کوفه، قم و تفلیس را اختیار نموده است».

در روایاتی دیگر حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام می فرماید: «اهل قم برگزیدگان از شیعیان ما از بین سایر شهرهای دیگر است و خداوند ولایت ما را در سرنوشت آنها نهاده است»(28).

20. دری از درهای بهشت

 در روایات اسلامی آمده یکی از درهای بهشت به شهر قم باز می شود، چنان که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: «... و فتح الیه باباً من الجنة»(29)؛ «دری از درهای بهشت به سوی [قم ] گشوده شد».

بنابراین می توان گفت: سرزمین قم، دروازه ورود به بهشت می باشد.

21. شهر امان الخائفین

 حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید:

«إذا عمت البلایا، فالأمن فی کوفة ونواحیها من السواد و قم من الجبل نعم الموضع قم، للخائف الطائف(30)؛ وقتی که بلاها شیوع پیدا کند، پس امنیّت در کوفه و جوانب آن باشد و قم از جبل و نیکو موضعی برای خائفان و سرگردان هاست».

22. شهر دور از بلاها

 محمد بن سهل از جدش نقل می کند که امام صادق علیه السلام فرمود:

اذا فقد الامن من العباد و رکب الناس علی الخیول و اعتذلوا او النساء و الطیب فالهرب الهرب عن جوارهم فقلت جعلت فداک إلی إین؟ یقال إلی الکوفة و نواحیها او إلی قم و حوالیها فإن البلاد مدفوع عنهما(31)؛ وقتی که امنیت از سرزمین ها رخت ببندد و مردم بر اسب ها سوار شده و از زنها کناره گرفته [و به هم جنس بازی گرایش پیدا کنند] در این صورت باید از جوار ایشان فرار کرد. پس گفتم فدایت شوم به کجا فرار کنند؟ فرمود: به کوفه و نواحی آن و یا به قم و حوالی آن، همانا بلا و مصیبت از این دو مکان دفع شده است».

23. بلد الامین

 یکی دیگر از نام های شهر قم، سرزمین امن است که از جمیع بلاها در امان است؛ حضرت امام صادق علیه السلام در حق قم دعا کرد و فرمود:

«اللهم اعصمهم من کل فتنة و نجهم من کلّ هلکة(32)؛ خدایا، اهل قم را از هر فتنه حفظ کن و ایشان را از هر هلاکتی نجات بده».

24. شهر خون و قیام

 از آن جا که شهر مقدّس قم خاستگاه انقلاب اسلامی به رهبری روحانیت و حوزه علمیّه قم می باشد و نخستین جرقه های قیام بر ضدّ طاغوت در قم زده شد و شهدای زیادی را در این راستا تقدیم انقلاب اسلامی کرد واز طرفی پایگاه فکری و دینی انقلاب اسلامی به حساب می آید، به همین خاطر و به سبب جانفشانی ها و قیام خونین مردم این شهر که در پیشاپیش آن ها روحانیّت حوزه علمیّه قم قرار داشتند، مثل قیام پانزده خرداد 1342 ش، قیام 19 دی 1356 و ... که در آن صدها نفر به خاطر حمایت از قیام امام خمینی و در دفاع از ارزشهای اسلامی در مبارزه با طاغوت به خاک و خون کشیده و در این راه به شهادت رسیدند به همین خاطر بعد از انقلاب اسلامی، شهر قم به «شهر خون و قیام» شهرت پیدا کرد.

25. شهر حضرت معصومه علیهاالسلام

 ازآن جا که مرقد مطهّر دختر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام در این شهر قرار دارد و حرم و بارگاه آن حضرت ملجأ و مأوای بسیاری از عاشقان اهل بیت علیهم السلام قرار گرفته و منشأ برکات فراوانی برای مردم این شهر شده است، به همین مناسبت به این شهر، شهر حضرت معصومه علیهاالسلام نیز گفته می شود.

26. پایگاه انقلاب اسلامی

 همان طور که اشاره شد، شهر قم، از آن جا که نقطه آغازین انقلاب اسلامی و آغازگر حرکت انقلابی و قیام مردم بر ضدّ طاغوت بود و همواره به عنوان یک منبع فکری و دینی انقلاب اسلامی را پشتیبانی معنوی و فکری می کند به خصوص، با حضور مراجع عظام تقلید و حوزه علمیه مقدسه قم و بسیاری از علما و دانشمندان و طلاب و از طرفی وجود مراکز علمی حوزوی و دانشگاهی و کتابخانه ها و... در این شهر، به عنوان قلب معنوی و دینی انقلاب اسلامی و تغذیه کننده تفکر و اندیشه پر فروغ تشیع و قلب تپنده و پایگاه فکری و علمی شیعه مطرح و معروف است(33).

کتاب نامه

 1. آثار الحجّة، محمد شریف رازی،قم، دار الکتاب الاسلامی، چاپ دوم، 1359 ش.

2. انوار المشعشعین، محمد علی نائینی قمی، قم، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، چاپ اول، 1423ق.

3. بحار الانوار، علامه مجلسی، بیروت، موسسه الوفاء، 1404 ق.

4. تاریخ قم، حسن بن محمد قمی، ترجمه: حسن بن علی بن حسن عبد الملک قمی، تهران، انتشارات توس، 1361 ش.

5. تاریخ مذهبی قم، علی اصغر فقیهی، قم، انتشارات اسماعیلیان، 1350 ش .

6 . تربت پاکان، سید حسین مدرسی، قم، انجمن آثار ملی، 1355ش.

7. دلائل الامامه، محمد بن جریر طبری، دارالذخائر للمطبوعات، قم، 1383 ه

8 . فصلنامه قم، سال پنجم، شماره 17 و 18، بهار و تابستان 1381، شورای پژوهشی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان قم.

9. قم نامه، سید حسین مدرسی، قم، کتابخانه آیة الله مرعشی، 1364 ش.

10. قم در قرن نهم هجری، سید حسین مدرسی، قم، 1350 ش.

11. کتابه های حرم مطهر حضرت معصومه (س) و حظیره های اطراف آن، منوچهر ستوده، قم، کتابخانه آیة الله مرعشی، 1375 ش.

12. کتاب بشیر 80 ، قم، مرکز مدیریّت حوزه علمیّه قم، 1380 ش.

13. مستدرک الوسائل، محدّث نوری، قم، موسسه آل البیت، چاپ اول، 1408 ق.

14. مسجد مقدّس جمکران، سید جعفر میر عظیمی، قم، انتشارات رسالت، 1374 ش.

15. معارف و معاریف، سید مصطفی حسینی دشتی، تهران، انتشارات مفید، 1376 ش.

16. النقض، عبدالجلیل رازی قزوینی، تصحیح جلال الدین محدث ارموی، تهران، انجمن آثار ملی، 1358 ش.

پی نوشت:

 1) ر. ک، انوار المشعشعین، محمد علی نائینی قمی، ج 1، ص 200 - 96، قم، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، چاپ اول، 1413 ق.
2) ر. ک، بحار الانوار، علامه مجلسی، ج 18، ص 311، بیروت، انتشارات مؤسسه الوفاء، سال 1404 ه . ق.
3) همان، ج 57، ص 217.
4) ر. ک، معارف و معاریف، سید مصطفی حسینی دشتی، ج 6، ص 105، انتشارات مفید، تهران.
5) بحارالانوار، همان.
6) همان، ص 216.
7) ر. ک، همان، ص 214.
8) ر. ک، دلائل الامامة، محمد بن جریر طبری، ص 307، دارالزخائر للمطبوعات، قم.
9) بحارالانوار، ص 213.
10) همان، ج 18، ص 407.
11) ر. ک، همان، ج 57، ص 218.
12) ر. ک، همان، ص 212.
13) همان، ج 57، ص 212.
14) همان، ص 116.
15) همان، ص 218.
16) همان.
17) ر. ک، تاریخ قم، همان.
18) همان، ص 214.
19) همان.
20) بحارالانوار، همان، ج 57، ص 215.
21) همان.
22) همان.
23) همان، ص 112.
24) همان، ص 212.
25) همان.
26) همان.
27) ر. ک: مستدرک الوسائل، محدث نوری، ج 10 7 ص 205، قم، موسسه آل البیت، چاپ اول، 1408 ق.
28) ر. ک: بحار الانوار، همان، ج 57، ص 216.
29) ر. ک، بحار الانوار، همان، ص 212.
30) ر. ک، همان، ص 214.
31) ر. ک، همان.
32) همان، ص 218.
33) ر.ک،فصلنامه قم، همان.

 


 
 
تاریخچه قزوین
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
 

بگفته ابن فقیه همدانى دژ قزوین در گذشته "کشوین" نامیده میشده است. (١) امام رافعى قزوینى نیز نام این شهررا "کشوین" دانسته است.(٢) یاقوت حموى نیز نام اصلی قزوین را "کشوین" و یا "کژوین" گفته است. (٣) حمدالله مستوفى علّت تسمیه شهر قزوین را به "کشوین" چنین نوشته است:" یکى از اکاسره قدیم لشگرى بجانب دیلمان فرستاده بود در صحراى قزوین صف کشیدند. سپهسالار لشگر اکاسره به موضع زمین قزوین در صف لشگرى خود خللی دید با یکى از اتباع خود گفت: "آن کش وین" یعنى بدان کُنج نگر و لشکر راست کن. نام "کشوین" بر این موضع افتاد. چون آنجا شهر کردند کشوین خواندند. عرب معرّب کردند قزوین گفتند". (۴) محمّد‌علی گلریز در کتاب "مینو‌در یا باب‌الجنّه قزوین" مینویسد: "نگارنده چنین میپندارم که براى جلوگیرى از تاخت و تاز کوه نشینان مزبور (آماردها و دیالمه) بفرمان پادشاه وقت دژى در مدخل کوهستان شمالی قزوین که بمنزله برج دیده بانى میتوان تصویر کرد ساخته و قلعه بزرگترى نیز که جایگاه سپاهیان مستحفظ و نیروى پادگان این ناحیه بوده در محلّ کنونى قزوین میان دو رودخانه دیزج و ارنزک بنا کرده اولی را  دژبالا و دومى را دژپائین نامیده‌اند. دژپائین بمرور ایّام تحریف شده به دژپین  و دژبین و گژوین و کشوین تبدیل گردیده است و در دوران شاپور‌ذوالاکتاف در جایگاه همان دژ قلعه‌اى بنا کرده و بهمان نامى که قبلاً معروف بوده "کشوین" خوانده‌اند. اعراب نیز پس از استیلاى باین حدود کشوین را معرّب کرده قزوین گفته‌اند."(۵)

در برابر نظریات بالا نظر دیگرى ابراز گردیده که باستناد آن نام "قزوین" معرّب لفظ "کاسپین" است. لفظ مذکور از نام مردمى گرفته شده است که در سواحل غربى دریاى کاسپین (دریاى قزوین یا مازندران)ساکن بوده‌اند.‌(۶) برخى گفته‌اند لفظ" کاسپین" ترکیب دو واژه پارسى باستان "کَس"(کرانه) و "‌پَیِنْ‌"‌(پهن) است و مراد از کرانه پهن ساحل وسیع دریاى مازندران است. (٧) هیچ‌یک از نظریّات بالا مستند بدلائل مقنعه نمیباشد و یقیناً جاى پژوهش ژرف‌ترى در خصوص معناى لفظ قزوین خالی است. آنچه مسلّم است دریاى مازندران نزد اعراب به " بحر قزوین" و در بلاد مغرب زمین به دریاى " کاسپین Caspian‌" معروف است.

ابن فقیه بناى شهر قزوین را به شاپور ذوالاکتاف نسبت میدهد. (٨) امام رافعى قزوینى (٩) یاقوت حموى (١٠) و فرهاد میرزا معتمدالدّوله (١١) نیز همین نظر را ابراز داشته‌اند. امّا حمدالله مستوفى بانى شهر قزوین را شاپور اوّل ساسانى میداند. (١٢) محمّد حسن خان اعتمادالسّلطنه (١٣) و بارتولد Bartold خاورشناس روسى نظر حمدالله مستوفى را تکرار کرده‌اند. (١۴) بى آنکه بنقد نظریّات مذکور پردازیم باید تصریح نمائیم که آنچه مسلّم است قزوین از شهرهاى باستانى ایران است و از همان اوائل و اواسط عصر ساسانى از اهمیّت کشورى و لشگرى خاصّ برخوردار بوده‌است.

بگفته یاقوت حموى (١۵) در سال ٢۴ هجرى قمرى(۶۴۴میلادى) عثمان حکومت رى را به براء‌بن عازب داد و او پس از فتح ابهر به قزوین رفت و بر گردن مردم آنجا جزیه نهاد. چون مردم قزوین به پرداخت جزیه تمایل نداشتند ترجیح دادند که اسلام آورند. اندکى بعد علیه دستگاه حکومت و خلافت قیام نمودند ولکن سرانجام اطاعت نمودند و اسلامشان واقعیّت بیشتر یافت. از منابع موجود برمیآید که شهر قزوین بدست سعید بن عاص بن اُمیّه توسعه یافت. محمّدبن حجّاج بن یوسف ثقفى در ایّام جنگِ سپاه اسلام با دیلمیان به قزوین رفت مسجد جامع آنرا بنا نهاد و نام خویش را بر لوح سنگى نقش نموده بر در آن نصب کرد.

برخى از محدّثان در فضیلت شهر قزوین اخبارى نقل نموده‌اند. از جمله گفته‌اند که حضرت رسول اکرم فرموده است قزوین در روى زمین چون بهشت عدن در جنان است. (١۶) امام رافعى قزوینى در کتاب "التّدوین فى اخبار قزوین" بنقل چندین روایت نبوى در باب قزوین و شهداى آن پرداخته که در اینجا بنقل مفادّ برخى از آنها میپردازیم. (١٧) در یک روایت رسول اکرم قزوین را از بالاترین درهاى بهشت محسوب کرده‌اند.(١٨) در روایت دیگر مذکور است که در آخر‌الزّمان مردمى در قزوین پدید میشوند که نور ایشان شهداء را نورانى مینماید. همانگونه که خورشید به اهل جهان نور میبارد.(١٩) و نیز در روایت دیگرى مذکور است که قزوین درى از درهاى بهشت است. (٢٠) در روایت دیگر آمده است که رسول اکرم فرمود خداوند برادران مرا در قزوین بیامرزد زیرا شهداء آن شهر مقام شهداء واقعه بدر را دارند. (٢١) و‌در روایت دیگر آمده است که رسول اکرم فرمود براى امّت من شهرى است که قزوین نام دارد سکونت در آن شهر افضل از اقامت در حرمین است .(٢٢)

قزوین بعلّت موقعیًت لشگرى و کشورى خود بتدریج توسعه یافت. حکیم ناصرخسرو قبادیانى (۴٨١-٣٩۴ ه ق برابر با ١٠٨٨-١٠٠٣م) در کتاب سفرنامه خود در خصوص قزوین مینویسد: ".‌.‌.‌نهم محرّم (سال ۴٣٨ ه‌ ق) به قزوین رسیدم. باغستان بسیار داشت و هیچ چیز که مانع شود در رفتن راه نبود و قزوین را شهرى نیکو دیدم. باروى حصین و کنگره بر آن نهاده و بازارهاى خوب الاّ آنکه آب در وى اندک بود در کاریز بزیر زمین" (صص ٣۴-٣٣). عمادالدّین محمود زکریّاى قزوینى (متوفى بسال ۶٨٢ه ق برابر با ١٢٨٣ م) مورّخ و جغرافى شناس در کتاب آثار البلاد به بزرگى و آبادى شهر قزوین در ایّام خویش اشاره نموده و تصریح میکند که شهر مذکور داراى خاک خوب و باغهاى فراوان پر درخت است که مانند آنها در شهرهاى دیگر نیست. شاه طهماسب اوّل صفوى در سال ٩۵۵ ه ق ١۵۴٨م رسماً شهر قزوین را بعنوان پایتخت خود برگزید. این شهر تا سال ١٠٠٠ه ق (١۵٩١م) پایتخت صفویان بود و در آن تاریخ شاه عبّاس کبیر پایتخت را به اصفهان انتقال داد. در قرن دهم هجرى (شانزدهم میلادى) شهرت قزوین در جهان بحدّى بود که جان میلتون John Milton (١۶٧۴-١۶٠٨ م) شاعر و نویسنده انگلیسى در اثر معروف خود "بهشت گم شده‌Paradise Lost" ( که در سال ١۶۶٧ میلادى اتمام یافت) بدان شهر اشاره کرده است. امّا پس از انتقال پایتخت به اصفهان بتدریج اهمیّت قزوین کاهش یافت. خرابه‌هاى موجود از زمان شهرت و اعتبار قزوین گویاى وسعت و عظمت شهر در ایّام پایتختى است. بهرحال قزوین در ایّام پس از صفویّه نیز از مراکز عظیم روحانى بوده و اجداد مادرى جناب طاهره که همه از علماء طراز اوّل شیعى بوده‌اند در این زمینه نقش اساسى داشته‌اند. پروفسور دکتر ابراهیم ولنتاین ویلیامز جکسون Abraham Valentine Williams Jackson    (١٩٣٧-١٨۶٣میلادى) خاورشناس آمریکائى در سفرنامه خود تحت عنوان " Persia, Past and Present" ( ایران در گذشته و حال) مینویسد که قزوین در حدود سال ١٩٠٣ میلادى دیگر شهرى درجه اوّل بحساب نمى‌آمده اگر چه میان پنجاه تا صد هزار تن جمعیّت داشته است ( ترجمه فارسى صفحه ۵٠٠). با توجّه به نظر دکتر ژان باپتیست فوریه Jean Baptiste F‌euvrier (١٩٢١-١٨۴٢میلادى) درباب جمعیّت قزوین در همان اوان نظر پروفسور جکسون اغراق آمیز بنظر میرسد. دکتر فوریه فرانسوى که در فاصله سالهاى ١٣٠٩-١٣٠۶هجرى قمرى برابر ١٨٩٢-١٨٨٩میلادى طبیب مخصوص ناصرالدّین شاه بوده در کتاب Trois Ans A La Cour De Perse ( سه سال در دربار ایران) در خصوص قزوین مینویسد :" قزوین شهرى است که شماره جمعیّت آن از بیست هزار نفر متجاوز نیست ولی از مشاهده محلاّت خالی و خرابه‌هاى متعّددآن میتوان یقین کرد که سابقاً خیلی بیش از این سکنه داشته است. این شهر هم بهمان سرنوشت شهرهاى دیگر قدیمى ایران که وقتى پایتخت بوده‌اند دچار شده باین معنى که‌تا پادشاه در آنجا مقرّ داشته آبادى و شکوه آن برجا بوده ولی همینکه از این امتیاز افتاده و جاى دیگر مقام آنرا گرفته رو به تنزّل و ویرانى نهاده است ( ترجمه فارسى، صص ٨۶-٨۵). دکتر فوریه مینویسد: " قزوین در بیست و چهار فرسنگى یعنى ١۴٠ کیلومترى طهران قرار دارد. این فاصله را با کالسکه میتوان در چهارده ساعت طىّ کرد بشرط آنکه در پنج منزل اسبها را عوض کنند" (ص٩٣). در سالهاى ١٢٩٩-١٢٩٨هجرى قمرى (١٨٨١-١٨٨٠میلادى) در ایران اقدام به سرشمارى گردید و جمعیّت قزوین حدود سى و دو هزار و دویست تن تعیین گشت. (٢٣) بر پایه سرشمارى رسمى سال ١٣۶٣ شمسى جمعیّت شهر قزوین قریب سیصد و پنجاه هزار و جمعیّت قزوین بزرگ ( قزوین و توابع) هفتصد هزار تن بوده است. (٢۴) قزوین همواره داراى موقعیّت سوق الجیشى و کشاورزى بوده است. از لحاظ موقعیّت ارتباطى مانند پلی شهرهاى جنوبى و مرکزى ایران را به استانهاى شمالی و غربى و نیز کشورهاى اروپائى وصل مینماید. قزوین از شمال به گیلان، از جنوب به استان مرکزى، از مغرب به تاکستان و از مشرق به طهران محدود است. اطراف قزوین را باغهاى بسیار فرا گرفته که در آغاز بهار شکوفه‌هاى درختان آنها بسیار زیبا و خوشآیند است. محصولات عمده کشاورزى قزوین عبارتند از انواع میوه‌ها خصوصاً انگور، حبوبات (چون گندم، جو، لوبیا، نخود)، چغندر قند، پنبه، ذرّت، فندق، پسته و گردو. معادن کشف شده قزوین عبارتند از زاج، نمک، ذغال سنگ، آهن و مس‌. (٢۵)

حکومت قزوین را در ایّام ملاّ محمّد صالح قزوینى و دخترش جناب طاهره اصلاً شاهزادگان قاجار داشتند. در روزگار سلطنت فتحعلی‌شاه پسران وى علی‌نقى میرزا(در ١٢٢٢ه ق برابر با ١٨٠٧م) محمّدعلی میرزا(١٢٣١ه ق برابر ١٨١۵م) و امامقلی میرزا (١٢٣٨ ه ق برابر ١٨٢٢م) به حکومت آن شهر منصوب گردیدند. در ایّام محمّد شاه نیز بهرام میرزا پسر فتحعلی شاه حکومت قزوین یافت( ١٢۵۶ه ق برابر ١٨۴٠م). حمزه میرزا حشمت الدّوله پسر عباس میرزا نیز حکومت قزوین داشت. در روزگار سلطنت ناصرالدّین شاه اسکندر میرزا ( ١٢۶۴ه ق برابر ١٨۴٨م) بدستور امیرکبیر حاکم قزوین گردید. (٢۶)

پس از ورود مردم آریائى به سرزمین ایران جماعاتى از آنان در دشت قزوین مستقر گردیده‌اند. مردم قدیم قزوین احتمالاً از خاندان دیلم بوده و بعدها پس از آمیزش با تازیان و ترکان و مغولان دگرگونى‌هائى یافته‌اند و از جمله زبان جماعاتى از آنان با ترکى آمیخته شده است. براى مثال مردم محلاّت درب کوشک، شیخ‌آباد، گوسفند میدان، قملاق و دیمج که بیشتر با ترکان و درباریان شاهان صفوى در تماس بوده‌اند به ترکى سخن میگویند. بعکس مردم برخى از محلاّت قزوین ترکى نمیدانند. (٢٧) با توجّه به آنچه معروض گشت خاندان جناب طاهره در محلاّت ترک زبان قزوین و از جمله قملاق و دیمج میزیسته‌اند و غالب اموال و موقوفات آنان نیز در آن محلاّت بوده است.

مدارک موجود و اکتشافات باستانشناسى نشان میدهد که مردم قزوین به آئین مهر پرستى گرایش داشته و پس از ظهور حضرت زرتشت به آئین مزدیسنى گرویده‌اند. بعقیده باستان شناسان مسجد جامع کبیر قزوین در آغاز آتشکده بوده و پس از رواج اسلام بصورت مسجد در آمده است. مردم شهر قزوین همانگونه که قبلاً مذکور گردید در حدود سال ٢۴ هجرى قمرى (۶۴۴میلادى) و در زمان خلافت عثمان ناچار به اسلام گردن نهادند ولکن خیلی زود به آئین جدید مؤمن شدند. پس از پیدایش مذاهب مختلف در جامعه اسلامى بسیارى از مردم قزوین به مذهب شافعى روى آوردند بطوریکه در سده چهارم هجرى ( دهم میلادى) بیشتر مردم قزوین و توابع آن شافعى بودند. دو مذهب حنفى و شیعى نیز در قزوین پیروانى داشتند. در ردوبار و الموت مذهب زیدى نفوذ نموده بود و در تارُم (طارُم) گروهى به مذهب اسماعیلیّه روى آورده بودند. بتدریج پیروان مذهب حنفى نیز افزایش چشمگیر یافتند. در ایّام هجوم سپاهیان چنگیز حدود دوازده هزار تن از حنفیان مقتول گردیدند. لذا جمعیّت آنان بکلّى کاهش یافت. امّا تا نیمه سده هشتم هجرى (چهاردهم میلادى) اکثریّت مردم قزوین شافعى بودند. جماعتى از قوم یهود نیز در قزوین میزیستند. (٢٨) امّا تعداد اسماعیلیان از سده پنجم در تارُم، رودبار و الموت افزایش سریع یافت (٢٩). حسن بن صبّاح در سال ۴٨٣ هجرى قمرى (١٠٩٠ میلادى) قلعه الموت را مرکز اقدامات خود نمود و پیروان فراوان یافت. بتدریج نفوذ او در سراسر امپراتورى اسلام مشهود گردید و جانبازى فدائیان او در دل پادشاهان زمان هراس میآفرید. بهرحال خلفاى معروف فاطمى هواخواه و مروّج فرقه اسماعیلیّه و بر پایه برخى روایات تاریخى از اولاد محمّد بن اسماعیل بوده‌اند. امّا هواخواهان مذهب شیعى دوازده امامى در قزوین اگرچه در آغاز گروه اندکى بودند ولکن همواره در شوؤن مختلفه زندگى مردم آن شهر تأثیر محسوس داشتند. در زمان حکومت آل‌بویه (۴۴٨-٣٢٠ه ق برابر ١٠۵۶-٩٣٢م) جمعیّت شیعیان دوازده امامى در اطراف قزوین افزایش یافت در حدىّ که در آغاز سده هفتم هجرى (سده سیزدهم میلادى) مردم دهستان زهراء همه دوازده امامى شدند. پس از آنکه سلطان محمّد الجایتو ( متوفى بسال ٧١۶ ه‌ق برابر١٣١۶م) قبول مذهب دوازده امامى نمود جماعت دوازده امامى نیرومند گردیدند ولکن هنوز آزادى کامل نداشتند و تقیّه مینمودند. سرانجام طلوع شاه اسماعیل صفوى و ترویج مذهب دوازده امامى وسیله او و سپس جلوس شاه طهماسب صفوى بر تخت سلطنت و گزینش قزوین بعنوان پایتخت و ادامه اقدامات پدرش (شاه اسماعیل) مذهب شیعى دوازده امامى را در قزوین جایگزین مذاهب دیگر کرد و از پیروان آن مذاهب جز معدودى چند جرأت ابراز وجود نیافتند. از آن زمان علماء و فقهاء بزرگى در جامعه شیعى قزوین پدید شدند و آن شهر از کانونهاى عظیم نشر مذهب شیعى اثناعشرى گشت. امّا اختلاف دو مکتب اصولی و اخبارى در زمان فتحعلی شاه و در اوان حیات جناب طاهره به اوج خود رسید و سپس بصورت ستیز شیخى و بالاسرى موجب قتل ملاّ محمّد تقى برغانى (عموى طاهره) و در نتیجه شهادت گروهى از اصحاب معصوم و مظلوم حضرت باب گردید. و ما داستان مخالفت ملاّ محمّد تقى مذکور را با جناب شیخ‌احمد احسائى در متن این کتاب به تفصیل بیشتر بیان خواهیم کرد. امّا سرآمد علماى شیخى ساکن قزوین دو تن نخست جناب ملاّ عبدالوهّاب قزوینى (دارالشّفائى) دائى جناب طاهره و دوم جناب ملاّ‌محمّد علی برغانى عموى آن جناب بودند که ما به احوال هر دو در متن این کتاب اشاره خواهیم کرد. در ایّام حیات جناب طاهره جماعتى از ارامنه نیز در قزوین سکونت داشتند. بدین ترتیب قزوین مرکز مهمّ نشر عقائد شیعى اثناعشرى و مسکن گروهى از پیروان ادیان موسوى و عیسوى بود. امّا هنوز تأثیر عقاید اسمعیلی، باطنى و نقطوى در اذهان مردم مشهود بود و شاید همین تأثّر از عوامل گرایش برخى از علماء و مردم عادى شهر به عقاید شیخ احمد احسائى گردیده بود.

از مراکز مهمّ تاریخیّه قزوین که بنحوى با حیات جناب طاهره و خاندان او ارتباط دارند علاوه بر خانه پدرى محلّ تولّد آن جناب اماکن زیر را توان نامبرد:

١- مسجد و مدرسه صالحیّه: بانى این مسجد و مدرسه ملاّ محمّد صالح برغانى پدر جناب طاهره بوده است. مدرسه و مسجد مذکور در محلّه قملاق قرار دارند. در روزگار جناب طاهره و پس از آن دهها سال مراسم سوگوارى ایّام محرّم خصوصاً عاشورا در این مسجد برگزار میگردید و ملاّ‌محمّد صالح و یا تنى دیگر از خاندان برغانى در آن به‌اقامه نماز جماعت میپرداخته است. مدرسه مذکور نیز از حیث وسعت و عظمت در ایران بى نظیر و یا کم‌نظیر بود و در آن هفتصد تن از طلاّب علوم دینیّه به‌تحصیل اشتغال داشتند. بانوان نیز در بخش مخصوص خود بکسب معارف اسلامى میپرداختند. در میان حیاط مدرسه حوض سنگى بزرگى بود بصورت صلیب که بر زیبائى آن بسى میافزود. بر سر در مدرسه که با کاشى‌هاى زیبا مزّین بوده اشعارى بخطّ خوش نستعلیق در متن کاشى‌هاى لاجوردى نوشته شده بود که حاکى از مراتب عظمت مقام ملاّصالح برغانى و خدمات او بویژه بناى مسجد و مدرسه بوده است.(٣٠) جناب طاهره غالباً باین مدرسه میرفته و علاوه بر تلمّذ نزد پدر با استادان و شاگردان مرد و زن مدرسه مذکور به بحث میپرداخته است. طاهره مدّت دو سال در آن دانشگاه عظیم اسلامى بتدریس اشتغال داشته است. مدرسه صالحیّه تا ایّام مشروطیّت از رونق بسزائى بر خوردار بوده است. از موقوفات مدرسه، قریه قره قباد با چهارده‌مزرعه و حمّام محمّدخان بیگ در محلّه گوسفند‌میدان بوده است.

٢- مسجد شهید: بانى این مسجد و آب انبار متّصل بآن ملاّمحمّدتقى برغانى عموى جناب طاهره (ملقّب نزد شیعیان به شهید ثالث) بوده است. مسجد مذکور در محلّه دیمج و در بازار دبّاغها ساخته شده است. ملاّمحمّدتقى در این مسجد نماز میخوانده و وعظ میکرده است. بشرحى که بتفصیل در متن کتاب حاضر خواهد آمد. ملاّعبدالله شیرازى (معروف به میرزا صالح) از شیخیان غیور در آن زمان و از بابیان شجاع بعدى در همین مسجد ملاّمحمّدتقى را بشدّت مضروب نموده و این ضرب چند روز بعد سبب مرگ نامبرده گردیده است.(٣١) گرمابه‌اى نیز در محلّه دیمج بنام شهید(ملاّمحمّدتقى شهید ثالث) معروف است.

٣- شاهزاده حسین: از دیگر اماکن تاریخى مربوط به حیات جناب طاهره در قزوین بقعه شاهزاده حسین است. جناب طاهره در ایّام کودکى و نوجوانى غالباً همراه مادرش بدین بقعه میرفته و به قرائت اوراد و ادعیّه میپرداخته است. و هم از دروازه نزدیک این بقعه بود که در سى و یکسالگى از شهر قزوین مخفیانه خارج گشت. نزدیک این بقعه تنى چند از اصحاب مقتول و یا مضروب گشته‌اند. در همین شاهزاده‌حسین بود که برخى از اصحاب متحصّن گردیدند و در گورستان شمالی آنجا بود که ملاّعبدالوهّاب قزوینى مقبره و بقعه‌اى براى خویش و بستگانش ساخته بود. مرقد مادر جناب طاهره و مقبره ملاّمحمّدتقى برغانى نیز در شاهزاده حسین است. اینکه مراد از شاهزاده حسین کیست دقیقاً مورد اتّفاق نظر نیست ولکن باحتمال قوى نامبرده حسین بن علی بن موسى‌الرّضا است و گویند دوساله یا کوچکتر بوده که در قزوین بسال ٢٠١ هجرى قمرى برابر ٨١۶میلادى وفات یافته و در محلّ کنونى بخاک سپرده شده است. (٣٢) بقعه شاهزاده حسین در طىّ قرنها بارها تعمیر گردیده و سرانجام از بناهاى زیبا و تاریخى قزوین گشته و بسیار مورد احترام مردم آن شهر است. مقبره ملاّمحمّدتقى برغانى در طرف سلامگاه شاهزاده حسین واقع است. حاج میرزا ابوالقاسم شیرازى مقبره‌اى براى خود ساخته بود که پس از قتل ملاّمحمّدتقى جسد او را در آنجا به امانت نهادند. حدود یک سال پس از آن چون خواستند آن جسد را به عتبات عالیات حمل نمایند و تعطیل عمومى کرده بودند مردم از حمل جسد جلوگیرى کردند لذا در همان مقبره متعلّق به میرزا ابوالقاسم شیرازى مدفون گشت. باید توجّه داشت که مرقد جناب ملاّعبدالوهّاب قزوینى در نجف و در کنار مرقد حضرت علی علیه بهاءالله است.

از دیگر بناهاى تاریخى قزوین مقبره حمدالله مستوفى، سردر عالی‌قاپو، عمارت چهل ستون، مدرسه حیدریّه، چند مدرسه دیگر، کاروانسراها و بازار سر پوشیده را توان نامبرد. قزوین در سده‌هاى اخیر از مهمّترین کانونهاى مذهبى شیعى اثناعشرى بوده و در فاصله سالهاى ١٩٧٨-١٩٧٣ میلادى که نگارنده این سطور در اوقات مخصوصه در آن شهر بتدریس و تحقیق اشتغال داشت صاحب حدود پنجاه مسجد بود. وجود برادران برغانى بعنوان تنى چند از برجسته‌ترین علماء و فقهاء شیعى در قزوین و نیز علماء خاندان مادرى جناب طاهره در اوان ظهور امر بدیع، آن شهر را به کانونى از فعاّلیّتهاى پرحرارت اسلامى بدل کرده بود. در برابر خاندان برغانى خاندانهاى برجسته دیگرى به مکتب شیخیّه گرایش یافتند و پس از ظهور حضرت باب تنى چند از علماء و تجّار معروف آن شهر بافتخار ایمان نائل گشتند. در خصوص علماء شیخى قزوین خصوصاً‌ملاّعبدالوهّاب و‌ملاّمحمّدعلی قریباً‌گفتگو خواهیم کرد. در اینجا به نام برخى از کبار مؤمنین قزوین در عهد اعلى اشاره مینمائیم. علاوه بر جناب طاهره و خواهرش مرضیّه و عموى کوچکترش جناب ملاّمحمّدبرغانى، جناب ملاّمحمّدعلی قزوینى (پسر دائى و شوهر خواهر طاهره)‌جناب‌ملاّعبدالکیرم‌قزوینى‌(میزا‌احمدکاتب) اعضاء‌خاندان فرهادى، جناب شیخ محمّد‌نبیل قزوینى، جناب ملاّ جعفر قزوینى، جناب آقا سیّد عبدالهادى قزوینى، برادران قزوینى (جناب کربلائى محمّد‌حسین، جناب آقامحمّدصادق، جناب حسن آقا و جناب آقاعلی زرگر) جناب کریم خان مافی متخلّص به بهجت، جناب کربلائى لطفعلی و جناب آقا محمّدعلی کدخدا را توان نام برد و ما بشرح حیات برخى از آنان در ضمن بیان احوال جناب طاهره اشاره خواهیم کرد.

زیرنویس  بخش نخست

شهر قزوین زادگاه جناب طاهره

١- اخبار البلدان. نسخه عکسى موجود در کتابخانه ملّى فرهنگ، طهران، ص ٢٩١. ابوبکر شهاب‌الدّین احمد بن محمّد همدانى معروف به ابن‌الفقیه از مشاهیر جغرافى شناسان کتاب اخبار البلدان را در فاصله سالهاى ٢٩٠-٢٨٠ ه ق برابر ٩٠٢-٨٩٣م تألیف کرده است.

٢- التّدوین فى اخبار قزوین. نسخه عکسى موجود در کتابخانه ملّى فرهنگ، طهران، فصل دوم ص ۵.

٣- معجم البلدان. جلد چهارم‌.‌ص٨٨.

۴- تاریخ گزیده. فصل نخست از باب ششم، ص ٨٣٠ ( بنقل از کتاب البنیان تألیف ابوجعفر برقى).

۵- جلد نخست. صص ٢۵-٢۴.

۶- گلریز. مینودر یا باب‌الجنّه قزوین. جلد نخست، صص ٢١-١۶ ( ومنابع مذکوره در آن).

٧- مأخذ بالا. ص ٢١.

٨- اخبار البلدان‌.‌صص ٢٩١و٢٩۵.

٩- التّدوین فی اخبار قزوین. ص ٧.

١٠- معجم البلدان. جلد چهارم .‌صص ٩١-٨١.

١١- هدایة‌السّبیل و کفایة الدّلیل‌. ص ٣٢٨.

١٢- تاریخ گزیده. فصل نخست از باب ششم،‌ص ٨٣٠.

١٣- مرآت البلدان. جلد چهارم ،‌ص ١٧۴.

١۴- جغرافیاى تاریخى ایران. ترجمه فارسى صص ٢۶١ و ٢۶۵.

١۵- معجم البلدان. جلد چهارم ،‌ص ٨٨.

١۶- نقل از اخبار البلدان ابن فقیه.

١٧- براى آگاهى از محتواى تفصیلی روایات مذکور از جمله رجوع فرمایند بکتاب "مینودر یا باب الجنه قزوین" تألیف سیّد محمّد علی گلریز. جلد نخست‌، صص ٨۶-٧٠.

١٨- عین عبارات چنین است ".‌.‌. فانّه من اعلى ابواب الجنّة‌."

١٩- عین عبارات چنین است "انًه یکون فی آخر الزّمان قوم بقزوین یضیئ نورهم للشّهداء کما تضیئ الشّمس لاهل الدّنیا."

٢٠- عین عبارات چنین است " قزوین باب من ابواب الجنّة".

٢١- عین عبارات چنین است "رحم الله اخوانى بقزوین .‌.‌. انّ الشهید فیها یعدل عندالله شهداء بدر".

٢٢- عین عبارات چنین است "یکون لامتّى مدینة یقال لها قزوین السّاکن بها افضل من ساکن الحرمین".

٢٣- گلریز. مینودر یا باب الجنّه قزوین.‌جلد نخست،‌ص ٣٩٠.

٢۴- شیخ الاسلامى . جغرافیاى کامل ایران‌.‌ص ٧٢۶.

٢۵- عیناً مأخذ بالا.

٢۶- گلریز. مینودر یا باب الجنّه قزوین. جلد نخست صص ٧۴٣-٧۴٢.

٢٧- مأخذ بالا. صص ٣٠٣-٣٠١.

٢٨- مأخذ بالا. صص ۴١٢-۴٠٨.

٢٩- اسمعیلیان که به سبعیّه و هفت امامیان نیز شهرت دارند و گروهى آنان را فدائیان. باطنیان و حشاشین نامیده‌اند، پیروان مذهبى شیعى هستندکه عقیده دارند اسماعیل فرزند حضرت امام جعفر صادق امام هفتم است و اعتقادى به حضرت امام موسى کاظم بعنوان امام هفتم ندارند.

٣٠- گلریز. مینودر یا باب الجّنه قزوین‌. جلد نخست‌، صص ۵٧٧-۵٧۴. برخى از ابیات حکّ شده بر سر مدرسه صالحیّه چنین است:

"از رحمت ربّانى و ز حکمت یزدانى                

توفیق چه شد شامل تأئید چه شد‌عاید

این‌کعبه‌که‌ازعرشش وین‌مدرسه‌کز‌فرّش               

فیض  ازلی نازل نور  ابدى  صاعد

از افضل‌اعمال‌ و ز احسن‌ افعال،‌آن

شد از عمل صالح آن مجتهد ماجد

 آن محرم سرّالله و آن مُحرم‌ بیت‌الله                  

کزسعى و صفا آمد هم مفتى و‌هم‌مرشد

آن کو پى تکبیرش صفهاى ملک قائم                

و آنکو گه تسبیحش افواج ملک ساجد

.‌.‌.‌

سال عمل بانى هاتف بجوابش گفت                            

هست از‌عمل‌صالح‌هم‌مدرسه‌هم‌مسجد"

٣١- مأخذ بالا. ص ۵۵٧.

٣٢- براى آگاهى بیشتر از موافقان و مخالفان این عقیده از جمله رجوع فرمایند به مأخذ بالا صص ۶۵٢-۶۵٠.


 
 
بلاد جبل (کوهستان)
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
 

*منبع: http://www.araku.ac.ir/gims/commonfiles/gpage.php?domain=cityofarak#_ftnref34

همانطور که در پیش آمد، در قرون اولیه اسلام، نواحی بین  ری – اصفهان – همدان و قسمتی از لرستان را کوهستان- کهستان و در برخی کتب قهستان – و جبال و از دوره سلجوقی عراق عجم مینامیدند که به برخی از آنها اشاره می گردد.

 کوره ها(1) عبارتند از: «000000 ماسبذان (2) ، مهرجان قزق (مهرجان کده) ماه کوفه (نیور) ماه بصره (نهاوند) و همدان و قم (3)

در قرن چهارم هجری درباره کوهستان چنین آمده است.

«000000 شرق کوهستان بیابان خراسان است و بهری از پارس و اصفهان و شرق خوزستان و غرب کوهستان، آذربایجان است و شمالی کوهستان دیلمان و قزوین وری، و مادرین صورت، ری و قزوین و ابهروزنگان (زنجان) را از کوهستان برون آوردیم و با دیلمان اضافت کردیم، بحکم آنکه بر تقویس !! ایشان میگردد و حد جنوبی کوهستان عراق است و بهری از خوزستان و کوهستان را شهرهایی هست مشهور، چون همدان، دیتور سپاهان و قم و شهرهای کوچک چون قاشان (کاشان) و نهاوند و لور و کره (4) و برج (5) و جرپادقان (گلپایگان)

در دوران سلاجقه در مورد کوهستان چنین آمده است.

«000000 بلاد پهلویا، بسیار است، از سر حد آذربایحان تا آخر زمین پارس سیستان تا ماءوارالنهر و قطع بلاد پهلویان، قهستان (کهستان) است و قطب فارس اصطخر (استخر) و حد قهستان تا صمیره است و شابرخاست (6)و (7) کوهستان یا قهستان «000000 ناحیه ای است مشهور که بآن قهستان میگویند بیابان خراسان و فارس در شرق آن است و آذربایجان در غرب آن، در شمالش دریای خزر در جنوبش عراق و خوزستان قرار دارند، از نظر آب و هوا و خاک نیکوترین نواحی است. و مردمش تندرست و خوب رویند 000000»(1)

فراهان:

فراهان شامل ناحیه ی وسیعی است بین شهرستانهای اراک و تفرش و آشتیان. این ناحیه ی بسیار کهن از دوران مادها تا کنون یادگارهائی در خود نگه داشته است که حین تحقیق با آن اسامی آشنا خواهیم شد.

قدیمی ترین سندی که در آن از فراهان نام رفته است تاریخ قم است مربوط به سال 378 هجری قمری یعنی بیش از هزار سال پیش که در آن زمان روستای فراهان جزء شهرستان قم بوده ، توضیح  آنکه در تقسیمات کشوری دوره هخامنشی ایران به چند استان و هر استان به چند رستاک یا تسوج تقسیم میشده که روستاک یا روستاق که معرب آن است شامل چند ده یا دیه بوده است.

حمدالله  مستوفی در نزهت القلوب ص 75 در قسمت عراق حجم، فراهان را ولایت آورده است چنین میگوید. «فراهان ولایتی است و در دیه ها معتبر بود، دیه ساروق را دارلملک آنجا و طهمورث ساخت، اکنون دولت آباد و ماستر معظم قرای آنجاست» اکثر قریب باتفاق مسالک و ممالک از فراهان نام برده اند.

زنده یاد استاد دهگان در گزارشنامه ص 282-181 چنین آورده است.

«00000 و اما واژه فراهان بطورقطع مرکب از دو عضو است که خوشبختانه هر دو عضو زنده و  در اسماء امکنه متداول میباشند. ((فره)) به فتح اول و ثانی به معنی شکوه است عضو دوم یعنی ((آن)) یکمن علامت جمع باشد » تا اینجا وجه تسمیه از استاد دهگان اما نظر و اعتقاد اینجانب راجع به فراهان، واژه فراهان بدون شک مرکب است به دو صورت.

فر+هان و یا فراه + آن.

فر یا خره خلاصه و جوهر آتش است، در اوستا موسوم به «خوارنگهه » که در پهلوی خره و در فارسی فره میگوئیم و آن عبارت است از فروغ یا بزرگی و شکوه که از طرف اهورا مزدا به پیامبرش بخشیده می شود.

میدانیم که فراهان از لحاظ زبان شناسی و ریشه یابی با تعداد زیادی از واژه های مادی و فرس هخامنشی و اوستایی هم ریشه و هم خانواده است. از جمله، فروردین فرورتیش و000 فرورتی در سنگ نهشته های بهستان (بیستون) آمده که مربوط به هخامنشیان است.

و در تاریخ ماد دیاکونوف، نام دومین پادشاه ماد فرورتیش ذکر شده، این واژه در اوستا به صورت فروشی و در پهلوی فر و هر آمده و امروزه این  واژه به غلط فروهر تلفظ میشود.

در فرهنگ ایران باستان استاد پور داوذ ص 53 میخوانیم فروهر مرکب شده از فر+ور که (فر) به معنی پیش و ((ور)) دارای چندین معنی است. ور= برگزیدن، گردیدن، باورکردن، بارور نمودن، آبستن کردن، پوشانده، پنهان کردن، و سینه و در اوستا ((ور)) به معنی باغ آمده است مثلاً در واژه ((ور جمشید)) به معنی باغ جمشید کیانی آمده و دروازه ورچه یعنی باغ کوچک.

همانطور که اشاره شده فره در اوستا، خره یا خوره (یا واو معدوله) میباشد و مشتقات آن عبارتند از: خرهمند، خرهناک و مانند آن که همگی در فرهنگها به معنی شوکت و شکوه و شان میباشد.

پس با این ترتیب فراهان = محل شکوه و جلال، اما به اعتقاد اینجانب فراهان = فر + آن که به مرور زمان فراهان گردیده.

فراه در زبان پهلوی بمعنی شهر است و نمونه آن امروزه در افغانستان شهر فر داریم ((آن)) یا ((ان)) علامت جمع است که معنی فراهان میشود شهرهایی شهرکها و همانطور که خواهیم دید، تعداد کثیری شهرکهای کهن در منطقه فراهان وجود داشته که همگی به تلی از خاک بدل شده اند.

بهر صورت فراهان را میتوان محل فر و شکوه و جلال و یا محل شهرها و شهرکها معنی کرد.

فرمئین FARMAIN = فرمهین

نام شهریست در فراهان که مرکز بخش نیز میباشد.

پیشنه تاریخی این شهر بدوران باستان میرسد، تپه های قدیمی و نامهای روستاهای پیرامون آن همگی نشانه قدمت و دیرپایی این منطقه است، هم اکنون شهرک زیر زمینی ویران شده دولف آباد که بمرور زمان زلف آباد شده است در کنار آن میباشد. مردم منطقه ی فراهان بآنجا فرمئین گویند. این واژه بدون شک از دوران باستان تا کنون پایدار مانده، کاوشهای باستانشناسی و تحقیقات مردمشناسی و زبانشناسی کمک بزرگی برای شناختن منطقه خواهد بود.

واژه فرمئین یا فرمهین از دو بخش ترکیب یافته است. فر+مئین یا فر+ مهین.

در مورد واژه فر در نامهای مختلف از جمله، فراهان، بحث و بررسی شده است واژه فر، در دوران ساسانی به خره XORRA یا خوره XORRA یا XVARRA بدل شده است که بمعنی ، نور، فروغ، موهبت ایزدی- بخش، حصه قسمت بوده است.

همان واژه است که به کور یا کوره بمعنی قریه و دیه آمده است. معنی ایالت یا استان و گاهی معنی شهر را هم داشته است مانند: حوره، اردشیر- یا خوره، استخر.

خوره اردشیر- شهری بوده است در فارس که گویند اردشیر ساسانی آنرا ساخته است.

آن شهر امروز فیروز آباد نام دارد.

که اکنون گرانمایه دهقان پیر       همی خواندش خره، اردشیر

((فردوسی))

بنابراین فره همان فر میباشد بمعنی، شان و شوکت و جلال و شکوه و شاهد آن:

سری بی تن و پهن گشته بگرز      نه شان رنگ ماند و نه فرو نه برز

((ابوشکوربلخی))

بقاش باد و بکام و مراد دل برساد          مباد خانة او خالی از سعادت و فر

((فرخی))

ز فرماه فروردین جهان چون خلد رضوان شد    هم حالش دگرگون شد، همه اسمش دگرسان شد

 ((امیر معزی))

هزار بار نکوتر نبرد این یمین              ز فر مملکت کیقباد و کیخسرو

((ابن یمین))

بنابراین فر یا فره یا خره یا خوره همگی بمعنی، شوکت و شکوه و جلال، فروغ و نور میباشند و مردم نورانی را فرمند یا فرهومند یا فرهمند گویند.

بخش دوم نام مورد بررسی مهین یا مئین میباشد.

اگر بگوش پیرمردان منطقه ی فراهان بدقت گوش دهیم این نام را فرمئین گویند نه فرمهین.

واژه مئین یا مهین ، چندین هزار ساله است، ریشه و بن استواری دارد، بی نام و نشان نیست و باید گفت از وارگان دساتبری دوران صفویه نبوده، این واژه کهنتر از تاریخ نوشته ی ایران است و پیش از مادها و هخامنشیان واژه مئین یا میهن وجود داشته است در نامة دینی ایرانیان باستان و سنگ نبشته ها فراوان بکار رفته است.

در زبان اوستایی واژه مئث MAETHA بمعنی، جای، خانه، جای زیست آمده است (1) از همین بن و ریشه واژه مئثن MAETHNA بمعنی، میهن، خانه جای زیست، باشگاه می باشد.

گفتنی است که حرف ث که در زبان انگلیسی TH که واژه اوستائی مئثن دیده می شود در فارسی امروزی گاهی به «هـ» تبدیل می شود مانند مئثر که در فارسی مهر شده است و چئیثر که در فارسی چهر گردیده همین حرف ث یا TH انگلیسی گاهی به ت تغییر می کند چنانکه ثوخش در فارسی تخشا= کوشا شده است.

بنابراین مئیثن اوستایی در فارسی، مئین یا مهن یا میهن یا مهین گردیده است. که در این صورت تلفظ و گویش آهالی فراهان در مورد این واژه درست است.

از سویی دیگر میدانیم واژه مه MAH که در فرهنگهای فارسی بمعنی بزرگ آمده است. در نخست مز MAZ اوستایی و مس سانسکریت MAS و در زبان پهلوی مه گردیده و فارسی دری مهتر، مهتری، مست، مهی از همان بن و ریشه است.

از همین واژه مه در زبان پهلوی (1) MEHAN ، بمعنی میهن آمده که با واژه اوستایی MAETHANA نزدیکی دارد و بمعنی میهن، خانه و اقامتگاه است.

در برهان قاطع: میهن، بمعنی حامی و آرام و بنگاه و خانمان و زاد و بوم و قبیله آمده است.

روانشاد دکتر معین، در فرهنگ فارسی، واژه میهن را از بن اوستایی MAETHANA آورده و پهلوی آن MEHAN نوشته شده، که بمعنی محل اقامت، جای باش (باشگاه) وطن (عربی است) زاد و بوم، دوره و خانمان می باشد.

بدل گفت اگر جنگجویی کنم      به پیکار او سر خردیی کنم

بگویند مر دوده و میـــهنم            که بی سر ببینند خسته تنم

((عنصری))

اگر دورم ز میهن و جای خویش       مرا یار ایزد به هر کار بیش

((فردوسی))

در نوشته ها و قباله ها نام مورد بررسی فرمهین نوشته شده است.

میهن نیز بن و ریشه اوستایی دارد. MAHIN صفت نسبی است و ترکیب یافته است از مه = مز= مس بمعنی بزرگ +ین ، که نشانه نسبت است و بمعنی بزرگترین.

حا سدم گوید چرا در پیشگاه مهتران          ما ذلیلیم و حقیر و تو، امینی و مهین

((منوچهری))

بنابراین معنی واژه مورد بحث میشود، جایگاه، خانمان یا میهن و سرزمین با شکوه و فر.

یاقوت در معجم البلدان از چند شهر نام میبرد که واژه اوستائی، مئیثن یا میهن در آنها بجای مانده است.

خشمیئن = خوش میهن، ارتخشمیئن = اردشیر میهن، خورمیئن = خورشید میهن برای آگاهی بیشتر از واژه میهن به فرهنگ ایران باستان بخش نخست نگارش پور داود مراجعه فرمایند.

شهر اراک

شهر اراک مرکز استان مرکزی و در بین 34 درجه و 5 دقیقه و 30 ثانیه عرض شمالی از خط استوا و 44 درجه و 41 دقیقه و 30 ثانیه طول شرقی از نصف النهار گرینویچ قرار گرفته است.

این شهر بنا بی عللی بدستور فتحعلی شاه قاجار بوسیله یوسف خان گرجی «سپهدار عراق» در سال 1231 هجری قمری (1808 میلادی) در مرز میان بخش های فراهان و کزاز ساخته شده است.

برای آگاهی بیشتر، از علل بنای شهر و تاریخ بنا، چگونگی ساختمان و نقشه آن به کتاب سیمای اراک جلد 1 مراجعه فرمائید.

نام شهر

چون یکی از اهداف بنای شهر، ایجاد مرکزی نظامی 00000 و قلعه ای جنگی در بین بخشهای ، فراهان، دولاخور، کزاز، سربند، چرا و کاپله با چاپلق بوده است. تخست نام شهر یا قلعه نوبنیاد «قلعه سلطان آبادٍ» که پس از چندی واژه «قلعه» حذف گردیده و فقط با نام سلطان آباد، نامیده می شد.

آنگاه با نام «سلطان آباد عراق» مشهور گردید، همانطور که گفته شد، یوسف خان گرجی، سپهدار قشون یا سپاه عراق بوده و مکاتبات و نامه ها و پیامها از مرکز به سپاه عراق و موجهای، فراهان،کزاز، سربند، جابن و چرا با عنوان سپهدار، عراق می رسیده که بمرور زمان «سلطان آباد عراق» به شهر عراق تبدیل گردیده تمام اسناد موجود تا سال 1317 خورشیدی که در دست است نام این شهر عراق بوده است.

سال 1317 هنگام بهره برداری راه آهن سراسری و اتصال راه آهن شمال و جنوب بود و کلیه ایستگاههای راه آهن شمال تا جنوب را با نام شهرها و روستاهای کنار آنها نامگذاری نمودند، که از آن سال نام این شهر از عراق به اراک تبدیل شده است.

وجه تسمیه عراق یا اراک

پیش از پرداختن به اسناد مورخین و زبانشناسان ایرانی و خارجی در مورد معنی عراق بطور یقین باید گفت که عراق معرب اراک می باشد. می دانیم پس از اسلام زبان عربی در ایران رواج یافته و تعداد زیادی واژگان عربی وارد زبان فارسی گردیده و از سوی دیگر واژگان فارسی و ایرانی یا بصورت دخیل (1) و یا بصورت تعریب وارد زبان عربی شده است. چون برخی از حروف الفبای فارسی مانند گ- ژ- پ- چ در الفبای زبان عربی وجود ندارد و همچنین تعدادی از حروف الفبای زبان عربی مانند ط، ظ، ع، ق، ص ، ض در الفبای فارسی نیستند هنگام وامگیری واژگان، این حروف را معرب و یا مقرس کرده اند الظشت که همان تشت فارسی و النرجس که همان نرگس فارسی است.

در کتب تاریخی و مسالک و ممالک قرون اولیه اسلامی که با خط و الفبای عربی و فارسی نوشته شده اند اکثر قریب باتفاق نامهای جایها و شهرها و روستاهای ایران تعریف گردیده اند که به چند نمونه بسنده می گردد.

کاشان= قاشان- کم= قم- کاسپین یاکسپین = قزوین – کرمشین = قرمسین – میلاگرد= میلاجرد – راهگرد= راهجرد – چرا= شراء – اشک آباد = عشق آباد – عراق= اراک.

که در این واژه ، الف به ع و ک به ق بدل گشته اند.

در مورد نام و معنی عراق و اراک، استاد دهگان چنین آورده است.(1)

«0000 ابی مقصور جوالیقی در کتاب المعرب من الکلام الاعجمی، از گفته اصعمی می نویسد،» عراق در قدیم بنام ایرانشهر شهرت داشته و اعراب لباس عربیت بآن پوشانده و ایرانشهر پارسیان را عراق گفتند ابن درید نیز وجوه دیگری ذکر کرده است و می گوید، شاید کلمه عربی باشد و وجوهی بر آن ذکر می کند و سپس همین نویسنده (ابن درید) می گوید، جمعی بر آنند که عراق در اصل اران شهر بوده و در صورت عربی تبدیل بعراق گردیده است، مصحح محترم المعرب یعنی احمد محمدشاکر، در ذیل نقل ماتن می گوید، که اگر کلمه عراق معرب از ایرانشهر باشد چنانچه جمعی برآیند باید گفت که این لغت در روی معنی ایرانشهر قرار گرفته و گرنه در صورت بین ایرانشهر یا اران شهر صاحب جمهره با کلمه عراق تفاوت بین است و سپس می گوید که کلمه ایرانشهر بمعنی پایتخت و (موضع الملوک می باشد از جمیع گفته های فوق چنین مستفاد می شود که کلمه عراق با رنگ عربی دارای نژاد پارسی و تحریفی از اران شهر یا ایرانشهر و در شق سوم در مفهوم آن ایرانشهر بوده است 0000»

و در ص 276 چنین ادامه دارد:

«0000 مستشرقین و علمای فقه اللغه کوتینگن می نویسد «اراک» صفتی است از «ار» که اران یا ایران جمع آن است.

«فرای» یکی دیگر از مستشرقین احتمال داده است که عراق همانطور که مولفین عرب می نویسند، بمعنی زمین پست و کلمه در پهلوی «ار» بمعنی زمین پست و بعد با صورت و صفی اراک یا عراق گردیده0000»

واژه عراق (1)را بعضی بمعنی «ایرانشهر» گرفته اند، ایرانشهر شامل همگی سرزمینهای ایران بوده، چه واژه «شهر» در قدیم معنی کشور را نیز داشته است. پرفسور هرتسفلد آلمانی شکل فارسی واژه عراق را اراک و بمعنی سرزمین هموار میداند، آنچه نظر او را تایید می کند آنست که هنوز بخشی از ساحل فارس را که در شهرستان اردشیر خوره است (ایرانستان) گویند بمعنی جلگه ساحلی.

ایرانشهر چنانکه گفته شد نام همگی پشته ایران بوده و نویسندگان عرب زبان، این واژه را به «اقلیم الجبال» ترجمه کرده و در کتابهای خود بکار برده اند، و نیز می دانیم در دوران ساسانی قسمتی از ماد بزرگ را کوهستان می گفتند که پس از اسلام به نام جبال معروف شده است.

ایرانشهر در دوران ساسانی شامل دو بخش متمایز بوده، بخش هموار و جلگه آنرا اراک می گفته اند و بخش بلند و پشته آنرا کوهستان، و اسدی طوسی (2) در زیر نام ایران چنین آورده است:

ایران نام عراق است و عراق از ایران معرب است، شاعر گوید:

عراق ایران است، این امیر ایران است            گشاده گردد امیـــــر ایــــران را

آقای محمد علی امام شوشتری (1) در ذیل، عراق، کشور عراق، چنین آورده است:

«0000 در قدیم بخش جلگه و هموار این سرزمین را (عراق) می گفته اند، چنانکه در کتابهای جغرافیای عصر اسلامی نیز واژه عراق فقط به قسمت جلگه و همواراین سرزمین گفته می شده و بخش شمال کشور کنونی عراق را در آن کتابها (الجزیره) نامیده اند0000»

واژه های اراک و عراق بی گمان ریشه از «ار» و «اریا» و ایران، اران، اراک دارند دانشمند گرانمایه آقای حبیب الله نوبخت درباره اراک چنین آورده است(2)

ارائک

«0000 علمای لغت این کلمه را بی هیچگونه دلیلی، حبشی دانسته اند، و گوئی، اصلی و سیوطی آنرا نیز «مفرد» پنداشته و من بی گمانم که اصمعی و سیوطی و سایر علما لغت در این باره بخطا رفته اند زیرا:

ارائک جمع اریکه است و اریکه معرب است از کلمه اراکه ARAKE و اراک بفت کاف در فارسی بمعنای تخت پادشاهی در مرتبه اول و بمعنای پایتخت است در مرتبه دوم و بمعنای استانی است که پایتخت پادشاهان دروست، در مرتبه سوم، مگر آنکه عرب این کلمه را در معنای سوم بگونه عراق تعریب کرده است و اصمعی که نام عراق را فارسی دانسته و بمعنای باغستان و نخلستان گرفته است، این لغت را بمعنای «تضمنی» یا «التزامی» شناخته است، زیرا جغرافی نویسان ایرانی و عرب از قرن دوم اسلامی ببعد از سرزمین تیسبون تا تیسفون و از بیستون تا اکباتان و از اکباتان تا باتان را بالجمله ایالات و آبادیهای پایتخت شمرده اند و این امکنه را سراسر با الفاظ، جالیز و پالیز و کاریز و باغستان و بوستان و بهستان و بهشتون توصیف کرده اند.

و کلمه «الکا» بمعنای شهرستان – ولفظ اراک به معنای باغ و کاخ نیز صوری از همین لغت اراک هستند و از هم این دلایل برتر آن است که این لغت بگونه ارایک ARAYK بفتح آخر در اوستا بمعنای بارگاه و تخت گاه و سریر پادشاهی بکار رفته است. (1) و این کلمه در قرآن مجید بمعنای گاه یعنی تخت و تکیه گاه است و خداوند در توصیف اهل بهشت می فرماید «و علی الارا