اسرار آخر الزمان

جایی که همه چیز های بظاهر پذیرفته شده رنگ می بازد، و تمامی چیزهای مهجور شده،احیاء می گردد

اللهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

 من حسینم (سید جواد ذاکر)

یوم ترجف الراجفه . تتبعها الرادفه

(هنگامیکه راجفه و در پی آن رادفه اتفاق می افتد) 

امام صادق ع در تفسیر آیات فوق فرمودند: مراد از راجفه حسین ع است و مراد از رادفه نیز علی ابن ابیطالب است که در  آخرالزمان، و در پی حسین ع بدنیا باز خواهد گشت.

 

خدایا شفاعت حسین را در روز ورود نصیب مان ساز

 


 
 
سیمرغ وحید
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

سهروردی در داستان  مونس العشاق خود یکی از صفاتی را که به عشق نسبت داده صفت «دربدری» و «بی خانمانی» اوست. وی آورده است که:

«زلیخا چون این  حادثه دید بر پاى خاست  و روى بعشق آورد و گفت: اى  صد هزار جان گرامى فداى تو از کجا آمدى و بکجا خواهى رفتن و ترا چه خوانند؟ عشق جوابش داد که من از بیت المقدّسم از محله روح‏آباد از درب حسن. خانه‏اى در همسایگى حزن دارم، پیشه من سیاحتست، صوفى مجرّدم، هر وقتى روى بطرفى آورم، هر روز  بمنزلى باشم و هر شب جائى مقام سازم. چون در عرب باشم عشقم خوانند، و چون در عجم آیم مهرم خوانند. در آسمان بمحرّک  مشهورم و در زمین بمسکّن معروفم، اگر چه دیرینه‏ام هنوز جوانم و اگر چه  بى‏برگم از خاندان بزرگم.»

عمادالدین عربشاه یزدی که شرح مونس العشاق را به نظم آورده دربرگردان این عبارات ودر پی معرفی عشق به ذلیخا میسرایدکه عشق گفت:

گفتا که به بیت مقدسم جاست          کان کشور قدسیان یکتاست

در مصر مــــــــــــــجردان سیاح[1]          در جــــــامع جان فروز ارواح

حسنست نـــــــــــگار گلعذارم           حزنست مقیم   در جـــوارم

صـــــوفی مجرد جــــــــــــهانگرد           فــــارغ ز مـــــکان و از زمان فرد

گه ســـــوی جنوب ره  نـــوردم            گـــــــــاه از طرف شمال  گردم

گــاهم ز یمین گذار بــــــاشد               گه سیر من از یسار باشد...

نه کـــــــــشور ونه سپاه دارم               امــــــــا کــــــــمر وکــــــلاه دارم

وی در جای دیگرنیز عشق را سیمرغ وحید(تنها) خوانده است:

سیمرغ وحید گـــــــرد فردم          بر قله قافِ قرب، گـــــــردم

گفتیم که عشق در داستان مونس العشاق در واقع همان عقل دوم است که منجی محسوب می شود. جالبست که بدانید از صفاتی منجی درروایات شیعه هم صفت درماندگی و رانده شدن وی از شهر ودیار و اهلش میباشد. و در وصف اوگفته شده است که وی طرید و شرید و فرید است. در لسان العرب گفته شده است که به دو برادرکه یکی پس از دیگری بدنیا آمده طرید گفته می شود. همچنین آورده شده است که طریدیعنی المَطْرُودُ من الناس « رانده شده از مردم». شرید  همان بار معنایی طرید  را دارد و در لغت به معنای گریزان از جمعیت  هم هستند.

در عقلاءالمجانین گفته شده  که ذوالنون گفت مردی را دیم که در طواف کعبه با حالت زاری میگفت:

رب عبدک المسکین الطرید الشرید من بین خلقک،.... پرودگارا بنده مسکین و رانده شده ات ازمیان خلق...

در نظر مفسران  نیز واژه قرآنی شرید تقریباً بصورت یکسانی معناشده است.

علامه در المیزان  در ذیل آیه فَإِمَّا تَثْقَفَنهَُّمْ فىِ الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِم مَّنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُون‏(انفال/57) آورده است که : «کلمه" تشرید" متفرق ساختن توأم با اضطراب است‏»

در تفسیر اثنی عشری نیز آمده است:

«فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ‏: پس رمیده گردان و متفرق ساز به سبب قتل و جرح ایشان آنان را که بعد از ایشان برسند. تشرید تفریق بر وجه اضطراب است، یعنى چون بر آنها ظفر یابى، چندان از ایشان بکش که هیبت تو کفار دیگر را از مقاتله برماند...»

أبو بکر محمد بن القاسم الأنباری که سخنانمتداول در میانمردم عرب رامعنا کرده آوردهاستکه:

«قال أبو بکر الطرید معناه فی کلام العرب المطرود فصُرِف عن  مفعول إلى فعیل کما قالوا مقتول وقتیل ومجروح وجریح

والشرید فیه قولان أن یکون الهارب من قولهم قد شرد البعیر وغیره إذا هرب قال الشاعر

( أین الرقادُ الذی قد کنتُ أعهدُهُ ما بالُهُ عن جفونِ العیْنِ قد شَرَداً )

وقال الأصمعی  الشرید المُفُرَدُ وکذلک قال الیمامی  وأنشد

( تراهُ أمام الناجیاتِ کأَنَّه شریدُ نعامٍ شَذَّ عنه صواحبُهْ ) »[2]

در ذیل برخی از روایاتی که بر صفت طرید وشرید بودن قائم دلالت دارد آورده شده است. از پیامبر اکرم رسیده است که فرمود:

«بأبی ابن خیرة الاماء النوبیة الطیبة یکون من ولده الطرید الشرید الموتور بأبیه وجده وصاحب الغیبة»[3]

جانم بفدای فرزند کنیز نوبی که از فرزندان او میباشد و رانده و آواره است وخونخواه پدرش بوده و صاحب غیبت است.

ابن عیاش در کتاب مقتضب مى گوید: شیخ ابوالحسین بن عبدالصمد بن على از نوح بن دراج و چند نفر دیگر نقل کرد که آن ها در حضور امیرالمؤمنین علیه السلام بودند، وقتى امام حسین علیه السلام وارد شد حضرت به ایشان فرمودند: پدرم به قربان پدر فرزند بهترین کنیزها!

به آن حضرت گفته شد: یا امیرالمؤمنین علّت چیست که براى امام حسین علیه السلام این تعابیر را به کار مى برید؟ فرزند بهترین کنیزها کیست؟

حضرت على علیه السلام در جواب فرمودند: او گمشده اى است که از نزدیکان و خویشاوندان و وطن خود دور است، نام او م-ح-م-د فرزند حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین است؛ در این هنگام دست خود را بر سر مبارک امام حسین علیه السلام نهاده فرمودند: همین حسین علیه السلام[4]

مجلسی در بحار روایت میکند که ابن نباته گوید که از امیر مومنان شنیدمکه می فرمود:

 صاحب هذا الامر الشرید الطرید الفرید الوحید.[5]

 صاحب این امر رانده وآواره وتنها است.

در همان منبع آمده است که راوی گوید به اما حسین ع گفتمآیا توصاحب این امر؟ فرمود نه اما صاحب این امر:

 ولکن صاحب هذا الامر الطرید الشرید الموتور بأبیه المکنی بعمه یضع سیفه على عاتقه ثمانیة أشهر.[6]

مجلسی همچنین در بحار روایت میکند که امامموسی کاظم ع فرمود:

 هو الطرید الوحید الغریب الغائب عن أهله الموتور بأبیه.[7]

همچنین ابی بصیر از امام صادق نقل می کند کهحضرتش فرمود:

 لما دخل سلمان رضی الله عنه الکوفة، ونظر إلیها، ذکر ما یکون من بلائها حتى ذکر ملک بنی امیة والذین من بعدهم ثم قال: فإذا کان ذلک فالزموا أحلاس بیوتکم حتى یظهر الطاهر بن الطاهر المطهر ذوالغیبة الشرید الطرید.[8]

هنگامیکه سلمان وارد کوفه شد وبر آن نظر کرد آنچه را که ازبلای آن واقع خواهد شد را ذکر کرد تا آنجا که ملوک اموی را ذکر کرده وکسانی را که بعد از ایشان می آیندسپس گفت:هر گاه چنین شد در خانه هایتان بمانید تا اینکه طاهر پس طاهر مطهر دارنده غیبت که آوراه و سرگردان است ظاهر شود.

از معصوم ع همچنین نقل می شود:

صاحب هذا الامر هو الطرید الشرید الموتور بأبیه، المکنى بعمه، المفرد من أهله، اسمه اسم نبی.

صاحب این امر شخص آواره و سرگردانی است که انتقامخواه خون پدرش بوده و کنیه عمویش را دارد و از اهلش جدا گردیده واسمش اسم پیامبری است.

در انجیل توماس که بتازگی در نجع حمادی کشف شده نیز یکی از ویزگی های عیسی (منجی) را صفت بی خانمانی او میداند. دکتر منصورمعتمدی در مورد این انجیل معتقد است:

«متونی که در کتابهای نجع حمادی آمده اند، و از جمله انجیل توماس، از زبان یونانی به قبطی ترجمه شده اند; و آن گونه که پژوهندگان گفته اند، این ترجمه های قبطی بعضا از صحت و دقت کافی برخوردار نیستند; مثلا یکی از متون ترجمه شده به قبطی در این مجموعه، بخشی از رساله جمهور افلاطون است، که گویا مترجم قبطی نمی دانسته است که متنی فلسفی پیش رو دارد، بلکه فقط از آن جا که متن را متنی آموزشی و شایسته ترجمه می دانسته، به برگردان آن مبادرت کرده است.

این سخنان، به هیچ وجه از ارزش کتب نجع حمادی نمی کاهد; چرا که این خطاها اگر در جاهایی از ترجمه قبطی واقع شده باشند، قابل تشخیص و اصلاح اند. کشف گنجینه نجع حمادی نعمتی است که در سده بیستم به ما ارزانی شده است; چرا که تا پیش از دستیابی به این گنج ذی قیمت، اطلاعات دانش پژوهان از گنوسیان، از آنچه مسیحیان بدعت ستیز و نوافلاطونیان ضد گنوسی گفته بودند، فراتر نمی رفت.»

در بخشی از انجیل توماس آمده است:

عیسی گفت: «[روباهها لانه شان را دارند] و پرندگان آشیان[شان] را دارند، اما پسر انسان هیچ جایی ندارد که سر وانهد و بیارامد.

 


[1] ـ جهانگرد

[2] ـ الزاهر فى معانى کلمات الناس

[3] ـ بحار الانوار

[4] ـ چهل حدیث امام مهدى در کلام امیرالمومنین

[5] ـ بحار الانوار

[6] ـ بحار الانوار

[7] ـ همان

[8] ـ همان


 
 
عایشه و حفصه=زن نوح و زن لوط
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

 منبع:http://ayesheh.blogfa.com/

حتما شما نیز با داستان زندگی حضرت نوح و حضرت لوط آشنایی دارید نکته متمایز زندگی این دو پیامبر الهی این است که زنان این دو کافر بوده و ایشان را  بسیار اذیت می کردند نکته ای که در این پست میخواهم به آن بپردازم این است که خدا در قران کریم عایشه و حفصه دو زن پیامبر را به زن نوح و زن لوط تشبیه میکند و ما قبلا در برخی پستها اشاره به ازار اذیت پیامبر توسط عایشه اشاره کردیم اما آیه ای که خداوند این تشبیه زیبا را در آن بیان میکند آیه 10 سوره تحریم است که می فرماید :

 ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ کَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ یُغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَیْئاً وَقیلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلینَ

خداوند براى کسانى که کافر شده‏اند به همسر نوح و همسر لوط مثَل زده است، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولى به آن دو خیانت کردند و ارتباط با این دو (پیامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى) نداشت، و به آنها گفته شد: «وارد آتش شوید همراه کسانى که وارد مى‏شوند!

بسیاری از علما و بزرگان اهل سنت به نازل شدن این آیه شریفه در حق عایشه و حفصه اقرار کرده اند و حتی توضیحات تامل برانگیزی هم داده اند که جای هر گونه شک و تردید را از بین می برد به تعدادی از این نظرات دقت کنید!

1-قرطبی عالم و مفسر بزرگ اهل سنت:

 قوله «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ کَفَرُوا» مثل ضربه الله یحذر به عائشة وحفصة فی المخالفة حین تظاهرتا على رسول الله.

این سخن خداوند «ضرب الله...» مثلى است که خداوند به منظور ترساندن عائشه و حفصه نازل کرده است ؛ در آن هنگام که مخالفت کردند و علیه رسو ل خدا هم پیمان شدند .

الجامع لأحکام القرآن، ج 18، ص 202 ، ناشر: دار الشعب – القاهرة.

2-ابن قیم الجوزیه بارزترین شاگرد ابن تیمیه :

 

ثُمَّ فی هذه الْأَمْثَالِ من الْأَسْرَارِ الْبَدِیعَةِ ما یُنَاسِبُ سِیَاقَ السُّورَةِ فَإِنَّهَا سِیقَتْ فی ذِکْرِ أَزْوَاجِ النبی صلى اللَّهُ علیه وسلم وَالتَّحْذِیرِ من تَظَاهُرِهِنَّ علیه وَأَنَّهُنَّ إنْ لم یُطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیُرِدْنَ الدَّارَ الْآخِرَةَ لم یَنْفَعْهُنَّ اتِّصَالُهُنَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى اللَّهُ علیه وسلم کما لم یَنْفَعْ امْرَأَة نُوحٍ وَلُوط اتِّصَالهمَا بِهِمَا وَلِهَذَا إنَّمَا ضَرْب فی هذه السُّورَةِ مَثَلَ اتِّصَالَ النِّکَاحِ دُونَ الْقَرَابَةِ.قال یحیى بن سَلَّامٍ ضَرَبَ اللَّهُ الْمَثَلَ الْأَوَّلَ یُحَذِّرُ عَائِشَةَ وَحَفْصَةَ ثُمَّ ضَرَبَ لَهُمَا الْمَثَلَ الثَّانِیَ یُحَرِّضُهُمَا على التَّمَسُّکِ بِالطَّاعَةِ.

در این مثال‌ها اسرار عالى نهفته است که با سیاق آیه تناسب دارد؛ زیرا در باره همسران پیامبر و بر حذر داشتن آنان از نافرمانى آن حضرت نازل شده است که اگر از خدا و رسول اطاعت نکنند و در عین حال مشتاق سعادت اخروى باشند، پیوند با رسول خدا (ص‌) نفعى براى آنان نخواهد داشت؛ همانگونه که ازدواج با نوح و لوط براى همسران آنان فایده‌اى نداشت و به همین جهت هم در این سوره از رابطه سببى یعنى ازدواج مثال آورد نه نسبى مثل فرزند و غیره.

یحیى بن سلام گفته است: خداوند در مثال اول عائشه و حفصه را بر حذر داشته و در مثل دوم آن دو را به پیروى و اطاعت از رسول خدا (ص) ترغیب فرموده است.

إعلام الموقعین عن رب العالمین، ج 1، ص 189، تحقیق: طه عبد الرؤوف سعد، ناشر: دار الجیل - بیروت - 1973؛

الأمثال فی القرآن الکریم، ج 1، ص 57، تحقیق: إبراهیم محمد، ناشر: مکتبة الصحابة - طنطا - مصر - 1406، الطبعة: الأولى.

3-علامه شوکانی از بزرگان اهل سنت:

 وما أحسن من قال فإن ذکر امرأتی النبیین بعد ذکر قصتهما ومظاهرتهما على رسول الله صلى الله علیه وإله وسلم یرشد أقم إرشاد ویلوح أبلغ تلویح إلى ان المراد تخویفهما مع سائر أمهات المؤمنین وبیان أنهما وإن کانتا تحت عصمة خیر خلق الله وخاتم رسله فإن ذلک لا یغنی عنهما من الله شیئا... .

و چه نیکو سخنى گفته است آنکه گفت: یاد آورى داستان دو نفر (عائشه و حفصه) از همسران پیامبر و حرکت آن دو بر ضد رسول خدا (ص)، محکمترین پیام و ارشاد را همراه دارد، که به آن دو نفر و دیگر همسران رسول خدا (ص) اعلام مى‌دارد که همسر خاتم پیامبران بودن سبب نجات آنان نخواهد بود.

فتح القدیر الجامع بین فنی الروایة والدرایة من علم التفسیر، ج 5، ص 256، ناشر: دار الفکر – بیروت.

4-فیروز ابادی مفسر ،لغت شناس، و ادیب مشهور اهل سنت:

 ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً ... .

ثم خوّف عائشة وحفصة لإیذائهما النبى صلى الله علیه وسلم بامرأة نوح وامرأة لوط فقال «ضَرَبَ اللَّهُ» بین الله «مثلا» صفة «لِلَّذینَ کَفَرُوا» بالمرأتین الکافرتین « امْرَأَةَ نُوحٍ» واهلة « وَامْرَأَةَ لُوطٍ» واعلة « کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ» مرسلین « فَخانَتاهُما»... .

سپس خداوند عائشه و حفصه به خاطر اذیت کردن رسول خدا مى‌ترساند و سرنوشت زن نوح و لوط را براى آن‌ها مثال مى‌زند و ... .

تنویر المقباس من تفسیر ابن عباس، ج 1، ص 478 ، ناشر: دار الکتب العلمیة – لبنان.

5-علامه فخر رازی مفسر بزرگ اهل سنت:

 الحکایة الثانیة:أن عثمان رضی الله عنه أخر عن عائشة رضی الله عنها بعض أرزاقها فغضبت ثم قالت یا عثمان أکلت أمانتک وضیعت الرعیة وسلطت علیهم الأشرار من أهل بیتک والله لولا الصلوات الخمس لمشى إلیک أقوام ذوو بصائر یذبحونک کما یذبح الجمل.فقال عثمان رضی الله عنه ضرب الله مثلا للذین کفروا امرأة نوح وامرأة لوط الآیة فکانت عائشة رضی الله عنها تحرض علیه جهدها وطاقتها وتقول أیها الناس هذا قمیص رسول الله صلى الله علیه وسلم لم یبل وقد بلیت سنته اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا.

عثمان در ارسال بعضى از ما سهم بیت المال عائشه تاخیر کرد ؛ به همین جهت عائشه ناراحت شد وبه عثمان گفت: آنچه نزد تو به امانت بود خوردی، امت را تحقیر کردی، افراد بد خاندانت را بر آنان مسلط کردی، به خدا سوگند! اگر نمازهاى پنجگانه نبود گروه‌هایى از مردم آگاه بر تو هجوم مى‌آوردند و تو را همانند شتر ذبح مى‌کردند.

عثمان به آیه‌اى از قرآن که در آن از دو تن از همسران پیامبران یعنى همسر نوح و لوط به بدى یاد شده است استشهاد مى‌کند: خدا براى افرادى که کفر ورزیده اند، زن نوح وزن لوط را مثل آورده است.

به همین سبب بود که عائشه با تمام توان وقدرتش مردم را علیه عثمان تحریک مى‌کرد و مى‌گفت: اى مردم این پیراهن رسول خدا (ص) است که هنوز کهنه نشده است؛ ولى سنت او را از بین بردند، بکشید نعثل را (اسم مردى از یهودیان مصر که ریش بلندى داشت وبه حماقت معروف بود)، خدا او را بکشد.

المحصول فی علم الأصول ، ج 4، ص 492، تحقیق : طه جابر فیاض العلوانی ، ناشر : جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامیة - الریاض ، الطبعة : الأولى ، 1400هـ.

6-ابن الجوزی الحنبلی

 زاد المسیر فی علم التفسیر، ج 8، ص 314، ناشر: المکتب الإسلامی - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1404هـ؛

7-مقاتل بن سلیمان(متوفای150هـ)

تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج 3، ص 379 ، تحقیق : أحمد فرید ، ناشر : دار الکتب العلمیة - لبنان/ بیروت ، الطبعة : الأولى ، 1424هـ - 2003م؛

8-ابن عادل الدمشقی الحنبلی

اللباب فی علوم الکتاب، ج 19، ص 351 ، تحقیق: الشیخ عادل أحمد عبد الموجود والشیخ علی محمد معوض، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1419 هـ ـ 1998م؛

9-الثعالبی

الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن ، ج 9، ص 351 ، ناشر : مؤسسة الأعلمی للمطبوعات – بیروت؛

 


 
 
انجیل توماس به روایت کشفیات نجع حمادی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

منابع مقاله:

فصلنامه هفت آسمان، شماره 4، ترجمه منصور معتمدی؛

 در دهه پنجم از سده بیست میلادی، دو گنج شایگان به دست محققان افتاد: یکی در سال 1945 در نجع حمادی مصر، و دیگری در سال 1947 و در وادی قمران، برکرانه بحرالمیت اردن. این که این دو کشف حاوی چه نوشته ها و آثاری بوده اند و از پرده به در افتادن آنها چه تاثیری در سیر مطالعات ادیان، تاریخ، فلسفه، عرفان، زبانشناسی و... داشته اند، مجالی بس فراخ می طلبد. (1) فقط همین مقدار بگوییم که با کشف نخست، بسیاری از اسرار مربوط به احوال و آرای گنوسیان ,( Gonstics) و با کشف دوم اطلاعات فراوانی درباره اسنیان (Essenes) بر آفتاب افتاد. این سطور تنها در حکم مقدمه ای بس موجز بر ترجمه فارسی یکی از رسالات گرد آمده در مکشوفه های نجع حمادی است، لذا دامنه بحث را محدود به همین کشفیات می سازیم; و سخن در باب طومارهای بحرالمیت را به فرصتی دیگر وا می گذاریم.

تا سده چهارم میلادی، عده ای در مصر علیا بر کرانه رود نیل می زیستند که تمایلاتی زهدآمیز داشتند و به واسطه اشتراک در عقیده، به نوعی زندگی اشتراکی تن داده بودند. اینان از ازدحام خلق گریزان و از دنیا و مافیها رویگردان بودند; در پی ایجاد و حصول طریقه ای می گشتند که در آن شیوه ای والاتر و متعالی تر از زندگی روزمره اتخاذ شود. بیش از هر چیز می خواستند که خود را از لوث اشتغالات دنیوی بر کنار دارند تا مبادا آلودگیهای عالم محسوس چشم دلشان را تیره گرداند. اگر با نظری سطحی به متون یافته شده بنگریم، چیزی جز یک «جمع پریشان » به چشم نمی خورد; به گونه ای که با توجه به تنوع و اختلاف فراوان این متون، نمی توان نشان داد که آنها را چه کسانی، در چه زمانی و در چه مکانی نوشته اند. و این اختلاف تاحدی است که به گمان عده ای ، این نوشته ها به یک گروه واحد تعلق ندارند.

با این همه، اگر با دیدی عمیقتر به این مجموعه نگاه کنیم، می توانیم نکته های مشترکی را که موجب فراهم آمدن آنها در کنار یکدیگر شده اند دریابیم; مثلا کسانی که این نوشته ها را جمع کرده اند، بیشتر به معانی آنها توجه داشته اند; گو این که چه بسا نویسندگان اصلی رساله های گنجانده شده در این مجموعه، چنین معانی ای را در نظر نداشته اند.

کتب نجع حمادی به گنوسیان مسیحی تعلق دارند. البته ایشان علاوه بر آن که از رسالات و مقالات مسیحی برای بیان آرای خویش استفاده می کرده اند، از مکتب فلسفی نوافلاطونی هم بهره می برده اند; و طرفه آن است که هر دو سنت مسیحیت و مکتب نوافلاطونی، گنوسیان را طرد کردند. ضمنا مشابهتهای فراوانی که میان نحوه زندگی گنوسیان مسیحی نجع حمادی با اسنیان یهودی وادی قمران وجود دارد، پژوهندگان را متوجه نوعی تداوم میان این دو جماعت کرده است; به گونه ای که میان واپسین نوشته های طومارهای بحرالمیت با یکی از اولین رساله های نجع حمادی نوعی ارتباط دیده اند.

متونی که در کتابهای نجع حمادی آمده اند، و از جمله انجیل توماس، از زبان یونانی به قبطی ترجمه شده اند; و آن گونه که پژوهندگان گفته اند، این ترجمه های قبطی بعضا از صحت و دقت کافی برخوردار نیستند; مثلا یکی از متون ترجمه شده به قبطی در این مجموعه، بخشی از رساله جمهور افلاطون است، که گویا مترجم قبطی نمی دانسته است که متنی فلسفی پیش رو دارد، بلکه فقط از آن جا که متن را متنی آموزشی و شایسته ترجمه می دانسته، به برگردان آن مبادرت کرده است.

این سخنان، به هیچ وجه از ارزش کتب نجع حمادی نمی کاهد; چرا که این خطاها اگر در جاهایی از ترجمه قبطی واقع شده باشند، قابل تشخیص و اصلاح اند. کشف گنجینه نجع حمادی نعمتی است که در سده بیستم به ما ارزانی شده است; چرا که تا پیش از دستیابی به این گنج ذی قیمت، اطلاعات دانش پژوهان از گنوسیان، از آنچه مسیحیان دعت ستیز و نوافلاطونیان ضد گنوسی گفته بودند، فراتر نمی رفت.

از این رو، جا دارد که هر چه سریعتر این مجموعه به زبان فارسی درآید تا محققان ایرانی هم از این خرمن پر بار خوشه هایی برچینند. با شناخت بهتر چنین متونی، که برخی از آنها قدمتی معادل برخی از اجزای رسمی عهد جدید دارند، مسیحیت و کتب اولیه این دین را نیکوتر و روشنتر می توان شناخت. ترجمه فارسی انجیل توماس گامی در این راه است. تا آن جا که این بنده اطلاع دارد ترجمه انجیل توماس نخستین بار است که به زبان فارسی انجام می گیرد. گویا تاکنون هیچ یک از رساله های نجع حمادی به زبان پارسی در نیامده است.

این رساله را از ماخذ ذیل به فارسی برگردانده ایم:

The Nag Hammadi Library in English, director: James M. Robinson, second edition, Leiden, E. J. Brill , 1984.

ترجمه انگلیسی این انجیل را توماس لمدین (Thomas O. Lambdin) انجام داده و مقدمه آن را هلموت کوستر ( Helmut Koester) نوشته است.

انجیل توماس در دومین کتاب از دوازده - سیزده کتاب نجع حمادی قرار دارد; و رساله دوم از رسایل هفتگانه این کتاب است . کتاب دوم حاوی 145 برگ است که انجیل توماس از برگ 32 (سطر دهم) شروع می شود، و در برگ 51 (سطر 28) به پایان می رسد. ارقام آغازین سطور، که در پرانتز قرار دارند، شماره های صد و چهارده گانه امثال و سخنان مندرج در انجیل توماس اند.

در ترجمه فارسی کوشیده ایم که علایم سجاوندی به کار گرفته شده در متن انگلیسی را حتی المقدور مراعات کنیم. فقط در مواردی که از عیسی یا خدا و یا موضوع دیگری سخن می رود که در انگلیسی با حرف بزرگ چنین الفاظی را آغاز می کنند، ما با قرار دادن آن لفظ در گیومه، تاکید را نشان داده ایم.

علایمی که مترجمان انگلیسی مجموعه نجع حمادی، و از جمله مترجم رساله انجیل توماس، به کار برده اند و ما عینا آنها را آورده ایم، به این شرح اند:

[ ] نشان وجود بیاض یا افتادگی در نسخه خطی است. اگر افتادگی را نتوان اصلاح کرد، سه نقطه در کروشه قرار داده می شود; نقطه چهارم، نشان نقطه سرخط است. یک استثنا بر این قاعده آن جاست که گاه از تعداد متغیری از نقطه استفاده می شود تا نشان داده شود که طول قسمت افتاده اسمای خاص چقدر است.در چند مورد، از نقطه بدون آوردن کروشه استفاده شده است. در این گونه موارد، منظور آن است که چند حرف قبطی وجود داشته اند که از کلمه یا عبارت، مفهوم قابل ترجمه ای به دست نمی آمده است. هر جا که کروشه موجب جدایی حروف کلمه یا اسم خاص شود، از خط ربط یا هایفن استفاده شده است. با اطمینانی که از خواندن واژه قبطی و تعداد حروف قابل رؤیت حاصل می شود، کلمات را به طور کامل در داخل یا خارج کروشه قرار می دهیم.

<> جاهایی که کاتب مخطوطه، حذف یا اشتباه کرده باشد، از این کروشه زاویه دار استفاده می شود. در جاهایی که کاتب، حروفی را به صورت غیرعمدی حذف کرده یا به اشتباه حروفی آورده است، مترجم انگلیسی حروف حذفی را اضافه کرده یا به جای حروفی که کاتب در نظر داشته است بیاورد و اشتباه کرده، حروف دیگری را جایگزین کرده و در این کروشه قرارداده است.

آکولاد باز و بسته حروف یا واژه هایی که در آکولاد قرار می گیرند، افزوده کاتب اند.

( ) کلمات یا عباراتی در پرانتز می آیندکه ویراستار یا مترجم انگلیسی آورده اند. این افزوده ها متن ترجمه شده را مستقیما به دست نمی دهند، اما اطلاعاتی مفید به خواننده ارائه می کنند.

انجیل توماس مجموعه ای از اقوال و نبوتها، ضرب المثلها و امثال منقول از عیسی است. انجیل توماس قبطی از زبان یونانی ترجمه شده است; حقیقت آن است که چندین قطعه از روایت یونانی باقی مانده است و می توان آنها را مورخ به تاریخ 200م دانست. پس مجموعه یونانی (یا حتی سریانی یا آرامی) در دوره ای پیش از حدود سال 200م، و محتملا در اوایل نیمه دوم سده اول، در سوریه، فلسطین یا بین النهرین تدوین شده است. تصنیف انجیل توماس را به یهودا توماس همزاد، یعنی یهودای «توام » منسوب می دانند. توماس را، به ویژه در کلیسای سوریه، یکی از حواریان و برادر دو قلوی عیسی به شمار می آوردند.

نحوه ارتباط انجیل توماس با اناجیل عهد جدید مسئله ای جالب توجه است; چرا که بسیاری از اقوال وارد شده در انجیل توماس نظایری در اناجیل همدید (متی، مرقس و لوقا) دارند. () مقایسه ای میان اقوال انجیل توماس با نظایرشان در اناجیل همدید نشان می دهد که سخنانی که در انجیل توماس آمده، شکلی ابتدایی تر یا تحول یافته شکل ابتدایی تر (از واژه آلمانی ,Quelle «منبع ») خوانده می شود، و ماخذ مشترک اقوال مورد استفاده متی و لوقاست، شباهت دارد. از این رو، انجیل توماس و منابعش مجموعه های اقوال و امثالی اند که ارتباط تنگاتنگی با منابع اناجیل عهد جدید دارند.

تاثیر الهیات گنوسی به وضوح در انجیل توماس وجود دارد; گو این که نمی توان این اثر را به مکتب یا فرقه خاصی منسوب دانست. اقوال گرد آمده، «سخنان سری ای » معرفی می شوند «که عیسای زنده گفت.» از این جا درمی یابیم که هدف گردآوری این مجموعه، هدفی باطنی است; چنان که کلید فهم اقوال، تفسیر یا معانی سری آنهاست، زیرا «آن کس که به معنای این سخنان پی ببرد، مرگ را نمی چشد.» با توجه به مفاد انجیل توماس، تجربه اساسی دینی، فقط بازشناخت هویت الهی نیست، بلکه بالاخص، بازشناسی بدایت (نور) و عاقبت (آرامش) است. مرید برای آن که به بدایت باز گردد، باید با «تجرید از» جامه گوشتین و «گذر از» وجود فسادپذیر فعلی از دنیا جدا شود. پس از این کارهاست که مرید می تواند دنیای جدید، ملکوت زندگانی، صلح و حیات را دریابد.

شماره گذاری صد و چهارده گانه اقوال در نسخه خطی وجود ندارد، لیکن امروزه اکثر پژوهندگان آن را قبول دارند.

 

متن انجیل توماس

اینها سخنان سری ای است که عیسای زنده گفت و یهودا توماس همزاد نوشت.

(1) و او گفت: «آن کس که به معنای این سخنان پی ببرد مرگ را نمی چشد.»

(2) عیسی گفت: «بگذار آن کس که می جوید همچنان بجوید تا بیابد. چون می یابد، به زحمت می افتد. چون به زحمت می افتد، حیران می شود و بر همه فرمان می راند.»

(3) عیسی گفت: «اگر آنان که پیشوایی تان می کنند به شما بگویند بنگرید، ملکوت در آسمان است، در این صورت، پرندگان آسمان بر شما پیشی جسته اند. اگر ایشان به شما بگویند آن در دریاست، در این صورت، ماهیان از شما پیشی جسته اند. بلکه، ملکوت در درون شماست. و بیرون شماست. چون بخواهید خودتان را بشناسید، شناخته می شوید، و در می یابید که شمایید پسران پدر زنده. اما اگر خود را نشناسید، در مسکنت به سر می برید و شمایید آن مسکنت.»

(4) عیسی گفت: «مردی که پیر ایام است بی تعلل از کودک کوچک هفت روزه از زندگی می پرسد، و زندگی می کند. زیرا بسیاری از پیشینیان پسینیان می شوند، و یکی و همسان می شوند.»

(5) عیسی گفت: «آنچه را در منظر شماست باز شناسید، و آنچه از شما پنهان است برایتان آشکار می شود. زیرا هیچ نهانی نیست که جلوه گر نشود.»

(6) شاگردان از او پرسیدند و او را گفتند: «آیا از ما می خواهی روزه بداریم؟ چگونه نماز بگزاریم؟ آیا صدقه دهیم؟ در به اندازه خوردن چه تدبیر کنیم؟»

عیسی گفت: «دروغ مگویید، آنچه را اکراه دارید مکنید، از آن که همه امور در منظر ملکوت روشن است. از آن که هیچ پنهانی نیست که جلوه گر نشود، و هیچ در پرده ای نیست که در پرده بماند.»

(7) عیسی گفت: «خوشا بر حال شیری که انسان می شود آن گاه که انسان او را از پا می افکند و می خورد; و بدا بر انسانی که شیرش بخورد و انسان شود.»

(8) و گفت: «انسان به ماهیگیر دانا مانند است که تورش را به دریا انداخت و آن را پر از ماهیان کوچک از دریا برکشید. ماهیگیر دانا در میان آنها یک ماهی بزرگ بزرگ دید. او تمام ماهیان کوچک را به دریا انداخت و به سهولت ماهی بزرگ را برگزید. هر که را گوش شنیدن هست، بشنود.»

(9) عیسی گفت: «خوب، برزگر به صحرا شد، و مشتی (بذر) برگرفت، و افشاند. برخی بر راه افتاد; پرندگان آمدند و دانه ها را چیدند. برخی دیگر که بر سنگ افتادند، در خاک ریشه ندواندند، و خوشه نیاوردند و برخی دیگر بر خارها افتاد; خارها دانه (ها) را در فشار قرار دادند و کرمها دانه ها را خوردند. و دانه های دیگر بر خاک نیکو افتادند و بار نیکو دادند چنان که هر تخم شصت برابر و صد و بیست برابر بار داد.»

(10) عیسی گفت: «من آتش بر عالم فکنده ام، و بدان که آن را می پایم تا شعله برافروزد.»

(11) عیسی گفت: «این آسمان از بین خواهد رفت، و آن یک که فوق آن است از بین خواهد رفت. مردگان زنده نمی شوند، و زندگان نخواهند مرد. در روزهایی که آنچه را مرده است مصرف می کنید، آن را چیزی می کنید که زنده است. آن گاه که در روشنایی اقامت می گزینید، چه خواهید کرد؟ روزی که یکی بودید دو شدید. اما هنگامی که دو می شوید، چه خواهید کرد؟»

(12) شاگردان عیسی را گفتند: «ما می دانیم که تو از ما جدا می شوی. چه کسی قرار است که راهبر ما شود؟»

عیسی آنان را گفت: «هر جا باشید، بر شماست که نزد یعقوب درستکار شوید، که آفرینش آسمان و  زمین از بهر اوست.»

(13) عیسی شاگردانش را گفت: «مرا با کسی مقایسه کنید و بگویید من به که مانم.» شمعون پطرس او را گفت: «تو به فرشته ای راست کردار مانی.»

متی او را گفت: «تو به فیلسوفی حکیم مانی.»

توماس او را گفت: «استاد، دهانم را یارای آن نیست که بگوید تو به که مانی.»

عیسی گفت: «من استادت نیستم. زیرا از چشمه جوشانی که تجویز کرده ام نوشیده ای و مست شده ای.»

و او را گرفت و به کناری برد و او را سه چیز گفت. چون توماس نزد اصحاب بازگشت، از او پرسیدند: «عیسی تو را چه گفت؟ »

توماس ایشان را گفت: «اگر یکی از چیزها را که به من گفت به شما بگویم، سنگ برمی گیرید و بر من می افکنید; آتشی از سنگها بیرون می آید و شما را سر به سر می سوزاند.»

(14) عیسی ایشان را گفت: «اگر روزه بدارید، گناه مرتکب می شوید; و اگر نماز بگزارید، نکوهش می شوید; و اگر صدقه بدهید، روحتان را آسیب می زنید. هرگاه به سرزمینی می روید و در مناطق با خلق اختلاط می کنید، چنانچه استقبال کنند، هر چه جلویتان گذاشتند بخورید، و بیمارانشان را شفا دهید. زیرا، آنچه به دهانتان می رود آلوده تان نمی کند، بلکه آنچه از دهانتان بیرون می آید - شما را آلوده می کند.»

(15) عیسی گفت: «چون کسی را می بینید که از زن نزاده است، چهره بر خاک بنهید و او را بپرستید. آن کس پدرتان است.»

(16) عیسی گفت: «شاید، مردم می پندارند که صلح برای جهان آورده ام. نمی دانند اختلاف است که آورده ام تا به زمین دهم: آتش، شمشیر و جنگ. چون از پنج نفری که در خانه ای زندگی می کنند سه تاشان بر ضد دو تا خواهند شد، و دوتاشان بر ضد سه تا خواهند شد، پدر بر ضد پسر، و پسر بر ضد پدر خواهد شد. و جدای از هم خواهند ایستاد.»

(17) عیسی گفت: «من چیزی تان دهم که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و هیچ دستی نپسوده و به هیچ فکری هرگز نرسیده است.»

(18) شاگردان، عیسی را گفتند: «ما را بگوی که انجاممان چه خواهد شد.»

عیسی گفت: «مگر آیا آغاز را کشف کرده اید که در پی انجامید؟ زیرا هر جا آغاز است، آن جا انجام خواهد بود. خوشا بر حال کسی که در آغاز جای خود را می گیرد; او انجام را می شناسد و مرگ را نمی چشد.»

(19) عیسی گفت: «خوشا بر حال آن که به عرصه وجود آمد پیش از آن که به وجود بیاید. اگر شما شاگردانم شوید و به سخنانم گوش فرا دهید، این سنگها به خدمت شما درمی آیند. چون شما را در فردوس پنج درخت است که زمستان و تابستان بر یک حال اند و برگشان نمی ریزد. هر کس از آنها آگاهی یابد طعم مرگ را نمی چشد.»

(20) شاگردان، عیسی را گفتند: «به ما بگو که ملکوت آسمان چه چیز را ماند.» ایشان را گفت: «به خردلی می ماند که خردترین دانه هاست. ولی چون در خاک شخم خورده بیفتد، گیاهی تنومند از آن پدید آید و سرپناه پرندگان آسمان می شود.»

(21) مریم عیسی را گفت: «شاگردانت به که می مانند؟»

گفت: «ایشان کودکانی را مانند که در مزرعه ای که از آن ایشان نیست سکونت گزیده اند. هنگامی که خداوندان مزرعه بیایند، خواهند گفت مزرعه مان را پس بگیریم. کودکان در حضور آنان برهنه (خواهند) شد تا بلکه مزرعه شان را باز پس بگیرند و آن را به ایشان باز پس دهند. لذا به شما می گویم، اگر خداوند خانه ای بداند که دزد می آید، پیش از آن که دزد بیاید شب زنده داری در پیش می گیرد و نمی گذارد که به خانه ملکش نقب بزند و با خود کالا ببرد. پس، آماده مقابله با حمله دنیا باشید. خود را به قدرتی بزرگ مسلح سازید مبادا حرامیان راهی به جانب شما بیایند، زیرا مشکلی که انتظار دارید (حتما) به وقوع می پیوندد. در میان شما مردی فهیم باشد. چون محصول رسید، به سرعت بیاید و با داسی در دست آن را درو کند. هر که را گوشش شنیدن هست، بشنود.»

(22) عیسی نوزادانی دید که شیر می خوردند. به شاگردانش گفت: «این نوزادان شیرخوار به آنان که به ملکوت وارد می شوند شبیهند.» ایشان او را گفتند: «پس ما نیز چونان کودکان به ملکوت وارد می شویم؟»

عیسی بدیشان گفت: «هر گاه دو را یکی سازید، و هرگاه درون را چون بیرون و بیرون را چون درون سازید و بالا را چون پایین، و هنگامی که نرینه را با مادینه همسان سازید به گونه ای که مذکر، مذکر نباشد و مؤنث، مؤنث نه; و هرگاه چشمان را به جای یک چشم، و یک دست را به جای یک دست، و یک پا را به جای یک پا و یک مشابه را به جای یک مشابه تربیت کنید; آن گاه وارد [«ملکوت »] می شوید.»

(23) عیسی گفت: «من یکی از شما را از میان یک هزار، و دو تن از شما را از میان ده هزار برخواهم گزید، و آن دو تن هم وضعی یگانه خواهند داشت.»

(24) شاگردان او را گفتند: «جایی را که هستی به ما نشان ده، از آن که برماست تا آن را بجوییم.»ایشان را گفت: «هرکه را گوش شنیدن هست، بشنود. در درون مردی از نور، نور هست، و او (یا: آن) کل عالم را روشن می کند. اگر او (یا: آن) بر نیفروزد، او (یا: آن) تاریکی است.»

(25) عیسی گفت: «برادرت را چونان جان خویش دوست بدار، از او به سان مردم چشمت مراقبت کن.»

(26) عیسی گفت: «تو ذره را در چشم برادرت می بینی، اما تیر چوبی را در چشم خودت نمی بینی. وقتی تیر را از چشم خودت به در آوری، سپس روشنتر می بینی و ذره را از چشم برادرت به در می آوری.»

(27) «اگر در دنیا روزه نگیرید، ملکوت را نخواهید یافت. اگر سبت را به عنوان سبت به جای نیاورید، پدر را نخواهید دید.»

(28) عیسی گفت: «من در وسط عالم جای گرفتم، و با جسم گوشتین بر آنان ظهور یافتم. همه ایشان را مست دیدم; هیچ یک را تشنه ندیدم. و جانم برای پسران انسانها غمگین شد چون آنان در دل نابینایند و دید ندارند; چون تهی به دنیا می آیند، و تهی هم می خواهند از دنیا بروند. اما چند صباحی مست اند. چون از مستی شرابی که نوشیده اند به خود باز آیند، توبه خواهند کرد.»

(29) عیسی گفت: «این که گوشت به سبب روح به هستی گام نهد، عجیب است. اما اگر روح به سبب بدن به هستی وارد شود عجیب العجائب است. راستی را، که من حیرانم از این که چگونه این گنج در این مسکنت، خانه کرده است.»

(30) عیسی گفت: «هر جا که سه اله باشند، آنها آلهه اند. هر جا که دو یا یک باشند، من با اویم.»

(31) عیسی گفت: «هیچ نبی ای را روستای خودش قبول نمی کند، هیچ طبیبی آنان را که او را می شناسند شفا نمی دهد. »

(32) عیسی گفت: «شهری که بر کوهی بلند ساخته باشند، و استوار داشته، فرو نمی ریزد، و پوشیده اش نمی توان داشت.»

(33) عیسی گفت: «آنچه به گوش خود (و) گوش دیگران می شنوید بر بام خانه ها موعظه کنید. زیرا کسی که چراغی برمی افروزد خمره ای رویش نمی گذارد یا آن را در جایی پنهان نمی نهد، بلکه آن را بر چراغدانی می گذارد تا هر کس وارد و خارج می شود نورش را ببیند.»

(34) عیسی گفت: «اگر نابینایی عصاکش نابینایی شود، هر دو به چاله ای در می افتند.»

(35) عیسی گفت: «امکان ندارد که کسی به خانه مرد نیرومندی وارد شود و آن را به زور تصاحب کند مگر دستان آن مرد را ببندد; سپس (می تواند) خانه اش را به یغما برد.»

(36) عیسی گفت: «از بام تا شام و از شام تا بام به فکر پوشاکتان نباشید.»

(37) شاگردانش گفتند: «چه وقت بر ما منکشف خواهی شد و چه وقت تو را می بینیم؟»

عیسی گفت: «وقتی که بدون شرمندگی جامه ها بر کنید و آنها را بردارید و چونان کودکان آنهارا زیر پاهایتان بگذارید و لگد کنید، سپس [خواهید دید] پسر آن زنده را و نخواهید ترسید.»

(38) عیسی گفت: «بارها آرزو کرده اید که این کلمات را که من اینک به شما می گویم و هیچ کس ندارید که آنها را بر زبان آورد بشنوید. روزهایی خواهد بود که در پی من خواهید گشت و مرا نخواهید یافت.»

(39) عیسی گفت: «فریسیان و کاتبان کلیدهای معرفت را برگرفته اند و پنهان کرده. ایشان داخل نشده اند، و اجازه هم ندارند که کسی را که می خواهند داخل کنند. لیکن، شما به دانایی مار و به بی آزاری کبوتر باشید.»

(40) عیسی گفت: «درخت تاکی بیرون از قلمرو پدر رسته است، ولی چون آفت زده است، باید آن را از ریشه کند و از بین برد.»

(41) عیسی گفت: «به کسی که چیزی در دست دارد بیشتر می رسد، و هر که را هیچ در دست نیست از حتی اندک چیزی که دارد محروم می شود.»

(42) عیسی گفت: «رهگذر باشید.»

(43) شاگردانش او را گفتند: «تو کیستی، که این چیزها را به ما می گویی؟»

<:«شما مرا از آنچه به شما می گویم نمی شناسید، ولی چونان جهودان شده اید، از آن که آنان (یا) درخت را دوست دارند و از میوه اش بیزارند (یا) میوه را دوست می دارند و از درخت بیزارند.»

(44) عیسی گفت: «هرکس به پدر کفر گوید آمرزیده شود، هر کس بر پسر کفر گوید آمرزیده شود، اما هر که بر روح القدس کفر گوید چه در زمین و چه در آسمان آمرزیده نشود.»

(45) عیسی گفت: «انگور از خار برداشت نمی شود، از خاربن هم انجیر به دست نمی آید، که اینها به بار نمی نشینند. نیکمرد از خزانه اش نیک حاصل می آورد; مرد بدکار بدیها از خزانه بدش که در دلش است حاصل می آورد و چیزهای بد می گوید. زیرا او از کثافت و انبوهی دل بدیها حاصل می آورد.»

(46) عیسی گفت: «از کسانی که از آدم تا یحیی معمدانی از مادر زاده اند، هیچ کس بالاتر از یحیی معمدانی نیست به گونه ای که (در مقابلش) باید سر به زیر افکنند. لیکن من گفته ام که، هر یک از شما که کودک شود با ملکوت آشنا می شود و از یحیی برتر.»

(47) عیسی گفت: «ناممکن است که انسان بر دو اسب سوار شود یا دو کمان را بکشد. و ناممکن است که خدمتکار دو خواجه را خدمت بگزارد; و گرنه یکی را حرمت می نهد و با دیگری با بی حرمتی رفتار می کند. کسی که شراب کهنه بیاشامد فی الفور آرزوی نوشیدن شراب تازه نمی کند. و شراب کهنه را هم در مشک تازه نمی گذارند، تا مبادا آن را فاسد کند. وصله کهنه بر جامه ای نو ندوزند، از آن که چاک خوردگی نتیجه می شود.»

(48) عیسی گفت: «اگر دو تن در این یک خانه با هم صلح کنند، و به کوه بگویند حرکت کن و برو، آن حرکت می کند و می رود.»

(49) عیسی گفت: «خوشا به حال عزلت گزیدگان و برگزیدگان، زیرا شما ملکوت را می یابید. زیرا شما از آنید، و به آن باز می گردید.»

(50) عیسی گفت: «اگر شما را بگویند از کجا آمدید؟ ایشان را بگویید: ما از نور آمدیم، آن جا که نور به طوع و غبت خویش پا به هستی نهاد و [خود را] برقرار کرد و از طریق صورت ایشان تجلی پیدا کرد. اگر شما را گویند: آن نور شمایید؟ بگویید: ما کودکان آنیم، و ما برگزیدگان پدر زنده ایم. اگر از شما بپرسند: چه نشان از پدر تان دارید؟ ایشان را بگویید: رفتن و آرمیدن.»

(51) شاگردانش او را گفتند: «چه وقت زمان آرمیدن مردگان فرا می رسد، و چه هنگام جهان جدید واقع می شود؟»

ایشان را گفت: «آنچه در پی اش می گردید هم اکنون واقع شده است، لیک آن را باز نمی شناسید.»

(52) حواریان او را گفتند: «بیست و چهار نبی در اسرائیل سخن گفتند، و تمام آنان در تو سخن گفتند.»

ایشان را گفت: «یکی را که در حضورتان حی و حاضر است فرو گذاشته اید و (فقط) از مردگان سخن گفته اید.»

(53) شاگردانش او را گفتند: «آیا ختنه نافع است یا خیر؟»

ایشان را گفت: «اگر نافع بود، پدرشان آنان را مختون از مادرشان به دنیا می آورد. بلکه، ختنه حقیقی در روح کاملا سودمند است.»

(54) عیسی گفت: «خوشا بر حال فقرا، از آن که ملکوت آسمان از آن شماست.»

(55) عیسی گفت: «هر که از پدرش و مادرش تبری نجوید نمی تواند شاگرد من شود، و هر که از برادران و خواهرانش تبری نجوید و در راه من صلیب برنگیرد در خور من نیست.»

(56) عیسی گفت: «هرکس آمده است که بر دنیا وقوف یابد (فقط) لاشه ای یافته است، و هر کس لاشه ای یافته برتر از دنیاست.»

(57) عیسی گفت: «ملکوت پدر به مردی مانند است که بذر [خوب] داشت. دشمنش شبانه آمد و دانه علف هرز در میان بذر خوب افشاند. مرد اجازه نداد تا علفهای هرز را بکنند; او به ایشان گفت: بیم دارم که به جای علفهای هرز، گندم لابه لای آنها را بکنید. روز برداشت، علفهای هرز به خوبی به چشم می آیند، و آنها را می توان کند و سوزاند.»

(58) عیسی گفت: «خوشا به حال آن که رنج کشیده است و حیات یافته.»

(59) عیسی گفت: «تا زنده اید به یگانه زنده اعتنا کنید، مبادا که بمیرید و بجویی تا او را ببینید و نتوانید.»

(60) سامری ای را که در راه یهودیه بره ای با خود می برد. به شاگردان گفت: (چرا) آن مرد بره را این طرف و آن طرف (می برد)؟»

او را گفتند: «تا آن را بکشد و بخورد.»

ایشان را گفت: «تا بره زنده است، او آن را نمی خورد، بلکه زمانی که آن را کشت و آن لاشه شد.»

او را گفتند: «در غیر این صورت نمی تواند آن را بخورد.»

ایشان را گفت: «شما نیز، جایی برای خودتان برای آرامش بجویید، مبادا لاشه ای شوید و شما را بخورند.»

(61) عیسی گفت: «دو تن بر تخت آرام می گیرند: یکی که می میرد،و دیگری که زنده می ماند.»

سالومه گفت: «تو کیستی، مرد، که، گویا از آن یگانه: (یا: به عنوان ) بر نیمکت من آمده ای و از خوان غذایم می خوری؟»

عیسی او را گفت: «من اویم که از لایتجزی می زید. مرا برخی از چیزهای پدرم داده شد.» «من شاگرد توام.» <:p؟ت é×کخd>

<: «از این رو می گویم، اگر <êrwoëس>است، سرشار از نور می شود، اما اگر یتجزی است، سرشار از تاریکی می شود.»

(62) عیسی گفت: «برای آنان [که شایسته] اسرار[م] هستند اسرارم را می گویم. به دست چپت مگو که دست راست چه می کند.»

(63) عیسی گفت: «مرد ثروتمندی بود که پول فراوان داشت. او با خود گفت: پولم را به کار اندازم و از آن استفاده کنم تا بتوانم بذر بیفشانم، برداشت و کشت و کار کنم، و انبار خانه ام را با محصول پر کنم، تا هیچ کسری نداشته باشم. نیاتش چنین بود، اما همان شب مرد. هر کس که گوش دارد بشنود.»

(64) عیسی گفت: «عده ای بر مردی وارد شدند. و او هنگامی که شام را مهیا کرد، خادمش را فرستاد تا میهمانان را دعوت کند. او نزد اولی رفت و او را گفت: خواجه ام تو را دعوت کرده است. او گفت: مرا با عده ای از بازرگانان کارهایی است. این شامگاه نزد من می آیند. من باید بروم و دستوراتم را به ایشان بدهم. خواهش می کنم از شام معذورم دارید. نزد دیگری رفت و او را گفت: خواجه ام تو را دعوت کرده است. او خادم را گفت: هم اکنون خانه ای خریده ام، و امروز لازم است که باشم. من وقت ندارم. نزد دیگری رفت و او را گفت: خواجه ام تو را دعوت کرده است. وی خادم را گفت: دوستم می خواهد ازدواج کند، و من اسباب سور را مهیا می کنم. من نمی توانم بیایم. خواهش می کنم معذورم دارید. نزد دیگری رفت و او را گفت: سرورم تو را دعوت کرده است. او خادم را گفت: چندی است کشتزار خریده ام، و عازم جمع آوری اجاره آن جایم. نمی توانم بیایم. خواهش می کنم معذورم دارید. خادم بازگشت و خواجه اش را گفت: آنان که به شام دعوتشان کردی عذر خواستند. خواجه خادمش را گفت: به کوی و برزن شو و هر که را دیدی بازآر، که شام بخورد. سوداگران و بازرگانان به مکانهای پدرم گام ننهد.»

(65) گفت: «نیکمردی بود خداوند تاکستان. به برزگران اجاره دار اجاره اش داد که آن را عمل آورند و محصول را از ایشان تحصیل کند. خادمش را فرستاد تا اجاره داران بار تاکستان را به او بدهند. اجاره داران خادم را گرفتند و تا دم مرگ او را زدند. خادم باز آمد و ماوقع را برای خواجه نقل کرد. خواجه گفت: چه بسا باز نشناخته اند. خادمی دیگر فرستاد. اجاره داران این را نیز زدند. پس تاکستان خدای پسرش را فرستاد و گفت: باشد که پسرم اظهار احترام کنند. از آن جا که اجاره داران می دانستند او میراث بر تاکستان می شود، او را گرفتند و کشتند. هر که را گوش هست بشنود.»

(66) عیسی گفت: «سنگی را که معماران دور انداختند نشانم دهید. همان سنگ زاویه است.»

(67) عیسی گفت: «هرکس را عقیده چنان است که کل ناقص است (خود)کاملاناقص است.»

(68) عیسی گفت: «خوشا به حال شما آن گاه که منفور می شوید و آزار و اذیت می بینید. آن جا که شما آزار و اذیت دیده اید ایشان هیچ مکان نیابند.»

(69) عیسی گفت: «خوشا به حال آنان که در درون خودشان آزار و اذیت دیده اند. ایشان اند که به راستی آمده اند تا پدر را بشناسند. خوشا به حال گرسنگان، از آن که راشکم آن که اشتها می کند پر می شود.»

(70) عیسی گفت: «آنچه را دارید اگر ظاهر سازید نجاتتان می دهد. آنچه در باطن ندارید اگر آن را نداشته باشید شما را هلاک خواهد کرد.»

(71) عیسی گفت: «من [این] خانه را ویران کنم، و کسی را یارای آن نیست که بنایش سازد.»

(72) [مردی] او را [گفت]: «برادرانم را بگو که داراییهای پدرم را تقسیم کنند.»

او را گفت: «ای مرد، که مرا مقسم کرده است؟»

روی جانب شاگردانش آورد و ایشان را گفت: «من مقسم نیستم، هستم؟»

(73) عیسی گفت: «محصول فراوان است لیکن کار کن اندک، پس خدای را بخوانید تا دروگران را بفرستد.»

(74) گفت: «خدایا، خیلی برگرد آبخورگاه اند، ولی در آب انبار هیچ نیست.»

(75) عیسی گفت: «خیلی بر در ایستاده اند، ولی عزلت گزنیان اند که به حجله گام می نهند.»

(76) عیسی گفت: «ملکوت پدر بازرگانی را ماند که بار متاع داشت و دری دید. وی بازرگانی زیرک بود. متاع را فروخت و در را خود به تنهایی خرید. شما نیز، گنج پایدار و ماندگارش را که بید به آن نمی زند و از آن نمی خورد و هیچ کرمش تباه نمی سازد. بجویید.»

(77) عیسی گفت: «منم آن نور که فوق همه آنانم. منم که کل ام. از من، کل بر می آید، و جانب من همه امتداد می یابد. قطعه ای چوب را دو تکه کنید، من آن جایم. سنگ را بردارید، مرا آن جا می یابید.»

(78) عیسی گفت: «از چه به صحرا شده ای؟ که نی ای را ببینی جنبان از باد؟ و مردی ببینی در جامه فاخر در زی شاهان و کبارتان؟ [جامه] فاخر بر آنان هست، و از تشخیص حقیقت ناتوان اند.»

(79) زنی از خیل خلق او را گفت: «خوشا زهدانی که تو را زاده و پستانی که شیرت داده.»

او را گفت: «خوشا آنان که کلام پدر را شنیده اند و درست نگاهش داشته. از آن که روزهایی باشد که خواهید گفت: «خوشا زهدانی که آبستن نمی شود و پستانی که شیر نمی دهد.»

(80) عیسی گفت: «آن که دنیا را باز شناخته است جسم را یافته، ولی آن که جسم را یافته برتر از دنیاست.»

(81) عیسی گفت: «هرکس ثروتمند شده است، بگذار پادشاه شود، و هر کس قدرتمند شده است بگذار از آن کناره جوید. »

(82) عیسی گفت: «هر کس نزدیک من است نزدیک آتش است، هر کس از من دور است از ملکوت دور است.»

(83) عیسی گفت: «صورتها برای انسان متجلی می شوند، ولی آن نور که در آنهاست درصورت نور پدر پنهان می ماند. او متجلی خواهد شد، ولی نورش صورتش را پنهان خواهدداشت.»

(84) عیسی گفت: «هنگامی که شبیه خودتان را ببینید، شاد می شوید. ولی هنگامی که صورتهایتان را که پیش از شما به وجود آمدند، و هرگز از بین نمی روند و جلوه نمایی نمی کنند، ببینید چگونه در پوست می گنجید!»

(85) عیسی گفت: «آدم از قدرتی بزرگ و مکنتی بزرگ به وجود آمد، ولی شایسته شما نبود. چون اگر شایسته بود، مرگ را [نمی چشید].»

(86) عیسی گفت: «[روباهها 48 لانه شان را دارند] و پرندگان آشیان[شان] را دارند، اما پسر انسان هیچ جایی ندارد که سر وانهد و بیارامد.»

(87) عیسی گفت: «بدبخت است بدنی که بر بدنی متکی است، و نگون بخت است جایی که بر این دو متکی است.»

(88) عیسی گفت: «ملائک و انبیا نزد شما خواهند آمد و آن چیزها را که (تاکنون) داشته اید به شما می دهند.» و شما هم آن چیزها را که دارید به ایشان می دهید، و با خود می گویید: کی ایشان می آیند و آنچه از آن ایشان است برمی گیرند؟»

(89) عیسی گفت: «چرا بیرون جام را می شویید؟ نمی فهمید که آن که داخل را ساخته همان است که بیرون را ساخته؟»

(90) عیسی گفت: «نزد من آیید، از آن که یوغ من راحت و حاکمیت من با ملایمت است، و آرام خود را خواهید یافت.»

(91) ایشان او را گفتند: «ما را بگوی تو که ای تا به تو اعتقاد بیاوریم.»

ایشان را گفت: «شما از ظاهر آسمان و زمین احوال آنها را در می یابید، ولی کسی (یا چیزی) را که در مقابل شماست باز نمی شناسید، و نمی دانید چگونه این دم را دریابید.»

(92) عیسی گفت: «بجویید که می یابید. لیکن، آنچه پیش از این درباره اش از من می پرسیدید و به شما نمی گفتم، اکنون میل دارم بگویم، اما شما سراغ آن را نمی گیرید.»

(93) <:p؟ت ی@w@ی@µ>«آنچه را قدسی است به سگان مدهید، مباد که آنها را در کوت پهن اندازند. در و مروارید را پیش خوک میفکنید، مباد که آنها را [به تکه هایی] خرد کنند.»

(94) عیسی گفت: «آن که می جوید می یابد، و [آن که دری می کوبد] اجازه ورودش دهند.»

(95) [عیسی گفت:] «اگر پول داری، به فرد مورد علاقه ات وام مده، بلکه [آن] را به کسی بده که از او باز پس نگیری.»

(96) عیسی [گفت]: «ملکوت پدر زنی را ماند. او اندکی خمیر مایه برگرفت، آن را درقدری خمیر [پنهان کرد]، و قرصهای بزرگی از نان ساخت. هر که را گوش شنیدن هست بشنود.»

(97) عیسی گفت: «ملکوت [پدر] زنی را ماند که کوزه ای پر از بلغور حمل می کرد. هنگامی که [در] راه گام برمی داشت، و هنوز قدری از خانه دور شده بود، دسته کوزه شکست و بلغور در پشت سرش روی راه می ریخت. زن نمی دانست; متوجه هیچ اتفاقی نشده بود. چون به خانه رسید، کوزه را بر زمین گذاشت و آن را خالی دید.»

(98) عیسی گفت: «ملکوت پدر مردی را ماند که خواست مرد نیرومندی را بکشد. وی در خانه خویش تیغ برکشید و آن را در دیوار فرو کرد که ببیند آیا دستانش یارای انجام خواسته اش را دارند یا خیر. سپس مرد نیرومند را کشت.»

(99) شاگردان او را گفتند: «برادرانت و مادرت بیرون ایستاده اند.»

ایشان را گفت: «آنان که این جایند و اراده پدرم را انجام می دهند برادران من و مادر من اند. ایشان اند که به ملکوت پدرم  وارد می شوند.»

(100) آنان سکه ای زرین به عیسی نشان دادند و او را گفتند: «مردان قیصر مالیات از مامی خواهند.»

ایشان را گفت: «مال قیصر را به قیصر دهید، مال خدا را به خدا دهید، و مال من را به من دهید.»

(101) <:p؟ت یwیµ>«هر که چون من پدرش و مادرش را منفور ندارد شاگرد من نتواند شد. و هر کس چون من پدرش و مادرش را دوست [ن’]دارد شاگرد من نتواند شد. از آن که مادر من [دروغم داد]، اما مادر حقیقی [من] حیاتم داد.»

(102) عیسی گفت: «وای بر فریسیان، از آن که ایشان سگی را مانند که در آخور گاوان خوابیده است، نه خود خورد و نه گاوان را گذارد که خورند.»

(103) عیسی گفت: «خوشبخت کسی که داند حرامیان از کجا وارد شوند، و برخیزد، و مملکت خویش را بسیج کند، و پیش از هجوم حرامیان خود را مسلح سازد.»

(104) ایشان [عیسی را] گفتند: «بیا، و بگذار امروز نماز بگزاریم و بگذار روزه بگیریم.»

عیسی گفت: «چه گناهی کرده ام، یا در کجا شکست خورده ام؟ اما چون داماد حجله را ترک می کند، پس بگذار روزه بگیرند و نماز بگزارند.»

(105) عیسی گفت: «هرکس پدر و مادر را بشناسد روسپی زاده اش می خوانند.»

(106) عیسی گفت: «هر گاه دو را یکی کنید پسران انسان می شوید، و آن گاه اگر بگویید: کوه، حرکت کن، حرکت می کند. »

(107) عیسی گفت: «ملکوت شبانی را ماند که صد گوسفند داشت. یکی از آنها، که پروارترین بود، گم گشت. شبان نود و نه گوسفند را رها کرد و به دنبال آن یک گوسفند گشت تا آن را پیدا کرد. هنگامی که به چنین زحمتی افتاده بود، گوسفند گمگشته را گفت: بیش از نود و نه گوسفند از تو مراقبت می کنم.»

(108) عیسی گفت: «آن کس که از دهان من بنوشد مانند من می شود. خود من او می شوم، و نهانها بر او منکشف می شوند.»

(109) عیسی گفت: «ملکوت مردی را ماند که گنجی [پنهان] در زمین خود داشت و از آن خبر نداشت. و [پس] از مرگ، برای پسرش بر جای نهاد. پسر (از گنج) بی خبر بود. وی زمین را به ارث برد و [آن] را فروخت. و آن کس که آن را خرید زیر و رویش کرد و گنج را یافت. به هر کس که خواست پول وام داد.»

(110) عیسی گفت: «هر کس دنیا را بیابد و ثروتمند گردد، از دنیا کرانه می کند.»

(111) عیسی گفت: «آسمانها و زمین در حضورتان در هم پیچانده شوند. و یکی که حیاتش از یگانه حی است مرگ را نمی بیند.» آیا عیسی نمی گوید: «هر کس خود را بیابد برتر ازدنیاست؟»

(112) عیسی گفت: «وای بر جسم که متکی بر جان باشد; وای بر جان که متکی بر جسم باشد.»

(113) شاگردانش گفتند: «چه وقت ملکوت در می رسد؟»

<:p؟ت یwیµ>«با انتظار فرا نمی رسد. چنان نیست بگوییم که این جاست یا آن جاست.»

(114) شمعون پطرس ایشان را گفت: «مریم ما را ترک کند، از آن که زنان سزاوار زندگانی نیستند.»

عیسی گفت: «خود من راهش می نمایم تا نرینه اش سازم، آن گونه که او هم روحی زنده همچون شما نرینگان شود. از آن که هر زنی که خود را نرینه سازد به ملکوت آسمان وارد شود.»

پی نوشتها:

1. در زبان فارسی، تا آن جا که نگارنده اطلاع دارد، دو مقاله درباره این دو کشف در دست داریم: یکی در اصل سخنرانی بوده و با این مشخصات به چاپ رسیده است:

- دریابندری، نجف، «طومارهای بحرالمیت »، در مجموعه به عبارت دیگر، تهران، پیک، 1363، ص 121 - 128; و دیگری که گویا خلاصه ای از کتاب osels onstic نوشته الین پاگلز Elaine agels است:

- پورجوادی، نصرالله، «کشفی که تاریخ مسیحیت را دگرگون کرد»، در مجموعه نگاهی دیگر، تهران، روزبهان، 1367، ص 178-190. البته این مقاله پیشتر در نشر دانش، سال پنجم، شماره چهارم، خرداد و تیر 1364، به چاپ رسیده بود.

2. انجیل توماس نسخه ای تقریبا سالم دارد و تمام آنچه در شرح علایم فوق آورده شده، در ترجمه این نسخه به کار نرفته است. اما از آن جا که امکان دارد رساله های دیگری نیز از این مجموعه ترجمه شود، این علایم را، که در تمام متن انگلیسی مجموعه رعایت شده است، به طور کامل می آوریم.

3. مترجم فارسی، تطبیقی میان انجیل توماس و اناجیل همدید (Synotic) انجام داده است که حاصل کار را به زودی منتشر خواهد کرد

 


 
 
مطابقت نام بی بی شهربانو با الهه ایرانی ـ سومری بابا
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
 

توجه: ":«مقالات مفرد کهلان را بدین دلیل می آورم که احساس می کنم یکی از معدود کسانیست که  در زمان حال دریافته است  شخصیت های اسطوره ای جهانی در واقع قابل تطبیق با شخصیت های مورد احترام دین مبین اسلام و بخصوص ائمه اطهار علیهم السلام هستند. هر چند در تطابق برخی شخصیت ها دچار اشتباه و انحراف نیز گردیده و در برخی موارد حتی بدون هیچ واهمه ای نسبت به اصلاح برخی از برداشت هایش نیز اقدام نموده که کاری بس ارزشمند استٰ اما به گمان این حقیر ایشان متوجه نشده اند که در حقیقت شخصیت های اسطوره ایی که ایشان آنها را با نامهای مختلفی یاد کرده در واقع صورت شناخته شده ائمه در نزد اقوام مختلف و کهن است. اینجانب احساس می کنم که ایشان می پندارد اسامی اسلامی مطابق با شخصیت های اسطوره ای و بطور عمدی گرته برداری شده و یا اینکه ایرانیان بطور ذهنی شخصیت های پذیرفته شده در آیین های کهنشان  را با شخصیت های اسلامی که هرگز وجود نداشته اند، جایگزین کرده اند.

با این وصف چون نوشته های ایشان دارای نکات جالب و خواندنی بسیاری نیز هست مورد توجه اینجانب نیز بوده است . هر چند تمامی گفتارهای ایشان مورد تایید اینجانب نیست اما به جهت حفظ امانت تمامی گفتار ایشان را نقل می کنم اما بتدریج  نسبت به تنویر افکار خوانندگان نسبت به صورت درست مسئله یا لغزش های سهوی در گفتاری دیگر اقدام می نمایم.»

به قول هاتف اصفهانی "دل هر ذره ای که بشکافی آفتابیش در میان بینی". در عرصه فرهنگ تاریخ اساطیری ادیان نیز همین امر غالباً مصداق دارد. چنانکه اسمی به صورت ظاهراً عامیانهً بی بی شهربانو در مقام دختر یزدگرد (در اینجا در واقع نه به معنی آفریده خدای بلکه خدای خالق= انو) و زن افسانه ای حسین ابن علی امام محبوب شیعیان (در اینجا اساس هوشنگ ایرانیان) به ما میرسد و کندکاو اساطیر با فرهنگ لغات زبانهای کهن نشان میدهند که الهه سومری معروفی به نام بابا (سهم بخشنده) و همسرش ایزد نین گیرسو (ایزد سنگ آتش زنه و افزایش دهنده) در اعماق قرون ماقبل میلاد مسیح در بابل سومریان و اکدیان در بنیان این شخصیت اساطیری و همسرش قرار گرفته است و پایه اساطیر معروف دینی بسیاری ا ز جمله یوسف (افزایش دهنده= گیه مرتن/ کیومرث اوستا) و مریم (موییرای یونانیان= الهه تسهیم و تقدیر) در انجیلها یعنی والدین مسیح (در واقع والدین میثه/مشیه/میثره/ ایزد مهر) و یوسف (آتیس فریقیها) و ذولیخا (پرگیس= کیبله فریقیها) در روایات توراتی و قرآنی و هوشنگ (خوب تقسیم کننده زمینها) و همسرش گوزگ (باکره با حجاب و مستتر= آناهیتا) در اوستا و کتب پهلوی گردیده است. حتی نام سومری معادل خود هوشنگ یعنی خورساگ به سومری یعنی داور زمینها به پارسی یعنی دارای سنگ درخشان و آتش زنه در این باب قابل مشاهده میگردد چه می دانیم هوشنگ سوای اینکه کاشف آتش با سنگ آتش زنه به شمار رفته دارای لقب بوم شاه یعنی شاه زمینها (یعنی معادل خود نام هیوشینگه اوستا) نیز می باشد. پیداست خودنام حسین نیز در رابطه با بی بی شهربانو به تلخیص از نام هوشن[-گ] در مقام همسر بی بی شهربانو (الهه بابا) پدید آمده و جایگزین هییت قدیمی و اصلی خویش در این باب شده است. بنابراین نام اناهیتا (آ- ناهیتا= بدون ناپاکی) در مقام متضاد با الهه ناهید سامیان (ناهیتا، به زبانهای سامی به معنی زن پستان درشت) که الهه باکره یعنی بی شوهر فحشای مقدس به شمار می رفته قرار داشته است. اما الهه بابا (سهم دهنده= مریم/موییرا) در مجسمه ای که از وی به دست آمده نظیر معادل ایرانیش آناهیتا (الهه پاک یعنی الهه ای به غیر از ناهید) دارای پوشش کامل بوده و به همراه دو نخل مقدس و دو غاز مقدس نشان داده میشده است. گرچه اینها از ویژگیهای اردویسوراناهیتای اوستا به عنوان الهه نیرومند آبها (ایفی ژنی تایورها) نبوده است ولی بی شک ایشان در عنوان اناهیتا (پاک و باکره) با هم اشتراک داشته اند.

 چنانکه می دانیم درخت نخل (قابل قیاس با گیه مرتن [گیاه-انسان]) در اسطوره مریم و یوسف یعنی والدین مسیح (مهر) نیز با اهمیت فراوان یاد میشود. حتی افسانه یونانی و فینیقی گریز میره (مریم) مادر آدونیس (سرور= لقب عیسی) نیز که از مخاصمینش به درون درختی میرهه نام پناه می برد، در باره بی بی شهربانو به صورت پناه بردن بی بی شهربانو به درون کوه بی بی شهربانو بازگویی شده است. از همین موضوع پناه مادر او در صخره جاودانه می باشد که در اساطیر میترایی ایزد میثره (مهر، مشیه) زاده صخره معرفی میشود. روایات محلی در باب پناه بردن بی بی شهربانو به درون کوه از این قرار است: "پس از نبرد کربلا (61 ق/680 م.) شهربانو در حالی که دشمنان شوهر کشته شده اش وی را تعقیب می کردند، به ایران گریخت. آنان زمانی به شهربانو نزدیک شدند که او به شهر ری رسیده بود، و از سر درماندگی به خواندن خداوند می کوشید؛ اما به جای "یاالله" (Yallah)، زبان خسته اش "یا کوه!" (Ya kuh) ادا کرد، و کوه به گونه ی معجزه آسایی گشوده شد و شهربانو زنده از میان صخره های آن گذشت. در این محل، در زمان خود زیارتگاهی بنا شد که شاید تنها زنان و اولاد ذکور پیامبر از آن دیدار می کردند.

افسانه ی شهربانو به عنوان "مادر نُه امام" که دست کم به سده ی نهم م. باز می گردد، اهمیت چندی را در سنت شیعه دارد، اما فاقد مبانی تاریخی است و شرح ویژه ای نیز درباره ی ارتباط این دختر فرضی یزدگرد سوم با شهر ری وجود ندارد. چنین اظهار شده است که این افسانه از آن رو با شهر ری پیوند یافته که پیش تر در این جا مکانی مقدس برای یک ایزدبانوی زرتشتی، یعنی اناهید، وجود داشته و بدین سان، حرمت و بزرگ داشت محلی آن در ظاهر و هیأتی اسلامی دنبال شده و دوام یافته است. (تارنمای امرداد) "

آناهیتای آریایی ها یعنی اردویسور اناهیتای اوستا چنانکه در نزد آریاییان صحراگرد شمالی یعنی سکاها و سرمتها و تایورها ایفی ژنی (یعنی بانوی باکره نیرومند آبها) و نزد هندوان سرسواتی (پررود) نامیده می شده است و آریاییان ایرانی برایش سر بریده مخاصمین شان را اهدا می نموده اند. به هر حال ایرانیان در فلات ایران وی را با الهه بابای بومیان سومری و برخی اوقات هم با ایشتار و اینانای بابلیان همسان یافته اند. در اینجا برای شناخت بیشتر الهه بابای سومری تباران بومی کهن فلات ایران معرفی این الهه را از کتاب فرهنگ اساطیر شرق باستان تألیف گوندولین لیک، ترجمه دکتر رقیه بهزادی قید می نماییم:

" این الهه یکی از قدیم ترین الهه های سومر باستان است و از نامش در متون دوره فارا به ویژه در نام های شخصی یاد شده است. پادشاهان در کتیبه های سلطنتی خود از او نام می برند. به عنوان تجلی مادر- الهه، بابا، حامی باروری افراد و جانوران و خود بانوی فراوانی بود و به صورت همسر نین گیرسو جزو الهه های معروف لاگاش به شمار می آمد. پرستشگاه او در آنجا اِ- اوروکوگا بود/ در جشن نو، مردم شهر ازدواج مقدس میان او و نین گیرسو را جشن میگرفتند. همچنین پرستشگاهی متعلق به بابا در شهر اوروک وجود داشت که به او مقادیر بسیاری هدیه می دادند. به ویژه در دوره ی گودآ. در این زمان بابا به عنوان دختر آنو (خدای آسمان) و سیاره ناهید به شمار می آمد. در طی دورهً بابلی کهن، او را با الهه ی شفابخشی یعنی نی نی سینا و اینانا (باکره= ایشتار) یکسان می دانستند. در اواخر هزاره دوم پیش از میلاد بابا همچنین در ارتباط با سحر و جادوگری با نین گریم الهه وردها مساوی شمرده شد."

حال برای آشنایی با بخشی از اسطوره بی بی شهربانو قسمتی از مقاله تحقیقی استاد رجبی در باب آناهیتا را که در رابطه با بی بی شهربانو است در اینجا به عینه از سایت فرهنگی آریابوم نقل می نماییم:

آناهیتا و کوه بی بی شهربانو

در زمان اشکانیان و شاید پیش از اینان، آناهیتا در مکان های طبیعی زیادی مورد احترام و پرستش بوده است. احتمالا از آن جمله است کوه بی بی شهربانو با چشمه ی آبش در نزدیکی ری. بویس احتمال می دهد این مکان به نام بانوی شهر (سرزمین)، آناهیتا بوده است.[131]

امروز بر فراز صخره ای پیش آمده از دامنه ی کوه، آرامگاه مشهور به بی بی شهربانو، که با شهربانو همسر اما حسین انطباق داده شده است قرار دارد. در حالی که نام، تبار و محل و هنگام درگذشت همسر امام همواره مورد اختلاف بوده است و هنوز هیچکدام از مدارک موجود، صراحتا کوه بی بی شهربانو را محل درگذشت و یا دفن همسر امام ندانسته اند.[132] به گمان، کوشش زرتشتیان برای حفظ مکان های تاریخی سبب استفاده از حرمتی که شیعیان برای امام حسین قایل اند، شده است.

تاریخ قم [133] که در سال 378 هجری تالیف شده است، درگذشت شهربانو را ناشی از تب پس از زایمان امام زین العابدین قید کرده است و در عیون الاخبار الرضا ،[134] در نیمه ی سده ی چهارم هجری نیز از قول امام رضا مطلب همان است که تاریخ قم آورده است. ابودلف [135] نیز که پیش از سال 334 هجری از ری دیدن کرده است، با اینکه درباره ی آثار باستانی و قلعه ها و دژهای ساخته شده بر کوه ها سخن می راند، کوچک ترین اشاره ای به آرامگاه بی بی شهربانو نمی کند. مقدسی [136] هم در نیمه ی دوم سده ی چهارم هجری در شرح ری، با اینکه حتی به جزییات پرداخته است، از بی بی شهربانو یادی نمی کند، اما به وجود دژی در ری اشاره می کند. قزوینی رازی [137] حدود 560 هجری در کتاب نقض ، با اینکه اماکن مذهبی ری و نام مزاری چند از شیعه و سنی را آورده است، اشاره ای به بی بی شهربانو نکرده است. و بالاخره محمد قزوینی [138] بی ذکر ماخذ، می نویسد، که شهربانو پس از شهادت امام حسین خود را در آب غرق کرد. بنا بر این با تکیه بر زمینه های تاریخی، امکان این امر زیاد است که روزگاری یکی از معبدهای آناهیتا در کوه بی بی شهربانو بوده است. مصطفوی [139] بقعه ی بی بی شهربانو را بنایی ساسانی می داند. در فاصله ی ناچیزی از این محل آثاری چند مربوط به زرتشتیان و ایران باستان وجود دارد.[140] مقاله ی بویس به نام بی بی شهربانو بانوی پارس ،[141] که در سال 1967 منتشر شده است، در برگیرنده ی نکته هایی جالب توجه است.


علی مفرد پانوشت ها Iranica I 1004 131 132 نک کریمان ری باستان 403 تا 405 133 ص 196 134 128 2 135 سفرنامه 71 تا 73 136 احسن التقاسیم فی معرف 1577 الاقالیم 582 2 تا 585 137 نقض 34 تا 588 36 تا 589 138 یادداشت ها 85 1 139 بنای تاریخی بقعه ی بی بی شهربانو در ری گزارش های باستان شناسی تهران 1334 ج 262 3 140 نک کریمان ری باستان 403 141

 
 
مهر، ولادت ایزد مهر
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
 

مهران سلگی آورده است:

واین عید شانزدهم مهر است. این روز را روزه باش چرا که در این روز لام به راء تبدیل خواهد شد.

جشن مهرگان در واقع جشن زایش و باز زایش ایزد مهردر جهان است و روزیست که جهان جشن مهری شدن را  خواهد گرفت. وید نگرن معتقد است:

«ویژگى هاى خورشیدىِ میتراى ایرانى در منابع ثبت شده است، اما در ایران میترا مظهر خورشید نبود، گرچه نام او، یعنى مهر، یکى از نام هاى خورشید است. در اوستا، گویا این ایزد با هوَر خشیته وجود داشت که در آن میترا پهلوانى بود که از یک صخره یا از میان یک غار به جهان آمده بود. تولد او، که بعدها آن را در شانزدهم مهرماه جشن مى گرفتند، با نشانه هاى خاص و تجلى هاى درخشنده همراه بود و آن را نماد نوعى نو مریدىِ باشکوه گرفته اند.»[1]



[1] ـ Widengren, Geo." The Mithraic Mysteries in the Graeco-Roman World with Special Regard to Their Iranian Background." in La Persia eil Mondo Greco-roman, issued by the Accademia Nazionale dei Lincei, pp. 433-456. Rome, 1965


 
 
خدایان لخت
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
 

در مبحث پسر یا عقل دوم بیان شد که وی در تاکنون با اسامی گوناگونی مورد خطاب واقع شده وهمین تنوع نام نیز باعث شده تا اولاً  به شخصیت های مختلف اطلاق شده و ثانیاً شخصیتی تاریخی پنداشته شود.در حالیکه این شخصیت یکی از سه نوریست که تثلیث ایزدان را شکل داده و هر چند در طول تاریخ بارها وبارها شکل انسانی بخود گرفته، اما مهمترین رسالت او همان نجات بخشی نهایی اوست که باعث می شود تا به او القابی همچون منجی و صاحب الزمان( یعنی کسی که محدوده زمان آفرینش را مشخص می سازد) داده شود.

در آخرین باز زایی و خلقتش در جهان، او باید از باکره ای متولدشود  و از خورشید طالع گردد.خورشید که به سنگ آتش زنه در نزد ارباب معرفت وحکمای باستانی معروف بود عاملی بود تا باعث شود که زایش ایزد مهر یا میترا و بعبارت دیگر همان عقل دوم   از صخره یا سنگ نشان داده شود. از اینرو به میترا  خدای سنگ Theos ek Petras هم گفته می شد.

 

حجاری یافته شده در سرداب  Saint Clement رم 

 

حجاری دیگری از میتراس

 

اما چرا در نگاره های باستانی میترا بصورت لخت نشان داده می شد؟ این موضوع دلایل متعددی داشت چراکه اولاً و اصلاً موضوع یک فرد بالغ در کار نبود تا تبعات اجتماعی بر آن مترتب گردد. شخص منجی، کودکی بود که می آمد. درست است که این شخص (مراد منجی آخرین) بنابه نقل شاهنامه فرزند سیاوش بود که کیخسرو نام داشت اما در واقع این سیاوش بود که دوباره متولد شده بود، نه شخصی جدای از او. سیاوش بود که با بدنی نو بدنیا بازگشته بود و می بایست دوباره مراحل نوزادی را نیز طی نمایدو این بار تحت نامی دیگر.

ثانیاً همانگونه که می دانیم در زبان عرفانی به بدن، لباس گفته می شود و مخلوقی اهریمنیست که باعث گرفتاری روح می شود، ازاینرو  گروه ایزدان یا گروه ارواح یعنی مخلوقات بدون بدن که در اصطلاح عرفانی آن یعنی لخت نه اینکه ایشان واقعاً لخت باشند. انسان بدون لباس یعنی « روح بدون بدن».  از اینروست که  ورود ارواح به دنیای مادی را به لباس پوشیدن آنها تعبیر میکردند و جماعت ارواح یعنی جماعت بی لباسان یعنی کسانی که بدن خاکی ندارند.  بنابر این عقل دوم که روح الله هم خوانده می شد بصورت لخت معرفی می شد. به همین جهت است که فردوسی در معادل سازی خود همواره بر این مفهوم اصرار داشته است . مثلاً در وقایع سیامک و سیاوش که هر دو   چهره های  کنایی عقل دوم هستند، می فرماید:

 سیامک بیامد بـــرهنه تنا            بر آویخت با دیــــــو اهرمنا...

 یکی دست بسته برهنه تنا        یکــــــی را ز پولاد پیراهنا

یا:

بپیچید بر خویشتن بیژنا      که چون رزم سازم برهنه تنا...

جگر خسته دیدش برهنه تنا       بزد اسب و آمد بر بیژنا

جمالی می آورد:

 «سِـنِکا، فیلسوف رومی میگوید که «خدایان، لخت هستند». چون هرچه زیباست، لخت است. حقیقتی نیز که زیباست، لخت است.  خدای ایران نیز ارتا (سیمرغ)، چون «هوچهره= زیبا» هست؛ برترین صفتش «اشـه» است. «اشه»، یعنی آنچه در درون تخم یا گوهر چیزی هست، همان پدیدار میشود، این را برهنه شدن= برهنیتن میگفتند. آفریدن، برهنه شدن = برهنیتن است. برهنه شدن، معنای آفریدن داشت. هر کسی خود را در برهنه شدن، میآفریند و در پوشاندن، نابود میسازد. همان واژه «بـر ِه» که سرشت باشد، معنای، شکل و لباس و پیرهن را نیز دارد. در واقع سرشت او، صورت و لباس او میشد. در لباسش و صورتش، مانند آتش در شعله اش میافروزد...»

با توجه به اینکه تمامی امور معنوی ماکت کوچتر زمینی نیزدارند باعث شده  که عقل دوم به عریان بدن در افواه عمومی مشهورباشد که علت آنوقوع فاجعه عظیم تاریخی است که نظیری در تاریخ برای آن نمی توان یافت . عارف بزرگ عماد الدین عرب شاه یزدی در ابیاتی که به  شرح  داستان مونس العشاق ـ سهروردی پرداخته  خاصیت عریان بودن عشق را اینگونه بازگو کرده است:   

 گه پاره کنم لباس سالوس                        گه جلوه دهم لباس ناموس

گفتارهای مرتبط:

 برگه نوزدهم تاروت 

آیا مهدی شیعه در هنگام ظهور لخت خواهد بود؟!!


 
 
تقدیمی شاه بی لشکر حسین ع
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

 

 این شاه کــــم سپاه که با خیل اشک و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

 


 
 
شرح مونس العشاق 1ـ عماد الدین عربشاه یزدی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

مونس العشاق ـ سهروردی را شاید کسان بسیاری به  تشریح و تاویل نشسته باشند تابتوانند گوشه ای از ایمای عرفانی شیخ مقتول را بر ملا سازند، اما افسوس...کمتر کسی با دنیای پر رمز و راز شیخ آشنایی داشت تا بتواند آنچه را که او مراد کرده است دریابد. گاه چنان شارح از دنیای شیخ فاصله میگرفت که خود حجابی تازه بر نوشته های او می افزود. عجیب هم نبود چرا که مرد رهی نبود که همپای او رفته باشد و عرصه سیمرغیش راه بر هر نو پرنده ای نمی گشاد. فکر جمود و بسته عده ای کهنه اندیش که جز خویش و نفس خویش چیزی دیگر را تاب نمیاوردند ، هرگز تاب و یارای فروغ  بی مانندش را مجال نمیداد. اما عماد الدین عربشاه یزدی به خود این اجازه را داد تا شاید او بتواند این رسالت را بر عهده بگید. و البته، الحق و والانصاف بخوبی از عهده این مهم بر آمد. اینک در ذیل  بخشی از داستان مونس العشاق را که در آن به تفسیر عشق و  گذرش به مصر وملاقاتش با زلیخا  و در قالب نظم پرداخته را آورده ایم.

وز جانب مصر،عشق سرمست               می رفت تمام رفته از دست

می شد به شتاب وهر دومنزل              میکرد یکی، بــــه بخت مُقبل

می رفت چو بـــــــاد در بیابان                یا ابر کــــــــه بگذرد شتابان

شد تا در شهرمست ومدهوش             از آتش شوق، سینه پر جوش

پس رفت چـــــــو عاشقان عیار              دیوانه صفت بــــه سوی بازار

شد شهر پر از خــروش و غلغل              برخاست زخلق جوش وغلغل

از هر طرفی گـــــذر همی کرد             در خوش پسران نظر همی کرد

می دید ز هر طـــــــرف نگاری               اراسته همچو نـــــــــو بهاری

بر هر سر کو که بـــرگذشتی                هنگامه ی عقل درنـــــوشتی

چون شیوه زهد می ندانست                تـــــــزویر و ریا نمی توانست

میرفت چوترک مست طغماج                 بر بسته کــــمر به عزم تاراج

چون درخور خویش کس نمیدید               آخــــــــــر خبر عزیز پرسید

شد تـــــــــــــا درِ منظر زلیخا                از جام غــرور  مست وشیدا

آهنگ به سوی شه نشین کرد              صد فتنه ز هر طرف کمین کرد

چون شمسه مصر دیـــد رویش              بر تـــارک سر دوید سویش

تعظیم نمود و مـــــــرحبا گفت                بر مقدم او به جان ثنا گفت

کــــــــای آب رخم ز خاک پایت                صــــد جان عزیز من فدایت

پس در بر خـــــود گرفت تنگش                سر تا به قدم گرفت رنگش

گفتی مگر آب و شیر بــــودند                یــــــــــا ناله زار و زیر بودند

وآنگه ز برای کشف اســــرار                بــــرداشت تتق ز روی گفتار

از حقه لعل دُر فشان شـــــد                و ز دُرج گهر شکر فشان شد

کاحوال توچیست، وز کجایی                 کاشفته صفت همی نمایی

نام و لقب تو چیست، بــــرگو                 اصل ونسبت ز کیست برگوی

چون در وطنت کدام درج است                  سیرت چو مه از کدام برج است

گفتا که به بیت مقدسم جاست              کان کشور قدسیان یکتاست

در مصر مــــــــــــــجردان سیاح               در جــــــامع جان فروز ارواح

حسنست نـــــــــــگار گلعذارم                 حزنست مقیم   در جـــوارم

صوفی مجرد جــــــــــــهانگرد                   فــــارغ ز مکان و از زمان فرد

گه ســـــوی جنوب ره  نـــوردم                  گاه از طرف شمال  گردم

گــاهم ز یمین گذار بــــــاشد                  گه سیر من از یسار باشد

در عالم خـــــــــاک و ملک والا                   جــــولان زنم از نشیب و بالا

گه صوفی صاف خرقه پــــوشم              گه مست وخراب وجرعه نوشم

بر قلب یلان کمین گـــــشایم                 قصر دل و حصن دین گشایم

آشوب دل و بلای جــــــــــانم                  سیلاب سیاه خـــــان ومانم

از تارک خسرون بــــــــرم تاراج                   بازار امــــــــان دهم به تاراج

غارتگر دین زاهـــــــــــــــدانم                  مشعل کش بزم شاهدانم

مستم ز شــــــــــراب لایزالی                    قــــــلاشم و  رند و لاابالی

بر عالــــــــــم روح پادشاهم                      اوج فلکست بــــــــارگاهم

نه کشور و نــــــــه سپاه دارم                  اما کـــــــــــمر و کـــــلاه دارم

چون دست بــــر آورم سخا را                     صد ملک دهم یکی گدا را

سیمرغ وحید گـــــــرد فردم                      بر قله قافِ قرب، گـــــــردم

همسایه دلگــــــــشای دارم                     هـــــم خاصیت همای دارم

از قطره دهــــــم  محیط مواج                   وز ذره کنم ســـــــراج وهاج

دریا ز ســـــــــراب می نمایم                    وز اب گــــــــلاب می نمایم

سر حلقه جـــــــمع صادقانم                    ســــــر خیل سپاه عاشقانم

چون شعله شوق بر فروزم                       صد اتش شعله زن بـــسوزم

هم لمعه برق تــــــاب دارم                     هم مشرب عذب خوشگوارم

هم اتش تیزم  ار بـــــــدانی                      هـــــــم چشمه اب زندگانی

هم شاهد وهم شراب مستان                هم نار خلیل و  هم گلستان

و آهو که شود به مــــــن دلاور               در کینه نتــــــرسد از غضنفر

در میکده کـــــام  جام گیرم                     مستی زنبید خـــــــام گیرم

در صومعه گــــه به سوگواری                     صد گریه کنم به سوز و زاری

گه پاره کنم لباس سالوس                        گه جلوه دهم لباس ناموس

شب دم نزنم جز از مناجات                        گــــــــردم به صبوح در خرابات

در میکده گاه مست وحیران                         گیرم لب دلبران به دندان

در حکمت اگر چه ذو فنونم                        دیباچه ی دفتر جــــــــنونم

از بزم الست میرسم مست                        از عربده تیغ تیز در دست

بر فلب دلاوران دوانــــــــم                        مـــــــیدان ز مبارزان ستانم

چون گردن سرکشان ببندم                       گیسوی بتان بود کمندم

عیارم وشوخ و فتنه انگیز                             بیمم نبود ز تیغ خون ریز

چون خنجر خونفشان بر آرم                      بس فتنه که از جهان بر آرم

مستم ز جمال گــــــلعذاران                  فــــــــــــارغ ز جلال تاجداران

ساکن به من است گوهر خاک                وز من متحیر است افلاک

من سیر دهم همی زمان را                  دوران به من است آسمان را

نامم به محرکست مشهور                 در خــــــــطه نُه سپهر پرنور

خوانند مــــــــرا ولی مسکن               در عـــــــرصه این بسیط ساکن

نزد عربــــــم به عشق معروف             در ملک عجم به مهر موصوف

بی برگ، بزرگ خانـــــــدانم                  دیــــــرینه شدم ولی جوانم

هم قصه حال من درازست                    هم طبع توهمنشین ناز است

ترسم که ترا مــــــــــلال گیرد                گــــــــر قصه من مجال گیرد

ما خود سه برادریـــــم دمساز                  پــــــرورده به صد هزار اعزاز

نعمت زده ایم و نــــــــــاز دیده               نه خسته دل و  نیاز دیــــــده

گـرحال دیار خویش گویم                        وزخویش وتبار خویش گویم

هـــرگز  نرسد بدان عجایب                 افهام شـــــــما ز بس غرایب

مرزیست ولـــــی از آن ولایات                لاحــــــق به توابع سماوات

هر کو  ره آن دیـــــــار داند                  چون مرکب ازین زمین براند

نُه مرحله راه چون کند سیر                  آنجا رسد از طـــــــریق نُه دیر

اکنون بشنو یــــــکی حکایت                  زاحـــــــــوال غریب ان ولایت

ز افـــــــسانه  طرز بی زبانان               نــــــزدیک به فهم خرده دانان

 


 
 
میلاد مسیح(ع)،پایان دسامبر یا نیمه سپتامبر ـ عبدالحسین طریقتی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
 

   علی‌رغم این که اغلب می‌پندارند حضرت مسیح (ع) در بیست و پنجم ماه دسامبر متولد شده است و جشن برپا می‌کنند، در کتاب مقدس دلیل یا شواهد تاریخی برای اثبات این تاریخ وجود ندارد و برعکس قرائتی در کتاب مقدس موجود است که نشان می‌دهد حضرت مسیح در تاریخ دیگری متولد شده است. این شواهد و ادله را ذیل چند محور می‌توان برشمرد.

1. به طور کلی در نیمکره شمالی و در سرزمین فلسطین که مولد حضرت مسیح است، ماه دسامبر توام با آب و هوایی سرد و بارانی است. طبق کتاب جامعه سلیمان (2:11) و کتاب عزراء نبی (13 و 10:9) در خلال زمستان چوپانان گله‌های خود را برای محافظت از باد و باران و سرما در طویله نگاه می‌دارند. اکنون ببینیم کتاب مقدس درباره فصلی که حضرت عیسی متولد شده است چه می‌گوید. در انجیل لوقا (8:2) چنین آمده: «و در آن نواحی شبانان در صحرا بسر می‌برند و در شب پاسبانی گله‌های خویش می‌کردند.»

 این آیه از کتاب مقدس به وضوح نشان می‌دهد که هنگام تولد عیسی چوپانان شب‌ها در مزرعه از گله خویش نگهداری می‌کردند. اما این غیرممکن است که گله‌های گوسفند در ماه دسامبر که درجه حرارت به کمترین حد خود در عرض سال می‌رسد، در مزرعه باشند.

بر اساس کتاب جغرافیای کتاب مقدس، نوشته دنیس بالی آخرین هفته ماه دسامبر مطابق ماه دهم تقویم یهودی به نام طوت (دی ماه) است که در این ماه آب و هوای اورشلیم (بیت‌المقدس) سرد و برفی است. (Aid to Bible understanding, N.Y. 1971, P. `1580).

بنابراین در این ایام چوپانان برای حفظ گله‌هایشان از باران و هوای سرد، آنها را در اصطبل و آغل نگهداری می‌کنند. این واقعیت تاریخی ثابت می‌کند که عیسی مسیح در زمستان متولد نشده است.

2. دلیل دوم بر عدم تولد حضرت مسیح در 25 دسامبر نقل قول لوقاست که اظهار داشته به علت نبودن جا در کاروانسرا عیسی در یک آخور متولد شده است. هر ساله یهودیان عید کرنا، روز کفاره و دیه و عهد خیمه‌ها را در تشرین (هفتمین ماه عبری) جشن می‌گرفتند. این جشن‌ها در فصل پاییز به پا می‌شد. در این ایام بیت‌المقدس، شهرهای اطراف و تمام کاروانسراها و منازل مملو از یهودیانی می‌شد که برای برپایی مراسم جشن آمده بودند و حضرت مریم و یوسف نجار به مریم و یوسف نجار به عنوان یهودی هر ساله برای بزرگداشت این ایام مقدس به بیت‌المقدس می‌آمدند. بنا بر انجیل لوقا (41:2): «والدین او (عیسی) هر ساله برای عید فصح به اورشلیم می‌رفتند»

با این حال هر یهودی باید در ماه تشرین (ابتدای پاییز) مالیات بپردازد. در زمان پرداخت مالیات و اسم‌نویسی، یوسف از بلده ناصریه به بیت‌اللحم رفت تا در آن جا اسم‌نویسی کند. بر اساس لوقا (2: 7_5): «یوسف به بیت‌اللحم رفت تا نام او با مریم که نامزد او بود و نزدیک به زاییدن بود ثبت شود. وقتی که ایشان در آن جا بودند هنگام وضع حمل او رسید. در همین ایام حضرت مریم بایستی وضع حمل کند و پسر نخستین خود را زایید و او را در قنداقه پیچید و در آخور خوابانید زیرا که برای ایشان در منزل جایی نبود.»
مریم و یوسف نمی‌توانستند اتاق در کاروانسرا پیدا کنند زیرا تمام کاروانسراها پر از هزاران یهودی بود که برای پرداخت مالیات و بزرگداشت این ایام مقدس به بیت‌المقدس و شهرهای اطراف می‌آمدند و این مقارن ماه تشرین در ابتدای پاییز بود. در این زمان یعنی در ابتدای پاییز بود که عیسی متولد شد، نه در ماه دسامبر که در زمستان است.

   در روزگار حضرت عیسی، کاهنان یهود به پیروی از قانون تقسیم وظایف به خدمت در معبد خداوند ادامه دادند که داود آن را پایه گذاشته بود. هر کاهنی در نوبت خود یک هفته، شبانه‌روز در معبد خدمت می‌کرد. هر یک از این نوبت‌های بیست و چهارگانه، به نام کاهنی از نسل هارون نامیده و به قید قرعه به نام هر یک از آنها زده شد. حضرت داود هر کاهنی را برای خدمت هفتگی در طی شش ماه منصوب می‌کرد (کتاب اول تواریخ ایام، باب 24: 4 _ 7).

 

 اولین نوبت قرعه، به نام یهویاریب (Yehoiarib) معروف بوده که در روز شنبه ماه نیسان از تقویم عبری آغاز می‌شد که در فصل بهار است. نوبت معزیا (Maaziah) بیست و چهارمین و آخرین دوره بود. طی 48 هفته، نوبت قرعه‌ها دو بار در سال پیش می‌آمده است.

با شناخت این تقسیم نوبت‌ها، می‌توان زمان تولد یحیای معمدان و در پی آن زمان ولادت عیسی را معین کرد.

هنگامی که زکریا در معبد خداوند بود، جبرائیل، فرشته الهی بر او وارد شد تا پسری را بشارت دهد که همسرش به دنیا خواهد آورد: «در ایام هیرودیس پادشاه یهودیه، کاهنی زکریا نام از فرقه ابیا بود که زن او از دختران هارون بود و الیصابات نام داشت» (لوقا: 1- 5)
این آیه نشان می‌دهد هنگامی که زکریا معبد خداوند را _ در نوبت و دوره ابیا _ خدمت می‌کرد، بشارت تولد پسر را دریافت کرد.

 بنا بر کتاب اول تواریخ ایام باب 24 آیه 11 قرعه (نوبت) هشتم به نام ابیا (ابیحده) بوده است. این نشان می‌دهد که پس از شروع اولین ماه نیسان، یعنی در هفته نهم اتفاق افتاده است (شامل هفته اول عید فصح...)، بنابراین زمان خدمت کردن او بعد از محاسبه از ششم آوریل (هفدهم فروردین) پنج قرن قبل از میلاد که در روز شنبه اول نیسان بوده بین 27 ایار و پنجم سیوان (خرداد . ژوئن) از تقویم سریانی _ عبری بوده است. بنابراین اگر فاصله زمانی بین بشارت دادن تولد پسر به زکریا تا تولد همان بچه یعنی یحیی را محاسبه کنیم، به تاریخ بیست و هفتم مارس (فروردین)، حدود اول ماه نیسان به تولد یحیای معمدان می‌رسیم.
عیسی شش ماه از یحیی جوان‌تر بود، زیرا شش ماه پس از بشارت به زکریا، جبرئیل از سوی خدا به مریم فرستاده شد که به او بگوید: «و اینک حامله شده پسری خواهی زایید و او را عیسی خواهی نامید» (لوقا 31:1). اگر به تاریخ ولادت یحیی شش ماه بیفزاییم (یعنی حدود 27 مارس. اول نیسان) به تاریخ ولادت عیسی حدود نیمه سپتامبر می‌رسیم (اول تشرین) که این روز در اوایل پاییز بوده است. این سومین دلیل بر این که عیسی در سپتامبر متولد شده است.

4. از ادله و شواهد فراوان برمی‌آید که عیسی مسیح در بیست و پنجم دسامبر متولد نشده بلکه جشن کریسمس از عصر ماقبل مسیحیت که به عصر «شرک باستان»‌مشهور بوده نشات گرفته و در قرن چهارم میلادی وارد مسیحیت شده است. این واقعیت، مورد قبول کلیسای رومی نیز قرار گرفته است.

 دایره‌المعارف کاتولیک چاپ سال 1911، تحت عنوان کریسمس چنین می‌گوید: «جشن کریسمس در میان جشن‌های اولیه کلیسا نبود. اولین شواهد و نشانه این جشن از مصر است. آداب و رسوم شرک‌آلود پیرامون روز اول ژانویه در جشن کریسمس جذب و تحلیل شد.»

دایره‌المعارف آمریکانا نیز این حقیقت را مورد تایید قرار می‌دهد: «در قرون اولیه کلیسای مسیحی، این جشن برگزار نمی‌شد. این جشن به یادبود تولد عیسی مسیح در قرن چهارم مرسوم شد. در قرن پنجم کلیسای غربی دستور داد مراسم میترایی به مناسبت تولد خورشید در ایام مراسم مهرپرستی و در انتهای جشن خدای زحل (Saturnalia) برگزار شد (یعنی در تاریخ بیست و پنجم دسامبر).

آداب و رسوم بسیاری که اینک با کریسمس همراه شده است مربوط به مراسم پیش از مسیحیت و غیرمسیحی بوده که کلیسای مسیحی آن را گرفته است. جشن خدای زحل (سانرنالیا) یک جشن رومی بوده که در نیمه ماه دسامبر برگزار می‌شد و نمونه‌ای را برای بسیاری از آداب شادمانی کریسمس ارایه می‌کرد.»(آمریکانا: چاپ 1956، جلد 6، صفحه 622)

از شواهد و قراین فوق برمی‌آید که ولادت مسیح (ع) در تاریخ مرسوم مسیحیان، رخ نداده است و برگزاری کریسمس در اواخر دسامبر عمدتا ناشی از تراوش‌های تفکرات اسطوره‌ای ماقبل مسیحیت است.

 

 


 
 
جسن سالروز مائده آسمانی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
 

می دانیم در میان مذاهب و قومهای گوناگون اعیاد زیادی موجود است. هر  کشور و مذهبی روز و یا روزهای خاص را به عنوان جشن یا عید به پیروان خود معرفی کرده است. مناست های مهم دینی ، سالگشت تاجگذاری و حتی پیروزی ها می توانست در عید خوانده شدن یک روز دخیل باشد. 

در اسلام  واژه عید بیشتر از اینکه معنایی دنیایی را متبادر سازد بر جنبه ای الهی و معنوی یک روز تاکید دارد اعیادی همچونفطر و قربان.  از اینروست که به ایامی چون نوروز و مهرگان که  بزعم برخی محصول تفکر غیر دینی یک ملت است، نمی توان واژه عید را اطلاق کرد. می دانیم کلمه عید یک بار در قرآن بکار رفته است. در ایه 114 سوره مبارکه مائده میخوانیم:

قَالَ عِیسىَ ابْنُ مَرْیَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَیْنَا مَائدَةً مِّنَ السَّمَاءِ تَکُونُ لَنَا عِیدًا لّأَِوَّلِنَا وَ ءَاخِرِنَا وَ ءَایَةً مِّنکَ  وَ ارْزُقْنَا وَ أَنتَ خَیرُ الرَّازِقِین

قرآن از قول عیسی ، این روز را عید معرفی کرده است ، آنهم عیدی که برای اولین و آخرین  هم باید عید باشد.اما واژه عید به چه معنا ومفهومی است؟ و اساساً قران از طرح این موضع چه هدفی را دنبال می کند؟ وسرانجام اینکه روز مورد اشاره قرآن چه روزی است؟

واژه عید از ریشه عَوَدَ گرفته شده است. در فرهنگ عربی و فارسی عید را چنین تعریف کرده است:

«روزیکه در آن حادثه یا اتفاق مهمّى در سال رُخ داده باشد که در هر سال آنرا به یاد گیرند، موسم و فصل، آنچه از بیمارى و یا غم و اندوه که همواره بر شخص وارد شود.»

از این جهت که در بسیاری از فرهنگ های باستانی عید مرتبط با آغاز سال بود خوب است که مختصری در مورد واژه سال نیز سخن بگوییم. در اوستا واژه سردَ یا یار به عنوان سال بکار برده شده است.کلمه year  انگلیسی نیز برگرفته از همین ریشه است. یکی از دلایلی که به  انتخاب واژه سرد برای سال پیشنهاد شده این است که چون سال در گاهشماری باستانی ایران با فصل سرد یعنی اوایل پائیز شروع می شد ، بنابر این، این واژه برای نشان دادن کل سال هم بکار رفته است.

این برداشت در روایات معصومین هم آمده است یعنی اینکه از فصل پاییز برای نشان دادن کل سال استفاده می شده است. درغریب الحدیث إبراهیم الحربی آمده است که نبی مکرم اسلام فرمود:

  لو أن حجرا قذف فی جهنم لهوى سبعین خریفا  قبل أن یبلغ قعرها

«چنانچه سنگی را به درون جهنم پرتاب کنید چهل  پاییز(سال) در آن طی خواهد نمود قبل از اینکه به قعر آن برسد.( کنایه از بزرگی جهنم)»

در روایت های مختلف اشاره به پاییز به عنوان کل سال مشاهده میشود. علی بن نایف الشحود در الخصال الموجبة لدخول الجنةآورده است که پیامبر اسلام ص فرمود:

 مَنْ صَلَّى الْغَدَاةَ ، فَهُوَ فِی ذِمَّةِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ، فَلا یَتَّبِعَنَّکُمُ اللَّهُ مِنْ ذِمَّتِهِ ، أَلا وَمَنْ قَتَلَ مُعَاهَدًا لَهُ ذِمَّةُ اللَّهِ وَذِمَّةُ رَسُولِهِ ، فَقَدْ خَفَرَ ذِمَّةَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ، لا یَرِیحَ رِیحَ الْجَنَّةِ ، وَإِنَّ رِیحَهَا لَتُوجَدُ مِنْ مَسِیرَةِ سَبْعِینَ خَرِیفًا

و یا حدیثی که از وجود گرامی رسول اکرم ص روایت شده که فرمود:

« مَنْ صَامَ یَوْمًا فِى سَبِیلِ اللَّهِ بَعَّدَ اللَّهُ وَجْهَهُ عَنِ النَّارِ سَبْعِینَ خَرِیفًا »[1]

«هر کس در راه خداروزی را روزه بدارد خداوند هفتاد پاییز (سال) او را از آتش جهنم دور خواهد نمود.»

شارح حدیث سپس در بیان اینکه چرا پیامبر از واژه پاییز بجای کل سال استفاده کرده، مینویسد:

الْمُرَاد بِهِ هُنَا اَلْعَام وَتَخْصِیص اَلْخَرِیفِ بِالذِّکْرِ دُونَ بَقِیَّةِ اَلْفُصُولِ - اَلصَّیْف وَالشِّتَاء وَالرَّبِیع - لِأَنَّ اَلْخَرِیفَ أَزْکَى اَلْفُصُول لِکَوْنِهِ یُجْنَى فِیهِ اَلثِّمَارُ

مراد از پاییز کل سال است وذکر پاییز برای آن ـ بدون اشاره به فصول دیگر یعنی تابستان، زمستان وبهار ـ برای این است که پاییز پاکیزه ترین فصل سال است و در آن میوه ها ثمر می دهند.

قابونی نیز آورده است که:

قال رسول الله صلى الله علیه وسلم: (من توضأ فأحسن الوضوء، وعاد أخاه المسلم محتسبا یبعد من جهنم سبعین خریفا) قلت: یا أبا حمزة، وما الخریف؟ قال: العام.[2]

پیامبر اسلام ص فرمود:هر کس وضویش را نیکوسازد و قرض برادر مومنش را ادا کند، خداوند هفتاد پاییز او را از آتش جهنم دور خواهد کرد. [راوی گوید] گفتم: ای ابا حمزه پاییز به چه معناست؟ گفت: یعنی سال.

همچنین صدیق بن حسن بن علی القنوجی از  أبى سعید الخدرى نقل میکند که رسول گرامی اسلام فرمود:

ما من عبد یصوم یوما فى سبیل الله إلا باعد الله بذلک الیوم وجهه عن النار سبعین خریفا قلت الخریف السنة [3]

دکتر جواد علی پژوهشگر شیعی عراقی که ازبزرگترین مورخان جهان عرب در سده اخیر است ، مینویسد:

«الخریف هو الفصل المعروف.

وأما ورود اللفظ بمعنى السنة والعام فی أحادیث الرسول، فلأن الخریف لا یکون فی السنة إلا مرة واحدة، ولذلک قصد باللفظة المسافة تقطع من الخریف إلى الخریف، وهو السنة»[4]

«پاییز فصلی معروف است. و اما وارد شدن این لفظ برای کل سال در احادیث پیامبر اکرم  برای این است که هر سال فقط یک پاییز دارد و به همین علت مراد زمانیست که از یک پاییز تا پاییز بعد واقع می شود و این یعنی سال.»

در یکی از وبلاگه عربی در مورد ریشه کلمه سنه (سال) گفته شده است:

ونحن نرى أن کلمة (سنة) العربیة مشتقة من الجذر السومری القدیم (إیزن) أو (إیسن) لأن العید کان مرتبطاً برأس السنة وهکذا یکون عید رأس السنة أهم الأعیاد قاطبة فی وادی الرافدین.

و می بینیم که کلمه سنه عربی مشتق از ریشه ای سومری قدیم ایزن یا ایسن است، چرا که عید مرتبط با اول سال واز همین رو عید آغاز سال، مهمترین عید در وادی رافدین بود.

از نظر لینسن نیز کلمه جشن ( عید) برگرفته از واژه isinnu است، واژه ای که به دوران بابلیان اشاره دارد. این واژه هم می تواند بر جشنی مادی ودنیایی اشاره باشد ولی اغلب بُعدی معنوی را شامل می گردید که با نام ایزد، معبد و یا ماهی شناسانده می شد:

A general term for 'festival' is isinnu, a word which goes back to the Old Babylonian   period, and can refer both to a religious and a secular festival. Although a general use of isinnu is also known, more often it concerns a special festival identified by the name of a god, a temple or a month .[5]

اما واژه isinnu که کهن ترین شکل رایج استفاده شده برای نشان دادن جشن(عید) در جامعه انسانی است از نظرمارک ویلیام چاوالاس می توانست دوجنبه مهم داشته باشد. اول اینکه isinnu جشنی  بین النهرینی بود که به افتخار ایزدی خاص و در زمان مشخصی برگزار می شد و دوم اینکه این واژه بر هر گونه جشن یا عیدی اطلاق می گردید. یعنی اساساً بدون اینکه جشنی خاص مورد نظر باشد، به کلمه جشن ، isinnu گفته می شد. وی سپس اشاره دارد که این جشن بر اساس اطلاعات یافته شده در یک  پاپیروس مصری،  با جشن آغاز سال  مصریان مربوط می شد که زمان سالیانه تبادل هدیه های سیاسی diplomatic gift  exchange محسوب می شد.

Isinnu may denote one of two kinds of events. First, the isinnu festival  was a Mesopotamian cultic celebration in honor of a deity, as well as a communal celebration displaying the beauty of the temple . Second, it may be used in a general sense to mean any type of festival . According to one Egyptian papyrus, goodwill gifts were typically received on a specific day each year Therefore, the festival may be in reference to the Egyptian New Year's festival, which has been linked to this annual day of diplomatic gift  exchange [6]

 گر چه مدارک و شواهدمکتوب زیادی را نتوان بر اینکه  عید مورد نظر قرآن چه روزی است ارائه نمود، اما آنچه را که داده های پاپیروس مصری مبنی بر تبادل هدیه در جشن های آغاز سال مورد اشاره قرار داده، در واقع می توان بر زمان سالانه اعطای مائده خداوند یا هدیه آسمانی به عیسی  بر شمرد که در نزد اقوام و ملیت های مختلف ، با اسامی گوناگون مورد توجه بوده است.

گفتار های مرتبط:

هدیه آسمانی 



[1]

[2] ـ  بشارة المحبوب بتکفیر الذنوب

[3] ـ یقظة أولی الاعتبار مما ورد فی ذکر النار وأصحاب النار

[4] ـ المفصل فى تاریخ العرب قبل الإسلام

[5] ـ Marc J. H. Linssen، Cults of Uruk and Babylon

[6] ـ The Ancient Near East: Historical Sources in Translation

 By Mark William Chavalas


 
 
مهر پیامبر
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
 

در نوشتار نامهای خورشید برخی از اسامی کنایی خورشید را نامبرده ام.اما آنچه که برایم عجیب بود شباهت عجیب نامهای کنایی خضر  و نام های کنایی خورشید بود تا جائیکه در برخی اشارات حتی مراد از مهر (خورشید، همان خضر بود. این موضوع باعث شده بود تا در برخی از موارد در دریافت واقعیت سخن کنایی عرفانی دچار تردید گردم که آیا ایشان نظر بر خورشید دارند یا بر خضر.

در وهله اول می دانستم که خضر یکی از دو فرشته ای است که در دوران باستانی کهن [وبه شکل توتمی حیوان] به عنوان یکی از دو جانوری نمایش داده می شد که در کنار درخت کیهانی در حال محافظت از آن بودند. چون خورشید به عنوان مظهر این درخت شمرده می شد بی شک ارتباطی نیز با خورشید داشت.از سوی دیگر چوت بهشت اسطوره ای در خورشید جای میگرفت و خضر به عنوان راهنمای سالکان به این موعود کیهانی شمرده می شد ،بار دیگر  ارتباط خضر وخورشید تقویت می شد.

از سوی دیگر همواره ازاینکه از 25دسامبر به عنوان روز زایش مهر سخن رفته دچار حیرت بودم چون میدانستم که زایش مهر مربوط به ماه مهر است و اصلاً جشن مهرگان جشن زایش، شهادت و تاجگذاری دوباره مهر محسوب می شود، تا اینکه برای اولین بار از وجود دو مهر در ایران باستان اطلاع یافتم . آری از نطر ایرانیان کهن خضر هم مهر خوانده میشد اما مهر پیامبر که بعدها با مهر ایزد دچار آمیختگی گردیده و یکسان شمرده شد و اینموضوع باعث شد که زمان تولد مهر ایزد و مهر پیامبر نیزبا هم خلط گردند. از اینروست که سالروز میلاد مهر ایزد که بعدها به عنوان سالروز ولادت عیسی از سوی مسیحیان انتخاب شده بود، اوایل زمستان شمرده شد در حالیکه این زمان در واقع زمان زایش مهرپیامبر بود نه ایزد مهر.

در گفتار ذوالقرنین از یکسانی ذوالقرنین قرآن وخضر بحث کرده ودر نوشتار اسکندر رومی نیز از یکسانی اسکندر رومی و خضر سخن راندم . اما اکنون از یکسانی مهر پیامبر وخضر سخن میگویم. اوکه در روایات کهن اسکندر رومی خوانده شده بود و نظامی نیز در اسکندر نامه بر وجود همین مهر یعنی مهر پیامبر اشاره دارد.

دکتر کیوان نجم آبادی  در مقاله ای با نام هفت پیکر نظامی و مهر آیینی به درستی بر یکسانی اسکندری که نظامی شرحش را آورده با مهر پیامبر اشاره کرده است:

اسکندر در اسکندر نامه ی خود مهر پیامبر را به یاد می آورد. زیرا در شرفنامه و اقبالنامه «سه چهره ی گوناگون  از اسکندر نشان می دهد که یکی دلیر وجنگ آور، دیگری پیامبری در جستجوی آب زندگانی در تاریکی وسومی اندیشمند و سازنده شهرستان نیکویی «ونهوش خشتر» است.»

 

گفتارهای مرتبط:

کارت های تاروت  

 خروس عرشی


 
 
هفت پیکر نظامی و مهر آیینی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
 

 دکتر کیوان نجم آبادی در گزارشیبا نام هفت پیکر نظامی و مهر آیینی  مینویسد:

سروده های نظامی به ویژه هفت پیکر واسکندر نامه نشان می دهد که به فرهنگ باستانی ایران آشنایی داشته است. از دانش سپهر شناسی واختر شناسی بهره مند بوده است.از حکمت پهلویون یا خسروانی و آیین مغان و خور آباد کم و بیش آگاهی داشته است.  او از فرزانگانی است که آراسته به دانش های زمان خود بوده است. به دانشهای راز آمیز آن زمان علوم خفیه (پنهانی) چون کیمیا،  لیمیا، سیمیا، ریمیا و...دست داشته است. با نوشته های فلسفس یونانیان آشنا بوده است.

 نظامی به گفته خودش کوشیده است تا در پرده رمز واشارهف رازها را بازگو کند.در هفت پیکر می فرماید:

هر چه در نظم او ز نیک و بدست             همه رمز واشارات خرد ست

هــــــــریک افسانه ای جداگانه                خانه ی گنج شد نه افسانه

در گزینش بهرام در هفت پیکر، گویی فریدون، کیخسرو، شاهان اشکانی و مهردادها را در نظر داشته است. و یشت ورثرغنه  یا بهرام یشت را بازسازی کرده است.

اسکندر در اسکندر نامه ی خود مهر پیامبر را به یاد می آورد. زیرا در شرفنامه و اقبالنامه سه چهره ی گوناگون  از اسکندر نشان می دهد که یکی دلیر وجنگ آور، دیگری پیامبری در جستجوی آب زندگانی در تاریکی وسومی اندیشمند و سازنده شهرستان نیکویی «ونهوش خشتر» است.

شهر خوبی در گاهان یا سروده های زردشت آمده است. زردشت در چهل سالگی با دین وآیینی نو نزد گشتاسب در آمد.

به شهرستان نیکویی علم زد           همه ترتیب عالم را به هم زد (گلشن راز شبستری)

دلیری، جنگ آوری وپیامبری، هر سه از ویژگیهای مهر پیامبر است که خردمندی دلاور ورزم آوری در پی ساختن شهرستان نیکویی است.

زنده یاد دکتر محمد مقدم در کتاب جستاری در باره ی مهر و ناهید نشان می دهد که اسکندر در داستانهای رومی وایرانی همان مهر پیامبر است که گاهی دیگر جویندگان او را ذوالقرنین یکی دانسته اند و آن بی گمان اسکندرگجسته ی مقدونی نیست. زیراذوالقرنین خود پیامبری است.

که صاحب دو قرنش بدان بود نام         که برمشرق ومغرب آورد گام

برای دستگاه های که نمی خواستند که از مهر ودین او نشانی بماند تهیگی تاریخ پدید آمد که باید ناچار با داستانی پر شود: برای این کار دست به دامن اسکندر زدند. دکتر مقدم یاد آور می شود که داستان اسکندر با مهر چنان آمیخته شده بود که در برهان قاطع آمده است که: نام مادر او ( اسکندر) ناهید بود و بعضی گویند اسکندر پیمبر شد. در یک نوشته ی سریانی آمده است: « چون دارا اسکندر را دید بر اونماز برد، چون باور داشت که اسکندر مهر خداوند است و از آسمان فرود آمده است که به ایرانیان یاری دهد، چون جامه ی او مانند خدایان بود وتاجی بر سر نهاده بود با پرتو خورشیدی.

در اسکندر نامه از هرمس سخن میگوید. هرمس یا ادریس کسی جز مهر پیامبر نیست. از دیدگاه هرمس برای اغاز جهان نام میبرد.

وجود آفرینش بدانم درست        ندانم که چون آفرید از نخست

هرمس گاهی یکی از یاوران مهر و نخستین کامه ی مهر آیینی است. مهر از دوشیزه ناهید که از آب دریاچه بارور شدهف زاییده می شود، صدف، رمز ناهید ومروارید درون آن رمز مهر است. هرمس را نیز برآمده از اب گفته اند که از آب بر آمده وبه آب فروخواهد رفت.

چو هرمس بدین ژرف دریا رسید       رهی دید کز وی رهایی ندید

فرو رفت وگفت آفرین بر کسی        که کالای کشتی ندارد بسی

جکیم نظامی دراسکندر نامه میگوید:

شیندم که بالای این سبز فرش             خروس سپیدست  در زیر عرش

چواو بر زند طبل خـــود را دوال                خـــــــــروسان دیگر بکوبند بال

خروس سپیددر آیین های کهن باستانی ایران بسیار پر ارج بوده است. در آیین مهر یک خروس سپید به مهر هدیه می شود. آوای او اهریمن را فراری می دهد. خروس همان سروشه است (ونداید19ـ14) که پاکدینان آن را پروردرس می خوانند. این مرغ آهنگ خود را در بامداد(پگاه9 بلند می کند ومیگوید برخیزید و روبه شرق نماز بخوانید. هیپولیت مینویسد که آیین شستشوی نو باوه در مهرابه ها به هنگام سپیده دم با آوای خروس انجام میگرفته است. با آوای خروس نیز در سپیده دم به نیایش و سپاس بر می خاستند. سروده ی بالا نشانی از آشنایی نظامی به فرهنگ باستانی ایران دارد. اینک به هفت پیکر یا بهرام نامه بر میگردیم، شاید نشانه هایی از مهر آینی را در آن باز یابیم. در اوستا بر نام دیگر سوشیانس ورثرجه یا بهرام آمده است.

در  امپراتوری روم، مهر را نگهبان امپراتوری وپشتیبان سپاه می دانستند. در دوران اشکانی چونشاه بر تخت می نشست مهرداد نام میگرفت، چه ایرانیان ورومیان،  پیروزی را چه این جهانی و چه پیروزی راستی را بر دروغ، به پشتیبانی مهر می دانستند.

زنده یاد دکتر محمد مقدم مینویسد:« در ارمنستان که یک مرکز دین مهر بوده است و به گفته ی آگاثانگوس از یک سه گانگی  اورمزد، واهاگان ـ بهرام، برنام مهر و آناهید سخن میگوید در سغدی مهر خدای هفت کشور نامیده شده است.

بر نام های دیگر شکست ناپذیر، دلاور، دادگر که به مهر داده شده است با ویژگی های  بهرام در هفت پیکر همسان است. گفته شده که در دوران اشکانی شاه تجلی مهر است وچون بهرامشاه در دوره ی ساسانی دادگر ودلیر ورزم آور بوده است مانند شاهان اشکانی متجلی مهر گشته است.

این همسانی مهر وبهرام در نقش هایی که از مهر در پرستشگاه های مهر آیینی در آلمان وروم بازمانده، به روشنی دیده می شود. در این نگاره ها مهر را سوار بر اسب در شکارگاه هنگام تیر اندازی یا کمند نشان می دهد.

قرنها گمان می کردند که مهر پیامبر افسانه ای است که از آیین های  کهن مهری یا بغ و ایزد باستانی گرفته شده است. دکتر محمد مفدم در پژوهش ها وبررسی های گوناگون نشان داده است :ایزد مهر ایران باستان با پیامبر مهر که پیامبری تاریخی است یکی نیست.

به گفته ی دیگر یک ایزد مهر داریم و یک پیامبر مهر.

آنگاه که از آیین مهر ومهر آیینی سخن  می گوییم ومهر یشت اوستا را گواه می آوریم نظر به ایزد مهر داریم وآنگاه که به بهرام وزندگانی او در هفت پیکر می پردازیم بیشتر به مهر پیامبر نظر داریم.

 



 


 
 
آیین عشای ربانی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
 
مقدمه
نان شراب به عنوان یکی از ارکان اجزای اصلی عمل عشای ربانی دارای مفهوم خاصی در مسیحیت می‌ باشد.
به آیین عشای ربانی[1]، شام خداوند[2]، شکستن نان، مجلس سپاسگزاری شراکت هم اطلاق شده است. این عمل نماد حلول تجسد الهی قلمداد می‌­شود. در اناجیل روایت شده است که عیسی(ع) در آخرین شب حیات خود که شب عید فِصح یهودیان بود به اتفاق شاگردان به سنت کتاب مقدس شام دسته جمعی (شام آخر) را صرف کردند.[3]
 
تاریخچه
ابتدا به اصل ماجرای عشای ربانی آنگونه که در کتاب مقدس آمده است سپس به تحلیل آن می‌ پردازیم:
پس در روز او‌ّل عید فطیر شاگردان نزد عیسی آمده گفتند: “کجا می‌خواهی فصح را آماده کنیم تا بخوری؟” گفت: “به شهر نزد فلان کس رفته بدو گویید: ”استاد می‌گوید وقت من نزدیک شد فصح را در خانة تو با شاگردان خود صرف می‌‌نمایم. شاگردان چنانکه عیسی ایشانرا امر فرمود کردند فصح را مهیا ساختند.
چون وقت شام رسید با آن دوازده بنشست وقتی که ایشان غذا می‌خوردند او گفت: “هر آینه به شما می‌گویم که یکی از شما مرا تسلیم می‌کند!” پس بغایت غمگین شده هر یک از ایشان به وی سخن آغاز کردند که “ای سرور آیا من آنم؟” او در جواب گفت: “آنکه دست با من در قاب فرو برد همان کس مرا تسلیم نماید! هر آینه پسر انسان به همانطور که دربارة او مکتوب است رحلت می‌کند. لیکن وای برآنکسی که پسر انسان بدست او تسلیم شود! آن شخص را بهتر بودی که تولّد نیافتی!” یهودا که تسلیم کنندة وی بود به جواب گفت: “ای استاد آیا من آنم؟” به وی گفت: “تو خود گفتی!” چون ایشان غذا می‌خوردند عیسی نان را گرفته برکت داد پاره کرده به شاگردان داد گفت: “بگیرید بخورید این است بدن من.” پیاله را گرفته شکر نمود بدیشان داده گفت: “همة شما از این بنوشید. زیرا که این است خون من در عهد جدید که در راه بسیاری بجهت آمرزش گناهان ریخته می‌شود. اما به به شما می‌گویم که بعد از این از میوة مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آنرا با شما در ملکوت پدر خود تازه آشامم.”[4]
عیسی بدیشان گفت: “من نان حیات هستم. کسی که نزد من آید هرگز گرسنه نشود هر که به من ایمان آرد هرگز تشنه نگردد. لیکن به شما گفتم که مرا هم دیدید ایمان نیاوردید. هر آنچه پدر به من عطا کند به جانب من آید هر که به جانب من آید او را بیرون نخواهم نمود. زیرا از آسمان نزول کردم نه تا به ارادة خود عمل کنم بلکه به ارادة فرستندة خود ارادة پدری که مرا فرستاد. این است که از آنچه به من عطا کرد چیزی تلف نکنم بلکه در روز بازپسین آنرا برخیزانم ارادة فرستندة من این است که هر که پسر را دید بدو ایمان آورد حیات جاودانی داشته باشد من در روز بازپسین او را خواهم برخیزانید.”
پس یهودیان دربارة او همهمه کردند. زیرا گفته بود: “من هستم آن نانی که از آسمان نازل شد گفتند: “آیا این عیسی پسر یوسف نیست که ما پدر مادر او را می‌شناسیم؟ پس چگونه می‌گوید از آسمان نازل شدم؟”عیسی در جواب ایشان گفت: “با یکدیگر همهمه مکنید. کسی نمی‌تواند نزد من آید مگر آنکه پدری که مرا فرستاد او را جذب کند من در روز بازپسین او را خواهم برخیزانید. در انبیا مکتوب است که همه از یَهُوَه تعلیم خواهند یافت. پس هر که از پدر شنید تعلیم یافت نزد من می‌‌آید نه اینکه کسی پدر را دیده باشد جز آن کسی که از جانب خداست او پدر را دیده است. آمین آمین به شما می‌گویم هر که به من ایمان آرد حیات جاودانی دارد. من نان حیات هستم. پدران شما در بیابان من‌ّ را خوردند مردند. این نانی است که از آسمان نازل شد تا هر که از آن بخورد نمیرد. من هستم آن نان زنده که از آسمان نازل شد. اگر کسی از این نان بخورد تا به ابد زنده خواهد ماند نانی که من عطا می‌کنم جسم من است که آنرا بجهت حیات جهان می‌‌بخشم.”
پس یهودیان با یکدیگر مخاصمه کرده می‌گفتند: “چگونه این شخص می‌تواند جسد خود را به ما دهد تا بخوریم؟ ”عیسی بدیشان گفت: “آمین آمین به شما می‌گویم اگر جسد پسر انسانرا نخورید خون او را ننوشید در خود حیات ندارید هر که جسد مرا خورد خون مرا نوشید حیات جاودانی دارد من در روز آخر او را خواهم برخیزانید. زیرا که جسد من خوردنی حقیقی خون من آشامی‌دنی حقیقی است. پس هرکه جسد مرا می‌‌خور‌َد خون مرا می‌‌نوشد در من می‌‌ماند من در او. چنانکه پدرِ زنده مرا فرستاد من به پدر زنده هستم همچنین کسی که مرا بخور‌َد او نیز به من زنده می‌شود. این است نانی که از آسمان نازل شد نه همچنان که پدران شما من‌ّ را خوردند مردند بلکه هر که این نان را بخورد تا به ابد زنده مانَد.” این سخن را وقتی که در کفرناحوم تعلیم می‌داد در کنیسه گفت.[5]
عشای ربانی در دید فرد مسیحی، تنها «یکی از اسرار هفتگانه» نیست بلکه این عمل یکی از مسائل اساسی ایمان شعائر عبادی مسیحیت است. مسیحیان هنگامی‌ که در این مراسم شرکت می‌­کنند باور دارند که مسیح با جسم خود نزد آنان حاضر می‌­شود. همچنین باور دارند همان طور که عهد خدا با قوم یهود توسط خون قربانیها بر کوه سینا استوار گردید به همان ترتیب عهد جدید بین خدا بشریت به وسیله خون عیسی مسیح محکم استوار شد.[6]
کلمه سرّ عبارت است از حادثه قابل مشاهده محسوسی که ضمن آن، خدا فیض نجات خود را عطا می‌ کند به دیگر سخن، نشانه پیدایی است برای عمل ناپیدایی که خدای متعال به آن می‌ پردازد.
از دیدگاه مسیحیان، کلیسا یا جامعه مسیحیت در جهان، نشانه چیزی است که خدا به وسیله عیسای انسان محقق ساخته پیوسته آن را در راه انسانها محقق خواهد ساخت. کارهای غیر آشکار مسیح در زندگی کلیسایی به وسیله اسرار آشکار می‌­شود. به دیگر سخن هنگامی‌ که یک مسیحی در مراسم مربوط به یکی از اسرار شرکت می‌­کند ایمان دارد که با این عمل به ملاقات مسیح که از مرگ برخاسته فیض خدای نجات بخش را به وی بخشیده می‌­رود.[7]
این شام دسته جمعی در اناجیل به دو شکل توجیه می‌­گردد. در اناجیل همگون، عیسی به نشان همبستگی خویش با شاگردانش نانی را که در سفره بود پاره می‌­کند به شاگردان می‌­دهد می‌­گوید: «این بدن من است که برای شما تسلیم می‌­شود، این کار را به یادبود من انجام دهید». به همین ترتیب بعد از شام پیاله­ای از شراب را به آنان می‌­دهد می‌­گوید: «با خون خود که برای شما ریخته می‌­شود پیمان تازه­ای بستم این نشان آن است.»[8][9]
در انجیل یوحنا این صفحه بازگو نمی‌­شود بلکه عیسی از شام فصح یک تعلیم مهم نتیجه گیری می‌­کند. عیسی(ع) خود را نان حیات می‌­نامد می‌گوید: من نان حیات هستم. پدران شما در بیابان من‌ّ را خوردند مردند. این نانی است که از آسمان نازل شد تا هرکه از آن بخورد نمیرد...”[10] نتیجه مطلب آن است که اگر از جسم عیسی که همان مایه حیات است نخورید فاقد حیات هستید
در انجام این مراسم کشیش قطعات کوچک نان مخصوصی را که قبلا با شراب (یاآب) تقدیس شده در بین مومنین تقسیم می‌­کنند با خواندن دعا، نان شراب در بدن مسیحیان به گوشت خون عیسی مبدل می‌­گردد با او متحد می‌­شوند.[11]
عقیده به حضور واقعی مسیح بتدریج رواج یافت. اولین بار که چنین مطلبی به صورت یک قاعده رسمی‌ ارائه شد در شورای نیقیه به سال 787 بود. در 855 میلادی، رهبانی فرانسوی از فرقه بندیکتیان به نام راترامنوس تعلیم داد که نان شراب از لحاظ معنوی جسم خون عیسی محسوب می‌­شد، نه از نظر مادی. در حدود سال 1045، برانژه، شماس اعظم کلیسای تور در واقعیت موضوع قلب ماهیت شک نمود؛ به همین سبب، وی را تکفیر کردند لانفرانک صدردیربک در طی نامه­ای خطاب به وی عقیده مومنان درست ایمان را به این نحو بیان کرد:
ما معتقدیم به جسم خاکی... در نتیجه قدرت آسمانی که در خور وصف وهم نیست... مبدل به جوهر جسم خداوند می‌­شود حال آنکه ظاهر پاره­ای از مشخصات همان وجود خارجی از نظر غایب می‌­ماند تا مردم از مشاهده آن جوارح عریان خون آلود دچار هراس نشوند مومنان به ثمرات کامل تر ایمان نایل آیند، در عین حال جسم خداوند دست نخورده، تمام کمال، بدون آلودگی یا جراحتی در آسمان است.
این عقیده را چهارمین شورای لاتران (1215) به عنوان یکی از مهمترین اصول دین اعلام کرد شورای ترانت به تاریخ 1560 افزود که هر ذره‌ای از نان مقدس، هر قدر هم کوچک باشد حاوی تمام جسم، خون روح عیسی است. به این نحو یکی از کهن‌سالترین رسوم دین اقوام بدوی (که عبارت از خوردن خدا باشد) امروزه در جوامع متمدن اروپایی آمریکایی شیوع دارد مورد احترام عده زیادی از مردمان است.[12]
لوتریها تعلیم می‌­دهند که مسیح «درون همراه تحت» این عناصر حاضر است ولی با عقیده تبدل جوهر موافق نیستند. پیروان کلیسای انگلستان نیز معتقدند که مسیح در عشاء ربانی حضور دارد ولی با همدیگر در چگونگی آن اختلاف دارند از این لحاظ آنها مانند کلیساهای ارتدکس­اند. بیشتر کلیساهای دیگر مسیحی معتقدند که نان شراب نماد مسیح مرگ فدایی اوست.[13]
هر یک از کلیساهای مسیحی در شعایر آیین­های عشای ربانی ابتکاراتی پدید آورده است ولی دو عنصر اساسی در همه مراسم ثابت است: 1- خواندن دو یا سه مقطع از کتاب مقدس 2- خوردن قربانی مقدس هنگام تبرک نان شراب. در این هنگام، پیشوای مراسم، سخنان عیسی در شام آخر را تلاوت می‌­کند. در کلیسای کاتولیک ارتدکس، جز اسقف یا جانشین او یعنی کشیش نمی‌­تواند پیشوای مراسم باشد علاوه بر خواندن کتاب مقدس خوردن قربانی، همخوانی دعای توسل شکر همراه با موعظه مصافحه نیز انجام می‌­شود. بسیاری از پروتستان‌ها عشای ربانی را بسیار مهم می‌شمارند به‌طوریکه می‌­گویند باید برای اجرای درست کامل آن مراسم کاملا آماده شد به همین دلیل آن را تنها در برخی از مناسبت‌ها برگزار می‌­کنند. ارتدوکس­ها مراسم عشای ربانی را در روزهای یکشنبه اعیاد برگزار می‌­کنند ولی کاتولیک­ها می‌­گویند عشای ربانی قلب عبادت روزانه است به همین دلیل آن مراسم را هر روز برپا می‌­دارند.[14]
هزار معجزه به نام مقدس نسبت دادند مدعی شدند که شر اهریمنان را دفع می‌کند، علاج امراض است، مانع از بروز حریق می‌­شود با مسدود کردن حلقوم دروغگویان آنها را رسوا می‌­سازد. هر مسیحی مکلف بود که اقلا سالی یک بار در مراسم قداس شرکت جوید اولین بار که جوان مسیحی مبادرت به چنین امری می‌­کرد مراسم با ابهت تشریفات خاص برگزار می‌­شد.[15]
شیوه اجرای مراسم عشاء ربانی نیز از کلیسائی تا کلیسایی دیگر همچنین در درون یک کلیسا، از اجتماع تا اجتماع دیگر بسیار متفاوت است. در یک طرف طیف، مراسم عشاء ربانی آنگونه که پاپ در شب عید کریسمس در رم برگزار می‌­کند غالبا ازتلویزیون در سراسر جهان پخش می‌­شود، دیده می‌­شود. در همه موارد عشائ ربانی حقایق نهفته یکسانی روشن می‌­شود. مسیحیان حیات مرگ عیسی را به یاد می‌­آورند. به یاد می‌­آورند که خداوند در حوادث معمولی زندگی، مانند خوردن آشامیدن، حضور دارد.[16]
تقریباً همه مسیحیان اتفاق نظر دارند که دو سرّ اصلی عبارتند از تعمید عشای ربانی. مسیحیان کاتولیک ارتودکس پنج سرّ دیگر بر اینها می‌­افزایند مجموع اسرار را هفت عدد می‌­دانند. فرقه­های پروتستان در تعداد اسرار اختلاف دارند ولی اکثریت قاطع آنان دو سرّ اول یعنی تعمید عَشای ربانی را قبول دارند. شمار اندکی از کلیساهای پروتستان، مانند «کویکرها» «سپاه نجات» هیچ یک از اسرار را نمی‌­پذیرند.[17]
 
 
گفتارهای مرتبط:
هدیه آسمانی 


[1] -high mass
[2] -lords supper
[3] - زیبائی­نژاد، محمد رضا، مسیحیت شناسی مقایسه­ای، تهران، سروش، 1382ش، اول، 319.
[4] . متی،17:26تا 29.
[5] . یوحنا، 35:6-59
[6] - میشل، توماس، حسین توفیقی(مترجم)، کلام مسیحی، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، 1377ش، اول، 96و97.
[7] . کلام مسیحی، پیشین، 91و 92.
[8] - متی، 26:26، مرقس، 22:14، لوقا 19:22
[9] - آشتیانی؛ جلال الدین، تحقیقی در دین مسیح، تهران، نشر نگارش، 1386ش، اول، 377.
[10] - یوحنا: 48:6تا 51.
[11] - تحقیقی در دین مسیح، پیشین، 377.
[12] . تاریخ تمدن، ویل دورانت، عصر ایمان(بخش دوم)، 995و 996.
[13] - کاکس، هاروی، عبدالرحیم سلیمانی اردستانی(ترجمه)، مسیحیت، قم، مرکز مطالعا ت و تحقیقات ادیان و مذاهب، 1378ش، اول، 114.
[14] - مسیحیت شناسی مقایسه­ای، پیشین، 321
[15] . تاریخ تمدن، ویل دورانت، عصرایمان(بخش دوم)،995.
[16] - مسیحیت، کاکس، پیشین، 114و115.
[17] . کلام مسیحی، پیشین، 92.
برگرفته از:سایت پژوهشکده باقرالعلوم

 
 
تیر ماه سیزده شو
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

منبع:

 

خاستگاه مراسم  تیرماه سیزده :

در گاه شماری ایرانی، روزهای ماه یک نام ویژه دارد و نام هر یک از ماه های دوازده گانه نیز در شمار روزهای ماه جای داشت برای نمونه:

روز نخست هر ماه اورمزد،دوم هر ماه بهمن ، سوم هر ماه اردیبهشت ، هفتم هر ماه امرداد ، روز دهم هر ماه مهر، روز سیزدهم هرماه تیر ، در19هر ماه فروردین و روز بیست و سوم، باد نام دارد.طبق نظریه های باستانی نام ها متعـلق به سی فرشته نگاهبان روزها و ماه ها بوده است.

هرگاه ماه و روز همنام می شدند  به یمن  این همنامی جشنی بر پا می شد. برای نمونه فروردینگان در روز فروردین و ماه فروردین ( ۱۹ فروردین )، خردادگان، روز خرداد در ماه خرداد و مهرگان در روز مهر از ماه مهر ( ۱۰ مهر ) برگزار می شد.

تا هنگام گاهشماری خیام در گاه شماری، ماههای 31 روزه نبود. همه ماهها 30 روزه بودند و پنج روز و شش ساعت بازمانده را به نام « پنجه» در پایان سال جای می دادند. از زمانی که ماههای بهار و تابستان 31 روزه شد پس از ماههای فروردین روزهای ماههای گاه شماری پیشین یک روز جابجامی شود. به همین علت میزان روزهای ماه های باستانی به شمار ماههای پشت سر گذاشته روز ها نیز جابجا شدند. برای نمونه روزهای اردیبهشت ماه که یک ماه 31 روزه را پشت سر گذاشتند یک روز جابجا شدند. روزهای خرداد دو روز، تیرسه روز، امرداد چهار روز، شهریور پنج روز و ماههای مهر تا اسفند که هر کدام شش ماه 31 روزه را پشت سر گذاشته اند شمار روزهایشان شش روز جابجا گشته است. از این روی تیرگان بجای آنکه در 13 تیر کنونی برگزار شود، سه روز زودتر در دهم تیر برگزار می شود. و مهرگان بجای آنکه در 16 مهر برگزار شود، شش روز زودتر در دهم مهر برگزار می شود. نباید دهم تیر ماه کنونی که تیر نام دارد با دهم مهر که مهر نام دارد یکسان شمرد. زیرا ده تیر همان 13 تیر باستانی است و ده مهر همان 16 مهر باستانی است.

دو جشن هستند که هنوز پس از گذشت هزاران سال، در مازندران برگزار می شوند و در دیگر جاهای ایران به دست فراموشی سپرده شدند. یکی جشن مردگان است و جشن مردگان برابر با پنج روز آخر سال تبری است « پتک تبری یا پنجیک دیلمی » که در پیوند با بازگشت فروهر درگذشتگان است. در این گاه ، مردم به گورستان ها می روند و برای آمرزش روان مردگان خویش خوراک می دهند شناخته می شود و دیگری جشن تیرگان است که به نام  «تیرماه سیزده شو» در سیزدهمین روز تیر ماه تبری برابر با 12 آبان برگزار می شود. 

 چرا تیرماه تبری در آبان ماه شمسی قرار دارد ؟

چگونگی جابجا شدن زمان برگزاری جشن را باید درچگونگی گاه شماری تبری جست. در گاهشماری تبری، دیلمی، سنگسری و ارمنستانی...شش ساعت بازمانده آخر سال در شمار نمی آمد و پیامد آن در هر چهار سال 24 ساعت( یک روز) گاه شماری جابجا می شد ( همان سال کبیسه ). با گذشت 120 سال از انباشت این شش ساعت های بازمانده در آخر سال یک ماه بدست می آمد که در گاه شماری باستانی این یک ماه را در هر 120 سال بر شمار ماههای سال می افزودند و سال سیزده ماهه پدید می آوردند تا ماههای سال به گردش در نیایند. ایرانیان، ماه افزون شده را آنچنان با جشن و شادی و آفرین یزدان سپری می کردند که همگان را آرزو بر این بود که در جشن 120 ساله زنده باشند و آن شادمانی را ببینند. و این جمله که « الهی 120 ساله شوی » از این جا برخاسته است. 

نقل است که در گاهشماری تبری، ارمنی، دیلمی این شش ساعت های بازمانده آخر سال، روز یا ماه به شمار نمی آمد و در پیامد آن ماهها به گردش در می آمدند از اینروست که تیرگان در مازندران در آبان و نوروز ماه (عئید ماه) در تیر ماه پدیدارمی شوند.اما برای ماندگاری تیرماه تبری در آبان ماه شمسی در روایتی آمده است که در دوران صفویه و با پایان یافتن فرمانروایی تبری ها بر سرزمین خویش، اختر بینی به فراموشی سپرده شد و تیرگان و نوروز برای همیشه در آبان و تیر نگه داشته شدند ؛ در روایتی دیگر نقل شده است که از زمان خسروپرویز، در پی نابسامانی های کشور، محاسبهً کبـیسه به دست فراموشی سپرده شد و در نتـیجه، با گذشت زمان آغاز سال، یعـنی فروردین از اول بهار ( ورود خورشید به برج حمل)به اول تابستان (ورود خورشید به برج سرطان) کشانده شد.  اما در این زمینه ابوریحان بیرونی می نویسد :

ایرانیان وقتی که سالهای خود را کبـیسه می کردند، فصلهای چهارگانه را با ماههای خود علامت می گذاشتـند. زیرا این دو بهم نزدیک بودند؛ فروردین ماه اول تابستان، تیرماه اول پائیز، مهرماه اول زمستان و دی ماه اول بهار بود و روزهای خاص در این فصل داشتـند که بر حسب فصلهای چهارگانه، به کار می بستـند و چون کبـیسه اهمال شده، اوقات آنها بهم خورد

اسامی ماه های تبری که آغاز آن از دوم مرداد ماه شمسی است به ترتیب عبارتند از : ۱ - فردینه ماه ۲ -  کرچه ماه  ۳ -  هر ماه  ۴ - تیرماه  ۵ - ملارماه  ۶ - شروینه ماه  ۷ - میر ماه  ۸ - اونه ماه  ۹ - ارکه ماه  ۱۰ - د ماه  ۱۱ - وهمنه ماه  ۱۲ - نوروز ماه . 

اسامی ماه ها در گاه شمار دیلمی  یا گیلانی کمی متفاوت است آغاز سال دیلمی از هفدهم مرداد است و ماه های آن به ترتیب عبارتند از : ۱ - نوروزماه ۲ - کورچ ماه ۳ - اریه ماه ۴ - تیرماه ۵ - مردال ماه ۶ - شریر ماه ۷ - امیرماه ۸ - اول ماه  ۹ - سیاماه ۱۰ - دیاماه ۱۱ - ورفنه ماه ۱۲ - اسفندارمد ماه. 

لازم به ذکر است تیرماه در تـقویم مازندرانی (مانند تـقویم فرس قدیم ) مصادف با آبان ماه در تـقویم جلالی (تـقویم شمسی) است و آغاز سال در مرداد ماه مانده است اما مردم آن پنج روز و شش ساعت باقیمانده را که در تبری به نام پتک است از اول فروردین تا ۵ فروردین شمسی پس از پایان « اونه ماه » و در دیلمی از ۱۶ تا ۲۰ فروردین ماه شمسی و پس از پایان « اول ماه » حفظ کرده اند. « جشن مردگان »  در این زمان برگزار می شود.  

  جشن تیرماه سیزده :

در ایران از کهن ترین زمان، در هر ماه جشنی که نام آن ماه را داشت، برگزار می شد. از این جشن های دوازده گانه تـنها جشن تیرگان با نام تیرماه سیزه شو ( شب سیزده تـیرماه) هنوز در مازندران برگزار می شود. ولی برگزاری جشن های دیگری چون فروردین گان، اردیبهشت گان و.. به دست فراموشی سپرده شده است. جشن تیرگان روز سیزدهم ماه تیر ( روز تیر ) است.  

 

افزون بر یکی بودن نام روز و ماه ، جشن تیرگان را سالروز حماسهً معـین کردن مرز ایران با تیراندازی آرش و شب تولد حضرت علی ( ع) همزمان می دانند و می گویند پیروزی کاوه بر ضحاک نیز در این روز اتفاق افتاده است. 

 

از اتفاقات یاد شده تعیین مرز ایران به توسط تیراندازی آرش مشهور تر است بطوری که ابوریحان بیرونی در التفهیم آورده است : ... بدین تیرگان گفتـند، که آرش تیر انداخت از بهر صلح منوچهر که با افراسیاب ترکی کرده است، بر تیر پرتابی از مملکت؛ و آن تیر گفـتـند : او از کوه های طبرستان بکشید تا بر سوی تخارستان. ابوریحان پیدایش جشن تیرگان و شرح برگزاری آن را در آثارالباقیه به تفضیل آورده، و برای پـیدایی آن دو سبب نقل کرده است؛ یک سبب تیراندازی آرش برای مرز ایران و توران بود که.. کمان را تا بنا گوش خود کشید و خود پاره پاره شد. و تیر از کوه رویان به اقصای خراسان که میان فرغانه و تخارستان است. 

 

نشانه های برگزاری جشن تیرگان، از قرن ششم به بعـد در سند های تاریخی اندک است. در روزگار ما، فقط در شهرهای مازندران مراسم « تیرما سیزه شو » بر جای مانده است. . محاسبه فصل ها، فعالیتهای کشاورزی و جشنهای کهن بر پایهً تـقویم محلی مازندرانی تا یک نسل پیش رایج بود

 

  مراسم ویژه ی « تیرماه سیزده شب » : 

 

« لال بازی » : 

 

 یکی از رسوم ویژه ی این شب است ؛ شگون چوب خوردن از لال نیز از دیگر مراسم مخصوص این جشن است، به گونه‌ای که در برخی از شهرها این مراسم به « لال شو = لال شب » معروف است.  بدین ترتیب که شخصى که او را خوش‌قدم مى‌دانند، در این شب با لباس مبدل، دستمالی به سر بسته و صورتش را سیاه می‌کند و مانند لال‌ها با کسی حرف نمی‌زند و چند نفر او را همراهی می کنند. این شخص که او را لال، لال مار و لال شیش می‌گویند با همراهی چند نفر وارد خانه‌های محل می‌شود و با چوب و ترکه‌ای ( شوش یا شیش )  که از درخت داغ‌داغان (ته‌دانه) در دست دارد ، ضربه‌ای به ساکنان خانه می‌زند. او ( لال ) مخصوصاً به سراغ زنان نازا، حیوانات اهلی نازا، دختران شوهر نکرده، و درختان بی میوه می رود و با ترکه به آنها می زند. یک نفر از حاضران پا در میانی کرده و ضمانت می کند که مثلا : این زن یا آن درخت یا آن دختر را نزن. من ضمانت می کنم که باردار شود، میوه بدهد، به خانه شوهر رود. صاحب خانه ها، به آنان شیرینی، گندم برشته، برنج، گردو یا خوراکی دیگر می دهند و آمدن لال را به خانه و کاشانه خود به فال نیک می گیرند و باور دارند که «لال»هر کس را بزند تا سال دیگر مریض نمی‌شود در بعضی از نقاط مازندران پس از رفتن لال، صاحب خانه ترکه " توت شیشک " را ( که لال در همه ی خانه ها می گذارد) در بـین چوب های سقـف خانه  گذاشته و معـتـقدند که برکت بام را زیاد و حیوانات موذی مثل موش و سوسک و ... را دفع می کند.  در حین انجام این مراسم کسى نباید صحبت کند، زیرا جریمه مى‌شود. 

 

 شال اندازی :  

 

درشب تیر ماه سیزده، مراسم شال‌اندازى نیز انجام مى‌شود. در این مراسم نوجوانان  به پشت بام خانه ها می روند و دستمالی را به ریسمان می بندند و به خانه ها می اندازند تا صاحب خانه کشمش، نخود چی، پول و .... در گوشه دستمال ببنددو به آنها هدیه دهد. 

 

آب پاچی :

 

 در روز تیر ماه سیزده پاچیدن آب به یکدیگر را خوش‌یمن مى‌دانند 

 

فال حافظ : 

 

از رسم های دیگر تیرما سیزه شو فال گرفتن با دیوان حافظ است که در شهرها، روستاها و تقریباً همه خانه ها - حتی اگر لال هم به خانه نیاید - مرسوم است. در این شب ، برای همهً حاضران فرصتی است که خوب و بد نیت خود را از حافظ، که " به شاخ نبات " قسمش داده اند، جویا شوند. در روستاها و خانواده هایی که " حافظ خوان " نباشد، حاضران با دوبـیـتی خواندن، فال می گیرندودر بعضی جاها نیز مردم هر خانه دور هم جمع می شوند و به نقل داستان ها و قصه ها می پردازند . 

 

جشن و پایکوبی :

 

 جشن و پایکوبی بخش دیگری از این مراسم است که معمولا نوازندگان محلی با سورنا می نوازند و مردم به شادمانی و پایکوبی می پردازند.  

 پذیرائی ویژه ی « تیرماه سیزده شب » : 

آماده کردن خوراکی‌های سیزده‌گانه جشن را کامل می کند. با اشاره به واقعه ی تاریخی جنگ  افراسیاب و در محاصره بودن مردم آن زمان پختن گندم و میوه خصوصا  « به » یکی از رسوم ویژه ی این شب است . اساسا پذیرائی از میهمانان با آجیل و شیرینی و تنقلات که از نظر تنوع به سیزده برسد ؛ در این جشن مورد توجه قرار می گیرد. 


 
 
(Akitu (the New Year Festival) and Newruz (Nuroz
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

Akitu (the New Year Festival) and Newruz (Nuroz)

 By Fred Aprim

 Many nationalities, ethnic and religious groups in the Near/Middle East and Central Asia, like the Assyrians, Persians, Afghanis, Kurds, and Baha'is celebrate the arrival of spring season. This occasion, mostly celebrated on March 21 (for Baha'is will be then on the 22nd since their day starts at sunset), represent the beginning of these groups' national calendar and their own new year. However, since the Kurds of Iraq have aroused suspicion by politicizing this ancient tradition, which is not theirs to start with, it was important to explore and differentiate between the myth from one hand and the historical and traditional accounts from the other. 

The Akitu festival is one of the oldest recorded religious festivals in the world, celebrated for several millennia throughout ancient Mesopotamia. Yet, the Akitu was more than just a religious ceremony—it acted as a political device employed by the monarchy and/or the central priesthood to ensure the supremacy of the king, the national god, and his capital city. Politics and religion in Mesopotamia were irrevocably intertwined. Myths and their supportive rituals justified social institutions and legitimized rulers. Akitu festival was a tool wielded by the monarchy and ruling class to promote state ideology [1]. The Akitu festival demonstrates the effectiveness of religion as a political tool. Some of the earliest reference date back to the middle of the third Millennium B.C. referring to an Akitu building or celebration at Nippur. In the pre-Sargonic period, the Akitu Festival is attested at Ur, providing for example the names for its months. Economic documents indicate that in the Sargonic and Ur III periods (2350 – 2100 B.C.), the Akitu was a semi-annual festival, being observed first at Ur, Nippur, and Uruk, and later in Babylon and Assyria. The arrival of spring season was celebrated lavishly in Assyria and Babylonia for 12 (twelve) days in what is documented as the Akitu (Sumerian A-ki-ti) Festival or New Year Festival. The Assyrian and Babylonian Akkadian term used for the festival is called rêš šattim (resh shattim), today's Assyrians continue to use the term "resh shita," meaning "the beginning of the year," which begins in the month of Nisan, the first month of the year for the Assyrians/Babylonians. The history of Akitu Festival is recorded in cuneiform and is translated to many languages as a genuine Mesopotamian tradition. Additionally, parts of these festivities were recorded in the Sumerian Epic of Creation [2].  

In Mesopotamia, when it came to agriculture, these festivities were celebrated twice a year. For fallow lands the Spring Equinox marked the important phases of washing the land to remove impurities such as excess of salinity, as well as to ensure the appropriate softening up the soil, whereas the Autumn Equinox marked the beginning of harvest. For cultivated fields, on the other hand, the Spring Equinox marked the beginning of harvest, whereas the Autumn Equinox marked the fallowing season. Furthermore, the highlight of the Akitu Festival was the Akitu procession, which commemorated the god leaving his temporary residence and entering his new permanent residence in his chosen city for the very first time. The inner meaning of the festival was therefore the celebration of the time the god had chosen that specific place as his city, to guard and protect from that moment until the end of times [3].  

During the festivities, the creation epic of Enûma eliš was recited, while the people sang all kinds of hymn and songs [4]. Contenau puts the Akitu Festival in Babylon this way. The Akitu Festival came to have a double character. It originated in nature festival, with features which expressed simultaneously nature's grief at the death of all growing things and her joy at their rebirth. On to this had been grafted the glorification of Marduk. In Babylon, Marduk received in his temple of Esagila all the gods of other great cities in the shape of their statues, the first being his son Nabu, worshiped in Borsippa. Marduk disappears, but then grief is changed to gaiety on his reappearance, and the entire company of gods was escorted in a great procession to the temple outside the city, known as Akitu. In between, many sacred performances took place, which glorified Marduk as hero and victorious against Chaos and included a sacred marriage ceremony. After the ceremonies, the statues were returned to their temples [5]. In Assyria, almost similar rituals took place; however, the supreme god was Ashur and he had to fight the monster Tiamat. On the second of Nisan, god Ashur, after receiving a breakfast, left his temple in a chariot drawn by white horses leading a procession of gods to the Akitu House in the open country outside Nineveh where the special rituals took place [6].   

When the Medes and Scythians (aided by the Babylonians) attacked Assyria and its capital Nineveh, the Medes came in direct contact with Assyrian civilization. The influence of Assyrian civilization on many dynasties that originated from the Zagros Mountains and beyond, including the Medes, Persians, Achaemenids, and Parthians is well attested by many scholars and history books. The influence of Assyrian art and system of ornamentation at the monumental stairway of the Apadana at Persepolis (Pasargadae) is a living proof [7]. Yet, earlier, it was a civilization of the Iranian plateau, the Elamites, who adopted the written language of Akkadian as the most universal language of the area for two millennia. Furthermore, much of what is known about Elamite civilization comes to us from Sumerian, Babylonian, and Assyrian records [8]. Suffice to know that Akkadian was so important to the Achaemenid Persian King Darius I that he used it in his very famous tri-lingual inscription at the Rock of Behistun. 

There are many legends and myths about the Persian origin and Kurdish adopted New Year, also known as Newruz (also written NuRoz). To Persians, Nu Roz (new day, time or usually translated to New Year) ceremonies are symbolic representations of the ancient concept of the "End and the Rebirth." Few weeks before the New Year, Iranians (Persians) clean and rearrange their homes. They make new clothes, bake pastries, and germinate seeds as sign of renewal. The ceremonial cloth is set up in each household. Troubadours (Haji Firuz) disguise themselves with makeup and wear brightly colored outfits of satin. These Haji Firuz parade the streets while singing and dancing using tambourines, kettle drums, and trumpets to spread good cheer and the news of the coming new year. Last Wednesday of the year (Chahar Shanbeh Suri), bonfires are lit in public places and people leap over the flames, shouting: "Give me your beautiful red color and take back my sickly pallor!" With the help of fire and light symbols of good, people hope to see their way through the unlucky night - the end of the year- to the arrival of springs longer days. Traditionally, it is believed that the living were visited by the spirits of their ancestors on the last day of the year. Many people specially children, wrap themselves in shrouds symbolically reenacting the visits. By the light of the bonfire, they run through the streets banging on pots and pans with spoons (Gashog-Zani) to beat out the last unlucky Wednesday of the year, while they knock on doors to ask for treats. In order to make wishes come true, it is customary to prepare special foods and distribute them on this night. Noodle Soup a filled Persian delight, and mixture of seven dried nuts and fruits, pistachios, roasted chic peas, almond, hazelnuts, figs, apricots, and raisins [9], or seven well-known crops, familiar to the Persians prior to the advent of Islam and the Arab domination. 

The Achaemenian Persians had four major residences one for each season. Persepolis was their spring residence and the site for celebrating the New Year. Stone carvings in Persepolis show the king seated on his throne receiving his subjects, governors, and ambassadors from various nations under his control. They are presenting him with gifts and paying homage to him. These scenes resemble greatly Assyrian art in Assyrian king's palaces. Although there is not too much about the details of the rituals, still, it is well known that mornings were spent praying and performing other religious rituals. Later on during the day, the guests would be entertained with feasts and celebrations. Furthermore, the ritual of sacred marriage took place at this palace. Most of these same rituals were rooted in ancient Mesopotamia [10]. Zarathushtra (called Zoroaster by the Greeks) is said to have lived between 628-551 B.C. Other accounts pin his birth date in 570 B.C. It is documented that it was he who converted the Chorasmian King Vishtapa. Other historians and traditions go further and claim that he lived between 1400 and 1200 B.C. It is also possible that there could have been more than one Zarathushtra. Either way, it is known fact that Zoroaster had great influence and impact on Persian religion. Even if he had lived around 1400 B.C., his influence came about two millennia and perhaps more after the Akitu Festival was practiced in Mesopotamia. The point is that it is very likely that the Persians had copied the principles of the New Year Festival from the much earlier Assyrian/Babylonian civilization than from the latter Zoroaster. 

Meanwhile, Kurdish nationals, especially those of Iraq, and for a good reason that I will address later, narrate the most unsubstantiated accounts about the origin of Newruz. For example, Ardishir Rashidi-Kalhur, claims that the Kurds' ancestors started to celebrate this festival in the mountains of kurdistan in 728 B.C.  Rashidi-Kalhur goes yet further and claims that the original name of the celebration was the Kurdish word "NuRoj" and not "Nuroz" since Kurdish is the original language of the Iranians, it predates and precedes the Persian language by 1,200 years. The writer, however, admits that the modern Kurdish language was derived from Fahli language (Pahli language, which in ancient times was known as Pahlavi). It was after the Arab invasion, he states, that the "P" in Pahli switched to "F" and thus Fahli [11]. Fact is that historical references or reliable documentation, which prove the presence of specific people under the name of Kurds who celebrated this occasion in antiquity, are absent. As far as the outrageous claim that Kurdish language preceding the Persian, I will leave that to linguists to argue.  

Other Kurds have associated the Kurdish Newruz with a Persian legend but manipulated the origin of certain figures in that legend to suit Iraqi Kurdish national objectives. If you ask Kurds of Iraq today what is Newruz; they will immediately reply, "it is the celebration of the victory of Kawa the Kurdish smith over the cruelty of the Assyrian king Zahak." According to the Kurdish version of the legend, two snakes grew on the shoulders of the Assyrian King Zahak, which caused him much pain. Each day these snakes were to be fed the brains of two children to alleviate the king's pain. Every family had to contribute in feeding the snakes by scarifying their children; thus, people hated the Assyrian king and could not tolerate seeing their children being killed. Kawa has already sacrificed 16 out of 17 of his children previously; however, his turn came again to sacrifice his last daughter. Kawa thought how to rescue his last daughter and tricked everybody by presenting the brains of sheep instead of children. With time, the other people began to practice the same trick while the saved children were hid in the Mountains of Zagros. Kawa trained these children on how to become fighters and depend on themselves. In time, Kawa turned the children into an army and one day they revolted and marched towards King Zahak's castle and Kawa smote the king with his hammer and the two serpents withered. Kawa then climbed to the top of the mountain above the castle and lit a large bonfire to tell all the people of Mesopotamia that they were free. Hundreds of fires all over the land were lit to spread the message and the flames leapt high into the night sky, lighting it up and cleansing the air of the smell of Dehak and his evil deeds. The fires burned higher and higher and the people sang and danced around in circles holding hands with their shoulders bobbing up and down in rhythm with the flute and drum. The women in bright colored sequined dresses sang love songs and the men replied as they all moved around the flames as one [12]. Although many groups celebrate Newruz (Nuroz), Kurds state that it is especially important to them as it is also the start of the Kurdish calendar and that it reflects the Kurds own long struggle for freedom.  

Few other versions of the legend coincide the day of the revolt of Kawa exactly with the fall of the Assyrian Empire in 612 B.C. These versions claim that the saved children gradually became a community, married to each other, and brought onwards offspring. Kawa then trained them as fighters and established in them the love of freedom and liberty. This Kurdish version then claims that on March 21, 612 B.C., Kawa led them in an attack on the king's palace, and ended one of the darkest rules in the Middle East [13].  

Neither Persian nor Afghani people celebrate Newruz based on this precise Kurdish version of the myth that includes an Assyrian king. Although the Persian version mentioned King Zahak; however, there is no connection to Assyrians. In fact, and according to Dr Hussein Tahiri, a 1991 Iranian calendar published by a group called the Guardians of the Iranian Culture, outlines the seventh of October as the anniversary of the victory of Kawa over the Arab Zahak. In view of this group, Zahak was an Arab [14]. The story of Zahak is told in the 13th century Ferdosi's (Persian poet) Shahnameh (the book of Kings). These are mythical stories about the Persian history. According to this source, Zahak was an Arab king and ruled one day short of 1000 years. He was not killed by Kawa (Kaveh) as the Kurds claim but was captured by the Persian king Feraydune and chained in the mountain of Damavand north of Tehran where he died. By the way, according to Ferdosi, Feraydune ruled for 500 years. This legend is therefore dated to post Islamic Arab conquest, and since there was no Arab influence in the region before Islam, therefore it cannot predate the Assyrian/Babylonian narratives. Other legends claim that Zahak was the last king of the Medes. This latter legend states that the Persians revolted against the evil deeds of the king of the Medes.  

Where does this connection between the Persian (Iranian) and Kurdish legends coincide, even if in some aspects? History tells us that the name Iran was derived from the word "Aryana," which meant "the [land] of the Aryans." These Aryans entered the Iranian plateau in around 1,500 B.C. Earlier, the land was occupied by aboriginal Caspians. The two main Aryan tribes were the Medes and the Persians. Later, the Medes lived the northern region of the plateau while the Persians moved south to the Elamite land [15]. The Zagros Mountains became the home of many of these two groups. History tells us further that the Assyrian King Tiglath-pileser III conquered and deported 65,000 Medes, replacing them on the Iranian plateau with Aramaeans. Additionally, Assyria's Sargon II defeated dozens of Median chiefs and settled 30,000 captured Israelis in the towns of the Medes in the late eighth century B.C. [16]. This mix of people in the Iranian plateau and Zagros Mountains could have planted the seeds of a new breed of people who became later known as Kurds.  

The story of the Kurdish Kawa has been used a lot by Kurdish nationals and resistance movements, especially by Iraqi Kurds. However, Dr. Hussein Tahiri states that when and how Kurdish Newruz began is not clear for the Kurds and that there is much ambiguity about the origin of the practice. The claim by the Kurds that Newruz is the celebration of the victory of Kawa, the Smith, over Azhdahak or Zahak seems contradictory and ambiguous as well. Tahiri adds that the Kurds have done no research on the origin of Newruz. The available research is from the Persians, and they regard Newruz as an Iranian national celebration. So why do Kurds practice or create a blind culture, asks Dr. Hussein Tahiri [17]. Furthermore, why do Kurdish nationalists and history writers invent such a myth, i.e. a Kurdish hero executing presumably the end of Assyrian cruel king and indirectly sometimes and directly in others as being the reason for the end of the Assyrian empire? There is not one reliable historical fact linking the fall of Assyria at the hands of a group of people called Kurds, not even one. Why would Kurds then take a Persian tradition, manipulate it to represent "Kurdish" traditions, and then politicize it in such manner? It is obvious that Kurdish nationalists in the last century, or century and a half, have realized the real historic threat of Assyrians to Kurdish national dream in Iraq. Only Assyrians have legitimately a historical claim to Assyria (northern Iraq) since Kurds are not the original inhabitants as they are mainly from the Zagros Mountains in present Iran and southern Armenia, in the mountains of Hakkari (Kurds call kurdistan). Therefore, they see it necessary to plant this feeling of struggle and conflict in the hearts and minds of common Kurds; such feelings lead naturally to hatred towards indigenous Assyrians. It is the Kurdish nationalist's way to demonize and incriminate the Assyrians so that the Assyrian case in their own homeland be undermined.

 In conclusion, the Nisan New Year Festival (Akitu) was rooted in Sumer, Assyria, and Babylonia before any Aryan people (Persians or Kurds) moved to the region of the Near East. Meanwhile, it is very clear from the point of view of many historians that there is an ambiguity in the origin of Newruz for Kurds. Since the origin of the Kurds as people is ambiguous, therefore, it is natural that the origin of their traditions is ambiguous as well. Kurdish nationals must stop fabricating stories like that of Kawa and the mysterious Assyrian cruel king who allegedly was the reason behind killing two children daily. Spreading such illusionary and fanciful stories is geared towards one purpose and that is planting feelings of bigotry and hatred among Kurds towards the Assyrians; the rightful and original owners of northern Iraq lands (Assyria). These mythical stories are regrettable and deplorable; they do not serve mankind in any civil way.  

  

References:

 [1] Bidmead, Julye. The Akitu Festival: Religious Continuity and Royal Legitimation in Mesopotamia. Gorgias Dissertations: Near Eastern Studies 2, 2002.

[2] Saggs, H. W. F. The Greatness that was Babylon. New York: Mentor Books, 1968.

[3] http://www.gatewaystobabylon.com/religion/sumerianakitu.htm

[4] http://www.livius.org/aj-al/akitu/akitu.htm

[5] Georges Contenau. Everyday Life in Babylon and Assyria. London: Edward Arnold Ltd, 1955.

[6] Saggs, H. W. F. The Might That Was Assyria. Reprint. London: Sidgwick & Jackson, 1985.

[7] Andre Parrot. The Arts of Assyria. New York: Golden Press, 1961.

[8] http://www.san.beck.org/EC6-Assyria.html (The Persian Empire).

[9] http://www.aiap.org/norooz/about_norooz.html

[10] http://tehran.stanford.edu/Culture/nowruz.html

[11] www.KurdishMedia.com (Article titled "History of Newroz" by Ardishir Rashidi-Kalhur of the Kurdish American Education Society.)

[12] a) http://www.kurdmedia.com/ac/ac.asp?id=130 (Article by Mark Campbell titled "Kawa and the story of Newroz.")

b) Abdul Rahman Ghassemlou. "Kurdistan and the Kurds." Balinge, JN Wesanin Jina Nu, 1991.

c) http://www.kurdishyoungsters.8k.com/whats_new.html

[13] http://members.lycos.co.uk/peyman01/Kawa.html (Internet page titled Kurdish heroes / Kawa.)

[14] http://www.kurdmedia.com/reports.asp?id=133 (Article by Dr. Hussein Tahiri titled: Is Newruz the Kurdish national day?)

[15] Jack Finegan. Light from the Ancient Past. Vol. 1. London: Oxford University Press, 1969.

[16] http://www.san.beck.org/EC6-Assyria.html (The Persian Empire)

[17] http://www.kurdmedia.com/reports.asp?id=133 (Article by Dr. Hussein Tahiri titled: Is Newruz the Kurdish national day?)


 
 
سفره ارغوانی مهرگان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

مهرگان است، همه جا پر از نور وصفا. پر از رنگهای شاد وزنده. همه جا آب و جارو کشیده. پاک و پاکیزه. آتش از شاخه های هوم زبانه می کشد. بوی آش هفت غلهء مخصوص مهرگان همراه بوی اسپند، عود وعنبر مشام را پر می کند. مردم سرودهایی از مهریشت را به آواز می خوانند. در دستان همه به تعداد کسانی که دوستشان دارند دست نبشته های شادباش معطر پیچیده شده در لفافه های زرین قرار دارد. نوازندگان وخنیاگران نوای جدیدی می نوازند. مردم همراه این نوا به جهت سپاسگزاری از نعمات یزدان به پایکوبی ودست افشانی می پردازند. کم کم همه با هم محل تجمع را رها کرده و ساز وسرنا و دف زنان به سمت اولین خانه می روند. در میان این خانه هم مثل خانه های دیگر سفره ای گسترانده شده است. سفرهء مستطیل شکل سپید همراه پارچهء گرد ارغوانی در وسط آن. هفت میوهء مخصوص سفرهء مهرگان (سیب، لیمو، ترنج، انگور سپید، نیشکر،به وعناب) همراه با میوه های دیگری که به رنگ خورشید هستند مثل خرمالو و زالزالک داخل آن قرار دارند. در مرکز سفره شمعدانی با دوازده پره ودوازده سپندار(شمع) روشن قرار دارد. همچنین یک ترازو که هم برای تاکید بر دادگری ایزدمهر است وهم به نشانه برابرشدن ساعات روز وشب درمیان سفره وجود دارد. گرداگرد سفره شش شمع بلند وفروزان که نمادی از شش امشاسپندان است، گذاشته اند. همینطور سه گلدان سرو(درخت همیشه سبز، زیبا و سرافراز)، انواع غذاهای لذیذ و اشربه های گوارا همراه نان مخصوص مهرگان که از مخلوط هفت غله (گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش، ارزن) طبخ شده، داخل سفره است.

منبع:

برخی مطالب مرتبط:

مهر آغاز سال ایرانیان کهن

عزا در جشن (عاشورای نوروز)


 
 
سفره ارغوانی مهرگان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

مهرگان است، همه جا پر از نور وصفا. پر از رنگهای شاد وزنده. همه جا آب و جارو کشیده. پاک و پاکیزه. آتش از شاخه های هوم زبانه می کشد. بوی آش هفت غلهء مخصوص مهرگان همراه بوی اسپند، عود وعنبر مشام را پر می کند. مردم سرودهایی از مهریشت را به آواز می خوانند. در دستان همه به تعداد کسانی که دوستشان دارند دست نبشته های شادباش معطر پیچیده شده در لفافه های زرین قرار دارد. نوازندگان وخنیاگران نوای جدیدی می نوازند. مردم همراه این نوا به جهت سپاسگزاری از نعمات یزدان به پایکوبی ودست افشانی می پردازند. کم کم همه با هم محل تجمع را رها کرده و ساز وسرنا و دف زنان به سمت اولین خانه می روند. در میان این خانه هم مثل خانه های دیگر سفره ای گسترانده شده است. سفرهء مستطیل شکل سپید همراه پارچهء گرد ارغوانی در وسط آن. هفت میوهء مخصوص سفرهء مهرگان (سیب، لیمو، ترنج، انگور سپید، نیشکر،به وعناب) همراه با میوه های دیگری که به رنگ خورشید هستند مثل خرمالو و زالزالک داخل آن قرار دارند. در مرکز سفره شمعدانی با دوازده پره ودوازده سپندار(شمع) روشن قرار دارد. همچنین یک ترازو که هم برای تاکید بر دادگری ایزدمهر است وهم به نشانه برابرشدن ساعات روز وشب درمیان سفره وجود دارد. گرداگرد سفره شش شمع بلند وفروزان که نمادی از شش امشاسپندان است، گذاشته اند. همینطور سه گلدان سرو(درخت همیشه سبز، زیبا و سرافراز)، انواع غذاهای لذیذ و اشربه های گوارا همراه نان مخصوص مهرگان که از مخلوط هفت غله (گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش، ارزن) طبخ شده، داخل سفره است.

منبع:


 
 
هدیه آسمانی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

قرآن مجید ،  از کلمه عید فقط یک بار استفاده نموده است. آنهم در خصوص سال گشت تقاضای حضرت عیسی از خداوند مبنی بر نزول مائده آسمانی . اما ماجرای نزول مائده آسمانی چیست؟ بنا بر اقوال مفسرین حضرت عیسی در پاسخ برخی از یارانش که خواستار ان بودند تا عطیه ای الهی از آسمان برایشان آورده شود ازخداوند در خواست چنین عطیه ای را نمود و سپس دعا کرد که سالروز نزول این مائده برای پیشینیان و پسینیان به عنوان عید تلقی شود. درآیه 114 سوره مبارکه مائده می خوانیم:

قَالَ عِیسىَ ابْنُ مَرْیَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَیْنَا مَائدَةً مِّنَ السَّمَاءِ تَکُونُ لَنَا عِیدًا لّأَِوَّلِنَا وَ ءَاخِرِنَا وَ ءَایَةً مِّنکَ  وَ ارْزُقْنَا وَ أَنتَ خَیرُ الرَّازِقِین‏.

«عیسی گفت: خدایا بر ما مائده ای آسمانی نازل کن تا برای ما از اولین و آخرین عید باشد و نشانه ای گردد برای تو و تو بهترین روزی دهندگانی»

در تبیین این آیات، آیت الله صدر نوشته اند:

«غرض حواریون از این مسأله مادی و معنوی خودشان بود، لیکن حضرت مسیح به هنگام تقاضای مائده از خداوند غرض را تغییر داد آن را از اختصاص حواریون خارج ساخته، به خود و امتش از گذشتگان و آیندگان تعمیم داد، تا موقع حلول این روز در هر سال، خوشی و سرور را برای آنها تجدید کند، چه عید روز شادمانی است که در هر سال تجدید شود و ویژه نسل و زمانی خاص نیست بلکه پاینده و ابدی است.

آن روز یکشنبه بود. مسیحیان در امتثال از گفتار مسیح در دعایش آن روز را عید گرفتند. اما بعدها از حالت عید خارج شد و شکل روز تعطیل  هفته را بخود گرفت.

گفته اند خوان سرخ رنگی میان دو ابر بوده که از آسمان فرود آمد و چشمان حواریون به آن نگران بودآنگاه مسیح گریه شادی سر داد و فرمود:

خدایا ما را در زمره سپاسگزاران جای ده»[1]

در اینجا نویسنده محترم چند اشتباه عمده مرتکب شده اند یکی اینکه این عید را مخصوص  عیسی و امتش دانسته اند در حالیکه عیسی علیه السلام فرمود خدایا این روز را برای ما و اولیان و آخریان ما عید گردان که کاملاً واضح است منظور ایشان تمامی انسانها، چه آنها که قبل از او بوده اند و پیرو پیامبران پیشین بوده اند و اصلاً عیسی را درک نکرده اند و چه آنها که بعداً خواهند آمد و باز هم شاید پیرو پیامبر دیگری گردند، چنانکه خود به آمدن محمد(ص) بشارت داده بود.

و دو اینکه  مولف محترم با اینکه خود در تشریح عید فرموده، جشنی که هر سال تجدید می شود، ولی در جایی دیگر آن را به یکشنبه حمل کرده است که تجدید شدن آن هر هفته است.

و نکته آخر اینکه ایشان نوشته است که این عید نیز پس از مدتی نسخ شد و به روز تعطیل مبدل گشت؛ در حالیکه صریح درخواست عیسی از خدا این بود که خدایا این عید را در بین ما مستدام دار تا آیت و نشانه ای برای تو باشد. چگونه می توان دعای مسیح را از سوی خداوند مستجاب شده ندانست، در حالیکه خداوند برای آنان مائده ای آسمانی را نازل فرمود و در ایه قرآن نیز بر همیشگی آن به عنوان آیه یا نشانه ی خداوند  ءَایَةً مِّنکَ  تصریح شده است.

بیائید بار دیگر داستان نزول مائده را مرو نمائیم.آمد هاست که:

«و قصه مائده آنست که روایت کرده‏اند از عطا بن ابى رباح عن سلمان الفارسى، گفتا: ایشان که مائده خواستند حواریان بودند، و پنج هزار مرد دیگر از قوم عیسى با ایشان. عیسى ایشان را روزه فرمود سى روز روزه داشتند، آن گه بعد از آن مائده خواستند، گفتند: یا عیسى! انا لو عملنا لاحد فقضینا عمله لاطعمنا طعاما، و انا صمنا و جعنا، فادع اللَّه ان ینزل علینا مائدة من السماء. عیسى بسان زاهدان جبه‏اى در پوشید از موى گوسفند بافته، و بمحراب عبادت شد دست بر هم نهاده و سر در پیش افکنده، و بر قدم تواضع بایستاده، و گریستن در گرفته، همى گوید: «اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عِیداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا وَ آیَةً مِنْکَ وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ».

چون عیسى دعا کرد سفره‏اى سرخ رنگ از آسمان فرو آمد در میان میغ، بالاى آن میغ، وزیر آن میغ، همچون مرغى پرنده از هوا درآمد، همه در آن مى‏نگریستند، چشمها در      کشف

 آن اعجوبه خیره بمانده، و هواء عالم از آن مائده خوشبوى گشته، و عیسى زبان شکر بگشاده که: «اللهم اجعلنا لک من الشاکرین. اللهم اجعلها رحمة، و لا تجعلها عذابا.

اللهم اسئلک من العجائب فتعطینى. اللهم اعوذ بک ان تکون انزلتها غضبا و زجرا. اللهم ربنا اجعلها عافیة و سلاما، و لا تجعلها مثلة». همى آمد تا پیش عیسى بزمین رسید.

عیسى و حواریان بسجود درافتادند، و جهودان در آن عجائب مى‏نگریستند، و از حسد میگداختند، و انکار مى‏نمودند. عیسى در آن نگرست. دستار خوان دید بر سر آن فرو گرفته. عیسى گفت: کیست از ما پرهیزگارتر و پاک‏تر و در عبادت خداى تعالى تمامتر؟! شمعون الصفاء که مهتر حواریان بود گفت: انت اولى بذلک یا روح اللَّه و کلمته. عیسى وضو تازه کرد، و دو رکعت نماز کرد با خضوع و خشوع و با گریستن بسیار، آنکه گفت: بسم اللَّه خیر الرازقین، و دست فرا کرد، دستار خوان از سر آن باز گرفت، ماهى بریان کرده دید، ماهى فربه نیکو خوشبوى بى‏خار و بى‏فلوس، ماهیى که طعم همه خوردنیها در آن موجود بود، دسته‏هاى تره بیرون از گندنا گرد آن نهاده و در سر و پاى آن نمک و سرکه نهاده. دیگر پنج رغیف دید و پنج انار بر آن نهاده، بر یک رغیف زیتونى نهاده، و بر دیگرى عسل، و با سوم روغن گاو، و با چهارم پنیر، و با پنجم قدید.[2]

در این داستان همانگونه که ملاحظه شد صحبت از نزول مائده بر سفره ای سرخ رنگ بوده است. مفسران دیگر، با راویان مختلف نیز بر نزول مائده ای سرخ یادآور شده اند.

همچنین گفته شده است:

حدیث سلمان الفارسی المذکور انه لما سأل عیسى ذلک ربه نزلت سفرة حمراء بین غمامتین غمامة من فوقها و غمامة من تحته[3]

«در سخن سلمان فارسی یاد شده است که هنگامی که عیسی از خداوند تقاضای حواریون را مطرح نمود، سفره ای سرخ رنگ که بین دو ابر یکی در بالا و دیگری در پائین نازل گردید.»

در تفسیر بیان المعانی نیز آمده است:

قال ابن عباس نزلت سفرة حمراء بین غمامتین غمامة من فوقها و غمامة من تحتها[4]

«ابن عباس گفت: سفره ای سرخ رنگ نازل شد بین دو ابر، یکی در بالا و دیگری در پائین.»

البته در روایات زیاد دیگر نیز به این که مائده الهی چه چیزی بوده اشاره شده است:

قال سلمان الفارسیّ و النّهدیّ: کانت المائدة سفرة حمراء بین غمامتین: غمامة فوقها و غمامة تحتها[5]

«از سلمان فارسی و النهدی روایت شده است که گفتند: سفره ای سرخ رنگ بود که بین دو ابر قرار داشت، یکی در بالا و دیگری در زیر.»

روى أنها نزلت سفرة حمراء بین غمامتین، و هم ینظرون إلیها[6]

روایت است که که سفره ای سرخ رنگ نازل شد و یاران عیسی بدان می نگریستند.

و هو المرویّ عن الصادق. و روی أنّها نزلت سفرة حمراء بین غمامتین[7]

از امام صادق روایت گردیده که فرمودند: سفره ای سرخ رنگ که در بین دو ابر قرار داشت نازل گردید.

در تفسیری دیگر که به پارسی نگارش یافته نیز آمده است:

پس حق تعالى دو قطعه ابر فرستاد و سفره سرخ در میان ایشان بود تا بزمین آمدند و سفره از میان ایشان‏[8]

شیخ طبرسی نیز در مجمع البیان بر نزول سفره ای سرخ رنگ اشاره فرموده است:

در این وقت سفره سرخ رنگى در میان دو ابر نازل شد. آنها تماشا مى‏کردند تا سفره بر روى زمین قرار گرفت. در این وقت عیسى گریه کرد و گفت:

- خدایا مرا از سپاسگزاران قرار ده. خدایا این سفره را رحمت قرار ده و آن را وسیله عذاب و کیفر نگردان؟[9]

اما آنچه که بر  این سفره چیده شده بود نیز در تفاسیر از آن سخن رفته است. از این میان اشارات مفسران به نزول هفت ماده غذایی ، عجیب می نماید.

فنزلت الملائکة بها من السماء علیها سبعة أرغفة و سبعة أحوات فأکلوا منها حتى شبعوا قاله بن عباس وفی حدیث أنزلت المائدة من السماء خبزا و لحما فأمروا أن لا یخونوا و لا یدخروا لغد فخانوا و ادخروا فمسخوا قردة و خنازیر[10]

پس به آن وسیله ملائکه از آسمان نازل گردیدند برآن هفت قرص نان و هفت ماهی بریان قرار گرفته بود پس از آن تناول کردند تا سیر گردیدند بر اساس سخن ابن عباس و در روایت است سفره از آسمان نازل گردید و بر آن نان و گوشت قرار داشت. پس عیسی بدیشان امر کرد که خیانت مکنید و از آین سفر چیزی برنداشته و پنهان مکنید که اگر پس از مشاهده این اعجاز چنین کردید، خداوند شما را بصورت میمون و خوک تبدیل خواهد کرد.

َ فنزلت الملائکة بها علیها سبعة أرغفة و سبعة أحوات[11]

پس ملائکه از آسمان نازل شدند  و  هفت قرص نان و هفت ماهی بریان برایشان آوردند.

فأقبلت الملائکة بمائدة یحملونها علیها سبعة أرغفة و سبعة أحوات حتّى وضعوها بین أیدیهم[12]

پس ملائکه آسمان با سفره ای نازل شدند که بر آن هفت قرص نان و هفت ماهی قرار داشت و آن را در مقابل حواریون نهادند.

برخی دیگر از مفسران نه از هفت قرص نان و یا هفت عدد ماهی بلکه از نوع ماده غذایی سخن گفته اند . اما چه کسانی که از نزول هفت ماده غذایی سخن گفته اند و چه کسانی که به بیشاتر و یا کمتر از آنت اشاره کردهان،نزول نان بیشترین اشاره را داشته اس. تا جائیکه می توان گفت نزول نان مقدس در آن روز از اخبار متواتراست:

و روی عن أبی عبد الرحمن السّلمی قال: نزلت المائدة خبزا و سمکة. و عن عطیة العوفی قال: کانت سمکة فیها طعم کل شی‏ء.[13]

«از عبدالرحمن سلمی روایت شده است که گفت: مائده با نان و ماهی نازل شد. و از عطیه عوفی روایت است که ماهی نازل شد که طعم تمام غذاها را داشت.»

و أخرج الترمذی و ابن جریر و ابن أبی حاتم و أبو الشیخ و ابن مردویه عن عمار بن یاسر قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و سلّم: «نزلت المائدة من السماء خبزا و لحما[14]

«ترمذی و ابن جریر و ابن ابی حاتم و ابوالشیخ و ابن مردویه از عمار یاسر روایت کرده اند:

 پیامبر گرامی اسلام فرمود: سفره ای از آسمان نازل شد و بر آن نان و گوشت قرار داشت.»

از پیامبر ص مرویست:

 نزلت علیهم المائدة یوم الأحد تحملها الملائکة، و فیها لحم و خبز و سمک[15]

«از پیامبر اکرم نقل است: سفره ای بر آنان فرود آمد در روز یکشنبه که ملائکه آن را حمل می کردند و در آن گوشت، نان و ماهی بریان بود.»

فی المجمع، عن عمار بن یاسر عن النبی ص قال: نزلت المائدة خبزا و لحما[16]

«در مجمع به نقل از عمار یاسر آمده است:

پیامبر فرمود: سفره به همراه نان و گوشت نازل شد.»

 



[1] ـ مسیح در قرآن، تالیف آیت الله صدر، ترجمه علی حجتی کرمانی

[2] ـ الأسرار و عدة الأبرار، ج‏3، ص: 265

[3] ـ تفسیر المظهری

[4] ـ تفسیر بیان المعانی

[5] ـ  نهج البیان عن کشف معانی القرآن، ج‏2، ص: 257

[6] ـ البحر المدید فی تفسیر القرآن المجید، ج‏2، ص: 91

[7] ـ  مقتنیات الدرر و ملتقطات الثمر، ج‏4، ص: 120

[8] ـ  مواهب علیة، ص: 267

[9] ـ ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏7، ص: 240

[10] ـ تفسیر الجلالین

[11] ـ الوجیز فی تفسیر القرآن العزیز، ج‏1، ص: 407

[12] ـ  مقتنیات الدرر و ملتقطات الثمر، ج‏4، ص: 120

[13] ـ تفسیر بحرالعلوم

[14] ـ  فتح القدیر، ج‏2، ص: 107

[15] ـ نهج البیان عن کشف معانی القرآن، ج‏2، ص: 256

[16] ـ المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏6، ص: 238


 
 
بازگشت به نقطه آغاز
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
 

هنگامی که چرخ و فلک  سال می چرخد و می چرخد تا همانند تمامی هستی و اجزایش، نقطه شروع و پایانش بیکدیگر بپیوندد، و بعبارت دیگر اوربروس زمان دم خود را در دهان می گیرد، زیباترین، زشت ترین و سرنوشت سازترین نقطه زمان آغاز می شود. نقطه ای که هم آغاز است و هم پایان.

این نقطه از زمان در ادوار مختلف و با روش های مختلف مورد عنایت و التفات بود. این زمان ، زمانیست که زمان از حرکت باز می ایستد و جهان تجربه ای نو را آزمایش می کرد. بزرگترین، سرنوشت سازترین، شادترین، قانونمدارترین و بی قانون ترین لحظات در این زمان قرار داشت. آری هر چیز با ضد خودش در آن، جا خوش کرده بود. قانونی در آنجا حکم فرماند که با هیچ قانون علمی سازگار نبود. و چه حالی داشتند مردمان؛ هم بایست شاد باشند، هم بایست بگریند، هم جشن داشتند و هم عزا، هم بایست بخورند و هم بایست نخورند(روزه). هم به یزدان تعلق داشت و هم به اهریمن.

در این نقطه  که آغاز و پایان سال بیکدیگر گره می خوردند، نامهای زیادی در فرهنگ های مختلف اطلاق می شد. هر چند در یک ماه بخصوص (مهر) قرار داشت، اما روز آن متغیر بود. فاکتورهای بسیاری بایست بکار برده می شد تا زمان دقیق هر ساله آن مشخص شود. در ایران باستان این روز، نوروز خوانده می شد.

 

 

گفتاهای مرتبط:

مفهوم نماد اروبروس

  فلک و معنای آن 


 
 
لیله القدر یا اغازین سال
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
 

در تفسیر کنز الدقایق آمده است:

وفیه لیلة القدر التی هی خیر من ألف شهر، وفیها یفرق کل أمر حکیم، وهو رأس السنة، یقدر فیها ما یکون فی السنة من خیر أو شر أو مضرة أو منفعة أو رزق أو أجل، ولذلک سمیت لیلة القدر.

در [ماه مبارک رمضان] لیله القدر قرار دارد که از هزار ماه برتر است ودر آن شب امر خداوند منتضر می شود و آن اغاز سال است که در آن اتفاقات یک سال از خیر یا شر ، منفعت ورزق یا مرگ رقم میخوردو از اینرو شب قدر نامیده شده است.

در بحار از امام صادق ع منقولست:

 شهر رمضان رأس السنة

ماه رمضان ماه آغازین سال است

در تهذیب الاحکام از امام صادق ع مرویست:

 رأس السنة لیلة القدر یکتب فیها ما یکون من السنة إلى السنة

آغاز سال شب قدر است که در آن سرنوشت یک سال رقم می خورد.

همچنین از امام ششم شیعیان روایت می شود که او هر گاه به مضان سلام میکرد بر سال [نو] سلام میکرد و می فرمود:

رأس السنة شهر رمضان.

 آغاز سال ، ماه مبارک رمضان است.

در تفسیر نور الثقلین از امام ششم ع روایتست:

لیلة القدر هى اول السنة وهى آخرها

شب قدر اولین و آخرین شب سال است

 


 
 
جشن های آغاز سال
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
 

شاید برایتان کمی عجیب باشد که چرا از نظر اینجانب این قدر  تعیین زمان اغاز سال  و یا حتی  ایام نزدیک به این برهه مهم باشد. علت این موضوع دلایل مختلفی دارد که در زیربرخی  از این موارد را نام میبرم:

ـ تقدیر خوردن سرنوشتها

ـ وقوع حوادث مهم وحساس جهانی وبشری

اکثر اتفاقاتی که در جهان واقع شده در این زمانها واقع شده است . این اتفاقات هم میتواند مثبت و هم منفی باشد چرا که زمان آغاز سال زمان جمع الضدین است.

ـ ولادت وشهادت انبیاء واولیاء

شاید هم اکنون در طول سال ودر ماه های مختلف جشن های ولادت و یا وفات ائمه و انبیاء بزرگ را شاهد باشیم در حالیکه این اتفاقات مرتبط به زمان خاصی از سال است.

ـ زمان واقعی حج و اعیاد فطر وقربان

هم اکنون اعیاد بزرگ فطر و قربان در دو روز متفاوت واقع شده اند در حالیکه این دو نام های یک روز بوده و مرتبط با اغاز سال هستند.

زمانی که ارواح مردگان می توانند به دنیای زندگان وارد شوند.

یکی از موارد اسطوره ای وتاریخی قائل شدن به زمانیست که در انها باصطلاح جشن مردگان گرفته می شود و معتقدند که در این روز ارواح مردگان میتوانند از منازل قدیمی و اقوام خود دیدن نمایند.این ایام همان ایام اغازسال است.

نزول فرشتگان به زمین

در هر سال روزی معین وجود دارد که در آن ارواح و فرشتگان بزمین می ایند.این روز همان روز های آغاز سال است.

ـ ورود شیطان به عنوان اعظم نیروهای شر به جهان

شیطان و دستیارانش نیز در همین زمان است که بزمین می ایند از اینرو جشن های  آغاز سال همراه با مصیبت های جهانی بسیاری نیز بوده است.اغلب شهادت های جان خراش انبیاء واولیاء دین در همین زمان است.

ـ زمان توبه وپذیرش توبه

در اکثر ادیان و مذاهب روز خاصی برای پذیرش گناهان از سوی خداوند وجود دارد که در این روزها نسبت به روزهای دیگر الطاف بیشتری نصیب بشر می گردد. این روز همین روزهای آغاز سال است.

ـ زمان عطیه های بزرگ الهی به انسانها

ـ خلقت افرینش و نیز پایان جهان

ـ لیله القدر

شب قدری که در قرآن مساوی با هزار سال دانسته شده است در واقع شب اغازین سال است.

عید الله الاکبر

این روز در واقع همان عید نهم ربیع الاول است.

ـ زمان واقعی عاشورا

پایان حکومت جباران بر جهان

این روزها در واقع همان زمانیست که وعده بزرگ الهی در نزول منجی محقق میگردد وچشم های منتظران را از نگرانی خواهد رهانید

 


 
 
افضل الاعیاد نهم ربیع الاول
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
 

 

قال الشیخ حسن: نقلته من خطّ الشیخ الفقیه علیّ بن مظاهر الواسطی، بإسناد متصل، عن محمد  بن العلاء الهمدانی الواسطی و یحیی بن محمد بن جریح البغدادی، قالا: تنازعنا فی ابن الخطاب فاشتبه علینا أمره، فقصدنا جمیعاً احمد بن إسحاق القمی صاحب أبی الحسن العسکری علیه  السلام بمدینة قم، وقرعنا علیه الباب، فخرجت إلینا صبیّة عراقیّة من داره، فسألناها عنه، فقالت:

 هومشغول بعیده فإنه یوم عید. فقلنا: سبحان الله ! الأعیاد أعیاد الشیعة أربعة: الأضحی، و الفطر ،و یوم الغدیر، و یوم الجمعة ، قالت: فإنّ احمد بن إسحاق یروی عن سیده أبی الحسن علیّ بن  محمد العسکری علیهما السلام أنّ هذا الیوم هو یوم عید ، و هو افضل الأعیاد عند اهل البیت  علیهم السلام وعند موالیهم. قلنا: فاستأذنی لنا بالدخول علیه ، وعرّ فیه بمکاننا ، فدخلت علیه و  أخبرته بمکاننا ، فخرج علینا و هو متّزر بمئزر له محتبی بکسائه یمسح وجهه ، فانکرنا ذلک  علیه ، فقال: لا علیکما ، فإنّی کنت اغتسلت للعید. قلنا: أو هذا یوم عید؟ . قال: نعم ، - و کان یوم  التاسع من شهر ربیع الأول- ، قالا جمیعاً: فأدخلنا داره و أجلسنا علی سریر له ، و قال : إنّی  قصدت مولانا أبا الحسن العسکری علیه السلام مع جماعة إخوتی- کما قصد تمانی - بسرّ من  رأی ، فاستأذنّا بالدخول علیه فأذن لنا ، فدخلنا علیه صلوات الله علیه فی مثل هذا الیوم- و هو  یوم التاسع من شهر ربیع الأول- و سیّدنا علیه السلام قد أوعز الی کل واحد من خدمه أن یلبس  ما یمکنه من الثیاب الجُدُد ، و کان بین یدیه مجمرة یحرق العود بنفسه ، قلنا: بابائنا أنت و أُمّهاتنا  یابن رسول الله ! هل تجدّد لأهل البیت فی هذا الیوم فرح؟!. فقال: و أیّ یوم أعظم حرمة عند أهل  البیت من هذا الیوم ؟!.

 علامه مجلسی رحمة الله علیه در جلد 31 بحار الانوار ص 119 می فرماید مشهور در ممالک وشهرها در زمان ما این است که روز نهم ربیع الاول عید اعیاد است و مدرک آنان در اصل  روایتیست که سید بن طاووس در کتاب زوائد الفوائد و شیخ حسن بن سلیمان در کتاب محتضر آورده اند آنچه اول بیان می شود از حسن بن سلیمان است شیخ حسن از خط شیخ فقیه علی بن  مظاهر اسدی به اَسناد متصل از محمد بن علاء همدانی واسطی و یحیی بن محمد بن جریح  بغدادی نقل می کند که این دو گفتند ما در مورد عمر بن خطاب با هم نزاع کردیم و امر بر ما  مشتبه شد پس قصد احمد بن اسحاق قمی که از اصحاب حضرت عسگری علیه السلام بود  کردیم و به در خانه او رفتیم دختری عراقی در را باز کرد سراغ احمد بن اسحاق را گرفتیم  گفت امروز روز عید است و او به کار عید مشغول است پس گفتیم سبحان الله ، اعیاد شیعه  چهار است عید قربان و فطر ، عید غدیر و روز جمعه دختر گفت احمد بن اسحاق روایت می  کند از آقایش حضرت امام حسن عسگری علیه السلام که امروز روز عید است و افضل اعیاد  است نزد اهل بیت علیهم السلام و نزد دوستان اهل بیت ، گفتیم برای ما اذن دخول بگیر و ما را به او معرفی کن پس چنین کرد و احمد بن اسحاق به در خانه آمد در حالی که پارچه و لنگ بر خود بسته و خود را در عبایش پیچیده و دست به رویش می کشید و ما عیب و نهی کردیم او را از آن کار، پس گفت : خاطر شما نیست من برای عید غسل می کردم گفتیم امروز ، روز عید است ؟ گفت آری ، -در حالی که روز نهم ربیع الاول بود- گفتند پس ما را داخل خانه برد و بر تختی که خاص خودش بود نشاند ، و گفت: من با عده ای از برادران قصد آقایمان حضرت ابا الحسن العسگری علیه السلام کردیم در سامرا – همانگونه که شما مرا قصد کردید – پس اذن دخول گرفتیم در محضر حضرتش شرفیاب شدیم در مثل این روز – و آن روز نهم ربیع الاول بود – آقای من حضرت عسگری علیه السلام به یک یک خدمتکاران خود فرموده بودند هر لباس نوی که ممکن است در بر کنند ، و در مقابل حضرت آتشدانی بود وامام به دست خویش عود بر آتش می نهاد ، ما گفتیم پدران و مادران ما فدای شما ای فرزند رسول خدا آیا برای اهل بیت امروز سرور و شادمانی تازه ای رخ داده ؟! حضرت فرمودند:

  اعتبار و شرف کدام روز نزد اهل بیت از امروز بیشتر و عظیم تر است

و لقد حدّثنی أبی علیه السلام أنّ حذیفة بن الیمان دخل فی مثل هذا الیوم- و هو التاسع من شهر ربیع الأول- علی جدّی رسول الله صلّی الله علیه و آله ، قال حذیفة : رأیت سیّدی أمیرالمؤمنین مع ولدیه الحسن و الحسین علیهم السلام یأکلون مع رسول الله صلّی الله علیه و آله و هو یتبسّم فی وجوههم علیهم السلام و یقول لولدیه الحسن و الحسین علیهما السلام: کُلا هنیئاً لکما ببرکة هذا الیوم ، فإنّه الیوم الذی یُهلک الله فیه عدوّه و عدوّ جدّکما ، و یستجیب فیه دعاء أُمّکما. 

کلا! فإنه الیوم الذی یقبل الله فیه أعمال شیعتکما  و مهبیکما.کلا! فإنه الیوم الذی یصدق فیه قول الله :(فَتِلکَ بُیُوتُهُم خاوِیَةٌ بِما ظَلَمُوا). کلا! فإنه الیوم الذی یتکسر فیه شوکة مبغض جدّکما. کلا! فإنه یوم یفقد فیه فرعون أهل بیتی و ظالمهم وغاصب حقّهم. کلا! فإنه الیوم الذی یقدم الله فیه الی ما عملوا من عمل فیجعله هباءً منثوراً. قال حذیفة  : فقلت : یا رسول الله! و فی أُمتک وأصحابک من ینتهک هذه الحرمة؟. 

فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله): نعم یا حذیفة! جبتٌ من المنافقین یترأّس علیهم و یستعمل فی أُمتی الریاء ، و یدعوهم الی نفسه، و یحمل علی عاتقه درّة الخزری ، و یصدّ الناس عن سبیل الله، و یحرف کتابه، و یغیّر سنّتی، ویشتمل علی إرث ولدی، و ینصّب نفسه علماً ، ویتطاول علی امامه من بعدی، و یستحلّ أموال الله من غیر حلّها، و ینفقها فی غیر طاعته، و یکذبنی و یکذب اخی و وزیری، و ینهّی ابنتی ان حقها، و تدعو الله علیه و یستجب الله دعاؤها فی مثل هذا الیوم.

 سپس امام حسن عسگری علیه السلام فرمودند : بدرستی که پدرم برای من روایت کرد به  اینکه حذیفة بن یمان مثل امروزی که نهم ربیع الاول است خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله مشرف شد ، خذیفه گفت آقایم امیرمؤمنان را با دو فرزند خود حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام دیدم که با رسول خدا چیزی می خورند و رسول خدا بر روی آنان لبخند می زند و به امام حسن و امام حسین علیهما السلام می فرماید بخورید بر شما گوارا باد – چون خوردن و آشامیدن یک جهت شادی و ادراک خوشی در آن است – به برکت این روز، به درستی که امروز روزیست که خداوند در آن دشمنش و دشمن جد شما را به هلاکت می رساند و در این روز دعای مادر شما را به اجابت ، بخورید به درستی امروز روزیست که در آن خداوند اعمال شیعیان شما و دوستان شما را قبول می کند، بخورید بدرستی امروز روزیست که در آن سخن خداوند ( فتلک بیوتهم خاویة بما ظلموا) واقع می شود بخورید بدرستی امروز روزیست که در آن خار دشمن جد شما شکسته می شود، بخورید بدرستی امروز روزیست که در آن فرعون اهل بیت من و ظلم کننده ی آنان و غاصب  حق ایشان از بین می رود، بخورید به درستی امروز روزیست که خداوند در آن توجه می کند  به آنچه ظالمین از اعمال انجام داده و همه را نابود و باطل می گرداند -اشاره است به آیه 23 سوره فرقان-  

حذیفه گفت: پس گفتم ای رسول خدا! در امت و اصحاب شما کسی این حرمت را از بین می برد ؟! سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آری ای حذیفه! بتی از منافقین بزرگی به خود می گیرد و در امت من ریا را پیشه خود قرار می دهد و آنها را به سوی خود می خواند ، و تازیانه رسوائی را بر دوش خویش می افکند، و مردم را از راه خدا باز می دارد، کتاب خدا را تحریف می کند، سنت من را تغییر می دهد، به سوی ارث فرزند من می شتابد وبه آن دست درازی می کند، خود را به عنوان شاخص نصب می کند، بر امامش بعد از منگردن کشی می کند، اموال خدا را در غیر محل آن حلال می سازد و آن را در غیر طاعتخدا انفاق می کند او مرا و برادر من و وزیر مرا تکذیب می کند، دختر مرا از حقش محروممی سازد و او خدا را می خواند بر علیه او دعا – نفرین – می کند و خداوند دعای او را درمثل امروز پاسخ می دهد و مستجاب می گرداند.  

... قال حذیفة : ثم قام رسول الله صلّی الله علیه و آله فدخل الی بیت أمّ سلمة ، و رجعت عنه وأنا غیر شاکّ فی أمر الشیخ ، حتی ترأّس بعد وفاة النبیّ صلّی الله علیه و آله و أُتیح الشرّ و عاد الکفر، وارتدّ عن الدین، و تشمّر للمُلک، وحرّف القرآن ، و أحرق بیت الوحی، و أبدع السنن، وغیّر الملّة ، و بدّل السنة ، وردّ شهادة أمیرالمؤمنین علیه السلام، وکذب فاطمة بنت رسول الله(ص)، واغتصب فدکاً، وأرضی المجوس والیهود و النصاری،وأسخن قرّة عین المصطفی و لم یرضها، وغیّر السّنن کلّها، ودبّر علی قتل أمیرالمومنین علیه السلام ، وأظهر الجور، و حرّم ما أحلّ الله ، و أحل ما حرّم الله ، وألقی الی الناس ان یتّخذوا من جلود الإِبل دنانیر، و لطم وجه الزکیّة ، و صعد منبر رسول الله غصباً و ظلماً ، و افتری علی أمیرالمومنین (ع) و عانده و سفه رأیه . قال حذیفة : فاستجاب الله دعاء مولاتی علیها السلام علی ذلک المنافق ، و أجری قتله علی ید قاتله رحمة الله علیه ، فدخلت علی أمیرالمومنین علیه السلام لأهنّئه بقتل المنافق و رجوعه الی دار الانتقام .

قال أمیرالمومنین علیه السلام: یا حذیفة! أتذکر الیوم الذی دخلت فیه علی سیّدی رسول الله صلّی الله علیه وآله وأنا و سبطاه نأکل معه، فدلّک علی فضل ذلک الیوم الذی دخلت علیه فیه ؟ . قلت: بلی یا أخا رسول الله (ص) . قال : هو و الله هذا الیوم الذی أقرّ الله به عین آل الرسول ، و إنّی لأعرف لهذا الیوم اثنین و سبعین اسماً ، قال حذیفة : قلت : یا أمیرالمژمنین ! أُحبّ أن تسمعنی أسماء هذا الیوم ، و کان یوم التاسع من شهر ربیع الأول .

 حذیفه گفت: سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله بر خاستند و داخل خانه ام سلمة شدند و من از خدمت حضرتش مرخص شدم در حالی که هیچ شکی در کار پیر مرد نداشتم تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله به شهادت رسیدند و او که حضرت فرمودند بزرگی به خودگرفت و شر را مهیا نمود ، و کفر را باز گردانید، و از دین برگشت ، آماده شد برای ریاست، قرآن را تغییر داد، خانه وحی را به آتش کشید، در سنت بدعت نهاد، شریعت را تغییر داد، سنت را عوض کرد، شهادت امیر المومنین علیه السلام را رد کرد، فاطمه دختر پیغمبر را تکذیب کرد، فدک را غصب کرد، مجوس و یهود و نصاری را خشنود نمود، نور چشم پیغمبر را به گریه درآورد و هرگز او را خشنود نکرد، همه سنت ها را تغییر داد، به کشتن امیرالمومنین اندیشید، ستم کردن را آشکار کرد، حرام کرد آنچه را خدا حلال کرده بود و حلال کرد آنچه را خدا حرام کرده بود، مردم را بر آن داشت تا از پوست های شتر دینار تقلبی  بزنند، به رخسار زکیه – دختر پیغمبر- سیلی زد ، غصبا و ظلما بالای منبر رسول خدا رفت ، بر امیرالمونین نسبت دروغ داد، و با وی دشمنی ورزید، رأی او را به سفاهت نسبت داد، گفت حذیفه : خداوند دعای سرورم حضرت زهرا سلام الله علیها را بر علیه آن منافق مستجاب کرد و کشتن او را به دست قاتلش رحمة الله علیه جاری ساخت، پس بر امیرالمومنین داخل شدم تا حضرتش را به قتل آن منافق و برگشت او به خانه انتقام تهنیتگویم .

 امیرالمومنین علیه السلام فرمود: ای حذیفه آیا بیاد می آوری روزی را که در آن روز خدمت مولایم رسول خدا مشرف شدی من و دو سبط حضرتش با وی چیزی می خوردیم پس پیغمبر اکرم تو را بر فضیلت روزی که در آن بر حضرت داخل شدی راهنمائی کرد؟ گفتم آری ای برادر رسول خدا . فرمود: به خدا قسم آن روز، امروز است که خداوند به آن چشم آل رسول را روشن کرد . به راستی من برای این روز هفتاد و دو اسم می شناسم . حذیفه گفت: گفتم یا امیرالمومنین دوست دارم اسماء این روز را به من بشنوانی ، در حالی که روز نهم ربیع الاول بود.پس امیرالمنین علیه السلام فرمود: هذا یوم الا ستراحت ، یوم تنفیس الکربة – رهائی بخشیدن غم – و یوم غدیر الثانی – و یوم تحطیط الا وزار – ریزش گناهان بزرگ –و یوم الخیرة- نیکوئی و یوم رفع القلم برداشتن قلم از نوشتن گناهان –و یوم الهدو – راهنمائی –و یوم العافیة ، و یوم البرکة ، و یوم الثارات – خون خواهی، و یوم عید الله الاکبر، یوم یستجاب فیه الدعاء ، و یوم موقف الاعظم و یوم التوافی – وفا به عهد کردن - ، و یوم الشرط ، یوم نزع السواد – در آوردن لباس سیاه - ، و یوم ندامة الظالم ، و یوم انکسار الشوکة – شکسته شدن خار - ، و یوم نفی الهموم – از بین رفتن غمها - ، و یوم القنوع – قانع شدن - ، و یوم عرض القدرة ، و یوم التصفّح – مصافحة کردن - ، و یوم فرح الشیعة ، و یوم التوبة و یوم الانابة، و یوم زکاة العظمی ، و یوم الفطر الثانی و یوم سیل النغاب – بلعیدن یک جرعه آب – کنایه از لذت بزرگ ، و یوم تجرّع الریق – جرعه جرعه آب دهان را پایین دادن – کنایه از لذت لحظه به لحظه ، و یوم الرضا ، و یوم عید اهل البیت ، و یوم ظفرت به بنواسرائیل – به سبب این روز بنی اسرائیل پیروز شدند - ، و یوم یقبل الله أعمال الشیعة ، و یوم تقدیم الصدقة، و یوم الزیارة ، و یوم قتل المنافق ، و یوم الوقت المعلوم ، و یوم سرور أهل البیت ، یوم الشاهد ، و یوم المشهود ، یوم یعضّ الظالم علی یدیه – اشاره به آیه 25 سوره فرقان ، و یوم القهر علی العدوّ روز غلبه بر دشمن، و یوم هدم الضلالة – منهدم شدن گمراهی -، و یوم التنبیه – آگاهی - ، و یوم التصرید – تیر به هدف زدن -، و یوم الشهادة ، و یوم تجاوز عن المؤمنین – گذشتن از گناه مومنین - ، ویوم الزهرة – شکوفه – کنایه از روشنی و شادی ، و یوم العذوبة – گوارائی - ، یوم المستطاب به – پاک آمده به او ، و یوم ذهاب سلطان المنافق – رفتن سلطان منافق - ، و یوم التسدید – استوار کردن - ، و یوم یستریح فیه المومن – مومن در آن استراحت می کند -، و یوم المباهلة ، و یوم المفاخرة ، و یوم قبول الأعمال ، و یوم التبجیل – گرامی داشتن -، و یوم إذاعة السرّ – فاش کردن سرّ - ، و یوم نصر المظلوم – و یوم الزیارة - ، و یوم التودّد – اظهار دوستی کردن - ، و یوم التحبّب - ، و یوم الوصول ، و یوم التزکیة  و یوم کشف البدع – آشکار کردن بدعت ها -، و یوم الزهد فی الکبائر ، و یوم التزاور – از یکدیگر دیدن کردن - ، و یوم الموعظة ، و یوم العبادة ، و یوم الاستسلام – گردن نهادن -،


 
 
نهم ربیع الاول عید اهل البیت
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
 

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ یَا حُذَیْفَةُ أَ تَذْکُرُ الْیَوْمَ الَّذِی دَخَلْتَ فِیهِ عَلَى سَیِّدِی رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ أَنَا وَ سِبْطَاهُ نَأْکُلُ مَعَهُ، فَدَلَّکَ عَلَى فَضْلِ ذَلِکَ الْیَوْمِ الَّذِی دَخَلْتَ عَلَیْهِ فِیهِ. قُلْتُ بَلَى یَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ .

قَالَ هُوَ وَ اللَّهِ هَذَا الْیَوْمُ الَّذِی أَقَرَّ اللَّهُ بِهِ عَیْنَ آلِ الرَّسُولِ، وَ إِنِّی لَأَعْرِفُ لِهَذَا الْیَوْمِ اثْنَیْنِ وَ سَبْعِینَ اسْماً، قَالَ حُذَیْفَةُ قُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أُحِبُّ أَنْ تُسْمِعَنِی أَسْمَاءَ هَذَا الْیَوْمِ، وَ کَانَ یَوْمَ التَّاسِعِ مِنْ شَهْرِ رَبِیعٍ الْأَوَّلِ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ هَذَا یَوْمُ الِاسْتِرَاحَةِ، وَ یَوْمُ تَنْفِیسِ الْکُرْبَةِ، وَ یَوْمُ الْغَدِیرِ الثَّانِی، وَ یَوْمُ تَحْطِیطِ الْأَوْزَارِ، وَ یَوْمُ الْخِیَرَةِ، وَ یَوْمُ رَفْعِ الْقَلَمِ، وَ یَوْمُ الْهُدُوِّ، وَ یَوْمُ الْعَافِیَةِ، وَ یَوْمُ الْبَرَکَةِ، وَ یَوْمُ الثَّارَاتِ، وَ یَوْمُ عِیدِ اللَّهِ الْأَکْبَرِ، وَ یَوْمٌ یُسْتَجَابُ فِیهِ الدُّعَاءُ، وَ یَوْمُ الْمَوْقِفِ الْأَعْظَمِ، وَ یَوْمُ التَّوَافِی، وَ یَوْمُ الشَّرْطِ، وَ یَوْمُ نَزْعِ السَّوَادِ، وَ یَوْمُ نَدَامَةِ الظَّالِمِ، وَ یَوْمُ انْکِسَارِ الشَّوْکَةِ، وَ یَوْمُ نَفْیِ الْهُمُومِ، وَ یَوْمُ الْقُنُوعِ، وَ یَوْمُ عَرْضِ الْقُدْرَةِ، وَ یَوْمُ التَّصَفُّحِ، وَ یَوْمُ فَرَحِ الشِّیعَةِ، وَ یَوْمُ التَّوْبَةِ، وَ یَوْمُ الْإِنَابَةِ، وَ یَوْمُ الزَّکَاةِ الْعُظْمَى، وَ یَوْمُ الْفِطْرِ الثَّانِی، وَ یَوْمُ سَیْلِ النغاب، وَ یَوْمُ تَجَرُّعِ الرِّیقِ، وَ یَوْمُ الرِّضَا، وَ یَوْمُ عِیدِ أَهْلِ الْبَیْتِ، وَ یَوْمٌ ظَفِرَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِیلَ، وَ یَوْمٌ یَقْبَلُ اللَّهُ أَعْمَالَ الشِّیعَةِ، وَ یَوْمُ تَقْدِیمِ الصَّدَقَةِ،وَ یَوْمُ الزِّیَارَةِ، وَ یَوْمُ قَتْلِ الْمُنَافِقِ، وَ یَوْمُ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ، وَ یَوْمُ سُرُورِ أَهْلِ الْبَیْتِ، وَ یَوْمُ الشَّاهِدِ وَ یَوْمُ الْمَشْهُودِ، وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى‏ یَدَیْهِ، وَ یَوْمُ الْقَهْرِ عَلَى الْعَدُوِّ، وَ یَوْمُ هَدْمِ الضَّلَالَةِ، وَ یَوْمُ التَّنْبِیهِ، وَ یَوْمُ التَّصْرِیدِ، وَ یَوْمُ الشَّهَادَةِ، وَ یَوْمُ التَّجَاوُزِ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ، وَ یَوْمُ الزَّهْرَةِ، وَ یَوْمُ الْعُذُوبَةِ، وَ یَوْمُ الْمُسْتَطَابِ بِهِ، وَ یَوْمُ ذَهَابِ سُلْطَانِ الْمُنَافِقِ، وَ یَوْمُ التَّسْدِیدِ، وَ یَوْمٌ یَسْتَرِیحُ فِیهِ الْمُؤْمِنُ، وَ یَوْمُ الْمُبَاهَلَةِ، وَ یَوْمُ الْمُفَاخَرَةِ، وَ یَوْمُ قَبُولِ الْأَعْمَالِ، وَ یَوْمُ التَّبْجِیلِ، وَ یَوْمُ إِذَاعَةِ السِّرِّ، وَ یَوْمُ نَصْرِ الْمَظْلُومِ، وَ یَوْمُ الزِّیَارَةِ، وَ یَوْمُ التَّوَدُّدِ، وَ یَوْمُ التَّحَبُّبِ، وَ یَوْمُ الْوُصُولِ، وَ یَوْمُ التَّزْکِیَةِ وَ یَوْمُ کَشْفِ الْبِدَعِ، وَ یَوْمُ الزُّهْدِ فِی‏ الْکَبَائِرِ، وَ یَوْمُ التَّزَاوُرِ، وَ یَوْمُ الْمَوْعِظَةِ، وَ یَوْمُ الْعِبَادَةِ، وَ یَوْمُ الِاسْتِسْلَامِ قَالَ حُذَیْفَةُ فَقُمْتُ مِنْ عِنْدِهِ یَعْنِی أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ قُلْتُ فِی نَفْسِی لَوْ لَمْ أُدْرِکْ مِنْ أَفْعَالِ الْخَیْرِ وَ مَا أَرْجُو بِهِ الثَّوَابَ إِلَّا فَضْلَ هَذَا الْیَوْمِ لَکَانَ مُنَایَ. قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ الْعَلَاءِ الْهَمْدَانِیُّ، وَ یَحْیَى بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جَرِیحٍ فَقَامَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنَّا وَ قَبَّلَ رَأْسَ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ سَعِیدٍ الْقُمِّیِّ، وَ قُلْنَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی قَیَّضَکَ لَنَا حَتَّى شَرَّفْتَنَا بِفَضْلِ هَذَا الْیَوْمِ، وَ رَجَعْنَا عَنْهُ، وَ تَعَیَّدْنَا فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ.


 
 
جهان شناسی قوم مایا
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
 

نماد درخت کیهانی مرزهای جغرافیایی را در می‌نوردد و هزارها کیلومتر آنطرفتر و به قلب قاره پر رمز و راز امریکا نیز نفوذ می‌کند ؛ جایی که گمان برده می‌شد شاید در آن کمتر تمدن درخشانی شکل گرفته باشد. اما کاوش‌های جدید ، نتایج شگرفی را نمایان کرده است. تمدنی با عظمت و پیچیده مایا.

پوپول وه the Popol Vuh ، کتاب مقدس مایا که حکم انجیل مسیحیان و قرآن مسلمانان را دارد  و هیروگلیف(خط تصویری) بوده و به زبان  Quiché ( نوعی زبان محلی گواتمالایی)  نوشته شده است. این کتاب شامل چهار بخش است. بر اساس این کتاب: درخت زندگی Yax'ché  (= اولین درخت) ، درختی جادوی ای است که چهار جهتِ  اصلی(شمال، جنوب، شرق و غرب) را از منطقه مقدس مرکزی، Yaxkin به بیرون پرتاب می‌کند. این درخت، منطقه شکل دهی و دسترسی  به جهان‌های روحی است. بر اساس اساطیر، این درخت اولین مخلوق خداوند است. سپس همه چیز از آن بوجود آمده است.

عجیب آن است که معارف این قوم در مورد کیهان و درخت کیهانی، شباهتی همسان با دیگر اساطیر باستانی در نقاط دیگر زمین دارد. با آنکه علی الظاهر تمدنی پرت و دور افتاده از سایر تمدنها بود.

قوم مایا به دنیایی سه لایه اعتقاد داشتند؛ آسمانها، دنیای میانی و دنیای زیرین. بر این اساس ریشه‌های درخت زندگی در دنیای زیرین، ساقه هش در دنیای میانه و شاخه‌هایش در آسمانها قرار داشت. این درخت نماینده راه شیری بود

دنیای زیرین یا شیبالبا Xibalba  که معنای آن می‌تواند «جایگاهِ ترس» باشد، توسط خدایان مرگ Death Gods و هم پیمانانشان اداره می‌شد. دوازده خدا که به  فرمانروایان شیبالبه the Lords of Xibalba معروفند بر این مکان حاکمند. 

پست‌ترین قسمت شیبالبه، میت نال Mitnal است و هیولایی بنام اَه پوچ Ah Puch حاکم آن است. تجسم ظاهری این دیو یا هیولا HUNHAU خوانده می‌شود.

  بر این درخت، «پرنده ـ خدایِ  اصلی»[1]، ایتزام یه  Itzam Yeh  یا Vucub Caquix قرار داشت. او القاب زیادی داشت مانند: Serpent Bird ( پرنده مار) ، Celestial Bird(پرنده آسمانی) ،  Seven-Macaw(نوعی طوطی آمریکایی).

تصور مردم بر این بود که این  پرنده ـ خدا، کتاب و تقویم را خلق کرد و به مردمان داد.

در اساطیر مایا آمده است که بعد از سیل این پرنده خدا بر سطح زمین زندگی می‌کند. همسر او Chimalmat بود. او دو پسر داشت زیپاکنا  Zipacná و کابراکان Cabracán که دیوانِ زلزله بودند.

Zipacná بصورت تمساح بزرگی نشان داده شده است که بسیار خشن و متکبر بود. او باعث پدیداری کوه‌ها شده بود.

بر اساس پوپول وه، Zipacná زمانی باعث مرگ چهارصد پسر میشود. از اینرو دو پهلوان همزاد اسمانی divine Hero Twins  به نامهای هوناپو Hunahpu  و ایشبالانک Ixbalanque  تصمیم می‌گیرند تا  او را  از پای در آورند. و سرانجام نیز باعث کشتنش می‌شوند. این دو همزاد، فرزندان هون هوناپو Hun Hunahpu شمرده می‌شوند.

هون هوناپو نیز خود فرزند Xmucane و Xpiacoc است. این دو نفر والدین اسمانی از نظر قوم مایا محسوب می‌شوند. آنها مسن ترین در بین خدایان هستند و اسامی بسیاری دارند.

داستان تولد این دو برادر همزاد اسمانی در اساطیر مایا اینگونه روایت شده است که روزی باکره‌ای بنام شکیکIxquic  دختر Ahau Cuchumaquic برای دیدن و خوردن میوه درخت Jícara( همان هون هوناپو است که بصورت درخت در آمده است) عازم شد. در محل درخت، سرِ هون هوناپو[که گویا به درخت آویزان بود] به وی می‌گوید: «اگر می‌خواهی میوه بخوری دستانت را باز کن.» و وقتی که دختر دستانش را می‌گشاید او بسرعت مایعی سفید را به دستان دختر تف می‌کند و به او می‌گوید که وی از این مایع بچه دار خواهد شد.

 

دختر به خانه شان بر می‌گردد و بسراغ پدر رفته و ماجرا را برایش تعریف می‌کند. پدر پس از شنیدن ماجرا خانه را ترک می‌گوید و از منزل بیرون می‌رود. دختر بناچار به اتاق مادرش میرود و بلافاصله دو فرزند به دنیا می‌آورد. این دو فرزند بسرعت رشد می‌کنند و در حالیکه هنوز نوجوان هستند اما دارای قدرتی خارق العاده‌ای می‌گردند و حتی می‌توانند بزرگ‌ترین درختان را با نیروی دستشان از ریشه بیرون آورند.

روایت دیگری نقل می‌کند که درخت پس از اینکه دستان او را با بزاقش شستشو داد، حامله شدو بعد از آن به جهان دیگر رفت و با Ixmukané زندگی کرد و در آنجا فرزندانش را بدنیا آورد.

شکیک ایزد بانوی «مادر باکره» the Goddess Virgin Mother خوانده می‌شود که با ظهور او سومین دوره از تقویم مایا آغاز می‌گردد، سومین دوره در تقویم مایا یا  «دوره فرهنگ زنانه» دوره‌ای  است که در آن زنان بسیاری زاده می‌شوند و تفوق و برتری می‌یابند.

این دو برادر، خدایان خورشید و ماه بودند. برادر بزرگتر که در واقع طبق بعضی از داستان ها همان تجسم پدرش می‌باشد که در بازگشت زمینی بصورت انسان ظاهر می‌شود و قصد دارد تا با قربانی کردن خود، زندگی بشریت را نجات بخشد. هوناپو در آسمان ها، خدای خورشید است.

برادر کوچکتر یعنی ایشبالانک اما ایزد ماه کامل است که با مرگش دلالت پایان  عصرِ مادرانه و اضطرار عصر پدرانه باعث می‌گردد که او چهره‌ای مونث بخود گرفته و به الهه ماه تبدیل شود.  

The oldest son was named Hunaphu after his father. In some tellings of the myths, he was actually the reincarnation of his father who had come back as a human and would eventually, in Christ-like fashion, sacrifice his life to save mankind. When taken to the heavens, Hunaphu became a sun god.

The younger brother, Xbalanquẻ, was associated with the full moon and upon his death, signifying the end of matriarchal times and the emergency of the patriarchal, he was changed into a woman and became Xbalanquẻ, the moon goddess.[2]



[1] ـ principal bird deity

[2] ـ منبع اینترنت، نشانی http://www.goddessgift.com


 
 
دختر بجای پسر
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
 

عمران  بمیان مردم آمد تا وعده ای را که خداوند به او داده بود بمردم ابلاغ کند.

ـ «ای مردم خداوند بمن رسانده است که بزودی پسری از من بدنیا می آید که مبارکست، بیماری ها را درمان میکند ومرده را باذن خدا زنده می سازد. او پیامبر خدا در میان بنی اسرائیل خواهد بود که طومار آزادی آنها را با خود خواهد داشت.»

مردمی که سالها در زیر بار ستمگران جائر و ظالم  بسر میبردند از این سخن عمران که در میان آنها به راستی و امانت شهرت داشت شاد و خوشحال گردیدند. ماهها گذشت و مردم چشم براه رسیدن این فرزند بودند بودند. تا اینکه همسر عمران، حنه باردار شد و این یعنی طلیعه رهایی قوم عمران از ستم . شادمانی مردم مضاعف گردید؛ از اینکه می دیدند وعده الهی در حال نزدیک شدن است.

چند روز مانده به وضع حمل، مردم دیگر درب خانه عمران را رها نمیکردند، انها انتظار مقتدا و منجی خود را میبردند. با هر خبری که از درون خانه می آمد شادمانی هایشان بیشتر وبیشتر می شد. لحظه موعود فرا رسید، نفس ها راه خود را در سینه ها گم کرده بودند و زمان به نقطه موعود رسیده بود و ناگهان صدای فریاد گریه کودکی  فضای خانه را سرشار کرد.

اما گویی اتفاق به گونه ای دیگر رقم خورده بود، تاقبل از ولادت قابلگان و محرمان در درون منزل در حال مهیای پخش حلوای ولادت بودند، می گفتند و می خندیدند و هرازگاهی نیز خبری را بمردم میرساندند. اما دیگر صدای شادی و فرحی از درون خانه  نمی آمد، کسی نیز بمردم منتظر از احوال موعود بدنیا آمده خبری نمی داد.مردم بیکدیگر نگاه میکردند و از کسی سخنی بر نمی آمد. همهمه ها آرام شده بود و سکوتی معنا دار بر جمعیت حاکم.

لحظاتی گذشت ،  عمران بر ایوان منزل ظاهر شد. جمعیت از او می خواستند تا هر چه سریعتر چهره زیبای منجی آینده و شفا بخش دردهایشان را ببینند.اما عمران برای لحظه ای سر را بزیر افکند وسپس گفت:

ای مردم بدانید که فرزند من دختر است.

غیر از معدود افراد ویاران خاص دیگر حاضران که تاکنون صبر کرده بودند، با تمسخر و تهییج کسانی که بر عمران و وعده اش با نگاهی بدبینانه می نگریستند، بخروش آمدند و بر عمران اعتراض کردند که:

ـ ای دروغگو آیا منجی ما دختر است. این بود آن وعده بزرگ خدایت بر ما. دختر که مانند پسر نیست تا بتواند رسالت الهی را برعهده بگیرد.!!

اما زمان بر حقانیت سخنان عمران گواهی داد، فرزندش بزرگ شد، تا مریمی گردد و منجی را بعد از سالها بدنیا آورد. وعده الهی تحفق یافت اما نه در فرزند عمران بلکه در فرزندِ فرزندش. و روسیاه کسانی که بر این آزمایش الهی رضایت نداده وصبر پیشه ننمودند.

امام صادق ع پس از یاد آوری این واقعه می فرمود:

«ای مردم، چنانچه ما قولی را در مورد یکی از افراد خاندانمان بشما دادیم و این وعده در فرزندش یا فرزند فرزندش تحقق یافت، آن را منکر نشوید چرا که خداوند هر چه را که بخواهد انجام خواهد داد.»

کلینی در کافی آورده است:

1 - محمد بن یحیى، عن أحمد بن محمد، وعلی بن إبراهیم، عن أبیه جمیعا، عن ابن محبوب عن ابن رئاب، عن أبی بصیر، عن أبی عبدالله علیه السلام قال: إن الله تعالى أوحى إلى عمران أنی واهب لک ذکرا سویا، مبارکا، یبرئ الاکمه والابرص ویحیی الموتى بإذن الله، وجاعله رسولا إلى بنی إسرائیل، فحدث عمران امرأته حنة بذلک وهی ام مریم، فلما حملت کان حملها بها عند نفسها غلام، فلما وضعتها قالت: رب إنی وضعتها انثى ولیس الذکر کالانثى، أی لا یکون البنت رسولا یقول الله عزوجل والله أعلم بما وضعت، فلما وهب الله تعالى لمریم عیسى کان هو الذی بشر به عمران ووعده إیاه، فإذا قلنا فی الرجل منا شیئا وکان فی ولده أو ولد ولده فلا تنکروا ذلک.
2 - محمد بن إسماعیل، عن الفضل بن شاذان، عن حماد بن عیسى، عن إبراهیم ابن عمر الیمانی، عن أبی عبدالله علیه السلام قال: إذا قلنا فی رجل قولا، فلم یکن فیه وکان فی ولده أو ولد ولده فلا تنکروا ذلک، فإن الله تعالى یفعل ما یشاء.

گفتارهای مرتبط:

تقدیم به سوسنیان ـ شعر از خاقانی  
» سین 
» سین، باکره ای که روزی بدون شوهر میم (خورشید) را خواهد زایاند... 


 
 
منیژه و 313 یاورش
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

 

فردوسی علیه الرحمه در داستان بیِژن و منیزة یکی از حساسترین برهه های تاریخ جهان را در آخرالزمان تصویر میکند. بازگشت منیژة یعنی عقل سوم در تثلیث ایزدانٰ که همان حزن در داستان مونس العشاق و سین (الحجه) در نمادهای رمزین اسماعیلیه است و زایاندن میم (عقل  دوم) توسط وی را با اشارت خواب بودن بیِژن و بیداری او [بیداری در اینجا به معنای بدنیا آمدن است] در ذیل بزیبایی به تصویر می کشد.

نشستنگه رود و می ساختند    ز بیگانه خیمه بپرداختند
پرستندگان ایستاده بپای    ابا بربط و چنگ و رامش سرای
بدیبا زمین کرده طاوس رنگ    ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ
چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر    سراپرده آراسته سربسر
می سالخورده بجام بلور    برآورده با بیژن گیو شور
سه روز و سه شب شاد بوده بهم    گرفته برو خواب مستی ستم
چو هنگام رفتن فراز آمدش    بدیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبر    پرستنده آمیخت با نوش‌بر
بدادند مر بیژن گیو را    مر آن نیک دل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماند    پرستندگان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن براه    مر آن خفته را اندر آن جایگاه
ز یک سو نشستنگه کام را    دگر ساخته جای آرام را
بگسترد کافور بر جای خواب    همی ریخت بر چوب صندل گلاب
چو آمد بنزدیک شهر اندرا    بپوشید بر خفته بر چادرا
نهفته بکاخ اندر آمد بشب    به بیگانگان هیچ نگشاد لب
چو بیدار شد بیژن و هوش یافت    نگار سمن بر در آغوش یافت
بایوان افراسیاب اندرا    ابا ماه رخ سر ببالین برا
بپیچید بر خویشتن بیژنا    بیزدان بنالید ز آهرمنا
چنین گفت کای کردگار ار مرا    رهایی نخواهد بدن ز ایدرا
ز گرگین تو خواهی مگر کین من    برو بشنوی درد و نفرین من
که او بد مرا بر بدی رهنمون    همی خواند بر من فراوان فسون
منیژه بدو گفت دل شاددار    همه کار نابوده را باد دار
بمردان ز هر گونه کار آیدا    گهی بزم و گه کارزار آیدا
ز هر خرگهی گل رخی خواستند    بدیبای رومی بیاراستند
پری چهرگان رود برداشتند    بشادی همه روز بگذاشتند
چو بگذشت یک چندگاه این چنین    پس آگاهی آمد بدربان ازین
نهفته همه کارشان بازجست    بژرفی نگه کرد کار از نخست
کسی کز گزافه سخن راندا    درخت بلا را بجنباندا
نگه کرد کو کیست و شهرش کجاست    بدین آمدن سوی توران چراست
بدانست و ترسان شد از جان خویش    شتابید نزدیک درمان خویش
جز آگاه کردن ندید ایچ رای    دوان از پس پرده برداشت پای
بیامد بر شاه ترکان بگفت    که دختت ز ایران گزیدست جفت
جهانجوی کرد از جهاندار یاد    تو گفتی که بیدست هنگام باد
بدست از مژه خون مژگان برفت    برآشفت و این داستان باز گفت
کرا از پس پرده دختر بود    اگر تاج دارد بداختر بود
کرا دختر آید بجای پسر    به از گور داماد ناید بدر
ز کار منیژه دلش خیره ماند    قراخان سالار را پیش خواند
بدو گفت ازین کار ناپاک زن    هشیوار با من یکی رای زن
قراخان چنین داد پاسخ بشاه    که در کار هشیارتر کن نگاه
اگر هست خود جای گفتار نیست    ولیکن شنیدن چو دیدار نیست
بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد    پر از خون دل و دیده پر آب زرد
زمانه چرا بندد این بند من    غم شهر ایران و فرزند من
برو با سواران هشیار سر    نگه دار مر کاخ را بام و در
نگر تا که بینی بکاخ اندرا    ببند و کشانش بیار ایدرا
چو گرسیوز آمد بنزدیک در    از ایوان خروش آمد و نوش و خور
غریویدن چنگ و بانگ رباب    برآمد ز ایوان افراسیاب
سواران در و بام آن کاخ شاه    گرفتند و هر سو ببستند راه
چو گر سیوز آن کاخ در بسته دید    می و غلغل نوش پیوسته دید
سواران گرفتندگرد اندرش    چو سالار شد سوی بسته درش
بزد دست و برکند بندش ز جای    بجست از میان در اندر سرای
بیامد بنزدیک آن خانه زود    کجا پیشگه مرد بیگانه بود
ز در چون به بیژن برافگند چشم    بچوشید خونش برگ بر ز خشم
در آن خانه سیصد پرستنده بود    همه با رباب و نبید و سرود
بپیچید بر خویشتن بیژنا    که چون رزم سازم برهنه تنا
نه شبرنگ با من نه رهوار بور    همانا که برگشتم امروز هور
ز گیتی نبینم همی یار کس    بجز ایزدم نیست فریادرس
کجا گیو و گودرز کشوادگان    که سر داد باید همی رایگان
همیشه بیک ساق موزه درون    یکی خنجری داشتی آبگون
بزد دست و خنجر کشید از نیام    در خانه بگرفت و برگفت نام
که من بیژنم پور کشوادگان    سر پهلوانان و آزادگان
ندرد کسی پوست بر من مگر    همی سیری آید تنش را ز سر
وگر خیزد اندر جهان رستخیز    نبیند کسی پشتم اندر گریز
تو دانی نیاکان و شاه مرا    میانیلان پایگاه مرا
وگر جنگ سازند مر جنگ را    همیشه بشویم بخون چنگ را
ز تورانیان من بدین خنجرا    ببرم فراوان سران را سرا
گرم نزد سالار توران بری    بخوبی برو داستان آوری
تو خواهشگری کن مرا زو بخون    سزد گر بنیکی بوی رهنمون
نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اوی    چو دید آن چنان تیزی چنگ اوی
بدانست کو راست گوید همی    بخون ریختن دست شوید همی
وفا کرد با او بسوگندها    بخوبی بدادش بسی پندها
بپیمان جدا کرد زو خنجرا    بخوبی کشیدش ببند اندرا
بیاورد بسته بکردار یوز    چه سود از هنرها چو برگشت روز
چنینست کردار این گوژپشت    چو نرمی بسودی بیابی درشت
چو آمد بنزدیک شاه اندرا    گو دست بسته برهنه سرا
برو آفرین کردکای شهریار    گر از من کنی راستی خواستار
بگویم ترا سربسر داستان    چو گردی بگفتار همداستان
نه من بزرو جستم این جشنگاه    نبود اندرین کار کس را گناه
از ایران بجنگ گراز آمدم    بدین جشن توران فراز آمدم
ز بهر یکی باز گم بوده را    برانداختم مهربان دوده را
بزیر یکی سرو رفتم بخواب    که تا سایه دارد مرا ز آفتاب
پری دربیامد بگسترد پر    مرا اندر آورد خفته ببر
از اسبم جدا کرد و شد تا براه    که آمد همی لشکر و دخت شاه
سوران پراگنده بر گرد دشت    چه مایه عماری بمن برگذشت
یکی چتر هندی برآمد ز دور    ز هر سو گرفته سواران تور
یکی کرده از عود مهدی میان    کشیده برو چادر پرنیان
بدو اندرون خفته بت پیکری    نهاده ببالین برش افسری
پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد    میان سواران درآمد چو باد
مرا ناگهان در عماری نشاند    بران خوب چهره فسونی بخواند
که تا اندر ایوان نیامد ز خواب    نجنبید و من چشم کرده پر آب
گناهی مرا اندرین بوده نیست    منیژه بدین کار آلوده نیست
پری بی‌گمان بخت برگشته بود    که بر من همی جادوی آزمود
چنین بد که گفتم کم و بیش نه    مرا ایدر اکنون کس و خویش نه
چنین داد پاسخ پس افراسیاب    که بخت بدت کرد بر تو شتاب
تو آنی کز ایران بتیغ و کمند    همی رزم جستی به نام بلند
کنون چون زنان پیش من بسته دست    همی خواب گویی به کردار مست
بکار دروغ آزمودن همی    بخواهی سر از من ربودن همی
بدو گفت بیژن که ای شهریار    سخن بشنو از من یکی هوشیار
گرازان بدندان و شیران بچنگ    توانند کردن بهر جای جنگ
یلان هم بشمشیر و تیر و کمان    توانند کوشید با بدگمان
یکی دست بسته برهنه تنا    یکی را ز پولاد پیراهنا
چگونه درد شیر بی چنگ تیز    اگر چند باشد دلش پر ستیز
اگر شاه خواهد که بنید ز من    دلیری نمودن بدین انجمن
یکی اسب فرمای و گرزی گران    ز ترکان گزین کن هزار از سران

 
 
 
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

تقویم سال نمای سلتی نمونه بارزی از قانون لایتغیر الهی را در زندگی انسانها نشان می دهد. این تقویم ک چرخه سالانه را به دو نیمه تقسیم می کند: نیمه نورانی و نیمه ظلمانی. این دو نیمه در واقع همان نمایش نماد یین و یانگ  معروف است.

نیمه نورانی سال شامل فصول سرد  و نیمه ظلمانی نیز شامل فصول گرم می شود.

 

 

جشن ساماین در اول نوامبر مطابق با دهم یا یازدهم آبان است و بزرگترین جشن سلتیان باستان بود. به اعتقاد سلتیان این زمان زمان برقرای نیروهای متضاد در جهان بود: نور و ظلمت، سرما و گرما،زندگی و مرگ، روز و شب،و...در حالت تعادل بسر میبرند.

امروزه این جشن بیشتر با نام هالوین Halloween شناخته می شود. سلتیان معتقدند در این زمان شکافی بین دنیای مردگان و دنیای زندگان ایجاد می شود و دنیای فیزیکی و متافیزیکی در نزدیکترین فاصله نسبت به هم قرار می گیرند.

همین مسئله باعث می شود تا ارواح درگذشتگان بتوانند به دنیای مادی و زندگی قبلی خود بر گردند و به منزلگاه هایی که زمانی در آنها ساکن بودند سر بزنند.

در این فاصله زمانی همچنین ارواح شرور نیز می تواننند از این شکاف ایجاد شده نهایت استفاده را ببرند و در دنیای انسانها پدیده های عجیب و غریبی را بوجود آورده و اسیب رسانی نمایند.

به همین جهت برخی از کارشناسان معتقدند که ساماین بیشتر از اینکه یک جشن باشد یادبود فاجعه ای عظیم بوده است.

 

 

 

مهمترین قسمت جشن ساماین در شب اتفاق می افتاد که Oidhche Shamhna یا  the Eve of Samhain نامیده می شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
سمین جشن آغاز سال سلتیان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

منبع:http://www.tarataratara.net/Tara_Samhain_poster.htm

A Time of No Time
The Druids had a lunar calendar of 13 months of 28 days each, and one day to make 365, from which comes our expression "a year and a day." The day before the extra day was the last day of the old year; the day after was the first day of the new year. Samhain, the day between the years, thus was a special day--literally a time when time stood still. People could act foolishly. Men and women cross-dressed. House gates were unhinged and suspended in trees. Owners found their livestock in neighbors' fields.

Such mischief had a deeper meaning. The Druids believed that during these three days the veil between this world and that of their ancestors became thin. It was a magical time when the dead could revisit the living, and the future could be foretold through divination and prophecy. Rather than being feared, the departed were regarded not as the dead but as living spirits of loved ones. Sources of guidance and inspiration to be honored and feasted, they were seen as repositories of the ancient wisdom of the clan. The new moon (the time when the moon is virtually invisible) determined the timing of Samhain. During the dark of the moon, people believed it was easier to see into the other world.

Fire played an important role in Celtic life. Samhain was one of the four great "fire festivals" of the Celts. On this night all hearth fires in Ireland were extinguished. A new sacred fire was rekindled at Tlachtga, near Athboy in County Meath, 12 miles from the seat of the Irish kings at Tara. Runners bearing torches carried this new flame and relit hearths all over Ireland, symbolizing a fresh start for the new year. In Ireland and Scotland, Samhain was a night for traditional divination games about love or marriage and employing nuts or apples. People also went from house to house during Samhain asking for food and drink. Failure to provide them would result in practical jokes being played on the householder. One popular divination game, "bobbing for apples," called for young unmarried persons to try to bite into an apple floating in a tub of water or hanging from a string. The first person to bite into the apple would be the next person to marry.

Fairies--the "Sidhe" (pronounced "shee"), rather than witches and goblins--dominate Irish folklore. Although invisible, fairies are always about. Not as malevolent as witches, they can play tricks on mortals, although they sometimes are generous and helpful. One never throws dishwater or kitchen slops out of a house without first warning the fairies who might be passing and would resent being drenched.

Pope Boniface IV introduced All Saints Day in the seventh century to honor all the saints. First observed on May 13, it was moved to the first of November in the next century by Pope Gregory III in an effort to supplant Celtic pagan rites with the liturgy of the church. October 31 became All Hallows Eve; November 1, All Saints Day; November 2, All Souls Day, when prayers were to be said for souls in Purgatory. In spite of these formidable surrogates intended to displace the three-day period known as Samhain, the old pagan practices persisted.

 

Beacons For Tara

 


 
 
مهر هنگام ولادت پیامبر مسیحیان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

منبع:http://rcg.org/questions/p002.a.html

Is there scriptural evidence that Jesus Christ's birth was in the fall of the year and not on December 25?

 Much evidence exists. If God intended for us to celebrate Christ’s birthday, He would have had the scriptures record the time of His birth, as well as the location. The exact date is not known, yet evidence points to an autumn birth.

Luke 2:8 provides the first indication, as flocks were still in the fields at night. The flocks were brought in for the winter season of mid-October to mid-March.

Another indication is the fact that Jesus was born six months after John the Baptist (Luke 1:24-26, 36). The question then becomes, when was John the Baptist conceived? Because Zacharias’ priestly functions were carried out during the course of Abijah, at the time of the angel’s appearance (Luke 1:5-20), John’s conception occurred in mid-June, as verses 23-24 indicate. Thus, he would have been born in about mid-March. Therefore, Christ’s birth had to be in early autumn.

There is one additional clue. At the time of Christ’s birth, the area of Jerusalem was very crowded with visitors, because of the celebration of the Feast of Tabernacles. People took advantage of this journey to Jerusalem to pay their taxes (see Luke 2:1-5), as they were collected at this time of the year. Leviticus 23:24-40 proves that the seventh month was the time in question. When we combine Luke 2:1-5 and John 7:2-10 we see evidence of Jesus’ parents traveling to Jerusalem for the spring and fall Holy Days.

While there is virtually no evidence of Christ being born on December 25, there is abundant evidence of an early autumn birth. The world celebrates Christ’s birth in a winter pagan “season,” when, in fact, our Savior was born during a fall festival season that actually pictures the salvation of mankind.

(ترجمه متن رنگی)در حالیکه هیچ مدرکی برای اثبات ولادت عیسی در 25 دسامبر موجود نیست، مستندات بسیاری هستند تا اثبات کنند  که وی در اوایل پائیز بدنیا آمده است. دنیا تولد عیسی را در فصل مشرکانهی زمستان جشن میگیرد، هنگامیکه ، در حقیقت ناجی ما در طی یکی از جشن های پاییزی بدنیا آمده است، [جشنهایی] که در حقیقت رستگاری انسان را به تصویر می کشند


 
 
جشن دیوالی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

دیوالی نام جشنهای آغاز سال هندوان است که 5 روز ادامه دارد. واژه دیوالی اصلأ از زبان سانسیکریت بوده که گاهی آنرا دیپ والی هم نبشته اند. این کلمه مرکب از اسم (دیپ، دیوه یا دیه) و پسوند (والی) که اسم را نسبی میسازد، میباشد. در زبان فارسی دری معادل آن چراغان است. جشن دیوالی با توجه به قویم گردان هندی مابین سیزدهم اکتبر تا چهاردهم نوامبر واقع می شود.

ریشۀ باور جشن دیوالی در پیروان آئین هندو بسیار ژرف بوده و از گذشته های دوری دور همیشه سال یکبار تجلیل میگردد. کهن ترین باور، حاکی این پندار است، که خداوند در شب دیوالی، ثروت (لاکشمی) را برای بنده گانش ارزانی فرموده است. درین شام هندوان به شادمانی پرداخته و شکران خدا را از بری هرآنچه نعم مادی که دارند، به جا می آورند. این باور در رده های چیزفهم، معتقدین زیاد دارد.

جشن دیوالی در واقع جشن سال نو هندوان است پنج روز بطول می کشد. سال نو هندوان به هنگام پانزدهم ماه قمری زمانی که ماه در کامل ترین حالت خود از نورافشانی قرار دارد شروع می شود. البته این سنت در بسیاری ازکشورهای تراوادین یعنی تایلند، برمه، سریلانکا، کامبوج و لائوس نیز دیده می شود.  مراسمی که در این پنج روز انجام می شود به نقل از ویکی پدیا به ترتیب آورده می شود:

روز اول

روز اول دیوالی دهان ترایوداشی (Dhantrayodashi) یا دهان تراس (Dhan teras) نام دارد. "دهان" به معنای "ثروت" و "ترایوداشی" به معنی روز سیزدهم است. در کل این نام به روز سیزدهم از نیمه اول ماه قمری کارتیکا اشاره می‌کند که در آن، دهان وانتاری (Dhanvantari)، یکی از نمودهای ویشنو (Vishnu) خدای هندی، از آبهای اقیانوسی که دانش طب روحانی "اهورودا" را در خود دارد، خارج می‌شود و به مردم کمک می‌کند بر علیه بیماری و مرگ مبارزه کنند.

در غروب این روز، هندوها باید حمام کنند و هدایای خود را که شامل فانوس‌های روشن دیا (Deeya) و شیرینیهایی به نام پراساد (Prasad) است را به حضور یاما راج (Yama Raj خدای مرگ) تقدیم کنند. این کار باید در نزدیک یک درخت مقدس که ممکن است در باغ یا خانه شخصی افراد هم باشد، صورت می‌گیرد و در صورت نبودن چنین درختی، یک محل پاکیزه در حیاط جلوی خانه هم، قابل قبول خواهد بود.

روز دوم

روز دوم دیوالی نارک چاتورداسی (Narak Chaturdasi) نام دارد. این روز، چهاردهمین روز ماه قمری و شب دیوالی است. در این روز کریشنا (Krishna بزرگ‌ترین خدای هندویان)، اهریمنی به نام ناراکاسور (Narakasur) را نابود کرده و جهان را از ترس رهانیده است. مادر ناراکاسور، اعلام می‌کند که روز مرگ فرزندش - که موجب ناراحتی عموم را فراهم می‌کرده- نباید به عزاداری بگذرد و باید روزی برای جشن و شادی اعلام شود.

در نتیجه، پیام روز دوم این است که منافع جامعه باید همواره بر منافع فردی و نسبتهای فامیلی ارجحیت داشته باشد.

از مراسم روز دوم، ماساژ بدن با روغنهای مخصوص برای رفع خستگی، حمام قبل از طلوع آفتاب و استراحت است تا همه بدون خستگی و با شادی و علاقه برای اجرای مراسم دیوالی در روز بعد آماده باشند. فانوس یاما دیا در اسن شب نباید روشن شود.

روز سوم: روز اصلی دیوالی

مراسم واقعی دیوالی در روز سوم اجرا می‌شود. در این شب ماه به کلی غروب می‌کند و تاریکی کامل آسمان را فرا می‌گیرد. در این تاریکی، دیوالی امکان تجلی واقعی خود را به دست می‌‌آورد.

در این روز مردم از لاکشمی، الهه ثروت، برای نعمات متعدد او سپاسگذاری می‌کنند و مراسم دعای شکرگذاری که پوجا (Puja) نام دارد، هم در سپیده دم و هم هنگام غروب آفتاب انجام می‌گیرد. اعتقاد بر این است که الهه ثروت از خانه‌هایی که پاکیزه نبوده و به خوبی روشن نشده اند، دیدن نمی‌کند. بنابر این همه برای تمیز نگه داشتن خانه خود بسیار کوشش می‌کنند، درها و پنجره‌ها را باز میگذارند و تمام چراغها را روشن می‌کنند.

پس از مراسم دعا و عبادت که با سرود و اهدای هدایای مختلف به حضور خدایان همراه است و به جا آوردن عبادت در خانه، مردم به دیدار همدیگر رفته و به رد و بدل کردن شیرینی و هدیه می‌‌پردازند.

هنگام غروب، خانه‌ها و خیابانها با چراغها، فانوسها و شمعهای بی شمار تزیین می‌شود. و مردم در خارج از خانه‌ها گرد آمده و منتظر ورود الهه به داخل خانه و برکت بخشیدن به آن هستند. در این مدت آنها به آتش بازی و تماشای فانوسها می‌پردازند.

روز چهارم

در این روز، به نامهای پادوا (Padwa)، وارشا پراتی پادا (Varshapratipada) و کارتیکا شودا پادیامی (Kartika Shudda Padyami) خوانده می‌شود. اهمیت این روز در داستانی است که از کریشنا نقل می‌شود.

او متوجه می‌شود که مردم یک دهکده برای زمینهای زراعی خود دست به دامان "ایندرا" Indra خدای رعد شده‌اند تا برایشان باران کافی بفرستد و مدام مراقبند تا خشم او موجب بروز طوفان و سیل نشود. کریشنا این کار را نکوهش می‌کند و می‌گوید که هر کس موظف است از گاوهای خود که مهم‌ترین بخش زندگی آنها هستند نگهداری کند نه اینکه به پرستش خدایی خشمگین بپردازد. این گفته موجب خشم فراوان ایندرا می‌شود و طوفانی را بر سر دهکده روانه می‌کند.

کریشنا نیز با بلند کردن تپه گوواردهان (Govardhan) و نگه داشتن آن بر فراز دهکده، از مردم محافظت می‌کند. تا امروز نیز در شمال هند، مردم به طور سمبولیک به پرستش تپه گوواردهان می‌پردازند و آن را محل عبور کریشنا می‌دانند. از طرفی این کار آنها به نوعی برای آرام کردن نیروهای طبیعت و جلوگیری از طوفان و سیل هم هست.

در این روز، برای سال نوی اقتصادی، دفترهای پس انداز تازه‌ای می‌گیرند تا سال را با موفقیت مالی و رونق اقتصادی سپری کنند.

روز پنجم

همانطور که روز راکشا بندهان (Raksha Bandhan) روز برادر نامیده شده است، این روز که بهرارتی دوج (Bhratri Dooj) نام دارد، به خواهران اختصاص یافته است.

در زمانهای بسیار قدیم، در این روز یاما (خدای مرگ) به دیدار خواهر خود یامونا (Yamuna) رفت و به عنوان هدیه به او مزیتی اعطا کرد که به موجب آن، هر کس در این روز به دیدار یامونا می‌رفت، از تمام گناهانش بری می‌شد. از آن زمان تا کنون، در این روز برادران به دیدار خواهران خود می‌روند تا از این عطیه، سهمی‌برده باشند.

در بنگال، خواهران برای سلامت، موفقیت و شادی برادران خود، مراسم دعای خاصی انجام می‌دهند که بهای فوتا (Bhai fota) نام دارد. جشنواره دیوالی در این روز پایان میابد و مردم با روحیه تازه، سال نو را آغاز می‌کنند.

ابوریحان محمد بن احمد البیرونی نیز هزار سال پیش در تحقیق ما للهند از دیوالی یاد کرده است.

در ایام دیوالی یاد دو خدا بیش از همه گرامی داشته می شود: الهه لاکشمی و خدا گانشا

 بر اساس اسطوره شناسی هندوان، گانشا پسر دوم والدین جهانی خدا شیوا و الهه پراواتی می باشند. او همچنین مهم ترین خدایی است که در هند پرستیده می شود. در راه نیل به بسیاری از کارهای مهم و فرخنده، به این خدا متوسل می شوند. این خدا نقش مهمی در حل کردن مشکلات دارد. گانشا خدای سرنوشت و تقدیر است. خدای گانشا، با سر فیل نمایانده شده است. در اینکه چرا چنین شده است داستانهای زیادی نقل شده است. یکی از آنها می گوید:

روزی مادر او پراواتی قصد داشت حمام کند تا از غبار بدنش، پسری بدنیا آورد. بنا بر این از گانشا تقاضا می کند که از ورود هر کسی بدرون خانه جلوگیری نماید. در این هنگام خدا شیوا به منزل بر میگردد و با منظره عجیبی مواجه می شود:« از ورود او به درون خانه جلوگیری می شود!»  خدا شیوا در لحظه ای عصبانی شده و ناخواسته سر فرزندش را  که در پشت درب قرار داشت از تن جدا می کند. مادر با دیدن این صحنه شروع به گریه و زاری می کند. خدا شیوا برای تسلی دل او، لشکرش را به اطراف  و اکناف گسیل می کند تا  سر هر کسی را که به سمت شمال خوابیده باشد را بریده و برای او بیاورند. لشکریان او، پس از جستجو، عاقبت  فیلی را در این حالت می یابند و سر او را جدا کرده و برای خدا شیوا می آورند. خدا شیوا سر این فیل را بجای سر فرزندس چسبانده و او را زنده می کند. پس از این واقعه، او پسرش را فرمانده لشکرش کرده و به او این عطیه را می دهد که هر کسی قبل از اقدام به هر کاری بایستی تا از او یاد نماید.

گنشا در بسیاری از مراسم مذهبی و مادی یاد می شود. بخصوص در شروع اتفاقاتی مانند خریدن وسیله یا شروع یک کار تجاری. هندوان توسل به این خدا مشگل گشای و حلال موانع می دانند.  معمولاً در نگاره ها این خدا را با شکم برآمده تصویر می کنند.

روزهای قبل از دیوالی یکی از ایام روزه هندوان است. اما به هنگام  سومین روز که اصلی ترین روز جشنواره است نمی توان روزه داشت. در هند شمالی سنتی بنام Karwa Chauth وجود دارد .در این سنت زنان شوهر دار بمدت 9 روز قبل از دیوالی روزه می گیرند و در در طی روز از خوردن و نوشیدن پرهیز می نمایند.

 
گانشا ایزد بدون سر


.


 
 
نوروز بزرگ
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

ششمین روز از اغاز ماهاول سال برابر با بزرگترین عیدایرانیان باستان بود که خرداد روز نامیده می شد. گر چه هم اینک این زمان را مربوط به ماه اول بهار می دانند اما مشخص است که سنت قرار گرفتن آغاز سال نو در  فصل بهار سابقه ای دیرین  وریشه ای در سنت ایرانی ندارد.

اما ببینیم که روز آغاز سال یا نوروز بزرگ دارای چه اهمیتی در نزد ایرانیان کهن بوده است. هاشم رضی آورده است:

چون درماهِ فروردین، خرداد روز اید، از هر میوه که به دست آید یکجا نهد و به درون[1] یشتن مشغول شود و سپاس گوید یزدان را تا آن سالِ او بهتر بُوَد که این روز، روزی به مردم می دهند، چون یَشته[2] شود او را شفاعت خرداد امشاسفند کند.[3]

وی مینویسد:

«در مجموعه ای از متون پازند که توسط ارواد ادلجی کرساسب جی انتیا فراهم و به سال 1909 در بمبئی به چاپ رسیده است، قطعه ای است به پازند که آن را با حروف دین دبیره(اوستایی) نوشته اند و راجع است به اداب و مراسم و یَزِشن های چندین روز، از جمله با تفضیل بیشتری در باره ماه فروردین، روز خرداد یعنی روز ششم از ماه فروردین که بنا بر متن آن را: نوروز خردادی یا روز برات گویند. عنوان مطلب: رسم های بهدینان است، که عیناً با حروف دین دبیره و فارسی آمده است:

« که: ماه سپندارمذ(اسفند) روز خرداد(روز ششم از هر ماه) ان را خرداد سال گاه، نوروز زاولی گویند.[نوروز] دریائی نیز گویند.

ماه سپندارمذ، روز اشتاد،(نام روز بیست و ششم از هر ماه)ماچی را هورَک گویند. از اشتاد روز تا انیران(روز سی ام) روز، پنج روز کیهترالن گویند در این پنج روز، یک هزار و دویست اَشِم وُهو( یکی از ادعیه کوتاه و بسیار مقدس) بخوانند که نیازها روا شود.

ار اَهنَوَت گاه تا وَهیشتوایشت گاه( نام پنج روز آخر سال که پنجه دزدیه منظور است و این پنج روز را پنجه بزرگ گویند...)

ماه فروردین، روز هرمزد(روز اول هر ماه) نوروز بزرگ است ، و آن را نوروز العظیم نیز گویند. در این روز کارهای نیک کنند. یَزِشن ( مراسم مذهبی همراه با آیین یشسنا و اوستا خوانی) و میَزد0 شیر و شراب و نذور مایع و مجلس سور و میهمانی) بکنند. آفرینگان( دعای خیر، نام یک رشته از نمازها و نیازهای زرتشتیان است که در مدت سال، در جشن های مختلف وهنگام های مختلف، همراه با مراسمی خوانده می شود) بسازند. باج(نیایش به زمزمه) گیرند، هَمازود، هما اَشویی(عنوان نیایشی است) بکنند.

ماه فروردین، روز خرداد، نوروز خردادی گویند. درون ( نان مقدس فطیریا همان درون در اوستا، درانه) یزند. ستایش کنند. خَشنومن( یعنی به خشنودی، و عنوان ستایش و نیایش هایی که ویژه اورمزد و امشاسپندان و ایزدان است) را هیربَدان می دانند تا برای که و چه هنگام خوانند. جامه نو، و بر و شیر و گل و شیرینی و گل در گلدان نهادن و میوه ها پیش درون نهادن( شرح سفره ای است که بر آن شیر و شکر و گل و میوه و نان مقدس درون می نهند و اوستا می خوانند) و به گاه هاوَن0 هنگام سپیده دم تا نیمروز) درون یشتن و به خشنومن، یزشن(ستایشی) بکنند.

نخستین یَزِشنی بستایند و شادی و جشن و مهمانی بکنند. با باده، مرد و زن، هر جنس، هفت بار می بخورند. در این روز، در صورت امکان، چه در دین بهی پیداست که هر سال چون فروردین ماه و خرداد روز دراید، روزی به مردم ببخشند. هر چه در آن سال، به مردم خواهد گذشتن، آن روز بنویسند. آن روز را، روز برات گویند».[6]

  بنابر اعتقادات  ایرانیان باستان اکثر حوادث مهم تاریخی و بشری درخرداد روز، یا اولین روز سال نو واقع شده یا واقع خواهد شد.

نوروز بزرگ، یا خرداد روز، که خرداد یا هئوروَتات امشاسپند موکل بر آب است و این روز بدو منسوب می باشد. در میان جشن ها و اعیادِ فراوان ایران باستان، به ویژه دوران ساسانیان از اهمیت و ارزش و احترام خاصی بهره داشته است. هنوز نیز میان زرتشتیان، این روز چنانکه در اسناد پهلوی امده بزرگ ترین عید و جشن تولد زرتشت و سرور همه روزها ی ماهه و سال است.

در بندهش نیز به خرداد روز از ماه فروردین و اهمیت ویژه آن اشارت است که در ذیل نقل می شود:

خرداد سرور سال ها و ماه ها و روزهاست، و این از این روی است که او سرور همه است. او را اب گیتی خویش(مایملک دنیوی) است. چنین گوید: هستی، زایش و پرورش همه استومندان(موجودات مادی) جهان از آب است، و زمین را نیز آبادانی از اوست. وچون اندر سال نیک شاید زیستن،برای( به سبب) خرداد است. چنین گوید که: همه نیکی چون از اَبَرگران به گیتی آید، ان به خرداد روز که نوروز است آید. هست که گوید: همه روز آید، آن روز بیش آید. پیداست که اگر آن روز تن را جامه ی نیکو دهند و بوی خوش بویند و مُروا(تفال) ی نیک کنند و بر نشیمینی از جای ریمن  و از مردم بد دور بوند و ابها را بهر(بخش) کنند و ستایش گاه های روز را که اَیَرنام ( نام مجموعۀ سی ایزد است که هر یک ایزد روزی است، مربوط به هر یک از روزهای سی گانه) و اَسنیه نام( مربوط به روز ـ نام مجموعه ایزدانی است که بر پنج روز فرمان رانند)اند را انجام دهند، آن سال نیکویی بدیشان رسد و بدی را از ایشان دور سازد. اوکه ان را رامش بخشد یا بیازارد، آن گاه خرداد از او آسوده یا ازرده بود. او را همکاری تیر و باد و فروردین است.

در پهلوی رساله ای است با نام: ماه فروردین روز خرداد، که بسیاری از حوادث مهم به موجب آن در چنین روزی واقع شده و هم چنین بسا رویدادها که در آینده در چنین روزی واقع خواهد شد. اما چنانکه در سنت است و زرتشتیان بدان باور دارند، که تولد زرتشت نیز در چنین روزی است... و اینک خلاصه و ساده شده رساله یاد شده:

در این روز در پیکر مردم جان و جنبش به وجود آمد. ایران زمین در چنین روزی پیدایی یافت. کیومرث ، دیو اَرزورَ را کشت. نخستین جفت بشر، مهری و مهریانی( مَشیَه و مَشیانَه) چون دو ساقه ریواس از زمین رستند. هوشنگ پیشدادی در این روز پیدایی آامد. تهمورث اهریمن را به بند کشید و مدت سی سال در بند نگاه داشت. جمشید جهان را بی مرگ و مردمان را همیشه جوان کرد. جمشید پیمانه چیزها بیاورد. جمشید بفرمود اسودان ها(گورها) برکندند و مردم آن روز را نوروز خواندند. فریدون جهان را میان سه پسرش سلم و تور و ایرج بخش کرد. سه دختر بوخت خسرو را برای شان به زنی ستاند. سلم و تور بر ایرج رشک بردند و او را بکشتند. منوچهر در این روز به خونخواهی ایرج بیرون آمد و سلم و تور را بکشت. سام نریمان(گرشاسپ) شنادزک(سناویذک در اوستا) دیو را بکشت. سام نریمان اژدها را بکشت.

کی خسرو در این روز افراسیاب را به کین پدر خود سیاوش بکشت. کی خسرو سیاوشان جهان را بدرود کرد و به گَرزما(بهشت) شد. منوچهر و آرش شیوا تیر ایران را از افراسیاب باز پس گرفتند. کی خسرو شاهی به لهراسپ سپرد و خود جهان را وداع کرد.

زرتشت مورد وحی و همپرسگی اهورا مزدا قرار گرفت. زرتشت آیین مَزدَیَسنا را آشکار کرد. کی گشتاسپ آیین بهی از زرتشت پذیرفت. هجده چیز طی هجده سال به خسرو هرمزان خواهد رسید. بهرام ورجاوند از دودۀ کیان در پایان هزاره دهم از هند به پیدایی خواهد آمد. پشوتن گشتاسپان از گنگ دژ بیرون خواهد آمد. تا دین مزدایی روا کند. هوشیدر پسر زرتشت بیرون آید و دین مزدایی انتشار دهد. سام نریمان(گرشاسپ)اژی دهاک(ضحام) را بکشد و به هفت کشور شهریاری کند و سرانجام پادشاهی به کی خسرو سپارد. کس خسرو پنجاه و هفت سال شاهی کند بر هفت کشور و سوشیانس موبد موبدان باشد.

کی خسرو پادشاهی به گشتاسپ دهد و سوشیانس موبد ان موبدی به زرتشتت تا رستاخیز شود ـ جهان همه جاودان و بی مرگ و بدی شود.  آزدیو، آن دیو بزرگ زشت نهاد همه دیوان و درو جان هَپَرو کند( ببلعد) و پس از آن ایزد سروش آن دیوان دیو را براندازد. اورمزد، اهریمن را بزند و برای همیشه بیکار کند. همه جای زمین بهشت شود.[4]

وی در ادامه می نویسد:

در سنت زرتشیان جشنی است موسوم به: جشن شاه کی خسرو، که در روز خرداد، از ماه فروردین برگزار می شده، اما امروزه متروک است و به نام در اذهان باقی مانده است. در این غیبت کی خسرو و ناپدید شدن او، در یک شکل عرفانی همراه با اندیشه عروج نیز رسیدن وی به گَرودِمان یا بهشت برین، و انتقام گرفتن از خون پدر واقع شده است. به احتمال زایش کی خسرو نیز در چنین روزی بوده است.[5]

گفتارهای مرتبط:

نوسرد ـ حسین شاهد خطیبی

مهر آغاز سال ایرانیان کهن ـ 3


[1] ـ دعایی که در ستایش حق تعالی  بر آتش می خواندند و بر خوردنیها می دمیدند.

[2] ـ آنچه را که بر اوی درون(دعای مخصوص) خوانده شده است را یشته می نامند.

[3] ـ متون شرقی و سنتی زرتشت، نوشته و پژوهش هاشم رضی، ص 254

[4] ـ جشن های آب، هاشم رضی صص 109 و 110

[5] ـ همان ص 112

[6] ـ جشن های آب، هاشم رضی، صص 115 و 116


 
 
در تکریم نوروز
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

یکی از اشاراتی که در برخی از روایات بیان گردیده و البته مورد انتقاد برخی از علماء نیز واقع شده و اینگونه روایات را از افزودنیهای جعال دانسته اند، روایات مربوط به تکریم عید باستانی نوروز است. گذشته از اینکه این روایات تا چه اندازه می تواند مورداستناد باشد یا نباشد که فعلاً از حوزه این بحث خارج است، مشخص نمودن زمان نوروزی است که امام بدان اشاره دارد و وقایع مهمی را بدان نسبت داده است. 

با هم به چند روایت از فضایل نوروز که از معصوم نقل شده نظاره می کنیم و با خود می اندیشیم که ایا این فضایل مربوط به آغاز سال ایرانیان متاخر است که نوروزشان در بهار بود؟ و یا به اغاز سالی اشاره میکند که به ایرانیان قدیمی تر تعلق داشت و در پاییز قرار می گرفت؟

محمدبن شاه مرتضی معروف به محسن فیض (1007-1091) در رساله‌ای به فارسی، در وصف نوروز و سی روز ماه چنین آورده:

«چنین روایت کرده معلی بن خنیس که در روز نوروز نزد منبع حقایق و دقایق، امام جعفر صادق علیه‌السلام رفتم، فرمود آیا می‌دانی امروز چه روز است؟ گفتم فدای تو شوم روزی است که عجمان تعظیم آن می‌نمایند و هدیه به یکدیگر می‌فرستند. فرمود به خانه کعبه سوگند باعث آن تعظیم امری قدیم است، بیان می‌کنم آن را برای تو تا بفهمی ـ گفتم ای سید! من دانستن این را دوست‌تر دارم از آنکه دوستان مردۀ من زنده شوند و دشمنان من بمیرند ـ پس فرمود ای معلی! نوروز روزی است که خدای تعالی عهدنامه‌ای از ارواح بندگان خود گرفته که او را بندگی نمایند و دیگری را با او شریک نسازند و ایمان بیاورند به فرستاده‌ها و حجت‌های او و «ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین»، اول روزی است که آفتاب طلوع کرده و بادی که درختان را بارور می‌سازد وزیده، و خرمی زمین آفریده شده، و روزی است که «کشتی نوح» بر زمین قرار گرفته و روزی است که خدای تعالی زنده گردانید جماعتی را که پس از بیم مرگ از شهر و دیار خود بیرون رفته بودند و چندین هزار کس بودند پس اولاً حق تعالی حکم کرد ایشان را که بمیرند، بعد از آن زنده گردانید، و روزی است که «جبرئیل علیه‌السلام» بر حضرت رسالت صلی‌الله علیه و آله نازل شد به وحی، و روزی است که آن حضرت بت‌های کفار را شکست، و روزی است که حضرت رسالت صلی‌الله علیه و آله امر فرمود یاران خود را که با حضرت «امیرالمؤمنین علیه‌السلام» بیعت امارت نمایند، و روزی است که آن حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را میان جنیان فرستاد که بیعت از ایشان بگیرد، و روزی است که بار دوم اهل اسلام با امیرالمؤمنین علیه‌السلام بیعت کردند و روزی است که آن حضرت در جنگ نهروان فتح کرد و به قتل رسانید ذوالثدیه را که سر کرده آن خوارج بود، و روزی است که قائم آل محمد یعنی حضرت «صاحب‌الامر» ظاهر می‌شود، آن حضرت بر دجال ظفر می‌یابد و آن ملعون را در کناسه، که محله‌ای است در کوفه از گلو می‌کشد، و هیچ نوروزی نیست که ما توقع خاصی از غم نداشته باشیم زیرا که این به ما و شیعیان نسبت دارد، عجمان آن را حفظ کرده‌اند و شما ضایع کرده‌اید. دیگر فرمود یکی از انبیاء سؤال از پروردگار کرد که چگونه زنده گرداند آن جماعت را که از دیار خود بیرون رفته و مرده بودند؟ «پس وحی به آن نبی آمد که آب برایشان بریز در روز نوروز که اول سال فارسیان است، پس زنده شدند و سی هزار کس بودند، و از این جهت آب ریختن در این روز سنت شده.»

ابن فهد حلی (م.841) می‌نویسد:

از آنچه در فضیلت نوروز روایت شده و گفته ما را تایید می‌کند، حدیثی است که علامه سید بهاء الدین علی با سند خود از معلی بن خنیس نقل کرده که روز نوروز همان است که علی (ع) بر نهروانیان پیروز شد و ذوالثدیه را به قتل رساند. و همان روز است که قائم ما و صاحبان حکومت ظهور می‌کنند و خداوند او را بر دجال پیروز می‌گرداند و دجال را در زباله دان کوفه به دار می‌آویزد. ما در هر نوروز، امید فرج داریم. چرا که نوروز از ایام ماست که پارسیان آنرا پاس داشتند... معلی گوید: امام صادق این سخنان را بر من املاء کرد و من نوشتم.[1]

 



[1] ـ حرّ عاملی، شیخ محمّد (م.1104)، وسائل الشّیعة الی تحصیل مراحل الشّریعة، ط5، بیروت: دار احیاء التّراث العربی. 1402ه‍

 


 
 
مهر آغاز سال ایرانیان کهن ـ 3
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

آقای دکتر فره وشی گوید ( کتاب جهان فروری، دکتربهرام فره وشی، انتشارات کاریان، چاپ دوم ،اردیبهشت 1364، تهران – ص 80 ) در میان جشن های ایرانیان دو جشن از همه برتر بود . یکی نوروز و دیگری مهرگان و مهرگان به ویژه در میان ایرانیان جنوبی ارجمند تر بود و درحقیقت نوروز ایرانیان جنوبی به شمار می آید، چون در روزگاران کهن فرهنگ اوستائی - زمانهایی که تقویم اوستائی بکار میرفت -  سال با فصل سرد شروع می شد .  و خود واژه سال که از آن زمان به یادگار مانده است، شکل تحول یافته کلمه اوستایی سرده saroda است این واژه در زبان سانسکریت هم به معنی سال و هم به معنی پائیز است و با واژه سرد فارسی هم ریشه است و از نظر لغوی می رساند که زمانی در ایران قدیم سال از فصل سرد شروع می شده است. از این رو جشن مهرگان که زمانی (در دوره هخامنشیان) اول سال ایرانیان بوده و بعد هم جشن نیم سال یا نیم سرده را در آن می گرفتند و بخاطر آن  تعلق به فرشته بزرگ مهر داشته و نیز در هنگام برداشت محصول برپا می شد، از زمانهای کهن نزد ایرانیان گرامی بوده و آن را هم پایه نوروز می دانستند.  در آثار الباقیه می خوانیم : " ... برخی مهرگان را به نوروز تفصیل داده اند چنانکه پائیز را بر بهار برتری داده اند و تکیه گاه ایشان این است که اسکندر از ارسطو پرسید که کدام یک از این دو فصل بهتر است.  ارسطو گفت : پادشاها در بهار حشرات و هوام آغاز می کنند که نشوء یابند و در پائیز آغاز ذهاب آنهاست،  پس پائیز از بهار بهتر است .....  سلمان فارسی می گوید ما درعهد زردتشتی بودن می گفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود، یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دو،  بر ایام مانند فضل یاقوت و زبرجد است به جواهر دیگر ( آثار الباقیه،تالیف ابوریحان بیرونی،  ترجمه اکبر داناسرشت، موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ 30 ، 1363 ،تهران - ص 338 و 339 ) (م)

گفتارهای مرتبط:

 

مهر نوروز ایرانیان کهن ـ 2


 
 
بدعتی از خلیفه دوم
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

سوال:
چرا با اینکه پیامبر(ص) در اول ماه ربیع الاول از مکه به مدینه هجرت فرمودند اما آغاز سال قمری از اول ماه محرم است؟!
پاسخ:
ریشه و دلیل این مشکل را می توان با کنکاش در تاریخ به دست آورد. چراکه این مطلبی که بدان اشاره شده مطلبی است درست و دقیق که متاسفانه به دلیل بی توجهی خردمندان برای بسیاری از مردم مجهول مانده است.
به راستی چرا وقتی مبدا تاریخ ما مسلمانان روز اول ربیع الاول که روز هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می باشد قرار داده شده ولی سال از اول محرم شروع می شود؟
خوب است بدانید که دلیل این امر هم بر می گردد به یکی دیگر از بدعتها نادرست خلیفه دوم عمر بن خطاب.
توضیح مطلب:
در عصر جاهلی یعنی زمانی که هنوز پیامبر اکرم به پیامبری مبعوث نشده بود, مردم آن زمان ماه محرم را به عنوان نخستین ماه سال قرار داده بودند و سال جدید نزد آنان با شروع ماه محرم آغاز می‌گردید. علت انتخاب ماه محرم این بود که مردم پس از انجام اعمال حج به خانه و سرزمین خود باز می‌گشتند و قریش نیز از میزبانی حاجیان فارغ و اموال تجارتی خود را نیز در این ایام فروخته آماده تجارتی جدید می‌شدند.
با هجرت پیامبر (ص) از مکه به مدینه در سال سیزدهم بعثت که در ماه ربیع‌الاول اتفاق افتاد، این حادثه تاریخی و این ماه مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت. بنابراین از همان سالِ نخستینِ هجرت این واقعه مبدأ تقویم مسلمانان گردید.(تاریخ طبری, ‌ج3، ص923) در ابتدا این تقویم به صورت ماه شماری بود به این معنا که مثلا می‌گفتند: «فلان واقعه، چهل و نه ماه پس از هجرت بوقوع پیوست»
شیوه تاریخ گذاری بر اساس «شمارش ماه‌ها» قبل از هجرت حضرت محمد(ص) سابقه نداشته و پس از هجرت نیز دیری نپاییده و در سال‌های پنجم و ششم هجری یا کمی دیرتر به تدریج منسوخ شد و تا حدودی جای خود را به شیوه تاریخ نگاری بر اساس: «سال شماری» داد اما بدلیل آنکه بسیار کم مورد استفاده قرار می‌گرفت این شیوه نیز داشت به دست فراموشی سپرده می‌شد.
گسترش اسلام به مناطق امپراطوری ایران و روم، و بستن پیمان‌های متعدد نظیر صلح، خراج،‌ جزیه و... نیاز به تاریخی دقیق را مورد توجه قرار داد. این مسائل خلیفه دوم را بر آن داشت برای رسمیت بخشیدن به تاریخی منظم و دقیق جلسه‌ای مشورتی برگزار نماید. به نوشته «طبری» تاریخ نویس مشهور جهان اسلام: «عمر, اصحاب پیامبر را گردهم آورد و گفت: مبدأ تاریخ را چه روزی قرار دهیم؟ امیرمومنان علی بن‌ابی‌طالب(ع) فرمود: مبدأ تاریخ مسلمانان را باید از روزی قرار داد که پیامبر مهاجرت کرد و سرزمین شرک را ترک نمود». پیشنهاد امام این بود که که ماه ربیع‌الاول به عنوان مبدا تقویم و روز اول ربیع‌الاول یعنی همان روزی که حضرت محمد (ص) از مکه خارج شدند به عنوان اولین روز تقویم رسمیت یابد. اما متاسفانه از آنجایی که عمر بن خطاب بنایش بر مقابله و تقابل با امیرالمومنین علی علیه السلام بود اصل پیشنهاد که: «تقویم مسلمانان هجری، یعنی بر اساس هجرت باشد» باشد مورد قبول همگان واقع شد اما عمر بن خطاب بر اساس «رسوم عهد جاهلیت» مبدأ تاریخ را محرم همان سالی قرار می‌دهد که پیامبر در آن سال هجرت فرمودند که از لحاظ زمانی دو ماه و دوازده روز زودتر از رسیدن پیامبر به مدینه بود.(تاریخ طبری, ج3، ص926)
نتیجه: مبدا تاریخ مسلمانان بنابر پیشنهاد امیرالمومنین علی علیه السلام روز اول ربیع الاول قرار گرفت اما پیشنهاد دیگر حضرت که روز اول ربیع الاول, روز اول سال قمری قرار گیرد با مخالفت عمر بن خطاب مواجه شد و وی متاسفانه به رسم جاهلیت همان اول محرم را روز اول سال قرار داد.


 
 
مفهوم عید در فرهنگ اسلامی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

منبع:پایگاه حوزه

واژه ی عید در اصل از فعل عاد (عود) یعود اشتقاق یافته است . معانی مختلفی برای آن ذکر کرده اند، از جمله «خوی گرفته » ، «هرچه باز آید از اندوه و بیماری و غم و اندیشه و مانند آن » ، «روز فراهم آمدن قوم » ، «هر روز که در آن، انجمن یا تذکار فضیلت مند یا حادثه ی بزرگی باشد» . گویند، از آن رو به این نام خوانده شده است که هرسال شادی نوینی باز آرد . (1)

ابن منظور در لسان العرب گفته است که برخی بر آن هستند که اصل واژه ی عید از «عادة » است، زیرا آنان (قوم)، بر جمع آمدن در آن روز، عادت کرده اند . (2)

چنان که گفته شده است: القلب یعتاده من حبها عید .

و نیز «یزیدبن حکم ثقفی » در ستایش «سلیمان بن عبدالملک » گفته است:

امسی باسماء هذا القلب معمودا اذا اقول صحا یعتاده عیدا (3)

به گفته ی «ازهری »: عید در نزد عرب، زمانی است که در آن شادی ها و یا اندوها، باز می گردد و تکرار می شود . ابن اعرابی آن را منحصر به شادی ها دانسته است . (4)

واژه ی عید، تنها یک بار در قرآن به کار رفته است:

اللهم انزل علینا مائدة من السماء تکون لنا عیدا لاولنا و آخرنا و آیة منک (سورة مائده/آیه 114) در تفسیر نمونه، ذیل این آیه گفته شده است: «عید، در لغت از ماده ی عود به معنی بازگشت است، و لذا به روزهایی که مشکلات از قوم و جمعیتی بر طرف می شود و بازگشت به پیروزی ها و راحتی های نخستین می کند، عید گفته می شود و در اعیاد اسلامی به مناسبت این که در پرتو اطاعت یک ماه مبارک رمضان و یا انجام فریضه ی بزرگ حج، صفا و پاکی فطری نخستین به روح و جان باز می گردد، و آلودگی ها که برخلاف فطرت است، از میان می رود، عید گفته شده است و از آن جا که روز نزول مائده روز بازگشت به پیروزی و پاکی و ایمان به خدا بوده است، حضرت مسیح ( علیه السلام) آن را عید نامیده و همان طور که در روایات وارد شده، نزول مائده در روز یک شنبه بود و شاید یکی از علل احترام روز یک شنبه در نظر مسیحیان نیز همین بوده است، و اگر در روایتی که از علی ( علیه السلام) نقل شده می خوانیم «و کل یوم لایعصی الله فیه فهو یوم عید» هر روز که در آن معصیت خدا نشود، روز عید است » نیز اشاره به همین موضوع است، زیرا روز ترک گناه، روز پیروزی و پاکی و بازگشت به فطرت نخستین است .» (5)

در روایات معصومین ( علیهم السلام) نیز بارها به این موضوع اشاره شده است، هم چنان که گذشت، امیرالمؤمنین علی ( علیه السلام) هر روزی که در آن معصیت و گناه نشود، را روز عید خوانده است .

از سوید بن غفله نقل شده است که گفت: در روز عید برامیرالمؤمنین علی ( علیه السلام) وارد شدم و دیدم که نزد او نان گندم و خطیفه (6) و ملبنة (7) است . پس به آن حضرت عرض کردم: روز عید و خطیفه؟! .

پس از آن حضرت فرمود: انما هذا عید من غفرله، این عید کسی است که آمرزیده شده است . (8)

و نیز در یکی از اعیاد، آن حضرت فرمود: «انما هو عید لمن قبل الله صیامه، و شکر قیامه، و کل یوم لایعصی الله فیه فهو یوم عید» ، «امروز تنها عید کسی است که خداوند روزه اش را پذیرفته، عبادتش را سپاس گزارده است، هر روزی که خداوند مورد نافرمانی قرار نگیرد، عید راستین است .»

در روایات اسلامی برای اعیاد به ویژه اعیاد مذهبی از جمله عید فطر، آداب و رسوم خاصی توصیه شده، در حدیثی از معصوم ( علیه السلام) آمده است:

«زینوا اعیادکم بالتکبیر» عیدهای خودتان را با تکبیر زینت بخشید .

«زینوا العیدین بالتهلیل و التکبیر و التحمید و التقدیس » عید فطر و قربان را با گفتن ذکر «لا اله الا الله » «الله اکبر» ، «الحمدلله » و «سبحان الله » ، زینت بخشید .

پی نوشت ها:

1 . دهخدا، ذیل عید، زبیدی، تاج العروس، 8/438 - 439

2 . ابن منظور، لسان العرب، 9/319

3 . ابن منظور، همان جا، زبیدی/تاج العروس، 8/438

4 . ابن منظور، همان جا - زبیدی، 8/839

5 . تفسیر نمونه، 5/131

6 . خوراکی از آرد و شیر .

7 . غذا یا حلوایی که با شیر تهیه می شود .

8 . مجلسی، بحار الانوار، ج 40/ص 73

9 . جمعی از نویسندگان رمضان، تجلی معبود (ره توشه راهیان نور) ص 245


 
 
جشن سمین samhain
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

سلتی ها بخشی از مردم اروپا هستند که با زبان سلتیک یا هندی ـ اروپایی صحبت می کنند. در فرهنگ سلت ها سال به دو بخش تقسیم می شود؛ فصل ظلمانی و فصل نورانی. فصل ظلمانی در اول ماه می(11 اردیبهشت) آغاز می گردد و با نام  beltane شناخته می شود. فصل نورانی در اول نوامبر(10 آبان) آغاز می شود و samhain  نامیده می شود. مانند بسیاری از اقوام باستان،  سلت ها نیز با غروب خورشید سال نو خود را آغاز می کنند. این شب که شب اول فصل نورانی می باشد، با عنوان شب اولیاء معروف است، و شب اول سال نو سلت ها می باشد. جشن سمین سابقه دو هزار ساله در بین تیره هایی از سلت که در انگلستان و ایرلند زندگی می کنند  دارد.

samhain  به معنی پایان تابستان است و شب اول آن نزد سلت ها شبی بسیار مهم است زیرا بر طبق اسطوره شناسی سلتیک، هر سال که متشکل از یک چرخه نورـ ظلمت می باشد در این شب نزدیکترین فاصله دنیای میرا و دنیای نامیرا را تجربه می کند. در این شب مرز بین دو دنیای فیزیکی و روحانی  شکسته می شود و ارواح مردگان می توانند به محل قبلی زندگی خود در دنیا برگردند. از همین روست که به این شب شب نیاکان Ancestor Night نیز گفته می شود.[1] از این روست که در بین اقوام سلت این ایام زمانیست که به درگذشتگانی که دوست دارند می اندیشند و خاطره آنها را تجدید می کنند.

بنابر این سلت ها سه روز ابتدایی ِ اولین ماه، جشنی را نیز برای ارواح درگذشتگان خود برگزار می نمایند که به جشن مردگان festival of the dead معروف است.

جشن سال نو سلت ها با جشن نزول فرشتگان مسیحیان کاتولیک یاAll Souls' Day   در ارتباط است. برخی از محققان معتقدند که نام samhain به معنای آخر تابستان نمی باشد، بلکه نام خدای مردگان در نزد سلتیان بوده است. در سال 1998 خانم Johanna Michaelsen کتابی را تحت عنوان Your Child and the Occult نگاشت ودر آن مدعی شد که« جشن سمین در حقیقت شبی وحشتناک و مهیبی بود که در آن شب آتشی سهمگین بر خدای مرگ(مردگان) زده شد. این خدا همان خدای سیاه آریائیان است که Grim Reaper یا رهبر ارواح نیاکان شناخته می شود.»

سلت ها در این زمان برای در گذشتگان غذا و نوشیدنی تهیه می کنند و در خانه را باز می گذارند تا ارواح اجدادشان براحتی وارد خانه شوند. اما چون اعتقاد ارند که تمام ارواح، خوب و روحانی نیستند، برای جلوگیری از ورود ارواح خبیث، با شلغم، تندیسی از روح نگهبان می سازند ودر مقابل در ورودی قرار می دهند.

برخی گفتارهای مرتبط:

روز نزول شیطان

اعتقادات ایزدیان

سمین جشن آغاز سال سلتیان



[1] ـ البته برای این جشن اسامی زیادی برشمرده شده است مانند: samain ، samein، oidche shamna، halloween، hallows  ، shadow fest، allantide ، third harvest، harvest home  ،  geimredh، day of the dead(feila na marbh) ، east of the dead ،  spirit night، Cundle Night،  November Eve،nutcrack Night،Apple Fest،  Hallwtide،      old  hallomas، Hallomass و....


 
 
نوروز و ایزدی ها
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 
منبع:
نوروز و ایزدی‏ها

مردم کرد زبان دیگری که نوروز را چون زازاها به‏ شکلی خاص برگزار می‏کنند،کردهای ایزدی هستند که‏ گاه یزدی خوانده می‏شوند.آمار دقیقی از جمعیت ایزدی‏ها که بیش‏تر آن‏ها با لهجه کرمانچی صحبت می‏کنند در دست نیست.گفته می‏شود حدود 500 هزار ایزدی در عراق زندگی می‏کنند.همچنین عده‏ای از آن‏ها در کشورهای سوریه،ترکیه،ارمنستان و گرجستان و حتی‏ ایران پراکنده‏اند.

ایزدی‏ها به فرشته‏ای به نام ملک طاووس باور دارند که به زندگی و حیات آن‏ها روی زمین نظارت می‏کند و گاهی نیز از آسمان به زمین می‏آید.درباره منشا ایزدی‏ها نظرات مختلف وجود دارد.برخی آن‏ها را به سبب نامشان‏ به یزید به معاویه نسبت می‏دهند،بعضی می‏گویند که‏ اصل آن‏ها از یزد بوده و نامشان با ایزد زرتشتی ارتباط دارد و بدین ترتیب ریشه زرتشتی دارند.بعضی دیگر ایزدی را یکی از قدیمی‏ترین ادیان بابل و سومر می‏خوانند.گاهی‏ نیز شیطان‏پرست خوانده شده‏اند.

دکتر خلیل جندی رشو،استاد دانشگاه گوتینگن آلمان‏ که خود نیز از شیخ‏های ایزدی است،درباره جشن سال نو ایزدی‏ها می‏گوید:"جشن چهارشنبه سور در واقع جشن‏ اول سال ایزدی‏هاست که در بین ملت‏های دیگر مثل‏ ایرانیان نوروز خوانده می‏شود،ولی ایزدی‏ها این جشن را سر ساله چهارشنبه سور یا چهارشنبه سرخ می‏نامند.این‏ جشن در شب اولین چهارشنبه ماه آوریل که ایزدی‏ها به‏ آن‏"نیسان‏"می‏گویند،برپا می‏شود.ایزدی‏ها باور دارند که در این روز فرشته‏ای که او را ملک طاووس می‏نامند، از آسمان به زمین می‏آید و با خود خیر و برکت می‏آورد. به همین جهت،این را گاهی جشن ملک طاووس می‏نامند."

جشن چهارشنبه سور که چند هفته بعد از نوروز انجام‏ می‏شود،با آیین‏ها و سنت‏های مختلفی همراه است که‏ بعضی از آن‏ها با سنن نوروزی دیگر کشورها متفاوت‏ است.

یکی از تفاوت‏ها این است که در این ماه ازدواج برای‏ ایزدی‏ها ممنوع است،چون‏که می‏گویند ماه نیسان که‏ آن را"بوک هیوانه‏"می‏نامند،عروس همه ماه‏ها یا عروس‏ سال است و مقدس است.در این ماه کسی اجازه ندارد زمین را بکند،به این دلیل که در این ماه همه نباتات، درخت‏ها و گل‏ها از زمین آشکار می‏شوند...

سنت دیگر این جشن این است که تخم‏مرغ رنگ‏ می‏کنند.چرا که شکل تخم‏مرغ شبیه زمین است و رنگ‏ کردن آن به این معنی است که می‏خواهند دنیا به این‏ رنگ‏ها باشد و باعث سبزی دشت و صحرا بشود...

رسم جالب دیگر ایزدی‏ها این است که صبح زود سال‏ نو به دشت‏ها می‏روند و دست و روی خود را با قطرات‏ شبنم مسح می‏دهند و باور دارند که اگر کسی مریض‏ باشد با این کار بیماریش شفا می‏یابد.

آرد نیز در جشن سر سال ایزدی‏ها نقش مهمی دارد. آن‏ها در شب جشن به دشت می‏روند و با آردی که با خود برده‏اند خمیر درست می‏کنند.بعد دسته گلی در وسط این خمیر فرو کرده و آن را بالای در خانه‏هایشان آویزان‏ می‏کنند.انگار بهار به خانه‏هاشان آمده است.غیر از این‏ زنان نانی به نام سوک می‏پزند که مانند خیرات به‏ گورستان می‏برند.ایزدی‏ها نیز مانند کردهای زازا آیینی‏ دارند که به آن طواف و گاهی نیز جمی می‏گویند.

اولین طواف در یک ده ایزدی به نام‏"باشک و بخرانه‏" در روز جمعه پس از چهارشنبه سور شروع می‏شود و پس‏ از آن تقریبا در همه دهات یزیدی آغاز می‏شود.هر طواف یک فرشته دارد که تنها خاص ایزدی‏ها به آن‏ "هزیران‏"می‏گویند ادامه پیدا می‏کند و این نشان نوروز در بین ایزدی‏هاست.

ایزدی‏ها در هر فصل سال جشنی دارند اما ویژگی‏ جشن سر ساله که در اولین چهارشنبه ماه نیسان یعنی‏ آوریل برگزار می‏شود،این است که مردم پس از سیزده‏ روز دوباره جشن می‏گیرند که با سیزده بدر ایران قابل‏ مقایسه است.

اهمیت نوروز برای کردها،صرف نظر از این‏که به چه‏ زبانی صحبت می‏کنند و به چه مذهبی اعتقاد دارند،مانند ایرانی‏ها بسیار زیاد است.


 
 
ایزدیان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

نوشته زیر از  : پری اخلاقی _ پیرمام  می باشد.


 در 30 ام ژوئیه هر سال برابر با هشتم مرداد ماه، عید تابستانی کردهای "یزیدی"(ایزدی) که عید چله نیز به آن گفته می شود برگزار می شود. این عید چندین نام دیگر هم دارد مانند عید "شیخ آدی" یا "عید بزرگ". در این عید در تابستان 40 روز را روزه می گیرند که از 11 ژوئیه آغاز می شود. یزیدیان عید چهلم زمستان هم دارند؛ به گفته یزیدیان "شیخ آدی" (شیخ ئادی) در آن روز به 40 تن از مریدانی که در اختیار دارد عقاید پنهان آئین یزیدی را می آموزد. "یزیدیان" از ادیان باستانی رایج در کردستان است و یک بخش اصیل جمعیت کردستان محسوب می شوند و یکی از طوایف آئینی کردستانند که تا به امروز وِیژه گیهای آئیین مخصوص به خود را حفظ کرده اند.
تاریخ نویسان می گویند آئین یزیدیان باقیمانده آئین زردشت است که تا زمان پیدایش آئین اسلام، آئیین کرد بوده. زبان یزیدیها کردی است و با اینکه بیشتر آنها در عراق و ترکیه و سوریه و روسیه پراکنده اند اما اکثر آنان در کردستان عراق (بیشتر در اطراف موصل و مغرب آن در ناحیهٔ سنجار و شیخان و زاخو از توابع استان دهوک) و قسمت کردنشین ارمنستان و اطراف تفلیس زندگی می‌کنند.
بنا بر روایات، واژه "یزیدی" مشتق از کلمه "ایزد" است که در پارسی باستان به معنای "دین خدایی" است. "جلیوه" و "مژدهاروژ "(مژده روز) نام دو کتاب یزیدیه‌ است. یزیدیان به آئینهای آسمانی دیگر هم احترام می گذارند اما هرگز اسرار دین خود را برای کسی بازگو نمی کنند و مثل بسیاری از پیروان ادیان باستانی اعتقاد دارند که «جهان و هرچه در او هست» از چهار عنصر اصلی یعنی "آب، باد، خاک و آتش" ترکیب یافته‌ است. آتش به باور یزیدیان بر گل ﴿ممزوج آب و خاک﴾ ارجحیت دارد. از این رو وقتی خداوند از همه فرشتگان بارگاهش ﴿از جمله ملک مقرب، طاووس﴾ میخواهد که در مقابل ساخته دست او، آدم، تعظیم کنند، ملک طاووس «شیطان» از این دستور نابجای ایزدی سر می پیچد و از همان زمان سر به شورش می‌گذارد، شورشی که تا روز حشر ادامه خواهد داشت و یزیدیان آن را شورشی بر حق و از روی حکمت خداوند می‌دانند و شیطان را لعن نمی‌کنند و معتقدند که در آخرالزمان او مشمول لطف و بخشش پروردگار خواهد گشت. یزیدیان رئیس روحانی خود را شیخ صدا می کنند و برای ادای فریضه حج به آرامگاه "شیخ آدی" در لالش می روند.
شیخ آدی در سال 1161 هجری درگذشت و آرامگاهش در "لالش" یکی از شهرستانهای استان دهوک می باشد


 
 
اهمیت روز اول سال در روایات
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

در روضه کافی در داستان آدم و  درخت بهشتی،  روایتی عجیب از عظمت شب اول سال آمده است:

... وچون آدم علیه السلام از آن درخت خورد ، بر زمین فرود آمد، هابیل و خواهرش که دو قلو بودند برای او بدنیا آمد، و فابیل و خواهرش نیز دو قلو بودند، سپس آدم علیه السلام به هابیل و قابیل دستور داد قربانی کنند، و هابیل گوسفند دارد بود و فابیل دارای زراعت، هابیل برفت و یکی از بهترین قوچهای گله را برای قربانی آورد و قابیل قدری از زراعت نامرغوب خود را حاضر کرد، پس قربانی قابیل قبول شد و قربانی قابیل پذیرفته نگشت، و همین است گفتارخدای عز و جل « و بخوان و بدرستی و حق بر آنها دو پسر آدم را که قربانی پیش  بردند پس از یکی از آندو پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد»[1] . و نشانه پذیرفتن قربانی آن بود که آتش می آمد و آنرا میخورد، پس قابیل متوجه آتش گردید و برای آن خانه بساخت و گفت من هم چنان این اتش را می پرستم تا قربانی مرا بپذیرد.پس شیطان بنزدش آمد و بدو گفت: ای قابیل قربانی هابیل پذیرفته شد و قربانی تو پذیرفته نگشت و اگر او را بحال خود بگذاری فرزندانی پیدا کند که آنها بفرذزندان تو افتخار کنند و بگویند: مائیم فرزندان کسی که قربانیش پذیرفته گشت، پس او را بکش تا فرزندی پیدا نکند که بر فرزندان تو افتخار کنند، قابیل نیز هابیل را بکشت وچون بنزد آدم علیه السلام بازگشت، آدم از او پرسید: ای قابیل، هابیل چه شد؟

در پاسخ گفت: او را در آنجا بجوی که ما هر دو قربانی بدانجا بردیم.

آدم علیه السلام بدانجا رفت و هابیل را کشته دید، پس فرمود: لعنت بر تو ای زمین که خون هابیل را در خود فرو بردی و چهل شب آدم علیه السلام بر هابیل گریه کرد، سپس از خدا خواست که فرزندی باو بدهد، پس فرزندی پیدا کرد و نامش را هبه الله گذاشت، زیرا خداوند او و خواهرش را که دو قلو بودند به او بخشید.

و چون دوران نبوت آدم سپری شد و روزگارش بسر آمد خدای عز وج جل باو وحی فرمود: که ای آدم دوران نبوتت سپری گشت و روزگارت بسر آمد، پس آن علمی که نزد توست و ایمان و اسم اعظم و میراث علم و آثار نبوت را در نزد هبه الله فرزند پس از خود بگذار، زیرا که من دنبالۀ علم و ایمان و اسم اعظم و آثار نبوت را از نژاد تو تا روز قیامت قطع نخوام کرد، و زمینی را وا نگذارم جز آنکه در آن دانشمندی باشد که دین و اطاعت من بوسیلۀ او آموخته شود، و وسیلۀ نجات کسانی باشد که میان تو و نوح بدنیا آیند، و آدم علیه السلام بآمدن نوح علیه السلام مژده دادو فرمود: همانا خدای تبارک و تعالی برانگیزاند پیامبری را که نامش نوح است و او مردم را بخدای عز ذکره دعوت کند، و قومش او را تکذیب کنند و خداوند آنانرا بوسیله طوفان نابود سازد.

و میان آدم تا نوح علیه السلام ده پدر بود که همگی پیغمبر و اوصیاء پیغمبر بودند و آدم علیه السلام به هبه الله سفارش کرد که ار یک از شماها نوح را درک کردید باید بدو آیمان آورید و پیرویش کنید و تصدیقش دارید تا از غرق شدن نجات یابید.

پس از آن آدم علیه السلام به همان بیماری که بدان از این جهان رفت دچار شد. از این رو بنزد هبه الله فرستاد و به او فرمود: اگر جبرئیلیا هر یک از فرشتگان را دیار کردی سلام مرا به او برسان و بگو: ای جبرئیل همانا پدرم از تو میوۀ بهشتی خواسته، ولی ( هنگامی که پیام را رسانید) جبرئیل  به هبه الله گفت: پدرت از دنیا رفت و ما از آسمان آمده ایم تا بر او نماز بخوانیم، باز گرد، هبه الله بازگشت و دید آدم علیه السلام از دنیا رفته، پس جبرئیل یادش داد چگونه او را غسل دهد، و او نیز پدرش را غسل داد.... پس از آنکه هبه الله پدرش را بخاک سپرد، قابیل بنزد او آنده گفت: ای هبه الله من دیدم که پدرم آدم تو را بدانشی مخصوص داشت که مرا بدان مخصوص نفرمود و آن همان دانشی بود که هابیل برادرت با آن دعا کرد و فربانیش پذیرفته شد، و من او را کشتم تا نژادی از او برجای ماند که بر نژاد من افتخار کنند و بگویند: ما فرزندان کسی هستیم که قربانیش پذیرفته شد و شما فرزندان کسی هستید که فربانیش پذیرفته نشد اکنون هم اگر چیزی از آن علمی را که پدرت تو را بدان مخصوص داشته اظهار کنی تو را نیز خواهمکشت چنانچه برادرت هابیل را کشتم، پس از اینرو هبه الله و فرزندانش ان علم و ایمان و اسم اعظم و میراث نبوت را پنهان می کردند تا اینکه خداوند نوح علیه السلام رامبعوث فرمود  و جریان وصیت هبه معلوم شد، هنگامی کهد ر وصیتنامه آدم علیه السلام نگریستند دیدند که نوح علیه السلام پیغمبری است که آدم بشارت داده، پس باو ایمان آورده و پیروی و تصدیقش نمودند، و آدم به هبه الله سفارش کرده بود که این وصیتنامه را در سرِ هر سالی، یکبار بررسی کنند و آن روز عید آنها باشد و آمدن نوح و زمان خروجش را بیاد آرند.

به همین ترتیب در وصیت هر پیامبری امده است تا اینکه خداوند محمد را بر انگیخت..... حضرت نوح در میان قوم خویش هزار سال، پنجاه سال کم بماند و در این مدت کس دیگری با او در نبوت شریک نبود، ولی او با مردمی روبرو شد که پیمبرانی که میان او و آدم بودند را تکذیب کرده بودند، و این است گفتار خدای عز و وجل« قوم نوح پیمبران را تکذیب کردند»[2]  یعنی پیمبرانی که میان او و آدم بودند، تا آنجا که خدای عز و جل فرماید: « همان پرودگارت نیرومند و مهربانست»[3] سپس همینکه دوران نوح بسر آمد وعمرش به آخر رسید. خدای عزو وجل به او وحی فرمود: ای نوح دوران نبوتت سپری شد و عمرت بسر رسید پس علمی که در نزد تو است و ایمان و اسم اکبر ومیراث علم و آثار نبوت را در نزد فرزندان پس از خود بگذار زیرا که من دنباله آن را قطع نکنم. چنانچه از خاندانهای پیغمبرانی که میان تو و آدم بودند آن را قطع نکردم و  زمین را وا نگذارم چز آنکه در آن مرد دانشمندی باشد که دین و اطاعت من بدو شناخته شود و وسیله نجاتی باشد برای کسانی که میان پیامبری تا آمدن پیامبری دیگر بدنیا آیند.

حضرت نوح به سام( فرزندش) مژده آمدن هود را داد و میان نوح و هود نیز پیغمبرانی بودند و نوح چنین فرمود: همانا خدا بر انگیزد پیامبری که نامش هود است و او قوم خود را بسوی خدای عز و جل دعوت کند ولی تکذیبش خواهند کرد ، و خدای عز و وجل انها را بوسیله باد نابود کند. پس ار یکاز شما که او را درک کرد بدو ایمان آورد و پیرویش کند تا خداوند عز و جل او را از عذاب باد نجات دهد.

نوح بفرزندش سام دستور داد که این وصیت را در سرِ هر سال تازه کند و آن روز را برای خود عید قرار دهند و آنچه از علم و ایمان و اسم اعظم و میراثهای علم و آثار نبوت است همه را یاد آوری نمایند.

و دیدند که هود پیغمبر است و نوح نیز بآمدن او بشارت داده پس باو ایمان آورده و پیرویش کردند و او را تصدیق نمودند و بدین وسیله از عذاب باد رهائی یافتند، و این است گفتار خدای عز و جل« و بسوی قوم عاد( فرستادیم) برادرشان هود را»[4] و گفتار دیگر خداوند عز و وجل« قوم عاد پیمبران را تکذیب کردند «هنگامیکه برادرشان هود بدیشان گفت مگر شما نمی ترسید[5]» و فرمود خدای تبارک و تعالی: «و ابراهیم آن را به پسران خویش و یعقوب سفارش کرد»[6]  و گفتار خداوند که فرماید:« و اسحاق و یعقوب را بدو بخشیدیم، همه را هدایت کردیم و نوح را پیش از آن هدایت کردیم»[7] تا آنرا در خاندانش قرار دهیم.

و همچنین کسانی را که پیش از ابراهیم علیه السلام بودند در بارۀ ابراهیم دستور دادند، و میان ابراهیم و هود علیهما السلام پیمبرانی بودند و این است گفتار خدای عز و وجل: « و قوم لوط از شما چندان دور نیست»[8]  و گفتار دیگر خداوند عز و وجل «پس لوط بدو ایمان آورد و گفت من بسوی پروردگارم مهاجرت می کنم»[9] و گفتار خدای عز و وجل « و ابراهیم هنگامیکه بقومش گفت: خد را بپرستید و از او بترسید، این برای شما بهتر است»[10]  پس در مابین هر دو پیغمبری ، ده پیغمبر، نه پیغمبر، هشت پیغمبر، آمدند که همگی آنها مقام نبوت داشتند و برای هر کدام نیز( در موضوع وصیت و یاد آوری آن در سر هر سال) همان جریانی بودکه برای نوح علیه السلام بود، همچنان که برای آدم و هود و صالح و شعیب و ابراهیم صلوات الله علیهم بود تا اینکه رسید بیوسف بن یعقوب علیهما السلام، و پس از یوسف در اسباط برادران او همچنان مقرر بود تا رسید بموسی علیه السلام، و میان یوسف و موسی پیغمبرانی بودند، پس خدا موسی و هارون علیهما السلام را بسوی فرعون و هامان و قارون فرستاد، سپس پیغمبرانی را پی در پی فرستاد« هر زمانی که برای ملتی پیامبرشان آمد و تکذبش کردند و ما برخی را بدنبال برخی دیگر قرار دادیم و موضوع قصه ها و داستانهاشان کردیم»[11]

و بنی اسرائیل( در پیغمبر کشی) چنان بودند که پیغمبری را می کشتند و دو تن( دیگر در انتظار کشته شدن) ایستاده بودند، و دو تن را می کشتند و چهار تن دیگر ایستاده بودند، تا آنجا که بسا در یک روز هفتاد پیغمبر را  می کشتند و بازار کُشت و کشتارشان تا پایان روز بر پا بود.

و چون تورات بر موسی علیه السلام نازل گردید مژده آمدن محمد(ص) را داد، و میان یوسف و موسی پیغمبرانی بودند.

و وصی موسی ، یوشع بن نون علیه السلام بود و همان جوان او بود که خدای عز و وجل داستانش را در قرآنش ذکر فرموده، پس همچنان پیغمبران به آمدن محمد(ص) مژده می دادند تا اینکه خداوند تبارک و تعالی حضرت عیسی بن مریم را فرستاد و او نیز به آمدن محمد مژده داد، و این است گفتارش که فرماید:« می یابند( یهود و نصارا) او را نوشته( یعنی وصف محمد) در نزد خود در تورات و انجیل که آنها را امر به معروف و نهی از منکرشان می کرد» وهمین است گفتار خدای عز و وجل که عیسی خبر می دهد:« و مژده می دهم به پیامبری که پس از من می آید و نامش احمد است»[12] و موسی و عیسی هر دو به آمدن محمد(ص) مژده دادند چنانچه پیغمبران علیهم السلام یکدیگر را مژده دادند تا رسید به خود حضرت محمد.

و چون دوران نبوت محمد سپری شد و روزگارش بسر آمد خدای تبارک و تعالی به او وحی فرمود ای محمد دوران نبوت تو سپری شده و روزگارت بسر آمده ، پس آن علمی که در پیش تو است و ایمان و اسم اعظم ومیراث علم و آثار نبوت را در خاندانت در نزد علی بن ابیطالب علیه السلام بگذار، زیرا که من دنبالۀ علم و ایمان و اسم اعظم و میراث علم و آثار نبوت را از پشت در پشت فرزندان تو قطع نکردم و این است گفتار خدای تبارک و تعالی:« همانا خداوند برگزید آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان، نژادی که برخی از برخ دیگر بودند و خدا شنوا و دانا است.»[13]....

 


[1] ـ سوره مائده، آیه 27 وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِن أَحَدِهِمَا وَلَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قَالَ إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ

[2] ـ سوره شعرا آیه 105، کَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِینَ

[3] ـ سوره شعرا ، آیه 122؛ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ

[4] ـ  سوره اعراف آیه 64،  وَإِلَى عَادٍ أَخَاهُمْ هُوداً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُواْ اللّهَ مَا لَکُم مِّنْ إِلَهٍ غَیْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ

[5] ـ  سوره شعرا ایه  123 و 124 کَذَّبَتْ عَادٌ الْمُرْسَلِینَ إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَلَا تَتَّقُونَ

[6] ـ  سوره بقره آیه 132؛ وَوَصَّى بِهَا إِبْرَاهِیمُ بَنِیهِ وَیَعْقُوبُ

[7] ـ سوره انعام آیه 84؛ وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَقَ وَیَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنَا وَنُوحًا هَدَیْنَا مِن قَبْلُ

[8] ـ سوره  هود آیه 89 ؛ وَیَا قَوْمِ لاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقَاقِی أَن یُصِیبَکُم مِّثْلُ مَا أَصَابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صَالِحٍ وَمَا قَوْمُ لُوطٍ مِّنکُم بِبَعِیدٍ

[9] ـ سوره عنکبوت آیه 26؛ فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقَالَ إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّی

[10] ـ سوره عنکبوت ایه 16 ؛ وَإِبْرَاهِیمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ

[11] ـ  سوره مومنون آیه

[12] ـ سوره صف آیه 6 ؛ وَإِذْ قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُم مُّصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ یَأْتِی مِن بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ

[13] ـ سوره آل عمران ایات 33 و 34 ؛ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِینَ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ


 
 
مهر آغاز هجرت سرنوشت ساز پیامبر ص و مبدأ تاریخ مسلمانان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

 شاید یکی از بزرگترین کارهای دکتر صالح العجیری ستاره شناس بزرگ کویتی  در نشان دادن زمان شمسی هجرت پیامبر گرامی اسلام باشد.مطلب ذیل از نشانی http://www.shr9.net/vb/showthread.php?p=348186 برداشت شده است و نشان می دهد که تاریخ ورود پیامبر گرامی اسلام  به مدینه باشد که مطابق با عاشورا بوده، البته عاشورای یهود.

بالحساب الفلکی الموثوق د.العجیری لـ الوطن: الهجرة النبویة الشریفة حدثت یوم عاشوراء فی ربیع الأول

کتب حامد السید: قال الباحث الفلکی الدکتور صالح العجیری انه توصل بالحساب الفلکی الموثوق الى ان هجرة المصطفى محمد صلى الله علیه وسلم کانت یوم الاثنین 8 ربیع الاول سنة 1 هجریة المصادف 20 سبتمبر سنة 622میلادیة وان ذلک یوافق 10 شهر تشری سنة 4383 عبریة وهو یوم صوم الکیبور «عاشوراء الیهود» العاشر من الشهر الاول من السنة عندهم.
ودلل العجیری فی تصریح لـ «الوطن» على ذلک انه یستنبط من السیر ان صاحب الشریعة الاسلامیة الغراء سیدنا محمدا صلى الله علیه وسلم قد بارح مکة المکرمة مهاجرا قبیل ختام شهر صفر ببضعة ایام فی اللیالی التی یخبو فیها نور القمر وذلک بعد ان انتظر قدوم فصل الخریف فلم یشأ ان یهاجر مباشرة بعد بیعة العقبة التی تمت فی فصل الصیف الحار ومکث ثلاث لیال فی غار ثور متخفیا ثم خرج منه فی غرة شهر ربیع الاول قاصدا یثرب التی سمیت بعد الهجرة بالمدینة المنورة ووصل قباء فی یوم الاثنین فی النصف الاول من شهر ربیع الاول واستراح هناک ایام الثلاثاء والاربعاء والخمیس واسس بها اول مسجد فی الاسلام الذی نزلت فیه الایة الکریمة (لمسجد أسس على التقوى من أول یوم) ثم شرف المدینة المنورة یوم الجمعة.
وقد اتفق الرواة فی الیوم من الاسبوع على انه یوم الاثنین الا انهم اختلفوا هل هو یوم 2 او 8 او 12 من شهر ربیع الاول ولاجل تحدید الیوم المطلوب لزم معرفة الیوم من الاسبوع لمستهل السنة الاولى من الهجرة النبویة فمنه نعرف غرة شهر ربیع الاول من السنة وذلک بالحساب الفلکی الموثوق حیث ان ولادة هلال محرم سنة 1426 هی صبیحة الاربعاء 9/2/2005 الساعة الواحدة والدقیقة 28 وبذلک یتعین دخول محرم سنة 1426 هجریة یوم الخمیس 10/2/2005 وفی هذا الیوم یکون قد مضى من السنین الهجریة 1425 سنة قمریة وحیث ان ادوار التقویم الهجری الکبرى هی 7 ایام ضرب 30 سنة یکون الناتج 210 سنوات بعدها تعود ایام الاسبوع لموضعها فنقسم 1425 سنة على 210 یکون الناتج 6 ادوار کبرى ویبقى 165 سنة نقسمها على 30 وهی دورة الکبائیس والبسائط فی التقوم الهجری فالناتج 5 ادوار صغرى ویبقى 15 سنة نوزعها على سنی الکبائس والبسائط.
وذکر الدکتور العجیری ان الکبائس 2، 5، 7، 10، 13، 15، وعددها 6 والبسائط 1، 3، 4، 6، 8، 9، 11، 11، 12، 14 وعددها 9 وحیث ان ایام الدورة الصغرى هی 30 سنة ضرب 345 یوما جمع 11 یوما کبیسة فالناتج 10631 یوما وبضرب الادوار الصغرى 5 ضرب 10631 فالناتج 53155 اما الکبائیس 6 ضرب 355 فالناتج 2130 والبسائط 9 ضرب 354 فالناتج 3186 ویکون المجموع 58471 یوما.
واشار العجیری الى انه بتقسیم الایام 58471 على 7 یکون الناتج 8353 اسبوعا فنحذفها ویبقى صفر وحیث انه تبین ان اول شهر محرم سنة 1426 هو یوم الخمیس فینتج ان اول شهر المحرم سنة 1 هجریة هو یوم الخمیس فلکیا وبالرؤیا یوم الجمعة وحیث انه علم ان ا ول المحرم سنة 1 هجریة هو یوم الجمعة فإن اول شهر صفر لسنة 1 هجریة هو یوم الاثنین وحیث ان ایام الاثنین لا تأتی فی النصف الاول من شهر ربیع الاول الا فی 1، 8 ، 15 منه وان الهجرة لم تحدث لا فی یوم 1 ولا یوم 15 من ا لشهر فهی اذن حدثت یوم 8 من ربیع الاول وبذلک یتحقق ان هجرة المصطفى حدثت یوم الاثنین 8 ربیع اول سنة 1 هجریة ویصادف هذا الیوم 20 سبتمبر سنة 622 میلادیة.

عاشوراء الیهود

ومن جهة اخرى قال العجیری انه جاء فی الحدیث النبوی الشریف ان الرسول الکریم قدم المدینة یوم عاشوراء فإذا الیهود صیام فقال ما هذا قالوا هذا یوم صالح اغرق الله تعالى فیه فرعون ونجى موسى فقال انا اولى بموسى منکم فصامه وامر بصیامه ولا شک ان یوم عاشوراء لم یکن عاشوراء المسلمین الذی هو العاشر من محرم بدلیل انه صلى الله علیه وسلم تساءل «ما هذا» کما ان الروایات الصحیحة قطعت ان الهجرة النبویة الشریفة حدثت فی شهر ربیع الاول ولیس فی شهر غیره اذن فلعل عاشوراء هو عاشوراء الیهود فللیهود یومان فی السنة کلاهما عاشوراء اولهما العاشر من شهر تشری اول شهور السنة العبریة والثانی فی العاشر من شهر طبت رابع شهور السنة العبریة.
وقال ان ذلک یتطلب ان نبحث ان کان احد الیومین یصادف یوم الهجرة النبویة حیث انه من المعروف من التقاویم ان یوم اشهر تشری مستهل سنة 7565 عبریة یصادف یوم الاربعاء 15 سبتمبر سنة 2004 میلادیة وهو غرة شهر شعبان سن 1425 هجریة وبذلک یکون الشهر الثانی من السنة العبریة هو «مرحشوان» یصادف شهر رمضان والشهر الثالث «کسلیو» یصادف شوال والرابع «طبت» یصادف ذو العقدة والخامس شباط یصادف ذو الحجة والسادس اذار یصادف محرم مستهل سنة 1426 هجریة وبالرجوع الى الیوم الذی حدثت فیه الهجرة یتضح ان 1425 سنة قمریة ضرب 12 یکون الناتج 17100 شهریا قمریا ومن المعلوم ان الدور فی التقویم العبری هو (19ھ12 شهرا = 228 شهرایضاف الیها 7 شهور النسیئ) فیکون مجموع الدور 235 شهرا منقسمة 17100 شهرا قمریا على 235 فالناتج یکون 72 دولارا کاملا ویبقى 180 شهرا وهی تعادل 15 سنة قمریة والیهود ینشؤون فیها 5 سنین ذات 13 شهرا فاذا انقصنا شهور النشئ وهی 5 من 15 سنة یبقى 14 سنة و 7 شهور نضیف 14 سنة الى 72 دورا ذات 19 سنة (1368) ینتج 1382 سنة عبریة نطرحها من السنة العبریة 5765 فیکون الباقی 4383 سنة عبریة هی سنة الهجرة النبویة.
وذکر العجیری ان لتعین الشهر نرجع 7 شهور فتکون اذار شباط طبت - کسلیو - مرحشوان - تشری - ایلول ونقف على شهر (آب) من سنة 4382 عبریة فهو المصادق لشهر محرم سنة 1 هجریة وبذلک یکون الشهر العبری المصادف لشهر ربع الاول سنة 1 هجریة هو شهر تشری مستهل سنة 4383 وبما ان یوم الاثنین 8 ربیع الاول من سنة 1 هجریة هو بناء على رؤیة الهلال وان مولد شهر تشری مبنی على التولید القمری والاصطلاح فان الیوم العاشر من تشری سنة 4383 عبریة وهو یوم عاشوراء یصادف یوم الهجرة النبویة الشریفة اذن فبالدلیل الحسابی تتفق هذه النتیجة مع ما ورد فی الحدیث النبوی الشریف من انه دخل المدینة فی یوم عاشوراء وکان یهود المدنیة صیاما.
وحول صیام المسلمین زمن الهجرة عاشوراء فی شهر ربیع الاول ونصومه الان فی شهر محرم وقال العجیری ان العدید من العلماء اکدوا له ان نبینا محمد صلى الله علیه وسلم یوم دخل المدینة لم یکن الیهود یصومون عاشوراء نفس الیوم انما بعد مرور عدة شهور وجدهم یصومونه ولیس بالضرورة انهم کانوا صائمین حتما یوم دخوله المدنیة.
وذکر العجیری انه توصل الى ان المسلمین زمن الهجرة صاموا عاشوراء الیهود ثم خالفوهم وترکوا صیام الیوم العاشر من اول شهر فی سنة الیهود ونقلوه الى الیوم العاشر من الشهر الاول فی سنة المسلمین.
مشیرا الى انه بالحساب الفلکی الموثوق تبین ان الیهود کانوا صائمین یوم دخول النبی صلى الله علیه وسلم المدینة بذات الیوم ولیس فی یوم اخر سواه وحسب ما تقدم و بالحساب الفلکی فان یوم الهجرة النبویة الشریفة هو الاثنین 8 ربیع الاول من سنة 1 هجریة لموافق 20 سبتمبر سنة 622 میلادیة المصادف 10 تشری سنة 4383 عبریة یوم عاشوراء الیهود کانوا صائمین نفس الیوم.


 
 
نوسرد ـ حسین شاهد خطیبی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 
نوسرد ایرانیان

نوسرد یکی از کهن ترین اعیاد ایرانیان است که از دوره ماد در ایران زمین و سرزمین های اطراف آن جشن گرفته می شد. سرد به معنای سال است و نوسرد یعنی سال نو .
نوسرد جشنی بود متمایز از عید نوروز . ایرانیان در ایران باستان، روز ششم فروردین را با نام «نوسرد» یا نوروز بزرگ جشن می گرفتند و بر روی یکدیگر آب می افشاندند. جشن نوسرد از جشن های خاص و مشترک اقوام آریایی است که ایرانیان به آن نوسرد، هندی ها به آن ناواساردا، خوارزمی ها به آن نوسارج یا ناوسارجی و سُغدی ها نوسرد، و ارمنیان، ناواسارد می گویند. جشن سال نو همراه با افشاندن آب بود. ابوریحان بیرونی درباره ی جشن نوسرد در سُغد می نویسد: سُغدیان نیز ماه های خود را مطابق چهار قسمت سال تقسیم کرده بودند، اول نوسرد، از ماه های سُغدی اول تابستان بود، روز اول نوسرد، نوروز سُغدیان است که نوروز بزرگ باشد.
ابوریحان بیرونی درباره نوسرد اهل خوارزم چنین نوشته است: «ناواسارجی، روز اول آن عید آغاز سال است و آن روز جدیدی است. روز ششم فروردین ماه را ایرانیان به نام نوروز بزرگ جشن می گرفتند و آن، یکی از بزرگترین اعیاد ایرانیان بود.» «حسن تقی زاده درباره ی جشن نوسرد می نویسد: نوسرد نام اولین روز سال ایرانی یا نوروز معروف (روز اول ماه فروردین: نوروز کوچک) نیست بلکه نام نوروز بزرگ است، که جشن آن را روز ششم فروردین می گرفتند و مطابق با نخستین روز ارمنی ناواسارد و ماه سُغدی نوسرد و ماه خوارزمی نوسارج (که همه آنها از نخستین روز آن نام گرفته اند) بوده است. این روز از همه روزهای سال نزد ایرانیان بزرگتر و واقعاَ مطابق با روز اول سال اصلی ایرانیان بود. پس از آن که نخستین کبیسه در سال ایرانی صورت گرفت و در نتیجه آغاز سال پنج روز به عقب رفت، این نوروز  واقعی، ششمین روز سال شد، ولی ایرانیان، باز هم تشریفات این روز را به عنوان نوروز دوم (بزرگ) مراعات می کردند و این روز پیوسته محل نوروز اصلی را نشان می داد. آغاز تابستان، یا شاید نیز (اول سال) نسطوریان و جشن دینی (دوازده حواری) ایشان محتمل از نوروز (کوچک) ایرانی نام نگرفته، بلکه از نوسرد ایرانی یا (نوروز بزرگ) نام گرفته است که در سال 485 م. دقیقاً با آن یکی بوده چه در این سال جشن ایرانی مصادف با یکشنبه 28  ژوئن یعنی درست یک شنبه هفتم پس از عید «خمسین» بوده است. رسم نسطوریان که در روز «نوسردیل» به یکدیگر آب می افشانند نیز مؤید این نظریه است، چه ایرانیان نیز در روز ششم (خرداد روز) ماه فروردین (یعنی نوروز بزرگ یا نوروز نوسرد) چنین رسمی داشته اند.
جشن نوروز بزرگ یا نوسرد در تابستان برگزار می شد، ولی بعداً برگزاری آن از تابستان به ابتدای بهار منتقل شد، چون در ایران باستان سال رسمی 365 روز تمام بود و سال شمسی حقیقی 365 روز و پنج ساعت و چهل و هشت دقیقه و پنجاه و یک ثانیه است و همواره بین سال رسمی و سال حقیقی یک چهارم روز اختلاف وجود داشت، این اختلاف سبب شد که نوروز هر چهار سال یک روز از زمان اصلی خود یعنی اول تابستان به طرف بهار گردش تدریجی پیدا کند، ولی ارمنیان که جشن ناواسارد را همزمان با نوسرد جشن می گرفتند در روز برگزاری جشن نوروز بزرگ یا نوسرد تغییری ندادند و هم اکنون نیز جشن «ناواسارد» را در تابستان برگزار می کنند.
هخامنشیان برای برگزاری هرچه باشکوه تر جشن نوروز، یکی از پرشکوه ترین، زیباترین، خوش نماترین و با تناسب ترین بنایی ها را که تاکنون بشر ساخته است، بنا نهادند. در تخت جمشید فقط اقوام ایرانی می توانستند گام نهند و غیر ایرانی را در آن راهی نبود. ارمنیان همانند ایرانیان نوروز را جشن می گرفتند و هدایایی برای شاهنشاهان هخامنشی از سرزمین ارمنستان می آوردند. در نقش برجسته های تخت جمشید ارمنیانی که حامل هدایا بودند نقش شده است.
در ارمنستان باستان اولین ماه سال «ناواسارد» نام داشت، نخستین روز ماه ناواسارد جشن باشکوهی می گرفتند که کلیه طبقات در آن شرکت می کردند و مانند ایرانیان، سُغدیان و خوارزمی ها بر روی یکدیگر آب می پاشیدند. در جشن ناواسارد، مسابقه های ورزشی مانند اسب دوانی، ارابه رانی و دویدن، ترتیب می دادند، شعرا سروده های خود را می خواندند، نوازندگان، آهنگ هایی را که ساخته بودند می نواختند و پهلوانان نیروی بازوی خود را به نمایش می گذاشتند.
تقی زاده در مورد اصل ایرانی بودن جشن های ارمنیان می نویسد: تقریباً می توان گفت این امر در جشن اول «نوسرد» با جشن واناتور ارمنی که علی رغم ظاهر ارمنی به احتمال زیاد با «آرامازد» ارمنی یا اهورامزدای ایرانی اختلافی ندارد، که به صورت جشن یحیی تعمید دهنده در آمده است.
در ارمنستان باستان در شهرهای سلطان نشین مراسم ناواسارد از شکوه و جلال خاصی برخوردار بود. ارمنیان در جشن ناواسارد از انواع نقاب ها استفاده می کردند. به اعتقاد ارمنیان باستان، نقاب گریزاننده ارواح خبیثه بود.
در گاهشماری ارمنیان روز یازدهم آگوست روز برگزاری جشن ناواسارد است و هم اکنون ارمنیان در سراسر جهان این روز را گرامی می دارند و جشن می گیرند و مسابقه های ورزشی ترتیب می دهند و با یکدیگر به رقابت می پردازند. فرهنگ و تمدن ارمنیان متأثر از فرهنگ و تمدن ایران زمین است، جشن نوسرد ایرانیان و ناواسارد ارمنیان، در روزگار باستان همزمان برگزار می شد.از چگونگی برگزاری جشن نوسرد ایرانیان اطلاعات چندانی در دسترس نیست اما با مطالعه نحوه برگزاری جشن ناواسارد در ارمنستان باستان پژوهشگران می توانند از آئین ها و مراسمی که در جشن نوسرد برگزار می شد، اطلاعاتی کسب کنند. چون ایرانی پاک نهاد آریایی نژاد، برگزاری یکی از بزرگترین جشن های خود را فقط به آب افشاندن بسنده نمی کرد و مطمئناً مراسم دیگری نیز داشته که از آنها آگاهی نداریم.


 
 
عاشورای حسین در نگاه روایات
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

شیخ مفید در مسارالشیعه می گوید:

«در جاهلیت، زمان پیش از طلوع اسلام مردم این ماه را حرام می‌گفتند و خیلی زیاد این ماه را با عظمت و بزرگ می‌دانستند اسلام هم همان رویه را تصدیق و امضاء نمود. روز اول محرم خداوند دعای حضرت زکریا را اجابت فرمود و روز سوم محرم حضرت یوسف علی نبینا و علیه السلام از چاهی که برادران او را در میان آن انداختند خلاصی یافت و بیرون آمد، برابر اخبار زیاد و صریح قرآن. و در روز پنجم حضرت موسی بن عمران علیه السلام از دریا عبور نمود. و روز هفتم خداوند در کوه طور سینا با حضرت موسی علیه السلام تکلم کرد (و کلم الله موسی تکلیما). و به روز نهم محرم پروردگار عالم حضرت یونس را از شکم ماهی بیرون آورد و نجات داد و در روز دهم مولا و آقای ما شیعیان حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام در سال 61 از هجرت بدرجه رفیعه شهادت رسید این روزی است که حزن و اندوه آل محمد (ص) و شیعیان ایشان تجدید می‌شود. از حضرت باقر (ع) و حضرت صادق (ع) روایت شده به اجتناب و دوری از خوردن طعام و آب زیاد بلکه شیعیان باید مصیبت زده باشند و اقامه عزا نمایند و تا زوال خورشید از خوردن طعام و نوشیدن آب خود داری کنند و بعد از زوال خورشید هم غذا طبخ نکنند مثل غذای اهل مصیبت مانند شیر و ماست و سبزی میل نمایند. زیارت مشاهد مشرفه و قبورائمه (ع) در روز عاشورا مستحب است و هم چنین صلوة زیاد بر محمد و آل او علیهم السلام و تضرع و زاری و لعنت بر دشمنان ایشان مستحب می‌باشد. روایت شده است هر کس حسین بن علی علیه السلام را در روز عاشورا زیارت کند مثل این است که خدا را در عرش زیارت کرده باشد و نیز روایت شده هرکس زیارت نماید حضرت ابی عبدالله الحسین را و شب را در حرم و نزد قبر آن بزرگوار بیتوته کند خداوند او را روز قیامت محشور می‌گرداند در حالی که به خون آن حضرت آغشته باشد و در ردیف اشخاصی است که با سید الشهداء به درجه شهادت رسیده باشد و همچنین روایت شده هرکس در روز عاشورا حضرت سید الشهدا را زیارت کند خداوند عالم گناهان گذشته و آینده او را می‌آمرزد. ونیز روایت گردیده هر کس می‌خواهد حق رسول خدا و علی مرتضی وفاطمه زهرا را ادا کند باید قبر حسین علیه السلام را در روز عاشورا زیارت نماید. در روز هفدهم محرم عذاب براصحاب فیل نازل گردید ونتوانستند مکه و خانه خدا را خراب کنند. در شب پنجشنبه بیست و یکم ماه محرم سال سوم هجرت فاطمه زهرا دختر رسول خدا را به خانه مولای متقیان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام بردند در حالی که عمر آن بانو شانزده سال بود. روز بیست و پنجم سال نود چهار ابی محمد زین العابدین علی بن الحسین (ع) وفات نمود.»[1]

شیخ الطائفه در التهذیب، به نقل از امام باقر آورده است:

لزقت السفینة یوم عاشوراء علی الجودی فأمر نوح  مَنْ معه من الجنّ و الإنس أن یصوموا ذلک الیوم.

و قال أبوجعفر  أتدرون ما هذا الیوم؟ هذا الیوم الذی تاب اللّه عزّوجلّ فیه علی آدم و حوّا ، و هذا الیوم الذی فلق اللّه فیه البحر لبنی اسرائیل فأغرق فرعون و من معه، و هذا الیوم الذی غلب موسی  فرعون، و هذا الیوم الذی ولد فیه إبراهیم، و هذا الیوم الذی تاب اللّه فیه علی قوم یونس، و هذا الیوم الذی ولد فیه عیسی بن مریم ، و هذا الیوم الذی یقوم فیه القائم

«کشتی نوح در روز عاشورا بر کوه جودی آرام گرفت، پس نوح امر کرد به همراهان جنی وانسی که این روز را روز بدارند.

و امام باقر فرمود: ایا این روز را می شناسی؟ این روز روزیست که خداوند توبه آدم و حوا را پذیرفت، و این روز روزیست که خداوند نیل را برای بنی اسرائیل شکافت و فرعون و سپاهیانش را غرق کرد، و این روز روزیست که موسی بر فرعون غلبه نمود، و این روز روزیست که ابراهیم در آن به دنیا آمد، و این روز روزیست که خداوند در آن توبه یونس را پذیرفت، و این روز روزیست که در آن عیسی بدنیا آمد، و این روز روزیست که قائم در آن قیام خواهد کرد.»

امام صادق(ع) می فرماید:

استوت السفینة یوم عاشوراء على الجودی فأمر نوح ع من معه من الجن و الإنس بصومه و هو الیوم الذی تاب الله فیه على آدم و هو الیوم الذی یقوم فیه قائمنا أهل البیت‏.[2]

کشتی نوح روز عاشوراء بر جودی نشست پس امر کرد نوح (ع) کسانی را از جن و انس که همراه با او بودند در این روز روزه بدارند. و این روز روزی است که در آن خداوند قائم اهل البیت را ظاهر خواهد ساخت.

صدوق از امام باقر(ع) نقل فرموده است:

و فی أول یوم من المحرم  دعا زکریا- علیه السلام- ربه، فمن صام ذلک الیوم  استجاب الله له کما استجاب من زکریا- علیه السلام- .

و فی عشر من المحرم و هو یوم عاشوراء أنزل الله توبة آدم- علیه السلام-، و فیه استوت  سفینة نوح- علیه السلام- على الجودی ، و فیه عبر موسى- علیه السلام- البحر ، و فیه ولد عیسى بن مریم- علیه السلام-، و فیه أخرج الله یونس- علیه السلام- من بطن الحوت، و فیه أخرج الله یوسف- علیه السلام- من بطن  الجب، و فیه تاب الله على قوم یونس- علیه السلام-، و فیه قتل داود جالوت ، فمن صام ذلک الیوم غفر له ذنوب سبعین سنة، و غفر له مکاتم  عمله

«در روز اول ماه محرم حضرت زکریا از خداوند خواشته اش را درخواست کرد.، پس هر کس این روز را روزه بدارد، خداوند دعای او را نیز مانند دعای حضرت زکریا مستجاب خواهد فرمود.

و در دهم محرم، عاشورا، خداوند توبه حضرت آدم را پذیرفت و در آن روز کشتی نوح بر جودی قرار گرفت. در این روز موسی از رود نیل گذشت. در این روز عیسی بن مریم متولد شد. در این روز خداوند حضرت یونس(ع) را از شکم ماهی نجات بخشید. در این روز حضرت یوسف(ع) از چاهی که در آن گرفتا بود بیرون کشیده شد. در این روز خداوند توبه قوم یونس پیامبر را پذیرفت. در این روز داود جاولت ستمکار را را نابود ساخت. پس هر کس در این روز ، روزه باشد خداوند گناه هفتاد ساله او را بیامرزد و از گناهانی که در خفا مرتکب شده است درگذرد.»

رضی الدین حسین خوانساری روایتی را از صدوق به نقل از قول امام هشتم آورده و سپس شرح کرده است:

و فی أول یوم من المحرم دعا زکریا علیه السلام ربه عز و جل فمن صام ذلک الیوم استجاب اللَّه له کما استجاب لزکریا علیه السلام و نحوه قال الشیخ أقول ذکر الشیخ ذلک فی المصباح بدون ذکر الصوم و قال فیه أیضا فی الیوم الثالث من المحرم کان خلاص یوسف علیه السلام من الجب على ما روی فی الأخبار و فی الیوم الخامس منه کان عبور موسى بن عمران علیه السلام على البحر و فی الیوم السابع منه کلم اللَّه موسى علیه السلام على جبل طور سیناء و فی الیوم التاسع منه أخرج اللَّه تعالى یونس علیه السلام من بطن الحوت و فی العاشر منه کان مقتل سیدنا أبی عبد اللَّه الحسین بن علی بن أبی طالب علیهما السلام و یستحب فی هذا الیوم زیارته و یستحب صیام هذا العشر فإذا کان یوم عاشوراء أمسک عن الطعام و الشراب إلى بعد العصر ثم تناول شیئا یسیرا من التربة أقول و تناول شی‏ء من التربة کما ورد[3]

«در اولین روز محرم زکریا از خداوند درخواست نمود، پس هر کسی که در این روز روزه باشد، خداوند دعای او را نیز می پذیرد، همانگونه که دعای زکریا را پذیرفت. شیخ در مصباح همین عبارت را بدون ذکر صوم آورده است. و همچنین نوشته است در سومین روز از محرم طبق آنچه که از اخبار استنباط می شود، خلاص یوسف از چاه می باشد. پنجمین روز محرم، موسی از رود نیل گذشت و در روز هفتم حضرت موسی در کوه طور سیناء با خداوند سخن گفت و در روز نهم خداوند یونس را از شکم ماهی خلاصی داد. و در روز دهم آن مقتل سید و آقای ما ابی عبدالله الحسین می باشد و هنگامی که عاشورا شد از خوردن غذا و آب امساک کن، اما هنگام عصر مقداری از خاک حسین را که امکان داشته باشد تناول کن.»

شیخ مفید از قول امیر مومنان و ایشان از قول پیامبر گرامی اسلام آورده است:

 إن کنت صائما بعد شهر رمضان فصم المحرم فإنه شهر تاب اللَّه فیه على قوم و یتوب اللَّه تعالى فیه على آخرین[4]

اگر می خواهی در ماهی بعد از ماه مبارک رمضان روزه باشی، پس ماه محرم را روزه باش که ماهیست که در آن خداوند توبه قومی را پذیرفت و امید است توبه دیگران را بپذیرد.

طبرسی از امام علی بن ابیطالب روایت می کند:

ان استطعت ان تحافظ علی لیله الفطر و لیله النحر و اول من المحرم و اول لیله من رجب و لیله النصف من شعبان، فافعل و اکثر فیهن من الدعاء و الصلاه و تلاوه القرآن.[5]

اگر توانایی شب زنده داری در شب عید فطر، شب عید قربان، شب عاشورا، شب اول رجب و شب نیمه شعبان را داری، آن را بجای آور و در این شب ها برای زیاد دعا کردن، نماز و قرائت قرآن تلاش کن.

از امام هشتم هم منقول است:

ان هذا الیوم هو الیوم الذی دعا فیه زکریا علیه السلام ربه فقال: رب لی من لدنک ذریه طیبه انک سمیع الدعا.[6]

براستی امروز، روزی است که حضرت زکریا علیه السلام در نزد پرودگارش دعا کرد و عرضه داشت پروردگار : پرودگارا از ساحت مقدست به من ذریهای پاک عنایت کن چه این که تو شنونده هر دعایی. پس خدای سبحان دعای وی را اجابت کرد و به فرشته ای دستور داد که خبر استجابتش را به زکریا برساند. هنگامی که زکریا برای اقامه نماز در محراب ایستاده بود، فرشته الهی بر او وارد شد و به او گفت که پرودگارت، تو را به یحیی بشارت می دهد.



[1] ـ   سایت تبیان

[2] ـ دعائم الاسلام

[3] ـ  تکمیل مشارق الشموس فی شرح الدروس، ص: 456

[4] ـ    تکمیل مشارق الشموس فی شرح الدروس، ص: 456

[5] ـ  احتجاج

[6] ـ اعلام الوری


 
 
مهر نوروز ایرانیان کهن ـ 2
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

آنچه که حائز اهمیت است اینکه، ایرانیان در ابتدا سال خویش را با فصل زمستان آغاز می کردند و در اصل جشن مهرگان، همان جشن آغاز سال یا نوروز می باشد. دلایل بسیاری را بر اقامه این ادعا در دست داریم. اجازه بدهید تا در ابتدا مدارک تاریخی را ورق بزنیم.

از یک جشن آغاز سال در ایران باستان، به موجب سنگ نبشته های هخامنشی اگاهی داریم که در آغاز پائیز با جشن مهرگان برگزار می شد که بگیاد نامیده می شد. و مارکوارت به این مساله ضمن تحقیقات خود اشاره می کند.[1]

دکتر مری بویس استاد کرسی دانشگاه لندن و پژوهشگر در رشته مطالعات زرتشتی در کتاب زردشتیان، باورها و اداب دینی آنها  می آورد:

«مطلب مهم دیگر در مورد گاهشماری ساسانیانِ نخستین این است که نوروز را در اول فروردین، ولی نه در بهار بلکه در پائیز برگزار می کردند. چنین می نماید که این کار میراثی از دوره پارتی بوده باشد و مستلزمات ان از لحاظ دانش الهیات باعث حیرت است.»

امروزه سنت کهن آغاز سال نو از ابتدای پاییز با نام سال ورز در تقویم محلی کردان مکری مهاباد و طایفه‌های کردان شکری باقی مانده است. همچنین در تقویم محلی پامیر در تاجیکستان (بویژه در دو ناحیه -ونج و -خوف) از نخستین روز پاییز با نام -نوروز پاییزی/ نوروز تیرماه یاد می‌کنند. در ادبیات فارسی (از جمله شاهنامه فردوسی) و امروزه در میان مردمان آسیای میانه و شمال افغانستان، فصل پاییز را تیرماه می‌نامند.

 

سال ایرانیان دارای دو فصل بود زمستان پنج ماهه و تابستان هفت ماهه. بنابر این این سال دو فصلی با زمستان آغاز می گردید. می دانید که در قرآن فقط از دو فصل نام برده شده است، صیف ( تابستان) و شتا (زمستان). جالب است که گفته شود  شتا نیز بر صیف مقدم واقع شده است.

إِیلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاء وَالصَّیْفِ

دکتر رضایی، بر اساس یافته ها، سنت آغاز سال با فصل پائیز را  از آداب ایرانیان ساکن جنوب که در قسمت های فارس و نواحی آن سکنی گزیده اند، می داند که به علت مساعدت فصول، عملاً امکان اجرای جشن سال نو را در پائیز متصور می نموده است. برخلاف ایرانیان شمالی که در نواحی سردسیر مثل بخارا و سمرقند ساکن بوده اند وشدت سرما اجازه برگزاری جشن های سال نو را در پائیز نمی داده است:

با نگرش به نام ماه های هخامنشی که در سنگ نبشته ها آمده، نام های نه ماه از دوازده ماهِ هخامنشیان در دست است و آراستگی این ماه ها با متن های بابلی سنگ نبشته ها روشن شده است. سال با ماه باغیادیش که منسوب به مهر ماه بود آغاز می شد که آغاز پائیز بود.

بزرگترین عید روزگار هخامنشی یا نوروز ایرانیان جنوبی در آغاز همین ماه بود که از فر و شکوه ویژه برخوردار بوده، به همان اندازه که عید نوروز میان ایرانیان زرتشتی شمال و خاور ایران با ارزش بوده است.....تاکنون روشن نشده است که آیا هخامنشیان پیش از آن که از سرزمین زادگاه خود به کرانه های جنوب و جنوب باختری کوچ کنند، نیز آغاز سال خود را پاییز می شمرده اند یانه، چون تاکنون پاسخی به این سوال داده نشده است، ولی به گمان زیاد، آنان هنگام نشیمن خود در سرزمین های شمالی و پیرامون سرد آن، سال را با تابستان، چون دیگر تیره های آریایی آغاز می کرده اند. ولی پس از کوچ کردن به کرانه های گرم تر، بر پایه دگرگونی فصل ها، سال را با آغاز فصل سرد به پا داشته اند.[2]

اما چه دلیلی می توانست در آغاز سال نو از پائیز انجامیده باشد.دکتر رضا مرادی غیاث آبادی[3] معتقد است:

تثبیتِ آغاز سال نو در هنگام اعتدال پائیزی با نظام زندگیِ مبتنی بر کشاورزیِ ایرانیان بستگیِ کامل دارد. می دانیم که سال زراعی از اول پائیز آغاز و در پایان تابستان دیگر خاتمه می پذیرد. قاعده ای که هنوز همدر میان کشاورزان متداول است و در بسیاری از نواحی ایران جشن های فراوان و گوناگونی به مناسبت فرا رسیدن مهرگان و پایان فصل زراعی برگزار می شود.در این جشن ها، گاه ترانه هایی نیز خوانده می شود که در آنها به مهر و مهرگان اشاره می رود. شاید بتوان شیوه سال تحصیلیِ امروزی را باقی مانده گاهشمار کهن میترایی/ مهری دانست.

 

[1] ـ جشن های آب ، هاشم رضی؛ ص 56

[2] ـ 12 هزاره پویندگی و پایندگی ایرانیان، ص 727

[3] ـ پژوهشگر و نویسنده در زمینه باستان شناسی، اختر شناسی، گاهشماری و فرهنگ ایران باستان.


 
 
مهر آغاز سال ایرانیان کهن
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

در تقویم کنونی مهر، ماهِ شروع فصل پائیز است. در فرهنگ ایرانیان باستان، فصل پاییز با نام‌های پادیز/ پاذیز، خزان و تیرماه/ تیرَه‌ ماه نیز شناخته می شده است. گفته شده است که نام پسین یا تیرَماه به همه فصل پاییز اطلاق شده است و امروزه نیز در تاجیکستان و شمال افغانستان تداول دارد. رضا مرادی غیاث آبادی می نویسد:

«از سوی دیگر نام فصل پائیز در بسیاری از متون ادبیات فارسی از جمله در شاهنامه فردوسی به گونه تیرماه آمده است و منظور از آن، نه ماه تیر که کل فصل پائیز یا خزان است. در آثار الباقیه ابوریحان بیرونی نیز از اول پائیز به نام تیرماه یاد شده و در فرهنگ اسدی توسی هم، تیر به معنای فصل خزان ضبط شده است. امروزه تا آنجا که این نگارنده می داند، چنین نامگذاری برای این فصل، در میان مردمان فارسی/ تاجیکی زبان آسیای میانه و نیز در افغانستان کاربرد دارد»

در زمان هخامنشیان یکی از بزرگ ترین جشن های ایرانیان در این فصل برگزار می شده است که مهرگان یا میترکان نام داشت. همانطور که قبلاً نیز گفته شد، شانزدهمین روز از هر ماه روز مهر نامیده می شد، از همین روی در روز شانزدهم از ماه مهر مصادف با یکی از بزرگ ترین جشن های ایران باستان می گردید.

مهرگان با همان شکوه و عظمت نوروز در بین ایرانیان رواج داشت. در کتاب فرهنگ جشن‌های آریایی نوشته جلال سیمایی  در مورد مهرگان توضیخاتی آمده است که گوشه‌ای از آن را در اینجا نقل می‌نماییم:

همه بزرگان دانش مانند ابوریحان و جاحظ وگردیزی و دیگران در باره جشن مهرگان و چگونگی پدید آمدن آن سخن رانده‌اند.در اینجا خلاصه ای از نظریه‌ها و گفتارهای این بزرگان را برای استفاده بیشتر آورده می‌شود.

مهر ماه روز اول آن هرمزد روز است و روز شانزدهم مهر است که عید بزرگی است و به مهرگان معروف است که خزان دوم باشد و این عید مانند دیگر اعیاد برای عموم مردم است و تفسیر آن دوستی جان است و می گویند که مهر نام آفتاب است وچون در این روز آفتاب برای اهل عالم پیدا شد این است که این روز را مهرگان گویند و دلیل برای این گفتار آن است که از آئین ساسانیان در این روز این بود که تاجی  را که صورت آفتاب بر او بود به سر می‌گذاشتند و آفتاب بر چرخه حود در آن تاج سوار بود و در این روز برای ایرانیان بازاری به پا می‌شود.

می‌گویند سبب اینکه این روز را ایرانیان بزرگ داشته‌اند آن شادمانی و خوشی است که مردم شنیدند فریدون خروج کرده پس از آنکه کاوه بر ضحاک بیوراسب خروج نمود. و او را مغلوب و منکوب ساخته بود، مردم را به فریدون خواند و کاوه کسی است که پادشاهان ایران به رایت او تیمن می‌جستند .

نیز گفته‌اند در این روز فرشتگان برای یاری فریدون آمدند و در خانه‌های پادشاهان اینطور در این ماه رسم شده که در صحن خانه مرد دلاوری هنگام طلوع آفتاب می ایستد و به آوازی بلند می‌گوید: ای فرشتگان بدنیا پائین ائید و شیاطین و اشرار را قلع و قمع کنید و از دنیا آنان را دفع نمایید.

می‌گویند در ساعتی از این روز بود که خداوند ماه را که کره ای سیاه و بی‌فروغ بود  بها و جلا بخشید و بدین سبب گفته‌اند که ماه در مهرگان از آفتاب برتر است و فرخنده‌ترین ساعات آن ماه است.

سلمان فارسی می‌گوید ما در عهد زرتشتی بودن می‌گفتیم خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دوایام بر ایام دیگر مانند فضل یاقوت و زبرجد است به جواهر دیگر.

سعید بن فضیل  می‌گوید علمای ایران گفته‌اند که قله کوه شاهین در همه ایام تابستان همواره سیاه دیده می‌گردد و چنین به نظر می‌آید که بر آن برفی است و این مطلب چه هوا صاف باشد و چه ابر هر دو یکسان است ودر هر زمان یکنواخت است.

اصحاب نیرنگ گفته‌اند که هر کسی بامداد مهرگان قدری انار بخورد و گلاب ببوید آفات بسیاری از او دفع خواهد شد.

حطاب الرعینی  در مواهب الجلیل می نویسد:

«مهرگان را عنصره می نامند که در آن یحیی به دنیا آمده است. مهرگان در نزد پارسیان روز عظیم الشان و بزرگی است و آن روزِ ششم از ماه هفتمِ سال فارسیان است که آن هم شش روز می باشد»

جشن مهر گان نیز مانند نوروز گویا شش روز بوده، پنج روز اول را مهرگان عام و روز ششم را مهرگان خاص می خواندند. در برهان قاطع «خلف تبریزی» می­خوانیم :

«نام روز شانزدهم از هر ماه و نام ماه هفتم از سال شمسی باشد و آن بودن آفتاب عالم تاب است در برج میزان که ابتدای فصل خزان است و نزد فارسیان بعد از جشن و عید نوروز که روز اول آمدن آفتاب است به برج حمل از این بزرگ­تر جشنی نمی­باشد و همچنان که نوروز را عامه و خاصه می­باشد، مهرگان را نیز عامه و خاصه است و تا شش روز تعظیم این جشن کنند. ابتدا از روز شانزدهم و آن را مهرگان عامه خوانند و انتها روز بیست و یکم و آن را مهرگان خاصه (روز جشن مُغان یعنی آتش پرستاران) خوانند …»

دلایل برپایی این جشن از نظر برهان قاطع چنین است:

«در این روز ملایکه یاری و مددکاری کاوه آهنگر کردند و فریدون در این روز بر تخت شاهی نشست و در این روز ضحاک را گرفته به کوه دماوند فرستاد که در بند کنند و مردمان به سبب این مقدمه جشنی عظیم کردند و عید نمودند و بعد از آن حکام را مهر و محبت به رعایا به هم رسید و چون مهرگان به معنی محبت پیوستن است بنابراین بدین نام موسوم گشت.»

جشن مهرگان از شانزدهم مهر شروع می شد و در بیست و یکم همان ماه نیز خاتمه می یافت. البته طبق تقویم های کنونی که خمسه مسترقه در شش ماه اول سال افزوده شده است، از دهم ومهر شروع و به شانزدهم آن ختم می گردد. بهوتی در کشف القناع به نقل از زمخشری، نوروز را روز چهارم از بهار و مهرگان را روز نهم از پائیز می داند.  وی در جای دیگر نوشته است:

«اما در این جا نکته ای قابل بیان  و توضیح  می باشد که زرتشتیان جشن مهرگان را مطابق با تقویم قدیم شمسی واوستایی برگزار می نمایند که حالیه دهم مهر ماه مطابق با تقویم اصلاحی است. اشاره شد که سال شمسی 365 روز و کسری در حدود شش ساعت می شود. . هر سال اوستایی به دوازده ماه و هر ماه سی روز بخش می شود. پنج روز آخر را پس از سی ام اسفند خمسۀ مسترقه، اندرگاه یا پنجه دزدیده می نامند که آن پنج روز نیز هر روز نامی ویژه داشت. هر چهار سال این کسرها را یکروز حساب کرده و بعد از پنجه به نام اشوَرداد یا روز اضافی می نامیدند. اما هنگامی که بر آن شدند تا جهت اصلاح تقویم اوستایی، تکلیف پنجه یا پنج روز اضافی را روشن کنند، شش ماه آغاز سال را سی و یک روز به شمار آورده و اسفند را نیز بیست و نه روز و پنج ماه دوم از مهر ماه تا اسفند را سی روز  و هر چهار سال یک بار اسفند را نیز سی روزه شمار کردند. به همین جهت، از تقویم قدیم اوستایی، جای مهرگان شش روز تغییر پیدا کرد. اما زرتشتیان هنوز با همان روش قدیم عمل می کنند. هر ماه آنان درست دارای سی روز است. پس مهرگان برابر با تقویم آنان با تقویم فعلی شش روز تفاوت پیدا می کند و این شش روز تفاوت حاصل سی و یک روز به شمار آوردن شش ماه آغاز سال است. هنگامی که مطابق با تقویم جدید در کشور جشن مهرگان در روز شانزدهم مهر برگزار شود، برابر با  باد روز یا روز بیست و دوم از مهر ماه است.»[1]

مهرگان پیشینه و قدمتی چندان دارد و در ادوار گوناگون از رونق و اعتباری ویژه برخوردار بوده است.

بر اساس تقویم زرتشتی، شانزدهم مهرماه جشن مهرگان مراسم تولد فرشته «مهر» است. در این روز فریدون بر ضحاک پیروز می شود و ایرانیان به جشن و سرور می پردازند. این مراسم پیش از ظهور زرتشت وجود داشته است. اولین جشن مهرگان در زمان کیومرث و نخستین انسان انجام شد. آریایی ها که به فرشته مهر احترام زیادی می گذاشتند در روز تولدش مراسم مذهبی را در معابد و غارهای خود انجام می دادند. در این روز آریایی ها دعا خوانده و قربانی می کردند. اما با ظهور زرتشت که آزار و اذیت حیوانات را منع کرد، کم کم قربانی کردن در این روز از میان رفت.

در دوران هخامنشیان که توجه به مهر در اوج خود بود این جشن با شکوه تمام برگزار می شد. پادشاه تنها در جشن مهرگان می توانست مست شود. مهمترین مراسم جشن مهرگان در دوره هخامنشیان بخشش هدایا به درباریان و ارسال هدایا از کشورهای دیگر بود.

جشن مهرگان در دوره ساسانی به مراتب با شکوه تر از دوره های قبل انجام می شد. پادشاهان ساسانی چنان رنگ و لعاب این جشن را زیاد کردند که تا قرن ها بعد از ساسانیان مردم این جشن را از یاد نمی بردند. جشن مهرگان در این دوره با شکوه تر از جشن نوروز برگزار می شد. مردم هفته ها قبل از فرا رسیدن جشن به یکدیگر هدیه می دادند. بازار فروش عود هندی و عطر و عنبر رونق می گرفت. تنها در این جشن، به طبقات مختلف اجازه حضور نزد شاه را می دادند در این مراسم شاه تاج بر سر می نهاد.

بعد از ورود اعراب به ایران آثار و نشانه های فرهنگی ایران هم مورد هجوم واقع شد. در این میان، جشن ها با محدودیت های بیشتری برگزار می شد. اولین فردی که در دوره اسلامی هدایای جشن مهرگان را معمول کرد. «حجاج بن یوسف» بود. در دوره های سلسه غزنویان و سامانیان مراسم جشن مهرگان با شکوه بیشتری برگزار می شد. تا قبل از ورود مغولان این جشن برگزارمی شد اما با ورود مغولان و گسترش تصوف و گوشه نشینی، به تدریج جشن های ملی از یادها رفت.

در دوره صفویه که اساس حکومت مذهبی بود، این جشن بیش از پیش، از رونق افتاد. پادشاهان صفوی که جشن مهرگان را به زرتشتیان نسبت می دادند، با آن به مخالفت پرداختند. این وضع حتی در دوره قاجاریه هم ادامه یافت، پادشاهان قاجاری هم که خود را مسلمانانی سرسخت می دانستند با آداب و رسوم به جای مانده از دوره های پیش از اسلام به مخالفت پرداختند.

این وضع تا دوره رضاخان ادامه یافت. تا در زمان پهلوی اول بار دیگر جشن های اصیل ایرانی به پا شد. رضا شاه به این روز لقب «جشن فرهنگی» را داد. در زمان حاضر «جشن مهرگان» در شهرهای مختلف مانند یزد و کرمان و مشهد ... برگزار می شود. در این جشن ها سرود «مهر یشت» خوانده شده و در بعضی روستاهای شهرستان یزد گوسفندی را قربانی می کنند.[2]

 مسمطی از منوچهری نشان می دهدکه در عهد مسعود غزنوی جشن مزبور معمول بوده وطی مراسمی برپا می شده است.

شاد باشید که جشن مهرگان آمد            بانگ و آوای درای کاروان آمد

ابولفضل بیهقی از جشن مهرگانی که در  روزگار مسعود غزنوی برگزار می­شد خبر داده است:

«… و روز دوشنبه دو روز مانده از ماه رمضان به جشن مهرگان بنشست و چندان نثارها و هدیه­ها و طرف و ستور آورده بودند که از حد و اندازه بگذشت و سوری صاحب دیوان بی­اندازه چیزها فرستاده بود، نزدیک درش تا پیش آورد، همچنان نمایندگان بزرگان پیرامون چون خوارزمشاه آلتونتاش و امیر چغانیان و امیر گرگان و کشورهای قصدار، مکران و دیگران بسیار چیز آوردند و روزی با نام بگذشت.

در کتاب تاریخی تلمود، از کتاب­های مقدس یهود هم از جشن مهرگان سخن رفته است و این نشان  دهنده اهمیت و همچنین قدمت این جشن است .

مهرگان دارای اهمیت دینی بود و دلایل برگزاری آن نیز تنها قومی و ملی نبوده است. دربندهشن آمده که مشیه و مشیانه (آدم و حوا) دراین روز بوجود آمدند.

شاید مهم ترین مناسبت مهرگان، در بند کشیدن ضحاک ماردوش بوده که فریدون فرزند قهرمان ایران آن را انجام داده است. مسعودی در مروج الذهب می نویسد :

   پس از او پسر اثقابان پسر جمشید پادشاه شد و ملک هفت اقلیم یافت و بیوراسب را بگرفت و چناکه گفته شد در کوه دماوند ببند کرد. بسیاری  از ایرانیان  و مطلعان اخبار شان چون عمر کسری و غیره گفته اند که فریدون روز بند کردن ضحاک را عید گرفت و آن رامهرگان نامید.

   طبری هم  می نویسد:

آنگاه آفریدون او  ( ضحاک ) را به کوهستان دنباوند( دماوند) برد و فرمان داد تا کسان مهر روز مهر ماه را که مهرگان بود و روز بند کشیدن بیوراسب بود عید کنند و افریدون بر تخت نشست.

 در تاریخ کامل،عزالدین ابن اثیر نیز  به عین معنی پرداخته می نویسد :

گرفتار شدن آژی دهاک  ( ضحاک) در روز مهرگان بود و ایرانیان در این هنگام گفتند{ مهرگان برای کشتن کسی فرا رسید که مردم را سر می برید}.

برهان قاطع از اتفاقات مهرگان  و آدابی که در آن روز در ایران باستان وجود داشته بیشتر پرده بر میدارد:

«و عجمان گویند که خدای تعالی در این روز زمین را گسترانید و اجساد  را در این روز محل و مقر ارواح گردانید و در این روز ملایکه مددکاری کاوه آهنگر کردند و فریدون در این روز بر تخت پادشاهی نشست، در این روز ضحاک را گرفته و به کوه دماوند فرستادند که در بند کنند و مردمان به سبب این مقدمه جشنی عظیم کردند و عید نمودند. وگویند اردشیر بابکان تاجی که بر آن صورت افتاب نقش کرده بودند، در این روز بر سر نهاد و بعد از او پادشاهان عجم نیز در این روز همچنان تاجی بر سر اولاد خود نهادندی، و روغن بان که آن درختی است و میوه آن حب البان  گویند به جهت تیمن و تبرک بر بدن مالیدندی، و اول کسی که در این روز در نزدیک پادشاهان عجم آمدی، موبدان و دانشمندان بودندی و هفت خوان از میوه همچون شکر و ترنج و سیب و بهی و انار و عناب و انگور و کُنار با خود آوردندی، چه عقیده فارسیان آن است که در این روز هر که از هفت میوه مذکور بخورد و روغن بان بر بدن بمالد و گلاب بیاشامد و بر خود و دوستان خود بپاشد، در آن سال از آفات و بلیات محفوظ باشد، و نیک است در این ایان بر فرزند نام نهادن و کودک از شیر باز نمودن.»

جشن مهرگان از نگاه تاریخ نویسان دیگر هم پنهان نمانده است. تاریخ نگاری بنام ابو سعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی که در سال 444 هجری کتاب زین الاخبار را نگاشته ؛  در آن کتاب گوشه ای را نیز به جشن های ایران باستان اختصاص داده است. توصیف وی از علت برپایی جشن اینگونه است:

«.... این روز مهرگان باشد و نامِ روز و ماه همراهند و چنین گویند اندر این روز آفریدون بر بیوراسب که او را ضحاک گویند پیروز شد و او را اسیر کرد و به دماوند برد و در آنجا زندانی کرد. مهرگان بزرگ و برخی از مغان چنین گویند که این پیروزی فریدون بر بیوراسب، رام روز بوده است و زرتشت که مغان او را پیامبری دارند، ایشان را فرموده است، بزرگ داشتن این روز و نوروز را.»

رضا مرادی غیاث آبادی آورده است:

«در مهرگان نیز همانند نوروز سفره ای ماننند سفره هفت سین انداخته می شد و همانند نوروز در آن  مواد مخصوصی  گذاشته می شد.

در میان خوان یا سفره مهرگانی که از پارچه ارغوانی رنگ تشکیل شده بود گل همیشه شکفته می نهادند و پیرامون آن را با گل های دیگری آذین می کردند. امروزه نمی دانیم که آیا گل همیشه شکفته نام گلی بخصوص بوده است یا نام عمومی گل هایی که برای مدت طولانی و گاه تا چندین ماه شکوفا می ماند.

در پیرامون این گل ها چندین شاخه درخت گز، هوم یا مورد نیز می نهادند و گونه هایی از میوه های جالیزی که ترجیجاً به رنگ سرخ باشد به این سفره اضافه می شد. دیگر خوراکی های خوان مهرگانی عبارت بود از آشامیدنی و نانی مخصوص.

نان مخصوص مهرگان را از آمیختن هفت نوع غله گوناگون تهیه می کردند. غله ها و حبوباتی مانند: گندم، جو، برنج، نخود، عدس،  ماش و ارزن.»[3]

عبدالعظیم رضایی آورده است:

«بنا به گفته استرابون از دانشمندان جغرافی یونانی، خشتره پاون(ساتراب) ارمنستان، در جشن مهرگان 20 هزار کره اسب به رسم پیشکشی به دربار شاهنشاه ایران گسیل می داشت. اردشیر پاپکان و خسرو انوشیروان در این روز، تن پوش نو به مردم می بخشیدند. دانشمندان ایران و عرب، خبرهایی بسیار در باره جشن مهرگان گفته و نوشته اند. از آن جمله آورده اند، موبو موبدان، خوانچه ای که در آن لیمو، شکر، نیلوفر، سیب، به، انار و یک خوشه انگور سپید و هفت دانه مورد گذاشته بود، واج گویان(زمزمه کنان) نزد شاه می آورد. هفت مورد و هفت چیز دیگر که در خوانچه می گذاشتند، همان هفت چین( که پس از اسلام هفت سین شد) بود که جزو بزرگداشت های جشن نوروز به شمار می رفت. از این جا روشن می شود که هفت چین در جشن مهرگان نیز برساخته بود.»[4]

نویسنده محترم آقای غیاث آبادی در اینجا مرتکب اشتباهی مختصر شده وگل همیشه شکفته را نوعی گل می دانسته که شاید در میان سفره مهرگان جای داده می شده است، در حالیکه درست آن این است که این جشن یعنی مهرگان جشن گل شکفته می باشد که یاداور ظهور و شکوفایی ایزد مهر خواهد بود.

قاپانسیان مولف کتاب پرستش آرای زیبا می نویسد:

«به روایتی جشن وارداوار جشن الهه آتسغیگ بود و گریگور مقدس این عید بزرگِ پیش از مسیحیت را روز برگزاری عید تجلی حضرت مسیح اعلام کرد، حضرت مسیح را به گل تشبیه می کردند، که تا زمان تجلی غنچه بود و پس از آن شکفت به همین دلیل این عید را وارداوار نامیدند یعنی گل شکفته یا گل آتشین.»[5]

جشن مهرگان یا جشن تولد خورشید شکست ناپذیر مهر بوده است. همان جشنی که در مسیحیت به روز ولادت عیسی در ماه ژانویه تبدیل می گردد.ابوریحان بیرونی گوید:

« گویند مهر، نام خورشید است و در چنین روز آفریده و پدیدار شده، از این رو نام مهرگان را از آن رو می دانند. پادشاهان در این جشن، تاجی به شکل خورشید که در آن چنبره ای مانند چرخ چسبیده بود، بر سر می گذاشتند، و می گویند که در این روز فریدون بر بیوراسب(ضحاک) ماردوش دست یافت.چون در چنین روزی فرشتگان از آسمان برای یاری فریدون پائین آمدند. از این رو در جشن مهرگان، به یاد آن روز در سرای پادشاهان، مردی دلیر می گماشتند و بامدادان به آواز بلند، ندا می داد، ای فرشتگان به سوی جهان بشتابید و گیتی را از گزند اهریمنان برهانید.»[6]

کومون Cumont  خاورشناس و دانشمند بلژیکی در کتاب گرانبهای خود به نام آیین میترا چنین می­گوید :

«... بدون تردید، جشن مهرگان که در کشورهای روم باستان، روز پیدایش خورشید نامیده می­شد و آن را سل ناتالیس این وکتی Sol Natalis Invecti یعنی روز زایش خورشید شکست ناپذیر  می­گفتند که به بیست و پنجم ماه دسامبر کشیده شد و شماری زیاد از عیسویان پیش از عیسی مسیح به آیین مهرپرستی گرویدند و پس از گسترش دین مسیح در اروپا، روز زایش مسیح قرار داده شد. چون عیسویان نمی­خواستند این روز را جشن بگیرند به نام زاده شدن عیسی جشن گرفتند.

هنوز هم، در پاره ای از روستاهای زرتشتی نشین ایران، به هنگام جشن مهرگان، کشاورزان از خرمن خویش برای آتشکده هدیه می آورند و هر خانواده در خور توانایی خود حیوانی را قربانی می کند...»

جشن مهرگان به گوسپندکشان هم معروف بوده که در آن گاو مقدس ( گوسپند) قربانی میکردند و به مردم غذا میدادند. عطار در غزلی میگوید:

کو فریدونی که گاوان را کند قربان عید؟

قربانی کردن شاید قدمتی به قدمت حضور انسان بر روی زمین داشته باشد یعنی از زمانی که طبق داستانها فرزندان آدم برای خداوند قربانی پیشکش آوردند. در آیین میترا این قربانی با قربانی گاو مقدس که توسط میترا انجام می گیرد گره خورده است:

در بندهشن متنی پهلوی که بطور گسترده به خلقت جهان می پردازد، دوباره با قربانی کردن گاو مواجه می شویم. زیرا از آن جا که این عمل نیروی دیوان را می افزاید، پس باید که برخی از جنبه های آیین میترایی را روشن می سازد . این قربانی به مشی و مشیانه پدر و مادر نژاد بشریـ که خود از نطفه ی کیومرثِ در حال مرگ بوجود آمدند ـ مربوط می شود. همانند آدم و حوا، آنها در ارتکاب به گناه درنگ بخود راه ندادند، زیرا از زمانی که اهرمزد را به عنوان خالق خود شناختند، مدت زیادی نگذشت که عقیده ی خود را تغییر دادند و انگره مینو را خالق و آفریننده آب، زمین، گیاهان و دیگر چیزها اعلام کردند و به همین سبب تا واپسین روزها محکوم به پادافراه در دوزخ گردیدند. تاکنون آنها بدون غذا زندگی گذرانیده بودند، اما خیلی زود شروع به نوشیدن شیر کردند. این عمل آنها را قانع و راضی نساخت و :

پس، به سی شبانه روز دیگر به گوسفند تیره رنگی سپید آرواره آمدند. او را کشتند و( بر او) از درخت کنار و شمشاد، به راهنمایی مینوان، آتش افکندند، زیرا آن هر دو درخت آتش دهنده تراند. به دهان نیز آتش را افروختند و نخست هیزم درخت کهکیو؟ نیز درخت کندر، و شاخ و برگ خرما بن سوزانیدند و آن گوسفند را کباب کردند و به اندازه ای سه مشت گوشت گوسفند در آتش بهشتند و گفتند این بهره آتش، و از آن پاره ای به آسمان افکندند و گفتند این بهره ی ایزدان. کرکس مرغ فراز رفت، (نتوانست گرفت)، سگ آن را از ایشان ببرد، زیرا نخست گوشت را سگ بخورد.[7]

در برگزاری مهرگان  این قربانی دارای اهمیت فراوان بود. به طوری که بره ای را از بدو تولد نذر مهر ایزد کرده و به خوبی پرورش می دادند . قربانی کردن آنقدر مهم بود که خانواده های فقیر ، حتی اگر وسعشان به بره نمی رسید ، مرغی را در این روز قربانی می کردند. ودرروزمهرگان گوسفندی را که به هنگام زایش نذر مهرایزد شده است و آن را بخوبی پرورش داده اند بامراسم بسیارجالب و ویژه ای همراه با نیایش و رقص و شادی قربانی می کنند. این قربانی درروزجشن مهرگان وسه روزپس ازآن انجام می گیرد وگوسفند بایستی درهاونگاه (ازبامـــدادن تا نیمروز) درزیر پرتو نورخورشید قربانی شود.

هرودوت آیین نیایشی و پیشکشِ قربانی هایی را نیز ضبط کرده است، که مردمان متفرقه و غیر روحانی می گزارده اند، که همانندی بسیار دارد، البته در سطحی فروتنانه تر و واقعی تر، با آنچه که در یشت ها با اغراقی حماسی به شاهان و قهرمانان نسبت داده می شود. شرح وی از این آیین ها چنین است که وقتی مردی در اندیشه ی پیشکش کردن قربانی به پیشگاه یکی از ایزدان می افتاده است، حیوانی را با خود به فضایی باز می برده و آواز نیاز خواهی به درگاه ایزدان سر می داده، و در همان حال مجوسی(دین مردان یا روحانیون  ) وردهای ایزدان زایی  زمزمه کردن می گرفته است( مقصود دم گرفتن شعری مناسب از یشت هاست)، چه، بی مجوس، گزاردن هیچ قربانی میسر نیست. هرودوت بر این نکته تاکید می گذارد که روا نیست که پیشکش کننده ی قربانی تنها برای خودش آرزوی نیک کند، که این آرزو، باید شاه و تمامی پارسیان را نیز فرا گیرد، که وی نیز یکی از پارسیان است......هرودوت آشکارا می گوید آنان که قربانی حیوانی پیشکش می کرده اند، آتشی بر نمی افروختند؛ که هنوز نیز چنین است.[8]

همانطور که ملاحظه شد قربانی کردن سبب می شود تا انسان به آتش کردن محتاج نباشد. ایرانیان باستان آتش را یکی ا اسبابی می دانستند که سبب دور نگهداشتن دیوان و اهریمنان  می گردد. بنابراین در مواقعی که خطر این موجودات بیشتر بود مبادرت به آتش افروختن می کردند.  یکی درگز از مورادی که سبب محفوظ ماندن شخص از این نیروهای اهریمنی بودف قربانی کردن بود که بسیار قوی تر و بالاتر از سنت آتش افروز در دفع نیروهای شر عمل می نمود. بنابر این اگر کسی در چنین مواقعی قدرت قربانی کردن حیوانی را داشت دیگر محتاج به برافروختن آتش در دفع نیروهای شر را نداشت.



[1] ـ جشن های آتش

[2] ـ مطلب اینترنتی

[3] ـ رضا مرادی غیاث آبادی ، جشن های مهرگان و سده

[4] ـ 12 هزاره پویندگی و پایندگی ایرانیان، عبدالعظیم رضایی، ص 749

[5] ـ ارمنیان ایران،آندرانیک هوویان، ص 191

[6] ـ 12 هزاره پویندگی و پایندگی ایرانیان، عبدالعظیم رضایی، ص 748

[7] ـ طلوع و غروب زردشتی گری، آر.سی. زنر، مترجم دکتر تیمور قادری، ص 187

[8] ـ آیین زرتشت، مری بویس، ترجمه ابوالحسن تهامی، ص 227


 
 
عاشورای یهود
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

روز دهم از ماه هفتم یا ماه تشرین برابر با  بزرگ ترین روزِ تعنیت یا روزه یهودیان است. تمامی یهودیان در این وقت به مدت 24 ساعت روزه می گیرند. این روز را در اصطلاح یوم کیپور yom kippur   می گویند. کلمه یوم کیپور از ریشه بابلی  kaphar گرفته شده است که در ادبیات یهودی به معنای پوشاننده است. از طرفی این روز به عنوان روز توبه یا کفاره نیز شناخته می شود که یهودیان در آن از گناهان یکساله خود توبه می کنند. بر طبق  اعتقادات یهود، حضرت آدم بعد از چهل روز توبه و پشیمانی که از اول ماه ایلول شروع شده بود، در این روز مورد بخشش خداوند قرار گرفت.  این چهل روز در فرهنگ یهود موسوم به ایام سلیحوت: סליחות  است و به  ایام ویژه توبه معروف است. طی این مدت مراسم ویژه ای بنام سلیحوت (بخشایش) در کنیساها از نیمه شب تا قبل از تفیلای شحریت برگزار میشود.ت فیلای شحریت یا نماز صبحگاهی مراسمی خاص در صبح روز یوم کیپور می باسد که  باید از یکساعت قبل از طلوع آفتاب تا چهار ساعت پس از آن انجام پذیرد. پس از تفیلای شحریت با پرداخت صدقات و یا به جای آوردن رسم کپر (ذبح مرغ یا خروس بعنوان کفاره) انجام میشود.

مستر هاکس امریکایى در کتاب قاموس مقدس می‌نویسد:

روزه کفاره، روزه مهم سالیانه‏اى است که با آرامى و استراحت و روزه در دهم ماه تشرین (تیشری) یعنى پنج روز قبل از عید خیمه‏ها نگاه داشته مى‏شد... که فعلا این عید در دهه اول اکتبر )ماه مهر) واقع مى‏شود...

ابوریحان بیرونى در التفهیم درباره این که کبور(کپور هم‌ریشه کفاره عربی) چیست؟ می‌نویسد:

دهم روز است از تشرین وزین جهت گاه گاه او را عاشورا (عاسورا هم ریشه با عشره در عربی است)خوانند فاما نام کبور اندر زبان عبرى کفاره گناهان است و این یک روز است که بر جهودان روزه داشتن فریضه کرده آمد... تو اندازه این روز بیست و پنج ساعت است و ابتدا کنند روز نهم پیش از آفتاب فرو شدن به نیم ساعت و تمام شود چون آفتاب فرو شود، روز دهم و نیم ساعت بگذرد آنگه روزه بگشایند.

برای شما قانون ابدی باشد. در دهم ماه هفتم، جانهایتان را رنج دهید (روزه- تعنیت بگیرید) و هیچ کاری انجام ندهید... که در این روز برای طاهر شدن شما کفاره انجام می شود. (و درصورت توبه) از تمام خطاهایتان در برابر خداوند پاک و مبرا خواهید شد..

از جمله نام های دیگر کیپور، عاسور(عاشورا) یا روز دهم است. یهودیان اصلاً معتقدند که عاشورا نام روز دهم از ماه تشرین است نه آنگونه که مسلمان می پندارند و آن را دهمین روز از ماه محرم می دانند.

از جمله نام هی این روز عبارتند از:

یوم کیپور: کیپور به معنای «کفاره و بخشش» گناهان است.

 یوم عاسور: عاسور به معنای «ده» و اشاره به دهم ماه تیشری است.

 یوم ادیر: ادیر به معنای «جلیل و با عزت» است. در دعاهای این روز، بیش از ایام دیگر سال به عظمت و جلال خداوند اشاره می شود.

 یوم هسلیحا: به معنای روز «بخشش و عفو» گناهان.

یوم هقادوش: روز مقدس که این روز بیش از دیگر ایام سال به راز و نیاز و ارتباط بین انسان و خدا اختصاص دارد

بنا بر سنت یهودیان، خداوند سرنوشت هر شخصی را در سال آینده در روز روش هشانا مینویسد و برای حکم قطعی صادر کردن تا روز یوم کیپور صبر میکند. در این ده روز توبه، شخص یهودی سعی میکند رفتار خود را اصلاح کند و بر بدیهایی که در حق خداوند و بندگان او انجام داده طلب آمرزش میکند.روز و عصر یوم کیپور برای دعاها و اعتراف به گناههای شخصی و گروهی اختصاص دارد.در آخر یوم کیپور هر شخصی خود را بخشوده شده توسط خداوند میداند.

تورات بطور مشخص هیچگونه ارتباطی بین  یوم کیپور و ماجرایی تاریخی را نشان نداده است، اما بر اساس یک گفته تاریخی می گوید که موسی در روز دهم از ماه تشرین هنگامی که الواح ده فرمان را از خداوند در کوه سینا دریافت داشت به میان قوم خود برگشت، اما متوجه شد که قوم او به پرستش گوساله طلایی the golden calf  رو آورده اند. موسی از این جریان عصبانی شد و الواح گلین را بر زمین زد و شکست آنگاه به درهم کوبیدن گوساله پرداخت و آن را نیز منهدم کرد. پس از این جریان موسی دوباره به کوه سینا برگشت تا از خداوند بخاطر گناهی که بنی اسرائیل مرتکب شده بودند، طلب آمرزش کند. و یوم کیپور در واقع همان روزه گناه آن روز بنی اسرائیل بوده است.

یوم کیپور مقدس ترین روز در بین یهودیان بشمار می رود. این روز به عنوان دادگاه نهایی در زندگی هرکس قبل از ورود به سال جدید محسوب می شود. فبل از فرا رسیدن یوم کیپور، یهودیان غذاهای کم نمک می خورند تا از ایجاد تشنگی در این روز جلوگیری نمایند.خوردن، نوشیدن، حمام مردن، روغن مالی کردن، پوشیدن کفش چرم، و داشتن روابط جنسی ممنوع است. در این روز هیچگونه کاری نباید انجام داده شود.

مراسم یوم کیپور در غروب روز قبل در معابد آغاز می شود. در این زمان سرودی به نام  Kol Nidre خوانده می شود که به معنای تمام عهد من است. این سرود برای ابطال وظایف مذهبی  است که مردم در طول سال نسبت به انجام دادن  آنها سستی کرده اند. خواندن این سرود با آهنگی حزین وغمناک صورت می گیرد.

آخرین مراسم یوم کیپور که the Neilah خوانده می شود و در حقیقت ابراز آخرین عذر برای گناهان و تشکر از اعطای حیات برای یکسال دیگر است. مراسم یوم کیپور را همان جمعیتی که آغاز کرده است بپایان  نیزمی رساند.

آدینه کیپور: עוב יום הכפורים هنگام صبح روز یوم کیپور پس از تفیلای شحریت با پرداخت صدقات و یا به جای آوردن رسم کپر (ذبح مرغ یا خروس بعنوان کفاره) انجام میشود. قبل از غروب آفتاب تعنیت شروع میشود. البته قبل از آن شمع روشن می کنند و با دلی پاک و گذشت نمودن نسبت به خطاهای یکدیگر در سال گذشته عازم کنیسا می شوند. مراسم ویژه شب کیپور با قطعه معروف کل نیدره آغاز میشود.

همکار نویسنده شولحان عاروخ حاخام مشه ایسرلس اشکنازى آن را از جمله کارهاى مشروع به شمار مى آورد. اما این امر باعث مخالفت جدى برخى از هلاخائیان بزرگ قرون وسطا که آن را همچون کار مشرکان مى دانستند شد. حاخام شلومو ادرت در قرن سیزدهم چنین مى نویسد: من دیدم که این رسم ]یعنى کپاروت[ و نیز عادات دیگرى از همین نوع در دیارمان شیوع یافته و کسى از آن جلوگیرى نمى کند... این اعمال در چشمم مانند روش هاى امورى ها بود و من اصرار زیادى در طرد آن داشتم. به لطف الاهى کلماتم مسموع افتاد و چیزى از این اعمال و دیگر کارهاى مرتبط با آنها در شهرمان باقى نماند. حاخام یوسف قارو، نویسنده سفارادى شولحان عاروخ مى گوید باید مردم را از انجام این رسم بازداشت اما على رغم قید و بندهایى که بیان شده این رسم عمیقاً در زندگى یهودیان ریشه دوانیده است. آنان که احساس مى کنند این عمل بیش از اندازه شبیه کار مشرکان است، و یا مى بینند که به احتمال زیاد همچون عملى جادویى دانسته خواهد شد که با آن مجازات سزاى آدمى به جوجه خروس منتقل مى شود به جاى حیوان از پول در این آیین استفاده مى کنند، پس از آنکه پول با ترتیب مناسبى به دور سر چرخانده مى شود آن را صدقه مى دهند. بدین ترتیب این عمل همبسته این اندیشه قدیمى یهودى است که صدقه یکى از چیزهایى است که کمک مى کند تا تقدیر بد برطرف شود.[1]

جشن سال یهودیان نیز که اوج آن در یوم کیپور است در واقع نشانی از عزا را در خود نهان داشته است.

Yom Kippur is both a somber and celebratory time. These may sound contradictory, but they combine gracefully on Yom Kippur. Yom Kippur marks the end of the Ten Days of Repentance, set aside each year for us to affect repentance from our sins of the past year. Our repentance in a day of prayer and fasting . Fasting -- afflicting our bodies -- serves to atone for all those sins toward God which have not already been atoned for by other means. Tradition holds that sins between human beings must be taken care of prior to Yom Kippur by the offending asking the forgiveness of the one offended. Whatever can be rectified must be rectified.[2]

یوم کیپور هم زمان غم و هم زمان جشن است. این شاید متناقض به نظر برسد، اما این همبستگی غم و جشن بطور دلپذیری در یوم کیپور بوجود آمده است.  یوم کیپور نمایانگر ده روزتوبه است که  طبیعت برای ما در هر سال کنار گذاشته است تا از گناهانی که در سال قبل انجام داده ایم توبه نمائیم.  این مراسم توبه و انابه در یک روز از فرازمندترین نقطه را حائز می باشد؛ روزه گرفتن، در رنج قرار دادن بدن و تلاش برای جبران گناهانی که از آنها قبلاً توبه نکرده ایم. قبل از فرا رسیدن یوم کیپور باید از کسانی که موجبات اذیت آنها را فراهم کرده ایم، عذر خواهی نمائیم تا انها اشتباه ما را عفو کند.



[1] ـ سایت طهور

[2] ـ منبع اینترنت


 
 
روش هشانا
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

ריאש השנה آغاز سال نو عبری و نخستین روز سال  در آغاز ماه تیشری (برابر با یکی از روزهای ماه مهر) با نواختن در شاخ قوچ (شوفار) و اعلام توبه و اعتراف به گناهان سال گذشته برگزار می شود. هر دو شب شمع روشن می کنند و مراسم ویژه ای در خانه ها پس از گفتن قیدوش با خوردن خوراکی ها انجام می شود. پیروان آیین یهود بر این باورند که جهان در روش هشانا، یا نوروز عبری آفریده شده است. بر اساس اعتقادات پیروان این مذهب، در اول روش هشانای هر سال عملکرد یک ساله انسان ها مورد بررسی ذات الهی قرار می گیرد و سرنوشت یک سال آینده آنها پس از ده روز در یوم کیپور یا روزه بزرگ تعیین میشود. این عید بنا به معانی مختلفی که به آن داده شده به نامهای «روز داوری» یا «روز یادبود» یا «روز نواختن شوفار» نیز معروف است.

در منابع مختلف مذهبی یهود چهار نام برای روش هشانا ذکر شده است:

 روش هشانا = اول سال

یوم تروعا = روز نواختن شوفار

 یوم هدین = روز داوری

 یوم هزیکارون = روز یادآوری

در روش هشانا طبق نظر بعضی از علما وقایعی به این شرح رخ داده اند: آفرینش حضرت آدم و شروع تاریخ جهان از این روز شروع شد. در همین روز بود که حضرت آدم به خاطر خطایش به محاکمه کشیده شد و در همین روز بود که مورد بخشش قرار گرفت. در این روز بود مادرهای اولیه سارا و راحل که عقیمه بودند مورد تفقد خداوند قرار گرفتند و اسحق و یوسف را متولد نمودند. در همین روز بود که تفیلای حنا مستجاب شد و شموئل پیغمبر از او به وجود آمد. در همین روز بود که یوسف از زندان مصر آزاد شد و به صدارت رسید و در همین روز بود که یوغ بیگاری مصریان از گردن بنی اسرائیل در مصر برداشته شد.

در این ماه(ایلول) حضرت موسی برای دریافت مجدد دو لوح تورا به بالای کوه سینا صعود نمود و پس از گذشت چهل شبانه روز در روز دهم تیشری (یوم کیپور) با به همراه داشتن لوح های ده فرمان الهی که نشانگر بخشایش قوم بنی ایسرائل از جانب خداوند بود، از کوه پایین آمد. از آن زمان به بعد این ایام بعنوان روزهای رضامندی، توبه و تزکیه نفس تعیین گردید.

هر ساله یهودیان از ابتدای ماه الول از ساعات اولیه بامداد در کنیساها اجتماع نموده و با خواندن متون که به نام سلیحوت معروف است با قلبی شکسته و تضرع از خداوند می خواهند که در این ایام خاص آنها را بیش از پیش مورد لطف و عنایت قرار دهد.

کلمه سلیحوت از لغت سلح مشتق شده و معنی آن بخشیدن و آمرزیدن است. سلیحوت اساسا نوعی سرود مذهبی عارفانه است و بیانگر درک صفات باریتعالی و نزدیک شدن به حضرت حق، همچنین توصیف احساسات درونی و مذهبی انسانها می باشد. قدیمی ترین نسخه سلیحوت بدست آمده در کتاب سیدوری که راو عمرام گائون در قرن نهم میلادی آنرا تالیف نموده است، میباشد. تدوین و تنظیم این نوع اشعار عارفانه تا قرن شانزدهم ادامه داشته است. در سلیحوت یهودیانِ سفارادی هدف، طلب بخشایش از پیشگاه خداوند است. اما در سلیحوت یهودیان اشکنازی، اشاره به رویدادهای ناگوار تاریخی بویژه از شهیدانی است که به ناحق خونشان ریخته شده است.

بدین ترتیب سال نو عبری (روش هشانا) در اول ماه تیشری در حالی آغاز میشود که یهودیان از یک ماه قبل خود را از لحاظ روحانی تطهیر کرده و آماده میشوند که فصلی دوباره در زندگی خود بگشایند.[1]

گرچه در تورا(تورات)  نامی از روش هشانا ذکر نشده است در عوض به جای آن از (روزی که شوفار نواخته میشود)، (روز یادبود) و همچنین (یادآور اعلام اعیاد و یا جنگ) آورده شده است.

یهودیان در آئین باستانی روش هشانا، از جمله سیب و عسل می خورند و آرزو می کنند که در سال نو، کام آنان همیشه شیرین و قلبشان شاد باشد.

«دو دانشمند معروف عهد عتیق،  ه گونگل و هـ گرسمان، زمینه کیش وارِ مزامیر را تشریح کردند. س . موینکل حتی از این جلوتر رفت: او ساختار جشن سال نو بنی اسرائیلیان  عصر باستان را رمز گشائی کرد. یکی از درونمایه های اصلی این جشن عبارت بود از اجرای »مجدد و نمادین پیروزی یهوه بر دشمنان و تاجگذاری او به عنوان پادشاه جهان.»[2]



[1] ـ منبع اینترنت

[2] آ اسطوره و آئین، برگردان ابوالقاسم اسماعیل پور، ص 106


 
 
عید پاک
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

منبع:

عید پاک یا عید قیام، یکی از روزهای تعطیل در سال مسیحی است که یکشنبه‌ای در ماه مارس یا آوریل است. مسیحیان بر این باورند که در این روز عیسی مسیح پس از اینکه به صلیب کشیده شده بود دوباره زنده شده و برخاست (رستاخیز). به عید پاک، در انگلیسی Easter (ایستر) گفته می‌‌شود. زمان عید پاک از 22 مارس تا 25 آوریل در نوسان است.

نوشته‌ی زیر ترجمه و برداشتی‌است از منابع گوناگون سوئدی که ضمن اشارات علمی و تاریخی به پیدایش عید «پاک»، تلاش می‌کند تا ریشه‌های مشترک برخی از آداب و رسوم ملل از جمله «نوروز» و عید «پاک» را بازگو کند.

عید پاک، یکی از عید‌های بزرگ مذهبی است که در رابطه با زمان برگزاری و چگونگی فلسفه‌ی وجودی آن، که در اول بهار اتفاق می‌افتد ، اهمیت فراوانی دارد. می‌گویند که ، حضور این عید در این بُرش زمانی به معنی پیروزی زندگی و عشق بر مرگ و نفرت و بدی است. در زبان سوئـدی به عید «پاک»، «Påsk، پُسک»، می گویند.

«واژه‌ی «Påsk»، یک واژه‌ی عبری است و در حقیقت شکلی از کلمه‌ی لاتین «Pasach» است، که «Paska» تلفظ می‌شده. در «یونان» و «روسیه» نیز همین واژه را مورد استفاده قرار می‌دهند. در زبان انگلیسی چندین کلمه را به‌کار می‌برند که باز هم ریشه در لغت «Pasach» دارد، مانند «Paschal»  و «Passover».

در کشور‌های دیگر رایج‌ترین واژه،Easter»» و در زبان آلمانی، «Ostern» است که باز هم ریشه در زبان عبری دارد. واژه‌ی اخیر،«Ostern» که در زبان آلمانی استفاده می‌شود، به نام خدای‌بانوی «Ostra» برمی‌گردد.

واژه‌ی«Pasach» که ریشه‌ی همه‌ی این وا‌ژه هاست، در زبان فارسی نیز به صورت «پاساژ» و به معنی محل عبورکردن و گذشتن می آید. در رابطه با عید «پاک» داستانی وجود دارد که به این شکل نقل می‌شود:

در زمان‌های بسیار دور و قبل از تولد عیسی مسیح، قوم یهود، به دلیل خشک‌سالی و کمبود غذا، به کشور مصر که کشوری ثروتمند بوده مهاجرت می‌کند. آنان که برای گذران زندگی و رهایی از درد و رنج فقر بدان جا رفته بودند، مورد استقبال چندانی قرار نمی گیرند. از این رو، سخت‌ترین و بدترین کارها با دستمزدی بسیار ناچیز به آنها واگذار می‌شود. کارفرمایان با آن‌ها مانند برده رفتار می‌کردند و با شلاق و شکنجه از آنها کار می‌کشیدند. گفته می‌شود که بیشتر بناهای سنگین و تاریخی مصر، مانند «اهرام ثلاثه»‌ و غیره به همین صورت ساخته شده‌است.

نقل است که  «موسی»، پیغمبر و رهبر یهودیان، نزد «فرعون» مصر می‌رود و از او می‌خواهد که قوم یهود را آزاد سازد. «فرعون» بدین امر راضی نمی‌شود و به همین جهت، مورد خشم خداوند قرار می‌گیرد و بلاهای بسیار بر او و بر کشور مصر نازل می‌شود تا آن‌جا که «فرعون» مجبور می‌گردد یهودیان را آزاد سازد. از آن زمان به بعد چنان شبی را، «شب آزادی» نام نهاده‌اند. چنان که پیداست، عید «پاک» همیشه در آغاز بهار اتفاق می‌افتد. درست زمانی که طبیعت رو به گرما و نور می‌رود، زمین نفس می‌کشد و زندگی دوباره‌ی طبیعت آغاز می‌گردد.

با توجه به روایتی که نقل شد اهمیت عید «پاک» برای یهودیان تنها پیروزی گرما و روشنایی بر سرما و ظلمت نیست بلکه یادآور آزادی این قوم است از زنجیرهای اسارت و بردگی.
نکته قابل تأمل آن است که در شب آزادی یهودیان، آنان برای گریز از نابودی و مرگ، بر آن شدند که هر خانواده، یک گوسفند یا برّه تهیه کند و در تاریک و روشنای غروب، با قربانی آن حیوان و علامت‌گذاری بر درِب خانه‌ی خود با خون او، از دست فرشته‌ی مرگ رهایی یابد. باور یهودیان بر آن بود که اگر «عزرائیل» از جلو خانه‌ی آنان بگذرد و آثار خون را بر آن جا ببیند، آسیبی به آنان وارد نمی سازد. گفته می‌‌شود که یهودیان در واقع، در شب عید «پاک» مصر را ترک کردند و از طریق دریای سرخ به صحرای «سینا» و سپس به کشور «غنا» رفتند.

یکی از نمادهای عید پاک تخم مرغ رنگ شده است. از دیگر نمادهای آن، خرگوش است. در باور مردم، خرگوش‌ها در این روز وارد لانه مرغ‌ها شده و تخم‌مرغ‌های آنها را می‌دزدند. بنابراین مردم تلاش می‌کنند با رنگ آمیزی تخم مرغ‌ها آنها را از دید خرگوش‌ها پنهان کنند.

از روز چهارشنبه‌ی هفته‌ی عید «پاک» تا روزی که حضرت مسیح را به صلیب می‌کشند، نکاتی هست که باید از سوی معتقدان این دین رعایت شود و گرنه ممکن است انسان، گرفتار بلا یا مصیبتی گردد. از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به این موردها اشاره کرد:

 در همه جا باید سکوت حاکم باشد و حتی زنگ هیچ کلیسایی نیز به صدا در نیاید.

تمام وسایلی که دارای چرخ هستند و یا گرد و مدوّرند، نباید مورد استفاده قرار گیرند. مانند چرخ نخ ریسی، آسیاب دستی، راندن گاری و وسایل چرخدار. آهنگری و هیزم‌شکنی و نظایر آن نیز ممنوع است.

  چنین باوری ریشه در این مسئله داشت که در این روزها جادوگران به طرف محلی به نام«Blåkulla »، (تپه‌ی آبی رنگ)، در پروازند تا جشن بزرگ خود را بر پا دارند و تا صبح روز عید «پاک» به خانه بر‌نمی‌گردند. در این زمان، تأثیر جادو و جنبل بر انسان از هر وقت دیگربیشتر است. به همین مناسبت در آن شب، آتش فراوان روشن می‌کردند و ترقه ‌می‌زدند تا به این وسیله آنها را بترسانند.»

در مورد روز عید «پاک» در انجیل چنین آمده است:

« سرانجام روشنایی و نور بر تاریکی پیروز گردید و قدرت سحر ساحران و جادوی جادوگران گارگر نیفتاد. با آمدن روشنایی و نور، دیگر آنها توانایی آسیب رسانی پیشین را ندارند. همه‌ی انسانها برای ظهور عیسی مسیح شادمانی می‌کنند.»

برای برگزاری این جشن دو خاستگاه مسیحی و یهودی ذکر شده است. مسیحیان قبل از عید پاک در قدیم چهل روز روزه می گرفتند و یهودیان نیز در مدت یک هفته مانده به آن از خوردن هر نوع غذایی پرهیز کرده و بیاد مدتی که موسی با شتاب از مصر خارج شد، نان بدون خمیر مایه مصرف می کنند. که به این نان Unleavened bread  نان بدون خمیر مایه یا اصطلاحاً فطیر گفته می شود.

در سال 325 میلادی، مراسم عید «پاک» مسیحی از مراسم یهودی جدا شد و زمان مشخصی را به خود اختصاص داد. این زمان، دقیقاً پس از اول فروردین، 20 یا 21 ماه مارس است که با اعتدال ربیعی که برابری روز با شب است، انطباق پیدا می‌کند. پس از این روز است که منتظران عید «پاک» در اولین یکشنبه‌ی پس از دیدن ماه کامل و یا «بدر»، مراسم عید «پاک» را به جا می آورند. به همین دلیل است که تاریخ برگزاری این عید متغیر است.در رابطه با مراسم «کریسمس» که همیشه ثابت است، عید «پاک» می‌تواند با نخستین یکشنبه‌ی 22 ماه مارس برابر باشد که در سال 1818 اتفاق افتاده است. همچنین ممکن است که در 25 آوریل اتفاق بیفتد که چنین زمانی در سال 2285 میلادی خواهد بود. از نظر زمانی قابل توجه است که در سال 1943 میلادی نیز عید «پاک» در 25 ماه آوریل برگزار شده و نوبت بعد در سال 2038 میلادی خواهد بود.


 
 
چهارشنبه سوری در سفرنامه اولئاریوس
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

اولئاریوس سفر نامه خود را به سال 1654میلادی (1074هجری قمری) در دوران شاه صفی از شاهان صفویه نوشته است. مشاهدات و نقل وی در باره جشن چهارشنبه سوری به ویژه آب پاشی به یکدیگر و شکستن کوزه در این جشن شایان توجه است با توجه به ایکه از قدمتی نسبی برخوردار میباشد:

سوم مارس (= 12 اسفند ماه)، ایرانی ها روزی را آغاز می کنند که آن را چهارشنبه سوری  یعنی چهارمین شنبه عزا می نامند و همواره آخرین چهارشنبه قبل از برابر شدن مدت روز با شب ـ یعنی سال نو آنهاست.  ایرانی ها این روز را بدترین ونحس ترین روزهای تمام سال می دانند. آنها می گویند نه تنها از اخبار گذشتگان خود، بلکه از تجارب شخصی آموخته اند که این روز معمولاً بر ایرانیان میمون و  مبارک نیست. از اینرو کار روزانه را رها واز انجام معاملات خودداری می کنند. از خانه نیز کمتر خارج می شوند.کمتر حرف میزنند.

از نفرین کردن وسوگند یاد کردن ونیز نوشیدن وپرداخت پول به یکدیگر دوری میجویند وباور دارند آن چه را که در این روز انجام می دهند، بایستی تمام سال مجبور به انجام همان کار باشند.

....این مضحکه ها پیش از ظهر انجام میگیرد، سپس وقتی که آفتاب از خط گذشت، پیاده یا سواره به گردش میروند ولی پیش از ظهر هیچکس سوار بر اسب نمی شود.[1]

برخی گفتارهای مرتبط:

گذشتن سیاوش از آتش و ارتباط آن با چهارشنبه سوری

 

منبع:

[1]گاه شماری وجشن های ایران باستان، هاشم رضی ، ص 249


 
 
دوخورشید در آسمان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

یکی از پیشگویی های آخرالزمانی اساطیری که هم اینک شاید سر و صدای زیادی هم به پا کرده،  وجود دو خورشید در اسمان است. در نقل قولهای پیشگویانه مایا هم از برامدن دو خورشید در اسمان در سال 2012 سخن گفته شده است. سخنانی که فعلاً نقل بازار است. داشنمندان بسیاری در این زمینه اظهار نظر کرده اند.  دکتر  براد کارتر Dr. Brad Carter استادیار فیزیک در دانشگاه کوئینزلند جنوبی از طرفداران وجود دو خورشید در اسمان و در اینده ای نزدیک است عده ای بر اساس پیشگویی ها فکر کرده اند که قرار است ستاره ای در اسمان منفجر شده و بخشی از ان به عنوان خورشید دوم ما به منظومه شمسی وارد شود . مثلاً بر اساس نظریه ای ستاره ابط الجوزا در صورت فلکی جبار در سال 2012 منفجر خواهد شد و همین باعث درخشش دومین خورشید شاید در مورد کره زمین خواهد شد.

 برخی معتقدند در سال 2012 سیاره نیبیرو   از روبروی زمین حرکت میکند و نیروی گرانش باعث حوادث طبیعی مثل شهاب سنگ ، طوفان ، زلزله و حوادثی از این قبیل میشود.
سیاره نیبیرو دهمین قمر خورشید هست که قوم مایا اونو هزاران سال پیش کشف کرده بودن اما دلایل نامعلومی باعث از بین رفتن این دانش بزرگ در ان قوم شد تا اینکه اخیرا قمر دهم خورشید که حرکتش هم بر خلاف سایر قمرهای دیگر خورشید است و فاصله ای دور از پلوتون به خورشید دارد کشف شد.
برخی دانشمندان هم بر این باورند که انسانهای اولیه روی زمین از نسل مردمان سیاره نیبیرو هستند و دانش بسیار بزرگ اون زمان از سیاره نیبیرو به زمین وارد شده است.
 

 

برخی پژوهشگران مسیحی اصلاً وجود دو خورشید  در آخرالزمان را یک پیشگویی های انجیلی می دانند. عده ای دیگر از دانشمندان معتقدند این ایده و باور اساساً پوچ و بی اساس است و به هیچ روی با قواعد شناخته شده علمی سازگار نیست.

 عده ای از مسیحیان Sun(خورشید) را  Son(پسر) می گویند و انرا به ظهور مسیح در آخرالزمان پیوند می دهند. همانگونه که برخی از علمای اسلام نیز دمیدن خورشید از مغرب در آخرالزمان را به ظهور مهدی نسبت داده اند.
 

البته باید دانست پیدایی  دو خورشید در اسمان اخرالزمان، اصلاً یک باور کهن ایرانی است و قبل از هر ملتی از سوی فهلویون و حکمای ایران به بشریت تعلیم گردید. و فردوسی که به حق دانای برخی از امور پنهان و رمز آلود باستانیان بود ، بخشی از اسرار را به صورت رمز برای ایندگان به یادگار گذارد.  همیشه ایرانیان را از چشم نابینا شده ایرانیان خبر داده وآنها را در پی شفا بخشی آن دانسته است. چشمی که با نماد خورشید نمایانده می شد. می دانیم  داستان هفت خوان رستم در شاهنامه، با پیروزی رستم بر دیو سفید و بدست آوردن چشم خورشید گونه پایان می یابد این چشمخورشید گونه حقیقتی است که در پایان زمان رخ خواهد داد.  منوچهر جمالی آورده است:

 «درداستان رفتن رستم به هفتخوان ، دیده میشود که رستم با داشتن خون جگرودل ومغز ِ دیو سپید(= آمیختگی روشنی با تیرگی ) است که میتواند چشم کیکاوس وسپاهیان ایران را که دراثر بی اندازه خواهی وبی مهری ، کور و تاریک شده بودند، روشن و بینا و « خورشیدگونه » سازد . روشنی ، ازخون وشیرابهِ ۱- جگرو۲- دل و٣- مغز، یا ازآمیختن آبکیها باهم ( سه نوشابه گوناگون درجام جم= نماد اصل مهر وعدم پارگی ، ونابریدگی ) پیدایش می یابد . خرد، روشنی است که ازآبیاری« تخم چشم » ، با خونابه ( خور= آوخون ) مغزو دل وجگر، میروید وپیدایش می یابد.»
 

وی همچنین آورده است:

 «ویژگی بنیادی جمشید دراوستا   hvare - daresa هست . این اصطلاح ، معمولا به « خورشید دیدار» برگردانیده میشود . ولی دراصل به معنای « نگاه خورشیدی » است که همان « چشم خورشید گونه » درشاهنامه است، که رستم در ریختن خون جگر دیو سپید در چشم شاه و سپاهیان ایران ، پدیدار میسازد تا « اندازه بین » شوند . hvar که به خورشید گفته میشود ، چون خورشید وماه ، جفت چشمان آسمان هستند.»
 
  در اساطیر اسکاندیناوی دیده می شود که  ادین   خدایی یک چشم است .  و شرح از دست رفتن او بر اساس باورها نوشیدن از چشمه ای است که در ازای بدست آوردن دانش بی پایان یکی از چشم هایش را در چاهی انداخت.از سویی دیگر می دانیم که  مراد از چشم  در اینجا و همچنین اساطیر دیگر ، خورشید است. یعنی خورشید چشم خدایان خورشیدی محسوب می شد که از آنجا عالمیان را می نگریستند. مصریان خورشید را چشمان رع می دانستند در ایین هندو نیز خورشید چشمان ویشنو است.در اوستا هم خورشید چشم اهورا مزدا شمرده شده است.
 در حکاکی های چوبی از قرونوسطی نیز بر وجود دوخورشید در آسمان اشاره شده است:
 
 

از سویی دیگر در شاهنامه فردوسی، رخش یکی از نمادهای سمبلیک خورشید است  و دارای مادری دانسته شده است. در اساطیر اسکاندیناوی نیز اسب  ادین  فرزند لوکی و سوادیلفاری دانسته می شود.در تمامی این  مثالهای بالا بطور کنایی اشاره به ستاره ای بزرگتر از خورشید می باشد. ستاره ای که فعلاً پنهان است. در نماد مهری و کهن ذیل یکی از بزرگترین حقایق هستی نهفته شده است. در این سنگ نگاره که در واقع دو تصویر پشت و روی یک سنگ می باشد، یکی از بزرگترین حوادث آخرالزمانی مورد اشاره قرار گرفته است. درتصوریر بالایی این سنگ نگاره مهر را در حال قربانی کردن گاو و درون غاری نشان می دهد، در اینحالت خورشید و ماه را می بینیم که بر فراز مهر در حال نگریستن بدو هستند. اما در تصویر پایین دو خورشید در حال نگریستن به غذایی هستند که از گوشت گاو تدارک دیده شده ولی ماه روی خود را برگردانده است.

 

 

این نگاره به زیبایی از وجود دو خورشید در آسمان و از بین رفتن تاریکی و شب که ماه نماد آن است پرده بر میدارد.  البته در مورد وجود دو خورشید در اسمان باید دانسته شود که هرگز دو خورشید با هم  در صحنه اسمان ظاهر نمی شوند بلکه هر یک از این دو خورشید یکی از نیمکره های زمین را روشن می نماید. در آن هنگام، زمین و تمامی کهکشانها از حرکت باز ی مایستند. و با وجود تابش دو خورشید در طرفین زمین، فقط روز  خواهدبود . روزی که برابر  با پنجاه هزار سال از سال های کنونی ماست.  در این زمان خورشید به تعبیر ایرانیان باستان فقط در حالت رپیتهوین گاه(ظهر) خواهد بود. این روز  موعود همانست که بسیاری از مذاهب الهی و حتی غیر الهی منتظر فرا رسیدن آن هستند و ایرانیان باستان به ان نوروز یعنی روز جدید و نو می گفتند.  در قــــــــرآن نام این روز یـــــــوم الاخر(روز دیگر) و در مــــنابع مسیحی بـــــا عنوان روز هشتم  The Eighth Day آمده است . البته  هم اکنون وقتی در مراسم ایینی غربیان از روز هشتم یاد می شود تعبیری غیر از مفهوم اصلی ان صورت می گیرد. در حالیکه مراد از روز هشتم که یک اصطلاح مهری  باقیمانده در اروپا و آیین مسیحیت است، روز ناپیدای جهانست.

 در برخی روایات به مدت زمان این روز اشاره شده است. در تفسیر اطیب البیان در ذیل قول خداوند :تَعْرُجُ الْمَلَئکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فىِ یَوْمٍ کاَنَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَة  «فرشتگان و روح بسوی او بالامیروند در روزی که مقدار آن پنجاه هزار سالست»، آمده است:
 

 [مراد از یوم در اخبار دارد: روز قیامت است چنانچه از کافى مسندا از حضرت صادق (ع) روایت کرده فرمود:
 (فحاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا فان للقیامة خمسین موقفا کل موقف مقداره الف سنة ثم تلى: فى یوم کان مقداره خمسین الف سنة).

 و در جایی دیگر از تفسیر اطیب البیان  از قول امام صادق ع روایت گردیده که:
  « مراد رجعت رسول اللَّه است پنجاه هزار سال....»]
  باید دانست روزی که معادل پنجاه هزار سال کنونی ماست همان روزیست که در آن شب وماه وجود ندارد یعنی در زمان قائم.

 
 
تاریکی چشم شب یا نابودی ماه در آخرالزمان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

  در سوره مبارکه قمر و در اولین ایه آن آمده است که : اقْترََبَتِ السَّاعَةُ وَ انشَقَّ الْقَمَر(قمر/١) «نزدیک شد ساعت و ماه شکافته شد»،

 در مورد این آیه مفسران معتقدند که  معجزه شق کردن ماه در زمان پیامبر گرامی اسلام و بدست مبارک ایشان و برای هدایت کفار انجام شده است. در تفسیر المیزان در این مورد گفته شده است:

«معناى اینکه فرمود:" وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ" این است که اجزاى قرص قمر از هم جدا شده، دو قسمت گردید، و این آیه به معجزه شق القمر که خداى تعالى به دست رسول خدا (ص) در مکه و قبل از هجرت و به دنبال پیشنهاد مشرکین مکه جاریش ساخت اشاره مى‏کند. روایات این داستان هم بسیار زیاد است، و به طورى که مى‏گویند  همه اهل حدیث و مفسرین بر قبول آن أحادیث اتفاق دارند، و کسى از ایشان مخالفت نکرده به جز حسن، عطاء و بلخى که گفته‏اند: معناى اینکه فرمود:" انْشَقَّ الْقَمَرُ" این است که به زودى در هنگام قیام قیامت قمر دو نیم مى‏شود، و اگر فرموده: دو نیم شده، از باب این است که بفهماند حتما واقع مى‏شود.»[1]

تفسیر عاملی هم آورده است:

«ابو الفتوح نوشته است: حذیفه خواند «و قد انشقّ القمر» و چنان است که انشقاق قمر بعلامت قیام ساعت کرد و گفت: از اعلام قرب قیام ساعت یکى انشاق قمر است چون قمر شکافته شد وقت آمد که قیامت برخیزد، و عطا گفت: معنى آن است که «و سینشقّ القمر» و ماه شکافته خواهد شد یعنى هنوز وقت نیست و این خلاف اجماع است.

مجمع: ابن مسعود گفته است: ماه دو پاره شد و پیغمبر فرمود: بنگرید، بنگرید و نیز او گفته است: سوگند بخدا که کوه حرا را از میان دو پاره‏ى ماه دیدم. و این مطلب را گروهى از اصحاب روایت کرده‏اند که این چند نفر از آنها را نام مى‏بریم: عبد اللّه مسعود، انس مالک، حذیفة بن الیمان و عبد اللّه بن عمر و گروهى از مفسّرین این عقیده را دارند مگر عثمان بن عطا که از پدرش نقل کرده است که معناى آیه این است «سینشقّ القمر» و همین معنى از حسن بصرى نقل شده است و بلخى نیز شقّ القمر را انکار کرده است ولى این عقیده درست نیست زیرا مسلمین بر آن اجماع کرده‏اند و شهرتى که میان اصحاب پیغمبر داشته است جلوگیر است از اینکه کسى آن را منکر شود، و اگر کسى خرده گیرى کند که چه شد ماه شکافت و دیگر مردم جهان ندیدند و تاریخ آن را ضبط نکرد؟ جواب این است که این اعتراض درست نیست چه ممکن است:

1ـ بواسطه‏ى ابراز چشمها پوشیده مانده است 2- مردم بخواب بوده‏اند 3- بیشتر مردم توجّهى به اینگونه حوادث ندارند چنانکه فرو فتادن ستاره و طلوع و غروب آن را بیشتر خبردار نمى‏شوند و از آن غافل هستند. و در آیه که شکافتن ماه و نزدیک شدن قیامت با هم گفته شده است از این جهت است که شکافتن ماه نشانه‏ى پیغمبرى آن حضرت است و پیغمبرى و دوران آن حضرت از شرطها و نشانه‏هاى نزدیکى قیامت است.»[2]

در تفسیر قمی یکی از وجوه دلالت آیه را خروج قائم دانسته و  آورده است:

و روی أیضا فی قوله اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ قال خروج القائم ع‏[3]

برخی از مفسران برداشت های دیگری نیز از این ایه نموده اند. در ترجمه بیان السعاده گفته شده است:

«در عالم صغیر قلب مظهر قمر است، چون قلب نیز نور را از روح مى‏گیرد و با نور روح روشن مى‏شود و چون قلوب مردم داراى دو وجه است، وجهى به سوى روح و عالم وحدت است و وجهى به سوى نفس و عالم کثرت است و از سوى دیگر مراعات کننده هر دو طرف و هر دو وجه اندک است و جامع کمال هر دو طرف کمتر است تا آنجا که انبیا نیز در هر دو طرف کامل نبودند، بلکه در طرف کثرت یا در طرف وحدت ناقص بودند و نبىّ ما صلّى اللّه علیه و آله در هر دو طرف حافظ هر دو جانب بود.
و روى همین جهت به او نسبت داده شده که فرمود: برادر من موسى علیه السّلام چشم راستش نابینا بود و برادرم عیسى علیه السّلام چشم چپش نابینا بود و من داراى هر دو چشم هستم ... لذا قلب نبىّ ما صلّى اللّه علیه و آله از بین انبیا داراى دو شقّ کامل بود.»[4]

در مورد معجزه پیامبر گرامی اسلام در مورد انشقاق ماه سخن بسیار گفته شده، که در اینجا قصد تکرار آن را نداریم غ اما در اینجا بحث ما در مورد انشقاق ماه در آخرالزمان است و آنهم نه انشقاقی که دوباره پیوند یابد، بلکه انشقاقی که نابودی ماه را به دنبال خواهد داشت. علی بن مهزیار  از کسانیست که افتخار تشرف به خدمت حضرت ولی عصر را داشته است . وی گوید به امام زمان عرضه داشتم ظهور شما چه موقع خواهد بود؟ حضرت قائم ع فرمود:...هرگاه خورسید و ماه با یکدیگر جمع گردند و دیگر ستارگان به دور این دو پیچیده شوند.[5]

گر چه منکر معجزه شق القمر نمودن پیامبر نیستیم اما قصدبیان این نکته را داریمکه این آیه بخصوصبر نابودی ماه در آخرالزمان اشاره دارد.

می دانیم یکی از کسانی که گفته می شودبا امام زمان ملاقات داشته شخصی بنامابن مهزیار است. ازابن مهزیار   نقلست که ایشان در پی سخنانی که  امام  در آنها پیرامون نشانه های ظهور اشاره داشته است، می پرسند:« ای آقای من و ای پسر رسولخدا، نزدیک شدن وقت یعنی چه؟» حضرت فرمود: نزدیک شد ساعت و ماه شکافته شد.[6]

در روایت دیگری نیز آمده است که ام سعید گوید به امام صادق گفتم: برایم علامتی را از خروج قائم ذکر فرما.حضرت به من فرمود: هر گاه ماه در ماه رجب منشق شد و شخصی از درون آن خارج گردید، منتظر ظهور قائم آل محمد باش.[7]

در دو روایت فوق متوجه می شویم که در هر دوی آنها انشقاق ماه با مسئله ظهور ربط می یابد واصلاً نیز مراد از این انشقاق دو تکه شدن ماه و برگشت دوباره آن  به حالت اول نیست.

البته نابودی ماه در داستانهای اساطیری نیز مورد اشاره قرار گرفته است. می دانیم که خورشید و ماه چشمان خدایان محسوب می شدند. خورشید چشمان رع، اهورامزدا ، ویشنو و بسیاری از خورشید خدایان دیگر بود. در مقابل ماه نیز چشمان خدایان برای دیدن در شب بود. منوچهر جمالی معتقد است:

«ماه وخورشید ، چشم آسمان یا چشم خدایند . شب، ماه ، چشم آسمانست، و روز، خورشید ،چشم اسمانست.»

وی همچنین می گوید:

«ماه، چهره سیمرغ در شب بود ، و خورشید ، چهره سیمرغ در روز بود.... ماه در شب و خورشید در روز، هردو با سیمرغ اینهمانی داشتند و دو چشم او بودند»

ابوالحکما فردوسی در شاهنامه به نابودی ماه یا چشم اهریمن در آخرالزمان با اعباراتی لطیف اشاره داشته است. وی در جریان نیرد رستم و اسفندیار به این موضوع می پردازد. فردوسی می آورد که سیمرغ پس از زخم برداشتن رستم و رخش و پس از آنکه توسط زال با سوزانده شدن پر احضار می شود، به رستم می گوید که چون اسفندیار رویین تن است و از آسیب و بلا در امان است ،تنها قسمت او  که قابل گزند است، چشمانش میباشد، بنابراین چشمانش را هدف قرار بده. مراد از چشم اسفندیار در این داستان، در واقع چشمان شب یعنی ماه است که برابر  اطلاعات اساطیری اقامتگاه شیاطین است. از اینرو در آخرالزمان باید از کار انداخته شود.

 

 

داستان رستم و اسفندیار که بیان یکی از نبردهای آخرالزمان نیروهای خیر و نیروهای شر است در حقیقت برگردان روایت نبرد مردوک واهریمن در روایات بابلی است. البته در اساطیر دیگر نیز معادل و برابر دارد.

نگاره ذیل شاید بتوان در کنار مصادیق بسیار دیگری که بر یکسانی این دو اسطوره حکایت دارد، از تیر دو سر رستم که بسوی اسفندیار رها کرده نیز نشانی یافت.

 

 مردوک خدای بابلیان بسوی[چشمان] اهریمن آبها(تیامت) شلیک می کند

««موجود بالدار سگ مانندی که از دهانش آتش می جهد همان رخش رستم شاهنامه یا خورشید است»»

 

 http://www.bibliotecapleyades.net/sitchin/planeta12/12planeteng_07.htm

ابوالحکما فردوسی در داستان  بیژن و منیژه هم بار دیگر به نابودی ماه (چشم شب) اشاره کرده است. وی افتخار نابود ساختن ماه را متوجه  منیژه کرده است:

منیژه به هیزم شــــتابید سخت               چو مرغان بر آمد بــــه شاخ درخت

چو از چشم، خورشید شد ناپدید              شب تیره بر کوه لشــــــکر کشید

منیژه بشد آتشی برفـــــــروخت              که چشم شب قیرگون را بسوخت

در ابیات فوق فردوسی در حال تفسیر وباز گویی حقایق جهانیست ؛حقایقی که در آینده روی خواهند داد در این ابیات پرده برداری می گردند. این ابیات تفاسیر برگه های شماره سیزده تا شانزده تاروت خواهد بود. جایی که با برگه مرگ شروع می شود و در آن میتوان فرو رفتن تدریجی خورشید را نظاره کرد و پس از آن شب ( حکومت دیوان بر جهان) گسترش یافته و سرانجام در برگه شماره شانزده برج  (نماد باستانی ماه) با بازگشت منیژه یا همان راهبه  کارتهای تاروت ـ نماد اهریمنی که متاسفانه هم اکنون نماد غالب جهان است ـ  رو به تباهی خواهد نهاد.

  با توجه باینکه در نگاه کهن ماه وگاو با یکدیگر اینهمانی داده می شدند می توان دریافت که در برخی نگاره های کهن نابودی ماه را با قربانی کردن گاو نشان می دادند. منوچهر جمالی در مورد انتساب و وابستگی ماه و گاو نوشته است:

  « کاوه  که ارتا ، زنخدای داد باشد ، چرمی را بلند میکند که درفش گُش باشد . گُش که همان گاو باشد ، همان گاویست که در نقشهای برجسته در اروپا، میتراس بر او سوار است و به پوست او زخم میزند . گُش ، گاویست که دراو، همه جانها ، همه زندگان جمعند . همه جانهای بی آزار ، در یک گاو ( گئو سپنتا ) باهم میآمیختند و اصل بی آزاری میشدند . گوسفند امروزی ، در حقیقت به معنای ِ « جان بی آزار ، جان مقدس » میباشد، و نا هیچ جانور ویژه ای نیست . گاو و خرگوش و اسپ وخرو شتر .... همه گوسفندند . از این رو در بندهشن ، بهمن ، انواع گوسپند را به خود میپذیرد . بهمن ، خرد ضدخشم، یعنی ضد آزار هست . این بهمنست که گوشورون + ماه + رام + زمین را میآفریند . یا به عبارت دیگر ، گُش و ماه و رام و زمین ، پیدایش ضد خشم بهمنی هستند . میتراس که خدای تیغ و خنجر و دشنه هست ، این گوشورون یا گُش را که در این نقشها به شکل گاو نموده میشود ، میکُشد، و پوست آنرا روی میزی میاندازد، و با خورشید ( نرینه ) که نورهایش ، خنجر و دشنه یعنی « برنده » هستند ، عید قربان میگیرد . این پوست ، بیان بریدن و کُشتن و خونریختن و جان گرفتن و جان آزردن همه جانهاست...»

وی در جای دیگر نیز می آورد:

« در کردی، گاو ( که همان گاو زمین باشد ) ، « مانگ » نام دارد ، و نام ماه هم ، « مانگ»  است . ودرنقوش برجسته میترائیان ، گاو زمین ، شکل هلال ماه درآسمان را دارد .»

 بد نیست  که بدانید  در اساطیر گاو، نماد اهریمن شمرده می شود. از اینروست که هرا(ملکه شیاطین= ابلیس) همسر زئوس، در کنار گاو و یا حتی بصورت گاو نمایانده می شد.

 جمالی در مورد کشته شدن گاو توسط میتراس  نوشته است:

«مانگ ، هم نام ماه و هم نام گاو است . شق کردن قمر، شق کردن گاو است...»

 

 

 مادر دورگا با کمک ببر(خورشید) گاو(ماه) را از پا در آورده است

 (تصویری نمادین از رجعت عقل سوم یا ناهید(منیژه) و مبارزه اش با اهریمنان در آخرالزمان. روز شانزدهم ماه که روز نابودی ماه و طلیعه پایان امپراطوری اهریمن بر زمین است توسط وی رقم خواهد خورد.برگه شانزدهم تاروت یا برج در واقع روزیست که این وعده الهی تحقق مییابد)

 

مولوی چه زیبا می فرماید:

جز قصه شمس حق تبریز مگویید       از ماه مگویید که خورشید پرستیم

 

   نقش هایی از هرا همسر زئوس

   

 

 

پی نوشت و منابع:

[1]ـ ترجمه المیزان، ج 19، ص 89

 [٢] ـ تفسیر عاملی، ج‏8، ص: 118

[3]ـ  تفسیر القمی، ج2، ص 340

 [4] ـ  ترجمه بیان السعادة، ج‏13، ص: 469 

[۵] ـ  جهان در آینده یا علائم ظهور حضرت مهدی ، سید محمد حسن موسوی کاشانی، ص١٢۴

[۶]   ـ جهان در آینده یا علائم ظهور حضرت مهدی ، سید محمد حسن موسوی کاشانی، ص١٨۴

 [٧] دلائل الامه، محمد بن جریر طبری، ص 477

   


 

 


 
 
گزارش ساعت به ساعت روز عاشورا براساس مقاتل
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

منبع: رجا نیوز

طبق محاسبه مرحوم دکتر احمد بیرشک در «گاهشماری ایرانی» واقعه کربلا به حساب گاهشماری شمسی می شود 21 مهر سال 59 شمسی. تاریخ شمسی هم که مثل قمری نیست که تغییر کند. موقعیت زمین نسبت به خورشید ثابت است و می شود با در آوردن اوقات شرعی شهر کربلا در این تاریخ حرفهای مقتل نویسان را به ساعت و دقیقه برگرداند. ما اوقات شرعی روز 21 مهر به افق کربلا (که در طول قرون حداکثر 3-+ دقیق اختلاف می تواند داشته باشد) را استخراج کرده ایم و روایات مقتل نگراها را با این ساعتها تنظیم کرده ایم.

 
5:47 اذان صبح
امام (ع) بعد از نماز صبح برای اصحابش سخنرانی کرد. آنها را به صبر و جهاد دعوت کرد. و بعد دعا خواند: «اللهم انت ثقتی فی کل کرب... خدایا تو پشتیبان من هستی در هر پیشامد ناگواری»
آن طرف نماز را به امامت عمر سعد خواند و بع از نماز صبح به آرایش سپاه و استقرار نیرو مشغول شدند.
 
حدود 6
امام حسین(ع) دستور داد تا اطراف خیمه ها خندق بکنند و آن را با خاربوته ها پر کنند تا بعد آن را آتش بزنند و مانع از حمله سپاه از پشت سر بشوند.
 
7:06 طلوع آفتاب
کمی بعد از طلوع آفتاب. امام سوار بر شتری شد تا بهتر دیده شود. روبه روی سپاه کوفه رفت و با صدای بلند برای آنها خطبه ای خواند. صفات و فضایل خودش و پدر و برادرش را یادآوری کرد و اینکه کوفیان به امام (ع) نامه نوشته اند. حتی چند نفر از سران سپاه کوفه را مخاطب قرار داد و از حجارین ابجر و شبث ربعی پرسید که مگر آنها او را دعوت نکرده اند؟ آنها انکار کردند. امام نامه هایشان  را به طرف آنها پر تاب و خدا را شکر کرد که حجت را بر آنها تمام کرده است. یکی از سران جبهه مقابل از امام (ع) پرسید چرا حکم این زیاد را نمی پریرد و آنها را از ننگ مقابله با پسر پیامبر نمی رهاند؟ اینجا امام آن جمله معروفشان را فرمودند: «الا و ان الدعی بن الدعی»، قد رکز بین اثنین: بین السله و الذله و هیهات منا الذله ... فرد پستی که پسر فرد پست دیگری است. من را بین کشته شدن و قبول شدن و قبول ذلت مجبور کرده. ذلت از ما درو است.» سخنرانی امام (ع) حدوداً نیم ساعت طول کشده است.
 
حدود 8
بعد از سخنرانی امام (ع) چند نفر از اصحاب آن حضرت به روایتی بُرَیر که «سید القرآء» (آقای قرآن خوان) های کوفه بود (الفتوح) و به روایتی زهیر (تاریخ یعقوبی و طبری) خطاب و کوفیان سخنان مشابهی گفتند.
بعد از سخنان زهیر و بریر، امام فریاد معروف «هل من ناصر ینصرنی» را سر داد. چند نفری دچار تردید شدند؛ از جمله حُر. فرد دیگری به نام ابوالشعثا و دو برادر که در گذشته عضو خوارج بودند. بعید نیست که کسانی دیگری هم با دیدن شدت گرفتن احتمال جنگ، از سپاه کوفه فرار کرده باشند.
 
حدود 9
روز به وقت چاشت رسیده بود که شمر به عمر سعد پرخاش کرد که چرا این قدر تعلل می کند؟ عمر سعد عاقبت رضایت به شروع جنگ داد. اولین تیر را به سمت سپاه امام (ع) رها کرد و خطاب به لشگریانش فریاد زد: «نزد عبیدالله شهادت بدهید که من اولین تیر را رها کردم.» بعد از انداختن تیر توسط عمر سعد، کماندارهای لشکر کوفه همگی با هم شروع به تیراندازی کردند. امام به یارانش فرمودند: «اینها نماینده این قوم هستند. برای مرگی که چاره ای جز پذیرش آن نیست. آماده  شوید.» چند نفر از سپاه امام در این تیر باران کشته شدند. (تعداد دقیق را نمی دانیم . تعداد کشتگان تیر اندازی. با تعداد کشتگان حمله اول 50 نفر ذکر شده.)
 
حدود 10
بعد از تیراندازی یسار غلام زیادین آبیه و سالم غلام این زیاد از لشکر کوفه برای نبرد تن به تن ابتدای جنگ بیرون آمدند. عبدالله بن عمیر اجازه نبرد خواست. امام حسین(ع) نگاهی به او کرد و فرمود: «به گمانم حریف کشنده ای باشی» عبدالله آن دو نفر را کشت. البته انگشتان دست چپش قطع شد.
 
بعد از این نبرد تن به تن، حمله سراسری سپاه امام حسین(ع) حمله کرد؛ امام حبیب و یارانش در برابر او ایستادگی کردند. زانو به زمین زدند و با نیزه ها حمله را دفع کردند. همزمان شمر به جناح چپ سپاه امام(ع) حمله برد. زهیر و یارانش به جنگ مهاجمین رفتند. خود شمر در این حمله زخم برداشت بعد از عقب نشینی هر دو جناح کوفی، عمر سعد 500 تیر انداز فرستاد که دوباره سپاه امام (ع) را تیر باران و آن حملات، علاوه بر از پا درآمدن هر 23 اسب لشکریان امام (ع) تعدادی دیگر از اصحاب شهید شدند. الفتوح آن نفرات را 50 نفر و این شهر آشوب 38 نفر ذکر کرده
 
اولین شهید، ابوالشعثا بود و 8 تیر انداخت که 5 نفر از دشمن را کشت. امام(ع) او را دعا کرد.
گروهی از سپاه شمر خواستند از پشت سر به امام (ع)حمله کنند زهیر و 10 نفر به آنها حمله کردند.
 
حدود 11
بعد از این جملات امام دستور تک تک به میدان رفتن را داد. اصحاب با هم قرار گذاشتند تا زنده اند. نگذارند کسی از بنی هاشم به میدان برود. انگار برای کشته شدن با هم مسابقه داشتند. بعضی «در مقابل نگاه امام (ع)» شهید شدند. یکی از اولین کسانی که کشته شد. پیرمرد زاهد. بربربود. مسلم بن عوسجه بعد از او کشته شد. حبیب  بر سر بالین او رفت و گفت کاش می توانستم وصیت های تو را اجرا کنم. مسلم با دست امام حسین (ع) را نشان داد و گفت: «وصیت من این مرد است.» یک برا هفت نفر از اصحاب امام(ع) در محاصره واقع شدند. حضرت عباس (ع) محاصره آنها را شکست و نجاتشان داد.

12:50 اذان ظهر

حبیب بن مظاهر وقت اذان ظهر شهید شد. چون که نوشته اند امام(ع) خطاب به اصحاب گفت بکی برود با عمرسعد مذاکره و بخواهد برای نماز ظهر جنگ را متوقف کنیم. یکی از لشکر کوفه صدا زد: «نماز شما قبول نمی شود.» حبیب به او گفت «ای حمار! فکر می کنی نماز شما قبول می شود و نماز پسر پیامبر (ص) قبول نمی شود؟» به جنگ او رفت اما دوستانش به کمکش آمدند و حبیب کشته شد. امام (ع)  از شهادت حبیب متاثر شده و برای اولین بار در روز عاشورا گریست. رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا رفتن جان خودم و دوستانم را به حساب تو می گذارم.»

حدود 13

30 نفر زا اصحاب امام (ع) تا وقت نماز زنده بودند و بعد از آن ساعت شهید شدند؛ از جمله زهیر و حر.

بعد از کشته شدن اصحاب نوبت به بنی هاشم رسید. اولین نفر. علی اکبر پسر امام حسین (ع) بود البته الفتوح عبدالله بن مسلم بن عقیل را اولین شهید بنی هاشم خوانده است. این عبدالله بن مسلم. به طرز ناجوانمردانه ای شهید شد . شهادت او بر جوانان بنی هاشم خوانده است. ابن عبدالله بن مسلم. به طرز ناجونمردانه ای شهید شد. هاشم گران آمد . دسته جمعی سوار شدند وب ه دشمن حمله بردند. امام آنها را آرام کرد. فرمود: «ای پسر عموهای من بر مرگ صبر کنید به خدا پس از این هیچ خواری و ذلتی نخواهید دید.»
 
حدود 14
28 نفر از مردان بنی هاشم کشته شدند: 7 برادر امام حسین (ع)، 3 پسر از امام حسن(ع) 2 پسر امام حسین(ع)، 2 نوه جعفر بن ابیطالب، 9 نفر آل عقیل و بقیه از نوادگان باقی عموهای پیامبر. یکی از کشتگان نوه ابولهب بود.
 
عاقبت امام حسین (ع) و حضرت عباس تنها ماندند. عزم کردند تا دو نفری به قلب دشمن بزنند و آخرین سواری را با هم انجام بدهند. دشمن بین دو برادر فاصله انداخت. عباس دلاور در محاصره کشته شد. امام(ع) برای دومین بار بعد از مرگ برادر عزیزش گریه کرد و فرمود «اکنون دیگر پشتم شکست.»
 
حدود 15
 امام (ع) به طرف خیمه ها برگشت تا خداحافظی بکند. همچنین پیراهنش را پاره پاره کرد و پوشید تا بعداً در وقت غارت کردن توسط دشمن برهنه اش نکنند. وقت وقت وداع با اهل بیت، کودک شیرخواره او (یعقوبی می گوید: در همان روز به دنیا آمده بود اما بقیه چنین نمی گویند) توسط تیر حرمله کشته شد. امام (ع)  رو به آسمان کرد و فرمود: «خدایا اگر نصرتت را از ما دریغ  کردی. این را در مقابل چیزی قرار بده که برای ما بهتر است»
 
امام(ع) به میدان رفت اما کمتر کسی حاضر به مقابله با ایشان می شد. بعضی تیر می انداختند و بعضی از دور نیزه پرتاب می کردند. شمر و ده نفر به مقابله امام(ع) آمدند. بعد از شهادت امام (ع) بر پیکر مبارکش جای 33 زخم نیزه و 34 زخم شمشیر شمرده شد.
 
امام (ع)در آستانه مهاجرت بود اما کسی جرات نمی کرد به سمت ایشان برود. اهل حرم از صدای ذوالجناح متوجه شده و بیرون دویدند. کودکی به نام عبدالله بن حسن(ع) دوید و به طرف مام آمد . او را در بغل عمویش کشتند. امام برای سومین بار ناراحت شدند و کوفیان را نفرین کردند: «خدایا باران آسمان و روییدنی  زمین را از ایشان بگیر!»

16:06 اذان عصر
وقت شهادت امام(ع) را وقت نماز عصر گفته اند. روایت تاریخ طبری به نقل از وقایع نگار لشکر عمرسعد چنین است: «حمید بن مسلم گوید: «به خدا هرگز شکسته ای را ندیده بودم که فرزند و کسان و یارانش کشته شده باشند و چون او محکم و دل آرام باشد.... گوید در این حال بود که زینب (س) دختر فاطمه به طرف وی آمد. در حالی که می گفت: «کاش آسمان  به زمین می افتاد.» زینب (س) به عمر سعد خطاب کرد: «ای عمر! اباعبدالله را می کشند و تو نگاه  می کنی؟» گوید: اشک های عمر را می بینم که بر دو گونه و ریشش روان بود. و روی از زینب بگردانید. حمید بن مسلم گوید شنیدمش که می گفت «به خدا پس از من کس را نخواهید کشت که خدای از کشتن او بیش از کشتن من بر شما خشم آرد.» گوید: آن گاه شمر میان کسان بانک زد که «وای شما منتظر چیستید؟ مادرهایتان به عزایتان بنشینند. بکشیدش!» گوید در این حال سنان بین انس حمله برد و نیزه را فرو برد...»
 
حدود 17 ؛ بعد از شهادت امام (ع)
بعد از شهادت امام (ع) عده ای لباس های آن حضرت را غارت می کنند. تمام این افراد بعداً به مرض های لاعلاج دچار شدند.
غارت عمومی اموال امام حسین (ع) و همراهانش آغاز می شود. عمر سعد ساعتی بعد دستور توقف غارت را داد و حتی نگهبانی برای خیمه ها گذاشت.
یکی از شیعیان بصره به اسم سوید بن مطاع بعد از شهادت امام به کربلا می رسد. برای دفاع از حرم امام می جنگد و کشته می شود.
ابتدا سر را به خولی می دهند تا همان شبانه برای ابن زیاد ببرد. بعد به دستور عمر سعد بر بدن مطهر  امام و یارانش اسب می دوانند تا استخوان هایشان هم خرد شود.
 
18:49 اذان مغرب
کشتگان لشگر کوفه را جمع می کنند. تعداد این افراد 88 نفر است.
داستان این طور تمام می شود که در حالی که عمر سعد دستور جماعت نماز مغرب را می داده سنان بن انس بین مردم می تاخته و رجز می خوانده که «افسار و رکاب اسب مرا باید از طلا بکنید ؛ چرا که من بهترین مردمان را کشته ام!»
 
آنها چندنفر بودند؟
معروف است که در کربلا 72 نفر شهید شده اند. این رقم معمولا وقت خواندن مقاتل با اعداد و اسامی موجود در متن جور درنمی آید؛ مثلا دیدیم که 50 نفر در حمله اول شهید شده اند، 28 نفر هم از بنی هاشم، به علاوه بریر و مسلم و حبیب و سعید و حر و زهیر. همین ها جمعش بیشتر از 72 است. بعضی تواریخ قدیمی هم اعداد دیگری دارند. مثلا مسعودی تعداد شهدا را 87 نفر میگوید (مروج الذهب)، یعقوبی 105 نفر (تاریخ یعقوبی) و بلاذری 100 مرد میگوید (مجمع الانساب). 
 
یک راه این است که بیاییم و تمام اسامی ذکر شده در منابع را کنار هم بگذاریم. نخستین بار این کار را کسی در قرن سوم انجام داد که در آن 108 اسم فهرست شده. کسی به اسم فضیل بن زبیر، رساله ای نوشت با عنوان:«تسمیة من قُتِل مع الحسین بن علی(ع)» محققان جدید، این رقم را تا 120 اسم رسانده اند. حالا برگردید به آن خبر کشته شدن حدود 50 نفر از اصحاب در حمله اول. 120 ، جمع همین عدد و 72 است. پس ممکن است رقم 72 ، شمار شهدایی باشد که بعد از حمله و تیرباران اول به شهادت رسیده اند و جنگشان به یادماندنی تر بوده. 
 
احتمال دیگر، توجه به این خبر است که عمر سعد وقتی در روز 12 محرم لشگر خود و اسرا را از کربلا حرکت داد، دستور داد 72 سر را به نیزه بکنند بیاورند. قاعدتا در اینجا هم کوفیان سرهای افراد معروف و مشهور را با خود آورده اند و سرهای افراد غیرمشهور برایشان ارزش نمایشی نداشته. 
 
احتمال سوم به خاصیت خود عدد 72 برمی گردد. این عدد، از قدیم الایام نشانه کثرت بوده. حافظ می گوید: «جنگ 72 ملت همه را عذر بنه». یا حدیثی متواتر هست که پیامبر)ص( فرمود: « امتش 72 فرقه می شوند که فقط یک فرقه از آنها ناجیه هستند. شاید یک دلیل تاکید بر عدد 72 شهید هم همین باشد.

 
 
زمان دقیق شمسی واقعه عاشورا
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

منبع:http://www.different-galaxy.mihanblog.com/post/9

مقدمه
یکی از مسائل بحث برانگیر و مورد تحقیق بسیاری از افراد (خصوصا مسلمانان)، مسئلة انطباق تاریخهای قمری و شمسی بر یکدیگر است. زیرا تاریخچة وقایع تاریخی اسلام بر مبنای تقویم قمری بیان شده و در بعضی موارد برای ما شاید مهم است که بدانیم هر یک از این تاریخها بر چه تاریخ شمسی منطبق است؟ مثلا واقعة عاشورا در کدام فصل سال و به عبارت دقیق تر در کدام تاریخ شمسی روی داده است؟ بررسی این مسئل چند راه حل دارد که عبارتند از : روش بررسی تاریخی و روایتی ، روش محاسبات تقریبی، روش محاسبات دقیق نجومی و ... .
با توجه به اینکه در گذشته محاسبات مربوط به تقویم، خیلی دقیق نبوده است و روشهای محاسباتی و مشاهداتی برای تعیین روز اول و آخر ماه های قمری با روشهای کنونی تفاوت داشته است، روشهای محاسبات دقیق نجومی منجر به جوابهایی می شوند که از نظر انطباق بر تقویم های فعلی دقیق و بدون خطا می باشند. اما از نظر بررسی تاریخی و روایتی ممکن است اختلاف داشته باشد. این اختلاف یکی از لحاظ سندیت تاریخی و روایتی است و دیگری اختلاف روشهای تعیین تقویم در گذشته و حال است. لذا هر گونه اختلاف بین محاسبات دقیق بر اساس روشهای فعلی و بررسی های تاریخی و روایتی امری طبیعی است اما این اختلاف حدی دارد. از نظر بررسی های نجومی و اختلافات تقویم، حداکثر اختلاف نمی تواند از روز در نتایج محاسبات بیشتر باشد (3 روز برای اصلاح تقویم گریگوری در زمان صدر اسلام و 2 روز برای اصلاح تقویم قمری ناشی از هلالهای بحرانی که بعدا توضیح داده خواهند شد).
از طرفی تقویم هجری قمری بر مبنای رؤیت هلال پایه گذاری شده است. در نتیجه مشکلات زیادی برای محاسبة دقیق تبدیل قمری به شمسی وجود دارد. زیرا پریود و دورة زمانی دقیقی برای هلالهای ماه نو وجود ندارد. از طرفی در گذشته رؤیت هلال با چشم مسلح امکان پذیر نبوده است و با پیشرفت علم آنرا مبنای تعیین اول ماه قرار داده اند که خود اختلاف گذشته و حال را می رساند. در این مقاله ابتدا با انواع تقویم میلادی آشنا می شویم و سپس تقویم هجری قمری و در ادامه روش محاسبات تقریبی و روش محاسبات دقیق نجومی و نتایج حاصله از تبدیل قمری به شمسی بیان می شوند. در آخر بررسی مسائل تاریخی وروایتی از این موضوع نیز آمده است.

2- بررسی تقویم های میلادی
روز شماری و تقویم و نگهداری آن یکی از مسائل حساس برای بیان وقایع تاریخی بر حسب پارامتر زمان می باشد. یک تقویم دقیق باید بر اساس دورة تناوب حرکت زمین بدور خورشید صورت بگیرد تا گذشت زمان بر اساس یکی از وقایع طبیعی یعنی فصول بدون تغییر ثابت بماند. یعنی شروع فصل بهار همیشه شروع سال باشد. شروع فصل بهار با یک پدیدة نجومی روبروست. یعنی زمین به نقطه ای از مسیر خود می رسد که در آن نقطه طول شب و طول روز در تمام نفاط کرة زمین با هم برابر و برابر با 12 ساعت است. که به آن، نقطة اعتدال بهاری (یا وِرنال Vernal) می گوییم.
پریود زمانی سال اعتدالی را 2422/365 روز خورشیدی تعیین کرده اند که محاسبات تقویم شمسی بر این اساس می باشد(که دقیق ترین تقویم موجود می باشد). اما در تقویم میلادی، در گذشته های دور از مقدار دقیق این پریود آگاهی وجود نداشت و باعث می شد اثرات نادیده گرفتن اعشار آن به عقب افتادگی بهار و یا جلو افتادگی آن منجر شود. یعنی در تقویم میلادی باید اول فروردین همواره 21 مارس اتفاق بیافتد. لذا انواع تقویم میلادی بوجود آمده است که اکنون یکی از تقویم¬های دقیق میلادی را در بدست آورده اند.
الف) تقویم اولیه : مصری های قدیم سال را 365 روز در نظر می گرفتند. در نتیجه هر 4 سال ( ) اول بهار (اول فروردین) یک روز زودتر از طبیعت، در تقویم اعلام می شد. یعنی بعد از 4 سال 22 مارس و بعد از 8 سال 23 مارس ، اول بهار اعلام می¬شده است.
ب) تقویم ژولین : 45 سال قبل از میلاد در زمان ژول سزار، برای رفع مشکل فوق قیصر روم به یکی از منجمین اسکندریه (سوسیژن) پیشنهاد کرد سال را 25/365 روز در نظر بگیرند. در نتجیه در هر چهار سال، سه سال 365 روز و یکسال 366 روز (سال کبیسه) در نظر گرفته می شد که اعمال یک روز سال کبیسه به ماه فوریه صورت گرفته و این نوع تقویم به تقویم ژولین معروف شده است. این تغییر هم خیلی دقیق نبود. زیرا سال به اندازة 0078/0 روز از سال واقعی بزرگتر بود. در نتیجه هر 128 سال ( ) ، اول بهار (اول فروردین) یک روز دیرتر از طبیعت، در تقویم اعلام می شد. یعنی بعد از 128 سال 20 مارس و بعد از 256 سال 19 مارس اول بهار اعلام می شده است.
ج) تقویم گریگوری : در سال 1582 میلادی، اول فروردین برابر با 11 مارس قرار گرفت. در نتیجه برای رفع این مشکل اسقف اعظم گریگور (پاپ) سیزدهم، ده روز را از تقویم حذف کرد و قرار شد در هر 400 سال 97 سال کبیسة 366 روز و بقیه را سال معمولی در نظر بگیرند. یعنی طول سال را 2425/365 روز( ) در نظر گرفت. این تغییر هم خیلی دقیق نبود. زیرا به اندازة 0003/0 روز از سال واقعی بزرگتر بود. در نتیجه هر 3330 سال ( ) ، اول بهار (اول فروردین) یک روز دیرتر از طبیعت، در تقویم اعلام می شود. یعنی در سال 4900میلادی 20 مارس اول بهار خواهد بود. لذا از بعد از سال 1582 میلادی به بعد، برای تبدیل تاریخهای میلادی و شمسی به یکدیگر اختلافی پیش نمی آید. اما قبل از این تاریخ باید تصحیح زیر را حساب نمود و به تاریخ شمسی اضافه نمود(علامت کروشه برای محاسبة جزء صحیح می باشد):

برای مثال این مقدار تصحیح در 11 مارس سال 1582 برابر با 10 روز خواهد بود. می دانیم که در حال حاضر، 11 مارس برابر با 20 اسفند است. از آنجایی که این تاریخ میلادی قبل از 21 مارس 1582 می باشد پس باید تصحیح را اعمال نمود. یعنی عدد 10 را با 20 اسفند جمع می کنیم و 1 فروردین بدست می آید. این مقدار تصحیح برای سال 680 میلادی (سال شهادت امام حسین (ع) ) برابر با 3 روز بدست می آید :


3-تقویم هجری قمری
همانطور که گفته شد تقویم هجری قمری بر مبنای رؤیت هلال پایه گذاری شده است. در نتیجه مشکلات زیادی برای محاسبة دقیق تقویم قمری وجود دارد. زیرا پریود دقیقی برای هلالهای ماه نو وجود ندارد. بطور متوسط هر ماه قمری 29 روز و12 ساعت و 44 دقیقه و 5/2 ثانیه طول می کشد (مقادیر واقعی می تواند کمتر یا بیشتر از این مقدار باشد که بستگی به مدار ماه و تأثیرات جاذبی و گرانشی زمین، خورشید و دیگر سیارات بر کره ماه دارد). در نتیجه با ضرب کردن این عدد در 12 ماه، یکسال قمری بطور متوسط 354 روز و 8 ساعت و 48 دقیقه و 30 ثانیه بدست می آید (مقادیر واقعی سال قمری نیز می تواند کمتر یا بیشتر از این مقدار باشد).
یعنی سال قمری بطور متوسط به اندازة 10 روز و 21 ساعت و 16 ثانیه از سال شمسی کوتاه تر است. مسلمین در زمان خلافت عمر مبدأ تاریخ قمری را روز اول محرم سالی که پیامبر اکرم (ص) به مدینه هجرت نمودند، قرار دادند. در تقویم قمری سال قمری را 354 روز در نظر گرفته و تقریبا هر سه سال آنرا 355 روز در نظر می گیرند که اعمال آن معمولاً در ماه ذیحجه ویا ماه های بحرانی صورت می گیرد. بدین ترتیب محاسبات نجومی نشان می دهد که در سالهای 2 ، 5 ، 7 ، 10 ، 13 ، 15 ، 21 ، 24 ، 29 قمری و ... ، سالهای کبیسة قمری 355 روزه اعمال شده است.

4-محاسبات تقریبی تبدیل قمری به شمسی
در سال 1381، اول فروردین برابر با 6 محرم 1423 بوده است. و اختلاف سال شمسی و قمری برابر با 42 سال می باشد. که در مواردی برای تبدیل سال شمسی به سال قمری و بالعکس می توان نوشت :
و یعنی بطور تقریبی هر 33 سال شمسی برابر با 34 سال قمری است. به عبارت دیگر هر 33 سال شمسی، محرم در فروردین ماه خواهد بود و شروع سال قمری و شمسی با هم خواهند بود. اکنون می توان سال شمسی را بر33 تقسیم کرده و سپس با سال شمسی جمع کنیم تا سال قمری بدست آید. ویا سال قمری را بر34 تقسیم کرده و از سال قمری کم کنیم تا سال شمسی بدست آید. برای مثال سال 61 قمری برابر با سال 59 شمسی بدست می آید.
برای تبدیل روز و ماه قمری به شمسی و بالعکس می توان بطور تقریبی تعداد روزهای گذشته شده از یک تاریخ قمری را تا تاریخ فعلی محاسبه نمود و با سال شمسی همان تاریخ مقایسه کرده و سپس بصورت رجوعی، میزان عقب افتادگی را محاسبه کرد. برای مثال در سال 1384، سه شنبه 11 بهمن برابر با اول محرم 1427 می باشد. بطور تقریبی اول محرم سال 61 قمری برابر با چه تاریخ شمسی است؟

تعداد سال گذشتة قمری برابر با سال می باشد. در نتیجه تعداد روز را محاسبه می کنیم:

یعنی 484065 روز بین دو تاریخ فاصله است(از اول محرم 61 تا اول محرم 1427). اکنون این عدد را بر سال شمسی تقسیم می کنیم:
و یا 1325 سال و 119 روز با تاریخ فعلی اختلاف دارد. پس 59=1325-1384 و باید 119 روز قبل از 11 بهمن را بدست آورد. 11 روز بهمن+ 30 روز دی + 30 روز آذر + 30 روز آبان + 18 روز مهر برابر با 119 روز می شود پس 12 اُم مهرماه برابر 1 محرم سال 61 محاسبه می شود. اکنون برای محاسبة روز هفته می توان تعداد روزها را بر هفت تقسیم نمود و اعشار آنرا در عدد هفت ضرب کرده و جواب را از شماره روز هفته در تاریخ معلوم کم می کنیم. در مثال فوق خواهیم داشت:


چون در تاریخ معلوم، 11 بهمن برابر با سه شنبه است، پس یک روز از آن کم می کنیم تا روز 12 مهر سال 59 بدست آید. یعنی روز 12 مهر سال 59، دوشنبه بوده است.

5- روش محاسبات دقیق نجومی برای تبدیل تاریخ قمری به تاریخ شمسی
در این روش با توجه به محاسبات معمول مدار ماه و در نظر گرفتن کلیة اثرات ممکن روی مدار ماه از جمله تأثیرات جاذبی و گرانشی سیارات و خورشید و زمین و اثرات حرکات پرسیشن و نوتیشن محور دورانی زمین، بطور دقیق می توان زمان عبور ماه را از صفحة شامل زمین و خورشید محاسبه نمود. که به این زمان، زمان مقارنة ماه و خورشید می گویند. روز اول ماه را می توان با در نظر گرفتن شرایط بحرانی هلال حداکثر تا دو روز بعد از این تاریخ در نظر گرفت (بر اساس بررسی مقدار پارامترهای رؤیت پذیری رؤیت هلال در زمان غروب خورشید یک محل).
مقارنة ماه محرم سال 61 در تاریخ 28 سپتامبر سال 680 میلادی، ساعت 17 و 7 دقیقه بر حسب زمان محلی عربستان (مکه و مدینه) محاسبه می شود. با توجه به بحرانی بودن این هلال در عربستان، بر اساس اکثر معیارهای فعلی رؤیت هلال، احتمال رؤیت (با چشم غیر مسلح) در 29 سپتامبر در عربستان وجود داشته اما در عراق (کربلا) رؤیت هلال منتفی بوده است و رؤیت به 30 ام سپتامبر موکول می شود. در نتیجه اول اکتبر سال 680 میلادی برابر با اول محرم سال 61 هجری قمری در عراق است. اما برای تبدیل به تاریخ هجری شمسی، در حال حاضر اول اکتبر برابر با 9 مهر ماه است. قبلا بیان کردیم به لحاظ تصحیح گریگوری در تقویم میلادی در سالهای قبل از 1582 میلادی، باید در سال 680 میلادی 3 روز آنرا تصحیح کنیم. در نتیجه اول اکتبر 680 برابر با 12 مهرماه است نه 9 مهر ماه.
از طرفی روز ژولین، تعداد روزهای گذشته از مبدا تاریخ ژولین را نشان می دهد و از تقویم های دقیق محسوب می شود. اگر روز ژولین اول محرم 61 و روز ژولین اول محرم 1427 را پس از محاسبه از هم کم کنیم ، تعداد روزهای گذشته شده بین این دو تاریخ بدست می¬آید:

اکنون برای محاسبة روز هفته می توان تعداد روزها را بر هفت تقسیم نمود. اعشار آنرا در هفت ضرب کرده و جواب را از شماره روز هفته در تاریخ معلوم کم می کنیم. در مثال فوق خواهیم داشت:
چون در تاریخ معلوم 11 بهمن برابر با سه شنبه است، پس یک روز از سه شنبه کم می کنیم تا روز هفتة 12 مهر سال 59 ، دوشنبه بدست آید. به همین ترتیب، محاسبات مشابه انجام شده است که نتایج و خلاصة محاسبات را در جدول شمارة یک، جدول شمارة 2 و جدول شمارة 3 می بینید.

جدول شمارة 1 : مبدأ تاریخ هجری قمری، هجرت پیامبراکرم به مدینه و اول محرم سال 61 مطابقت با تقویم هجری شمسی
زمان مقارنه ماه با خورشید روز اول ماه قمری تاریخ
شمسی روز
هفته
تاریخ میلادی زمان روز ژولین تاریخ میلادی
1 اول محرم سال اول قمری 14/7/622 9 و 31 دقیقه 7/1948439 16/7/622 28 تیر سال 1 دوشنبه
2 اول ربیع الاول سال اول 11/9/622 4 و 25 دقیقه 7/1948498 13/9/622 25 شهریور 1 دوشنبه
3 اول محرم سال 61 قمری 28/9/680 17 و 7 دقیقه 7/1969701 1/10/680 12 مهر 59 دوشنبه

جدول شمارة 2 : مطابقت وقایع تاریخی قمری اسلام قبل از واقعة عاشورا با تقویم شمسی
واقعة تاریخی تاریخ قمری روز ژولین تاریخ میلادی روز هفته تاریخ شمسی شمارة ماه
ازدواج امام علی وحضرت فاطمه 1 ذیحجه سال 2 7/1949118 25/5/624 جمعه 7 خرداد سال 3 16061-
ولادت امام حسن (ع) 15 رمضان سال 3 7/1949397 28/2/625 پنجشنبه 12 اسفند 3 16052-
ولادت امام حسین (ع) سوم شعبان سال 4 7/1949711 8/1/626 چهارشنبه 21 دی 4 16041-
ولادت حضرت زینب (س) 5 جمادی الاول 5 7/1949978 2/10/626 پنجشنبه 13 مهر 5 16032-
واقعة غدیرخم 18 ذیحجه سال 10 7/1951970 16/3/632 دوشنبه 28 اسفند 10 15965-
رحلت پیامبر (ص) 28 صفر سال 11 7/1952040 25/5/632 دوشنبه 7 خرداد 11 15963-
شهادت حضرت فاطمه (س) 13 جمادی الاول 11 7/1952113 6/8/632 پنجشنبه 18 مرداد 11 15960-
شهادت حضرت فاطمه (س) 3 جمادی الثانی 11 7/1952130 25/8/632 یکشنبه 6 شهریور 11 15959-
ولادت حضرت ابوالفضل 4 شعبان سال 26 7/1957508 15/5/647 سه شنبه 28 اردیبهشت26 15777-
ولادت حضرت علی اکبر 11 شعبان سال 33 7/1959996 7/3/654 جمعه 19 اسفند 32 15693-
ولادت امام سجاد (ع) 5 شعبان سال 38 7/1961761 5/1/659 شنبه 18 دی 37 15633-
شهادت حضرت علی(ع) 21 رمضان سال 40 7/1962516 29/1/661 جمعه 12 بهمن 39 15608-
شهادت امام حسن (ع) 28 صفر سال 50 7/1965859 26/3/670 سه شنبه 9 فروردین 49 15495-
ولادت امام باقر (ع) 1 رجب سال 57 7/1968460 9/5/677 شنبه 22 اردیبهشت56 15406-

همچنین محاسبات دقیق نجومی دیگر انجام شده است که پدیده های نجومی برای محرم سال 61 و در مکانی با مختصات شهر کربلا در زیر بدست آمده است :
- در اول محرم سال 61 فاصلة زمین تا خورشید، دقیقا برابر با یک واحد نجومی بوده است (626/149 میلیون کیلومتر) و فاصلة کره ماه تا زمین در اوج خود یعنی 406000 کیلومتری قرار داشته است.
- ساعت 15 و 15 دقیقة بعد از ظهر روز تاسوعا (نهم محرم سال 61)، ماه از آزیموت 112 درجه در کربلا با فاز 77 درصد روشنایی طلوع می کند(یعنی از حدود موقعیت اردوگاه عمر بن سعد و حوالی شط فرات نسبت به ناظری در خیمگاه امام حسین (ع) ماه طلوع می کند). و 55 دقیقه بامداد عاشورا با فاز 81 درصد روشنایی، غروب می کند و آسمان کربلا کاملا تیره و تار می گردد.
- طلوع سیاره زهره در روز عاشورا (10 محرم سال61) 3 ساعت قبل از طلوع خورشید و دو ساعت بعد از غروب ماه در ساعت 3 بامداد اتفاق افتاده است.
- خورشید ساعت 6 و 7 دقیقة صبح عاشورا از آزیموت 99 درجه (حدود شرق) در کربلا طلوع می کند. و در ساعت 17 و 30 دقیقه غروب آن در آزیموت 5/260 درجه (در پشت خیمگاه سوخته امام حسین ع) اتفاق می افتد.
- ماه در ساعت 12 ظهر روز اول محرم سال 61 وارد صورت فلکی عقرب می شود. و ساعت 18 روز سوم محرم با ورود ماه به صورت فلکی قوس، از صورت فلکی عقرب خارج می شود. ماه از روز 6 تا 8 محرم در صورت فلکی جدی قرار دارد و سپس تا روز 12 اُم محرم در صورت فلکی دلو قرار گرفته است.
- پدیدة نجومی بسیار مهمی که اتفاق می افتد در روز 6 محرم می باشد. در ساعت حدود 18 ماه از فاصلة کمتر از 1 درجة جنوب سیارات نپتون و مشتری (که کنار یکدیگر قرار دارند) عبور می کند.
- در ابتدای رمضان سال 60 قمری خورشید می گیرد و در نیمة رمضان نیز ماه بطور کامل خسوف می کند.
- در ابتدای ربیع الاول سال 61 قمری خورشید می گیرد و در نیمة ربیع الاول نیز ماه بطور کامل خسوف می کند.
- بر اساس این محاسبات، امام حسین در روز چهار شنبه بدنیا آمده اند و در روز چهار شنبه به شهادت رسیده اند.

جدول شمارة 3 : مطابقت تاریخ قمری واقایع عاشورا با تقویم شمسی
واقعة تاریخی تاریخ قمری روز ژولین میلادی روز تاریخ شمسی شمارة ماه
مرگ معاویه 15 رجب 60 7/1969538 21/4/680 شنبه 4 اردیبهشت 59 15370-
حرکت امام حسین به مکه 28 رجب 60 7/1969551 4/5/680 جمعه 17 اردیبهشت59 15370-
ورود امام حسین به مکه 3 شعبان 60 7/1969555 8/5/680 سه شنبه 21 اردیبهشت59 15369-
اعزام مسلم بن عقیل به کوفه 15 رمضان 60 7/1969596 18/6/680 دوشنبه 31 خرداد 59 15368-
ورود مسلم بن عقیل به کوفه 5 شوال 60 7/1969616 8/7/680 یکشنبه 20 تیر 59 15367-
حرکت امام حسین به کوفه 8 ذیحجه 60 7/1969678 8/9/680 شنبه 20 شهریور59 15365-
شهادت مسلم بن عقیل 9 ذیحجه 60 7/1969679 9/9/680 یکشنبه 21 شهریور 59 15365-
به دار زدن میثم تمار در کوفه 22 ذیحجه 60 7/1969692 22/9/680 شنبه 3 مهر 59 15365-
شروع سال 61 قمری اول محرم سال 61 7/1969701 1/10/680 دوشنبه 12 مهر 59 15364-
ورود امام حسین به کربلا 2 محرم61 7/1969702 2/10/680 سه شنبه 13 مهر 59 ""
ورود سپاه اِبن سعد به کربلا 3 محرم 61 7/1969703 3/10/680 چهارشنبه 14 مهر 59 ""
روز تاسوعا 9 محرم 61 7/1969709 9/10/680 سه شنبه 20 مهر 59 ""
عاشورا (شهادت امام حسین) 10 محرم 61 7/1969710 10/10/680 چهارشنبه 21 مهر 59 ""
ورود کاروان اسیران به کوفه 12 محرم 61 7/1969712 12/10/680 جمعه 23 مهر 59 ""
حرکت کاروان اسیران به شام 19 محرم61 7/1969719 19/10/680 جمعه 30 مهر 59 ""
ورود کاروان اسیران به شام 1 صفر سال 61 7/1969730 30/10/680 سه شنبه 11 آبان 59 15363-
اربعین و روز ورود جابر به کربلا 20 صفر سال 61 7/1969749 18/11/680 یکشنبه 30 آبان 59 ""
وفات حضرت زینب در شام 15 رجب 62 7/1970247 31/3/682 دوشنبه 14 فروردین61 15346-
قیام مختار ثقفی 14 ربیع الاخر 66 7/1971574 17/11/685 جمعه 29 آبان 64 15301-

6- روش بررسی تاریخی و روایتی
با استفاده از نقل و قولها و روایتها و همچنین نتایج محاسبات دیگران نیز می توان به نتایج نسبی دست پیدا کرد. با توضیحی که در مقدمه آمده است، نتایج این روش بر تاریخهای محاسباتی منطبق نیستند و اختلاف دارند که امری است طبیعی. ما بعضی از این نکات را با ذکر منبع در زیر آورده ایم:

1- در کتاب ستارگان و کیهان نوردی (انتشارات دانشگاه تهران 1352) صفحة 158، اول محرم سالِ اول هجری قمری برابر با 18 ژوئن سال 622 میلادی بیان شده است که حدود یکماه عقب تر از محاسبات ما در این مقاله است (البته محاسباتی نشان می دهد که این تاریخ چندان صحیح نمی باشد). بر طبق این تاریخ اول محرم سال 61 برابر با اول سپتامبر 680 خواهد بود و عاشورا در روز دوشنبه 22 شهریور سال 59 شمسی محاسبه می شود.
2- در کتاب مشهد الحسین (چاپ شده در حلب سوریه) به نقل از دکتر آستانة اصل، عاشورا مصادف با 26 سپتامبر 681 برابر با 7 مهر ماه سال 60 شمسی در روز پنج شنبه یا جمعه اتفاق افتاده است. که محاسبات نشان می دهد این تاریخ بر 10 محرم سال 62 هجری منطبق تر است (البته برابر با روز شنبه 9 مهر 60 نه جمعه 7 مهرماه!) یعنی یکسال جلوتر از زمان واقعی در نظر گرفته شده است!
3- در کنکرة بررسی عبرتهای عاشورا ، مصادیق و ویژگی های خواص و عوام (دانشگاه تبریز 20 مهرماه 1377)، از سوی سرهنگ فرهنگی بیان شد که عاشورای سال 61 هجری قمری برابر با 22 مهرماه سال 59 هجری شمسی بوده است.
4- در کتاب حماسة حسینی (جلد اول صفحة 185) آمده است : عاشورای آنوقت ظاهرا اواخر خرداد بوده است. که با دلایل علمی این مقاله، این تاریخ رد می شود.
5- در کتاب لهوف علی قتلی الطفوف (صفحة 81) آمده است : حسین در روز سه شنبه سوم ذیحجه و به قولی روز چهار شنبه هشتم ذیحجه سال 60 هجری از مکه خارج شد. اگر ذیحجه 30 روزی باشد در نتیجه عاشورا پنجشنبه ویا دوشنبه خواهد بود(و گرنه اگر ذیحجه 29 روزه باشد، عاشورا چهارشنبه و یا یکشنبه است).
6- در کتاب لهوف علی قتلی الطفوف (صفحة 85) امام حسین (ع) در روایتی به جنییان می گویند : شما در روز شنبه که عاشوراست نزد من بیائید.
7- در کتاب نفس المهموم (اثر شیخ عباس قمی) ترجمه علامه شعرانی (در پاورقی با توضیح مترجم) به نقل از حجت الاسلام سلطان زاده، عاشورا را اواسط مردادماه بیان کرده است.
8- در کتاب منتهی الامال (اثر شیخ عباس قمی) صفحة 155، روز تاسوعا برابر با پنجشنبه 9 اُم محرم آمده است.
9- در کتاب منتهی الامال (اثر شیخ عباس قمی) صفحة 147، ورود امام حسین به مکه برابر با پنجشنبه 3 اُم شعبان سال شصت هجری قمری آمده است.در نتیجه عاشورا برابر با روز جمعه (ویا پنجشنبه در صورت 29 روزه بودن رمضان یا شوال سال 60) خواهد بود.
10- از نظر روز هفته بررسی های فوق نشان می دهند که تمام اخبار تاریخی نسبت به محاسبات نجومی سه روز جلوتر از محاسبات می باشند. که این احتمال می رود تصحیح گریکوری در روز هفته نیز تأثیر دارد.

7- نتیجه گیری
روشهای مختلف بکار رفته در این مقاله نشان می دهد که محرم سال 61 هجری قمری در تاریخ اول اکتبر سال 680 میلادی شروع می شود. و با دلایل کافی، انطباق این تاریخ با 12 مهر سال 59 هجری شمسی مطابقت دارد.. لذا عاشورا و تاسوعا برابر با 20 و 21 مهرماه خواهد بود. با مطالب بیان شده در قسمت مقدمه، این نتیجه نمی تواند اختلاف بیش از 5 روز را داشته باشد. درنتیجه با یک برآورد خوب می توان دریافت که عاشورا و تاسوعا در ابتدای فصل پائیز و در مهرماه اتفاق افتاده است.


- منابع و مأخذ

- فرمولهای ستاره شناسی برای محاسبه ها : ترجمة محمود لایقی فیروزآبادی ، انتشارات آستان قدس رضوی 1368
- تقویم قدس : انتشارات بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی
- ماهنامة نجوم شماره های 84 تا 90 انتشارات شرکت زروان
- لهوف علی قتلی الطفوف ترجمة دکتر عقیقی بخشایشی انتشارات دفتر نشر نوید اسلام قم 1381
- مشهد الحسین : دکتر آستانة اصل انتشارات حلب سوریه2002
- حماسة حسینی (جلد اول) : شهید مرتضی مطهری انتشارات صدرا 1381
- ستارگان و کیهان نوردی انتشارات دانشگاه تهران 1352
- معانی الاخبار شیخ صدوق : ترجمة عبد العلی محمدی شاهرودی انتشارات دارالکتب اسلامیه 1377
- نرم افزارهای نجومی Hp3planet ، HnSky و MoonCalculator6 و ...
- لوحهای فشردة منتهی الامال ، حلیه المتقین و مفاتیح الجنان از بخش رایانه ای فرهنگستان


 
 
زمان شمسی واقعه عاشورا
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

منبع : سایت الف

عاشورا سه‌شنبه بود، 20 مهر 59 هجری شمسی
انطباق دقیق رویدادهای تقویم هجری قمری و شمسی کار سختی است؛ اما با استفاده از نرم‌افزارهای رویت هلال مشخص می‌شود که عاشورای 61 هجری قمری در روز سه‌شنبه 20 مهر یا چهارشنبه 21 مهر اتفاق افتاده است.

به گزارش خبر آنلاین  تقویم رسمی کشور بر اساس هجری خورشیدی است. همان‌طور که از نام آن بر می‌آید، مبداء آن هجرت پیامبر اسلام (صلی‌ا... علیه و آله و سلم) از مکّه به مدینه است و طول سال آن، مدت زمان بین دو عبور متوالی مرکز خورشید از نقطه اعتدال بهاری است که به طور متوسط 365.242198 شبانه‌روز یا 365 شبانه‌روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 45 ثانیه حساب شده است.

برخلاف تصور عموم، تقویمی که امروز از آن استفاده می‌کنیم، از سال 1304 هجری خورشیدی به عنوان تقویم رسمی کشور مورد استفاده قرار می‌گیرد؛ اما تقویم هجری قمری برای ثبت بسیاری از وقایع تاریخی مورد استفاده مورخان بوده است. ضمن آن‌که بسیاری از مناسبت‌ها و اعیاد تقویم بر پایه هجری قمری است. بنابراین مسئله انطباق تاریخ های تقویم هجری قمری و شمسی همواره مورد توجه منجمین و مورخین بوده است. یکی از این موارد انطباق واقعه عاشورا (10 محرم 61 هجری قمری) با تقویم هجری شمسی است. برای وارد شدن به این بحث، ابتدا نگاهی دقیق‌تر به تقویم هجری قمری می‌اندازیم.

مبنای تقویم هجری قمری
تقویم هجری قمری هلالی، تقویم دینی مسلمانان جهان است. مبدأ این تقویم، اول محرم سالی است که پیامبر اکرم (صلی‌ا... علیه و آله و سلم) از مکة معظمه به مدینة منوره هجرت فرمود. این مبدأ در اغلب کشورهای اسلامی ، روز جمعه 1 محرم سال 1 هجری‌قمری، مطابق 27 تیر 1 هجری‌شمسی و مطابق 16 ژوئیة 622 میلادی (ژولینی) اختیار شده است. سال‌های این تقویم شامل 12 ماه قمری هلالی است که به ترتیب عبارتند از: محرم ،صفر، ربیع‌الاول، ربیع‌الثانی، جمادی‌الاول، جمادی‌الثانی، رجب، شعبان، رمضان، شوال، ذی‌القعده و ذی‌الحجه.

طول ماه هلالی، مدت زمان بین دو لحظة ماه نوی نجومی متوالی است. مقدار متوسط طول ماه هلالی حدود 29.530589 شبانه‌روز یا معادل 29 شبانه‌روز و 12 ساعت و 44 دقیقه و 3 ثانیه است. بنابراین به طور متوسط طول سال قمری برابر با 354.367068 شبانه‌روز = 29.530589 × 12 است. این تقویم به دو شکل هلالی و قراردادی مورد استفاده قرار می گیرد.

تقویم هجری قمری هلالی
در این نوع تقویم که در کشورهای اسلامی به منظور تعیین اعیاد و مناسبت‌های مذهبی استفاده می‌شود، تاریخ اول هر ماه با رؤیت هلال ماه نو در شامگاه روز بیست‌ونهم یا سی‌اُم ماه قبل، تعیین می‌شود. در نتیجه، تعداد شبانه‌روزهای هر ماه قمری برابر با مدت زمان بین دو رؤیت متوالی هلال ماه نو است. این نوع روش آغاز ماه، پیش از اسلام به ویژه در بین اقوام سومری، بابلی و یهودی نیز رایج و سابقه‌ی طولانی داشته است.

پیش‌بینی وضعیت رؤیت هلال ماه‌های قمری به مقادیر مشخصه‌های ماه و خورشید و موقعیت جغرافیایی رصدگر در لحظه غروب خورشیدِ روز بیست‌ونهم ماه قبل بستگی دارد. در واقع در این تقویم کارشناسان با محاسبه مشخصه‌های ماه و خورشید در زمان غروب خورشید روز بیست‌ونهم ماه قمری و مقایسه آن با معیارها و رکوردها، وضعیت رؤیت‌پذیری هلال ماه را پیش بینی می‌کنند.
این امکان وجود دارد که هلال ماه نو در مکانی بر روی کره زمین، دقایقی بعد از غروب خورشید روز بیست‌و‌نهم رؤیت شود و در مکان دیگری رؤیت نشود که این اختلافِ یک شبانه‌روزی در رؤیت هلال ماه‌های قمری، اختلاف یک شبانه‌روزی را در تقویم هجری قمری هلالی کشورهای اسلامی سبب می‌شود.

مطابق حکم شرعی اگر هلال ماه در شامگاه بیست‌ونهم ماه رؤیت شود، آن ماه به پایان رسیده و فردا اول ماه بعد است؛ ولی اگر هلال ماه در شامگاه روز بیست‌ونهم رویت نشد، ماه 30 روزه می‌شود. بنابراین ماه قمری نمی‌تواند 28 روزه یا 31 روزه باشد. ضمن آن‌که در تقویم هجری قمری هلالی، برای توالی ماه‌های 29 و 30 روزه نظم و قاعده مشخصی وجود ندارد. از این رو ممکن است چند ماه متوالی 29 روزه یا 30 روزه وجود داشته باشد.

تقویم هجری قمری قراردادی
تاریخ‌نویسان و سایر پژوهشگران برای سهولت در محاسبات روزمره‌ تقویم هجری قمری و بر طرف کردن اشکالات ناشی از اختلاف در تقویم هجری قمری هلالی در کشورهای اسلامی، از تقویمی به نام«تقویم هجری قمری قراردادی» استفاده می کنند. البته این نوع تقویم در تعیین اول ماه‌های قمری کاربردی ندارد.

مبداء تقویم و نام ماه‌های این تقویم همانند تقویم هجری قمری هلالی است. اما تعداد شبانه‌روز ماه‌های این تقویم، متناوباً 30 و 29 شبانه‌روز است. یعنی ماه محرّم 30 شبانه‌روز، ماه صفر 29 شبانه‌روز و همین‌طور تا آخر در نظر گرفته می‌شود. البته همان‌طور که ذکر شد، این نوع تقویم در تعیین اول ماه‌های قمری تقویم کشورهای اسلامی کاربردی ندارد.

محاسبه عددی تاریخ واقعه عاشورا
همان‌طور که ذکر شد، مبدا هر دو این تقویم ها یکی است اما طول سال آنها با یکدیگر متفاوت است. در واقع طول سال قمری به طور متوسط 10.87513 شبانه‌روز کمتر از سال شمسی است و همین باعت اختلاف 43 ساله بین این دو تقویم شده است (43= 1389-1432). بسیاری از مردم، این مسئله را با جابه جایی ماه مبارک رمضان در بین فصول سال تجربه کرده‌اند.

یک روش به دست آوردن تاریخ هجری شمسی واقعه عاشورا استفاده از همین مقادیر متوسط طول سال شمسی و قمری است. امسال اول محرم 1432 مصادف با سه‌شنبه 16 آذر 1389 بود. با توجه به این‌که از اول محرم سال 61 هجری به اندازه 1371 سال قمری گذشته، پس از آن روز به اندازه 485837.25 شبانه‌روز طی شده است که اگر این عدد را بر طول متوسط سال شمسی تقسیم کنیم به 1330 سال و 65 روز می‌رسیم. این بدان معنی است که اگر از 16 آذر 1389 به این اندازه به عقب برویم به 11 مهر 59 هجری شمسی می‌رسیم که مقارن با اول محرم سال 61 هجری قمری است. بنابراین با این محاسبه ساده درخواهیم یافت که 10 محرم (عاشورا) سال 61 هجری قمری مقارن با 20 مهر سال 59 هجری شمسی است.

محاسبه تاریخ واقعه عاشورا بر اساس رویت هلال
با استفاده از تطبیق تقویم هجری قراردادی با میلادی (به کمک نرم‌افزارهایی مانند (Accurate Times مشخص می‌شود که اول محرم 61 هجری قمری برابر 1 اکتبر 680 میلادی (ژولی) است و بنابراین عاشورا مقارن با 10 اکتبر 680 میلادی (ژولی) یا چهارشنبه 21 مهر 59 هجری شمسی است. البته به دلیل استفاده از تقویم قراردادی این تاریخ می‌تواند یک یا دو روز با تاریخ واقعی اختلاف داشته باشد.

حال با مراجعه به نرم‌افزارهایی مانندMoon Calculator مشخص می‌شود که مقارنه ماه و خورشید (ماه نو) در محرم سال 61 هجری در ساعت 17:11 به وقت محلی روز 28 سپتامبر 680 میلادی اتفاق افتاده و در شامگاه فردای آن روز، 29 سپتامبر، هلال ماه در کربلا به جدایی بیش از 11 درجه از خورشید رسیده و در زمان غروب خورشید، ارتفاع ماه بیش از 8 درجه است. رویت چنین هلالی با چشم غیرمسلح ممکن است؛ بنابراین پیش‌بینی می‌شود که 30 سپتامبر 680 میلادی مقارن با اول محرم 61 هجری قمری باشد. بنابراین 10 محرم مقارن با 9 اکتبر 680 میلادی یا سه‌شنبه 20 مهر 59 هجری شمسی می‌شود.

مطابق این بررسی نتیجه می‌شود که واقعه عاشورا (10 محرم 61 هجری قمری) در روز سه‌شنبه 20 یا چهارشنبه 21 مهر 59 هجری شمسی اتفاق افتاده است.


 
 
گذشتن سیاوش از آتش و ارتباط آن با چهارشنبه سوری
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

از هنگامی که شادروان ذبیح بهروز در کتاب تقویم وتاریخ[1] مبنایی بر عصر تاریخ دقیق زندگی زرتشت و روز شمار زندگی به دست داد، که البته کار او از این دیدگاه که اصلاحی در گاه شماری تاریخی است و نشان دادن محاسبه دقیق سال  خورشیدی، سخنی نیست، اما در باره تاریخ زندگی زرتشت و نظراتی اینگونه،چون در تاریخ دقیق زندگی مهر یا میترا که وی را شخصیتی تاریخی معرفی کرده است، جای سخن فراوان است و به هیچ وجه چنین تاریخ  هایی از سوی محققان و صاحب نظران پذیرفته نشده است. پژوهنده کتاب مورد اشاره و نقل از آن[مراد آقار علی محمد کاوه]، نیز از شمار پیروان شادروان ذبیح بهروز است، یا اینکه به روشی همان راه را رفته است. وی معتقد است که جشن چهارشنبه سوری، یادگار و باز مانده از گذر  سیاوش از آتش است که البته آن یک مراسم کهن و سنتی برای اثبات بی گناهی موسوم به  ور یا وَرَنگه، یعنی آزمایش ایزدی بوده است:

چهارشنبه سوری یا سالروز کشته شدن سیاوش: سرگذشت زندگی سیاوش، سرگذشت عبرت انگیز وآموزنده ایست که شرح تفضیلی  آن در شاهنامه  فردوسی نقل شده است. آموزنده ترین قسمت این جریان تاریخی گذشتن سیاوش از خرمن آتش به منظور برائت از اتهام واثبات بیگناهی وی بوده است. معهذا از جریانات تاریخی فوق آنچه به دست فراموشی سپرده شده، ارتباط روز چهارشنبه پایان سال[2] با تاریخ کشته شدن این شاهزاده جوان می باشد که تاکنون شاید شناخته نشده باشد و می بایست مورد توجه قرار گیرد.

آثار و علائم اندکی که از جریان تاریخی فوق بر جای مانده نشان می دهند که سیاوش در پایان سال ثابت 1013 پیش از میلاد/713 تاریخ مبنا ، که برابر با روز  چهارشنبه بوده و به دستور افراسیاب کشته شده ویک روز پش از کشته شدن سیاوش، فرزند وی کی خسرو در روز پنجشنبه، یکم فروردین ماه سال 1012 پیش از میلاد/714 تاریخ مبنا در توران متولد میشود[ البته این نظر نویسنده محترم جناب آقای هاشم رضی و بر اساس تجربیات و حدس وگمان است و مبنایی ندشته و غلط میباشد] ـ و چون در آیین زرتشتی  مراسم سوگواری در رثای مردگان جایز نیست، پارسیان زرتشتی در آخرین شب چهارشنبه پایان سال از آتش می گذشته اند تا خاطره سیاوش به منظور دفاع از عفت وپاکدامنی ـ جاودان باقی بماند، معهذا روایت زیر نشان می دهد که مهر گرایان سُغدی  ـ بر خلاف پارسیان زرتشتی ـ در آخرین روز از پایان سال سُغدی، به سوگواری می نشسته اند.[3]

برخی گفتارهای مرتبط:

زمان دقیق شمسی واقعه عاشورا

حسین ع و سیاوش

چهارشنبه سوری در سفرنامه اولئاریوس



[1] ـ گاه شماری وتاریخ گذاری از آغاز تا سرانجام، پژوهش از: علی محمد کاوه.تهران 1373، صص 24ـ 45

[2] ـ درست است که چهارشنبه پایان سال زمان کشته شدن سیاوش بود اما باید این نکته را نیز مدنظرداشت که زمانی مهر ، شروع سال ایرانیان بود . بعبارتی جشن مهرگان همان جشن آغاز سال محسوب می شد. مطابق با این نوع گاهشماری باستانی، آخرین چهارشنبه سال نیز در مهر  ماه واقع می شود.

[3] ـ جش های آتش، هاشم رضی، ص 95


 
 
خدای عریان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
 

در ذیل مضمون سوال و پاسخی را از نشانی http://www.askdin.com/thread17590.html آورده ام.بسیار جان سوز است:

سوال:

سلام خدمت همه دوستان خوبم
بچه های عزیز الان یه مدتی این سوال به شدت ذهنمو مشغول کرده
نمیدونم ایا قبلا پرسیده شده یا نه اما خواهشا میدونم سوال دردناکیه و پاسخش دردناکتر اما ...

اینکه میگیم امام حسین ع عریان بود یعنی چی؟

و این عریان بودن به معناست؟
یعنی عریان بودن کلی بدن را میگن یا به قسمتی از بدن؟

پاسخ:

با سلام
هنگامى که امام حسین (علیه السلام) عزم میدان کرد فرمود:
ائتونیى بثوب لا یرغب فیه البسه غیر ثیابیى لا اجرد فانیى مقتول مسلوب برایم جامعه کهنه اى بیاورید که کسى به آن رغبت نکند تا آن را زیر لباسهایم بپوشم و بعد از شهادتم مرا برهنه نکنید زیرا مى دانم پس از شهادت لباسهایم ربوده خواهد شد.
لباس تنگ و کوتاهى آوردند ولى امام (علیه السلام) آن را نپوشید و فرمود: هذا لباس أهل الذمة این لباس اهل ذمه کفار اهل کتاب است
لباس بلندترى آوردند.
امام (علیه السلام) آن را پوشید سپس با بانوان حرم خداحافظى کرد. در آن هنگام حضرت سکینه گریه سر داد امام وى را به سینه چسبانید و فرمود:
سیطول بعدیى یا سکینة فاعملیى ... منک البکاء اذا الحمام دهانیى
لا تحرق قلبیى بدمعک حسرة ... مادام منیى الروح فیى جثمانیى
و اذا قلت فانت اولى بالذیى ... تاتینه یا خیرة النسوان
سکینه جان!بدان پس از شهادتم گریه هاى طولانى خواهى داشت.
تا جان در بدن دارم با اشک حسرتت دلم را آتش مزن
اى بهترین زنان!هنگامى که شهید شدم پس تو از هر کس به سوگوارى سزاوارترى
و در روایت دیگرى آمده است هنگامى که لباس کهنه آوردند چند جایش را پاره کرد تا ارزشى براى بیرون آوردن نداشته باشد و آن را زیر لباس هایش ‍ پوشید ولى پس از شهادت امام دشمن ناجوانمرد پست آن را نیز از بدنش ‍ بیرون آوردند.
امام (علیه السلام) با دقت تمام در جاى جاى داستان کربلا چهره واقعى یاران خود و دشمنانش را ترسیم کرد و براى ثبت در تاریخ به یادگار گذاشت!
امام (علیه السلام) در صحنه هایى که با یاران فداکار و پاکبازش در شب و روز عاشورا داشت نشان داد که آنها از ارزنده ترین انسانهاى تاریخ بودند همان گونه که نشان داد دشمنانش از پست ترین و فرو مایه ترین انسانها بودند بلکه درندگان و شیاطینى بودند در لباس انسان!
یک پیراهن کهنه که چندین جاى آن را پاره کرده باشند چه ارزشى دارد که از تن مبارک امام (علیه السلام) بعد از شهادت بدر آورند و بدن مبارک او را برهنه زیر آفتاب سوزان بگذارند این نشانه چیست؟
لباس کهنه بپوشید زیر پیرهنش ... از آن که بر نکند خصم بد کهر ز تنش
لباس کهنه چه حاجت که زیر سم ستور ... تنى نماند که پوشند جامه یا کفش


 
 
برگه نوزدهم تاروت
نویسنده : علی خزائی - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

کارت نوزدهم تاروت خورشید درخشنده ای را نشان می دهد که در کنار و یا در جلوی آن معمولا، یک یا دو بچه لخت و خندان در حالیکه معمولاً  سوار بر اسبی گردیده یا دستان یکدیگر را در دست گرفته اند، نشان داده می شود. البته در برخی تصاویر و بندرت می توان فرد بالغ و یا جوانی را بجای بچه دید.

این بچه ها معمولاً بصورت دو پسر نشان داده شده اند در حالیکه گاهاً یک پسر ویک دختر در کنار هم دیده می شوند. البته غیر از اینها موارد دیگر نیز در تصویر نوزدهم تاروت رویت می شود از جمله مادر و فرزند.

برخی از عمومی ترین تصاویر منتشره در اینترنت متعلق به برگه نوزدهم بقرار زیر هستند:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
آیا مهدی شیعه در هنگام ظهور لخت خواهد بود؟!!
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

چندی پیش مطلبی را در یکی از سایتهای اهل سنت دیدم با این عنوان که: آیا مهدی شیعه در هنگام ظهور لخت خواهد بود؟

کنجکاو شدم و سپس کل مطالب را از سایت مورد اشاره انتخاب کرده  و در ذیل قرار دادم. البته قابل ذکر اینکه با مراجعه به نسخه ای از کتاب مورد استناد این سایت یعنی حق الیقین علامه مجلسی که در کتابخانه منزل داشتم چنین چیزی را ندیدم. این مطلب می تواند ناشی از دو علت باشد1ـ اصلاً چنین مطلبی از اول وجود نداشته است2ـ در نسخ قبلی بوده ولی در چاپ های جدیدتر با توجه به بعید بودن موضوع ف حذف شده است.

اما کل مطالب موجود در وبلاگ موصوف:

«ایراد سنی:
اهل سنت میگوید در کتاب حق الیقین نوشته محمد باقر مجلسی آمده که: (أن من علامات ظهور المهدی أنه سیظهر عاریا أمام قرص الشمس)
از علامات ظهور مهدی یکی این است که ایشان لخت و عریان جلوی قرص خورشید ظاهر میشوند حق الیقین، لمحمد الباقر المجلسی، ص347.


پاسخ شیعه:
این مطلب نیز از دروغهایی است که اهل سنت به سبب پاسخ نداشتن در مقابل ادله شیعه مطرح کرده و آن را به صورت گسترده در اینترنت پخش نمودند و اکنون آن را جزو مسلمات می دانند و حتی برای آن از کتب شیعه آدرس می دهند !!! مانند قضیه کسی که به مردم گفت در فلان محل حلوای نذری پخش می کنند . وقتی همه رفتند با خود گفت نکند شاید واقعا در آنجا حلوا بدهند و خود نیز به دنبال مردم روان شد !!!
این روایت در هیچ یک از کتب شیعه دیده نمی شود ؛ نه با سند صحیح و نه با سند ضعیف ؛ و کاش این جاعل ِ کمی دقت به خرج داده و برای آدرسی که داده بود شماره جلد را نیز مشخص می کرد؛ زیرا کتاب حق الیقین دو جلد دارد و مطالب مربوط به امام زمان در جلد دوم آن ذکر شده است ؛ اما این جاعل ِ سنی ، با ناشی گری تمام آدرس را بدون شماره جلد بیان می کند !!!
البته یکی از معجزاتی که در مورد زمان ظهور مطرح شده و شاید از جهت متن کمی شبیه مطلب ادعا شده توسط ایشان باشد مطلب ذیل است که ما آن را نیز با جستجوی فراوان پیدا نمودیم:
أن من علامات ظهور الإمام المهدی أن الناس : .... یرون بدنا بارزاً نحو عین الشمس ...
الغیبة للنعمانی ص 94 وغیبة الشیخ الطوسی ص 268
از علامات ظهور مهدی آن است که مردم بدنی آشکار و نمودار را در سمت چشمه خورشید می بینند ...
که در روایات از آن به جبرئیل امین تاویل شده و گفته اند که وی در مقابل خورشید ظاهر شده و مهدی را با نام و کنیه به مردم معرفی می کند .
اما این چه ربطی به آنچه ایشان ادعا می کنند دارد !!! خدا می داند .
و یک خواننده شیعه هم در ستون نظرات این را نوشته :

بی مقدمه بگم که واقعا این همه شبهه در مورد امام زمان وجود داره ؟
ظهور به صورت لخت و ... وای اینا یعنی چی؟ جای دیگه از همین سایت خوندم که پرسیده بودن چرا شیعه دست آزاد نماز می خونه نه پس می خوان با زنجیر نماز بخونه .... این حرفها چیه اقا اصلا نمی خوان مسلمون بشن!


پاسخ اهل سنت :
اولا ما نیازی نداریم که به شیعه تهمت بزنیم مگر عیب های واقعیش کم است که نیاز بدروغ باشد ؟
دومآ هر انسان دانایی میداند که دروغ به عقیده خدمت نمیکند و دیر یا زود دروغگو رسوا میشود و دروغگو ،نه فقط به هدف خود نمیرسد که عاقبت کار، صد در صد عکس هدف را تحویل میگیرد ، و به همین دلیل است که شیعه همیشه اقلیتی ناچیز در کنار بدنه اصلی اسلام باقی مانده است و جلو نمیرود
پس مایی که میخواهیم به اهل سنت خدمت کنیم، محال است که تهمت دروغ به شیعه ببندیم.
خصوصآ شیعه امروزی اینقدر فعال و پرتلاش است که روز روشن را منکر میشود وای بحال وقتی که ما به اوتهمت بزنیم، آنوقت دمار از روزگار ما در خواهد آورد .
حالا بیاییم بر سر موضوع لخت بودن مهدی هنگام ظهور:
بله عمومآ در سایت ها نوشته که در حق القین مجلسی صفحه 347 این موضوع ذکر شده اما تعیین نکردند جلد اول یا دوم، معلوم است که از یکدیگر نقل و تقلید کرده اند
البته بویسنده محققی با نام مستعار مفتی ابوقدامه صارم ،، در کتاب (بیان حقیقت یا شناخت راهزن ) که کتابش، همه جا با استناد به کتب شیعه نوشته و در هر جمله آدرس از کتاب شیعه داده است، در باره لخت بودن امام زمان اینگونه با استناد به کتاب حق الیقین نوشته است:


مهدی در حالت لختی و عریانی ظهورخواهد نمود و از همه جلوتر محمد با او بیعت خواهدکرد. حق الیقین قسمت دوم ص 347 ملا باقر مجلسی
پس مشکل حل شد این جمله در جلد دوم نوشته شده است و از جمله بیعت حضرت محمد در میابیم که نویسند کتاب از سایت ها تقلید نکرده بلکه خودش تحقیق نموده است در همین کتاب بیان حقیقت یا شناخت راهزن دو بار دیگر نیز از کتاب حق الیقین مطالبی بیان کرده ، ببینید: ابوبکر و عمر در آخرین درجات جهنم با زنجیر بسته خواهند شد. (معاذ الله) حق الیقین 509 ملا باقر مجلسی. ابوبکر کافر است و هر کس با او محبت کند او هم کافر است. (معاذ الله) حق الیقین صفحه 690

و من چون به کتاب حق الیقین دسترسی ندارم ، پس نمیتوانم فتوکپی صفحه مربوطه را بگذارم
سنی ها و شیعه های صادقی که به کتاب حق الیقین و کتب دیگر شیعه دست رسی دارند باید بما بگویند که جریان چیست؟
و این را نیز اضافه کنم که در سالهای که بر مذهب شیعه بودم از هیچ ملای شیعه ای نشنیدم که بگوید امام زمان لخت ظاهر میشود
اما وقتی که سنی شدم سالهای سال بعد، میزبان مرتضی رادمهر رحمه الله بودم او طلبه شیعی بود که در قم درس میخواند و بعد سنی شده بود
او داستانهای جالبی از زندگیش را برایم تعریف کرد
یکبار کفت : یک روز در کلاس درس آیت الله خراسانی ( یا شاید گفت آیت الله استادی ) گفت امام زمان وقتی که ظهور کند ، در کنار خورشید لخت ظاهر میشود! مرتضی میگوید، پرسیدم :چرا لخت ؟ گفت: پس چرا ندارد!
گفتم: شاید میخواهد دختران و زنان بهره ببرند و متلذذ شوند !!
رادمهر میگوید از این گفته من بقدری ایت الله استادی عصبانی شد که که کلاس درس را تعطیل کرد و شهریه مرا قطع نمودند
شاید شما تعجب کنید که رادمهر چطور در لانه زنبور ( در حوزه علمیه قم ) جرات کرد چنین حرفی را بگوید ! مساله این است که راد مهر زیاده از حد متهور بود و برای همین سرش را هم از دست داد!»

مطالب فوق کل چیزی بود که در این سایت آمده بود .اما پاسخ ما با یک تصویر  اسطوره ای خواهد بود که هزاران سال سابقه دارد:

 

  برگه نوزدهم کارت های تاروت

 

برخی مطالب مرتبط:

خدایان لخت


 
 
چاه بابل
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

 یکی از ایراداتی که قرآن بر نبوت  پیامبر ص از زبان  مشرکان بر شمرده این است که چرا پیامبری از جنس فرشتگان بر ایشان نیامده است ؟ قرآن در پاسخ  به این سخن می فرماید :

وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُون(انعام/11)

البته قرائت های دیگری که برای این آیه هم گفته شده است، از جمله  در تفسیر عاملی آمده است:

«لبسنا» با یک لام نیز قرائت شده است و «یلبّسون» با تشدید باء، و در تفسیر ابو السّعود نوشته است: هر دو فعل با تشدید نیز قرائت شده است.[1]

اما در دریافت معنای این آیه مهمترین قسمتی که کلید وراهگشای درک درست آن می شود، معنای کلمه لبس است که به دوصورت لبسنا و یلبسون در آیه فوق آمده است.در تفسری المیزان میخوانیم:

«وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُونَ"" لبس"- بفتح لام- پوشاندن چیزى است که ستر آن واجب است، یا براى اینکه کشف آن قبیح است و یا براى اینکه به ستر احتیاج دارد، و اما" لبس"- بضم لام- به معناى پوشاندن حق است، و این معنا گویا استعاره از معناى اول باشد و ریشه هر دو یکى است.

راغب مى‏گوید: " لبس الثوب"، یعنى با لباس، خود را پوشانید و" البسه" یعنى دیگرى را پوشانید- تا آنجا که مى‏گوید- اصل" لبس"- بضم لام- هم همان پوشاندن است، الا اینکه تنها در امور معنوى استعمال مى‏شود، مثلا گفته مى‏شود:" لبست علیه امره- امر را بر او مشتبه کردم". خداى تعالى هم فرموده:" لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُونَ- هر آینه مشتبه مى‏کنیم بر آنان چیزهایى را که آنان بر مردم مشتبه مى‏کردند"، و نیز فرموده:" وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ"  و در جاى دیگر فرموده:" لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ"  و نیز فرموده:" الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ"  و گفته مى‏شود:" فى الأمر لبسة- در این امر اشتباه و غلط اندازى است".

و باید دانست که در آیه مورد بحث، معمول" یلبسون" حذف شده و چه بسا از همین حذف معمول، استفاده عموم شود یعنى تقدیر آن چنین بوده:" و للبسنا علیهم ما یلبس الکفار على انفسهم- و هر آینه مشتبه مى‏کردیم بر کفار آن چیزى را که خودشان مشتبه مى‏کردند"[2]

در تفسیر جوامع الجامع نیز می خوانیم:

«وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً ... اگر چنان که آنها مى‏خواهند، فرشته‏اى را به عنوان پیامبر بفرستیم، آن را به صورت یک مرد قرار خواهیم داد، همان طور که در بیشتر اوقات جبرئیل به صورت دحیه کلبى بر رسول خدا نازل مى‏شد.

وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ و در این صورت لازم آید، آنچه را آنها بر خود مشتبه ساخته‏اند، ما هم بر آنها مشتبه ساخته باشیم، زیرا وقتى که فرشته را به صورت یک مرد ببینند مى‏گویند: این انسانى است، و نه فرشته، و آن گاه او را تکذیب مى‏کنند...»[3]

در تفسیر اثنی عشری:

«وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً: و اگر قرار دهیم رسول را ملک لَجَعَلْناهُ رَجُلًا: هر آینه قرار دهیم او را ممثل به صورت مردى اصلى، چه مادامى که به صورت ملکى باشد از غایت لطافت او را نتوان دید، و لهذا ملائکه به صورت مردان بر ابراهیم علیه السّلام و لوط علیه السّلام نازل شدند و بر داود علیه السّلام به صورت دو مرد متخاصم خود را نمودند، و جبرئیل علیه السّلام نیز به صورت دحیه کلبى ممثل شد.

به جهت آنکه قوّت بشرى به دیدن ملائکه به صورت اصلى وفا نمى‏کند، پس ملک به صورت بشر فرستیم. وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُونَ: و هر آینه در آن حال پوشیده گردانیم بر ایشان آنچه پوشیده کرده‏اند امروز بر خود، یا عوام و جهله چه عوام، ضعفا را مى‏گفتند اگر محمّد صلى اللّه علیه و آله پیغمبر بود ملکى بود، یعنى چنانچه اکنون رسالت بشر را مسلم نمى‏دارند در آن وقت نیز طعنه زنان خواهند گفت «ما هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ»  و این کلام بر سبیل فرض است پس لازم نیاید که حق تعالى به حسب واقع لبس مذکور کرده باشد.»[4]

در تفسیر جامع نیز آمده است:

« اگر فرشته‏اى برسالت بفرستیم او را بصورت بشرى درآوریم چه مردم توانائى ندارند که فرشتگان را بصورت اصلى خود مشاهده کنند چنانچه ذیل آیه 34 سوره بقره بیان نمودیم و دیدگان آنها ضعیف است پس ناچار باید فرشتگان بصورت اجسام کثیفه در آیند تا مردم آنها را مشاهده کنند چنانچه آن دو فرشته بصورت آدمى در محراب عبادت حضرت داود و بصورت بشر مهمان نسبت بحضرت ابراهیم و لوط در آمدند و بصورت دحیه کلبى جبرئیل حضور پیغمبر اکرم نخستین مرحله در آمد....»[5]

در تفسیر شریف لاهیجی مذکور است:

«وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً و اگر بگردانیم آن رسول را فرشته لَجَعَلْناهُ رَجُلًا هر آینه بگردانیم آن فرشته را بصورت مردى زیرا که قوت بشرى وفا بدیدن ملائکه بر صورت اصلى ایشان نمیکند لهذا حق تعالى جبرئیل را بصورت دحیه کلبى نازل میگردانید وَ لَلَبَسْنا و هر آینه درین حال که بگردانیم فرشته بصورت مردى، پوشیده گردانیم عَلَیْهِمْ بر ایشان آنچه را پوشیده کرده‏اند ایشان امروز بر خود...»[6]

در تفسیر نمونه آمده است:

«لبس (بر وزن درس) به معنى پرده‏پوشى و اشتباه کارى است، و لبس (بر وزن قفل) به معنى پوشیدن لباس است (ماضى اول لبس بر وزن ضرب و ماضى دوم لبس‏ بر وزن حسب مى‏باشد) و روشن است که در آیه معنى اول اراده شده است، یعنى اگر فرشته‏اى مى‏فرستادیم باید به صورت و سیرت انسانى باشد و در این موقع به عقیده آنها ما مردم را به اشتباه و خطا انداخته بودیم و همان نسبتهاى سابق را بر ما تکرار مى‏کردند.»[7]

در تفسیر نورالثقلین روایتی را از امام حسن عسکری نقل می نماید که نشان می دهد چنانچه خداوند بخواهد ملکی را نیز به عنوان پیامبر بر گزیند باز باید او را بصورت انسان در آورد چرا که اصلاً جنس فرشته با ذائقه مادی انسان سازگاری ندارد .فرشته با فرکانس لطیفی    که دارد(چنانچه  در این روایت می بینیم از جنس هوا میباشد)، در حوزه دید محدود بشری نیست  :

قلت لأبی على بن محمد علیهما السلام هل کان رسول الله صلى الله علیه و آله یناظر الیهود و المشرکین إذا عاتبوه و یحاجهم إذا حاجوه؟ قال بلى مرارا کثیرة، ان رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم کان قاعدا ذات یوم بفناء الکعبة [إذ اجتمع جماعة من رؤساء قریش‏] إذ ابتدأ عبد الله بن ابى امیة المخزومی فقال یا محمد لقد ادعیت دعوى عظیمة و قلت مقالا هائلا. زعمت انک رسول رب العالمین و ما ینبغی لرب العالمین و خالق الخلق أجمعین ان یکون مثلک رسوله بشرا مثلنا، و لو کانت نبیا لکان معک ملک یصدقک و نشاهده بل لو أراد الله ان یبعث إلینا نبیا لکان انما یبعث إلینا ملکا لا بشرا مثلنا، ما أنت یا محمد الا رجلا مسحورا و لست بنبی، فقال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم اللهم أنت السامع لکل صوت و العاصم بکل شی‏ء تعلم ما قاله عبادک. فأنزل الله علیه یا محمد:

وَ «قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَکاً لَقُضِیَ الْأَمْرُ» الى قوله: «وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُونَ» ثم قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم و اما قولک لی «و لو کنت نبیا لکان معک ملک یصدقک و نشاهده، بل لو أراد ان یبعث إلینا نبیا لکان انما یبعث إلینا ملکا لا بشرا مثلنا» فالملک لا تشاهده حواسکم لأنه من جنس هذا الهواء لا عیان منه و لو شاهدتموه بان یزاد فی قوى أبصارکم لقلتم لیس هذا ملکا بل هذا بشر لأنه انما کان یظهر لکم بصورة البشر الذی ألفتموه لتعرفوا عنه مقالته و تعرفوا خطابه و مراده، فکیف کنتم تعلمون صدق الملک و ان ما یقوله حق بل انما یبعث الله بشرا و أظهر على یده المعجزات التی لیست فی طبایع‏ البشر الذین قد علمتم ضمائر قلوبهم فتعلمون بعجزکم عما جاء به انه معجزة، و ان ذلک شهادة من الله بالصدق له، و لو ظهر لکم ملک و ظهر على یده ما یعجز عنه البشر لم تکن فی ذلک ما ید لکم ان ذلک لیس فی طبائطبایع‏ع سایر أجناسه من الملئکة حتى یصیر ذلک معجزا له، ألا ترون ان الطیور التی تطیر لیس ذلک منها بمعجز لان لها أجناسا یقع منها مثل طیرانها، و لو ان آدمیا طار کطیرانها کان ذلک معجزا، فالله عز و جل سهل علیکم الأمر و جعله بحیث یقوم علیکم حجته و أنتم تقترحون على الصعب الذی لا حجة فیه،....[8]

در تفسیر خلاصه المنهج:

وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً و اگر گردانیم رسول را فرشته لَجَعَلْناهُ رَجُلًا هر آینه گردانیم او را بصورت مردى چنانکه جبرئیل بصورت دحیه کلبى متمثل میشد و اینصورت بجهت آنست که قوت بشرى بدیدن ملائکه بر صورت اصلى ایشان وفا نمیکند مگر جمعى را از انبیاء بقوت قدسى مشاهده ایشان میتوانند کرد پس ملک بصورت بشر فرو فرستیم و لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُونَ هر آینه در آنحال پوشیده گردانیم بر ایشان آنچه پوشیده کرده‏اند امروز یعنى چنانکه اکنون رسالت بشر را مسلم نمیدارند در آنوقت نیز طعنه زنان خواهند گفت که نیست مگر آدمى....[9]

در موضوع یوسف وزلیخا یاد آور شده ایم که  یکی از معانی یوسف و زلیخا بر روح وجسم آدمی مترتب است.یعنی یوسف در حقیقت همان روح ماست و زلیخا هم همان جسم. پیوند این دو قطعه ناساز اما مکمل است که دقیقاً مانند تمامی اجزاء هستی پدید آورنده شی ای واحد است. زنده یاد اسد الله ایزد گشسب در اسرار العشق به عنوان یکی از معدود افرادی است که به این حقیقت دست یافته است. وی پس از بیان این حقیقت که مراد از داستان یوسف و زلیخا در واقع داستان پیوستگی روح و  جسم برای هبوط به مصر مادی میباشد، داستانهای دیگر قرآن نظیر سلیمان و بلقیس وآدم وحوا را نیز در واقع بیان همین بهم پیوستگی نور و ظلمت دانسته ومینویسد:

«....این اشارات با وقوع صورت قصه منافی نیست و قصه تسخیر وحوش وطیور و دیو و پری سلیمان نبی را و دانستن او زبان طیور را و سلطنت و خلافت او اشاره بهمین مقام است نهایت بطوری دیگر؛ و هبوط آدم با حواء[هوای] نفس بارض طبیعت و بالاخره  تعلیم کل اسماء باو و تاج خلافت و لقد کرمنا بر سر او نهادن و سجده جمیع ملائکه او را هم رمزی است باین حقیقت و بهمین معانی از طریقی دیگر.»

وی در کتاب اسرار العشق هم  می سراید:

من که اندر قید سجن اعـــــظمم                     یوسفم لاهوتیان را مـــــــحرمم

من چه کردم تادراین زندان شدم                    چون شد اندر هیکل انسان شدم

خود نه جانم نه روانم من نه تـــن                    یوسف غیبم تنم چــــون پیرهن

وان زلیخا هستی موهوم مـــاست                      حبس یوسف بهر آن همّ بهاست

یوسفا چون آمدی در سجن جسم                     با تو آمد عقل نیز انـــــدر طلسم

همچنین نـــفس نباتــــی در بدن                     کـــوتدارک میکند  تحلیل تن

زایـــــد از عقلت شـــــراب معرفت                     او رســــد بر منصبش در مرتبت

باشد آن نفس نباتی را بــــــوار[10]                      نیستش راهی دگر در کوی یار

من کـــــــه تعبیر صواب آموختم

زان دوچشم نیم خواب آموختم

بقول جبران خلیل جبران که آنگاه که روحم عاشق جسمم شد من بدنیا آمدم. داستان بهم پیوستگی روح و جسم در برگه شماره هفت تاروت با عنوان دو دلداده نیز وارد شده است.

در زبان عرفا جسم آدمی با عبارات کنایی بسیاری یاد شده است از جمله چاه بابل.در این حالت جسم همچون چاهی فرض می شود که روح برای حضور در جهان مادی مجبور به ورود در آن است.داستان به چاه افتادن یوسف، رستم در داستان شغاد و بیژن همگی از این دستند. در واقع اصلاً چاهی وجود ندارد و مراد از چاه همان زندان جسم است.

اما نام دیگری که در زبان عرفان با آن جسم را مراد مینمایند: لباس است. جسم در واقع لباسی برای روح است. البته ما بدنهای گوناگونزیادی داریم که روح برای ورود به هر عالمی مجبور به استفاده از جنس متناسب با آن عالم است.از اینرو جسم فعلی ما به عنوان پوشش روح برای حضور در عالم فعلی است وهمچون پیراهنیست که در صورت نیاز می توانیم آن را بدر آورده و لباس دیگری بر تن نماییم؛ یعنی اینکه از جسم فعلی خارج واز بُعد مادی بیرون برویم. این است که می توان به معنای این بند از سرود مروارید واقف شد که میگوید:

«....نام پدر را بر او خواندم

 و نام دومین (شخص قدرتمند کشور) را

و نام مادرم، شهبانوی مشرق زمین را.

و مروارید بر کشیدم ( از کامش)

 و به سوی خانه گاه پدرم به راه افتادم.

 

و جامه ناپاک و آلوده آنان را از تن در آوردم

 و به سرزمین آنان همی فرو افکندم؛

و مستقیم به راه افتادم

در پرتو منزلگاهمان در شرق....»

در فراز فوق مراد از جامه کثیف مصریان همین بدن مادی است که در نگاه اساطیری زاده اهریمن وهدیه او به آدمیان است که توسط آن به دربند کردن پاره های نور (ارواح بشری ) اقدام کرده است.

در شاهنامه وقتی که فردوسی از زره مخصوص رستم که با نام ببر بیان خوانده می شودکه رستم در مبارزه هایش آنرا می پوشد، سخن میگوید در واقع بنوعی همین لباس مادی وبدنیا آمدن ظاهری اورا در عالم ماده توضیح میدهد. رستم که در حقیقت نماد عقل اول است برای رویارویی با گروه دیوان و دارود سته اش نیاز به حضور در بُعد مادی دارد، همانگونه که دیوان نیز باید لباس بشری بپوشند وخود را به عالم ماده برسانند ، عالمی که خط مقدم و نقطه رویارویی این دوگروه متخاصم محسوب می شود.

مفرد کهلان در مورد ببر بیان رستم معتقد است:

«شیر بیشه خوان اول، اژدهای خوان سوم و اولاد (اوراد=جادوگر) مرزبان  خوان پنجم اشاره به یک خدای بومی کهن مردمان غرب فلات ایران است که در مسیر راه آشوریان به مازندران قرار داشته اند. این ایزد همانا ایزد جنگ اژدها-شیروش و جادوگر به نام  کاسی (لُری) گیدار (آژیدر-اژدر فارسی و یا همانهیدرای یونانیان به معنی اژدهای چند سر، و همچنین معادل نام سامی حیدر=شیر بیشه) و به نام سومری نین گیرسو (ایزد شیر-اژدهاوش کوره آتش زیر زمینی) معروف بوده است که معابدش به صورت آتشکده کوره ای شکل ماربین (اژدهای درخشان) در اصفهان و مقبره قیدار نبی شهر قیدار زنده مانده اند. زن جادوی خوان چهارم  در نگاه نخست قابل قیاس با همان سوسن جادوگر (شوشین یاتو کتاب پهلوی شهرستانهای ایران، اینانا/ایشتار) است چه نامهای الهه زیبایی اینانا و ایشتار و سوسن در زبانهای اکدی و سومری مترادف با هم به معنی الهه پاک و مستور است. نامش به صورت گوزگ (مستور) مادر اساطیری ایرانیان به شمار رفته است. بابلیان معتقد بودند که این الهه قادر به تغییر چهره و حتی تغییر جنسیت انسان می بوده یعنی جادوگربوده است. ولی با اندکی توجه می توان نام نشان اصلی این جادوگر را به صورت الهه وحشتناکی در منابع کهن سومری و ایرانی مشخص نمود و رستم و ایرانیان از کشتن الهه زیبایی تبرئه نمود. چون نین گیرسوی مؤنث به عنوان همسر نین گیرسو الهه ای که با همان سر پلنگ یا شیرشکل و تنی چون اژدها با دوشیر کنارش الهه اوراد و سحر هم به شمار میرفته است، نامش به سومری بیشتر به صورت بابا (بابار= یعنی پاک، سفید و درخشان) ذکر شده است. از سوی دیگر می دانیم که خفتان رستم از پوست ببر بیان (ببر درخشان) ذکر شده است که رستم این ببر درخشان را به قتل رسانده و پوست وی را خفتان خویش نموده بود. این مطالب بیانگر آن هستند که از زن جادوگر و اولاد مرزبان (اولاد ژندی یعنی جادوگر مهیب) همانا بابا (نین گیرسوی مؤنث، بی بی شهربانوی مردم ری) و همسرش نین گیرسو منظور شده اند. نین گیرسو با سری چون خدا و بالها و دم اژدها و دو شیر پهلویش نشان داده میشده است. لابد از سیمرغ آتش پلنگ سر کوهستان البرز هم همین الهه نین گیرسو (بابار) مراد می بوده است.»

حمالی نیز مینویسد:

«در این نکته ، جای هیچ شکی نیست که « مهر و بغ » نام سیمرغ بوده است و خدای مهر، زن بوده است .[11] موبدان زرتشتی، نام خدای مهررا از سیمرغ ، سلب، و به میتراس = مهراس = مرداس داده اند که همان ضحاک درشاهنامه میباشد ، که زرتشت بشدت با او مخالف بوده است . بهترین گواه براینکه « بغ» و« مهر» ، زن است ، ازنام ماه مهرگان در سغدی ، آشکارمیگردد . در سغدی به ماه مهرگان ( میترا گان ) =Baga-kaanich Bagakaanchگفته میشود که به معنای « بغ کنیز، زنخدای دوشیزه و نی نواز» است . کانیا و گانیا وگانا ، هم نی است وهم زن ( معرب گانا ، غنا ، تغنی است ). « ببر بیان » رستم ، همین بیور بغان ( سگِ آبی سیمرغ یا خدایان ) میباشد . دو نکته مهم که گوهر این خدا را مشخص میسازد ، یکی لـُختی و برهنگیست، و دیگری جشن است. در سغدی به برهنه و لخت بغنه bagna گفته میشود و به پرستشگاه ومعبد این زنخدا بغن bagn=bagan گفته میشده است . خدا، برهنه ولخت است. آنچه خدائیست ، برهنه ولخت میباشد . همچنین به جشن عروسی « بغنه پیش کته» bagane-pish-kete گفته میشده است . وبه بخشیدن bagd بغد گفته میشده است ، چون گوهراین خدا ، خود افشاندن وخود تگاندن= تکاندن ( تاگ = تاج ) است...»

بنابر این وقتی که در سرود مروارید گفته می شود لباس ناپاک آنان را از تن بیرون آوردم می تواند بر دومعنا تطابق یابد؛ اول اینکه انسان در هنگام سفرهای روحی وتحت شرایطی می تواند از قیود مادی وزندان جسم خلاصی یابد چنانکه داستان غربه الغربیه شرح ماجرای همین جدایی  روح از جسم و ماجراهایی که در پیوستن به محبوب با آن مواجه است،  را شرح می دهد. و دومین راه  و معمولترین حالت در هنگام مرگ رخ می دهد  که آدمی لباس مادی و اهریمنی را میدرد.

حافظ با توجه به همین معناست که می فرماید:

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس       که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

با این توصیف بخوبی مشخص می شود  که معنای آیه فوق که می فرماید : لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُونَ  چنین خواهد بود که ما بر  آنان لباسی پوشاندیم که [دیگر آدمیان مادی] ان لباس را می پوشند. یعنی به پیامبران نیز مانند انسانها بدن مادی دادیم. چرا که بدون داشتن بدن مادی حضور در جهان مادی امکان پذیر نیست، هر چند که پیامبران صبغه الهی و لاهوتی دارند و اصلاً از جنس مادی نیستند. به بیان دیگر مراد از پوشاندن لباس بر انان بخشیدن هیکل مادی وناسوتی است که نزد دانایان راز و در زبان سلوکی چونان لباس محسوب می شود.

این حقیقت را میتوان با دقت در حدیث ذیل دریافت. در تفسیر آیات الظاهره از قول امام موسی ع نقلست  که حضرتش در خصوص دو نور شریف پیامبر گرامی اسلام و علی ابن ابیطالب فرمودندکه ایشان ظاهر بشری دارند ولی باطنی ملکوتی و الهی دارند و برای اینکه مردم طاقت دیدن آنها را داشته باشند به شکل بشری در این جهان نمایان شدند وسپس برای تصدیق قولش این ایه راشاهد می آورد که «وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُون « بر آنان پوشانیدیم از آنچه که ایشان می پوشند:

إن الله تبارک و تعالى خلق نور محمد ص من نور اخترعه من نور عظمته و جلاله و هو نور لاهوتیته الذی ابتدأ من لاه أی من إلهیته من أینیته الذی ابتدأ منه‏

 و تجلى لموسى بن عمران ع به فی طور سیناء فما استقر له و لا طاق موسى لرؤیته و لا ثبت له حتى خر صاعقا مغشیا علیه و کان ذلک النور محمدا ص فلما أراد الله أن یخلق محمدا منه قسم ذلک النور شطرین فخلق من الشطر الأول محمدا و من الشطر الآخر علی بن أبی طالب ع و لم یخلق من ذلک النور غیرهما خلقهما الله بیده و نفخ فیهما بنفسه من نفسه لنفسه و صورهما على صورتهما و جعلهما أمناء له و شهداء على خلقه و خلفاء على خلیقته و عینا له علیهم و لسانا له إلیهم قد استودع فیهما علمه و علمهما البیان و استطلعهما على غیبه و جعل أحدهما نفسه و الآخر روحه لا یقوم واحد بغیر صاحبه ظاهرهما بشریة و باطنهما لاهوتیة ظهرا للخلق على هیاکل الناسوتیة حتى یطیقوا رؤیتهما و هو قوله تعالى «وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُون»[12]

 



[1] ـ تفسیر عاملی، ج‏3، ص: 395

[2] ـ ترجمه المیزان، ج‏7، ص: 26

[3] ـ  ترجمه جوامع الجامع، ج‏2، ص: 158

[4] ـ  تفسیر اثنا عشری، ج‏3، ص: 228

[5] ـ تفسیر جامع، ج‏2، ص: 294

[6] ـ تفسیر شریف لاهیجی، ج‏1، ص: 738

[7] ـ تفسیر نمونه، ج‏5، ص: 161

[8] ـ تفسیر نور الثقلین، ج‏1، ص704

[9] ـ خلاصة المنهج، ج‏2، ص: 32

[10] ـ دار زده شده

[11] ـ البته  کاملاً مشخص است که مهر وسیمرغ دو شخصیت جدا هستند. سیمای مهر یا همان عشق را میتوان از مونس العشاق سهروردی بهتر دریافت آنجا که می آورد:

 و لوله در شهر مصر افتاد ، مردم  بهم بر آمدند، عشق قلندر وار، خلیع العذار، بهر منظرى گذرى و در هر خوش پسرى نظرى مى‏کرد و از هر گوشه  جگر گوشه‏اى مى‏طلبید، هیچ کس بر کار او راست نمى‏آمد .

نشان سراى عزیز مصر باز پرسید و از در حجره زلیخا سر در کرد. زلیخا چون این  حادثه دید بر پاى خاست  و روى بعشق آورد و گفت: اى  صد هزار جان گرامى فداى تو از کجا آمدى و بکجا خواهى رفتن و ترا چه خوانند؟ عشق جوابش داد که من از بیت المقدّسم از محله روح‏آباد از درب حُسن. خانه‏اى در همسایگى حزن دارم، پیشه من سیاحتست، صوفى مجرّدم ، هر وقتى روى بطرفى آورم، هر روز  بمنزلى باشم و هر شب جائى مقام سازم. چون در عرب باشم عشقم خوانند، و چون در عجم آیم مهرم خوانند. در آسمان بمحرّک  مشهورم و در زمین  بمسکّن معروفم، اگر چه دیرینه‏ام هنوز جوانم و اگر چه  بى‏برگم از خاندان بزرگم.....

[12] ـ تأویل‏الآیات‏الظاهرة ص : 394


 
 
کارت های تاروت
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

 کارت های تاروت (تارو و یا ثورا) مجموعه ای کارت هستند کههم اکنون  برای پیشگویی یا الهام بخشی مورد استفاده قرار گرفته که در نسخه های گوناگون، تعداد و مفهوم این کارت ها تفاوت می کنند، ولی در مشهورترین نسخه (رایدر وایتز) کارت های تاروت شامل ٧٨ کارت هستند که ۵۶ عدد مجموعه تاروت صغیر و ٢٢ کارت تاروت کبیر نامیده می شوند. بسیاری از کسانی که بر روی تاریخچه تاروت کار کرده اند مدعی هستند که ریشه کارت های تاروت به قرن ١۵ میلادی و به کشور ایتالیا بر می گردد. در حالیکه ریشه ی اصلی کارت های تاروت به کشور مصر باز می گردد. در طی تسخیر این کشور و سوختن کتاب خانه های آن، تاروت، یا ثورا، تنها کتابیست که از آسیب در امان مانده. این کتاب در طی زمان به دست کولی های اروپا افتاد و در طی قرون رفته رفته اشکال آن تغییر کرده و به شکل اروپای قرون وسطی تغییر یافت.

این تصاویر،  نمادین  و دارای اسرار فراوانی هستند. در حقیقت تصاویر ثورا نگاهی کلی به تمامی مراحل آفرینش از ابتدا تا انتهای آن  دارد.  در ابتدای تصاویر این کارتها می توان چهره ایزدان و  دیوان را از یکدیگر باز شناخت.دلقک که برابر حرف الف میباشد، جهل اول (حوا) را به نمایش می گذارد و چون هیچگاه در تصویر خلقت دارای اهمیتی نخواهد بود همواره با عدد صفر نشان داده می شود.  در تصویر شمار  یک،  مجوس که قاعدتاً می بایست شامل دو فرد باشند [چنانچه در برخی از اشکال نیز اینگونه است] نمایانده عقل اول و عقل دوم ( پدر و پسر ) خواهد بود. راهبه برابر با ناهید، سومین شخصیت در تثلیث ایزدان  و کشیشه اعظم نیز عزی سومین شخصیت تثلیث دیوان را به نمایش گذاشته است. تصویر شماره سه یا ملکه در واقع نمایش دیگری از جهل اول است که به همراه فرزندش امپراطور یا همان اهریمن  که ضحاک شاهنامه و فرمانروای اسطوره ای عالم در زمان کنونیست و در تصویر شماره چهار مشخص است، در تصویر  شماره هشت نیز نمایش داده می شود.  تصویر شماره نه پرتره خضر ( هرمس) که راهنمای سالکان و رهروان الی الله است را مشخص می نماید. تصویر شماره سیزده یاد آور سیزدهمین روز ماهست که در نگاه ایرانی با عنوان سیزده بدر مشخص می شود  و نشانگر بازگشت اهریمن به جهانست و باید در این روز در خانه نماند تا در صورت بروز ویرانی از آسیب های احتمالی آوار و دیوار در امان ماند . سیزده بدر که در واقع برابر با چهارشنبه سوری است و در یکی از روزهای ماه مهر قرار می گیردو نه در فروردین، از پر تلاطم ترین روزهای هستی است و برابر باسالروز واقعی شهادت حسین بن علی ع در صحرای کربلااست.

در این روز است که سیاوش قهرمان ایرانی توسط افراسیاب به خاک و خون می غلتد. در این تصویر بزیبایی میتوان کشته شدن سیاوش و وساطت پیران را در نکشتن زن و فرزند سیاوش و گسترده شدن سیاهی و ظلمت  در جهان را مشاهده نمود. تصویر شماره چهارده بار دیگر هرمس را که در حال بزرگترین وظیفه خود که زایاندن  دوباره عقل اول و عقل دوم  بخصوص در دوران آخرالزمان در جهان است را نشان می دهد. تصویر شماره پانزده یاد آور سلطه جهانی تثلیث دیوان است. در تصویر شماره شانزده طلیعه دمیدن روز را با ویرانی برج بابل یا همان نابودی ماه به عنوان سمبل اهریمن مشاهده نمود.  تصویر شماره هفده باز این خضر است که به عنوان خواجه ( زن مرد نما) در حال انجام وظیفه سرنوشت ساز خویش است و با نماد ستاره (طارق) مشخص می شود. تصویر شماره هیجده یاد آور درخشش تدریجی و دوباره خورشید پس از سه روز فرو رفتن در تاریکی است که در داستان جنگ رستم و اسفندیار با عبارت کنایی زخم برداشتن رخش بیان می شود . طلوع مجدد خورشید در آخرالزمان همان روایتی است که حکیم دانای راز طوس در قالب تیمار رخش و رستم  توسط پر سیمرغ توسط زال (خضر)  به بیان آن می پردازد. تصویر شماره نوزده نشانگر فرارسیدن وعده بزرگ الهی و طلوع کودک بالغیست که مسیح و ناجی  بشریت است و بدون پدر از باکره ای زاده خواهد شد. البته بلافاصله پس از طلوع وی فرزند دیگری نیز که  همان عقل اول است نیز به جهان برخواهد گشت. از اینروست که در برخی تصاویر بجای یک کودک دو کودک نشان داده شده است.  تصویر شماره بیست نشان دهنده  آغاز روز  داوری بزرگ است که پس از آن جهان در این دوره به انتها میرسد و بار دیگر خلقی جدید، منظومه ای جدید، کهکشانی جدید و.... آفریده می شود تا  کسان دیگری نیز دوباره همین مسیر خلقتی را طی نمایند. این قسمت از جریان آفرینش را فردوسی با افتادن رستم در چاهی که برادرش شغاد کنده بیان می نماید. داستان افتادن رستم در چاه شغاد در واقع صورت دیگری از پیوستن روح به زندان تن و  آفرینش دوباره انسان است.

 

0 ـ دلقک 

 

1ـ مجوس

2ـ راهبه

 

 3ـ ملکه

 

4ـ امپراطور

 

5 ـ کشیشه اعظم

 

 6ـ دودلداده

 

7ـ گردونه

 

 

 8ـ قدرت

 

 

9ـ گوشه گیر

 

10ـ چرخ سرنوشت

 

11ـ عدالت

 

12ـ مصلوب

 

13 ـ مرگ

 

14ـ تعادل

 

15ـ اهریمن

 

16ـ برج

 

17ـ ستاره

 

18ـ ماه

 

19ـ خورشید

 

20ـ داوری

 

21ـ دنیا


 
 
در جستجوی یوسف مصر ـ 1
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

منبع: http://www.torahphilosophy.com/2012/01/does-egyptian-history-contradict-torah.html

One apparent conflict between secular history and Judaism is that according to traditional Jewish chronology, the Deluge (Genesis 7) occurred in 2106 BCE. The Dispersion (Genesis 11) occurred in 1765 BCE. This means that between those two dates, for a period of 340 years, the earth was uninhabited outside of Mesopotamia. Also people after the Dispersion spoke different languages than they did before the Deluge. According to Tan. Buber, Noach 28, prior to the Dispersion all people spoke Hebrew.

Egyptians, however, supposedly the spoke the same language from 3400 BCE until 1700 CE. How can this be explained?

I would assume that the antediluvian Egyptians were among the “mighty men of old” (Genesis 6:4). They built the Great Pyramid and spoke Hebrew. They died in the Deluge. [I suspect that this early race of superior men also built the remarkable Stonehenge monument which dates from about the same period.]

Following the Dispersion, new settlers arrived in Egypt who wished to revive the culture of the earlier inhabitants. They never approached the architectural achievement of the original Egyptians, however they emulated Old Egyptian culture and claimed descent from them. (Many ancient dynasties claimed descent from ancient gods or heroes.)

Until about 1300 BCE, writing was pictographic. This means that each character represented a word, not a sound. This system is still used in eastern Asia today. Therefore, we cannot know what ancient Egyptian sounded like. For example, today, Japanese writing is derived partly from Chinese characters, although the two spoken languages are entirely different. The written language may have no connection to the spoken language in some cases. The antediluvian Egyptians may have spoken Hebrew while Egyptians after the Dispersion spoke Egyptian, but continued to use hieroglyphics.

This is to some extent similar to the Latin alphabet which continued to be used long after the destruction of Rome. In fact, this blog is being written in the Latin alphabet. Classical Greek and Roman architectures were also often revived. Most people today use a slightly modified Roman calendar. So the old Egyptian writing continued long after the original old Egyptians were gone.

Interestingly, the Egyptians are virtually the only ancient culture not possessing a flood legend, I would suppose because they wished to deny their lack of continuity with the pyramid builders.


 
 
نقد سریال یوسف پیامبر
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

نویسنده: امین زاده درویش

یکی از ضرورتهای امروزه هر جامعه ای استفاده درست وصحیح از رسانه ها  میباشد،تا این ابزارهای زاده تکنولوژی در راستای ارتقاء فرهنگی جوامع بشری قرار گیرند.

از جمله فراگیرترین وکارآمد ترین این رسانه ها  باید به جعبه جادویی (تلویزیون)و پردنقره ای(سینما) اشاره کرد.

که صد البته در میان  آثار به نمایش در آمده در آنها فیلمها وسریالهای تاریخی را میتوان در رتبه نخست اثرگذاری برمخاطب جای داد. زیرا به راحتی تمامی اهداف ومقاصد آشکار وپنهان سازندگان را میتوان در لایه لایه این آثار گنجاند و بیننده را ناخود آگاه با خود همراه وهمنوا نمود . برای مثال میتوان به خاطره تلخ فیلم 300 اشاره نمود، که هنوز پس از گذشت چند سال از ذهن ما ایرانیان زودوده نشده است.

والبته نیازی به یاد آوری نیست ساخت این گونه آثار به دلیل حساسیت بالا وهمچنین هزینه فوق العاده ساخت ،نیازمند دقت و وسواس فروان در اجرای تمامی جزئیات میباشد.در در این نگاشته با توجه به نکاتی گفته شده در بالا یکی از سریالهای فاخر (درجه کیفی الف )رسانه ملی زیر زربین نقد قرار گرفته است . امیدواریم که پس از این ساخت اثاری با این حجم عظیم که قرار است در راستای اهداف فرهنگی جامعه تولید وپخش شوند با دقت بیشتری صورت گیرد.

 بنی اسرائیل درچه زمانی به مصر وارد شدند؟

درمجموعه یوسف پیامبر دوره تاریخی ورود حضرت یوسف و به تبع آن با یک فاصله زمانی آل یعقوب یا همان قوم بنی اسرائیل به ترتیب در زمان فرعون آمنحوتپ سوم و چهارم (آخن آتون) در نظر گرفته شده است. اما آیا کنکاش و جستجو در منابع نیز این موضوع را تأیید می­کنند؟

برای بررسی این موضوع از سه دسته از منابع استفاده نموده و اطلاعات موجود در آنها را با هم تطبیق می­دهیم. این منابع عبارتند از: قرآن کریم و منابع اسلامی، کتاب عهد عتیق یا تورات و در نهایت منابع تاریخی و شواهد باستان شناسی.

در ابتدا به داستان یوسف (ع) که در قرآن کریم روایت شده است می­پردازیم. این داستان نیز مانند اکثر روایات موجود در قرآن کریم کمتر نشانه دقیق زمانی و یا مکانی به همراه دارد. اما با اندکی دقت متوجه تفاوت بسیار ظریفی میان داستان یوسف(ع) و موسی(ع) که هر دو در یک جغرافیای مشخص یعنی سرزمین مصر رخ می­د­هند می­شویم. قرآن مجید در داستان حضرت موسی(ع) به صراحت از لفظ فرعون برای نامیدن زمامدار مصر استفاده می­کند. اما برای نامیدن فرمانروای مصر در زمان حضرت یوسف از لفظ ملک یا همان شاه استفاده می­کند. آیا این تفاوت ظریف نشان دهنده این امر نیست که در زمان حضرت یوسف فرعونی درمصر وجود نداشته است.

اما بعد از قرآن کریم منبع بعدی ما تورات است که از قرار معلوم منبع اصلی نویسنده فیلم نامه مجموعه در مورد اسامی به کار رفته و سیر جریانات و وقایع داستان مجموعه می­باشد. علی­رغم اینکه تمامی برداشت­هایی صورت گرفته از تورات بوده، اما دو موضوع اصلی در روایت تورات درمجموعه  به کلی از قلم افتاده اند. اول اینکه خاندان حضرت یعقوب در هنگام ورود به مصر70 نفر بوده­ اند و دوم اینکه حضرت یوسف تا صد و ده سال با احترام در میان مرد مصر زیست و سپس وفات یافت.

اینک ببینیم تطبیق این دو نکته با حقایق تاریخ مصر ما را به کجا می انجامد:

"آمنحوتپ چهارم" یا همان "آخن آتون" به روایت تاریخ بین شانزده تا هجده سال در نیمه دوم قرن چهارده پیش­ از میلاد بر مصر فرمان رانده است. اگر این فرعون بلافاصله پس از به حکومت رسیدن خواب­های معروف خود را دیده باشد، چهارده سال از سال­های زمامداری او به سال­های فراوانی وسپس قحطی پس از آن اختصاص می­یابد و اگر قول تورات را همانگونه که در مجموعه نیز به نمایش در آمد بپذیریم. یعنی اینکه تمامی زمین­ها به تصرف فرعون درآمده و همه مردم مصر به غلامی او درآمدند ،کاهنان از قدرت افتاده، ثروتمندان فقیر شدند و یوسف(ع) محبوب­ترین و قدرتمند­ترین شخص مصر گردید، آیا منطقی است که تمامی این دستاوردها در پایان حکومت آخن آتن (یعنی بین 2 الی 4 سال پس ­از دوره فراوانی در مصر) نابود شده و مصر به حالت قبل بازگردد و دوباره کیش پرستش خدایان در مصر رواج یابد؟! پس یوسف (ع) کجاست؟!

از طرفی بر اساس شواهد باستان شناسی در پایان دوره آخن آتون و با مرگ او، انقلاب مذهبی صورت گرفته وتمام آثار مرتبط با او وکیش پرستش آتون محو وحتی نام این فرعون از لیست فراعنه مصر حذف گردید و تمام طرفداران خدای آتون (خدای مورد پرستش آخن آتون) مورد تعقیب و آزار  قرار گرفته و حتی به قتل رسیدند پس اگر هسته اصلی این دین را همانگونه که در مجموعه نشان داده شد آن هفتاد اسرائیلی زاده بدانیم چگونه آنها از آن مهلکه جان به سلامت بیرون برده­ اند و به حیات خود در مصر ادامه داده­ اند؟

مبحث قابل بررسی دیگر در این زمینه به واقعیات تاریخی در مورد قوم بنی اسرائیل درزمان حضرت موسی(ع) مربوط می­شود. اکثر کارشناسان مذهبی و تاریخی بر این نکته اتفاق نظر دارند که ولادت حضرت موسی(ع) در زمان رامسس دوم، سومین فرعون از فراعنه سلسه نوزدهم اتفاق افتاده و خروج آن حضرت همراه قوم بنی اسرائیل در زمان مرنپتاه فرزند رامسس دوم.

فاصله زمانی میان فرعون آخن آتن (فرعونی که وقایع مجموعه یوسف پیامبردرآن اتفاق افتاد)  و رامسس دوم درحدود 150 سال می­باشد و با در نظر گرفتن قواعد زیستی این دوره، زمانی کافی برای تبدیل قومی هفتاد نفری به قوم بزرگ و پرجمعیت زمان حضرت موسی(ع) نمی­باشد.

 

دورانی بدون فرعون: با توجه به استدلال­های ذکر شده و هچنین دلایل فراوان دیگر از جمله عدم وجود هر سند مکتوبی درمورد حضور حضرت یوسف(ع) در دربار فراعنه سلسله هجدهم این ﺳﺆال به وجود می­آید که حضرت یوسف کی به مصر وارد شد؟

به عقیده اکثر کارشناسان ورود حضرت یوسف به مصر در دوره فترت دوم یا فاصله میان سلسه­ های سیزدهم و هیجدهم که نهاد فرعونی در مصر وجود نداشته به مصر اتفاق افتاده است. در این دوره مصر در تصرف اقوام آسیایی بیگانه­ ای با عنوان هیکسوس­ها یا غریبه­ها بوده است. دوران حکومت این بیگانه­ ها در مصر حدود دویست سال به طول می­انجامد.

در این مجموعه صرف نظر از مبحث دوره حضور حضرت یوسف در مصر، متأسفانه با حجم عظیم اشتباهات مواجهیم که به سه دسته عمده قابل تقسیم میباشند.

 

اشتباهات تاریخی:

استفاده از شمشیرهای آهنی در عصر مفرغ:

دوره زمانی روی دادن مجموعه یوسف پیامبر طبق نظر نویسنده و کارگردان آن جناب آقای سلحشور درحدود سال 1300 ق.م می­باشد. ازلحاظ علم باستان­شناسی این زمان در انتهای عصر مفرغ (برنز ) و آغاز عصر آهن قرار دارد. زمانی که هیتیت­ها از اقوام ساکن در آسیای صغیر موفق به استخراج و استفاده از آهن شده­اند. در این دوره یک چاقوی آهنی ارزشی برابر با گنجی از طلا دارد، اما در تمام طول سریال ما با حجم انبوهی از آلات و ادوات آهنی از قبیل جنگ افزارها و وسایل زندگی روزمره مواجه­ هستیم ؟!

 

استفاده مردم از مسکوکات پیش­ از اختراع:

در تمامی طول مجموعه تمامی معاملات تجاری با سکه صورت می­گرفت. اما نکته جالب این است که نخستین مسکوکات درقرن ششم پیش­ از میلاد (درحدود700 سال بعداز زمان آخن آتن) در لیدی (آسیای صغیر) ضرب شدند و نخستین پول رایج بین­ المللی در دوران داریوش اول شاهنشاه هخامنشی در این امپراطوری ضرب شد.

 

تاج مصر متحد(پشنت):

یکی از بارزترین نشانه های فراعنه مصری استفاده از تاج پشنت یا تاج مصر متحد بوده است. این تاج از ترکیب تاجهای سرخ مصر سفلی وسفید مصر علیا به وجود آمده و نماد اتحاد دوسرزمین میباشد.درطول پخش مجموعه هیچگاه چه در زمان آمنحتوپ سوم وچه در زمان اخن آتون این تاج برسر فرعون دیده نشد.

 

نشانی خاندان سلطنتی بر پیشانی همه مردم:

مار کبرا درمصر نماد چشم آتشین رع و از نشانه­های خاص خاندان سلطنتی است و فقط فرعون و افراد درجه یک خاندان سلطنتی حق استفاده از این نشان را داشته­اند. اما در طول سریال این مار کبرا را می­شد بر پیشانی تمامی مردم مصر مشاهده کرد.

معابد مصری:

معابد سنتی مصر دارای یک ساختار واحد ومشخص میباشند که شامل دروازه های دوبرجی درورودیها حیاطهای متعدد تالارهای ستوندار ودر نهایت نهانخانه یا اتاق مقدس بوده که محل قرارگیری تمثال یا نماد خدای مورد پرستش در آن قرار داشت .یکی از بزرگترین این معابد، معبد اصلی آمون کارناک درنزدیکی تبس میباشد درمجموعه یوسف پیامبر این معبد دردرون شهر به تصویر در آمده بود علاوه بر آن پیکر زرین آمون را که در واقعیت فقط افراد معدودی شامل فرعون وکاهن اعظم وتعدادی از کاهنان تراز اول به آن دسترسی داشتند را درحیاط معبد قرارگرفته بود.

معابد مصری:

معابد سنتی مصر دارای یک ساختار واحد ومشخص میباشند که شامل دروازه های دوبرجی درورودیها حیاطهای متعدد تالارهای ستوندار ودر نهایت نهانخانه یا اتاق مقدس بوده که محل قرارگیری تمثال یا نماد خدای مورد پرستش در آنمعبد بود .یکی از بزرگترین این معابد، معبد اصلی آمون کارناک درنزدیکی تبس میباشد درمجموعه یوسف پیامبر این معبد دردرون شهر به تصویر در آمده بود علاوه بر آن پیکر زرین آمون را که در واقعیت فقط افراد معدودی شامل فرعون وکاهن اعظم وتعدادی از کاهنان تراز اول به آن دسترسی داشتند را درحیاط معبد قرار دادهشده بود.

 اشتباهات جغرافیایی:

محل قرار گیری اهرام :

درتمامی مدت مجموعه هرگاه با نمایی از رود نیل مواجه بودیم درپس زمینه اهرام ثلاثه یا سه هرم بزرگ دیده می شدند. اما درمورد این سه هرم باید گفت به ترتیب متعلق به خوفو، خفرع و منکورع فراعنه سلسله سوم فراعنه بوده و درمحلی به نام جیزه درنزدیکی ممفیس و یا قاهره امروزی  قرار دارند که با تبس یا محل نمایش آنها در مجموعه یوسف پیامبر درحدود 500 کیلومتر فاصله وجود دارد. علاوه برآن به این نکته نیز باید اشاره نمودکه در زمان آخن آتن اهرام هنوز شکل اصلی خود را داشتند. یعنی تمامی سطح آنها با پوشش یکدست از سنگ آهک سفید پوشانده شده بود.

که این پوشش تا قرون اولیه اسلامی وجود داشت و در این دوره از آن برای ساخت شهرهای فسطاط و قاهره استفاده گردید.

مصر کشوری با دو پایتخت:

از دوره سلسه های میانه به بعد مصر دارای دو پایتخت بوده است یکی شهر ممفیس به عنوان پایتخت سیاسی اداری و دیگری شهر تبس به عنوان پایتخت مذهبی آئینی نکته قابل توجه این است که در زمان فرعون آخن آتون و پس از رسمی شدن کیش آتون درمصر پایتخت به شهر تازه تاسیس آختاتون (افق آتون ) انتقال یافت تا به زعم فرعون از شهر سنتی آمون دوری شود. و این شهر تاپایان حیات آخنآتون به عنوان پایتخت مصر ایفای نقش نمود و پس از آن بود که متروک گردید و آثار آن نیز توسط فراعنه بعدی نابود شد.(بقایای این شهر امروزه در محلی به نام تل امرنا قرار دارد). اما سیر تمام وقایع درمجموعه یوسف پامبر درشهر تبس اتفاق می افتد.

 علاوه بر موارد ذکر شده در بالا، ده­ها اشتباه کوچک و بزرگ دیگرمانند وهمچنین  قابل شمارش و ذکر است که بیان و بررسی آنها در این چند خط نمی گنجدو این نشان از عدم آشنایی عوامل سریال با محیط تاریخی وجغرافیایی آن دارد. در پایان بایدخدمت تمام دوستان فعال در عرصه فیلم وسریا لهای  تاریخی عرض نمود  که با دیدن آثار به نمایش آمده در یک یاچند موزه ودیدن چند نمونه هالیودی نمیتوان به بازسازی صحیح یک فرهنگ وتمدن پرداخت.

با این حال امیدوارم درآینده برای ساخت مجموعه جدیدچون  حضرت موسی حداقل از یک باستان­شناس و یا یک متخصص مصرشناس و یا ترکیبی از هر دو استفاده شود.


 
 
صورت عشق ابد ـ مولوی
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 
ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما

ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما

 

ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا

تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما

 

تا سبزه گردد شوره‌ها تا روضه گردد گورها

انگور گردد غوره‌ها تا پخته گردد نان ما

 

ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل

آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما

 

شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها

تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما

 

ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد

تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما

 

در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب

روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما

 

گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را

سلطان کنی بی‌بهره را شاباش ای سلطان ما

 

کو دیده‌ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو

کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما

 

چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر

نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما

 

آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل

ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما


 
 
تخته بند تن
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

 

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

 

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

 

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

 

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید

عجب مدار که همدرد نافه ختنم

 

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

 

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم


 
 
خوان چهارم رستم
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

گذشتن رستم از هفت خان در شاهنامه بیش و کم با سفر پرماجرای اولیس برای بازگشت به نزد پنلوپ در ادیسه قابل مقایسه است. از جمله همانگونه که رستم در خان چهارم با زنی جادو روبه‌رو می‌شود، اولیس نیز در سفر خود به «سیرسه»، الهۀ جادو، می‌رسد.
در شاهنامه ذکر نشده که زن جادو به چه مقصود نزد رستم آمد که سپس چون نام خدا را از زبان رستم شنید، صورت جوان و زیبای او سیاه گشت و به گنده‌پیری مبدل شد و رستم یزدان‌پرست او را کشت.1 اما در ادیسه به صراحت درخواست سیرسۀ جادو از اولیس بیان شده است. او از اولیس ،درخواست با هم خوابیدن و هم‌بستر شدن را داشت و سرانجام اولیس با او هم‌بستر شد.2
در شاهنامه رستم در خان چهارم به چشمه‌ای می‌رسد که در کنار آن خوانِ خوراک گسترده و جامی پر از باده بود. طنبوری هم آنجا بود که رستم آن را نواخت و آواز خواند. به عبارت دیگر همۀ اسباب عیش و عشرت مهیا بوده که زن جادو به هیأت دختری زیبا نزد رستم نمایان شده است. اگرچه فردوسی توضیح نداده است که چرا و به چه منظور زن جادو با چهره‌ای زیبا به نزد رستم آمد و لابد در مأخذ او نیز چنین توضیحی نبوده ، اما با عنایت به ویژگی های جادوزنان که در ادیسه و نیز در برخی از متون ادب فارسی آمده ، می‌توان منظور جادو را کشف کرد که همانا هم‌آغوشی یا هم‌بستر شدن با رستم بوده است. از جمله در داراب‌نامۀ بیغمی، از قرن نهم، زردۀ جادو قصد وصال و هم‌خوابیِ بهروز عیار را دارد؛3 و در قصۀ امیر ارسلان هم مرجانۀ جادو عاشق امیر ارسلان می‌شود و قصد هم‌خوابی و هم‌آغوشی با او را دارد.4
همانگونه که در شاهنامه آمده ، در امیر ارسلان نیز جادوزنان که چهره‌ای بس زشت و کریه دارند، در هیأت دخترانی زیبا و دلربا به نزد قهرمان قصه، امیر ارسلان، می‌روند تا او را بفریبند.5
تا آنجا که بنده مطالعه کرده و دیده‌ام داراب‌نامۀ بیغمی یا همان فیروزشاه‌نامه، از قرن نهم، دقیق‌تر از متون دیگر ویژگی ها و شکل و شمایل جادوزنان را وصف کرده است: «فیروزشاه ... رو به زردۀ‌ جادو کرد. خُمی دید بزرگ و پیرزنی را دید به‌غایت بد‌شکل و چشمهای ازرق و رنگ روی زرد چون زعفران و موی سفید چون کافور، رویی کرنج از پیری، و دو دندان مانند دندان گراز و دهان چون مبرز تغماجیان که بوی گندش عالم گرفته، ناخن ها دراز گشته و از عمر نامبارکش سیصدسال گذشته، هرگز یک نوبت آب بر اعضای نامبارکش نرسیده. بدین صفات نامحمود آراسته، سر نامبارک خود را نیمی از میانِ خُم بیرون کرده، به یک دست شیشه‌‌ای گرفته و دودی از آن شیشه بیرون می‌آمد، عالم را سیاه و تاریک کرده بود.
فیروزشاه چون او را بدان صفت بدید به‌غایت بترسید که هرگز بدان شکل چیزی ندیده بود، اما چاره‌یی نبود و محل بازگشتن نبود. به ضرورت دست به قبضۀ تیغ کرد و مرکب درو جهانید. دست و تیغ برآورد تا برو زند که زردۀ جادو به زیر لب چیزی برو خواند و برو دمید. مرکب فیروزشاه با فیروزشاه در خاک غلطیدند. زردۀ جادو دست دراز کرد و فیروزشاه را از خاک برداشت و در پیش خُم گرفت. خُم از جای خود برداشت و روی هوا گرفت و ناپدید شد.»6
این هم که بنابر داراب‌نامۀ بیغمی یا فیروزشاه‌نامه زنان جادو بر خُم می‌نشستند7 و با خُم بر هوا پرواز می‌کردند، قابل مقایسه است با اینکه در قصه‌های اروپایی جادوزنان بر جارو سوار می‌شوند و پرواز می‌کنند.
پی نوشت:
1. f فردوسی، ابوالقاسم، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر دوم، تهران، کانون فردوسی، مرکز پژوهش حماسه‌های ایرانی، وابسته به مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی، 1386ش، ص 29ـ31.
2. f هومر، اودیسه، ترجمۀ سعید نفیسی، تهران، علمی و فرهنگی، 1373ش، ص 225ـ226 (سرود دهم).
3. f بیغمی، مولانا محمد، داراب‌نامه، با مقدمه و تصحیح و تعلیقات ذبیح‌لله صفا، ج 1، تهران، علمی و فرهنگی، 2 مجلد، 1381ش، ص 222 ـ 223.
4. f نقیب‌الممالک شیرازی، محمدعلی، امیر ارسلان، با تصحیح و مقدمۀ محمدجعفر محجوب، تهران، سازمان کتابهای جیبی، 1340ش، ص 485.
5. همان، ص 337 و 377.
6. داراب‌نامۀ بیغمی، ج 1، ص 210 ـ 211. برای موارد دیگر همچنین همان، ص 640ـ641.
7. برای شواهد دیگر در ادبیات فارسی دربارۀ «بر خُم نشستنِ» جادوان f عطار نیشابوری، فریدالدین، اسرارنامه، با مقدمه و تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، سخن، 1386ش، تعلیقات شفیعی کدکنی، ص 366ـ 367.
 
مهران افشاری- پژوهشگر


 
 
آتش و خورشید
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧
 

اتش که رنگش یاد آورخورشید است، همچون اختر روز که پرتوهایش سودبخش و پر خیر و برکت می نمایند، گرمی می بخشد. می گویم،«مینمایند» زیرا از آخرین کشفیات، کشف خورشید سیاهی (نامرئی) است که گرمایش سرانجام وقتی محسوس می شود که امواج آنگرما، پس از آنکه صورت ِ مرئی ومظهر (گرما)، رشد و گسترش و استحاله یافت از لایه های جو میگذرند.

در ریگ ودا خورشید به دوگونه توصیف شده است: خورشیدی تابناک و درخشان وخورشیدی سیاه، یعنی نامرئی. هیلد گارد هفت سیاره مشخص تشخیص می دهد، در هفت حلقه آتشین که به فواصل مساوی دور از هم قرار گرفته اند و خاطر نشان می سازد که خورشید، اتش سیاه(نامرئی) است، حال آنکه زحل ومشتری ومریخ با آتشی درخشان، ظفرمندند؛ و عطارد و زهره و ماه، زیر خورشید واقع اند. فولکانلی در تالیفش Les Demeures philosophales می گوید که به اعتقاد راسخ کیمیاگران، به حسب مآخذ سنتی،« خورشید، اختری سرد است و پرتوهایش تیره اند». گرما و روشنایی، از برخورد ارتعاشات با ملکول های گازی جو ( کره ی ) ما، پدید می آیند  و از اینرو در سطح زمین، محسوس ترند تا در مناطقی که از سطح دریا بسی ازتفاع دارند. امواج سیاه ( نامرئی ای) که از این پدیده ارتعاش واهتزار، تولید می شوند، ممکن است نورانی گردند. در بهاراواجا گفته شده که جوّ، حاوی نور وحرارت است.

بنابه تجارب ومشاهدات پروفسور پیکار piccard در استراتوسفر، خورشید به قرصی سیاه شباهت داشت و پرتوهایش یخزده و منجمد بودند. این دانشمند ثابت کرد که اشعه کیهانی که فضا نوردان آنها را معلوم داشته اند به وفور، در جو ما، نفوذ می کنند و از همه ستارگان، اشعه ای ساطع می شود که ما قادر به ضبط و هدایتشان نیستیم. ظاهراً در سال 1610، گالیله و فابریسیوس ویتمبرگی لکه های خورشیدی که بر سلامت عموم مردم اثر می گذارد، کشف کردند. اما در دائره المعارف تالیف ما ـ تواـ لین از 45 تجربه و مشاهده ستاره شناسان چینی در نخستین قرون میلادی، یاد شده وجکیم یونانی تئوفراست، پیرو افلاطون و ارسطو، در سال 300 قبل از میلاد نوشت:« اگر در خورشید طالع، لکه سیاهی مشاهده شود، باران خواهد بارید». در دوران باستان از تاثیر لکه های خورشیدی آگاهی داشتند، حال آنکه به موجب لالاند این پدیده، قانونمند نیست. معهذا چنین برآورد شده که این لکه ها، متناوباً، و بطور متوسط، هر یازده سال ونیم، یکبار، ظاهر می شوند. لکه های خورشیدی بر فعالیت ذهنی اثر می گذارند، بیماری های مسری و بحرانهای اقتصادی بر می انگیزند، زیرا در رفتار آدمی تاثیر می کنند وکپر نیک به همین جهت گفته که آسمان، از زمین، سنگین تر است.

طبیعتاً این خورشید اثر بخش و نافذ، پرستیده می شود. اما تنها اقلیتی از وجود ستاره تاریک آگاهند و این افشای راز نیز که بزودی  جزء مراسم و مناسک تشرف به اسرار شد، با برگزاری آئین هایی، صورت می گیرد. چنانکه فقط بر مقامات والای روحانی فاش می کردند که ازیریس خدایی سیاه(چرده) بوده است، بسان ایزیس و هاتهور[هاثور].

دمتر، غالباً به رنگ سبز تیره بود.در ریگ ودا اسبان خورشید، سیاه اند وکریشنا به رنگ آبی تیره است آن چنانکه به سیاه میزند. ستاره ونوس ( در آسمان) بسان اروس سیاه است و  و در کلیسای جامع فلورقدیس، پیکره مسیح سیه چرده ای ، قرار دارد. حجر الاسود در مکه، یادگار پرستش ناسوتی آتشی است که سنگ شده است ( یعنی در عهد جاهلیت بدین اعتبار پرستش می شد). در روم، سنگ سیاهی که از امز آورده شده بود، نماد خورشید شکست ناپذیر بود و یادگار کیش مهر (میترا) پرستی که از  سنگ زاده شده است. و این چنین به مضمون نزول به درکات دوزخ ( جهان زیر زمینی اموات) می رسیم.

منبع: رمز پرادزی آتش، ترجمه جلال ستاری

 


 
 
سیاوش بر اورنگ هفت اورنگ
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 

نوشته: ملیحه کرباسیان

 این مقاله با بررسی دوبارة منابع موجود دربارة اسطوره سیاوش و نقد نظریات طرح شده در این باره، او را به عنوان ایزدی ستاره ای معرفی می کند که در باورهای کهن و فراموش شدة ایرانی، اداره جهان زندگان و مردگان را بر عهده داشته است و بعدها چهره ای زمینی می یابد و به حماسة ملی ایرانیان راه می یابد.

 اسطوره سیاوش یکی از بخشهای مبهم اساطیر ایرانی است. در داستان او با عناصری مواجه می شویم که با ساختار داستانها و باورهای شاهانه هماهنگی ندارد و همین نشانه ها باعث شده است تا بسیاری از محققان در شاهزاده بودن او شکّ کنند. هر چند عده ای نیز شاهزاده بودن او را می پذیرند و داستانش را حماسه و نه اسطوره می دانند. از بین کسانی که او را شاهزاده ای ایرانی می پندارند و داستانش را قابل قیاس با شاهزادگان یا صاحب نامان دیگر، می توانیم از ژرژ دومزیل نام ببریم که معتقد است سیاوش همتای ایرانی «کاچه»، سودابه همتای «دویانی» و «کاووس» همتای «کاویه اوشنس» در پوراناهای هندی است. او به جز پیرنگ داستان، بیشتر بر شباهت نام «کاووس» - به اوستایی «کوی اوسن» - پدر سیاوش و «کاویه اوشنس» استاد «کاچه» تکیه می کند.1 کاویه اوشنس قدیسی بود که توان زنده کردن مردگان را داشت و کسانی که به دست ایزدان کشته می شدند را زنده می کرد. در حالی که ایزدان نمی توانستند مردگان خود را زنده نمایند؛ از این رو کاچه را نزد کاویه فرستادند تا به عنوان شاگرد نزد او بماند و دانش زنده کردن مردگان را بیاموزد. کاچه با کاویه اوشنس پیمان می بندد که هزار سال به او خدمت کند. دویانه دختر کاویه شیفته این جوان می شود. پانصد سال به خوشی می گذرد تا سرانجام روزی که کاچه گاوان را به دشت برده بود دیوان او را می کشند و جسدش را ریز ریز کرده، به شغالان می دهند. وقتی گلّه بدون کاچه بازمی گردد، دویانی متوجه قتل او می شود و از پدرش می خواهد تا او را زنده گرداند، زیرا نمی تواند بی او زندگی کند. کاویه اوشنس با کمک دانش جادویی اش کاچه را زنده می کند و او شکم گرگ را دریده و بیرون می آید. در این داستان، دیوان سه بار کاچه را می کشند. بار سوم آنها پس از کشتن کاچه او را سوزانده و خاکسترش را در شراب برهمن می ریزند. از این رو  اگر کاویه او را زنده می کرد باید شکم استادش را می درید و بیرون می آمد. برای جلوگیری از این امر کاویه جادویش را به کاچه آموخت. او پانصد سال دیگر نیز نزد کاویه می ماند. پس از پایان هزار سال دویانه از او می خواهد که با هم ازدواج کنند، امّا کاچه نمی پذیرد؛ او را ترک می کند تا این دانش را به ایزدان بیاموزد.
در کنار دومزیل که کوشیده است بین داستانهای هندی و ایرانی پیوند برقرار کند، محقّق دیگری نیز وجود دارد که تلاش می کند پیوندهای بین حماسه ها و اساطیر ایرانی و چینی را بیابد. جهانگیر کورجی کویاجی حماسه سیاوش را با حماسه چینی «فنگ - شن - ینی» همسان می داند. بر این اساس، او «سیاوش» را معادل ایرانی «یین - گیائو»، «کاووس» را همتای «جو - وانگ»، سودابه را همتای «سو - دا - گی» و «کیخسرو» پسر سیاوش را «هوانگ - دی» می داند. در حماسه چین، جو- وانگ پادشاهی سست عنصر و زنباره است که با دل سپردن به وسوسه های سو- دا - گی، سوگلی حرمش، به پادشاهی ستمگر تبدیل شده است. سو - دا - گی سعی در فریفتن شاهزاده یین - گیائو می کند، امّا موفق نمی شود و باعث می گردد تا شاه شاهزاده را شکنجه کند تا حدّی که یین - گیائو به دشمنان پدرش پناه می برد. در این حماسه چینی، سو- دا - گی طرّاح کوره آدمسوزی است که دشمنان شاه را در آن می اندارند. و نخستین قربانی آن، دوست یین - گیائو است که به نفع شاهزاده و بر علیه سو - دا - گی سخن می گوید. در حماسه چینی نیز پسر به دست کسانی که به آنها پناه برده کشته می شود. او را تا سر در خاک می کنند و گاوآهنی را از رویش می گذرانند. سو - دا - گی نیز به دست بزرگترین سردار جو - وانگ کشته می شود.2 
بی شکّ اساطیر ایران و هند به سبب پیشینه مشترک این دو قوم بسیار به هم شبیه اند. در داستان فوق، اگر بپذیریم که کاویه اوشنس هندی و کوی اوسن اوستایی در اصل یک نفر بوده اند - به ویژه با توجّه به برخی خصائل غیرعادی کوی اوسن اوستایی - می توانیم به این نتیجه برسیم که این فرد پیش از جدایی ایرانیان و هندیها از یکدیگر شخصیّتی مینوی و ایزدگونه داشته است و دو داستان ایرانی و هندی مربوط به دو حادثه از روایات مربوط به او بوده است؛ زیرا شباهتهای بین دویانی و سودابه از یک سو و کاچه و سیاوش از سوی دیگر کمتر از آن است که بتوان آنها را یکسان انگاشت. کاچه از بزرگترین ویژگی سیاوش یعنی خیرخواهی و مظلومیّت تهی است، او بنابر نقشه قبلی و از روی تزویر نزد کاویه آمده است و سرانجام نیز نزد دوستان خود بازمی گردد؛ در حالی که سیاوش بی هیچ نقشه ای فقط نزد خانواده اش بازگشته و از روی خیرخواهی و صلح دوستی می پذیرد تا در کنار دشمنان پدرش زندگی کند تا بلکه جنگهای همیشگی ایران و توران به پایان برسد. از سوی دیگر، دویانی نیز فاقد شرارت و بدخواهیهای سودابه است. او بیشتر به زنی فریب خورده می ماند که کاچه برای رسیدن به هدفش احساسات او را بازیچه قرار داده است؛ ازدواج این دو با یکدیگر هیچ مشکلی ندارد، امّا کاچه از آن سر باز می  زند، در حالی که سودابه زنی مقتدر و حیله گر است. او زن پدر سیاوش و به عبارتی مادر اوست و ارتباط این دو با یکدیگر نادرست است. افزون بر اینکه چنین ارتباط یا حتّی وعده چنین ارتباطی هیچ منفعتی برای سیاوش ندارد (برعکس کاچه).
امّا درمورد داستان چینی، شباهت بین دو افسانه بسیار زیاد است: خصائل بد بشری در جو- وانگ و کاووس بسیار به هم شبیه اند و سو - دا - گی و سودابه (کویاجی به شباهت نام آنها نیز نظر داشته) نیز به یک اندازه پلید هستند. امّا خصایص سیاوش و یین - گیائو یکی نیست. سیاوش می تواند نزد پدر بماند امّا آگاهانه می پذیرد که به عنوان ضمانت صلح گروگان دشمن باشد، ولی یین - گیائو برای حفظ جان خویش به دشمن پناه می برد. دژ عجیب سیاوش و روییدن گیاه از خون او نیز آنها را از هم مجزّا می کند. این تفاوت چنان که کویاجی نیز به آن اشاره کرده است ناشی از تفاوتهای فرهنگی ایرانیان و چینیها است. امّا مسئله قداست داشتن فرد چیزی نیست که بین اقوام چینی وجود نداشته باشد. حکایت سامی یوسف و زلیخا نیز تا حدودی به این گروه داستانها تعلّق دارد. در آنجا یوسف که در جایگاه سیاوش قرار دارد (پاک و حق شناس است) همچون او از قداست نیز برخوردار است، زیرا بنابر منابع عبرانی و اسلامی، یوسف پیامبر و با خدا در ارتباط است. ضمن آنکه هر دو پدرانی در پیوند با روحانیّات دارند (یعقوب در کنعان پیامبر است، کاووس دژی جاودان کننده دارد و بر دیوان حکم می راند).
اگر فاصله گرفتن از این عشق ممنوع را آزمونی برای جدا کردن ابرمرد از انسان عادی بپنداریم، این اشکال پیش می آید که چرا دختری زیبا که دستیابی به او با قوانین و عرف جامعه منافات نداشت (مثل دویانی در داستان هندی پس از اتمام قرارداد خدمت کاچه) در سمت مقابل قهرمان قرار ندارد؟ چرا که دوری جستن از نامادری یا بانوی صاحب برده بسی ساده تر و منطقی تر از دوری جستن از زنی است که عرف تصاحب او را منع نکرده است و فاصله گرفتن از او می تواند نماد کنترل قهرمان روحانی بر نفسش باشد. از این رو به گمان من این داستان باید بر پیرنگی بسیار کهنتر و متفاوت استوار باشد که بعدها پس از رواج در جهان شرق، بنابر روحیّات فرهنگی هر قوم به شکلی زمینی و عقل پسند درآمده است.
از این گروه که بگذریم، به محقّقانی می رسیم که سیاوش را نمونه نخستین انسان در ایران می دانند. بهمن سرکاراتی3 و خالقی مطلق4  برای این عقیده سه همانندی میان کیومرث - که بنابر منابع زرتشتی نخستین انسان است -، جم - که کریستین سن5  او را نخستین انسان برای بخشی از ایران می داند - و سیاوش ذکر می کنند: همان گونه که پس از مرگ کیومرث از منی او ریواس می روید، پس از مرگ سیاوش نیز از خون او پرسیاوشان می روید؛ هم سیاوش و هم کیومرث بی هیچ مبارزه ای تسلیم مرگ می شوند؛ هم سیاوش و هم جم صاحب دژهای شگفت انگیز هستند؛ هر سه دارای فرّ خدایی هستند؛ هر سه از حوادث جهان آگاهند. سرکاراتی و خالقی مطلق روییدن گیاه از خون سیاوش را دلیل ایزد گیاهی بودن او و در عین حال، روییدن گیاه از نطفه کیومرث را دلیل بر نخستین انسان بودن او پنداشته اند. آنها فراموش کرده اند که از خون سیاوش تنها یک گیاه رویید امّا از اندام کیومرث پس از مرگش تمام کانیها، گیاهان و موجودات به وجود آمدند بنابر این، از این جهت نمی توان او را با سیاوش همسان پنداشت (هر چند که من برآنم که کیومرث نه نخستین انسان، بلکه ایزد یا دیوی است که از اندام او جهان به وجود آمده است؛ چیزی شبیه به تیامت در اساطیر بین النّهرین). از طرفی، به نظر نمی رسد که کشته شدن بدون مقاومت نشانی از نخستین انسان بودن یا نبودن داشته باشد. درباره دژ جم (جمکرد) نیز باید گفت که محلّ نگهداری انواع موجودات جهان برای زمانی است که همه چیز روی زمین نابود می شود. این دژ زیر زمین ساخته شده است، در حالی که دژ سیاوش (کنگدژ) در آسمان است و نگهدار جنگجویانی است که در آخرالزمان در نبرد نهایی خیر و شرّ شرکت می کنند و پس از آن جهان نابود می شود. در حقیقت، این دو دژ در مقابل هم قرار دارند، و صاحب دو کارویژه متفاوتند: یکی زندگی را دوباره به جهان برمی گرداند (جمکرد) و دیگری نبرد نهایی را که پیش درآمد پایان جهان است رهبری می کند (کنگدژ). درباره این دژ پایین تر سخن گفته ام.
دو ویژگی دیگری که محقّقان محترم از آن نام برده اند یکی، داشتن فرّ الهی است که البتّه در متون زرتشتی تنها به این سه تن محدود نمی شود بلکه همه افرادی که کار بزرگی انجام می دهند دارای فرّ هستند (مثل فریدون یا زرتشت) و از این رو نمی توان آن را دلیل بر نخستین انسان بودن آنها دانست؛ و دیگری آگاهی آنها به حوادث جهان یا چنان که در ادبیات مشهور است داشتن جام جهان نما است. این جام که در ادبیات کهن ایران به جمشید تعلّق دارد، در ادبیات زرتشتی از آنِ کیخسرو فرزند سیاوش است. و داشتن همین جام است که آنها را یاری می کند تا بهتر حکمرانی کنند، امّا مانع کشته شدن آنها نمی گردد. جمشید در حال گریز از دشمنان در شکاف درختی پنهان می شود و آنها او و درخت را با هم ارّه می کنند و سیاوش به دشمن تسلیم می شود تا او را گردن بزنند. کیخسرو تنها کسی است که نه می میرد و نه کشته می شود، بلکه خودخواسته به البرز می رود و ناپدید می گردد.
به هر حال، امروزه تقریباً بیشتر محقّقان سیاوش را به عنوان ایزدی کهن و پیشازرتشتی پذیرفته اند که در فلات ایران ستایش می شده است؛ ولی هنوز در مورد اینکه او چگونه ایزدی است و کارویژه او چیست جای بحث باقی است.
در مورد ایزد بودن سیاوش سه نظریّه ابراز شده است:
1. نخست آنکه او ایزدی گیاهی است و همچون آنها از جمله ایزدان شهیدشونده است. یعنی ایزدی است که مرگ و باززایی او سبب وجود شش ماه سرما و مرگ گیاهان و شش ماه گرما و حیات دوباره زمین می گردد.
2. سیاوش همکار میترا و معادل ورونا در آسیای میانه است.6
3. سیاوش همتای بالدور در اساطیر اسکاندیناوی است.7 
نظریه نخست بر مبنای داستان شاهنامه و قطعه ای از تاریخ بخارا اثر نرشخی و قیاس با خدایان اساطیری میرا عرضه شده است. پیروان این نظریّه، که تقریباً مورد قبول اکثریّت است، با تطبیق اسطوره های مرگ و باززایی آدونیس فینیقی، تموز سومری، دوموزی بابلی و رپیهوین زرتشتی با سیاوش و تأکید بر روییدن گیاه پرسیاوشان از خون او بر این عقیده اند که سیاوش ایزدی گیاهی است که در اینجا استثنائاً پس از مرگ دوباره زنده نمی شود. پیروان این نظریّه، کیخسرو پسر سیاوش را جایگزین باززایی این ایزد می دانند.8 
روییدن گیاه از خون یا اندام قدیسان و ایزدان یا تبدیل شدن آنها به گیاه در اساطیر جهان بی سابقه نیست، خصوصاً اساطیر یونانی - رومی آکنده از چنین مواردی هستند. در ایران نیز گیاهان گوناگونی به ایزدان نسبت داده شده که به خاطر فقدان منابع از چرایی یا چگونگی این نسبتها اطلاعی نداریم، مثل گل نیلوفر برای آناهیتا یا آلاله برای ارشتاد. ضمن آنکه در همه اسطوره های مربوط به ایزدان میرا درباره بازگشت آنها سخن گفته شده است، امّا در مورد سیاوش اینگونه نیست؛ حتّی با وجود آنکه دژ او محلّ زندگی پهلوانان محبوبی است که در نبردها به ظاهر کشته شده اند امّا در حقیقت زنده اند و تا هنگام نبرد نهایی خیر و شرّ در این دژ زندگی می کنند، باز هم جایی برای او به عنوان یکی از این جاودانان یا نگهدارنده و مدیر دژ در نظر گرفته نشده است. از این رو، به گمان من نظام اندیشه ای که برای بازگشت قهرمانان میرای خود این قدر دست و دلباز است، به راحتی می توانست برای بازگشت دوباره سیاوش نیز تمهیدی بیندیشد، اگر این کار را نکرده، حتماً برای او کارویژه دیگری می شناخته است.   
نظریه دوّم با توجّه به شاهنامه، روایت نرشخی و اساطیر ودایی درباره همراهی ورونا و میترا بیان شده است. نرشخی گزارش می کند که برای سیاوش در شب نوروز خروسی قربانی می کردند. خروس پرنده خورشید است، از این رو سیاوش باید با خورشید در پیوند باشد. امّا اسب سیاه او خورشید بودنش را منتفی می سازد، چرا که جانوران مربوط با خورشید سفید هستند؛ پیروان این عقیده، با توجّه به ارتباط ورونا و میثره در اساطیر هند که در آنجا میثره ایزد خورشید و نگاهبان روز و موجودات روزانه است و ورونا ایزد شب و نگاهبان موجودات شبانه، سیاوش را ایزدی شبانه دانسته اند که با میترا ایزد محبوب ایرانیان همکاری می کند.9
 نظریه سوّم با استفاده از نظریه اسطوره شناسی تطبیقی دومزیل و عناصر شاعرانه داستان شاهنامه عنوان گردیده است. بهار مختاریان که این نظریّه را مطرح می کند می گوید: بالدُر و سیاوش هر دو صاحب صورت و مویی بسیار زیبا هستند. او داشتن زره ای که هیچ چیز بر آن کارگر نمی شود را نشانه ای از رویین تنی سیاوش دانسته است که او را چون بالدور بی مرگ می سازد. فریگ، مادر بالدُر، به خیانت نسبت به همسرش متّهم است و بالدُر با سوگندی از او دفاع می کند که به نظر نویسنده شبیه به خیانت سودابه و پادرمیانی سیاوش برای او است. از سویی او سیاوش را با درخت بلوط در ارتباط می داند و این ارتباط را با رابطه بالدُر و آیین ستایش درخت بلوط در سرزمینهای شمالی همسان می شمارد. در داستان بالدُر برادرش به کینخواهی برمی خیزد که شرودر معتقد است در اصل پسر او بوده و بعدها تبدیل به برادر شده است و در داستان سیاوش نیز پسرش. مختاریان لوکی را در افسانه ایسلندی همچون افراسیاب در افسانه ایرانی می داند. آنها هر دو در روزهای آخر زندگی خود به خانه ای در کوه پناه می برند. هر دو برای رهایی از دست کین خواهان به آب فرو می روند. برای بیرون آوردن لوکی، دو پسر او را در کنار آب به جنگ وامی دارند تا یکی دیگری را بکشد. و برای بیرون کشیدن افراسیاب، پوست برادرش گرسیوز را کنار دریاچه می کَنَند.
مختاریان می نویسد که رویین تنی سیاوش در جریان منطقی سازی اساطیر به داشتن زرهی که هیچ چیز بر آن کارگر نیست تبدیل شده است، که به نظر من، وجود داستان اسفندیار رویین تن ناقض ادّعای اوست. مضاف بر اینکه در حکایت سیاوش از نقطه ضعف او هیچ سخنی در میان نیست، برخلاف اسفندیار که چشمانش چون پاشنه آشیل و شانه زیگفرید منطقه ضربه پذیر اویند. مختاریان زیبایی بالدر و سیاوش را نیز نشانه شباهت این دو با هم و نشانه ارتباطشان با گیاه دانسته است. در صورتی که نباید فراموش کرد در افسانه و اسطوره قهرمان باید کامل باشد چه از نظر ظاهری و چه باطنی. از این رو زیبایی یکی از خصائل اصلی هر قهرمانی (اعمّ از زن و مرد) است. به این ترتیب، او دارای نیمی از کمال است. پس زیبایی بالدُر و سیاوش نمی تواند ملاک چیزی باشد. در داستان بالدر، او در دفاع از مادرش در مقابل تهمت زنندگان می ایستد، در حالی که سیاوش خودش نامادری را متّهم به خیانت می کند. در حقیقت، هر دو به نوعی در پی حفظ ثبات خانواده اند. در داستان نروژی، بالدُر با این کار مهر مادر را می خرد و مقدّمات رویین تنی اش فراهم می شود، امّا در داستان ایرانی، حاصل سیاوش از این کار تنها نفرت نامادری و بی توجّهی پدر است. از طرفی، ارتباط این دو با گیاه کاملاً متضاد است. بالدُر همچون اسفندیار به وسیله گیاه می میرد، در حالی که گیاه ادامه حیات سیاوش است. این اختلاف به نظر من مهمتر از آن است که ندیده گرفته شود و یا به این همانی آن دو تعبیر گردد.
به هر حال، بعد از همه این سخنها من برآنم که با توجّه به سایر متون می توان کارویژه ای دیگر برای سیاوش در نظر گرفت. به گمان من، سیاوش نه ایزدی گیاهی است و نه خورشید و نه رویین تن، بلکه ایزدی ستاره ای است که با آسمان شب و اخترشناسی پیوند دارد. او سازنده دژی عجیب است که کنگدژ یا بهشت کنگ نامیده می شود. کنگدژ بنابر روایت پهلوی و بندهش روی سر دیوان ساخته شده و متحرّک است.10 این دژ، جهان را به فرمان سیاوش اداره می کرد. کنگدژ دارای هفت حصار است: سنگی،  پولادین، آبگینه، سیمین، زرّین، کهربایی و یاقوتی که با رنگهای هفت سیاره هماهنگی دارند. در آنجا چهارده کوه، هفت رود کشتی رو و هفت مرغ نگهبان وجود دارد؛ و برای آن پانزده دروازه که هر کدام به بلندی پنجاه مرد است ساخته اند، فاصله هر دروازه تا دیگری هفتصد فرسنگ است و اینک پشوتن11 با هزار شاگرد که جامه ای از پوست سمور سیاه بر تن دارند در آنجا هستند تا در آخر الزّمان خارج شده و در راه برقراری عدالت بجنگند. کیخسرو پسر سیاوش آن را به زمین آورد و با هزار میخ محکم کرد تا حرکت نکند. او کنگدژ را خواهر خود می نامد. به جز کنگدژ، در برخی کتابها ساخت دژی دیگر نیز به او  نسبت داده شده است که سیاوشکرد (به معنای ساخته سیاوش) یا سیاوشگرد (به معنای شهر سیاوش) خوانده می شود. مهرداد بهار با استفاده از بندهش، زند بهمن یسن و روایت پهلوی اثبات کرده است که این دو دژ در اصل یکی هستند و کیخسرو پس از به زمین آوردن کنگدژ آن را سیاوشگرد خوانده است. بهار معتقد است که کنگدژ صورت مینویی سیاوشگرد است همانند اورشلیم آسمانی و بیت المعمورکه شکل مینویی اورشلیم و مکّه هستند.12
نرشخی در کتاب خود شرحی از ارگ بخارا به دست می دهد و سازنده آن را سیاوش پسر کاووس معرّفی می کند. آنچه او درباره سیاوش می گوید با داستان شاهنامه شباهت زیادی دارد. نرشخی می نویسد که جسد سیاوش را در دروازه شرقی که به دروازه غوریان معروف است دفن کرده اند و به همین دلیل مغان آنجا را عزیز می دارند. هر سال پیش از برآمدن آفتاب روز نوروز مردی در آنجا خروسی را قربانی می کند. او ادامه می دهد که مردمان بخارا درباره کشته شدن سیاوش نوحه های زیادی دارند که قوّالان به آن گریستن مغان می گویند.13
به جز آن، او از دژی سخن می گوید که گروهی ساخت آن را به سیاوش و گروهی به افراسیاب نسبت می دهند. بنا به گزارش او، از زمان بنای این دژ تا هنگام ویرانی اش «هیچ پادشاهی در آن نمرده است چه در دوران کفر و چه در زمان اسلام»14 «و این حصار را در چشم خلق حرمتی عظیم بود».15 نرشخی می نویسد که این دژ سالها ویران مانده بود تا اینکه بیدون امیر بخارا تصمیم گرفت آن را دوباره بسازد. هر بار که کاخ را می ساختند ویران می شد تا آنکه حکما گفتند باید آن را به صورت هفت اورنگ (= بنات النعش) و بر هفت ستون سنگی ساخت، آنگاه کاخ پابرجا ماند.16
با کنار هم نهادن این دو متن، می توانیم بگوییم که دژ سیاوش با هفت حصار و به شکل هفت اورنگ ساخته شده بود. این دژ به فرمان سیاوش جهان را اداره می کرد. همانند هفت اورنگ در آسمان که اداره کننده هفت اقلیم است.17 وجه تسمیّه آن نیز اشاره به همین کارکرد دارد، زیرا هر اقلیم با بندی به او متّصل است و او بدین وسیله آنجا را اداره می کند. هفت اورنگ در میان چهار صورت فلکی دیگر که نگهبانان آسمان هستند وظیفه سخت تری بر عهده دارد؛ زیرا او سپاهبد شمال است که در بینش زرتشتی، جایگاه شیاطین و نیروهای اهریمنی دانسته شده است.18
 نکته جالب دیگر درباره این دژ آن است که در زمان ساسانیان مبداء زیجی بوده است که در دوره اسلامی به زیج شاه یا زیج شهریار معروف بود. مبنای زمان در این زیج که از زمان ساسانیان باقی مانده است، برخلاف شیوه رایج که ظهر است، نیمه شب بوده است.19  ابوریحان بیرونی در این باره می گوید: «ابومعشر اوساط زیج خود را بر دایره نصف النّهار قصر کنگدز نهاده است و ... محتمل است ابومعشر در این کار از زیج شاه پیروی کرده باشد».20
بنابر این با دژی سر و کار داریم که در آسمان و به شکل هفت اورنگ است و همانند این صورت فلکی اداره کننده جهان است. این دژ محلّ قرارگیری اوساط زیج یعنی محاسبات اختری است. مبداء زمانی در این زیج نیمه شب است. به مسئلة ارتباط میان سیاوش و شب که به این زیج مربوط خواهد بود بعداً خواهم پرداخت. 
امّا آیا می توان با تکیه به این گفته ها بخارا را جایگاه نشست یک خدا دانست؟
بر اساس اطلس تاریخی ایران، خطه غوریان در جنوب بخارا قرار داشت؛21  از این رو دروازه غوریان نیز باید در سمت جنوب بخارا باشد. با نگاهی به نقشه ایران در زمان شاهنشاهی پارتها درمی یابیم که در آن زمان شهری به نام بخارا وجود نداشته است،22 امّا در زمان ساسانیان این نام به چشم می خورد؛23 در عوض در زمان پارتها در همان نواحی که بعدها بخارا ساخته می شود با شهری مواجه می شویم به نام «بَغ» که در زبانهای سغدی و ایرانی نامی برای خداست. تقریباً همه سنگ نوشته های فارسی باستان با عبارت «بَغ بزرگی است اهورامزدا» آغاز می شود و عبارت «به گاهِ بغان شد» جمله ای کلیشه ای برای بیان مرگ شاهان در کتیبه های پارتی و پارسی میانه است. از این شهر در دوره ساسانی نامی نیست و شاید به صورت محلّههای در بخارا یا دهی در نزدیکی آن باقی مانده باشد. افزون بر این نرشخی می نویسد در نزدیکی بخارا جایی به نام «بیکند» وجود داشته که مردم آن حاضر نبودند خود را روستایی بنامند.24 به نوشتة او این مکان بسیار پر رونق و از بخارا کهن تر است.25 
نام بیکند نیز از دو جزء «بی» و «کند» ساخته شده است. بخش اوّل، تلفّظ متأخرتر «بغ» است که در نام شهرهایی چون بیدخت (به معنای دختر خدا) و بیستون (به معنای ستون خدایان) بازمانده است. چنان که می دانیم بیدخت لقب آناهیتا است و بیستون که بسیاری از محقّقان بر تقدّس آن صحّه گزارده اند، محلّ پرستش میترا یا به قول تاسیت ایزد بهرام بوده است.26  بخش دوّم این نام، یعنی «کند»، صفت مفعولی از فعل «کردن» به معنای ساختن است. بنابراین، «بیکند» یعنی «ساخته خدا». به علاوه، تا قبل از رونق بخارا، «بیکند» مرکز آن ناحیه بوده که بهرام چوبین آن را تصرّف کرده است.27  از این دو که بگذریم برخی محقّقان برآنند که نام بخارا از «وی - هارا» یعنی پرستشگاه بودایی گرفته شده است؛28  که همه اینها حاکی از مقدّس بودن این ناحیه و وجود نشستگاه خدایی در آن ناحیه دارد.
اینک به ارتباط سیاوش و شب می پردازم. نام سیاوش آنگونه که در اوستا ثبت شده «سیاورشن» است و از دو جزء «sya» و «varan» تشکیل شده است. در مورد معنای جزء اوّل بحثی نیست و همه در آنکه به معنای «سیاه» است متّفق القولند؛ امّا درباره بخش دوم چهار پیشنهاد وجود دارد. برخی آن را به معنای «نریان» گرفته اند و این اسم را «دارنده اسب سیاه» یا «اسب سیاه» معنا کرده اند. زیرا «varan» که تلفّظ پهلوی و فارسی دری آن «گُشن» است در معنای جانور نر فحل هنوز تا قرن نهم هجری کاربرد داشت.29 گروهی معنای آن را  «مرد قوی» دانسته اند و این اسم را «مرد سیاه چهره» معنا کرده اند. این گروه جزء اوّل را به صورت «syav» و جزء دوم را به صورت «aran» خوانده اند.30 عدّه ای دیگر، از جمله یوستی، آن را به معنای «مو» دانسته و سیاوش را «سیاه مو» معنا می کنند. یوستی «varan» را شکلی از «varea» دانسته که به معنای مو است و با تلفّظ «وَرس» در زبان پهلوی باقی است.31  و سرانجام بهار مختاریان با استفاده از نظریه بیلی درباره ارتباط واژه شناختی واژه های مو varea و گیاه varea در اوستایی که در سغدی به صورت  vareka و در فارسی به شکل «برگ» باقی مانده، این جزء را به معنی «درخت» گرفته و معنای سیاوش را «درخت سیاه» دانسته، آن را نماد درخت بلوط به شمار آورده  است.32 مهرداد بهار که نظریه مرد سیاه چهره را مقبولتر می داند، می گوید سیاوش به عنوان ایزدی میرنده با رنگ سیاه که مربوط به جهان مردگان است ارتباط دارد. او آمدن حاجی فیروز را در روزهای نزدیک به نوروز نشانه ای از حضور سیاوش می داند.33 مختاریان نیز بر ایزد گیاهی بودن سیاوش صحّه می گذارد امّا بر همانندی بین او و بالدُر تأکید می ورزد. او می گوید که از سویی روییدن گیاه از خون سیاوش با باور درخت مقدّس جهانی در پیوند است و از سویی دیگر از نظر ریشه شناسی پذیرفتن معنای اسب با صورت دیگر نام سیاوش یعنی سیاوخش سازگاری ندارد.
با این احوال، من هنوز با نظریه قدیمی تر معنای «اسب سیاه» بیشتر موافقم. از سویی وجود پسوند «اسب» در بسیاری از نامهای ایرانیان کهن خصوصاً کیانیان چون «تهماسب» به معنای اسب قوی، «گشتاسب» به معنای اسب رمنده، «زرسب» به معنای اسب زرد و غیره نشان دهنده میزان ارزش و احترام آنها به اسب است؛ از سویی دیگر اسب نر قوی یکی از جلوه های ایزدان نرینه ای است که در یشتها ستوده می شوند و امروزه مشخّص شده که آنها ایزدانی بودند که پیش از ظهور آیین زرتشت در فلات ایران پرستیده می شدند و بعدها مغان به سبب مقبولیّت زیاد آنها در میان مردم این ایزدان را به شکلی مثله شده در اوستا جا دادند. گذشته از اینها، وجود تابوتهایی با نقش سوگ سیاوش و طرح اسب یا گوش اسب در آسیای مرکزی34 هم این فرضیّه را تقویّت می کند که معنای نام سیاوش «اسب سیاه» باشد و هم نشان دهنده کیش او در این منطقه است. شاید وجود تصویر ایزدی ستاره ای روی تابوت به نظر عجیب بیاید، امّا با در نظر گرفتن اینکه هفت اورنگ به جز نگهبانی از آسمان شمال نگهبان ارواح درگذشتگان نیز هست تا به زمین بازنگردند و آشفتگی به بار نیاورند،35 وجود تصویر سیاوش که بر هفت اورنگ مسلّط است بر تابوتها توجیه پذیر می شود.
امّا دربارة رنگ این اسب. با توجّه به اینکه رنگ سیاه در بسیاری از اساطیر رنگ نیروهای شرّ و اهریمنی است، چنان که اَپوش دیو خشکسالی به صورت اسبی سیاه و بی یال و دم با تیشتر ایزد باران به صورت اسبی سفید با یال و دم طلایی می جنگد،36  سیاه بودن رنگ اسب یا حتّی خود سیاوش - اگر بپذیریم که خود او اسب است - ، شاید در ابتدا ناهمگون جلوه کند. امّا نباید فراموش کرد که سیاه رنگ شب و هر آن چیزی است که با آن در ارتباط است، همچون ورونا در اساطیر هند که نگاهبان شب و موجودات شبانه است و همراه با میثره که نگهبان روز و موجودات مربوط به آن است جهان را پاسبانی می کنند. از این رو مبداء زمان در زیجی که از جایگاه سیاوش - که ایزدی شبانه است - تعیین می شود باید نیمه شب باشد.
گذشته از این، از برگزاری مراسمی آگاهیم که هنوز در شب عاشورا در برخی روستاهای شمال ایران برگزار می شود. محقّقان دیگر، درباره انتقال آیینهای سوگواری سیاوش به سوگواری امام حسین (ع) سخن گفته اند،37 از این رو مراسمی که در مازندران برگزار می شود و به آن صبح خوانی می گویند نیز با سیاوش بی ارتباط نیست. من شاهد این مراسم در روستای شیرگاه از توابع قائمشهر بوده ام. این آیین بعد از نیمه شب آغاز می شود و تا سر زدن سپیده ادامه می یابد. شرکت کنندگان در آن که همگی مرد هستند، با پای برهنه در حالی که سر تا پا سیاه پوشیده اند و حتّی چهره خود را با پارچه ای سیاه پوشانده اند و خمیده خمیده راه می روند و بر زانو می زنند وارد تکیه می شوند. صدای حرکت آنها و ضرباتی که بر زانو می زنند، صدای یورتمه اسب را تداعی می کند. پیشاپیش این گروه جلوداری است که با یک چوب یا فانوس گروه را هدایت می کند. به محض شنیده شدن صدای صبح خوانان تمام چراغهای تکیه را خاموش می کنند و تا قبل از خروج آنها هیچ چراغی روشن نمی شود. برخلاف سایر عزاداریها از این عدّه پذیرایی نمی کنند. شیوه پوشش و صدای راه رفتن آنها چنان است که می توان پنداشت آنها خود را به صورت اسبی سیاه درآورده اند و در تاریکی شب مراسمی آیینی به جا می آورند. خاموش کردن همه چراغها که در سایر آیینهای مربوط به این ماه دیده نمی شود (تنها در شام غریبان همه چراغها خاموش شده و عزاداران شمع روشن در دست می گیرند. در اینجا حتّی از شمع روشن هم خبری نیست) نشانه ارتباط اصل این آیین با جهان تاریکی و شب است، خصوصاً که با دمیدن نخستین پرتوهای کمرنگ نور مراسم به اتمام می رسد.
دو نکته دیگر نیز به نظر من ایزد ستاره ای بودن سیاوش و ارتباطش با آسمان شب را مستحکم تر می کند. نخست نقاشی دیواری یافت شده در پنجکنت است که بنا بر بررسی باستانشناسان صحنه سوگواری برای سیاوش را نشان می دهد.38 در این تصویر سه تن وجود دارند که هاله دور سرشان نشان دهنده شخصیت ایزدی آنهاست، و به نظر نمی رسد که در مراسم سوگواری انسانی زمینی شرکت کرده باشند. یکی از این سه تن، فردی است که سه یا چهار دست دارد.
قبلاً درباره ارتباط سیاوش و هفت اورنگ سخن گفته شد و اینکه او نگهبان شمال است. هفت اورنگ در انجام این کار تنها نیست و سه صورت فلکی دیگر نیز او را در این امر یاری می کنند: یعنی وَنَند (= نسر واقع)، سَدویس (= سهیل) و تیشتر (= شعرای یمانی).39  از بین این سه، ونند در نگهبانی از ارواح او را یاری می دهد، افزون بر این او آنقدر مهربان است که نور خود را به دوزخ می تاباند تا تاریکی آنجا ارواح دوزخی را زیاد آزار ندهد. ویژگی ونند آن است که بیش از دو دست دارد.40 و احتمال دارد که در این تصویر، ایزد سه یا چهار دست همان ونند باشد. بلنیتسکی که نقاشیهای پنجکنت را بررسی کرده است، معتقد است که الهگان چند دست که تصویر آنها روی ظروف ساسانی موجود در موزه ارمیتاژ و بریتانیا دیده می شود با مذاهب ستاره پرستی در ارتباطند.41
از سوی دیگر، از جمله مطالبی که درباره پدر سیاوش یعنی کاووس نقل کرده اند پرواز او در آسمان است. بر اساس شاهنامه، کاووس مرغهایی را به تخت خود بست و به کمک آنها به آسمان پرواز کرد. در متون اوستایی و پهلوی از سفر کاووس به آسمان سخن رفته است، امّا سخنی از نحوه پرواز او نیست. در هر صورت اهمیّت این امر تا آنجا بوده که در بندهش به مجموعه ای از اختران و غبارهای کهکشانی که از زمین به صورت راهی دیده می شوند راه کاووسان گفته می شود.42 بنابراین، می توان به این نتیجه رسید که تسلّط کاووس بر آسمان چنان بوده که بعدها خاطره آن به صورت پرواز با تخت و به کمک مرغان در متون بازمانده است. کاووس نیز چون پسر خود صاحب دژی عجیب است. دژ او نیز هفت حصار دارد: یکی زرّین، دو تا پولادین، دو تا بلورین و دو تا سیمین و در آن چشمه آب حیات جاری است. هر پیری که از آنجا بگذرد جوان می شود.43  دژ او نیز چون دژ سیاوش خاصیت بی مرگی دارد. کیخسرو فرزند سیاوش نیز از بیماری و مرگ در امان بود.44  یعنی اعضای این خانواده همه جاودانه اند. کیخسرو نیز هیچگاه نمی میرد، بلکه در کوه البرز که کوهی اساطیری و مقدّس است، به خواست خودش ناپدید می شود. از طرف دیگر، کیخسرو صاحب جامی بود که در آن همه حوادث عالم را می دید و در اساطیر به جام جهان نما و جام کیخسرو شهرت داشت، این جام بعدها به جام جم معروف شد. به نظر پژوهشگران تعریفی که از جام جهان نما شده است نشان می دهد منظور از آن اسطرلاب است، از این رو می توان کیخسرو را صاحب اسطرلاب و مسلّط به علم نجوم دانست.45
از آنچه تاکنون گفته شد می توان نتیجه گرفت که سیاوش ایزدی ستاره ای است که اداره جهان زندگان (سلطه بر کنگدژ) و مردگان (نقش او بر تابوتها) بر عهده اوست، و چنان ایزد مقتدری است که بر سکه های شاهان ناحیه خوارزم نماد او یعنی اسب را نقش می کردند و یکی از شاهان آن ناحیه نیز شاوشفر یعنی با فرّ سیاوش نام داشت.46  طبعاً چنین ایزدی نیازمند تسلّط بر عناصر چهارگانه نیز هست تا وظیفه اداره جهان را به خوبی انجام دهد. در داستان سیاوش به صورت کنونی نکاتی وجود دارد که به گمان من می تواند نشانه هایی بازمانده از سلطه او بر عناصر باشد. یکی از این نشانه ها عبور پیروزمندانه سیاوش از میان کوه آتش است که تسلّط او را بر این عنصر نشان می دهد. چرا که آتش نمی تواند به او آسیب برساند و او بدون آنکه حتّی دود آتش جامه اش را بیالاید از آن می گذرد. در میان آیینهای اثبات بی گناهی در ایران باستان تقریباً جای دیگری نشانی از این رسم نمی یابیم و کسان دیگری که ناچار می شوند به آزمایش آتش تن دردهند آن را با عبور از سنگهای گداخته یا ریزش سرب مذاب بر سینه یا در دست گرفتن آتش انجام می دادند.
نشانه دیگر در این داستان روییدن گیاه از خون سیاوش آن هم در خاکی است که هیچ گیاهی در آن نمی روید. در شکل کنونی، با حذف این قطعه هیچ لطمه ای به روند داستان نمی خورد. حتّی در نتیجه قصّه نیز تغییری به وجود نمی آید؛ از این رو می توان نتیجه گرفت که در زمانهای کهن وجود این بخش در داستان نشانگر نکته ای مهم در مورد سیاوش بوده است که امروزه فراموش شده است. به گمان من روییدن گیاه از خون او در جایی که آبی وجود ندارد و زمینش سترون است نشان دهنده آن است که عناصر آب و خاک چنان در اختیار سیاوش اند و او چنان با آنها یکی است که حتی با مرگش نیز زمین شوره و بی آب بارور می شود . امّا طبیعی است که گیاهی که از خون خدا می روید باید با سایر گیاهان تفاوت داشته باشد و گیاه پرسیاوشان که مشهور است از خون سیاوش روییده، می تواند خود را ترمیم کند، یعنی هر چقدر ساقه آن را ببرند دوباره رشد می کند و ساقه ای جدید جایگزین آن می شود.
نشانه سوّم، بادپایی اسب سیاوش در حکایت فردوسی است. این اسب چنان تیزپرواز است که طوس از او می هراسد و از آنجا که سیاه رنگ است می پندارد اهریمن به سویش می آید. مختاریان از توصیفی که فردوسی می کند به این نتیجه رسیده که اسب سیاوش بالدار است.47 امّا از آنجا که در اساطیر ایران، کوچکترین اشاره ای به اسب بالدار نشده، امّا ایزدان اسب گونه مثل بهرام یا تیشتر به سادگی در آسمان حرکت می کردند، فکر نمی کنم نیازی باشد تا تیزپروازی اسب سیاوش را به بالداری او تعبیر کنیم. از سوی دیگر به نظر نمی رسد که در نگاه فردوسی شبرنگ بهزاد (اسب سیاوش) از رخش (اسب رستم) ارزشمندتر بوده باشد. گاهی رخش در حوادثی که برای رستم پیش می آمد نقشی تعیین کننده داشت و برای صاحبش دوستی واقعی به شمار می آمد، در حالی که سیاوش تنها دو بار از اسبش کمک می گیرد: یک بار هنگامی که از مرگ زود هنگامش آگاه می شود و از شبرنگ می خواهد تا زن و فرزندش را از توران به ایران ببرد، و بار دیگر هنگامی که شبرنگ کیخسرو و فرنگیس را نزد طوس می برد و او از هیبت شبرنگ می هراسد. پس ذکر بادپایی و تیزپروازی این اسب چندان ضرورتی ندارد مگر اینکه  نشان دهنده چیرگی اش بر باد باشد. و چنان که پیشتر هم گفته شد می دانیم که این اسب در اصل خود سیاوش است که بعدها طی روند انسان سازی از وی جدا شده و به اسب و صاحب اسب تبدیل شده اند. بنابر این، ذکر سه نکته در این داستان که دو تا از آنها را می توان به راحتی از داستان حذف کرد و لطمه ای به آن نزد راهنمای ما به سوی تواناییهای فراموش شده این ایزد کهن و شاهزاده محبوب بعدی است. و به ما می نمایاند که او دارای همه تواناییهایی است که ایزد حاکم بر آسمان، زمین و جهان مردگان به آن نیاز دارد.

پی نوشت ها:
1. دومزیل، ژرژ. بررسی اسطوره کاووس در اساطیر ایرانی و هندی. ترجمة شیرین مختاریان و مهدی باقی، تهران: نشر قصّه، 1384. صص 55 – 70. / 2. کویاجی، جهانگیر کوروجی. بنیادهای اسطوره و حماسه ایران. گزارش و ویرایش جلیل دوستخواه، تهران: آگاه، 1383. صص 119 – 128. / 3. سرکاراتی، بهمن. «بنیان اساطیری حماسة ملّی ایران». سایه های شکار شده. تهران: نشر قطره، 1378. ص 108. / 4. خالقی مطلق، جلال. «شاهنامه و موضوع نخستین انسان». ایران نامه. سال دوم. شمارة 6، زمستان 1362. صص 225 – 227. / 5. کریستین سن، آرتور. نخستین انسان نخستین شهریار. ترجمه احمد تفضلی، ژاله آموزگار. تهران: نشر نو، 1363. ج 2. / 6. راپوپورت به نقل از: حصوری، علی. سیاوشان. تهران: نشر چشمه، 1378. ص 48. / 7. مختاریان، بهار. «سیاوخش و بالدر. پژوهشی تطبیقی در اسطوره شناسی هند و اروپایی». نامه انجمن آثار و مفاخر فرهنگی. شمارة 25، بهار 1386. صص 135 - 142. / 8 . بهار، مهرداد. پژوهشی در اساطیر ایران. تهران: نشر توس، 1362. ص 157؛ کراسنوولسکا، آنا. چند چهره کلیدی در اساطیر گاهشماری ایرانی. ترجمه ژاله متحدین. تهران: نشر ورجاوند، 1382. صص 125 – 151. / 9. راپوپورت. همانجا. / 10. میرفخرایی، مهشید. روایت پهلوی. تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1367. صص 64 – 65؛ بندهش، فرنبغ دادگی. ترجمه مهرداد بهار. تهران: توس، 1369. ص 138. / 11. پسر گشتاسپ که به خاطر دعای زردشت جاودانی شده است و در کنگدژ به همراه صد و پنجاه جاودانه دیگر در انتظار آخرالزّمان است. / 12. بهار، مهرداد. جستاری چند در فرهنگ ایران. تهران: فکر روز، 1373. صص 66 – 67. / 13. نرشخی. ابوبکر محمد بن جعفر. تاریخ بخارا. ترجمه ابونصر احمد بن محمّد بن نصر القباوی، تصحیح و تحشیه مدرس رضوی. تهران: توس، 1363، ص 33. / 14. همان. ص 34. / 15. همان. ص 35. / 16. همان. صص 32 - 33. / 17. بندهش. ص 44. / 18. همانجا. / 19. کندی، ادوارد استوارت. پژوهشی در زیجهای دوره اسلامی. ترجمه محمد باقری. تهران: علمی و فرهنگی، 1374. ص 30. / 20. بیرونی، ابوریحان. تحقیق ماللهند. قم: بیدار، 1376. ص 259.؛ نلّینو، کرلو الفونسو. تاریخ نجوم اسلامی. ترجمه احمد آرام. تهران: بی نا، 1349. ص 234. / 21. اطلس تاریخی ایران. زیر نظر حسین نصر، احمد مستوفی، عباس زریاب. تهران: دانشگاه تهران، 1350. نقشه شمارة 9. / 22. همانجا. نقشة شمارة 7. / 23. همانجا. نقشة شمارة 8 . / 24. نرشخی. ص 25. / 25. همان. ص 26. / 26. مؤذن جامی، محمّد مهدی. ادب پهلوانی. تهران: قطره، 1379. ص 101. / 27. فرای، ریچارد نلسون. بخارا دستاورد قرون وسطی، ترجمه محمود محمودی. تهران: علمی و فرهنگی، 1365. ص 30. / 28. همان. ص 24. / 29. برای نمونه نک:
Bartholomea, Christian. Das Altiranisches Wrterbuch, Berlin, 1961, p. 1631.
30. بهار، مهرداد. پژوهشی در اساطیر ایران (پاره نخست). ص 157. / 31. نک:
Justi, F. Iranische Namenbuch, Marburg, 1895, p. 300
32. مختاریان، بهار. «خاستگاه اسطوره ای نام سیاوش». نامه انجمن آثار و مفاخر فرهنگی. شمارة 29، بهار 1387. صص 146 – 148. / 33. در کشورهایی که نوروز را جشن می گیرند، در روزهای نزدیک به نوروز مردانی با صورتهای سیاه کرده و جامه سرخ در حالی که دایره زنگی می زنند شعرهایی مبنی بر آمدن شادی و سال نو می خوانند و در کوچه و خیابانهای شهر می گردند و می رقصند. مردمی که آنها را می بینند به خاطر این بشارت در شهرها به آنها پول و در روستاها شیرینی و آجیل می دهند.
34. Staviskii. B. Ya. Iskusstvo Sredni Azii, pp. 176 – 177
به نقل از حصوری. صص 29 - 40. / 35. مزداپور، کتایون. داستان گرشاسب، تهمورس و چمشید گلشاه و متنهای دیگر. تهران: آگاه، 1378. ص 240. مینوی خرد. ترجمه احمد تفضلی، تهران: توس، 1364. ص 66. / 36. اوستا، تیشتر یشت. ترجمه جلیل دوستخواه. تهران: مروارید، 1370، صص 329 – 343. / 37. نک به مقالة احسان یارشاطر در این کتاب: چلکوسکی، پتر. تعزیه هنر بومی پیشرو ایران، ترجمة داود حاتمی. تهران: علمی و فرهنگی، 1367. صص 127 – 135. / 38. فرامکین، گرگوار. باستان شناسی در آسیای مرکزی. ترجمه صادق ملک شهمیرزادی. تهران: انتشارات وزارت امور خارجه، 1372. ص 124. / 39. بندهش. ص 44. / 40. مزداپور. ص 277.
41. A. M. Belenitzkii. Asie Centrale, Genève ("Archaeologia Mundi"). 1968.
  به نقل از: فرامکین. ص 130. / 42. بندهش. ص 61. / 43. همان. ص 137. / 44. ویسپرد. آفرین پیامبر زرتشت. گزارش ابراهیم پورداود. تهران: اساطیر، 1381. / 45. حصوری، علی. «رصدخانة باستانی خوارزم». چیستا. سال چهارم. شمارة 6. 1365. ص 466؛ بربریان. مانوئل. دانش کیهان و زمین در ایرانویج. تهران: بنیاد نیشابور. ص 167. / 46. حصوری. سیاوشان. صص 39 و 76. / 47. مختاریان. «خاستگاه اسطوره ای نام سیاوش». صص 148 – 149.


 
 
معانی لفظی کنعان و اسطوره طالوت وجالوت مربوط بدان
نویسنده : علی خزائی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 

نوشته: مفرد کهلان

نام کنعان را غالباً به معنی سرزمین سرخ و ارغوانی گرفته اند. این معنی از آنجا تقویت میشود که نام دیگر سرزمین کنعانیان شمالی یعنی فینیقیه کلمه ای یونانی به همین معنی سرزمین سرخ و ارغوانی پنداشته شده است. در حالی که این هر دو نام در زبانهای سامی به معنی سرزمین آهنگران و فلزکاران است. ولی مسلم به نظر میرسد از مفاهیم آن در زبانهای عبری و عربی بر می آید، این نام همچنین به معنی صاحبان قدیمی و بومی بوده است و در نقطه مقابل نام عبرانیان (مهاجرین اشنونه) و فلسطینیها (پرستندگان آتش و حرارت خورشید به زبان یونانی= فیلوگیستون/فیلوگیزین و یا مهاجرین به زبان عبری) قرار داشته است. گرچه این مردم بومی کهن که در بین فلسطینیها و یهود به تحلیل رفته و به کسوت ایشان در آمده اند در این مقام برادری و مسالمت و انسانیت را به زمین و دین و سنت و نژاد فروخته و به خصومت با هم زیست می کنند. برای اقامه دلیل صحت این معنی لفظی یعنی صاحبان قدیمی و بومی گفتنی است، نامهای کنعانیان جنوبی در تورات به صور کائنان و یبوسیتها ذکر شده است که به لغت عبری به معنی صاحبان خانه، آهنگران و مالکان هستند که نام اولی یعنی کائنان در واقع شکلی از نام کنعان است. به نظر میرسد نام کنعان در محل پیوند دو یا سه معنی متفاوت از هم رسته است. چون یک ریشه ی خدایگانی هم برای نام کنعان متصور است و آن مشتق شمردن نام کنعان از ریشه کلمهی عربی “کّن” (پوشیده و پنهان) است. در تصدیق و تأیید این گفته در اساطیر توراتی و قرآنی می توان ایزد قبیله ای مردمان بومی این نواحی سمت جنوب بحرالمیت یعنی لوت (لوط) را پیدا نمود که نامش مترادف با آمون مصریان به همین معنی پوشیده و پنهان و سری و مخفی است. حتی برای نام یهوه (در معنی ای آن که او) می توان همین معانی را قائل شد. این بدان معنی است که نام یهوه از بومیان کنعانی به عبرانیان رسیده است. در مورد خورشید پرستی فلسطینیها، فلسطینیهایی که در منابع کهن مصری از شمار قبایل دریایی شمرده شده اند گفتنی است که تالوس در جزیره ی کرت نام خورشید و ایزد خورشید بوده است و این از سوی دیگر بیانگر ریشه ی فلسطینی مطروحه ما در زبان یونانی است. بر این پایه نام اساطیری تالوت یا طالوت قرآن (خورشید یا جوان زیبا، معنی نام خدای فینیقی-کنعانی) که در اساطیر مقابل نام جالوت (به عربی یعنی جلای وطن کرده ها، عبرانیان- فلسطینیان یا تنومند و پهلوان) قرار گرفته است، در تورات و قرآن به نحو منقلب از اصل مطرح شده است. از سویی به نظر میرسد در این تغییر ایزد خورشید و مراتع آریایی میتانیان میثره پرست که بازوی نظامی سوارکار هیسکسوسها (پادشاهان شبان) دخیل بوده باشد. به هر حال اسطورهً مبارزه داود (عزیز) و گلیاد (پاشنه، به عربی یعنی تنومند و پهلوان) بیان متفاوت دیگری از همان نبرد مردوک بابلی و غول وحشتناک کینگو (سفیر) از گروه خدا-الهه گان آب دریاهای شور و شیرین است که به دست مردوک کشته میشود. به مناسبت اینکه فلسطینیان از ناحیه جزیره کرت در دریای مدیترانه با کشتیهای خود به کنعان رسیده بودند، این اسطوره بابلی به سادگی می توانست در مورد ایشان تعمیم یابد. می دانیم در اساطیر بابلی مردوک شرط پیروزی خود در این نبرد را رسیدن به پادشاهی خدایان بابلی قرار داده بود. موضوع کسب حاکمیت و جانشینی در ادامه اسطوره ی توراتی داود و گلیاد، از تالوت/ شائول به داود به صراحت مطرح است. این اسطوره از سوی دیگر قابل قیاس با اسطورهً یعقوب (کشتی گیر از پاشنه گیرنده، مردوک خدای پهلوان و زیبا و عزیز بابلی فرزند و جانشین خدای زمین و خرد ائا/انکی) و عیسو (منجی، ایشوم خدای بابلی تعادل و برابری و مبشر آرامش، جانشین خدای آسمان آنو) است؛ معهذا در اساطیر بابلی خبری از رقابت مردوک با ایشوم مشاهده نمیشود. برای اطلاع از مطالب اساطیری و تفاسیر صرفاً از دیدگاه مذهبی مربوطه در باب طالوت و جالوت ،آن را بدون دخل و تصرف از سایت حوزه علمیه نقل می نمائیم:

 نکات جالبى از داستان طالوت و جالوت (معارف قرآنى شماره ۱۳ از یعقوب جعفرى)
أَلَمْ تَرَ اِلَى الْمَلَأِ مِنْ بَنىآ اِسْرآئیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسىآ اِذْ قالُوا لِنَبِىٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکًا نُقاتِلْ فى سَبیلِ اللّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ اِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنآ أَلاّ نُقاتِلَ فى سَبیلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنآئِنا فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ‏الْقِتالُ تَوَلَّوْا اِلاّ قَلیلاً مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِالظّالِمینَ* وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ اِنَّ اللهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکًا قالُوآا أَنّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ اِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ یُؤْتى مُلْکَهُ مَنْ یَشآءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ.
آیا ندیدى گروهى از بنى اسرائیل را که پس از موسى بودند هنگامى که به پیامبرى از خودشان گفتند: براى ما فرمانروایى برانگیز تا در راه خدا جنگ کنیم. گفت: آیا چنین است که اگر جنگ بر شما واجب شد، شاید جنگ نکنید؟ گفتند: ما را چه شده است که در راه خدا نجنگیم در حالى که ما از خانه‏ها و فرزندانمان رانده شده‏ایم. پس چون جنگ بر آنها نوشته شد جز اندکى از آنها همگى پشت کردند و خدا بر ستمگران آگاه است. و پیامبرشان بر آنها گفت: همانا خدا طالوت را براى شما فرمانروا برانگیخت. گفتند: چگونه او بر ما فرمانروایى مى‏کند در حالى که ما به فرمانروایى از او شایسته‏تریم و به او وسعت در مال داده نشده است. گفت: همانا خدا او را بر شما برگزید و او را فزونى در علم و جسم داد و خدا فرمانروایى خود را به هر کس که بخواهد مى‏دهد و خدا وسعت بخش و آگاه است(آیات ۲۴۶-۲۴۷).
این آیات و چند آیه بعد ى تا هفت آیه، اجمالى از داستان طالوت و جالوت را بیان مى‏کند که یک داستان جالب و عبرت انگیزى است و نکات آموزنده فراوان دارد. ما اینک خلاصه‏اى از این داستان را مى‏آوریم و سپس به برخى از نکاتى که در آیات وجود دارد اشاره مى‏کنیم:
پس از درگذشت موسى وهارون، قوم بنى‏اسرائیل نشیب و فرازهاى بسیارى دیدند از جمله اینکه دربرهه‏اى از زمان دشمنان بر آنها غلبه کردند و آنها را از خانه و کاشانه‏شان بیرون راندند و فرزندان آنها را به اسیرى گرفتند و قوم بنى‏اسرائیل ذلیل و آواره شدند در این هنگام خداوند پیامبرى بر آنها فرستاد که نام او یا شمعون و یا یوشع و یا اشموئیل بود. آنها که از این ذلت و در بدرى خسته شده بودند، گرد آن پیامبر جمع شدند و از وى خواستند که آنها را سر و سامان دهد و براى آنها فرماندهى تعیین کند که تحت فرمان او با دشمنان خود بجنگند. آن پیامبر که از سستى و ضعف نفس این گروه آگاه بود به آنها گفت: آیا شما به راستى این آمادگى را دارید؟ و اگر من کسى را به فرماندهى برگزینم شما واقعاً تحت فرمان او و به دستور او مردانه جنگ خواهید کرد؟ آنها که از شکست خود رنج مى‏بردند، به پیامبر خود قول دادند که شجاعانه بجنگند و گفتند: چگونه تن به جنگ ندهیم در حالى به ما ظلم شده و از خانه و کاشانه خود رانده شده‏ایم؟
با اینکه این قول را به پیامبر دادند ولى در وقت عمل بسیارى از آنها بابهانه‏هاى واهى از جنگ سر باز زدند و این روش همیشگى بنى‏اسرائیل بود و آنها قومى بهانه‏جو بودند. ولى به هر حال پیامبرشان براى آنها فرماندهى انتخاب نمود که نام او طالوت بود. طالوت چوپان فقیرى بود که از هیچ شهرت و معروفیتى برخوردار نبود ولى شخص بسیار لایق و کاردانى بود و از لحاظ جسمى و کاردانى بر دیگران برترى داشت و آن پیامبر از جانب خدا دستور داشت که طالوت را به فرماندهى برگزیند. ولى آنها گفتند: طالوت قدرت مالى ندارد و ما از او براى فرماندهى شایسته‏تر هستیم ولى پیامبر گفت: خدا او را بر این کار برگزیده است و او را از لحاظ جسمانى و علم و دانش فزونى داده است و یک نشانه براى شایستگى او این است که به زودى «تابوت عهد» یا همان صندوق مقدسى را که یادگارهاى موسى و هارون را دارد و مایه آرامش شماست، به شما بازپس مى‏گرداند. این تابوت را دشمنان بنى‏اسرائیل از آنها گرفته بودند. همانگونه که پیامبر گفته بود، طالوت صندوق عهد را به آنها برگردانید و آنها فرماندهى او را قبول‏کردند.
طالوت به جمع آورى نیرو پرداخت و آنها را سازماندهى کرد و براى جنگ با دشمنان آماده ساخت. طالوت با سپاه خود به سوى دشمن حرکت کرد در بین راه سپاهیان تشنه شدند طالوت به آنها گفت: به زودى به نهر آبى خواهیم رسید ولى شما حق ندارید بیش از یک مشت از آن آب بخورید و بدینگونه مى‏خواست فرمان بردارى واستقامت و قدرت اراده آنها را آزمایش کند اما وقتى به آن نهر آب رسیدند جز اندکى از آنها، همگى از آن آب سیر خوردند و بدینگونه ضعف اراده خود را نشان دادند.
طالوت آن اکثریتى را که از فرمان او سرپیچى کرده بودند رها کرد و با گروه اندکى به راه خودادامه داد. وقتى آنها با سپاه عظیم دشمن روبرو شدند، بعضى از آنها به طالوت گفتند: ما قدرت رویارویى با این سپاه را نداریم ولى بعضى از آنها گفتند: با همین تعداد اندک با آنها مى‏جنگیم.
فرماندهى سپاه دشمن را شخصى به نام «جالوت» بر عهده داشت. او میان دو لشگر آمد و مبارز طلبید. جوانى به نام «داود» در لشگر طالوت بود او با فلاخنى که در دست داشت، جالوت را هدف قرار داد و سنگى به پیشانى او زد، جالوت درجا کشته شد و کشته شدن او رعب و وحشت فراوانى میان سپاهیان او به وجود آورد و آن لشگر شکست خورد و بنى‏اسرائیل پیروز شدند.
این بود خلاصه‏اى از داستان طالوت و جالوت که با استفاده از متن قرآن و بعضى از تفاسیر آوردیم و اینک به نکاتى مى‏پردازیم که در آیات مربوط به این داستان قابل توجه است:
۱ ـ خداوند خطاب به پیامبر اسلام مى‏فرماید: (آیا ندیدى…) منظور از دیدن در اینجا دانستن است و این مانند همان تعبیرى است که در داستان قبلى (داستان قوم حزقیل) آمده بود و بیشتر براى جلب توجه پیامبر و مسلمانان به این داستان‏است.
۲ ـ خداوند پس از موسى پیامبرى براى بنى اسرائیل مبعوث کرد که نام او در آیه نیامده است ولى طبق روایات نام او شمعون یا یوشع یا اشموئیل بود و این پیامبر با اشراف و سران بنى‏اسرائیل درباره جنگ با دشمن مکالمه کرد. چون «ملاء» به معناى اشراف و سران قوم است.
۳ ـ این جنگ یک جنگ دینى بود چون از آن به جنگ در راه خدا تعبیر آورده شده است و پیامبر از اینکه آنها به راستى فعالانه در جنگ شرکت کنند، نگران بود چون سابقه بنى‏اسرائیل را مى‏دانست و لذا از آنها قول گرفت که فعالانه در جنگ شرکت کنند و آنها قول دادند و چنین دلیل آوردند که چگونه با دشمن نجنگیم در حالى که دشمن، ما را از خانه‏ها و فرزندانمان رانده است و منظور این است که آنها ما را از خانه‏هایمان بیرون کرده‏اند و فرزندانمان را اسیر نموده‏اند.
۴ ـ وقتى جنگ بر آنها فرض گردید و قرار بر جنگ شد، برخلاف وعده‏هاى خود بسیارى از آنهاپشت کردند و تنها اندکى از آنها باقى ماندند. در آیه شریفه پس از بیان این مطلب اضافه مى‏کند که خدا به ستمگران آگاه است و آنها را ستمگرانى نامید که به هدف جامعه خیانت کرده‏اند.
۵ ـ پیامبر آنها طالوت را به عنوان فرماندهى برگزید ولى آنهامعیارهاى خاصى را که براى یک فرمانده لازم مى‏دانستند، در او ندیدند آنها مى‏پنداشتند که فرمانده باید یک فرد ثروتمند باشد ولى پیامبر آنها معیارهاى دیگرى را براى فرماندهى مشخص کرد و آن دو چیز بود یکى قدرت جسمانى و دیگرى علم و کاردانى که هر دو در طالوت بود. دیگر اینکه پیامبر به آنها گفت: خدا طالوت را انتخاب کرده است و خدا هر کس را که بخواهد به پادشاهى و فرمانروایى انتخاب مى‏کند و او وسعت دهنده و آگاه است.
۶ ـ به عنوان نشانه پادشاهى و فرماندهى طالوت، پیامبر معجزه‏اى کرد و آن اینکه به آنها گفت: صندوق عهد را که میان آنها مقدس بود و آن را از دست داده بودند، به آنها بر مى‏گرداند و چنین کرد و آنها دیدند که تابوت به خودى خود پیش آنها آمد و در واقع فرشتگان آن را حمل مى‏کردند.
۷ ـ تابوت یا همان صندوق، مایه آرامش و سکون بنى‏اسرائیل بود و در آن یادگارهایى از خاندان موسى و هارون جاى داشت. طبق روایات این همان صندوقى بود که مادر موسى موسى را بر آن گذاشت و به آب انداخت و حضرت موسى الواح را که نسخه تورات در آن نوشته شده بود، در آن صندوق گذاشت و نیز ودایع نبوت و آثار الهى را که پیش او بود در آن صندوق گذاشت. بعدها این صندوق در میان بنى‏اسرائیل قداست ویژه‏اى یافت و رمز استقلال آنان به شمار مى‏آمد و در جنگها آن را پیشاپیش لشگر حرکت مى‏دادند و آن را مایه پیروزى مى‏دانستند.
بازپس آمدن صندوق مزبور را خداوند نشانه و معجزه‏اى معرفى مى‏کند و از قول پیامبر خطاب به بنى اسرائیل مى‏فرماید: اگر ایمان داشته باشید، این؛ معجزه‏اى براى شماست.
۸ ـ طالوت به آنها خبر داد که در ادامه راه، به نهر آبى خواهیم رسید که مایه امتحان شماست و خداوند شما را با آن امتحان خواهد کرد هر کس از آن نخورد از من است و هر کس بخورد از من نیست مگر اینکه به اندازه کف دست بخورد که مانعى ندارد. این سخن از طالوت ارتباط او را با عالَم وحى نشان مى‏دهد حال یا او خود پیامبر بود و یا با پیامبرى ارتباط نزدیک داشت همان پیامبرى که او را به فرماندهى سپاه بنى‏اسرائیل منصوب کرد.
۹ ـ لشگریان، به وسیله نهر آبى که به آن رسیدند، لشکریان امتحان شدند چون همگى تشنه بودند بیشترشان از آن آب سیر خوردند و تنها گروه اندکى به دستور طالوت عمل کردند و فقط به اندازه کف دست خوردند. خداوند مى‏خواست به این وسیله صبر و استقامت آنه